چرا مرتضی سرهنگی آنقدر که باید شناختهشده نیست؟
مرتضی سرهنگی از نخستین کسانی بود که فهمید جنگ فقط میدان نبرد نیست؛ میدان روایت است. او نه فرمانده بود، نه رزمندۀ خطشکن، اما نقش او در حافظهۀ جنگ، کمتر از هیچیک از آنها نیست.
از همان سالهای پایانی جنگ، او فهمید که اگر صدای رزمندگان عادی، بسیجیهای گمنام، امدادگرها و سربازها ثبت نشود، تاریخ جنگ به انحصار گزارشهای رسمی و روایتهای بالا به پایین درمیآید. و این شد آغاز مسیری که بعدها به شکلگیری «ادبیات شفاهی دفاع مقدس» انجامید.
سرهنگی، به همراه هدایتالله بهبودی، از پایهگذاران دفتر ادبیات و هنر مقاومت در حوزه هنری بود؛ جایی که بعدها دهها کتاب خاطرهمحور دربارهی جنگ در آن تولید شد. خودش از اوایل دهه ۷۰ تا سالها مدیر این دفتر بود و بسیاری از چهرههای امروزِ نویسندگی دفاع مقدس، شاگردان یا همکاران او هستند.
اما کار مهمتر او، ساختن یک «سبک» بود: گفتوگوهای دقیق، بدون سانسورهای شعاری، پر از جزئیات انسانی، و با نگاهی احترامآمیز اما نه قهرمانساز.
کتابهایی مثل «دا»، «لشکر خوبان»، «پایی که جا ماند»، «بابانظر»، «زندان الرشید» و دهها اثر مشابه، یا زیر نظر او شکل گرفتند یا با الگویی که او تثبیت کرد.
با این همه، چرا هنوز «مرتضی سرهنگی» یک نام آشنا در حافظه عمومی نیست؟
شاید چون فرهنگ ما بیشتر به چهرههایی که جلوی دوربیناند توجه میکند تا به کسانی که پشت میز تدوین تاریخ نشستهاند.
شاید چون جامعه ما هنوز تفاوت بین «نویسنده جنگ» و «مروج حماسهسازی تبلیغاتی» را به درستی نمیشناسد.
و شاید چون سرهنگی، برخلاف خیلیها، اهل بازارگرمی نبود و کارش را به کار واگذار کرد.
در هر صورت، اگر کسی بخواهد بداند که «چگونه میتوان جنگی به آن وسعت را انسانی روایت کرد؟» یا «چگونه میتوان صدای افراد معمولی را در تاریخ حفظ کرد؟» نمیتواند از مرتضی سرهنگی عبور کند.
او نه فقط یک نویسنده و محقق، بلکه یکی از بنیانگذاران حافظه جمعی جنگ در ایران است.
@Ramezanali_com
مرتضی سرهنگی از نخستین کسانی بود که فهمید جنگ فقط میدان نبرد نیست؛ میدان روایت است. او نه فرمانده بود، نه رزمندۀ خطشکن، اما نقش او در حافظهۀ جنگ، کمتر از هیچیک از آنها نیست.
از همان سالهای پایانی جنگ، او فهمید که اگر صدای رزمندگان عادی، بسیجیهای گمنام، امدادگرها و سربازها ثبت نشود، تاریخ جنگ به انحصار گزارشهای رسمی و روایتهای بالا به پایین درمیآید. و این شد آغاز مسیری که بعدها به شکلگیری «ادبیات شفاهی دفاع مقدس» انجامید.
سرهنگی، به همراه هدایتالله بهبودی، از پایهگذاران دفتر ادبیات و هنر مقاومت در حوزه هنری بود؛ جایی که بعدها دهها کتاب خاطرهمحور دربارهی جنگ در آن تولید شد. خودش از اوایل دهه ۷۰ تا سالها مدیر این دفتر بود و بسیاری از چهرههای امروزِ نویسندگی دفاع مقدس، شاگردان یا همکاران او هستند.
اما کار مهمتر او، ساختن یک «سبک» بود: گفتوگوهای دقیق، بدون سانسورهای شعاری، پر از جزئیات انسانی، و با نگاهی احترامآمیز اما نه قهرمانساز.
کتابهایی مثل «دا»، «لشکر خوبان»، «پایی که جا ماند»، «بابانظر»، «زندان الرشید» و دهها اثر مشابه، یا زیر نظر او شکل گرفتند یا با الگویی که او تثبیت کرد.
با این همه، چرا هنوز «مرتضی سرهنگی» یک نام آشنا در حافظه عمومی نیست؟
شاید چون فرهنگ ما بیشتر به چهرههایی که جلوی دوربیناند توجه میکند تا به کسانی که پشت میز تدوین تاریخ نشستهاند.
شاید چون جامعه ما هنوز تفاوت بین «نویسنده جنگ» و «مروج حماسهسازی تبلیغاتی» را به درستی نمیشناسد.
و شاید چون سرهنگی، برخلاف خیلیها، اهل بازارگرمی نبود و کارش را به کار واگذار کرد.
در هر صورت، اگر کسی بخواهد بداند که «چگونه میتوان جنگی به آن وسعت را انسانی روایت کرد؟» یا «چگونه میتوان صدای افراد معمولی را در تاریخ حفظ کرد؟» نمیتواند از مرتضی سرهنگی عبور کند.
او نه فقط یک نویسنده و محقق، بلکه یکی از بنیانگذاران حافظه جمعی جنگ در ایران است.
@Ramezanali_com
❤11👍6👎1
فرهنگ مثل چشمه است؛ باید خودش بجوشد. چاه آب نیست با دلو به زور از آن ته آب کشید.
در راهروهای نمایشگاه کتاب قدم میزنم و میبینم یک چیزهایی دارد هی برجستهتر میشود. گویی برخی زیادتر از خد خیال کردهاند که فرهنگ هم مثل ساختمان است؛ نقشهاش را میکشند، پیمانکار میآورند، بودجه میگیرند، آجر روی آجر میگذارند و بعد روبان قیچی میکنند و گزارش میفرستند بالا که: پروژهی فرهنگی انجام شد!
حالا این پروژه چیست؟ بروشور چاپ کردهاند. کتابی ترجمه کردهاند. سریالی ساختهاند که خودشان هم نمیفهمند دربارهی چیست. مراسمی گرفتهاند با ۳۰ تا مسئول و ۵۰ تا صندلی خالی. انگار فرهنگ، یک کالا یا قطعهی صنعتیست که بشود طبق دستور ساخت و تحویل داد.
فرهنگ اما اینطور کار نمیکند، آقایان!
فرهنگ نه در اداره ساخته میشود، نه در پاورپوینت. نه با صورتجلسه میآید، نه با سند تحول. فرهنگ اگر فرهنگ باشد، باید مثل عرق از تن یک ملت بیرون بزند. باید از رنج زاییده شود، از سؤال، از درد، از شک، از تجربهی زیسته.
فرهنگ را نمیشود ساخت، باید نوشت.
و نوشتن، یعنی جان کندن. یعنی نشست روی خاک و با ناخن روی سنگ کندن. مثل نوشتن یک کتاب واقعی، نه ساختن یک کتاب سفارشی با جلد گلاسه. فرق است بین نویسندهای که مینویسد چون نمیتواند ننویسد، با کارمندی که کتابی را «تولید» میکند چون سفارش دارد.
چشمتان را باز کنید:
درست مثل همان فرق که هست بین چشمه و چاه. چاه را با دلو باید آب کشید، اما چشمه خودش میجوشد. فرهنگ اگر زنده باشد، میجوشد؛ نه اینکه با لولهکشی تبلیغاتی پمپاژش کنید و بعد انتظار طراوت داشته باشید.
بزرگترین ضربه به فرهنگ، همین مهندسیکاریهاست. همین که هرجا کارمان گیر میکند، فوری میگوییم «باید کار فرهنگی کرد!» بعد هم بودجه میریزیم پایش، چند تا بنر میزنیم، چند تا مقاله سفارشی میدهیم، خیالمان راحت میشود که فرهنگ را «ساختیم».
نه آقا جان! این ساختن نیست.
این بزک کردن جنازه است. این تولید نیست، تکثیر ابتذال است.
فرهنگ اگر قرار است زنده باشد، باید بگذارید خودش بجوشد، حتی اگر ابتدا کج و معوج و ناهنجار باشد. فرهنگ را باید از کوچه و بازار گرفت، از زبان مردم، از تجربهی جوان بیکار، از بغض مادر تنها، از کتابخوانی که کتاب خوب پیدا نمیکند، نه از دل شوراها و طرحهای فوقالعادهی تحول.
بگذارید مردم بنویسند، نه اینکه بهشان قالب بدهید.
بگذارید فرهنگ بشود، نه اینکه بسازیدش.
@Ramezanali_com
در راهروهای نمایشگاه کتاب قدم میزنم و میبینم یک چیزهایی دارد هی برجستهتر میشود. گویی برخی زیادتر از خد خیال کردهاند که فرهنگ هم مثل ساختمان است؛ نقشهاش را میکشند، پیمانکار میآورند، بودجه میگیرند، آجر روی آجر میگذارند و بعد روبان قیچی میکنند و گزارش میفرستند بالا که: پروژهی فرهنگی انجام شد!
