This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وسیله ای جدید که باهاش میتونید بینی تون رو بشورید و موقع سرما خوردگی سینوس هاتون رو ضد عفونی کنید
@Rasapsy.
@Rasapsy.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زلزله 2 دقیقهای با بزرگی 9 ریشتر در ژاپن !
اینجا میومد ما همون ثانیه اول با خاک یکسان میشدیم بعد اینا آخ نگفتن ! 😐
@Rasapsy.
اینجا میومد ما همون ثانیه اول با خاک یکسان میشدیم بعد اینا آخ نگفتن ! 😐
@Rasapsy.
رونالدو پاهاشو 144 میلیون دلار بیمه کرده جنیفر هم باسن شو 300 میلیون دلار !
ینی اگر رونالدو با پاش محکم بزنه به باسن جنیفر 1776 میلیارد تومن اینور اونور میشه 😐
@Rasapsy.
ینی اگر رونالدو با پاش محکم بزنه به باسن جنیفر 1776 میلیارد تومن اینور اونور میشه 😐
@Rasapsy.
🍃🌼
زن طلاییست که عاشق شدنش اجبار است
همچو برگیست که گریان شدنش اخطار است
مثل ماه است که در پرده شب الماس است
همچو خورشید که زیبا شدنش تکرار است
گاه در وقت سحر مثل هل چایی صبح
گاه چون لذت شیرینی یک افطار است
زن همان مادر من هست که پابوسی او
صد ثواب است که در سختی ما انصار است
چون درختیست که در زیر پرش آرامم
بهترین منزل دور از گنه و آوارست
زن نشانیست که بر روی زمین آمده است
دیدنش لحظه ی ایمان به خدا,, اقرارست
زن طلاییست که عاشق شدنش اجبارست
صد ثواب است که در سختی ما انصار است
🌸تقدیم به خانومهای گل کانال 🌸
روانشناسان ومشاوران ایران رسا
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
زن طلاییست که عاشق شدنش اجبار است
همچو برگیست که گریان شدنش اخطار است
مثل ماه است که در پرده شب الماس است
همچو خورشید که زیبا شدنش تکرار است
گاه در وقت سحر مثل هل چایی صبح
گاه چون لذت شیرینی یک افطار است
زن همان مادر من هست که پابوسی او
صد ثواب است که در سختی ما انصار است
چون درختیست که در زیر پرش آرامم
بهترین منزل دور از گنه و آوارست
زن نشانیست که بر روی زمین آمده است
دیدنش لحظه ی ایمان به خدا,, اقرارست
زن طلاییست که عاشق شدنش اجبارست
صد ثواب است که در سختی ما انصار است
🌸تقدیم به خانومهای گل کانال 🌸
روانشناسان ومشاوران ایران رسا
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
⚀ به هرگزهای زندگی توجه بیشتری کنیم (☝🏻)
خیلی میتونه توی حل مشکلات کمکمون کنه...
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
خیلی میتونه توی حل مشکلات کمکمون کنه...
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⚀جهنم چگونه جاییست ؟؟
یعنی به بهترین شکل ممکن در شبکه ۴ جهنم را توصیف کرد!
واقعا لذت بردم! این کلیپ را ببینید!👌
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
یعنی به بهترین شکل ممکن در شبکه ۴ جهنم را توصیف کرد!
