این کانال تعطیل است🌱
35 subscribers
33 photos
10 videos
1 file
2 links
اینجا سعی می کنیم نگهبان بسیار مراقبی برای قلبمون باشیم
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
از اول هم قرارمان این بود که دل به دلِ هم بدهیم
گفته بودیم در گرم و سردی روزگار پناه شانه ی هم باشیم
با هم بخندیم،باهم اشک بریزیم
باهم سقفی که زیرش آرامش و ایمان باشد،بسازیم
پسردارشویم
ان وقت باهم، غرقِ دوست داشتن اش کنیم
قد کشیدنش را تماشا کنیم.
برای اولین قدم‌های مردانه‌اش و اولین لبخندهای بی‌دندانش زیر لب خدا را شکر بگوییم.
سرِ اینکه
بیشتر بابا را دوست دارد یا مامان را،دعوا کنیم
و ته دلمان ذوق کنیم برای اولین باری که می گوید بابا
وقتی سایه‌ی مردانگی پشت لبش نشست،
بی‌صدا اشک شوق بریزیم…
پا به پای جوان شدنش
ما هم آرام آرام ،موهایمان سفید شود
شب دامادی‌اش، هزار بار قربان صدقه‌اش برویم
درست همان روزی که
خوش قامت ترین جوانِ شهر شد،
دل بکنیم.
بگذاریم برود در راه خدا شهید شود
جوانی‌اش را در راهِ خدا بدهد
یک عمر بعدش را
با داغش بسوزیم….
قرارمان از همان اول این بود:
عاشقِ هم بمانیم…
و بیش از آن،
عاشقِ وطن


[ این نوشته را با الهام از این ویدیو شهید مصطفی علیخانی نوشتم]
چند وقت پیش تصادف کردم با یک موتورسوار، با لباس خونین وسط خیابون افتادم و مردم از داخل ماشین‌ها فقط به من نگاه می‌کردند. موتورسوار شروع کرد به دعوا کردنم: «دختر خانوم، حواست کجاست؟ مگه کوری؟ ببین سپر موتورسیکلت منو چیکار کردی؟» و شروع به محاسبه کردن خسارتش کرد.
هیچ‌کس حتی به خودش زحمت نداد که کمکم کند و من را بلند کند.همه مبهوت به حرف های متورسوار گوش میکردن که سر من با تمام توانش داد میکشید(:

چطور می‌توان از انسانیت فرار کرد، وقتی که انسانی در برابر چشم‌مان آسیب می‌بیند؟ آیا خسارت‌های خودمون مهم‌تر از انسانیه که به کمک نیاز داره؟
با زحمت و سرعت خودم را کشیدم تا آن طرف خیابان و راه ماشین ها را که بند آمده بود، باز کردم. در جواب به توهین‌های آن مرد هم، سکوت کردم و همه رفتند

با بغضی که گلویم را می‌فشرد، کنار خیابان به گریه افتادم و گفتم: خدایا، شاید من رو از این امتحان عبور دادی تا درک کنم که هیچ چیز مهم‌تر از کمک کردن به انسان‌ها نیست. شاید این امتحان تو بود تا به من نشان بدی که نباید خودمو درگیر محاسبه‌ی خسارتم کنم، بلکه اگه خطایی از کسی سر زد باید دست کمک به سمتش دراز کنم.
خدایا، من رو شایسته‌ی این دیدی که بتونم از خودم بگذرم؟ می‌خواستی به من نشان بدی که وقتی کسی خطایی کرد، باید از قضاوتش دست بردارم و بهش دلگرمی بدم؟
ای ستار العیوب، منو وسط خیابان و در برابر ان همه نگاه قراردادی که چیو بهم نشون بدی(:

اللهم إني أعتذر إليك من... مظلومٍ ظلم بحضرتي فلم أنصره... ومن عيبِ مؤمنٍ ظهر لي فلم أسترْه.

خدایا! من به درگاه تو عذر می‌خواهم از ستمدیده‌ای که در حضور من ستم به او روا شد و من یاری‌اش نکردم، و از عیبِ مؤمنی که برای من آشکار شد و من آن را نپوشاندم.


