چه خوب است خدا داشتنی بدون چرا، بدون تمام آن گله ها که از محضر او داری...
کتاب سه دیدار جلد اول
#معرفی_کتاب
کتاب سه دیدار جلد اول
#معرفی_کتاب
أَسْأَلُكَ تُغْنِيَنِي عَنِ الْمَسْأَلَةِ إِلَى الْمَخْلُوقِينَ
ازتو میخواهم من را از درخواست کردن نزدِ مخلوقاتت بینیاز کنی(:
ازتو میخواهم من را از درخواست کردن نزدِ مخلوقاتت بینیاز کنی(:
یه نفر امشب بهم گفت:
برای امام حسین گریه کنید نه برای تیر و نیزه ها، برای خود امام برای فراق قلب ها...
برای امام حسین گریه کنید نه برای تیر و نیزه ها، برای خود امام برای فراق قلب ها...
❤4
تو آخرین جلسه کلاسمون ؛ بحث علمی شد منم تقریبا هرچی بلد بودم توضیح میدادم
یکدفعه استاد رو کرد به من و شروع کرد به تعریف کردن از من♥️
سرمو انداختم پایین و گفتم: شما خیلی به من لطف دارید استاد.منم عمیقا شما رو دوست دارم...🥲
حرفم تموم نشده بود که یکی از همکلاسی ها با دست محکم زد به پام. اخماش رو کرد تو هم و گفت: فاطمه تو چقدر چاپلوسی.آدم حالش بد میشه.از وقتی وارد کلاس شدی به اون میگی چقدر صدات قشنگه.به یکی دیگه میگی چقدر مهربونی.حالا هم به استاد داری میگی دوسِت دارم😏
یه چشم غره زد و سرشو برگردوند.بغل دستیش هم تایید کرد حرفاشو!
لبخند زدم و چیزی نگفتم!🙂
___
اما امید دادن به آدم ها، قشنگ حرف زدن باهاشون، اظهار حس درونیمون به اونها، مهربونی کردن باهاشون، چاپلوسی نیست یه قدرته!یه دستورِ دینیه!یه رسم مسلمونیه! یه فنه!
فنی که من بعد خوندن حدیث امام صادق دارم تمرینش میکنم.اینکه با حسد و منیت لعنتیم مبارزه کنم و بذارمش کنار. محبت و استعداد بقیه رو ببینم و اون رو با زبان ابراز کنم.🌱
قبلاها برای من خیلی سخت بود به دوستانم حتی به خانوادم بگم دوست دارم.
همیشه اونها به من میگفتن و منم سرمو مینداختم پایین و میگفتم لطف داری.اما حالا خودم پیش قدم میشم برای گفتن جمله ی دوست دارم!جمله ای که خلقت بر پایه اون تشکیل شده. اصلا تمام اتصالات جهان بر پایه ی عشق و لطفه. و اگر میخوایم متصل شیم باید عاشقی کنیم♥️
#مهربانی
تو آخرین جلسه کلاسمون ؛ بحث علمی شد منم تقریبا هرچی بلد بودم توضیح میدادم
یکدفعه استاد رو کرد به من و شروع کرد به تعریف کردن از من♥️
سرمو انداختم پایین و گفتم: شما خیلی به من لطف دارید استاد.منم عمیقا شما رو دوست دارم...🥲
حرفم تموم نشده بود که یکی از همکلاسی ها با دست محکم زد به پام. اخماش رو کرد تو هم و گفت: فاطمه تو چقدر چاپلوسی.آدم حالش بد میشه.از وقتی وارد کلاس شدی به اون میگی چقدر صدات قشنگه.به یکی دیگه میگی چقدر مهربونی.حالا هم به استاد داری میگی دوسِت دارم😏
یه چشم غره زد و سرشو برگردوند.بغل دستیش هم تایید کرد حرفاشو!
لبخند زدم و چیزی نگفتم!🙂
___
اما امید دادن به آدم ها، قشنگ حرف زدن باهاشون، اظهار حس درونیمون به اونها، مهربونی کردن باهاشون، چاپلوسی نیست یه قدرته!یه دستورِ دینیه!یه رسم مسلمونیه! یه فنه!
