Forwarded from SIAVASH
همهچیز از یک پیام شروع شد؛ از یک اسم: «المیرا».
اسمی زیبا و باوقار.
شاید در نگاه اول به نظر برسد دلیل انتخاب این اسم، زیبایی آن بوده؛ اما نه. دلیلش تنها یک شوخی و شباهت حروف اسم «المیرا» به «امیر» بود.
حرف «لام» که در میانهی اسم نشسته بود و «الف»ی که در انتهای آن قرار گرفته بود، به مرور زمان تبدیل به دو عشق شدند؛ دو عشقی سوزان، هرکدام به شیوهی خود.
در یک سوی این قصه، «لام» قرار داشت؛ همان که وقتی المیرا با لحنی سنگین و خشمناک گفت:
«برو بمیر! جسدت هم بسوزون!»
با لطافت پاسخ داد:
«اتیش لازم ندارم
هر روز دارم تو عشق تو میسوزم.»
و در سوی دیگر، «الف»ی عاشق بود که گاه به خیال معشوق مینشست و با خود تصور میکرد چگونه میتوان بدون دیدن چهرهی او، تصویرش را به قلم کشید.
♡ Kalopsia
《زیباتر دیدن واقعیت از چیزی که واقعاً هست》
المیرا باور داشت آنقدرها هم زیبا نیست؛ اما در چشم الف و لام، زیباتر از آنچه خود میپنداشت به نظر میرسید.
❤1