#مهربانی
3
همیشه با خودم میگفتم ای کاش یه آدمی پیدا بشه که تو ارتباطش با من، من جلوش شرمنده نشم من از بزرگواریش بغض کنم و بهش غبطه بخورم از اینکه عزتم جلوش شکسته نشده از اینکه نخواسته با کوچک کردن من خودشو بزرگ کنه...

يا قُرَّةَ عَيْنِ مَنْ لاذَ بِكَ وَ انْقَطَعَ اِلَيْكَ؛
پاداش دل بریدن از همه...آغوشِ توست(:
بهش میگم اگه تکبر داری اگه منیت داری خدا بخاطر لطف به تو میاد تورو وارد بازی میکنه و آدمی رو جلوت میزاره تا تکبر تورو بشکونه :)

نباید توی این بازی با گفتن این جمله که اون ادم خودش حقیره و من بزرگوارم باخت بدی هرچند که واقعا اون آدم با بی توجهی در حقت ظلم کرده باشه

میم میگه: «تکبر صفت بدیه.پس چرا امام علی میگه در برابر متکبر، متکبر باش؟»
التّکبّر علی المتکبّرین هو التّواضع بعینه»
«تکبّر کردن با افراد متکبّر، خود عین تواضع است»

بهش میگم:
بخاطر ادب کردن متکبر...
برای اینکه با تواضع در برابر متکبر اون رو تحسین و تشویق نکنیم به این اخلاقش 🙂

آدمی میتونه این تکبر در برابر متکبر امام علی رو اجرا کنه که از تکبر انسان متکبر زورش نگرفته باشه
و این تکبرش از روی دلسوزی باشه
یعنی روح باید برای اجرای این فرمول خالی از هوای نفسش باشه. یعنی فقط برای خدا تکبر کنه در برابر متکبر.

نه از روی اینکه بخوای لجشو دربیاری:)
نه از روی اینکه ناراحتی که چرا طرف بهت زور گفته.
نه از روی اینکه میخوای کم نیاری.
نه از روی اینکه میخوای مورد سوء استفاده قرار نگیری.
سخت شد؟ 🥲

میم میگه وقتی فلان آدم منو دیده و بهم سلام نکرده بود منم بهش سلام نکردم و بی محلی کردم اون موقع فکر میکردم دارم دربرابر متکبر، متکبرانه برخورد میکردم...نگو بخاطر نفسی بوده که ناراحت شده...

بهش میگم منم نتونستم خالصانه از روی دلسوزی با آدم متکبر برخورد کنم.
چون تشخیص تکبر خیلی سخته
تکبر از عجب میاد.
عجب یعنی خود پسندی. خود رو بخاطر صفاتی دوست داشتن.
اما تکبر یعنی خود برتر بینی، یعنی خودتو بالاتر از بقیه ببینی.
واقعا چجور میتونی تشخیص بدی فلانی از روی تکبر بهت سلام نداده، یا از روی حواس پرتی یا از روی مشکلات شخصی یا ده ها علت دیگه...؟
تازه تکبر باید یه صفت دائمی باشه در فرد نه مقطعی

بعد هم باید روش های دیگه رو امتحان کنی
مثلا هدیه دادن، مهربانی کردن،اصلاح نشد برا اصلاحش تکبر کنی

مثلا خدا در قران به حضرت موسی میگه رفتی پیش فرعون باهاش نرم و متواضع حرف بزن شاید اصلاح شه.(فرعون خدای متکبرین)

میدونی یه قضیه وجدانیه!و وجدان بیدار میتونه خوب اینو تشخیص بده که کجا متکبر باشه.

میم میگه پس ما در حد تشخیص اش نیستیم آدم گرفتار چطوری میتونه دست یک گرفتار دیگه رو بگیره؟ :)
اگه قراره در برابر متکبر بایستم، اول باید مطمئن شم از روی بلندیِ روحم ایستادم، نه از روی زخمِ نفسم.