فنی که من بعد خوندن حدیث امام صادق دارم تمرینش میکنم.اینکه با حسد و منیت لعنتیم مبارزه کنم و بذارمش کنار. محبت و استعداد بقیه رو ببینم و اون رو با زبان ابراز کنم.🌱
قبلاها برای من خیلی سخت بود به دوستانم حتی به خانوادم بگم دوست دارم.
همیشه اونها به من میگفتن و منم سرمو مینداختم پایین و میگفتم لطف داری.اما حالا خودم پیش قدم میشم برای گفتن جمله ی دوست دارم!جمله ای که خلقت بر پایه اون تشکیل شده. اصلا تمام اتصالات جهان بر پایه ی عشق و لطفه. و اگر میخوایم متصل شیم باید عاشقی کنیم♥️
امام صادق (ع) :
هنگامی که کسی را دوست میداری، او را از این محبت آگاه کن، زیرا این کار، دوستی بین شما را محکم تر می کند.
#مهربانی
👍3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
از اول هم قرارمان این بود که دل به دلِ هم بدهیم
گفته بودیم در گرم و سردی روزگار پناه شانه ی هم باشیم
با هم بخندیم،باهم اشک بریزیم
باهم سقفی که زیرش آرامش و ایمان باشد،بسازیم
پسردارشویم
ان وقت باهم، غرقِ دوست داشتن اش کنیم
قد کشیدنش را تماشا کنیم.
برای اولین قدمهای مردانهاش و اولین لبخندهای بیدندانش زیر لب خدا را شکر بگوییم.
سرِ اینکه
بیشتر بابا را دوست دارد یا مامان را،دعوا کنیم
و ته دلمان ذوق کنیم برای اولین باری که می گوید بابا
وقتی سایهی مردانگی پشت لبش نشست،
بیصدا اشک شوق بریزیم…
پا به پای جوان شدنش
ما هم آرام آرام ،موهایمان سفید شود
شب دامادیاش، هزار بار قربان صدقهاش برویم
درست همان روزی که
خوش قامت ترین جوانِ شهر شد،
دل بکنیم.
بگذاریم برود در راه خدا شهید شود
جوانیاش را در راهِ خدا بدهد
یک عمر بعدش را
با داغش بسوزیم….
قرارمان از همان اول این بود:
عاشقِ هم بمانیم…
و بیش از آن،
عاشقِ وطن
[ این نوشته را با الهام از این ویدیو شهید مصطفی علیخانی نوشتم]
گفته بودیم در گرم و سردی روزگار پناه شانه ی هم باشیم
با هم بخندیم،باهم اشک بریزیم
باهم سقفی که زیرش آرامش و ایمان باشد،بسازیم
پسردارشویم
ان وقت باهم، غرقِ دوست داشتن اش کنیم
قد کشیدنش را تماشا کنیم.
برای اولین قدمهای مردانهاش و اولین لبخندهای بیدندانش زیر لب خدا را شکر بگوییم.
سرِ اینکه
بیشتر بابا را دوست دارد یا مامان را،دعوا کنیم
و ته دلمان ذوق کنیم برای اولین باری که می گوید بابا
وقتی سایهی مردانگی پشت لبش نشست،
بیصدا اشک شوق بریزیم…
پا به پای جوان شدنش
ما هم آرام آرام ،موهایمان سفید شود
شب دامادیاش، هزار بار قربان صدقهاش برویم
درست همان روزی که
خوش قامت ترین جوانِ شهر شد،
دل بکنیم.
بگذاریم برود در راه خدا شهید شود
جوانیاش را در راهِ خدا بدهد
یک عمر بعدش را
با داغش بسوزیم….
قرارمان از همان اول این بود:
عاشقِ هم بمانیم…
و بیش از آن،
عاشقِ وطن
[ این نوشته را با الهام از این ویدیو شهید مصطفی علیخانی نوشتم]
چند وقت پیش تصادف کردم با یک موتورسوار، با لباس خونین وسط خیابون افتادم و مردم از داخل ماشینها فقط به من نگاه میکردند. موتورسوار شروع کرد به دعوا کردنم: «دختر خانوم، حواست کجاست؟ مگه کوری؟ ببین سپر موتورسیکلت منو چیکار کردی؟» و شروع به محاسبه کردن خسارتش کرد.