واقعا لذت بردم! این کلیپ را ببینید!👌
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
Audio
✨در دوران آشنایی و نامزدی لازم است به چه نکاتی توجه کنیم؟
دکتر محسن محمدی نیا (معین) روانشناس و مشاور خانواده
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
دکتر محسن محمدی نیا (معین) روانشناس و مشاور خانواده
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
🌺مشکلات #جنسی به ده #اختلال تقسیم میشود که با تغییر در #میل_جنسی ایجاد میشوند
1️⃣انزال دیر هنگام
زمانی که فرد قادر نیست در طول مقاربت یا مستربیشن انزال داشته باشد یا خیلی دیر انزال دارد
2️⃣اختلال #نعوظ
فرد قادر نیست به نعوظ برسد یا نعوظ را به اندازه کافی حفظ کند تا مقاربت را انجام دهد
3️⃣اختلال #ارگاسم زنانه
فرد قادر نیست به ارگاسم دست یابد یا حس های او در طول مقاربت به شدت ضعیف است
4️⃣اختلال میل /برانگیختگی جنسی زنانه
غیاب یا کاهش علاقه در رفتارهای جنسی یا در تخیلات جنسی که باعث استرس در فرد میشود
5️⃣اختلال درد/دخول تناسلی _خاصره ای
این اختلال جایگزین دو اصطلاح #واژینیسم و دیسپارونیا شده است (اسپاسم واژنی و درد که مانع از مقاربت میشود) این پیش بینی کردن درد یا درد عملی در طول فعالیت های جنسی است مخصوصا در ارتباط با دخول
6️⃣اختلال میل جنسی در مردان
غیاب یا کاهش تخیلات یا علاقه جنسی در مردان
7️⃣انزال زودهنگام
قبل از دخول یا بلافاصله بعد از آن فرد دچار انزال میشود
8️⃣مشکلات جنسی ناشی از ماده /دارو
اغلب در اثر مصرف مواد یا داروها (مثلا فلوکستین با مارک تجاری prozac)به وجود می آید
9️⃣سایر مشکلات جنسی نامشخص
که ناشی از عارضه پزشکی هستند (مثل ام اس)
📚خلاصه روانپزشکی کاپلان
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
1️⃣انزال دیر هنگام
زمانی که فرد قادر نیست در طول مقاربت یا مستربیشن انزال داشته باشد یا خیلی دیر انزال دارد
2️⃣اختلال #نعوظ
فرد قادر نیست به نعوظ برسد یا نعوظ را به اندازه کافی حفظ کند تا مقاربت را انجام دهد
3️⃣اختلال #ارگاسم زنانه
فرد قادر نیست به ارگاسم دست یابد یا حس های او در طول مقاربت به شدت ضعیف است
4️⃣اختلال میل /برانگیختگی جنسی زنانه
غیاب یا کاهش علاقه در رفتارهای جنسی یا در تخیلات جنسی که باعث استرس در فرد میشود
5️⃣اختلال درد/دخول تناسلی _خاصره ای
این اختلال جایگزین دو اصطلاح #واژینیسم و دیسپارونیا شده است (اسپاسم واژنی و درد که مانع از مقاربت میشود) این پیش بینی کردن درد یا درد عملی در طول فعالیت های جنسی است مخصوصا در ارتباط با دخول
6️⃣اختلال میل جنسی در مردان
غیاب یا کاهش تخیلات یا علاقه جنسی در مردان
7️⃣انزال زودهنگام
قبل از دخول یا بلافاصله بعد از آن فرد دچار انزال میشود
8️⃣مشکلات جنسی ناشی از ماده /دارو
اغلب در اثر مصرف مواد یا داروها (مثلا فلوکستین با مارک تجاری prozac)به وجود می آید
9️⃣سایر مشکلات جنسی نامشخص
که ناشی از عارضه پزشکی هستند (مثل ام اس)
📚خلاصه روانپزشکی کاپلان
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
Telegram
روانشناسان و مشاوران ایران رسا
@DrRASA
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران رسا در مشهد
جهت سوالات و تبادل به آیدی فوق مراجعه کنید
آدرس کلینیک مشهد امامت 22
05136111328_9
09351163352
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران رسا در مشهد
جهت سوالات و تبادل به آیدی فوق مراجعه کنید
آدرس کلینیک مشهد امامت 22
05136111328_9
09351163352
الهی هرچی خوبیه🦋
وخوشبختیه خدای مهربون
براتون رقم بزنه🦋
کلبههاتون ازمحبت
گرم باشه و آرامش