#تکبر
5
دلم گاهی پناه می‌برد به خیال… به رمضانی دور، در خانه‌ی علی.
مثلا من دلم می‌خواهد خیال کنم رمضانِ آن سال در خانه‌ی امام علی(ع) چه خبر بوده...
این روزها که خانه‌ بوی انتظار تولد اولین فرزند را میدهد امام چه حسی داشته؟

خیال می‌کنم اولین تجربه‌ی پدر شدن در قامت امام علی چقدر تماشایی بوده
آن همه هیبت و مردانگی وقتی قرار باشد مِهر پدری را در خود بیامیزد و پدری مِهربان بسازد، واقعا تماشایی‌ست.

البته امام علی پیش از این در همسری برای فاطمه آن روی عاشق‌پیشه‌اش را نشان داده بود.

مَرد نبردهای سخت، شمشیر به دستِ میدان‌های جنگ، به بانوی خانه‌اش که می‌رسید آنقدر لطیف می‌شد که از چشم‌هایش، از کلمه‌هایش، از دست‌هایش و از تمام رفتارهایش شعر چِکه می‌کرد و آن پهلوان بی‌حریف، کافی بود که فاطمه صدایش بکند تا پاسخ او لبریز از محبت شود انگار همه ی جهانش در همان خانه خلاصه میشد:)

علی پیش از این عاشق بودنش را ثابت کرده بود وقتی از پَسِ علی جان گفتنِ فاطمه، هزار "جانم" از لبش بیرون می‌ریخت، به خانه که می‌رسید دیگر نه فرمانده بود، نه قتال العرب، نه پهلوانِ نامدار مکه و مدینه و نه حتی صاحبِ آن شمشیر ذوالفقار
علی به خانه که می‌رسید تنها و تنها یک چیز بود: عاشقِ فاطمه!

من خیال می‌کنم امام علی این روزها بیشتر حواسش به خانه بوده خودش همه چیز را مهیا کرده، خودش بی‌آنکه فاطمه حتی کمترین چیزی بخواهد با مِهر و لبخند جویای احوال فاطمه شده.
گِرد خانه چرخیده و ذکر لبش فقط فاطمه جان بوده

من خیال می‌کنم شیرین‌ترین ساعت‌های زندگی امام علی همین روزهای اول آن رمضانی بوده که در نیمه‌اش، برای اولین بار احساس پدری را تجربه کرده...

خیال می‌کنم این روزها بیشتر از هر وقت دیگری علی جارو به دست بوده و مشغول کارِ خانه تا یک وقت زحمتی برای بانوی خانه نمانَد و  چه بسا فاطمه از سر حیا از پِی هم می‌گفته علی جان چرا انقدر خود را به زحمت می‌اندازید و علی برای آنکه فاطمه حتی ذره‌ای احساس شرمندگی نکند کاری می‌کرده که فاطمه بخندد و دیگر از این حرفها نزند. مثلا هیبت فرمانده‌ی جنگ را به خودش می‌گرفته و با حالت تحکم و با خنده‌ جواب می‌داده:«دلمان می‌خواهد»
و بعد دو نفری با هم می‌خندیدند شاید همین یک جمله خانه را پرنور می کرده

روزهای شیرینی که امام علی ما از بودنِ فاطمه در خانه‌اش آنقدر راضی بوده که هر بار سرش را سمت آسمان گرفته و زمزمه کرده خدایا بهتر از این نمی‌شد که برای علی رقم بزنی...
خدایا بهتر از این نمی‌شد که به علی عطا کنی...