هیچکس حتی به خودش زحمت نداد که کمکم کند و من را بلند کند.همه مبهوت به حرف های متورسوار گوش میکردن که سر من با تمام توانش داد میکشید(:
چطور میتوان از انسانیت فرار کرد، وقتی که انسانی در برابر چشممان آسیب میبیند؟ آیا خسارتهای خودمون مهمتر از انسانیه که به کمک نیاز داره؟
با زحمت و سرعت خودم را کشیدم تا آن طرف خیابان و راه ماشین ها را که بند آمده بود، باز کردم. در جواب به توهینهای آن مرد هم، سکوت کردم و همه رفتند
با بغضی که گلویم را میفشرد، کنار خیابان به گریه افتادم و گفتم: خدایا، شاید من رو از این امتحان عبور دادی تا درک کنم که هیچ چیز مهمتر از کمک کردن به انسانها نیست. شاید این امتحان تو بود تا به من نشان بدی که نباید خودمو درگیر محاسبهی خسارتم کنم، بلکه اگه خطایی از کسی سر زد باید دست کمک به سمتش دراز کنم.
خدایا، من رو شایستهی این دیدی که بتونم از خودم بگذرم؟ میخواستی به من نشان بدی که وقتی کسی خطایی کرد، باید از قضاوتش دست بردارم و بهش دلگرمی بدم؟
ای ستار العیوب، منو وسط خیابان و در برابر ان همه نگاه قراردادی که چیو بهم نشون بدی(:
#مهربانی
هیچکس حتی به خودش زحمت نداد که کمکم کند و من را بلند کند.همه مبهوت به حرف های متورسوار گوش میکردن که سر من با تمام توانش داد میکشید(:
چطور میتوان از انسانیت فرار کرد، وقتی که انسانی در برابر چشممان آسیب میبیند؟ آیا خسارتهای خودمون مهمتر از انسانیه که به کمک نیاز داره؟
با زحمت و سرعت خودم را کشیدم تا آن طرف خیابان و راه ماشین ها را که بند آمده بود، باز کردم. در جواب به توهینهای آن مرد هم، سکوت کردم و همه رفتند
با بغضی که گلویم را میفشرد، کنار خیابان به گریه افتادم و گفتم: خدایا، شاید من رو از این امتحان عبور دادی تا درک کنم که هیچ چیز مهمتر از کمک کردن به انسانها نیست. شاید این امتحان تو بود تا به من نشان بدی که نباید خودمو درگیر محاسبهی خسارتم کنم، بلکه اگه خطایی از کسی سر زد باید دست کمک به سمتش دراز کنم.
خدایا، من رو شایستهی این دیدی که بتونم از خودم بگذرم؟ میخواستی به من نشان بدی که وقتی کسی خطایی کرد، باید از قضاوتش دست بردارم و بهش دلگرمی بدم؟
ای ستار العیوب، منو وسط خیابان و در برابر ان همه نگاه قراردادی که چیو بهم نشون بدی(:
اللهم إني أعتذر إليك من... مظلومٍ ظلم بحضرتي فلم أنصره... ومن عيبِ مؤمنٍ ظهر لي فلم أسترْه.
خدایا! من به درگاه تو عذر میخواهم از ستمدیدهای که در حضور من ستم به او روا شد و من یاریاش نکردم، و از عیبِ مؤمنی که برای من آشکار شد و من آن را نپوشاندم.
#مهربانی
❤3
بهش میگم اگه تکبر داری اگه منیت داری خدا بخاطر لطف به تو میاد تورو وارد بازی میکنه و آدمی رو جلوت میزاره تا تکبر تورو بشکونه :)
نباید توی این بازی با گفتن این جمله که اون ادم خودش حقیره و من بزرگوارم باخت بدی هرچند که واقعا اون آدم با بی توجهی در حقت ظلم کرده باشه
میم میگه: «تکبر صفت بدیه.پس چرا امام علی میگه در برابر متکبر، متکبر باش؟»
التّکبّر علی المتکبّرین هو التّواضع بعینه»
«تکبّر کردن با افراد متکبّر، خود عین تواضع است»
بهش میگم:
بخاطر ادب کردن متکبر...
برای اینکه با تواضع در برابر متکبر اون رو تحسین و تشویق نکنیم به این اخلاقش 🙂
آدمی میتونه این تکبر در برابر متکبر امام علی رو اجرا کنه که از تکبر انسان متکبر زورش نگرفته باشه
و این تکبرش از روی دلسوزی باشه
یعنی روح باید برای اجرای این فرمول خالی از هوای نفسش باشه. یعنی فقط برای خدا تکبر کنه در برابر متکبر.