مهمون همیشگی🦋
خونههاتون باشه
شبتون آروم و درپناه خدا🦋
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
وخوشبختیه خدای مهربون
براتون رقم بزنه🦋
کلبههاتون ازمحبت
گرم باشه و آرامش
مهمون همیشگی🦋
خونههاتون باشه
شبتون آروم و درپناه خدا🦋
https://t.me/joinchat/AAAAADvFZU6SWLkDDwaG3g
من فقط یکبار مسافر این جهانم
بگذار هر کار نیکی که میتوانم
برای هرکسی یا هر موجودی که
باشد انجام دهم🌸
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
بگذار هر کار نیکی که میتوانم
برای هرکسی یا هر موجودی که
باشد انجام دهم🌸
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📹 #کلیپ_آموزشی
🌿🌼 مهارت های زندگی برای کودکان
✴️ کسب تجربه👈(پیش داوری)
👌حتما بچه ها ببینن👀
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
🌿🌼 مهارت های زندگی برای کودکان
✴️ کسب تجربه👈(پیش داوری)
👌حتما بچه ها ببینن👀
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎈💛🎈💛🎈💛🎈
#کارتون #خانواده_دکتر_ارنست
کارتون زیبای
✨ خانواده دکتر ارنست ✨
« قسمت سیزدهم »
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
#کارتون #خانواده_دکتر_ارنست
کارتون زیبای
✨ خانواده دکتر ارنست ✨
« قسمت سیزدهم »
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
اگر بچهای از کودکی پدر و مادر خود را در حال مطالعه ببیند زمانی که به سنی میرسد که یاد میگیرد کتاب بخواند، امکان ندارد کتاب را از خودش جدا کند.
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy.
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy.
دختر من براي خودش يك مرد است. " اين بدترين توهين براي يك دختر است چرا كه بزرگترين هنر يك دختر اين است كه يك زن باشد.
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینجوری لازانیا درست کنید😍😘
برای علاقه مندان به لازانیا بفرستید👍
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
برای علاقه مندان به لازانیا بفرستید👍
کانال تخصصی روانشناسان و مشاوران
🌨❄️ @Rasapsy. 🌨❄️
#پارت_203
منتظر بودم هرلحظه با حرفم مخالفت كند و باز هم فرار كند
اما نگاهش اين بار ارام بود..
نگاهي به انگشتانم كه مانند حصارِ دورِ مچش پيچيده شده بود كرد و بدون هيچ حرفي در كنارم بر روي نيمكت الاچيق نشست
به محض اينكه مچش را رها كردم سيگارِ نيم سوخته را از ميان انگشتانم بيرون كشيد و با لحن نرم اما پرحرصي گفت:
- من از بوي سيگار متنفرم!
سر درد ميگيرم...
به نيم رخِ خواستني اش نگاه كردم و جدي گفتم:
- پس بايد تركش كنم...
گونه هايش رنگ گرفته بود يا من انطور در نظرم مي امد؟
چه انتظاري داشتم؟
مطمئنا دختركم خنگ نبود كه متوجه منظورم نشود
سكوتمان طولاني شد.ترسيدم حالا كه خجالت زده هم شده زود از جايش بلند شود و داخل خانه برگردد...
پس حرفي كه بر روي زبانم تلخي اش را مزه مزه ميكردم گفتم:
- پدرت رو چقدر ميشناسي؟
از سوالم يكه خورد...ترسِ كمرنگ و گنگي هم در عمقِ چشمان قهوه اي اش لانه كرد...
ميدانستم از فهميدن من از حوادث گذشته اش ميترسد...
از مني كه مو به موي گذشته اش را حالا از بَر بودم!
اما نمي خواستم اين را بفهمد...
دختر كوچولوي من اگر اين موضوع را ميفهميد مي شكست..
طوري كه ديگر هيچكس نمي توانست تكه هايش را به هم بند بزند حتي منِ پرمدعا...
نگاهش به سيگار نيم سوخته ام ثابت مانده بود كه يكباره ان را بر روي زمين انداخت و از جايش بلند شد
با لحن محزوني كه مشخص بود به زحمت جلوي لرزشش را گرفته گفت:
- من دلم نمي خواد اين بحث ادامه پيدا كنه يعني...يعني جوابي براي سوالتون ندارم....