من خیال می‌کنم بهترین روزها همین یکی دو هفته‌ی اول رمضان آن سال بوده
همین اولین تجربه‌ی شیرینِ پدر شدن آن هم از بانویی که بند بند وجودش به عشق او گرفتار بوده
مشکل اینجاست که
همه می‌خوان همدیگه رو آدم کنن؛
هیچکس نمی‌خواد خودشو آدم کنه🙃
5
ولی حس عجیبی داره... یه نفر هرروز که از جلو دانشکده اش رد بشه یاد من و حرفام بیوفته
حس میکنم بوی مرگ رو
6
این کانال تعطیل است🌱
Photo
امروز خیلی اذیت کرد
بهش گفتم پس مهربونیات کجاست؟
بیا باهم بازی بکنیم
گفت نمیدونم
و رفت سراغ جا کفشی همه کفشارو پرت کرد وسط خونه...
کفشای باباشو پوشید و راه رفت
بعدشم گفت میخام با بابا عقیل شهید بد بازی کنم!
7
1_1556088212_260226_235216.pdf
912 KB
کتاب آرام بخش دل‌ها در مصیبت و بلایا

🔻ترجمه حجت الاسلام استاد عبدالحمید واسطی

ترجمه کتاب عالم بزرگ شیعه، شهید ثانی، با عنوان «مُسَکِّنُ الفُؤاد عند فَقدِ الأحبة و الأولاد»

هم مؤلف کتاب (شهید ثانی) پنج فرزندش را یکی پس از دیگری از دست داد، و پس از وفات فرزند پنجمش که علاقه شدیدی به او داشت دست به قلم برد و این اثر را تأليف کرد.

و همچنین، مترجم کتاب (استاد واسطی) پس از وفات دختر ١٢ ساله دلبندش، با سوز دل ، تنها ۱۷ روز پس از داغ فرزندش دست به قلم برد و این اثر را از عربی به فارسی ترجمه کرد که هم آرامش خویش و هم صبر زیبا و تسکین قلب هر داغداری را از این کلمات الهی بجوید و مرهم مصیبت زدگان شود.

اگر کسی عزیزی را از دست داده و در دوران سوگ هست پیشنهاد میشه:)
5🍓1
بهم می‌گفت:زمین و زمان به دعا وابسته است…دعا کن :)

از حرفش دلم می‌گرفت.
می‌گفتم پنج سال زمان کمی نیست که یک دعا را با امید و اشک ببری پیش خدا و هر بار دست خالی برگردی…
دل‌شکسته باشی و با خودت بگویی پس آن «قره‌العین»هایی که برایم پنهان کردی، کجای زندگی‌ام قرار است نشانم بدهی؟

می‌گفت:فرض کن کودکی آرزو می‌کنه یک روز پزشک بشه
نمی‌توانه فردا صبح روپوش سفید بپوشه و وارد اتاق عمل بشه.
باید درس بخونه، شب‌های امتحان را تاب بیاره، سال‌های طولانی دانشگاه را بگذرونه، از وسوسه‌ها و میان‌برهای غلط دوری کنه، صبر کنه، زمین بخوره و دوباره بلند بشه…
سال‌ها می‌گذرد تا روزی که پزشک بشه
آرزویش برآورده میشه؛ اما نه در یک لحظه، بلکه در هزاران قدم پنهان.
یا مثلا دانه‌ای را ببین.
دانه آرزو دارد درختی تنومند شود.
باید در خاک بماند، تاریکی را تحمل کند، شکافته شود، ریشه بدهد، با باد و باران بسازد.
اما اگر طاقتِ مرحله‌ی زیرِ خاک بودن را نداشته باشد، هرگز یک درخت نمیشه!
می‌گفت دعاهای ما هم همین‌اند.
وقتی دعا می‌کنیم، شاید اجابت همان لحظه آغاز شود، اما شکلش «مسیر» است، نه «معجزه‌ی فوری».
از تلاش درخور دعایت مضایقه نکن.

بهش می‌گفتم:
تو از دعاهایی صحبت می‌کنی که آدم‌ها می‌توانند برایش تلاش کنند.
من از دعایی صحبت می‌کنم که رسیده‌ام ته خط…
از دعایی که همه درها را برایش کوبیده‌ام و دری برایم باز نشده.

