روانشناسان و مشاوران ایران رسا
896 subscribers
11.3K photos
5K videos
962 files
4.74K links
@DrRASA
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران رسا در مشهد
جهت سوالات و تبادل به آیدی فوق مراجعه کنید
آدرس کلینیک مشهد امامت 22
05136111328_9
09351163352
Download Telegram
#زنگ_تفریح 😜😜😜

🤣ﻫﻤﯿﺸﻪ با دید مثبت ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻧﻮ ببینید

مثلا🤔
🗣اگه ﺑﻬﺘﻮﻥ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﺮﺍﺵ ﭼﺎﯼ ﺩﻡ ﮐﻨﯿﺪ،ﭼﻮﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺧﺴﺘﮕﯿﺶ ﺩﺭ ﺑﺮﻩ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎﺗﻮﻥ ﮔﻮﺵ ﺑﺪﻩ

🍳اﮔﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﭘﺨﺘﺘﻮﻥ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ،ﭼﻮﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﺛﺎﺑﺖ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻃﻌﻢ ﻏﺬﺍﻫﺎﯼ ﺧﻮﺷﻤﺰﺗﻮﻥ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﯾﺮ ﺩﻧﺪﻭﻧﺸﻪ

👀👱‍♀️اگه ﺑﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎﯼ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ،ﭼﻮﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺷﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻫﺴﺘﯿﺪ

💤اگه ﺷﺒﻬﺎ ﺧﺮﻭﭘﻒ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺘﻮﻥ ﻧﻤﯿﺒﺮﻩ،ﭼﻮﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﺛﺎﺑﺖ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺭﯾﻠﮑﺲ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ

😕اگه ﺭﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪﺗﻮﻥ ﯾﺎﺩﺵ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺨﺮﻩ،ﭼﻮﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﻭﺍﺳﻪ ﺁﯾﻨﺪﺗﻮﻥ ﭘﻮﻝ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﻣﯿﮑﻨﻪ

💯ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩید مثبت ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ🍁

ﭼﻮﻥ ﭼﺎﺭﻩ ﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﺟﺰ ﺍﯾﻦ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ...
نمیشه کشتش که, ....دیگه میخواستی ازدواج نکنی واالله ...😉😂🙈😂😂



https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
🌸تـقـدیـم بـه شما
🌸که خوبی و مهربانی
🌸آیین شماست
🌸شبتان بخیر و زیبا


https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
دسته گلی می سازم،به نام "سلام"

که هرگل دعایی

وهر برگش

سلام برای سلامتی شما

با بوی خوش عشق وزندگی

#سلام_مهربونا_صبحتون_بخیر🌹
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ابتدا فکر می‌کردم که مملکت "وزیر دانا"
می‌خواهد بعد فکر کردم شاه دانا
می‌خواهد اما اکنون می‌فهمم کـه "ملت"
دانا می‌خواهد: «امیرکبیر هنگـام تبعید»
۲۰ دی سال‌روز درگذشت امیرکبیر

@Rasapsy.
🍒#بازی یاری رسان

💎هدف:بالا بردن هوشیاری هنگام مشکل
تقویت قدرت پیشنهاد دادن
افزایش خلاقیت
تقویت حس همکاری

🍭یک مسئله ای را بیان کنید(مشکل) و از کودک بخواهید که راه حلی و یا حتی وسیله ای را برای حل مشکل پیشنهاد کند و در باره راه حل و یا آن وسیله توضیح دهد.

⭕️مثال: میخواهم باغچه را تمیز کنم و یا شخم بزنم.با چه وسیله ای این کا را بکنم؟

#دکتر_فرهنگ_هلاکویی

کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران

🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
🐬#دو دسته از کودکان #مضطرب خواهند شد

1_ کودکانی که خیلی محدود میشوند از طرف والدین

2_ کودکانی که کاملا آزاد و بدون محدودیت هستند.

کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران

🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌠کودکان به خودی خود از چیزی نمی ترسند بلکه این پدر و مادر هستند که با واکنشهای غلط و نا بجا او را می ترسانند.

#دکتر_فرهنگ_هلاکویی

کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران

🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#خلاقیت
آموزش #رنگها
همیشه بخاطر داشته باشیدکه، یادگیری کودکان بابازی های آموزشی چندبرابر می شود.ذهن فرزندتان رابااین سرگرمی های آموزشی ازکودکی،خلاق پرورش دهید👌
Slow Children
@shahrameslami1
خانمی پرسیده‌اند: بچه‌ی من خیلی شُله... کارهاش را خیلی آهسته انجام می‌ده؛ چه‌کار کنم که فِرز شه؟ پاسخ را بشنوید...👆👆👆


کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران

🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
Childhood Fears and Anxieties 01
shahrameslami1
👶ترس و اضطراب در کودکان

دکتر شهرام اسلامی

پیشنهاد میکنیم حتما ببینید👍


کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران

🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
Stop Children From Biting
@shahrameslami1
روش برخورد با کودکانی که گاز می گیرند

دکتر شهرام اسلامی



کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران

🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رولت گوشت بسیار لذیذ😋😋
برای شام امشب عالیه👌👌


کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران

🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
#پارت_208


مامان گوشي رو برداشت و به دقيقه نكشيده بي حال روي زمين افتاد و بيهوش شد...

ترسيده بود...

خيلي هم ترسيده بود...

از اينده ي مزخرفي كه انتظارش رو ميكشيد ترسيده بود...

از اتفاق وحشتناكي كه براي شوهرش و پدره بچه هاش افتاد ترسيده بود...

يادم نميره اون روز رو كه با گريه هاي بي وقفش منو دنبال خودش كشيد و به بيمارستان رسوند...

يادم نميره دستاي لرزونش رو...

مادرم پير شده بود...

ولي اخه مگه ميشد ادم تو چند ساعت!فقط چند ساعت اين همه پير بشه؟

هنوزم يادمه دستاش اونقدر ميلرزيد كه نمي تونست درِ اتاق سي و سوم رو باز كنه...

و اين من بودم كه با همه ي بچگيم با اينكه حالم بدتر از مامان بود دلداريش دادم..

ولي وقتي هردومون وارد اون اتاق لعنتي شديم تمام باورهامون شكست...

منم شكستم...

تمام باورهام از ادما اعتماد و همه چيزم رو از دست دادم...

اشك هايم را كه با سرعت هرچه تمام تر بر روي گونه ام مي چكيد با لاقيدي پاك كردم و همانطور كه بيني ام را بالا ميكشيدم گفتم:

- بابام سوخته بود...سوختگي با اسيد فوق العاده قوي

سوختگيهاش به حدي عميق بود كه هيچي از چهرش باقي نمونده بود همينطور ريه هاشو تا درصد زيادي از دست داده بود...

تو همون روزاي اول چشماش بخاطره درجه عفونت بالا خالي شد و همون درصد بينايي كم رو هم از دست داد و كلا چشماش رو از دست داد و حالا جاي اونا يه عينك دودي مسخره رو جاي خاليِ چشماشه ...


بالاخره به بغض كهنه ام نيشتر خورده بود...

يعني حالا ميتوانستم در مقابل اين مرد مغرور و مقتدر به راحتي هق هق كنم؟

چرا كه نه؟حالا كه ديگر فاصله اي ميانمان نمانده بود و او از همه چيز با خبر بود...

پس اجازه ي ديدن هق هقم را كه سالها در نطفه خفه اش كرده بودم داشت...

صورتم را بي طاقت با دست هايم پوشاندم و هق زدم:

- قلبم سوخت وقتي بابامو اونجوري ديدم...


قلبم سوخت...

