✨🌸تـقـدیـم بـه شما
🌸✨که خوبی و مهربانی
✨🌸آیین شماست
🌸✨شبتان بخیر و زیبا
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
🌸✨که خوبی و مهربانی
✨🌸آیین شماست
🌸✨شبتان بخیر و زیبا
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
دسته گلی می سازم،به نام "سلام"
که هرگل دعایی
وهر برگش
سلام برای سلامتی شما
با بوی خوش عشق وزندگی
#سلام_مهربونا_صبحتون_بخیر🌹
که هرگل دعایی
وهر برگش
سلام برای سلامتی شما
با بوی خوش عشق وزندگی
#سلام_مهربونا_صبحتون_بخیر🌹
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ابتدا فکر میکردم که مملکت "وزیر دانا"
میخواهد بعد فکر کردم شاه دانا
میخواهد اما اکنون میفهمم کـه "ملت"
دانا میخواهد: «امیرکبیر هنگـام تبعید»
۲۰ دی سالروز درگذشت امیرکبیر
@Rasapsy.
میخواهد بعد فکر کردم شاه دانا
میخواهد اما اکنون میفهمم کـه "ملت"
دانا میخواهد: «امیرکبیر هنگـام تبعید»
۲۰ دی سالروز درگذشت امیرکبیر
@Rasapsy.
🍒#بازی یاری رسان
💎هدف:بالا بردن هوشیاری هنگام مشکل
تقویت قدرت پیشنهاد دادن
افزایش خلاقیت
تقویت حس همکاری
🍭یک مسئله ای را بیان کنید(مشکل) و از کودک بخواهید که راه حلی و یا حتی وسیله ای را برای حل مشکل پیشنهاد کند و در باره راه حل و یا آن وسیله توضیح دهد.
⭕️مثال: میخواهم باغچه را تمیز کنم و یا شخم بزنم.با چه وسیله ای این کا را بکنم؟
#دکتر_فرهنگ_هلاکویی
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
💎هدف:بالا بردن هوشیاری هنگام مشکل
تقویت قدرت پیشنهاد دادن
افزایش خلاقیت
تقویت حس همکاری
🍭یک مسئله ای را بیان کنید(مشکل) و از کودک بخواهید که راه حلی و یا حتی وسیله ای را برای حل مشکل پیشنهاد کند و در باره راه حل و یا آن وسیله توضیح دهد.
⭕️مثال: میخواهم باغچه را تمیز کنم و یا شخم بزنم.با چه وسیله ای این کا را بکنم؟
#دکتر_فرهنگ_هلاکویی
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌠کودکان به خودی خود از چیزی نمی ترسند بلکه این پدر و مادر هستند که با واکنشهای غلط و نا بجا او را می ترسانند.
#دکتر_فرهنگ_هلاکویی
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
#دکتر_فرهنگ_هلاکویی
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Slow Children
@shahrameslami1
خانمی پرسیدهاند: بچهی من خیلی شُله... کارهاش را خیلی آهسته انجام میده؛ چهکار کنم که فِرز شه؟ پاسخ را بشنوید...👆👆👆
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
Childhood Fears and Anxieties 01
shahrameslami1
👶ترس و اضطراب در کودکان
دکتر شهرام اسلامی
پیشنهاد میکنیم حتما ببینید👍
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
دکتر شهرام اسلامی
پیشنهاد میکنیم حتما ببینید👍
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
Stop Children From Biting
@shahrameslami1
روش برخورد با کودکانی که گاز می گیرند
دکتر شهرام اسلامی
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
دکتر شهرام اسلامی
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
Child Sex_Therapist Arash 8-8-93_2.pptx
5.2 MB
پاور تربیت جنسی کودک دکتر رمضانی
https://t.me/joinchat/BXy5Rjv2_lT7r0zMw24d8w
https://t.me/joinchat/BXy5Rjv2_lT7r0zMw24d8w
#پارت_208
مامان گوشي رو برداشت و به دقيقه نكشيده بي حال روي زمين افتاد و بيهوش شد...
ترسيده بود...
خيلي هم ترسيده بود...
از اينده ي مزخرفي كه انتظارش رو ميكشيد ترسيده بود...