می‌گفت:
تلاش تو این‌جوری می‌شود که می‌توانی از ناامیدی مراقبت کنی.
می‌توانی خودت را به انسانی آرام‌تر و صبورتر تبدیل کنی تا اگر تقدیر هر چه بود، فرو نریزی.
از بطن دعا آرامش به وجود میاد نه بی قراری.
یکی از تجربه‌گران برنامه‌ی زندگی پس از زندگی می‌گفت وقتی در بیمارستان حالش خیلی بد بوده، همه کسانی را که برایش دعا می‌کردند می‌دیده.
می‌گفت بعضی‌ها را می‌دیدم که وقتی دعا می‌کنند از دهانشان نوری خارج می‌شود، اما در قلبشان سیاهی هست. می‌فهمیدم اگرچه دعا می‌کنند، ته دلشان امیدی به خوب شدنِ من ندارند و آن سیاهی نور را خنثی می‌کند و اثرش را از بین می‌برد.
اما یکی دو نفر بودند که وقتی دعا می‌کردند در دلشان سیاهی نبود؛ می‌فهمیدم با امید برایم دعا می‌کنند.

بهش گفتم:
آدم وقتی طولانی دعا می‌کند، بیشتر از اجابت، از خودش می‌ترسد، از روزی که دیگر نتواند امیدوار بمونه :)

#ناامیدی
7
به این فکر میکردم که توی بعضی رابطه‌هام با آدم ها، وقتی می‌بینم من بیشتر اون آدمو دوست دارم، بیشتر از اون دلتنگ می‌شم و بیشتر برای موندن تلاش می‌کنم و رغبت نشون میدم، ناخودآگاه یاد خدا می‌افتم🙃

یاد اینکه خیلی خدا مارو دوست داره ولی ما به اندازه خدا ،خدارو دوست نداریم

ما آدم‌ها وقتی محبت یک‌طرفه می‌بینیم و جواب محبت مون را نمیگیریم و بهمون کم محلی میشه خسته می‌شیم، سرد می‌شیم، حتی عقب می‌کشیم.

اما خدا صبر می‌کنه،هنوز فرصت می‌ده،
هنوز منتظره که شاید یک روز، وسط همه‌ی شلوغی‌های دنیا،یادمون بیاد چقدر دوستمون داشته.
راستش سخت‌ترین دلتنگی‌ها هم نمی‌توانند شبیه دلتنگیِ خدا برای بنده‌هایش باشند.
شاید تمامِ عشق‌های دنیا، فقط سایه‌ی کوچکی از «يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ» باشند

شاید بعضی از حس‌هایی که توی قلبمون گذاشته،فقط نشونه‌ای از خودش باشه...
که هر بار عشق، دلتنگی، بخشش یا انتظار رو تجربه می‌کنیم،
یک لحظه یادمون بیفته:
اصلِ همه‌ی این دوست داشتن‌ها از کجاست.

ما را به جز خیالِ تو، آرامشی نبود
ای عشق، در حوالیِ دل، جز تو کسی نبود


#مهربانی
💔72
من وقتی وارد دنیای مبارزه با نفس شدم فهمیدم چرا حالم خوب نبوده با یک مفهومی آشنا شدم به اسم تَشَتُت

تَشَتُت، یک حالتِ فرساینده‌ست. جاییه که ذهنت مثل شیشه‌ای که از بالا افتاده، به هزار تکه ریز و درشت تقسیم شده. هر تکه، یک نگرانی، یک وسواس، یا یک استرسِ بی‌پایانه. وقتی دل آدم هم‌زمان به چند سمت کشیده بشه، دیگه جایی برای آرامش نمی‌مونه و انسان در معرض پاره‌پاره شدنِ وجودش قرار می‌گیره

تشتت زمانیه که هوای نفس جای خدارومیگیره ذهن پراکنده میشه و انسان درگیر هزاران خواسته دنیا میشه که هیچ کدومش بهش آرامش نمیده
مثلا من یادمه میخواستم حال خودمو خوب کنم می رفتم برای خودم غذا خوشمزه می خوردم الان که فکرمی کنم بغضم میگیره مگه میشه واقعا یه انسان اینجوری حالش خوب بشه؟ :)))

آرامش واقعی، در «تک‌جهتی بودن» متجلی می‌شه. وقتی یک هدفِ شفاف داشته باشی و بقیه چیزها رو موقتاً کنار بذاری، آرامش به قلبت برمی‌گرده.

