من انقدر بلد بودم کاراتونو تلافی کنم، اما همیشه یه چیزی ته دلم میگفت: «اگه دلش بشکنه چی؟!»
🕊3❤1🐳1
نیاز داشتم با او در تاریکی روی سنگهای کوه دراز بکشم و به ستارهها نگاه کنم و موزیک بشنوم.
نیاز داشتم خوشبختی کوچکی داشتهباشم که فقط برای خودم باشد و کسی به خاطرش از من بیزار نباشد.
بله، این وقت شب آدم چیزهای عجیبی را به یاد میآورد. مثلا خاطراتی را که هرگز رخ نداده.
نیاز داشتم خوشبختی کوچکی داشتهباشم که فقط برای خودم باشد و کسی به خاطرش از من بیزار نباشد.
بله، این وقت شب آدم چیزهای عجیبی را به یاد میآورد. مثلا خاطراتی را که هرگز رخ نداده.
حميد سليمی
❤1🐳1