از اتفاق وحشتناكي كه براي شوهرش و پدره بچه هاش افتاد ترسيده بود...
يادم نميره اون روز رو كه با گريه هاي بي وقفش منو دنبال خودش كشيد و به بيمارستان رسوند...
يادم نميره دستاي لرزونش رو...
مادرم پير شده بود...
ولي اخه مگه ميشد ادم تو چند ساعت!فقط چند ساعت اين همه پير بشه؟
هنوزم يادمه دستاش اونقدر ميلرزيد كه نمي تونست درِ اتاق سي و سوم رو باز كنه...
و اين من بودم كه با همه ي بچگيم با اينكه حالم بدتر از مامان بود دلداريش دادم..
ولي وقتي هردومون وارد اون اتاق لعنتي شديم تمام باورهامون شكست...
منم شكستم...
تمام باورهام از ادما اعتماد و همه چيزم رو از دست دادم...
اشك هايم را كه با سرعت هرچه تمام تر بر روي گونه ام مي چكيد با لاقيدي پاك كردم و همانطور كه بيني ام را بالا ميكشيدم گفتم:
- بابام سوخته بود...سوختگي با اسيد فوق العاده قوي
سوختگيهاش به حدي عميق بود كه هيچي از چهرش باقي نمونده بود همينطور ريه هاشو تا درصد زيادي از دست داده بود...
تو همون روزاي اول چشماش بخاطره درجه عفونت بالا خالي شد و همون درصد بينايي كم رو هم از دست داد و كلا چشماش رو از دست داد و حالا جاي اونا يه عينك دودي مسخره رو جاي خاليِ چشماشه ...
بالاخره به بغض كهنه ام نيشتر خورده بود...
يعني حالا ميتوانستم در مقابل اين مرد مغرور و مقتدر به راحتي هق هق كنم؟
چرا كه نه؟حالا كه ديگر فاصله اي ميانمان نمانده بود و او از همه چيز با خبر بود...
پس اجازه ي ديدن هق هقم را كه سالها در نطفه خفه اش كرده بودم داشت...
صورتم را بي طاقت با دست هايم پوشاندم و هق زدم:
- قلبم سوخت وقتي بابامو اونجوري ديدم...
قلبم سوخت...
انگشتانم را بر روي پلك هايم ميفشردم بلكه جلوي ريزش اشك هايم را بگيرم كه يكباره با حس كاپشن حامي بر روي شانه هايم و بوي عطر مست كننده اش در بيني ام دستم را تا گونه هايم پايين اوردم...
از پشت پرده ي اشك صورت درهم و اخم الود او را كه در فاصله ي يك قدمي ام ايستاده بود تار ميديدم...
همچنان خيره در نگاهه هم بوديم كه او مچ هر دو دستم را در دستان قوي و محكمش گرفت و از روي صورتم پس كشيد
يكباره و با يك حركت دستانم را كشيد و با خشونت در اغوشم فشرد و سرم را بر روي سينه ي فراخ و ستبرش چسباند...
مامان گوشي رو برداشت و به دقيقه نكشيده بي حال روي زمين افتاد و بيهوش شد...
ترسيده بود...
خيلي هم ترسيده بود...
از اينده ي مزخرفي كه انتظارش رو ميكشيد ترسيده بود...
از اتفاق وحشتناكي كه براي شوهرش و پدره بچه هاش افتاد ترسيده بود...
يادم نميره اون روز رو كه با گريه هاي بي وقفش منو دنبال خودش كشيد و به بيمارستان رسوند...
يادم نميره دستاي لرزونش رو...
مادرم پير شده بود...
ولي اخه مگه ميشد ادم تو چند ساعت!فقط چند ساعت اين همه پير بشه؟
هنوزم يادمه دستاش اونقدر ميلرزيد كه نمي تونست درِ اتاق سي و سوم رو باز كنه...
و اين من بودم كه با همه ي بچگيم با اينكه حالم بدتر از مامان بود دلداريش دادم..
ولي وقتي هردومون وارد اون اتاق لعنتي شديم تمام باورهامون شكست...
منم شكستم...
تمام باورهام از ادما اعتماد و همه چيزم رو از دست دادم...