حالا این پروژه چیست؟ بروشور چاپ کردهاند. کتابی ترجمه کردهاند. سریالی ساختهاند که خودشان هم نمیفهمند دربارهی چیست. مراسمی گرفتهاند با ۳۰ تا مسئول و ۵۰ تا صندلی خالی. انگار فرهنگ، یک کالا یا قطعهی صنعتیست که بشود طبق دستور ساخت و تحویل داد.
فرهنگ اما اینطور کار نمیکند، آقایان!
فرهنگ نه در اداره ساخته میشود، نه در پاورپوینت. نه با صورتجلسه میآید، نه با سند تحول. فرهنگ اگر فرهنگ باشد، باید مثل عرق از تن یک ملت بیرون بزند. باید از رنج زاییده شود، از سؤال، از درد، از شک، از تجربهی زیسته.
فرهنگ را نمیشود ساخت، باید نوشت.
و نوشتن، یعنی جان کندن. یعنی نشست روی خاک و با ناخن روی سنگ کندن. مثل نوشتن یک کتاب واقعی، نه ساختن یک کتاب سفارشی با جلد گلاسه. فرق است بین نویسندهای که مینویسد چون نمیتواند ننویسد، با کارمندی که کتابی را «تولید» میکند چون سفارش دارد.
چشمتان را باز کنید:
درست مثل همان فرق که هست بین چشمه و چاه. چاه را با دلو باید آب کشید، اما چشمه خودش میجوشد. فرهنگ اگر زنده باشد، میجوشد؛ نه اینکه با لولهکشی تبلیغاتی پمپاژش کنید و بعد انتظار طراوت داشته باشید.
بزرگترین ضربه به فرهنگ، همین مهندسیکاریهاست. همین که هرجا کارمان گیر میکند، فوری میگوییم «باید کار فرهنگی کرد!» بعد هم بودجه میریزیم پایش، چند تا بنر میزنیم، چند تا مقاله سفارشی میدهیم، خیالمان راحت میشود که فرهنگ را «ساختیم».
نه آقا جان! این ساختن نیست.
این بزک کردن جنازه است. این تولید نیست، تکثیر ابتذال است.
فرهنگ اگر قرار است زنده باشد، باید بگذارید خودش بجوشد، حتی اگر ابتدا کج و معوج و ناهنجار باشد. فرهنگ را باید از کوچه و بازار گرفت، از زبان مردم، از تجربهی جوان بیکار، از بغض مادر تنها، از کتابخوانی که کتاب خوب پیدا نمیکند، نه از دل شوراها و طرحهای فوقالعادهی تحول.
بگذارید مردم بنویسند، نه اینکه بهشان قالب بدهید.
بگذارید فرهنگ بشود، نه اینکه بسازیدش.
@Ramezanali_com
❤8👍8👎2🤮1🎃1
ادبیات رایج این روزها که دولت سیزدهم را «الگوی کامل حکمرانی»، «نقطه عطف تاریخ مدیریتی کشور» یا «بینظیرترین دولت پس از انقلاب» میخواند، نه تنها فاقد پشتوانه مستند و تحلیلی است، بلکه در تضاد با واقعیات میدانی، دادههای آماری و تحلیلهای مستقل قرار دارد.
در شرایطی که کشور بیش از هر زمان نیازمند خردگرایی، شفافیت و اصلاحات ساختاری است، اسطورهسازی از یک دوره اجرایی کوتاه و پرچالش، میتواند به حاشیهراندن نقدهای سازنده، بیاعتبارسازی گفتوگوهای کارشناسی، و تداوم سیاستزدگی در مدیریت کشور منجر شود.
آیتالله رئیسی، شخصیتی محترم، صادق و پرکار بود، اما میراث او را نه با اغراق، بلکه باید با تحلیل و آسیبشناسی، حفظ کرد.
@Ramezanali_com
در شرایطی که کشور بیش از هر زمان نیازمند خردگرایی، شفافیت و اصلاحات ساختاری است، اسطورهسازی از یک دوره اجرایی کوتاه و پرچالش، میتواند به حاشیهراندن نقدهای سازنده، بیاعتبارسازی گفتوگوهای کارشناسی، و تداوم سیاستزدگی در مدیریت کشور منجر شود.
آیتالله رئیسی، شخصیتی محترم، صادق و پرکار بود، اما میراث او را نه با اغراق، بلکه باید با تحلیل و آسیبشناسی، حفظ کرد.
@Ramezanali_com
❤15👍9👎3
هابیل | نوشتههای میثم رمضانعلی
چرا مرتضی سرهنگی آنقدر که باید شناختهشده نیست؟ مرتضی سرهنگی از نخستین کسانی بود که فهمید جنگ فقط میدان نبرد نیست؛ میدان روایت است. او نه فرمانده بود، نه رزمندۀ خطشکن، اما نقش او در حافظهۀ جنگ، کمتر از هیچیک از آنها نیست. از همان سالهای پایانی جنگ، او…
این یادداشت را کمی مفصلتر در فرهیختگان امروز بخوانید:
https://farhikhtegandaily.com/images/newspaper/2025/05/3225/13_3225.pdf
https://farhikhtegandaily.com/images/newspaper/2025/05/3225/13_3225.pdf
❤1
آه ...
آخرینباری که کتابی وسط نمایشگاه چاپشده بود و خریدمش و قبل پایان نمایشگاه خوانده بودم، بیوتنِ امیرخانی بود. همانسال بود که یک لیوان شطح داغِ احمد عزیزی و باران خلاف نیستِ کوروش علیانی هم گرفتم و خواندم. باران خلاف نیست را هنوز هم چند وقت یکبار میخوانم. کوروش علیانی میگفت آن کتاب، جزء خبطهایش است. و چه خبطِ خوبی.
چه میگفتم؟ بله. آخرین بار که شوق خریدن یک کتاب و خواندنش را داشتم و تند خواندمش، مالِ خیلی وقت پیش بود. از معرفی کتاب و فیلم و به به و چه چه کردن هم اصلا خوش نمیآید. خیلی کتابها و فیلمها را تا همالان برای همین نخوانده و ندیدهام اصلا. آدم سر لج میآید که اگر اثری خوب است که دیگه دادار دودور نمیخواهد.
و حالا، گرفتارِ «او» شدهام. و کتاب دارد جلو میرود. جملههای کوتاه که ضربآهنگِ تندی به متن میدهد و توصیفها و تشبیههای تودرتویِ کتاب از آنچه که مدتهاست، قلب و روحم را درگیر کرده است: عماد مغنیه.
کتاب را میخوانم و بیآنکه نویسنده تلاش کند اشک بگیرد، اشک میریزم. میخوانم و لا به لای سطور کتاب، آنچه قبلتر خواندهام از «او» و لبنان و چمران و سیدحسن نصرالله و آه ...
آه که راستی دیگر سیدحسن نصرالله نیست. نیست تا وقت سخنرانیاش رو به روی تلویزیون بنشینیم تا آن چهرهٔ زیبا و لبخند و آن زبانِ بدن حیرتانگیز را ...
آه ... کجایی سید؟!
@Ramezanali_com
https://pbs.twimg.com/media/GqF0C5pXIAEUKqr?format=jpg&name=large
آخرینباری که کتابی وسط نمایشگاه چاپشده بود و خریدمش و قبل پایان نمایشگاه خوانده بودم، بیوتنِ امیرخانی بود. همانسال بود که یک لیوان شطح داغِ احمد عزیزی و باران خلاف نیستِ کوروش علیانی هم گرفتم و خواندم. باران خلاف نیست را هنوز هم چند وقت یکبار میخوانم. کوروش علیانی میگفت آن کتاب، جزء خبطهایش است. و چه خبطِ خوبی.
چه میگفتم؟ بله. آخرین بار که شوق خریدن یک کتاب و خواندنش را داشتم و تند خواندمش، مالِ خیلی وقت پیش بود. از معرفی کتاب و فیلم و به به و چه چه کردن هم اصلا خوش نمیآید. خیلی کتابها و فیلمها را تا همالان برای همین نخوانده و ندیدهام اصلا. آدم سر لج میآید که اگر اثری خوب است که دیگه دادار دودور نمیخواهد.
و حالا، گرفتارِ «او» شدهام. و کتاب دارد جلو میرود. جملههای کوتاه که ضربآهنگِ تندی به متن میدهد و توصیفها و تشبیههای تودرتویِ کتاب از آنچه که مدتهاست، قلب و روحم را درگیر کرده است: عماد مغنیه.
کتاب را میخوانم و بیآنکه نویسنده تلاش کند اشک بگیرد، اشک میریزم. میخوانم و لا به لای سطور کتاب، آنچه قبلتر خواندهام از «او» و لبنان و چمران و سیدحسن نصرالله و آه ...
آه که راستی دیگر سیدحسن نصرالله نیست. نیست تا وقت سخنرانیاش رو به روی تلویزیون بنشینیم تا آن چهرهٔ زیبا و لبخند و آن زبانِ بدن حیرتانگیز را ...
آه ... کجایی سید؟!
@Ramezanali_com
https://pbs.twimg.com/media/GqF0C5pXIAEUKqr?format=jpg&name=large
❤16💔2
از موتور فتاوا تا فقیه دیجیتال؟ هوش مصنوعی و مرجعیت آینده
یادداشت اول
وقتی برای اولین بار به یک مدل هوش مصنوعی پرسیدم «آیا نماز جماعت در هواپیما صحیح است؟»، تصور نمیکردم جوابی دریافت کنم که هم دقیق باشد، هم مستند، هم روان. بعد هم با یک دستور ساده، توانست نظر مراجع مختلف را برایم فهرست کند. نه در قالب لینک و ارجاع، بلکه درست مثل یک پاسخگوی آشنا به ادبیات فقهی و احکام دینی.