باز هم ميخواست فرار كند اما اين بار ديگر اجازه نميدادم
يعني ديگر هيچ وقت همچين اجازه اي به او نميدادم
با اينكه هنوز تكليفم با خواسته ام مشخص نبود اما ميدانستم اين دختر برايم فرق ميكند...
خيلي هم فرق ميكند...
و اين را مني كه از ده فرسخي دخترها حتي رد هم نمي شدم و نيم نگاهي به انها نمي انداختم ميگفتم...
منتظر بودم هرلحظه با حرفم مخالفت كند و باز هم فرار كند
اما نگاهش اين بار ارام بود..
نگاهي به انگشتانم كه مانند حصارِ دورِ مچش پيچيده شده بود كرد و بدون هيچ حرفي در كنارم بر روي نيمكت الاچيق نشست
به محض اينكه مچش را رها كردم سيگارِ نيم سوخته را از ميان انگشتانم بيرون كشيد و با لحن نرم اما پرحرصي گفت:
- من از بوي سيگار متنفرم!
سر درد ميگيرم...
به نيم رخِ خواستني اش نگاه كردم و جدي گفتم:
- پس بايد تركش كنم...
گونه هايش رنگ گرفته بود يا من انطور در نظرم مي امد؟
چه انتظاري داشتم؟
مطمئنا دختركم خنگ نبود كه متوجه منظورم نشود
سكوتمان طولاني شد.ترسيدم حالا كه خجالت زده هم شده زود از جايش بلند شود و داخل خانه برگردد...
پس حرفي كه بر روي زبانم تلخي اش را مزه مزه ميكردم گفتم:
- پدرت رو چقدر ميشناسي؟
از سوالم يكه خورد...ترسِ كمرنگ و گنگي هم در عمقِ چشمان قهوه اي اش لانه كرد...
ميدانستم از فهميدن من از حوادث گذشته اش ميترسد...
از مني كه مو به موي گذشته اش را حالا از بَر بودم!
اما نمي خواستم اين را بفهمد...
دختر كوچولوي من اگر اين موضوع را ميفهميد مي شكست..
طوري كه ديگر هيچكس نمي توانست تكه هايش را به هم بند بزند حتي منِ پرمدعا...
نگاهش به سيگار نيم سوخته ام ثابت مانده بود كه يكباره ان را بر روي زمين انداخت و از جايش بلند شد
با لحن محزوني كه مشخص بود به زحمت جلوي لرزشش را گرفته گفت:
- من دلم نمي خواد اين بحث ادامه پيدا كنه يعني...يعني جوابي براي سوالتون ندارم....
باز هم ميخواست فرار كند اما اين بار ديگر اجازه نميدادم
يعني ديگر هيچ وقت همچين اجازه اي به او نميدادم
با اينكه هنوز تكليفم با خواسته ام مشخص نبود اما ميدانستم اين دختر برايم فرق ميكند...
خيلي هم فرق ميكند...
و اين را مني كه از ده فرسخي دخترها حتي رد هم نمي شدم و نيم نگاهي به انها نمي انداختم ميگفتم...
#پارت_204
صدايش زدم...محكم و توبيخ كننده
- محيا!!
طوري كه بفهمد نمي تواند فرار كند...
كه بفهمد اين بار ديگر فرق دارد و بايد از غم هايش برايم بگويد
از نقطه ي كورِ زندگي اش...
از پدرش...
تا شايد سبك شود
شايد من هم از كلمه اي كه از كودكي به تلخي در زبانم چرخيده بود برايش ميگفتم...
مايوس و نااميد نگاهم كرد
اما با نگاهه جدي ام همان ته مانده اميد را از او گرفتم و با همان نگاه متوجه اش كردم امشب ديگر راهه گريزي از سوالاتم نخواهد داشت....
از روي نيم كت چوبي بلند شدم و اشاره كردم بر رويش بنشيند...
گوشي ام را از جيب شلوارم بيرون كشيدم و به حنا پيام دادم:
- چند دقيقه ديگه دوتا فنجون قهوه بيار الاچيق لطفا!