اشك هايم را كه با سرعت هرچه تمام تر بر روي گونه ام مي چكيد با لاقيدي پاك كردم و همانطور كه بيني ام را بالا ميكشيدم گفتم:
- بابام سوخته بود...سوختگي با اسيد فوق العاده قوي
سوختگيهاش به حدي عميق بود كه هيچي از چهرش باقي نمونده بود همينطور ريه هاشو تا درصد زيادي از دست داده بود...
تو همون روزاي اول چشماش بخاطره درجه عفونت بالا خالي شد و همون درصد بينايي كم رو هم از دست داد و كلا چشماش رو از دست داد و حالا جاي اونا يه عينك دودي مسخره رو جاي خاليِ چشماشه ...
بالاخره به بغض كهنه ام نيشتر خورده بود...
يعني حالا ميتوانستم در مقابل اين مرد مغرور و مقتدر به راحتي هق هق كنم؟
چرا كه نه؟حالا كه ديگر فاصله اي ميانمان نمانده بود و او از همه چيز با خبر بود...
پس اجازه ي ديدن هق هقم را كه سالها در نطفه خفه اش كرده بودم داشت...
صورتم را بي طاقت با دست هايم پوشاندم و هق زدم:
- قلبم سوخت وقتي بابامو اونجوري ديدم...
قلبم سوخت...
انگشتانم را بر روي پلك هايم ميفشردم بلكه جلوي ريزش اشك هايم را بگيرم كه يكباره با حس كاپشن حامي بر روي شانه هايم و بوي عطر مست كننده اش در بيني ام دستم را تا گونه هايم پايين اوردم...
از پشت پرده ي اشك صورت درهم و اخم الود او را كه در فاصله ي يك قدمي ام ايستاده بود تار ميديدم...
همچنان خيره در نگاهه هم بوديم كه او مچ هر دو دستم را در دستان قوي و محكمش گرفت و از روي صورتم پس كشيد
يكباره و با يك حركت دستانم را كشيد و با خشونت در اغوشم فشرد و سرم را بر روي سينه ي فراخ و ستبرش چسباند...
#پارت_209
چقدر جايم در اغوش امنش راحت بود...
دلم نمي خواست از او جدا شوم ارامشي كه حالا در وجودم رخنه كرده بود قابل مقايسه با هيچ چيز نبود
اما من به خودم قول داده بودم...
نبايد فاصله ام را با حامي تا اين اندازه كم ميكردم
اين زياده روي به نفعم هيچ كداممان نبود
دستم را بر روي شانه ي عضلاني اش گذاشتم و خواستم خود را از او جدا كنم كه حلقه ي دستش دوره كمرم محكم شد و صدايش جدي و مقتدرانه به گوشم رسيد:
- اروم بگير اينجا...فقط چند لحظه..
اينجا كه باشي هيچ اتفاقي نمي افته تو ذهن خستت ..
شايد قلب و روحِ زخميت هم اروم بشه...
صدا و لحن و حرف هايش مانند لالايي عمل كرد
دست از تقلا كشيدم و سرم دوباره بر روي سينه ي پهن و مردانه اش افتاد...
چقدر خوب دركم كرده بود...
اين مردِ هميشه اخمو و بداخلاق چه راحت حال بدم را خوانده بود...
نميدانم چند لحظه يا چند دقيقه در همان حالت باقي مانديم كه صدايش درحاليكه تلاش ميكرد با احتياط حرف بزند به گوشم رسيد:
- اون ادمي كه رو پدرت اسيد ريخت برگشته تهران...؟
دستگير نشد؟
همانطور كه اشك هايم پيراهن تيره و مردانه ي اش را خيس ميكرد با بغض و نفرت بدون اينكه سرم را از روي سينه اش عقب بكشم گفتم:
- اون قدر ادم تو ادره پليس داشت كه حتي بازداشت هم نشد و خيلي سريع برگشت تهران...
حامي از شنيدن حرفم عصبي و ناراحت شد
با اينكه صورتش را نمي ديدم اما ميتوانستم اين مساله را از صداي نفس هاي تندش بفهمم...
دستش كه بر روي سرم نشست چشمانم ناخوداگاه بسته شد
برعكس عصبانيتش با لحن ارامي گفت:
- ميدونم اومدي اينجا تا انتقام بگيري...
