𝑮𝒓𝒐𝒘𝒊𝒏𝒈 𝑷𝒂𝒊𝒏
65 subscribers
31 photos
7 videos
2 files
24 links
╭── ⋆。˚✦
“I’m no longer in the safe world of childhood. I’m stepping into a painful, frightening reality. I don’t know how to face it, but instead of running away, I’ve chosen to confront it and find my own way.”
╰── ⋆。˚✦

𝑮𝒓𝒐𝒘𝒊𝒏𝒈 𝑷𝒂𝒊𝒏
Download Telegram
اهان یه چیزه دیگهه
🍓4
اینکه دوست عزیزم بهم توی نوشتن و این جور چیزا کمک میکنه که بوس بهشش
4
بله دیگه اینا رو از کیه که میخواستم بگم و بالاخره گفتم بوس بهتوننن
💋4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پارت جدید خدمت بهتون .
امیدوارم خوشتون بیاد و بهش عشق بورزید .
هر زمان که دلتون میخواد بیاید بات تا درباره ش حرف بزنیمم🙂‍↔️
بوس بهتونننن
💋8
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شیپ پارتی 𐙚
🌟 این پیامو فور کنید چنلتون+آیدیتون تا شیپتون کنم و ادیت از فیلم یا سریالی که وایبتون رو میده بفرستم.
🌟 اگر چنل ندارین میتونین بات آیدی بدین.
@HealoriaBot

🌟 پروفایلتون قابل شیپ کردن باشه.
جوین باشین💘
༺♡༻
«بین ما چیزی نمرده بود؛ فقط خشم‌مون عمیق‌تر شده بود.»
Chapter¹⁰ ୨୧
"𝒞𝓇𝒾𝓂ℯ ℴ𝒻 𝓁ℴ𝓋ℯ"
.
Part 19-1
Part 19-2
𖥻 𝖸𝖾𝗈𝗇𝗀𝗒𝗎 - 𝖲𝗈𝗈𝗃𝗎𝗇

"خیلی احمقم نه؟
تو یه چشم به هم زدن همه چیز رو هم برا تو و هم خودم تموم کردم
فکر می‌کردم با فاصله گرفتن ازت قلب و ذهنم هم فاصله می‌گیره
اما چرا تو هر لحظه و هر ثانیه داری نابودم می‌کنی؟"
#crimeoflove

𝘸𝘳𝘪𝘵𝘵𝘦𝘯 𝘣𝘺 • 𝘓𝘶𝘬𝘢
Forwarded from yxwzn (Yj)
𐙚₊˚⊹♡
Mini AU
“بومگیو برای سفر میره لس‌آنجلس و توی راهپیمایی 🏳️‍🌈 با یه پسر کره‌ای به اسم یونجون آشنا میشه آیا یونجون باعث میشه بومگیو به گرایشش شک کنه؟!..”
Forwarded from ꩇ᥆᥆ꪀs𝗍᥆ꪀꫀ࿐ (𝑩𝒆𝒐𝒎𝒈𝒚𝒖'𝒔 𝒅𝒂𝒖𝒈𝒉𝒕𝒆𝒓)
Él llegó conmigo y conmigo se va
Sus ojos son mío’, eso no va a cambiar
Me quiere a mí y no importan las demás
No, no, no, no, no, no, no, no, no
🍓1
Forwarded from ꩇ᥆᥆ꪀs𝗍᥆ꪀꫀ࿐ (𝑩𝒆𝒐𝒎𝒈𝒚𝒖'𝒔 𝒅𝒂𝒖𝒈𝒉𝒕𝒆𝒓)
Gabriela (:www.BandMusic.ir:)
Katseye (:www.BandMusic.ir:)
2:06
Forwarded from ꩇ᥆᥆ꪀs𝗍᥆ꪀꫀ࿐ (𝑩𝒆𝒐𝒎𝒈𝒚𝒖'𝒔 𝒅𝒂𝒖𝒈𝒉𝒕𝒆𝒓)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باران بارید.
در ومضه ای میان دو تپش همه چیز برایم از نظر افتاد. سینه ام بی آنکه به یادآورم چگونه، به سبکی پر شد. فردا و امروز و دیروز همگی در حاشیه ماندند؛ وزنی در عالم من نداشتند. تنها شمیم خاک باران خورده که در فضا محبوس شده بود و نوری که روی شیشه‌ها شکسته می‌شد مرا به خود می‌خواندند. گویی جهان بی رحم پژمردگی جان مرا دید و لحظه‌ای کوچک را چنان برایم مایه سرخوشی و انبساط کرد که آن دل نالان و ملالم ز یاد برود.

کس نمی‌داند از کی این جهان این چنین از ما آدمیان دلسرد شد که به لحظه‌ای بیخیالی و آسوده خاطر شدن از ماتم و مغاک، برچسب سرور و نشاط زده تا از پژمردگی جانمان عبور کنیم در حالی که چیزی در اعماق ما می‌پوسد و بی‌صدا فاسد می‌شود.