محيا كه مطيعانه بر روي نيم كت نشست من هم ارام در كنارش جاي گرفتم
لعنتي عطرِ ملايم و ديوانه كننده اش باز هم سرمستم كرد
اما تمام تلاشم را ميكردم تا ظاهره جدي و اخم الود خود را حفظ كنم و باز هم در جلد همان سرگرد پناهيِ بداخلاقِ اداره فرو بروم
اگر كمي جريان را شُل ميگرفتم اين دختر با تمام تيزهوشي اش مرا دور ميزد و از ادامه ي بحث به راحتي مي گريخت
پس اخم هايم را در هم كشيدم و بدون هيچ انعطافي گفتم:
- بعد از برگشت از شيراز منو تو مدت زيادي با هم كار داريم
تو بايد زيرِ نظرِ من تعليم ببيني و بهترِ از همين حالا سنگامون رو باهم وا بكنيم
نميخوام هيچ حرف ناگفته اي ازت بمونه!هيچي...
خوب ميدوني كه اگه بخواي طفره بري وقتي پامون برسه شيراز خودم متوجه همه چي ميشم...
نگاهه مستاصل و درمانده اش اعصابم را خورد ميكرد اما باز هم ظالمانه به روي خود نياوردم
بايد امشب از او اعتراف ميگرفتم
بايد...
محيا كه ظاهرا تمامي درها را به روي خود بسته مي ديد بالاخره سكوتش را شكست...
صدايش زدم...محكم و توبيخ كننده
- محيا!!
طوري كه بفهمد نمي تواند فرار كند...
كه بفهمد اين بار ديگر فرق دارد و بايد از غم هايش برايم بگويد
از نقطه ي كورِ زندگي اش...
از پدرش...
تا شايد سبك شود
شايد من هم از كلمه اي كه از كودكي به تلخي در زبانم چرخيده بود برايش ميگفتم...
مايوس و نااميد نگاهم كرد
اما با نگاهه جدي ام همان ته مانده اميد را از او گرفتم و با همان نگاه متوجه اش كردم امشب ديگر راهه گريزي از سوالاتم نخواهد داشت....
از روي نيم كت چوبي بلند شدم و اشاره كردم بر رويش بنشيند...
گوشي ام را از جيب شلوارم بيرون كشيدم و به حنا پيام دادم:
- چند دقيقه ديگه دوتا فنجون قهوه بيار الاچيق لطفا!
محيا كه مطيعانه بر روي نيم كت نشست من هم ارام در كنارش جاي گرفتم
لعنتي عطرِ ملايم و ديوانه كننده اش باز هم سرمستم كرد
اما تمام تلاشم را ميكردم تا ظاهره جدي و اخم الود خود را حفظ كنم و باز هم در جلد همان سرگرد پناهيِ بداخلاقِ اداره فرو بروم
اگر كمي جريان را شُل ميگرفتم اين دختر با تمام تيزهوشي اش مرا دور ميزد و از ادامه ي بحث به راحتي مي گريخت
پس اخم هايم را در هم كشيدم و بدون هيچ انعطافي گفتم:
- بعد از برگشت از شيراز منو تو مدت زيادي با هم كار داريم
تو بايد زيرِ نظرِ من تعليم ببيني و بهترِ از همين حالا سنگامون رو باهم وا بكنيم
نميخوام هيچ حرف ناگفته اي ازت بمونه!هيچي...
خوب ميدوني كه اگه بخواي طفره بري وقتي پامون برسه شيراز خودم متوجه همه چي ميشم...
نگاهه مستاصل و درمانده اش اعصابم را خورد ميكرد اما باز هم ظالمانه به روي خود نياوردم
بايد امشب از او اعتراف ميگرفتم
بايد...
محيا كه ظاهرا تمامي درها را به روي خود بسته مي ديد بالاخره سكوتش را شكست...
#پارت_205
🥀محيا🥀
اب دهانم را چندين بار قورت دادم...ميخواستم با اين كار بغض درشتي كه به گلويم چنگ انداخته بود فرو بدهم اما نمي شد..
لعنتي نمي شد...