انگشتانم را بر روي پلك هايم ميفشردم بلكه جلوي ريزش اشك هايم را بگيرم كه يكباره با حس كاپشن حامي بر روي شانه هايم و بوي عطر مست كننده اش در بيني ام دستم را تا گونه هايم پايين اوردم...

از پشت پرده ي اشك صورت درهم و اخم الود او را كه در فاصله ي يك قدمي ام ايستاده بود تار ميديدم...

همچنان خيره در نگاهه هم بوديم كه او مچ هر دو دستم را در دستان قوي و محكمش گرفت و از روي صورتم پس كشيد

يكباره و با يك حركت دستانم را كشيد و با خشونت در اغوشم فشرد و سرم را بر روي سينه ي فراخ و ستبرش چسباند...
جان گفتن تو
تمدید...
نفس های من است !!!
#فلش_بك
#پارت_209


چقدر جايم در اغوش امنش راحت بود...

دلم نمي خواست از او جدا شوم ارامشي كه حالا در وجودم رخنه كرده بود قابل مقايسه با هيچ چيز نبود

اما من به خودم قول داده بودم...

نبايد فاصله ام را با حامي تا اين اندازه كم ميكردم

اين زياده روي به نفعم هيچ كداممان نبود

دستم را بر روي شانه ي عضلاني اش گذاشتم و خواستم خود را از او جدا كنم كه حلقه ي دستش دوره كمرم محكم شد و صدايش جدي و مقتدرانه به گوشم رسيد:

- اروم بگير اينجا...فقط چند لحظه..

اينجا كه باشي هيچ اتفاقي نمي افته تو ذهن خستت ..

شايد قلب و روحِ زخميت هم اروم بشه...


صدا و لحن و حرف هايش مانند لالايي عمل كرد

دست از تقلا كشيدم و سرم دوباره بر روي سينه ي پهن و مردانه اش افتاد...

چقدر خوب دركم كرده بود...

اين مردِ هميشه اخمو و بداخلاق چه راحت حال بدم را خوانده بود...


نميدانم چند لحظه يا چند دقيقه در همان حالت باقي مانديم كه صدايش درحاليكه تلاش ميكرد با احتياط حرف بزند به گوشم رسيد:

- اون ادمي كه رو پدرت اسيد ريخت برگشته تهران...؟

دستگير نشد؟

همانطور كه اشك هايم پيراهن تيره و مردانه ي اش را خيس ميكرد با بغض و نفرت بدون اينكه سرم را از روي سينه اش عقب بكشم گفتم:

- اون قدر ادم تو ادره پليس داشت كه حتي بازداشت هم نشد و خيلي سريع برگشت تهران...

حامي از شنيدن حرفم عصبي و ناراحت شد

با اينكه صورتش را نمي ديدم اما ميتوانستم اين مساله را از صداي نفس هاي تندش بفهمم...

دستش كه بر روي سرم نشست چشمانم ناخوداگاه بسته شد

برعكس عصبانيتش با لحن ارامي گفت:

- ميدونم اومدي اينجا تا انتقام بگيري...

تا اون ادم رو پيدا كني و حقي كه ازت خورده شده رو پس بگيري...

فهميدن اينكه چرا وقتي موقع اومدنت به دايره ويژه قتل تمام سختي هاي كار رو به جون ميخريدي و خم به ابرو نمي اوردي زيادم كارِ مشكلي نيست...چون هدف داشتي...

اما...
🌸امروز عصر
💗خواهان آنم ڪہ ضربان قلبتان
🌸بہ لبخندهای مڪرر تڪرار شود
💗و آنچہ بہ دل آرزو دارید
🌸بی بهانہ‌ای از آن شما باشد
💗عصر چهارشنبه‌تون گلبـارون🌸
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#کلیپ_روانشناسی
دکتر #انوشه

💢موضوع تفاوت زن و مرد
آقایان به رابطه جن ,سی فکر می کنن
خانم ها به رابطه عشقی



https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g