نه از روی اینکه بخوای لجشو دربیاری:)
نه از روی اینکه ناراحتی که چرا طرف بهت زور گفته.
نه از روی اینکه میخوای کم نیاری.
نه از روی اینکه میخوای مورد سوء استفاده قرار نگیری.
سخت شد؟ 🥲
میم میگه وقتی فلان آدم منو دیده و بهم سلام نکرده بود منم بهش سلام نکردم و بی محلی کردم اون موقع فکر میکردم دارم دربرابر متکبر، متکبرانه برخورد میکردم...نگو بخاطر نفسی بوده که ناراحت شده...
بهش میگم منم نتونستم خالصانه از روی دلسوزی با آدم متکبر برخورد کنم.
چون تشخیص تکبر خیلی سخته
تکبر از عجب میاد.
عجب یعنی خود پسندی. خود رو بخاطر صفاتی دوست داشتن.
اما تکبر یعنی خود برتر بینی، یعنی خودتو بالاتر از بقیه ببینی.
واقعا چجور میتونی تشخیص بدی فلانی از روی تکبر بهت سلام نداده، یا از روی حواس پرتی یا از روی مشکلات شخصی یا ده ها علت دیگه...؟
تازه تکبر باید یه صفت دائمی باشه در فرد نه مقطعی
بعد هم باید روش های دیگه رو امتحان کنی
مثلا هدیه دادن، مهربانی کردن،اصلاح نشد برا اصلاحش تکبر کنی
مثلا خدا در قران به حضرت موسی میگه رفتی پیش فرعون باهاش نرم و متواضع حرف بزن شاید اصلاح شه.(فرعون خدای متکبرین)
میدونی یه قضیه وجدانیه!و وجدان بیدار میتونه خوب اینو تشخیص بده که کجا متکبر باشه.
میم میگه پس ما در حد تشخیص اش نیستیم آدم گرفتار چطوری میتونه دست یک گرفتار دیگه رو بگیره؟ :)
اگه قراره در برابر متکبر بایستم، اول باید مطمئن شم از روی بلندیِ روحم ایستادم، نه از روی زخمِ نفسم.
#تکبر
نباید توی این بازی با گفتن این جمله که اون ادم خودش حقیره و من بزرگوارم باخت بدی هرچند که واقعا اون آدم با بی توجهی در حقت ظلم کرده باشه
میم میگه: «تکبر صفت بدیه.پس چرا امام علی میگه در برابر متکبر، متکبر باش؟»
التّکبّر علی المتکبّرین هو التّواضع بعینه»
«تکبّر کردن با افراد متکبّر، خود عین تواضع است»
بهش میگم:
بخاطر ادب کردن متکبر...
برای اینکه با تواضع در برابر متکبر اون رو تحسین و تشویق نکنیم به این اخلاقش 🙂
آدمی میتونه این تکبر در برابر متکبر امام علی رو اجرا کنه که از تکبر انسان متکبر زورش نگرفته باشه
و این تکبرش از روی دلسوزی باشه
یعنی روح باید برای اجرای این فرمول خالی از هوای نفسش باشه. یعنی فقط برای خدا تکبر کنه در برابر متکبر.
نه از روی اینکه بخوای لجشو دربیاری:)
نه از روی اینکه ناراحتی که چرا طرف بهت زور گفته.
نه از روی اینکه میخوای کم نیاری.
نه از روی اینکه میخوای مورد سوء استفاده قرار نگیری.
سخت شد؟ 🥲
میم میگه وقتی فلان آدم منو دیده و بهم سلام نکرده بود منم بهش سلام نکردم و بی محلی کردم اون موقع فکر میکردم دارم دربرابر متکبر، متکبرانه برخورد میکردم...نگو بخاطر نفسی بوده که ناراحت شده...
بهش میگم منم نتونستم خالصانه از روی دلسوزی با آدم متکبر برخورد کنم.
چون تشخیص تکبر خیلی سخته
تکبر از عجب میاد.
عجب یعنی خود پسندی. خود رو بخاطر صفاتی دوست داشتن.
اما تکبر یعنی خود برتر بینی، یعنی خودتو بالاتر از بقیه ببینی.
