«مرا ببخش عزیزم،
احساس وحشتناکی دارم.
سوار قطار خواهم شد
و تمامی وجودم را
گریه خواهم کرد.»
احساس وحشتناکی دارم.
سوار قطار خواهم شد
و تمامی وجودم را
گریه خواهم کرد.»
نشستم و نگاه میکنم که چجوری داری روز به روز از چشمم میفتی و بابت کمتر شدن اهمیتت برام ناراحتم
تو انقدر خوبی که میخواهم خدایی که تورا آفریده ببوسم؛
راستی گفتی خدایت کجاست؟
نزدیک به رگ گردنت؟
راستی گفتی خدایت کجاست؟
نزدیک به رگ گردنت؟