هابیل | نوشته‌های میثم رمضانعلی
763 subscribers
110 photos
27 videos
6 files
77 links
Download Telegram
پدیده ترافیک و استفاده از هوش مصنوعی

در ادبیات مدیریت و برنامه‌ریزی شهری، یکی از مثال‌های کلاسیک، ماجرای توسعه بزرگراه‌ها برای کاهش ترافیک است. در برخی شهرها، از جمله هیوستون آمریکا، برای حل معضل ترافیک، بزرگراه‌های گسترده‌تری ساخته شد. این اقدام در کوتاه‌مدت باعث کاهش بار ترافیکی شد، اما پس از چند سال، نه‌تنها ترافیک به حالت قبل بازگشت، بلکه از آن هم شدیدتر شد.
این پدیده را «تقاضای القاشده» (Induced Demand) می‌نامند: وقتی ظرفیت سیستم افزایش می‌یابد، الگوی رفتار کاربران نیز تغییر می‌کند و نهایتاً همان فشار قبلی (و چه‌بسا بیشتر) بازتولید می‌شود.

این تجربه برای من، در مواجهه با ابزارهای هوش مصنوعی نیز تکرار شد.
در ابتدای استفاده از این فناوری، تصورم این بود که با افزایش سرعت و بهره‌وری در انجام کارها، فرصت‌های بیشتری برای مطالعه، خلوت، و توسعه فردی فراهم خواهد شد. اما پس از مدتی متوجه شدم که عملاً حجم کارهایی که در یک بازه زمانی انجام می‌دهم چند برابر شده است؛ به جای انجام ده فعالیت در روز، حالا گاه تا صد فعالیت را پیگیری می‌کنم، و باز هم احساس کمبود وقت دارم.

به نظر می‌رسد اینجا نیز با نوعی «تقاضای القاشده» مواجهیم. ابزار هوش مصنوعی ظرفیت ما را برای انجام کار افزایش می‌دهد، اما در نبود یک سیاست مشخص برای مدیریت زمان و انرژی، این ظرفیت به سرعت پر می‌شود و حتی بیش‌بار می‌گردد.

درس مهم این تجربه آن است که مسأله اصلی، صرفاً افزایش سرعت یا قدرت ابزارها نیست؛ بلکه نحوه مدیریت این ظرفیت و انتخاب آگاهانه درباره استفاده از آن است.
در غیر این صورت، ممکن است به جای رهایی، درگیر نوعی فشردگی دائمی و بی‌وقفه شویم.

#هوش_مصنوعی
#بهره‌وری
#مدیریت_زمان
#استراتژی_شخصی

@Ramezanali_com
👍42
از مشاور تا الگو: تربیت در مدار «انس» و زیستِ مسئله

در ساحت تربیت، «انس» جایگاهی محوری دارد. تربیت نه صرفاً در کلاس، که در خلوتِ همراهی، مجاورت، و تکرار مواجهه با یک انسان شکل می‌گیرد. آن‌چه در فرآیند تربیت عمیق رخ می‌دهد، نه انتقال دانش، بلکه القای زیست است؛ نه پاسخ‌گویی، بلکه ساختن چارچوبی برای فکر کردن، انتخاب کردن، و زیستن.

من از او مشاوره نگرفتم. راه‌حل‌های آماده یا نسخه‌های از پیش‌تدوین‌شده دریافت نکردم. اما در پیوندی که از جنس انس بود، در تجربهٔ زیستن در کنار او، مواجهه‌ام با مسائل، آرام‌آرام شکل دیگری به خود گرفت. دیدن شیوهٔ زیست او، نسبتش با پیچیدگی‌های زندگی، منطقش در تحلیل موقعیت‌ها و نحوهٔ تصمیم‌گیری‌اش، مرا با الگویی زنده و پویا از «حل مسئله» آشنا کرد.

تفاوتی بنیادین است میان کسی که مشورت می‌دهد و کسی که با حضورش، با سبک زندگی‌اش، و با انسِ مستمر، تربیت می‌کند. مشاور می‌تواند توصیه کند، اما تنها الگوست که از خلال زیستش، ذهن و جان دیگری را برای «تولید راه‌حل» آماده می‌سازد.

در چنین تجربه‌ای، انتقال صرف راه‌حل جای خود را به انتقال روش می‌دهد؛ و فرد، از وابسته‌ای به پاسخ، بدل می‌شود به کنشگری که می‌تواند در مواجهه با مسائل، از درون خود تولید راه‌حل کند.
این یعنی گذار از «حل‌کنندهٔ مسئله» به «الهام‌بخشِ مواجههٔ مسئله».

در تربیت اسلامی، آن‌که الگو می‌شود، فقط راه نمی‌نماید؛ بلکه قطب‌نما می‌شود. او در دل انس، بی‌هیاهو و بی‌تحکم، نحوهٔ «بودن» را تعلیم می‌دهد. و این دقیقاً نقطه‌ای است که تربیت، از انتقال محتوا، به تجلی معنا گذر می‌کند.