واقعا چجور میتونی تشخیص بدی فلانی از روی تکبر بهت سلام نداده، یا از روی حواس پرتی یا از روی مشکلات شخصی یا ده ها علت دیگه...؟
تازه تکبر باید یه صفت دائمی باشه در فرد نه مقطعی
بعد هم باید روش های دیگه رو امتحان کنی
مثلا هدیه دادن، مهربانی کردن،اصلاح نشد برا اصلاحش تکبر کنی
مثلا خدا در قران به حضرت موسی میگه رفتی پیش فرعون باهاش نرم و متواضع حرف بزن شاید اصلاح شه.(فرعون خدای متکبرین)
میدونی یه قضیه وجدانیه!و وجدان بیدار میتونه خوب اینو تشخیص بده که کجا متکبر باشه.
میم میگه پس ما در حد تشخیص اش نیستیم آدم گرفتار چطوری میتونه دست یک گرفتار دیگه رو بگیره؟ :)
اگه قراره در برابر متکبر بایستم، اول باید مطمئن شم از روی بلندیِ روحم ایستادم، نه از روی زخمِ نفسم.
#تکبر
❤5
دلم گاهی پناه میبرد به خیال… به رمضانی دور، در خانهی علی.
مثلا من دلم میخواهد خیال کنم رمضانِ آن سال در خانهی امام علی(ع) چه خبر بوده...
این روزها که خانه بوی انتظار تولد اولین فرزند را میدهد امام چه حسی داشته؟
خیال میکنم اولین تجربهی پدر شدن در قامت امام علی چقدر تماشایی بوده
آن همه هیبت و مردانگی وقتی قرار باشد مِهر پدری را در خود بیامیزد و پدری مِهربان بسازد، واقعا تماشاییست.
البته امام علی پیش از این در همسری برای فاطمه آن روی عاشقپیشهاش را نشان داده بود.
مَرد نبردهای سخت، شمشیر به دستِ میدانهای جنگ، به بانوی خانهاش که میرسید آنقدر لطیف میشد که از چشمهایش، از کلمههایش، از دستهایش و از تمام رفتارهایش شعر چِکه میکرد و آن پهلوان بیحریف، کافی بود که فاطمه صدایش بکند تا پاسخ او لبریز از محبت شود انگار همه ی جهانش در همان خانه خلاصه میشد:)
علی پیش از این عاشق بودنش را ثابت کرده بود وقتی از پَسِ علی جان گفتنِ فاطمه، هزار "جانم" از لبش بیرون میریخت، به خانه که میرسید دیگر نه فرمانده بود، نه قتال العرب، نه پهلوانِ نامدار مکه و مدینه و نه حتی صاحبِ آن شمشیر ذوالفقار
علی به خانه که میرسید تنها و تنها یک چیز بود: عاشقِ فاطمه!
من خیال میکنم امام علی این روزها بیشتر حواسش به خانه بوده خودش همه چیز را مهیا کرده، خودش بیآنکه فاطمه حتی کمترین چیزی بخواهد با مِهر و لبخند جویای احوال فاطمه شده.
گِرد خانه چرخیده و ذکر لبش فقط فاطمه جان بوده
من خیال میکنم شیرینترین ساعتهای زندگی امام علی همین روزهای اول آن رمضانی بوده که در نیمهاش، برای اولین بار احساس پدری را تجربه کرده...
خیال میکنم این روزها بیشتر از هر وقت دیگری علی جارو به دست بوده و مشغول کارِ خانه تا یک وقت زحمتی برای بانوی خانه نمانَد و چه بسا فاطمه از سر حیا از پِی هم میگفته علی جان چرا انقدر خود را به زحمت میاندازید و علی برای آنکه فاطمه حتی ذرهای احساس شرمندگی نکند کاری میکرده که فاطمه بخندد و دیگر از این حرفها نزند. مثلا هیبت فرماندهی جنگ را به خودش میگرفته و با حالت تحکم و با خنده جواب میداده:«دلمان میخواهد»
و بعد دو نفری با هم میخندیدند شاید همین یک جمله خانه را پرنور می کرده
روزهای شیرینی که امام علی ما از بودنِ فاطمه در خانهاش آنقدر راضی بوده که هر بار سرش را سمت آسمان گرفته و زمزمه کرده خدایا بهتر از این نمیشد که برای علی رقم بزنی...
خدایا بهتر از این نمیشد که به علی عطا کنی...