فکر کردم این فقط یک شوخی است یا نهایتاً ابزار کمکآموزشی. اما هر چه گذشت، دیدم که این مدلها دارند جدیتر و عمیقتر وارد حوزههایی میشوند که تا دیروز در انحصار متخصصان دینی بود. پرسش و پاسخ فقهی، تحلیل تطبیقی آرا، مقایسه دیدگاهها، و حتی پیشنهاد راهحلهای فقهی مبتنی بر مسائل نوپدید.
حالا دیگر ساخت یک «موتور استفتاء هوشمند» چیز عجیبی نیست. حتی میشود به مدلی آموزش داد که بر اساس سبک و سلیقهٔ یک مرجع خاص پاسخ دهد؛ با همان ادبیات، همان چارچوبها، همان اولویتها. اینجاست که سؤال جدیتری پیش میآید:
آیا میشود یک «فقیه دیجیتال» ساخت؟
شاید پاسخ سنتی ما این باشد که اجتهاد فقط جمع و جور کردن اطلاعات و قواعد نیست. فقیه باید متقی باشد، زمانشناس، شجاع، اهل درک عرف و موقعیت. ولی در عمل، بخش بزرگی از آنچه امروز از مجتهد میپرسیم، صرفاً استخراج حکم از منابع است؛ همان کاری که مدلهای هوشمند بهتدریج در آن مهارت پیدا میکنند.
حتی اگر نگوییم «هوش مصنوعی میتواند فتوا بدهد»، نمیتوان انکار کرد که ممکن است خیلیها ترجیح دهند پرسشهای شرعی خود را اول از یک سیستم هوشمند بپرسند. چون هم سریعتر است، هم رایگان، هم همیشه در دسترس.
این یعنی در آینده نه چندان دور، مرجعیت دینی دیگر فقط یک امر معرفتی نخواهد بود، بلکه رقابتی خواهد بود میان اعتماد اجتماعی و توان فنی. اگر مخاطب امروز بتواند از یک ربات فتوایی بگیرد که بهنظرش دقیقتر و کاربردیتر است، چرا باید لابهلای دهها کتاب و سایت جستوجو کند؟
@Ramezanali_com
یادداشت اول
وقتی برای اولین بار به یک مدل هوش مصنوعی پرسیدم «آیا نماز جماعت در هواپیما صحیح است؟»، تصور نمیکردم جوابی دریافت کنم که هم دقیق باشد، هم مستند، هم روان. بعد هم با یک دستور ساده، توانست نظر مراجع مختلف را برایم فهرست کند. نه در قالب لینک و ارجاع، بلکه درست مثل یک پاسخگوی آشنا به ادبیات فقهی و احکام دینی.
فکر کردم این فقط یک شوخی است یا نهایتاً ابزار کمکآموزشی. اما هر چه گذشت، دیدم که این مدلها دارند جدیتر و عمیقتر وارد حوزههایی میشوند که تا دیروز در انحصار متخصصان دینی بود. پرسش و پاسخ فقهی، تحلیل تطبیقی آرا، مقایسه دیدگاهها، و حتی پیشنهاد راهحلهای فقهی مبتنی بر مسائل نوپدید.
حالا دیگر ساخت یک «موتور استفتاء هوشمند» چیز عجیبی نیست. حتی میشود به مدلی آموزش داد که بر اساس سبک و سلیقهٔ یک مرجع خاص پاسخ دهد؛ با همان ادبیات، همان چارچوبها، همان اولویتها. اینجاست که سؤال جدیتری پیش میآید:
آیا میشود یک «فقیه دیجیتال» ساخت؟
شاید پاسخ سنتی ما این باشد که اجتهاد فقط جمع و جور کردن اطلاعات و قواعد نیست. فقیه باید متقی باشد، زمانشناس، شجاع، اهل درک عرف و موقعیت. ولی در عمل، بخش بزرگی از آنچه امروز از مجتهد میپرسیم، صرفاً استخراج حکم از منابع است؛ همان کاری که مدلهای هوشمند بهتدریج در آن مهارت پیدا میکنند.
حتی اگر نگوییم «هوش مصنوعی میتواند فتوا بدهد»، نمیتوان انکار کرد که ممکن است خیلیها ترجیح دهند پرسشهای شرعی خود را اول از یک سیستم هوشمند بپرسند. چون هم سریعتر است، هم رایگان، هم همیشه در دسترس.
این یعنی در آینده نه چندان دور، مرجعیت دینی دیگر فقط یک امر معرفتی نخواهد بود، بلکه رقابتی خواهد بود میان اعتماد اجتماعی و توان فنی. اگر مخاطب امروز بتواند از یک ربات فتوایی بگیرد که بهنظرش دقیقتر و کاربردیتر است، چرا باید لابهلای دهها کتاب و سایت جستوجو کند؟
@Ramezanali_com
🔥4
امروز ظهر، پیک خدا در شمایل نیازمندی فقیر از اهالی کربلا، در ضلع جنوب شرقی میدان راه آهن ظاهر شد و جلوی ماشینم را گرفت و کف دستم را بهانه کرد که ببیند و صلواتی فرستاد و گفت: «تا ٧٢ ساعت دیگر حل میشود. و همه، تویی.»
نیم ساعت پیش، نریمان داشت میخواند:
حسین، آقام، همه میرن تو میمونی برام.
@Ramezanali_com
نیم ساعت پیش، نریمان داشت میخواند:
حسین، آقام، همه میرن تو میمونی برام.
@Ramezanali_com
❤14
سرنوشت مراکز پاسخگویی و محاسبهٔ شرعی در عصر هوش مصنوعی
یادداشت دوم
در بعضی دفاتر مراجع، دهها طلبه روزانه به سؤالات شرعی مردم پاسخ میدهند؛ تلفنی، آنلاین، مکتوب. بعضی دیگر مشغول محاسبهٔ خمس، زکات، سهم امام، رد مظالم و مانند اینها هستند. این مراکز با زحمت فراوان ساخته شدهاند و گاهی دهها سال سابقه دارند. حالا اما یک سؤال جدی و بیپرده مطرح است:
با گسترش هوش مصنوعی، این مراکز چه سرنوشتی خواهند داشت؟
پیشبینی خیلیها این است: تعطیل.
چرا؟ چون یک مدل زبان بزرگ (مثل GPT) بهراحتی میتواند صدها هزار سؤال فقهی را در حافظه داشته باشد، بر اساس آنها جواب تولید کند، و حتی با تغییر ادبیات، مخاطب را قانع کند.
این مدلها خواب ندارند، پول نمیگیرند، اشتباه تایپی ندارند، از کوره درنمیروند، و همیشه در دسترساند.
اما آیا واقعاً کار تمام است؟ نه دقیقاً.
هوش مصنوعی در حال تغییر صورت مسأله است، نه فقط جایگزینی انسانها.
مسأله فقط این نیست که «طلبه دیگر چه کاره است؟» بلکه این است که مخاطب جدید، با چه انتظاری به سراغ نهاد دینی میآید. وقتی کاربر بهجای تماس گرفتن، ترجیح میدهد در یک چتبات سؤال شرعیاش را وارد کند و بلافاصله پاسخ بگیرد، آن هم با دقت و مستند، دیگر چه نیازی به تماس با دفتر مرجع دارد؟ چرا باید منتظر بماند؟ یا چرا اصلاً احساس کند باید به یک انسان زنگ بزند تا جوابش را بگیرد؟
پیشروی هوش مصنوعی، فقط جای طلبه را نمیگیرد؛ جای رابطهٔ سنتی مردم با دین را هم کمکم دگرگون میکند.
در این مدل جدید، کاربر دینی دیگر «مقلد» به معنای کلاسیک نیست. او بیشتر «مصرفکنندهٔ پاسخهای دینی شخصیسازیشده» است؛ پاسخی که سریعتر، شفافتر و بیواسطهتر از همیشه به او میرسد.
@Ramezanali_com
یادداشت دوم
در بعضی دفاتر مراجع، دهها طلبه روزانه به سؤالات شرعی مردم پاسخ میدهند؛ تلفنی، آنلاین، مکتوب. بعضی دیگر مشغول محاسبهٔ خمس، زکات، سهم امام، رد مظالم و مانند اینها هستند. این مراکز با زحمت فراوان ساخته شدهاند و گاهی دهها سال سابقه دارند. حالا اما یک سؤال جدی و بیپرده مطرح است:
با گسترش هوش مصنوعی، این مراکز چه سرنوشتی خواهند داشت؟
پیشبینی خیلیها این است: تعطیل.
چرا؟ چون یک مدل زبان بزرگ (مثل GPT) بهراحتی میتواند صدها هزار سؤال فقهی را در حافظه داشته باشد، بر اساس آنها جواب تولید کند، و حتی با تغییر ادبیات، مخاطب را قانع کند.
این مدلها خواب ندارند، پول نمیگیرند، اشتباه تایپی ندارند، از کوره درنمیروند، و همیشه در دسترساند.
اما آیا واقعاً کار تمام است؟ نه دقیقاً.