تا اون ادم رو پيدا كني و حقي كه ازت خورده شده رو پس بگيري...
فهميدن اينكه چرا وقتي موقع اومدنت به دايره ويژه قتل تمام سختي هاي كار رو به جون ميخريدي و خم به ابرو نمي اوردي زيادم كارِ مشكلي نيست...چون هدف داشتي...
اما...
چقدر جايم در اغوش امنش راحت بود...
دلم نمي خواست از او جدا شوم ارامشي كه حالا در وجودم رخنه كرده بود قابل مقايسه با هيچ چيز نبود
اما من به خودم قول داده بودم...
نبايد فاصله ام را با حامي تا اين اندازه كم ميكردم
اين زياده روي به نفعم هيچ كداممان نبود
دستم را بر روي شانه ي عضلاني اش گذاشتم و خواستم خود را از او جدا كنم كه حلقه ي دستش دوره كمرم محكم شد و صدايش جدي و مقتدرانه به گوشم رسيد:
- اروم بگير اينجا...فقط چند لحظه..
اينجا كه باشي هيچ اتفاقي نمي افته تو ذهن خستت ..
شايد قلب و روحِ زخميت هم اروم بشه...
صدا و لحن و حرف هايش مانند لالايي عمل كرد
دست از تقلا كشيدم و سرم دوباره بر روي سينه ي پهن و مردانه اش افتاد...
چقدر خوب دركم كرده بود...
اين مردِ هميشه اخمو و بداخلاق چه راحت حال بدم را خوانده بود...
نميدانم چند لحظه يا چند دقيقه در همان حالت باقي مانديم كه صدايش درحاليكه تلاش ميكرد با احتياط حرف بزند به گوشم رسيد:
- اون ادمي كه رو پدرت اسيد ريخت برگشته تهران...؟
دستگير نشد؟
همانطور كه اشك هايم پيراهن تيره و مردانه ي اش را خيس ميكرد با بغض و نفرت بدون اينكه سرم را از روي سينه اش عقب بكشم گفتم:
- اون قدر ادم تو ادره پليس داشت كه حتي بازداشت هم نشد و خيلي سريع برگشت تهران...
حامي از شنيدن حرفم عصبي و ناراحت شد
با اينكه صورتش را نمي ديدم اما ميتوانستم اين مساله را از صداي نفس هاي تندش بفهمم...
دستش كه بر روي سرم نشست چشمانم ناخوداگاه بسته شد
برعكس عصبانيتش با لحن ارامي گفت:
- ميدونم اومدي اينجا تا انتقام بگيري...
تا اون ادم رو پيدا كني و حقي كه ازت خورده شده رو پس بگيري...
فهميدن اينكه چرا وقتي موقع اومدنت به دايره ويژه قتل تمام سختي هاي كار رو به جون ميخريدي و خم به ابرو نمي اوردي زيادم كارِ مشكلي نيست...چون هدف داشتي...
اما...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⚀ #کلیپ_روانشناسی
دکتر #انوشه
💢موضوع تفاوت زن و مرد
آقایان به رابطه جن ,سی فکر می کنن
خانم ها به رابطه عشقی
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
دکتر #انوشه
💢موضوع تفاوت زن و مرد
آقایان به رابطه جن ,سی فکر می کنن
خانم ها به رابطه عشقی
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⚀این کلیپ بسیار زیبا تقدیم به همه بانوان سرزمینم
❣️بانو مهربان بمان.. آخرین هیزم دنیای سردمان.. مهربانی توست❣️
ببینید عالیه👌😍
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
❣️بانو مهربان بمان.. آخرین هیزم دنیای سردمان.. مهربانی توست❣️
ببینید عالیه👌😍
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"قدر داشتهها را بدانیم و از آنها لذت ببریم"،
خوشبختی یعنی "رضایت"
مهم نیست چه داشته باشیم یا چقدر،
مهم این است که از همانی که داریم راضی باشیم
آنوقت”خوشبختیم"
خوشبختیتون آرزومه😍
@Rasapsy.
خوشبختی یعنی "رضایت"
مهم نیست چه داشته باشیم یا چقدر،
مهم این است که از همانی که داریم راضی باشیم
آنوقت”خوشبختیم"
خوشبختیتون آرزومه😍
@Rasapsy.