اما وقتی تَشَتُت حاکم باشه، تردیدها زیاد می‌شن. آدم مدام موضع می‌گیره، تصمیم می‌گیره و بعداً می‌بینه که اشتباه بوده. قلبش درجا می‌زنه چون دلش درگیر دنیاست، اما چیزی از دنیا به دستش نمی‌رسه. فقط انرژی‌اش هدر می‌ره و خودش رو در چرخه‌ای از نرسیدن‌ها و پراکندگی پیدا می‌کنه.

در تَشَتُت انسان مثل درختی است که ریشه اش تو خاک سست دنیا فرورفته و شاخه هایش به هر سو کشیده میشه
اما وقتی دل به خدا گره می‌خوره، دیگه درجا نمی‌زنه. چون می‌دونه که هر قدمی که برمی‌داره، حتی اگر کوچک باشه، در مسیرِ درستِ خداست و تردیدهاش کمتر میشه
این آدمو خدا قوی میکنه!و بهش رشد میده!و این آدم دیگه حالش با آدمها خوب نمیشه با خدای آدمها خوب میشه(:

هر جا که دل به غیر تو بستم، شکست دل

برای همین از این که حالت بده یا تنها موندی یا بی محلی شده بهت ناراحت نباش که خدا با همین بی محلی ها و تنها موندن ها به قلبت استقلال عاطفی میده. و استقلال عاطفی یعنی غیر وابسته محبت میکنی میتونی آدمارو راحت تر ببخشی منتظر نیستی کسی بهت محبت کنه تشنه ی توجه کسی نیستی و برای خوب شدن حالت منتظر هیچ آدمی نیستی
(و خوشبحال کسی که به اینجا میرسه🙂)

#مبارزه_با_نفس
9
این کانال تعطیل است🌱
Photo
قسم به آخرین آغوش

هرچه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق
کاین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را

خیال است دیگر همینطور بی هوا به دل می افتد مثلا من میخواهم خیال کنم
بانوی شهیده ی روز قدس شب قدرامسال بیشتر از تمام شب های قدر سال های عمرش گریه کرده، حرف رهبر شهید در ذهنش یاداوری شده که میگفتند چاره ی شهادت اشک است.
مثلا من دلم میخواهد خیال کنم که امام علی هم با اشک های شما در بهشت به گریه افتاده برای همین شبیه حضرت علی فرق سرت خونین بود...شب قدر برای مظلومیت امام علی (ع) گریه کردی و دوست داشتی موقع شهادتت، شبیه ترین به پدر باشی

بعدش اشک هایت را کنار زدی و صبح آمدی راهپیمایی روز قدس...دو هفته است که اسرائیل بیخ گوش مردم را می‌زند و مردم حتی صورت، سمت صدا برنمی‌گردانند چه رسد به آنکه قرار باشد وحشت‌زده صحنه را خالی کنند
اسرائیل می‌زند و مردم کوبنده‌تر شعار می‌دهند، اسرائیل کُشته می‌گیرد و مردم زنده‌تر می‌شوند، مردم محکم‌تر می‌ایستند. در خیابانهای منتهی به ظهور، در سربلندی از پسِ ابتلای سخت آخرالزمان...حضور داشتی
و با ایستادگی به شهادت رسیدی، دعای شهادتی که شب قدر خواستی به آسمان ها رفت و اجابت شد :)