هوش مصنوعی در حال تغییر صورت مسأله است، نه فقط جایگزینی انسانها.
مسأله فقط این نیست که «طلبه دیگر چه کاره است؟» بلکه این است که مخاطب جدید، با چه انتظاری به سراغ نهاد دینی میآید. وقتی کاربر بهجای تماس گرفتن، ترجیح میدهد در یک چتبات سؤال شرعیاش را وارد کند و بلافاصله پاسخ بگیرد، آن هم با دقت و مستند، دیگر چه نیازی به تماس با دفتر مرجع دارد؟ چرا باید منتظر بماند؟ یا چرا اصلاً احساس کند باید به یک انسان زنگ بزند تا جوابش را بگیرد؟
پیشروی هوش مصنوعی، فقط جای طلبه را نمیگیرد؛ جای رابطهٔ سنتی مردم با دین را هم کمکم دگرگون میکند.
در این مدل جدید، کاربر دینی دیگر «مقلد» به معنای کلاسیک نیست. او بیشتر «مصرفکنندهٔ پاسخهای دینی شخصیسازیشده» است؛ پاسخی که سریعتر، شفافتر و بیواسطهتر از همیشه به او میرسد.
@Ramezanali_com
👍4👏1
تأملی در تأثیر هوش مصنوعی بر ساختار آموزشی حوزه
یادداشت سوم
نظام آموزشی حوزه، قرنهاست بر چند ستون اصلی بنا شده:
درس شفاهی استاد، تقریر شاگرد، مباحثه، امتحان کتبی، و ارتقای تدریجی بر اساس سال تحصیل و جایگاه علمی. همین مدل، صدها سال علم تولید کرده، فقیه پرورانده، و مرجعیت ساخته.
اما حالا، هوش مصنوعی آمده و یکییکی این ستونها را با پرسش مواجه کرده است.
مدلی که میتواند یک درس خارج را با دقت خلاصه کند، تقریرات متعدد را با هم مقایسه کند، سبک بیانی استادان مختلف را بازشناسی کند، و حتی بر اساس آرای فقهی موجود، سؤالات امتحانی تولید کند. آن هم با سرعتی فراتر از هر طلبه یا استاد.
سؤال اینجاست: اگر یک موتور هوشمند بتواند به طلبه بگوید کجاها در درس استاد اشکال وجود دارد، یا بتواند مسیر یادگیری فقه و اصول را شخصیسازی کند، دیگر چه نیازی به ساختار آموزشی فعلی داریم؟
آیا امتحان شفاهی و کتبی، همچنان ابزار مناسبی برای سنجش است؟
آیا سال تحصیلی، مقطعبندی، رسالهنویسی و حتی مدل تقریرنویسی به شیوه فعلی، در عصر هوش مصنوعی معنا دارد؟
تغییر فقط در ابزار نیست؛ در مفهوم آموزش است.
هوش مصنوعی آمده تا مفهوم «شاگردی» را دگرگون کند. در دنیای جدید، شاگرد ممکن است با هوش مصنوعی مباحثه کند، از آن بخواهد برایش تلخیص و تحلیل بنویسد، و حتی سبک استادان مختلف را با هم مقایسه کند تا ببیند کدامیک با ذهن او سازگارتر است.
این یعنی نظام سنتی آموزش، با تمام برکاتش، در برابر آزمونی بیسابقه قرار گرفته است. نه برای نابود شدن، بلکه برای بازسازی.
@Ramezanali_com
یادداشت سوم
نظام آموزشی حوزه، قرنهاست بر چند ستون اصلی بنا شده:
درس شفاهی استاد، تقریر شاگرد، مباحثه، امتحان کتبی، و ارتقای تدریجی بر اساس سال تحصیل و جایگاه علمی. همین مدل، صدها سال علم تولید کرده، فقیه پرورانده، و مرجعیت ساخته.
اما حالا، هوش مصنوعی آمده و یکییکی این ستونها را با پرسش مواجه کرده است.
مدلی که میتواند یک درس خارج را با دقت خلاصه کند، تقریرات متعدد را با هم مقایسه کند، سبک بیانی استادان مختلف را بازشناسی کند، و حتی بر اساس آرای فقهی موجود، سؤالات امتحانی تولید کند. آن هم با سرعتی فراتر از هر طلبه یا استاد.
سؤال اینجاست: اگر یک موتور هوشمند بتواند به طلبه بگوید کجاها در درس استاد اشکال وجود دارد، یا بتواند مسیر یادگیری فقه و اصول را شخصیسازی کند، دیگر چه نیازی به ساختار آموزشی فعلی داریم؟
آیا امتحان شفاهی و کتبی، همچنان ابزار مناسبی برای سنجش است؟
آیا سال تحصیلی، مقطعبندی، رسالهنویسی و حتی مدل تقریرنویسی به شیوه فعلی، در عصر هوش مصنوعی معنا دارد؟
تغییر فقط در ابزار نیست؛ در مفهوم آموزش است.
هوش مصنوعی آمده تا مفهوم «شاگردی» را دگرگون کند. در دنیای جدید، شاگرد ممکن است با هوش مصنوعی مباحثه کند، از آن بخواهد برایش تلخیص و تحلیل بنویسد، و حتی سبک استادان مختلف را با هم مقایسه کند تا ببیند کدامیک با ذهن او سازگارتر است.
این یعنی نظام سنتی آموزش، با تمام برکاتش، در برابر آزمونی بیسابقه قرار گرفته است. نه برای نابود شدن، بلکه برای بازسازی.
@Ramezanali_com
مدرسهٔ دینی آینده، با الگوریتم ساخته میشود؟
هوش مصنوعی و مسیرهای شخصیسازیشده در حوزه
یادداشت چهارم
طلبهای را تصور کنید که تازه وارد حوزه شده است. ذهنش تحلیلی است، در شنیدن قویتر از خواندن است، و به فقه حکومتی علاقه دارد. یکی دیگر، اهل حفظ است و دلبستهٔ مباحث عبادات. هر دو باید همان کتابها را بخوانند، با همان ترتیب، همان استادها، همان امتحانها.
تا امروز، این طبیعی بوده. چون مدل آموزشی حوزه، برای تفاوتهای فردی طراحی نشده. مسیرش یکدست است و انتظار دارد همه، خودشان را با آن تطبیق دهند.
اما حالا هوش مصنوعی وارد شده.
مدلی که میتواند سبک یادگیری هر طلبه را تحلیل کند، خلأهای فهم او را بشناسد، روش بیان استادان مختلف را مقایسه کند، و حتی مسیر مطالعاتی مخصوص هر نفر طراحی کند. نه بهعنوان جایگزین استاد، بلکه بهعنوان راهنمایی شخصی که کنار او حرکت میکند.
در این مدل، آموزش دیگر یک برنامهٔ سراسری ازپیشنوشتهشده نیست؛ یک مسیر شخصیسازیشده است. برای هر طلبه، بر اساس تواناییها، علاقهها، ریتم یادگیری و هدف علمی.
این بهمعنای حذف سنتهای گذشته نیست. برعکس، خیلی از امکانهای قدیمی را میتوان حفظ کرد و جدیتر گرفت. مثلاً ارتباط حضوری و انس با استاد اخلاق، که از ویژگیهای منحصر به فرد حوزه بوده و هست، همچنان قابل حفظ است.
اما ترکیب این سنتها با فناوری جدید، آموزش را آنقدر دگرگون و تکمیل میکند که دیگر قابل مقایسه با گذشته نخواهد بود.
سؤال اینجاست: اگر حوزه چنین امکانی را داشته باشد، آیا باید همچنان بر ساختار قبلی اصرار کند؟ یا وقت آن رسیده که بهجای بازتولید یک سنت ثابت، مدرسهای بسازد که خودش را با شاگرد تطبیق دهد، نه برعکس؟
هوش مصنوعی، تهدید نیست؛ اگر از آن برای بازسازی استفاده کنیم.
و شاید اگر حوزه امروز به فکر نباشد، مدرسهٔ دینی آینده را دیگران طراحی خواهند کرد. با الگوریتمهایی که برای چیزهای دیگری ساخته شدهاند، نه برای تربیت فقیه.
@Ramezanali_com
هوش مصنوعی و مسیرهای شخصیسازیشده در حوزه
یادداشت چهارم
طلبهای را تصور کنید که تازه وارد حوزه شده است. ذهنش تحلیلی است، در شنیدن قویتر از خواندن است، و به فقه حکومتی علاقه دارد. یکی دیگر، اهل حفظ است و دلبستهٔ مباحث عبادات. هر دو باید همان کتابها را بخوانند، با همان ترتیب، همان استادها، همان امتحانها.
تا امروز، این طبیعی بوده. چون مدل آموزشی حوزه، برای تفاوتهای فردی طراحی نشده. مسیرش یکدست است و انتظار دارد همه، خودشان را با آن تطبیق دهند.
اما حالا هوش مصنوعی وارد شده.
مدلی که میتواند سبک یادگیری هر طلبه را تحلیل کند، خلأهای فهم او را بشناسد، روش بیان استادان مختلف را مقایسه کند، و حتی مسیر مطالعاتی مخصوص هر نفر طراحی کند. نه بهعنوان جایگزین استاد، بلکه بهعنوان راهنمایی شخصی که کنار او حرکت میکند.