اگر ميماند حتما ميان حرف هايم و اعتراف دردناكي كه حامي امشب كمر همت بسته بود تا ان را از من بگيرد مي شكست و چشمانم پُر شده و به اشك مي نشست...
من دختر قوي اي نبودم
اگر هيچكس اين را نمي دانست خودم كه خوب اين را ميدانستم
هرچند در تمام اين سالها انقدر خود را فريب داده بودم كه اين مساله برايم تبديل به باور شده بود
هم باورِ خودم و هم اطرافيانم...
نگاهه سنگين حامي بر روي نيم رخم سنگيني ميكرد...
ديگر فرصتي براي تلف كردن نداشتم..
اگر خودم همه چيز را برايش توضيح ميدادم خيلي بهتر بود تا از كسِ ديگري و از جاي ديگر بشنود...
حداقل من اينطور فكر ميكردم...
نگاهش نكردم اما انگشتانم را محكم در هم پيچيدم تا اضطرابم را خنثي كنم
گلويم را صاف كردم و نطق دردناكم را شروع كردم:
- سيزده سالم بود،با مامان موقع ظهر بساط نهارو پهن ميكرديم
زندگي عيوني و فوق العاده اي نداشتيم اما كناره هم خوش بوديم...
من،مامان،ميلاد،مائده....
چند لحظه اي سكوت كردم و بعد از جمع كردن همه ي اعتماد به نفسم ادامه دادم:
- و بابا...
بابا هميشه بعد از اذان ظهر ميومد خونه نهارشو ميخورد و دوباره براي كار تو بازارچه فرش ميرفت...
حجره اي اونجا نداشت اما پيشِ يه حجره داره اسم و رسم دار كه قديميِ بازار بود و مرد منصفي هم بود كار ميكرد...
همه چيز خوب پيش ميرفت ما هم به همون پولِ كمي كه بابا در مي اورد قانع بوديم...
تا اينكه...
🥀محيا🥀
اب دهانم را چندين بار قورت دادم...ميخواستم با اين كار بغض درشتي كه به گلويم چنگ انداخته بود فرو بدهم اما نمي شد..
لعنتي نمي شد...
اگر ميماند حتما ميان حرف هايم و اعتراف دردناكي كه حامي امشب كمر همت بسته بود تا ان را از من بگيرد مي شكست و چشمانم پُر شده و به اشك مي نشست...
من دختر قوي اي نبودم
اگر هيچكس اين را نمي دانست خودم كه خوب اين را ميدانستم
هرچند در تمام اين سالها انقدر خود را فريب داده بودم كه اين مساله برايم تبديل به باور شده بود
هم باورِ خودم و هم اطرافيانم...
نگاهه سنگين حامي بر روي نيم رخم سنگيني ميكرد...
ديگر فرصتي براي تلف كردن نداشتم..
اگر خودم همه چيز را برايش توضيح ميدادم خيلي بهتر بود تا از كسِ ديگري و از جاي ديگر بشنود...
حداقل من اينطور فكر ميكردم...
نگاهش نكردم اما انگشتانم را محكم در هم پيچيدم تا اضطرابم را خنثي كنم
گلويم را صاف كردم و نطق دردناكم را شروع كردم:
- سيزده سالم بود،با مامان موقع ظهر بساط نهارو پهن ميكرديم
زندگي عيوني و فوق العاده اي نداشتيم اما كناره هم خوش بوديم...
من،مامان،ميلاد،مائده....
چند لحظه اي سكوت كردم و بعد از جمع كردن همه ي اعتماد به نفسم ادامه دادم:
- و بابا...
بابا هميشه بعد از اذان ظهر ميومد خونه نهارشو ميخورد و دوباره براي كار تو بازارچه فرش ميرفت...
حجره اي اونجا نداشت اما پيشِ يه حجره داره اسم و رسم دار كه قديميِ بازار بود و مرد منصفي هم بود كار ميكرد...
همه چيز خوب پيش ميرفت ما هم به همون پولِ كمي كه بابا در مي اورد قانع بوديم...
تا اينكه...