#زیست_حل_مسئله
#نسبت_دانش_و_زیست

@ramezanali_com
👍2👎1👏1
«پس از آغاز اعتصاب غذای بابی ساندز یکی از نمایندگان محلی ایرلندی درگذشت و بابی در حالی که زندانی سیاسی بود، از طرف مردم به جای وی انتخاب شد. دولت بریتانیا حاضر به پذیرش این انتخابات نشد و حتی قانون انتخابات را به نحوی تغییر داد که دیگر زندانیان جمهوری‌خواه نتوانند داوطلب شوند»

@ramezanali_com
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
یک کوچه، دو استان، دو اداره آب، دو اداره گاز، دو تلفن، دو فرمانداری، دو استانداری...
‏و یک مردمِ سردرگم.
‏بخواهم در باره وضعیت فعالیت‌های رسانه‌ای و فذهنگ و اجتماعی بنویسم، چیزی بدتر از این است.
تقسیمات بدون منطق، مدیریت‌های متداخل، و مردمی که تاوان تصمیمات بی‌فکرانه را می‌دهند.

@ramezanali_com
تجربه‌ای در تحلیل فنون اقناع یک گفتگو

دیروز برای انجام کاری، به یکی از دوستانم پیام دادم و یک فایل صوتی حدود شش دقیقه‌ای فرستادم.
موضوع صوت، توسعه همکاری و منظم کردن مدل ارتباطی و کاری بود.

بعد از ارسال، فایل صوتی را با ربات تبدیل به متن کردم و سپس متن را به هوش مصنوعی دادم تا هم ویرایش کند و هم از منظر فنون اقناع و روان‌شناسی ارتباط، تحلیل کند.

نتیجه، جذاب و در عین حال شگفت‌انگیز بود.
در هنگام ارسال صوت، شهودی می‌دانستم که مسیر صحبت و اقناع چگونه پیش می‌رود؛ اما تحلیل ساختاری و علمی، ابعاد پنهان‌تر این شیوه ارتباط را هم شفاف کرد.

در ادامه، خلاصه‌ای از این تحلیل را در قالب یک جدول با شما به اشتراک می‌گذارم.
شاید این تجربه‌ی کوچک، راهی باشد برای بهتر شدن در مهارت‌های ارتباطی، مذاکره و اقناع.

@Ramezanali_com
👏4👍1
تجربه نهادسازی فرهنگی؛ بازخوانی اقدامات فرح پهلوی از منظر سیاست‌گذاری فرهنگی
- نوشتهٔ اول -

در تحلیل سیر تحول ساختار فرهنگی ایران در قرن اخیر، یکی از تجربه‌های مهم و قابل‌مطالعه، مجموعه اقداماتی است که در دوران پهلوی دوم، با محوریت فرح پهلوی، همسر محمدرضا شاه، در حوزه نهادسازی فرهنگی، آموزشی، هنری، بهداشتی و اجتماعی صورت گرفت. صرف‌نظر از ارزیابی‌های سیاسی و ایدئولوژیک پیرامون رژیم پهلوی، بازخوانی این تجربه از منظر مدیریت فرهنگی و سیاست‌گذاری عمومی می‌تواند آموزنده و الهام‌بخش باشد.

فرح پهلوی در مقام بانوی اول، از طریق مدیریت یا سرپرستی طیف وسیعی از نهادها و سازمان‌ها، کوشید تا الگویی از حکمرانی فرهنگی مبتنی بر نهادسازی پایدار، جذب مشارکت نخبگان، و تلفیق سنت‌های بومی با الگوهای ساختاری مدرن ارائه دهد. نمونه‌های برجسته‌ای از این رویکرد را می‌توان در تأسیس و حمایت از نهادهایی چون کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، بنیاد فرهنگ ایران، تالار رودکی، تئاتر شهر و موزه هنرهای معاصر تهران مشاهده کرد. این نهادها به رغم وابستگی به ساختار دربار، در طراحی، اداره و برنامه‌ریزی خود تا حدی از الگوی نهادهای عمومی مستقل یا میان‌ساختی پیروی می‌کردند؛ نهادهایی که میان دولت و جامعه قرار گرفته و هدف آن‌ها ارتقاء سطح فرهنگ عمومی و تولید سرمایه فرهنگی در مقیاس ملی بود.