در این مدل، آموزش دیگر یک برنامهٔ سراسری ازپیشنوشتهشده نیست؛ یک مسیر شخصیسازیشده است. برای هر طلبه، بر اساس تواناییها، علاقهها، ریتم یادگیری و هدف علمی.
این بهمعنای حذف سنتهای گذشته نیست. برعکس، خیلی از امکانهای قدیمی را میتوان حفظ کرد و جدیتر گرفت. مثلاً ارتباط حضوری و انس با استاد اخلاق، که از ویژگیهای منحصر به فرد حوزه بوده و هست، همچنان قابل حفظ است.
اما ترکیب این سنتها با فناوری جدید، آموزش را آنقدر دگرگون و تکمیل میکند که دیگر قابل مقایسه با گذشته نخواهد بود.
سؤال اینجاست: اگر حوزه چنین امکانی را داشته باشد، آیا باید همچنان بر ساختار قبلی اصرار کند؟ یا وقت آن رسیده که بهجای بازتولید یک سنت ثابت، مدرسهای بسازد که خودش را با شاگرد تطبیق دهد، نه برعکس؟
هوش مصنوعی، تهدید نیست؛ اگر از آن برای بازسازی استفاده کنیم.
و شاید اگر حوزه امروز به فکر نباشد، مدرسهٔ دینی آینده را دیگران طراحی خواهند کرد. با الگوریتمهایی که برای چیزهای دیگری ساخته شدهاند، نه برای تربیت فقیه.
@Ramezanali_com
👍7👎1
پدربزرگم، گاهی که همهٔ کارها را انجام دادهایم و ناهارخورده و چایزده، لم دادهایم، جملهای میگوید که بیش از طرح یک پرسش، خلق یک موقعیت است: «شی کنیم حالام؟». یعنی همهٔ کارها انجام شده است و برنامهای نداریم و در یک آنْ و موقعیت بیتعریف و معلق ایستادهایم.
و گاهی در همین موقعیت که ازش میپرسم «شی کنیم حالام؟» جواب میدهد: هیچی! شکرِ خدا!
تقریبا در همین وضعیت هستم.
@Ramezanali_com
و گاهی در همین موقعیت که ازش میپرسم «شی کنیم حالام؟» جواب میدهد: هیچی! شکرِ خدا!
تقریبا در همین وضعیت هستم.
@Ramezanali_com
❤8👎1
و ما امروز، با این همه آزادی، چه مایه دربندیم و با این همه پیشرفت، هنوز چقدر بدبختیم!
با این همه استثنا، چه مایه نیازمندیم به این روحهای بیقالب. به این جانهای نسبتاً رسیده و رهیده تا الگویی روح و نمونههای متعالی جانمان باشند در شیوهٔ دیدن و زیستن، تا سر فرود نیاوردن به مجموعه قالبهای رنگارنگی که پست و حقیر و خوارمان میسازد.
چه مایه محتاجیم تا اندکی دست کم خود باشیم نه دیگری و دیگران. دریاوار، همه را بگیریم، اما رنگ هیچکدام را نگیریم. یعنی همه و همه چیز را ببینیم و بشنویم و بفهمیم و خوبِ خوب دریابیم؛ اما دربند نیاییم و نمانیم، بلکه رها سازیم و از شکستههای قالبها، خود را بیابیم و بسازیم.
در جدال با خویشتن؛ مهدی محبتی؛ کتاب پارسه
@Ramezanali_com
با این همه استثنا، چه مایه نیازمندیم به این روحهای بیقالب. به این جانهای نسبتاً رسیده و رهیده تا الگویی روح و نمونههای متعالی جانمان باشند در شیوهٔ دیدن و زیستن، تا سر فرود نیاوردن به مجموعه قالبهای رنگارنگی که پست و حقیر و خوارمان میسازد.
چه مایه محتاجیم تا اندکی دست کم خود باشیم نه دیگری و دیگران. دریاوار، همه را بگیریم، اما رنگ هیچکدام را نگیریم. یعنی همه و همه چیز را ببینیم و بشنویم و بفهمیم و خوبِ خوب دریابیم؛ اما دربند نیاییم و نمانیم، بلکه رها سازیم و از شکستههای قالبها، خود را بیابیم و بسازیم.
در جدال با خویشتن؛ مهدی محبتی؛ کتاب پارسه
@Ramezanali_com
❤2
Forwarded from کبری آسوپار (کاف.الف)
📝سیاست و قطار خالی حوزه
🔻این فقط سهراب سپهری نبود که قطار فقه را سنگین و قطار سیاست را خالی میدید، برخی اهل فقاهت هم سیاست را دون شأن خویش و کاری دنیایی میدیدند. سیاست در نگاه روحانیت سنتی، مکر بود و سوی متقابل صداقت دینی؛ اگر به منصبی حکومتی هم منتج میشد که دیگر انتهای قاذورات دنیایی بود و اهل دین را با آن چه کار؟! اما سؤال مهمی وجود دارد؛ آیا نباید چنین دیدگاهی در دوران حاکمیت ولیفقیه، با زمان حاکمیت طاغوت متفاوت باشد؟ نه فقط ازآنرو که پذیرش مسئولیت در نظام اسلامی، کیفیتی متفاوت با دوران طاغوت دارد و میتواند از مسیر خدمت به استقرار اسلام، فرد را به کمال برساند، بلکه علاوه بر آن، نظام اسلامی برای طی مسیر خود به نیروهایی نیاز دارد که اسلام را بلد باشند و طبعاً چنین نیروهایی باید از خروجیهای حوزههای علمیه تأمین شوند.
🔻تعبیر امامین انقلاب در مورد وسوسههایی که سطح قدسی دین را مبری از فعالیت سیاسی میداند، «تحجر و تقدسنمایی» است؛ توهم باطلی که در بعد عملی به سود جریان ضداسلامی در جهان است، اما بهلحاظ تئوریک، پوشش تطهیر دین به تن میکند. پذیرش منصب در حکومت جور طبعاً مورد مذمت است، اما این مذمت نباید به انفعال روحانیت در برابر طاغوت منجر شود و فعالیت سیاسی در آن دوران در قالب مبارزه بروز و ظهور مییابد. در دوره نظام اسلامی اما بخشی از نیاز حکومت به مدیران و نیروی انسانی باید از سوی حوزههای علمیه تأمین شود.
🔻آیا حوزه علمیه توانسته نیاز نظام جمهوری اسلامی به نیروهایی از قشر روحانیت را تأمین کند؟ شاید هم لازم است سؤال ماقبل این سؤال را بپرسیم؛ آیا این دغدغه در حوزههای علمیه وجود دارد که برای نظام اسلامی نیرو تربیت کند؟
🔻اگر فرض کنیم حوزههای علمیه این تکلیف را برای خود قائل بودهاند - که خود این فرض جای مناقشه دارد! - باید بگوییم حوزه نتوانسته این تکلیف را بهدرستی به مرحله عمل برساند و جاهای خالی زیادی در جمهوری اسلامی وجود دارد که خروجیهای حوزه باید آن را پر میکردند، اما نکردند.
🔻نگاهی به تریبونهای نمازجمعه در سراسر کشور، نشان میدهد این منبرها نتوانستهاند چنانچه باید و شاید مردم و خصوصاً قشر جوان را به خود جذب کنند. در پایتخت عملاً تریبون نمازجمعه از چهرههای جدید و جوانی که مورد اعتماد برای چنین منصبی قرار بگیرند، خالی شده و فضای سنتی نمازجمعه میگوید حوزه نتوانسته پیشنهادهای مناسبی از خروجیهای جدید خود برای این رسانه مهم دینی و سیاسی ارائه دهد.
🔻جایگاهی بهمراتب مهمتر از تریبون نمازجمعه وجود دارد که آن هم جز با خروجیهای حوزههای علمیه نمیتواند پر شود؛ مجلس خبرگان رهبری. در آخرین انتخابات این مجلس، نقدها و تخریبهای رسانهای - حال ناشی از دلسوزی یا شیطنت - وجود داشت که تعداد کم نامزدها یا میانگین سنی بالای آنها را محور قرار داده بود. خبرگان رهبری ناظر بر عملکرد رهبری است و البته در بزنگاهی سخت، قرار است کاشف ولیفقیه باشد و مسیر حرکت آینده نظام را ترسیم کند، کجا جز حوزههای علمیه باید نیروهای جدید برای این مجلس مهم معرفی کند و در معرض انتخاب مردم قرار دهد تا علاوه بر بالا بردن کیفیت این مجلس، بخشی از جمهوریت و اسلامیت نظام مصداق عینی یابد؟ مثالهای دیگر هم میتوان زد.