من خیال میکنم بهترین روزها همین یکی دو هفتهی اول رمضان آن سال بوده
همین اولین تجربهی شیرینِ پدر شدن آن هم از بانویی که بند بند وجودش به عشق او گرفتار بوده
مثلا من دلم میخواهد خیال کنم رمضانِ آن سال در خانهی امام علی(ع) چه خبر بوده...
این روزها که خانه بوی انتظار تولد اولین فرزند را میدهد امام چه حسی داشته؟
خیال میکنم اولین تجربهی پدر شدن در قامت امام علی چقدر تماشایی بوده
آن همه هیبت و مردانگی وقتی قرار باشد مِهر پدری را در خود بیامیزد و پدری مِهربان بسازد، واقعا تماشاییست.
البته امام علی پیش از این در همسری برای فاطمه آن روی عاشقپیشهاش را نشان داده بود.
مَرد نبردهای سخت، شمشیر به دستِ میدانهای جنگ، به بانوی خانهاش که میرسید آنقدر لطیف میشد که از چشمهایش، از کلمههایش، از دستهایش و از تمام رفتارهایش شعر چِکه میکرد و آن پهلوان بیحریف، کافی بود که فاطمه صدایش بکند تا پاسخ او لبریز از محبت شود انگار همه ی جهانش در همان خانه خلاصه میشد:)
علی پیش از این عاشق بودنش را ثابت کرده بود وقتی از پَسِ علی جان گفتنِ فاطمه، هزار "جانم" از لبش بیرون میریخت، به خانه که میرسید دیگر نه فرمانده بود، نه قتال العرب، نه پهلوانِ نامدار مکه و مدینه و نه حتی صاحبِ آن شمشیر ذوالفقار
علی به خانه که میرسید تنها و تنها یک چیز بود: عاشقِ فاطمه!
من خیال میکنم امام علی این روزها بیشتر حواسش به خانه بوده خودش همه چیز را مهیا کرده، خودش بیآنکه فاطمه حتی کمترین چیزی بخواهد با مِهر و لبخند جویای احوال فاطمه شده.
گِرد خانه چرخیده و ذکر لبش فقط فاطمه جان بوده
من خیال میکنم شیرینترین ساعتهای زندگی امام علی همین روزهای اول آن رمضانی بوده که در نیمهاش، برای اولین بار احساس پدری را تجربه کرده...
خیال میکنم این روزها بیشتر از هر وقت دیگری علی جارو به دست بوده و مشغول کارِ خانه تا یک وقت زحمتی برای بانوی خانه نمانَد و چه بسا فاطمه از سر حیا از پِی هم میگفته علی جان چرا انقدر خود را به زحمت میاندازید و علی برای آنکه فاطمه حتی ذرهای احساس شرمندگی نکند کاری میکرده که فاطمه بخندد و دیگر از این حرفها نزند. مثلا هیبت فرماندهی جنگ را به خودش میگرفته و با حالت تحکم و با خنده جواب میداده:«دلمان میخواهد»
و بعد دو نفری با هم میخندیدند شاید همین یک جمله خانه را پرنور می کرده
روزهای شیرینی که امام علی ما از بودنِ فاطمه در خانهاش آنقدر راضی بوده که هر بار سرش را سمت آسمان گرفته و زمزمه کرده خدایا بهتر از این نمیشد که برای علی رقم بزنی...
خدایا بهتر از این نمیشد که به علی عطا کنی...
من خیال میکنم بهترین روزها همین یکی دو هفتهی اول رمضان آن سال بوده
همین اولین تجربهی شیرینِ پدر شدن آن هم از بانویی که بند بند وجودش به عشق او گرفتار بوده
مشکل اینجاست که
همه میخوان همدیگه رو آدم کنن؛
هیچکس نمیخواد خودشو آدم کنه🙃
همه میخوان همدیگه رو آدم کنن؛
هیچکس نمیخواد خودشو آدم کنه🙃
❤5
این کانال تعطیل است🌱
Photo
امروز خیلی اذیت کرد
بهش گفتم پس مهربونیات کجاست؟
بیا باهم بازی بکنیم
گفت نمیدونم
و رفت سراغ جا کفشی همه کفشارو پرت کرد وسط خونه...
کفشای باباشو پوشید و راه رفت
بعدشم گفت میخام با بابا عقیل شهید بد بازی کنم!