من خیال میکنم مرد بودن چیزی فراتر از محاسن داشتن و چهارشانه بودن و زمختیِ صداست
مرد بودن حتی شَمّ اقتصادی داشتن و سر از سیاست درآوردن و باهوش بودن هم نیست
مرد یعنی پناه،
یعنی مأمن،
یعنی تکیه‌گاه...
همسر شما در مصاحبه اش گریه میکرد و میگفت همیشه در جاهای شلوغ بازوانش را دور شما حمائل میکرده تا کسی شمارا هول ندهد تا به نامحرمی برخورد نکنید تا مراقبتان باشد تا تکیه گاه شما در شلوغی شود
مصداق ایه ی عاشقانه ی قران الرجال قوامون علی النساء
مگر "قوّام" همان پایه‌ای نیست که جوان‌ترین نهالِ باغ به آن تکیه می‌زند تا حیاتش ضمانت شود؟
مرد شما هم میخواست تکیه گاه شما باشد:)
یک لحظه بعدش برگشت و دید که شما تکیه گاه او شده اید و غرق خون روی زمین افتاده اید

راستش را بخواهید این تصویر با آدم حرف میزند از التماس های همسرتان برای باز کردن چشمانتان روایت میکند از دستان همسرتان که چادرتان را گرفته و شما را در آغوش کشیده...
لعنت به اسرائیل که دوستت دارم های مارا پر از بغض کرد
ماه رمضان
جمعه
فردای شبِ‌قدر
اذانِ‌ظهر
راهپیماییِ‌روزِ‌قدس
چهارراهِ‌فلسطین
درآغوشِ‌همسر
زیرِباران..💔

(این نوشته کف خیابان نوشته شده است)

#روایت_جنگ_رمضان
💔71🕊1
تمثیلات
حائری شیرازی
7
این کانال تعطیل است🌱
تمثیلات حائری شیرازی
آقای حائری تو کتابشون می گفتند:
«همونطور که غذا خوردن مان را تنظیم می کنیم. روحیات خودمون رو هم باید تنظیم کنیم. مثلا وقتی شیرینی زیاد میخوری دلت چیزهای ترش می خواهد یا وقتی ترشی میخوری دلت شیرینی می خواهد

حرف هایی که انسان می شنود نیز بعضی هایشان شیرین است و بعضی هایشان هم ترش یا تلخ.
تعریف و تمجید هایی که از انسان می شود شیرین است و رنج ها و انتقادها ترش و تلخ
همه ی این ها لازم است هر کدامش به اندازه ی خودش. پس اگر کسی به شما شیرینی بیش از حد تعارف کرد. خودتان به خودتان ترشی بخورانید و واعظ خودتان باشید»
___
داشتم با یکی از دوستام تو تلگرام چت می کردم.صحبتمون تموم شد و افتادیم به تعارفات موقع خداحافظی.

خداحافظی کردم و اون بسیار با محبت جوابی داد.جواب محبتش رو دادم و او دوباره با محبت بیشتری جواب داد و از من شروع به تعریف کردن، کرد و من این بار جوابی ندادم
یه لحظه از خودم پرسیدم :
فاطمه واسه اینکه با کلاس باشی جواب ندادی یا واسه اینکه بهش زحمت نوشتن بیشتر رو ندی ؟

اگه واسه کلاس گذاشتن و منیت ات هست و اینکه آخرین پیام تعریف از خودت باشه و اون تموم کننده گفتگو باشه؛پیام آخرش رو باید جواب بدی تا تکبر خودت رو بشکنی و اگه برای دفع زحمت اونه که بیشتر از این بهش زحمت نوشتن ندی، نیازی به جواب دادن نیست و گوشیت رو خاموش کن

یکم با خودم فکر کردم و دیدم برای اینکه با کلاس باشم و دم دستی و بدون پرستیژ محسوب نشم و اون تمام کننده گفتگو باشه میخواستم جوابشو ندم

لحظه ای بعد منم ازش تعریف کردم و با مهربانی خداحافظی کردم و صفحه ی گوشیم رو با لبخند خاموش کردم🙂

« دعای کمیل : وَ كَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِيلٍ لَسْتُ أَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ.
و چه بسیار ستایش نیکویی که شایسته و لایق آن نبودم و تو در میان مردم پخش کردی »

#تکبر
6
کتاب به دنبال لبخندت آمده ام
7
دلشکستگی...
7