🔻به این عبارت در پیام اخیر رهبری به حوزههای علمیه توجه کنیم که «مسیر حرکت این ملت و آینده انقلاب را نیروهایی ترسیم خواهند کرد که امروز در حوزه علمیه تربیت میشوند.» آیا حوزههای علمیه متوجه این مسئولیت خطیر خود هستند؟
🔻در سطحی دیگر، همین سؤالات در مورد حوزههای علمیه خواهران مطرح است که آیا توانسته نیاز جامعه اسلامی به زن اسلامبلد و فقهآموخته را در تعلیم و تربیت اقشار مختلف و تصدی جایگاههای مورد نیاز تأمین کند؟ و آیا در بزنگاه اجتماعی و سیاسی همچون وقایع پاییز ۴۰۱، توانسته نقشی شایسته و بایسته با هویت حوزوی خود ایفا کند یا در موضوعات مرتبط با زنان، همچون طرح و لوایح مرتبط با مهریه یا امنیت زنان، تبیینگر و مشاور و کنشگری مناسب باشد؟
🔻۴۵ سال پس از استقرار جمهوری اسلامی، عملکرد حوزههای علمیه و اهل فقه و اصول در تأمین نیروی انسانی برای این نظام، باید بهنحوی میبود که شعر معروف سهراب سپهری (من قطاری دیدم فقه میبرد و چه سنگین میرفت. من قطاری دیدم، که سیاست میبرد و چه خالی میرفت) دیگر مصداق نداشته باشد و سرنشینان قطار سنگین فقه، قطار سیاست را هم وزین کرده باشند، اما به نظر میرسد قطار حوزه به مقصد سیاست، صندلیهای خالی زیادی دارد که در پیام اخیر رهبری به حوزههای علمیه هم شاید بتوان مصداق آن را یافت: «باید تربیت نیرو برای وظایف خاص در نظام و اداره کشور مورد توجه قرار گیرد»
🔻قطار فقاهت و سیاست هر دو میتواند سنگین باشد، اگر قطار حوزههای علمیه در شناسایی مقصد دچار اشتباه نشود.
۲۳ اردیبهشت ۴۰۴
روزنامه فرهیختگان
@asoupar
🔻این فقط سهراب سپهری نبود که قطار فقه را سنگین و قطار سیاست را خالی میدید، برخی اهل فقاهت هم سیاست را دون شأن خویش و کاری دنیایی میدیدند. سیاست در نگاه روحانیت سنتی، مکر بود و سوی متقابل صداقت دینی؛ اگر به منصبی حکومتی هم منتج میشد که دیگر انتهای قاذورات دنیایی بود و اهل دین را با آن چه کار؟! اما سؤال مهمی وجود دارد؛ آیا نباید چنین دیدگاهی در دوران حاکمیت ولیفقیه، با زمان حاکمیت طاغوت متفاوت باشد؟ نه فقط ازآنرو که پذیرش مسئولیت در نظام اسلامی، کیفیتی متفاوت با دوران طاغوت دارد و میتواند از مسیر خدمت به استقرار اسلام، فرد را به کمال برساند، بلکه علاوه بر آن، نظام اسلامی برای طی مسیر خود به نیروهایی نیاز دارد که اسلام را بلد باشند و طبعاً چنین نیروهایی باید از خروجیهای حوزههای علمیه تأمین شوند.
🔻تعبیر امامین انقلاب در مورد وسوسههایی که سطح قدسی دین را مبری از فعالیت سیاسی میداند، «تحجر و تقدسنمایی» است؛ توهم باطلی که در بعد عملی به سود جریان ضداسلامی در جهان است، اما بهلحاظ تئوریک، پوشش تطهیر دین به تن میکند. پذیرش منصب در حکومت جور طبعاً مورد مذمت است، اما این مذمت نباید به انفعال روحانیت در برابر طاغوت منجر شود و فعالیت سیاسی در آن دوران در قالب مبارزه بروز و ظهور مییابد. در دوره نظام اسلامی اما بخشی از نیاز حکومت به مدیران و نیروی انسانی باید از سوی حوزههای علمیه تأمین شود.
🔻آیا حوزه علمیه توانسته نیاز نظام جمهوری اسلامی به نیروهایی از قشر روحانیت را تأمین کند؟ شاید هم لازم است سؤال ماقبل این سؤال را بپرسیم؛ آیا این دغدغه در حوزههای علمیه وجود دارد که برای نظام اسلامی نیرو تربیت کند؟
🔻اگر فرض کنیم حوزههای علمیه این تکلیف را برای خود قائل بودهاند - که خود این فرض جای مناقشه دارد! - باید بگوییم حوزه نتوانسته این تکلیف را بهدرستی به مرحله عمل برساند و جاهای خالی زیادی در جمهوری اسلامی وجود دارد که خروجیهای حوزه باید آن را پر میکردند، اما نکردند.
🔻نگاهی به تریبونهای نمازجمعه در سراسر کشور، نشان میدهد این منبرها نتوانستهاند چنانچه باید و شاید مردم و خصوصاً قشر جوان را به خود جذب کنند. در پایتخت عملاً تریبون نمازجمعه از چهرههای جدید و جوانی که مورد اعتماد برای چنین منصبی قرار بگیرند، خالی شده و فضای سنتی نمازجمعه میگوید حوزه نتوانسته پیشنهادهای مناسبی از خروجیهای جدید خود برای این رسانه مهم دینی و سیاسی ارائه دهد.
🔻جایگاهی بهمراتب مهمتر از تریبون نمازجمعه وجود دارد که آن هم جز با خروجیهای حوزههای علمیه نمیتواند پر شود؛ مجلس خبرگان رهبری. در آخرین انتخابات این مجلس، نقدها و تخریبهای رسانهای - حال ناشی از دلسوزی یا شیطنت - وجود داشت که تعداد کم نامزدها یا میانگین سنی بالای آنها را محور قرار داده بود. خبرگان رهبری ناظر بر عملکرد رهبری است و البته در بزنگاهی سخت، قرار است کاشف ولیفقیه باشد و مسیر حرکت آینده نظام را ترسیم کند، کجا جز حوزههای علمیه باید نیروهای جدید برای این مجلس مهم معرفی کند و در معرض انتخاب مردم قرار دهد تا علاوه بر بالا بردن کیفیت این مجلس، بخشی از جمهوریت و اسلامیت نظام مصداق عینی یابد؟ مثالهای دیگر هم میتوان زد.
🔻به این عبارت در پیام اخیر رهبری به حوزههای علمیه توجه کنیم که «مسیر حرکت این ملت و آینده انقلاب را نیروهایی ترسیم خواهند کرد که امروز در حوزه علمیه تربیت میشوند.» آیا حوزههای علمیه متوجه این مسئولیت خطیر خود هستند؟
🔻در سطحی دیگر، همین سؤالات در مورد حوزههای علمیه خواهران مطرح است که آیا توانسته نیاز جامعه اسلامی به زن اسلامبلد و فقهآموخته را در تعلیم و تربیت اقشار مختلف و تصدی جایگاههای مورد نیاز تأمین کند؟ و آیا در بزنگاه اجتماعی و سیاسی همچون وقایع پاییز ۴۰۱، توانسته نقشی شایسته و بایسته با هویت حوزوی خود ایفا کند یا در موضوعات مرتبط با زنان، همچون طرح و لوایح مرتبط با مهریه یا امنیت زنان، تبیینگر و مشاور و کنشگری مناسب باشد؟
🔻۴۵ سال پس از استقرار جمهوری اسلامی، عملکرد حوزههای علمیه و اهل فقه و اصول در تأمین نیروی انسانی برای این نظام، باید بهنحوی میبود که شعر معروف سهراب سپهری (من قطاری دیدم فقه میبرد و چه سنگین میرفت. من قطاری دیدم، که سیاست میبرد و چه خالی میرفت) دیگر مصداق نداشته باشد و سرنشینان قطار سنگین فقه، قطار سیاست را هم وزین کرده باشند، اما به نظر میرسد قطار حوزه به مقصد سیاست، صندلیهای خالی زیادی دارد که در پیام اخیر رهبری به حوزههای علمیه هم شاید بتوان مصداق آن را یافت: «باید تربیت نیرو برای وظایف خاص در نظام و اداره کشور مورد توجه قرار گیرد»
🔻قطار فقاهت و سیاست هر دو میتواند سنگین باشد، اگر قطار حوزههای علمیه در شناسایی مقصد دچار اشتباه نشود.
۲۳ اردیبهشت ۴۰۴
روزنامه فرهیختگان
@asoupar
👍1
سایهای از «او»؛ تجربه و تمرین نوشتن دربارهٔ سایهروشن غیاب
آنچه در نخستین مواجهه با «او» تأملبرانگیز است، نه موضوع آن، بلکه شکلِ غیاب است که در سراسر متن «حضور» دارد. نویسنده، با کنارهگیری از روایتهای متعارف قهرمانسازی، به ما نه پرترهای تمامنما، که تکّههایی از غیبتِ حضور میدهد؛ تصویری که بیش از آنکه دیده شود، حس میشود.
رمان «او» تازهترین اثر میثم امیری است که بهتازگی توسط انتشارات «خط مقدم» منتشر شده. کتاب، در نخستین چاپ خود، تلاش دارد با نگاهی غیرمستقیم و روایی چندلایه به شخصیت عماد مغنیه نزدیک شود؛ نه از مسیر پرترهسازی مستقیم، بلکه از خلال روایتهای تکهتکه و صداهایی گوناگون. همین ساختار باعث شده «او» همزمان در فضای ادبی و رسانهای مورد توجه قرار گیرد.
اگر بپذیریم که ادبیات ماندگار، همواره تلاشیست برای نوشتن آنچه نمیتوان نوشت، پس «او» از همان ابتدا در ردیف چنین ادبیاتی قرار میگیرد: تمرینی برای نزدیکشدن به یک سوژه گریزپا؛ فرماندهای که همواره پشت دیوارهای سکوت و سایه زیسته، و هرگونه تلاش برای بازنماییاش، محکوم به ناقصبودن است. ادبیات ماندگار، یعنی آنجایی که نویسنده، دست از «گفتنِ ساده» میکشد و پا به «ساحت نگفتنیها» میگذارد.