بهش گفتم پس مهربونیات کجاست؟
بیا باهم بازی بکنیم
گفت نمیدونم
و رفت سراغ جا کفشی همه کفشارو پرت کرد وسط خونه...
کفشای باباشو پوشید و راه رفت
بعدشم گفت میخام با بابا عقیل شهید بد بازی کنم!
❤7
1_1556088212_260226_235216.pdf
912 KB
کتاب آرام بخش دلها در مصیبت و بلایا
🔻ترجمه حجت الاسلام استاد عبدالحمید واسطی
ترجمه کتاب عالم بزرگ شیعه، شهید ثانی، با عنوان «مُسَکِّنُ الفُؤاد عند فَقدِ الأحبة و الأولاد»
هم مؤلف کتاب (شهید ثانی) پنج فرزندش را یکی پس از دیگری از دست داد، و پس از وفات فرزند پنجمش که علاقه شدیدی به او داشت دست به قلم برد و این اثر را تأليف کرد.
و همچنین، مترجم کتاب (استاد واسطی) پس از وفات دختر ١٢ ساله دلبندش، با سوز دل ، تنها ۱۷ روز پس از داغ فرزندش دست به قلم برد و این اثر را از عربی به فارسی ترجمه کرد که هم آرامش خویش و هم صبر زیبا و تسکین قلب هر داغداری را از این کلمات الهی بجوید و مرهم مصیبت زدگان شود.
اگر کسی عزیزی را از دست داده و در دوران سوگ هست پیشنهاد میشه:)
🔻ترجمه حجت الاسلام استاد عبدالحمید واسطی
ترجمه کتاب عالم بزرگ شیعه، شهید ثانی، با عنوان «مُسَکِّنُ الفُؤاد عند فَقدِ الأحبة و الأولاد»
هم مؤلف کتاب (شهید ثانی) پنج فرزندش را یکی پس از دیگری از دست داد، و پس از وفات فرزند پنجمش که علاقه شدیدی به او داشت دست به قلم برد و این اثر را تأليف کرد.
و همچنین، مترجم کتاب (استاد واسطی) پس از وفات دختر ١٢ ساله دلبندش، با سوز دل ، تنها ۱۷ روز پس از داغ فرزندش دست به قلم برد و این اثر را از عربی به فارسی ترجمه کرد که هم آرامش خویش و هم صبر زیبا و تسکین قلب هر داغداری را از این کلمات الهی بجوید و مرهم مصیبت زدگان شود.
اگر کسی عزیزی را از دست داده و در دوران سوگ هست پیشنهاد میشه:)
❤5🍓1
بهم میگفت:زمین و زمان به دعا وابسته است…دعا کن :)
از حرفش دلم میگرفت.
میگفتم پنج سال زمان کمی نیست که یک دعا را با امید و اشک ببری پیش خدا و هر بار دست خالی برگردی…
دلشکسته باشی و با خودت بگویی پس آن «قرهالعین»هایی که برایم پنهان کردی، کجای زندگیام قرار است نشانم بدهی؟
میگفت:فرض کن کودکی آرزو میکنه یک روز پزشک بشه
نمیتوانه فردا صبح روپوش سفید بپوشه و وارد اتاق عمل بشه.
باید درس بخونه، شبهای امتحان را تاب بیاره، سالهای طولانی دانشگاه را بگذرونه، از وسوسهها و میانبرهای غلط دوری کنه، صبر کنه، زمین بخوره و دوباره بلند بشه…
سالها میگذرد تا روزی که پزشک بشه
آرزویش برآورده میشه؛ اما نه در یک لحظه، بلکه در هزاران قدم پنهان.
یا مثلا دانهای را ببین.
دانه آرزو دارد درختی تنومند شود.
باید در خاک بماند، تاریکی را تحمل کند، شکافته شود، ریشه بدهد، با باد و باران بسازد.
اما اگر طاقتِ مرحلهی زیرِ خاک بودن را نداشته باشد، هرگز یک درخت نمیشه!
میگفت دعاهای ما هم همیناند.
وقتی دعا میکنیم، شاید اجابت همان لحظه آغاز شود، اما شکلش «مسیر» است، نه «معجزهی فوری».
از تلاش درخور دعایت مضایقه نکن.
بهش میگفتم:
تو از دعاهایی صحبت میکنی که آدمها میتوانند برایش تلاش کنند.
من از دعایی صحبت میکنم که رسیدهام ته خط…
از دعایی که همه درها را برایش کوبیدهام و دری برایم باز نشده.