زبان کتاب، موجدار است؛ گاهی تند و بیمکث، گاهی کوتاه و پُر ایست. بعضی فصلها مثل ضربهاند، سریع و محکم، بعضی دیگر مثل زمزمهای در شب. این تنوع ضرباهنگ، بیآنکه حواس مخاطب را پرت کند، ریتمی ساخته که با خود کتاب حرف میزند.
کتاب در قیاس با «حاج قاسمی که من میشناسم»، تفاوتهایی اساسی دارد. در آنجا، نویسنده با هنرمندی خیرهکننده، توانسته است «خود» را بهکلی حذف کند؛ گویی مخاطب روبهروی راویای نشسته که بیواسطه و بیپیرایه، از مردی سخن میگوید که البته، نسبت به عماد مغنیه، ابهامهای کمتری دارد. اما در «او»، میثم امیری نه خواسته و یا شاید دقیقتر، نتوانسته این حذف کامل را به انجام برساند. در لابهلای روایتها، بارها صدای مستقیم او شنیده میشود؛ از زبان راویان گوناگون، که همگی ردّی از ذهن و لحن نویسنده را با خود دارند. همین حضورِ محسوس، کتاب را از حالت خنثی یا خالصِ روایی خارج میسازد و گاه، مرز میان گزارش، تفسیر و تخیل را مبهم میکند.
در این اثر، امیری نه در پی کشف راز است و نه در تلاش برای رمزگشایی. او از حقیقت چهرهبرداری نمیکند؛ بلکه به سبک اشباح، تنها ردّی روایی از حضور در غیاب برجای میگذارد. همین رویکرد است که فرم چندپاره، راویان بیچهره و لحن تکهتکهشده را از ضعف به ضرورت زیباییشناسانه بدل میسازد. این روایتگری، همسنخ با موضوع اثر است: فرماندهای که هیچگاه تصویر روشنی از او بهجا نمانده، و شاید این، عین حقیقت او باشد. فرماندهای که تا زمان شهادتش، هیچ عکسی از او منتشر نشده بود.
«او» نه یک روایت تاریخی است و نه یک بیوگرافی ژورنالیستی. این کتاب، بیش از هر چیز، جستوجوی لحن برای بیان ناممکنهاست. جایی که زبان، خود بدل به کنش میشود: کنشی برای نزدیکشدن به سوژهای که همواره از دید دور مانده. ریتم زبان، همچون تنفس مخفی یک زیست پنهان، گاه تند و بریده، گاه آرام و معلق است. این موسیقیِ ناپیدای کلمات است که خواننده را به دل روایت میکشد، بیآنکه چیزی را با قطعیت آشکار کند. نویسنده نمیخواهد و یا نمیتواند چیزی را آشکار کند و تلاشش، کمی غبارزدایی از مردیست که تا زنده بود، چون شبح، در سکوت و بیچهرگی، بازیگران امنیت منطقه را به بازی میگرفت.
نویسنده نه در پی ستایش است، نه در دام داوری. عماد مغنیهای که در این کتاب تصویر میشود، نه اسطورهای بتوار، نه صرفاً فرماندهای نظامی؛ انسانیست پیچیده، چندوجهی، و دور از دسترس. کتاب نه سعی در تقدیس دارد، نه در تخریب. فقط میخواهد ردّی از زیستی خاص را ثبت کند.
میثم امیری در این اثر، قهرمان نمیسازد، بلکه شخصیتی را بازمیسازد که بیش از آنکه حضور داشته باشد، در غیاب معنا یافته. مغنیه در اینجا نه به عنوان اسطوره، بلکه چونان انسانی با تودگیهای تاریک، با سکوتهایی عمیقتر از هر فریاد، ظاهر میشود. شاید عظمت «او»، نه در کنشهای شگرف، که در همین ناممکنبودن بازنماییاش نهفته باشد.
«او»، نه کتابی دربارهٔ مغنیه، بلکه کتابیست دربارهٔ مرزهای نوشتن. و شاید، دربارهٔ جایی که نوشتن از بازنمایی بازمیماند.
@Ramezanali_com
ادامه 👇
آنچه در نخستین مواجهه با «او» تأملبرانگیز است، نه موضوع آن، بلکه شکلِ غیاب است که در سراسر متن «حضور» دارد. نویسنده، با کنارهگیری از روایتهای متعارف قهرمانسازی، به ما نه پرترهای تمامنما، که تکّههایی از غیبتِ حضور میدهد؛ تصویری که بیش از آنکه دیده شود، حس میشود.
رمان «او» تازهترین اثر میثم امیری است که بهتازگی توسط انتشارات «خط مقدم» منتشر شده. کتاب، در نخستین چاپ خود، تلاش دارد با نگاهی غیرمستقیم و روایی چندلایه به شخصیت عماد مغنیه نزدیک شود؛ نه از مسیر پرترهسازی مستقیم، بلکه از خلال روایتهای تکهتکه و صداهایی گوناگون. همین ساختار باعث شده «او» همزمان در فضای ادبی و رسانهای مورد توجه قرار گیرد.
اگر بپذیریم که ادبیات ماندگار، همواره تلاشیست برای نوشتن آنچه نمیتوان نوشت، پس «او» از همان ابتدا در ردیف چنین ادبیاتی قرار میگیرد: تمرینی برای نزدیکشدن به یک سوژه گریزپا؛ فرماندهای که همواره پشت دیوارهای سکوت و سایه زیسته، و هرگونه تلاش برای بازنماییاش، محکوم به ناقصبودن است. ادبیات ماندگار، یعنی آنجایی که نویسنده، دست از «گفتنِ ساده» میکشد و پا به «ساحت نگفتنیها» میگذارد.
زبان کتاب، موجدار است؛ گاهی تند و بیمکث، گاهی کوتاه و پُر ایست. بعضی فصلها مثل ضربهاند، سریع و محکم، بعضی دیگر مثل زمزمهای در شب. این تنوع ضرباهنگ، بیآنکه حواس مخاطب را پرت کند، ریتمی ساخته که با خود کتاب حرف میزند.
کتاب در قیاس با «حاج قاسمی که من میشناسم»، تفاوتهایی اساسی دارد. در آنجا، نویسنده با هنرمندی خیرهکننده، توانسته است «خود» را بهکلی حذف کند؛ گویی مخاطب روبهروی راویای نشسته که بیواسطه و بیپیرایه، از مردی سخن میگوید که البته، نسبت به عماد مغنیه، ابهامهای کمتری دارد. اما در «او»، میثم امیری نه خواسته و یا شاید دقیقتر، نتوانسته این حذف کامل را به انجام برساند. در لابهلای روایتها، بارها صدای مستقیم او شنیده میشود؛ از زبان راویان گوناگون، که همگی ردّی از ذهن و لحن نویسنده را با خود دارند. همین حضورِ محسوس، کتاب را از حالت خنثی یا خالصِ روایی خارج میسازد و گاه، مرز میان گزارش، تفسیر و تخیل را مبهم میکند.
در این اثر، امیری نه در پی کشف راز است و نه در تلاش برای رمزگشایی. او از حقیقت چهرهبرداری نمیکند؛ بلکه به سبک اشباح، تنها ردّی روایی از حضور در غیاب برجای میگذارد. همین رویکرد است که فرم چندپاره، راویان بیچهره و لحن تکهتکهشده را از ضعف به ضرورت زیباییشناسانه بدل میسازد. این روایتگری، همسنخ با موضوع اثر است: فرماندهای که هیچگاه تصویر روشنی از او بهجا نمانده، و شاید این، عین حقیقت او باشد. فرماندهای که تا زمان شهادتش، هیچ عکسی از او منتشر نشده بود.
«او» نه یک روایت تاریخی است و نه یک بیوگرافی ژورنالیستی. این کتاب، بیش از هر چیز، جستوجوی لحن برای بیان ناممکنهاست. جایی که زبان، خود بدل به کنش میشود: کنشی برای نزدیکشدن به سوژهای که همواره از دید دور مانده. ریتم زبان، همچون تنفس مخفی یک زیست پنهان، گاه تند و بریده، گاه آرام و معلق است. این موسیقیِ ناپیدای کلمات است که خواننده را به دل روایت میکشد، بیآنکه چیزی را با قطعیت آشکار کند. نویسنده نمیخواهد و یا نمیتواند چیزی را آشکار کند و تلاشش، کمی غبارزدایی از مردیست که تا زنده بود، چون شبح، در سکوت و بیچهرگی، بازیگران امنیت منطقه را به بازی میگرفت.
نویسنده نه در پی ستایش است، نه در دام داوری. عماد مغنیهای که در این کتاب تصویر میشود، نه اسطورهای بتوار، نه صرفاً فرماندهای نظامی؛ انسانیست پیچیده، چندوجهی، و دور از دسترس. کتاب نه سعی در تقدیس دارد، نه در تخریب. فقط میخواهد ردّی از زیستی خاص را ثبت کند.
میثم امیری در این اثر، قهرمان نمیسازد، بلکه شخصیتی را بازمیسازد که بیش از آنکه حضور داشته باشد، در غیاب معنا یافته. مغنیه در اینجا نه به عنوان اسطوره، بلکه چونان انسانی با تودگیهای تاریک، با سکوتهایی عمیقتر از هر فریاد، ظاهر میشود. شاید عظمت «او»، نه در کنشهای شگرف، که در همین ناممکنبودن بازنماییاش نهفته باشد.
«او»، نه کتابی دربارهٔ مغنیه، بلکه کتابیست دربارهٔ مرزهای نوشتن. و شاید، دربارهٔ جایی که نوشتن از بازنمایی بازمیماند.
@Ramezanali_com
ادامه 👇
❤2
ادامه ....
با اینهمه، «او» از خطراتی که در کمین روایتهای فرامتعارف است نیز دور نمانده است. گاه لحن تکهتکه و زبان موجدار کتاب، به جای آنکه بر رمزآلودگی اثر بیفزاید، باعث گسست در ارتباط با مخاطب میشود. به ویژه در بخشهایی که ایجاز به افراط میگراید و خواننده میان جملاتی بریده و شخصیتهایی نامشخص، سرگردان میماند. در چنین لحظاتی، نه تنها فرم، بلکه خود محتوا نیز در سایه میرود و آن «سایهروشن»ی که پیشتر فضیلت اثر به حساب میآمد، به نوعی تیرگیِ زائد بدل میشود.
همچنین، هرچند حذف راوی و بینامماندن شخصیتها را میتوان به حساب وفاداری به سوژه گذاشت، اما همین حذف در برخی فصلها، امکان درگیری عاطفی خواننده با روایت را کاهش میدهد. «او» در پی آن است که بازنمایی را تعلیق کند؛ اما گاه این تعلیق، بیش از آنکه در خدمت تأمل باشد، به سردی و فاصله منتهی میشود. مخاطبی که برای نخستین بار با مغنیه مواجه میشود، ممکن است احساس کند بیش از آنکه به درون او نزدیک شده باشد، در هالهای از صداهای مبهم و تصاویر مهآلود رها شده است.
نکتهای دیگر که میتوان در نسبت با ساختار روایی کتاب سنجید، مسئلهٔ جغرافیاست. هرچند «او» در روایتهایش از موقعیتهایی چون بیروت، دمشق، و دیگر فضاهای مرتبط با زیست و کنش مغنیه بهره میبرد، اما این بهرهگیری بیشتر جنبهٔ گذرا و صحنهپردازانه دارد. فضاهای جغرافیایی در کتاب، عمدتاً کارکرد پسزمینهای دارند و کمتر به یک عنصر زنده یا تجربهپذیر بدل میشوند. شهرها در این روایت، بیشتر نام هستند تا مکان؛ و مخاطب، حتی پس از عبور از فصلهایی که در کوچههای بیروت یا در دل جلسات امنیتی دمشق رخ میدهند، تصویر روشنی از خود آن شهرها در ذهن نمیسازد. گویی خود جغرافیا هم، به تبعیت از سوژه، در سایهای از ناپیدایی باقی میماند.
@Ramezanali_com
با اینهمه، «او» از خطراتی که در کمین روایتهای فرامتعارف است نیز دور نمانده است. گاه لحن تکهتکه و زبان موجدار کتاب، به جای آنکه بر رمزآلودگی اثر بیفزاید، باعث گسست در ارتباط با مخاطب میشود. به ویژه در بخشهایی که ایجاز به افراط میگراید و خواننده میان جملاتی بریده و شخصیتهایی نامشخص، سرگردان میماند. در چنین لحظاتی، نه تنها فرم، بلکه خود محتوا نیز در سایه میرود و آن «سایهروشن»ی که پیشتر فضیلت اثر به حساب میآمد، به نوعی تیرگیِ زائد بدل میشود.
همچنین، هرچند حذف راوی و بینامماندن شخصیتها را میتوان به حساب وفاداری به سوژه گذاشت، اما همین حذف در برخی فصلها، امکان درگیری عاطفی خواننده با روایت را کاهش میدهد. «او» در پی آن است که بازنمایی را تعلیق کند؛ اما گاه این تعلیق، بیش از آنکه در خدمت تأمل باشد، به سردی و فاصله منتهی میشود. مخاطبی که برای نخستین بار با مغنیه مواجه میشود، ممکن است احساس کند بیش از آنکه به درون او نزدیک شده باشد، در هالهای از صداهای مبهم و تصاویر مهآلود رها شده است.
نکتهای دیگر که میتوان در نسبت با ساختار روایی کتاب سنجید، مسئلهٔ جغرافیاست. هرچند «او» در روایتهایش از موقعیتهایی چون بیروت، دمشق، و دیگر فضاهای مرتبط با زیست و کنش مغنیه بهره میبرد، اما این بهرهگیری بیشتر جنبهٔ گذرا و صحنهپردازانه دارد. فضاهای جغرافیایی در کتاب، عمدتاً کارکرد پسزمینهای دارند و کمتر به یک عنصر زنده یا تجربهپذیر بدل میشوند. شهرها در این روایت، بیشتر نام هستند تا مکان؛ و مخاطب، حتی پس از عبور از فصلهایی که در کوچههای بیروت یا در دل جلسات امنیتی دمشق رخ میدهند، تصویر روشنی از خود آن شهرها در ذهن نمیسازد. گویی خود جغرافیا هم، به تبعیت از سوژه، در سایهای از ناپیدایی باقی میماند.
@Ramezanali_com
❤2👎1
بخش زیادی از منطق قدرت، نه در نهادهای رسمی و آشکار، بلکه در روابط پنهان و روزمرهای چون مناسبات اشرافیگری، پیوندهای قبیلهای و سلسلهمراتبهای عادی اجتماعی بازتولید میشود؛ جایی که قدرت از دل عرف، زبان، ساختارهای خانوادگی و ساختارهایی که تعیین میکنند چه چیز «طبیعی» یا «درست» است، شکل میگیرد.
کسی که نسبت به این شکلهای نهفته و عادیشدهٔ سلطه موضع ندارد، نمیتواند مدعی نقد یکی از جلوههای آشکار آن باشد؛ چنین اعتراضهایی، اغلب چیزی جز تأیید ضمنی نظم موجود نیستند.
@Ramezanali_com
کسی که نسبت به این شکلهای نهفته و عادیشدهٔ سلطه موضع ندارد، نمیتواند مدعی نقد یکی از جلوههای آشکار آن باشد؛ چنین اعتراضهایی، اغلب چیزی جز تأیید ضمنی نظم موجود نیستند.
@Ramezanali_com
❤1👍1
آدم وقتی جوانتر است – و شاید از همان سالهای نوجوانی – ذهنش طوری است که میخواهد دنیا را اصلاح کند. با شور و هیجان وارد میدان میشود، تلاش میکند، زحمت میکشد، دستوپا میزند، و چون انگیزهاش زیاد است، سعی میکند با نقد آنچه پیش از او بوده، خودش را جدیتر و مهمتر نشان دهد. تصورش هم این است که تا حالا کسی کاری نکرده و یا هر کاری کرده است خرابکاری بوده است و حالا او باید همه کارها را از صفر شروع کند.
این فقط مربوط به سنوسال هم نیست؛ وقتی کسی وارد یک حوزهٔ کاری یا موضوعی جدید میشود، یا درگیر یک مسئولیت شغلی یا عضویت در یک نهاد و سازمان خاص میشود، همین حالت در او تکرار میشود. چون هنوز اشراف کامل ندارد و از جزئیات و پیشینهٔ ماجرا آگاه نیست، اینطور فکر میکند که همهچیز نادیده گرفته شده و حالا او باید همه چیز را درست کند.
اما وقتی کمکم در دل ماجرا قرار میگیرد، تجربهاش بیشتر میشود، و با گذشته و تلاشهای قبلی آشنا میشود، ممکن است هنوز هم نقدهایی جدی و بنیانبرافکن به سیاستها و رویکردها داشته باشد، اما دیگر نمیگوید که قبلیها کاری نکردهاند و همه چیز باید از نو آغاز شود. میفهمد که خیلیها قبل از او زحمت کشیدهاند – و واقعاً زحمت کشیدهاند – و اگر او هم بخواهد کاری از پیش ببرد، باید حتماً در امتداد تلاشهای پیشین حرکت کند و درک دقیقی از گذشته داشته باشد.
@Ramezanali_com
این فقط مربوط به سنوسال هم نیست؛ وقتی کسی وارد یک حوزهٔ کاری یا موضوعی جدید میشود، یا درگیر یک مسئولیت شغلی یا عضویت در یک نهاد و سازمان خاص میشود، همین حالت در او تکرار میشود. چون هنوز اشراف کامل ندارد و از جزئیات و پیشینهٔ ماجرا آگاه نیست، اینطور فکر میکند که همهچیز نادیده گرفته شده و حالا او باید همه چیز را درست کند.
اما وقتی کمکم در دل ماجرا قرار میگیرد، تجربهاش بیشتر میشود، و با گذشته و تلاشهای قبلی آشنا میشود، ممکن است هنوز هم نقدهایی جدی و بنیانبرافکن به سیاستها و رویکردها داشته باشد، اما دیگر نمیگوید که قبلیها کاری نکردهاند و همه چیز باید از نو آغاز شود. میفهمد که خیلیها قبل از او زحمت کشیدهاند – و واقعاً زحمت کشیدهاند – و اگر او هم بخواهد کاری از پیش ببرد، باید حتماً در امتداد تلاشهای پیشین حرکت کند و درک دقیقی از گذشته داشته باشد.
@Ramezanali_com
❤12