میگفت:
تلاش تو اینجوری میشود که میتوانی از ناامیدی مراقبت کنی.
میتوانی خودت را به انسانی آرامتر و صبورتر تبدیل کنی تا اگر تقدیر هر چه بود، فرو نریزی.
از بطن دعا آرامش به وجود میاد نه بی قراری.
یکی از تجربهگران برنامهی زندگی پس از زندگی میگفت وقتی در بیمارستان حالش خیلی بد بوده، همه کسانی را که برایش دعا میکردند میدیده.
میگفت بعضیها را میدیدم که وقتی دعا میکنند از دهانشان نوری خارج میشود، اما در قلبشان سیاهی هست. میفهمیدم اگرچه دعا میکنند، ته دلشان امیدی به خوب شدنِ من ندارند و آن سیاهی نور را خنثی میکند و اثرش را از بین میبرد.
اما یکی دو نفر بودند که وقتی دعا میکردند در دلشان سیاهی نبود؛ میفهمیدم با امید برایم دعا میکنند.
بهش گفتم:
آدم وقتی طولانی دعا میکند، بیشتر از اجابت، از خودش میترسد، از روزی که دیگر نتواند امیدوار بمونه :)
#ناامیدی
از حرفش دلم میگرفت.
میگفتم پنج سال زمان کمی نیست که یک دعا را با امید و اشک ببری پیش خدا و هر بار دست خالی برگردی…
دلشکسته باشی و با خودت بگویی پس آن «قرهالعین»هایی که برایم پنهان کردی، کجای زندگیام قرار است نشانم بدهی؟
میگفت:فرض کن کودکی آرزو میکنه یک روز پزشک بشه
نمیتوانه فردا صبح روپوش سفید بپوشه و وارد اتاق عمل بشه.
باید درس بخونه، شبهای امتحان را تاب بیاره، سالهای طولانی دانشگاه را بگذرونه، از وسوسهها و میانبرهای غلط دوری کنه، صبر کنه، زمین بخوره و دوباره بلند بشه…
سالها میگذرد تا روزی که پزشک بشه
آرزویش برآورده میشه؛ اما نه در یک لحظه، بلکه در هزاران قدم پنهان.
یا مثلا دانهای را ببین.
دانه آرزو دارد درختی تنومند شود.
باید در خاک بماند، تاریکی را تحمل کند، شکافته شود، ریشه بدهد، با باد و باران بسازد.
اما اگر طاقتِ مرحلهی زیرِ خاک بودن را نداشته باشد، هرگز یک درخت نمیشه!
میگفت دعاهای ما هم همیناند.
وقتی دعا میکنیم، شاید اجابت همان لحظه آغاز شود، اما شکلش «مسیر» است، نه «معجزهی فوری».
از تلاش درخور دعایت مضایقه نکن.
بهش میگفتم:
تو از دعاهایی صحبت میکنی که آدمها میتوانند برایش تلاش کنند.
من از دعایی صحبت میکنم که رسیدهام ته خط…
از دعایی که همه درها را برایش کوبیدهام و دری برایم باز نشده.
میگفت:
تلاش تو اینجوری میشود که میتوانی از ناامیدی مراقبت کنی.
میتوانی خودت را به انسانی آرامتر و صبورتر تبدیل کنی تا اگر تقدیر هر چه بود، فرو نریزی.
از بطن دعا آرامش به وجود میاد نه بی قراری.
یکی از تجربهگران برنامهی زندگی پس از زندگی میگفت وقتی در بیمارستان حالش خیلی بد بوده، همه کسانی را که برایش دعا میکردند میدیده.
میگفت بعضیها را میدیدم که وقتی دعا میکنند از دهانشان نوری خارج میشود، اما در قلبشان سیاهی هست. میفهمیدم اگرچه دعا میکنند، ته دلشان امیدی به خوب شدنِ من ندارند و آن سیاهی نور را خنثی میکند و اثرش را از بین میبرد.
اما یکی دو نفر بودند که وقتی دعا میکردند در دلشان سیاهی نبود؛ میفهمیدم با امید برایم دعا میکنند.
بهش گفتم:
آدم وقتی طولانی دعا میکند، بیشتر از اجابت، از خودش میترسد، از روزی که دیگر نتواند امیدوار بمونه :)
#ناامیدی
❤7