در کنار نهادهای فرهنگی، اقدامات گسترده‌ای در حوزه سلامت و رفاه اجتماعی نیز در دستور کار قرار گرفت. سازمان‌هایی نظیر جمعیت حمایت از بیماران سرطانی، انجمن حمایت از سوختگان، جمعیت حمایت از مادر و کودک و مؤسسات آموزش‌محور برای اقشار آسیب‌پذیر (مانند ناشنوایان، نابینایان و کودکان بی‌سرپرست) در این دوران فعالیت خود را آغاز کردند یا توسعه یافتند. این اقدامات، بر مبنای رویکردی میان‌رشته‌ای، پیوندهایی میان سیاست‌گذاری فرهنگی و سیاست‌های اجتماعی ایجاد کرد که در نوع خود تجربه‌ای متمایز در تاریخ معاصر ایران به شمار می‌رود.

فرح پهلوی به ویژه در طراحی سیاست‌های فرهنگی کلان، بر ارتقاء منزلت ملی ایران در عرصه فرهنگی بین‌المللی تمرکز داشت. سیاست دیپلماسی فرهنگی در قالب برگزاری نمایشگاه‌های هنری، دعوت از هنرمندان بین‌المللی، و معرفی هنر مدرن ایران به خارج از کشور، بخشی از این راهبرد بود.

بررسی این دوره نشان می‌دهد که برخلاف تصویر قالبی از اقدامات فرهنگی در دوران پهلوی به عنوان امری زینتی یا وابسته به تجملات درباری، می‌توان از منظر طراحی نهادی، حفظ تداوم عملکردی، و تأثیرگذاری بلندمدت بر حافظه فرهنگی جامعه به آن نگریست. این تجربه به ویژه از آن جهت مهم است که در یک بستر اقتدارگرایانه، تلاش‌هایی برای ایجاد نهادهایی با سطحی از استقلال نسبی و پیوند با جامعه مدنی صورت گرفت؛ نهادهایی که برخی از آن‌ها حتی پس از انقلاب نیز با بازتعریف مأموریت، به فعالیت خود ادامه دادند.

طبیعتاً مانند هر دوره‌ای، این تجربه نیز با محدودیت‌ها، خطاها و زمینه‌های انتقاد همراه بوده است، اما از منظر مدیریت فرهنگی، تحلیل آن به‌عنوان یک «مطالعه موردی تاریخی» می‌تواند در شناخت فرآیندهای نهادسازی فرهنگی در ایران معاصر و طراحی سیاست‌های مشابه در دوره‌های جدید سودمند باشد.

@Ramezanali_com
مدیریت با نخبگان یا مدیریتِ نخبگان؛ الگویی از مدیریت فرهنگی در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ شمسی
- نوشتهٔ دوم -

در ارزیابی عملکرد معماران فرهنگی موفق، یکی از شاخصه‌های مهم، توانایی آن‌ها در جذب، سازمان‌دهی و بهره‌گیری مؤثر از نخبگان فکری و تخصصی در لایه‌های مختلف طراحی و اجرای سیاست‌های فرهنگی است. در این چارچوب، تجربه فرهنگی فرح پهلوی در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ هجری شمسی، نمونه‌ای قابل بررسی از مدیریتی است که توانست با طیف متنوعی از نخبگان علمی، هنری، فلسفی و اجتماعی در قالب پروژه‌های مشخص، هم‌افزایی مؤثر ایجاد کند.

در ادبیات عمومی، از چنین مدیرانی با تعبیر غیررسمی «کسی که می‌تواند با ژنرال‌ها کار کند» یاد می‌شود؛ یعنی مدیری که نه‌تنها از حضور نخبگان بزرگ دچار واهمه نمی‌شود، بلکه می‌تواند از ظرفیت آنان در مسیر اهداف کلان بهره‌برداری کند، بدون آن‌که ساختار مدیریت به اختلال یا تزلزل دچار شود. فرح پهلوی، به‌عنوان بانوی اول و متولی غیررسمی سیاست‌گذاری فرهنگی، دقیقاً در این جایگاه قرار داشت.

ترکیب نخبگانی که در پروژه‌های فرهنگی دوران او حضور داشتند، خود گویای این ظرفیت مدیریتی است. برخی از چهره‌های شاخص این شبکه عبارت‌اند از:

سید حسین نصر، استاد فلسفه اسلامی و رئیس دفتر فرح در امور فرهنگی، که نقشی تعیین‌کننده در سیاست‌گذاری فرهنگی و تأسیس نهادهایی چون موزه هنرهای معاصر تهران داشت.

احسان نراقی، جامعه‌شناس برجسته، که در طراحی نهادهای میان‌ساختی و مطالعات اجتماعی فرهنگی، نقشی محوری ایفا کرد.

پرویز ناتل خانلری، زبان‌شناس و ادیب، که از مؤسسان بنیاد فرهنگ ایران بود و برنامه‌ریزی‌های مهمی در حوزه زبان و فرهنگ رسمی انجام داد.

لیلی امیرارجمند، که با تکیه بر تخصص خود در آموزش کودکان، کانون پرورش فکری را بنیان گذاشت و تبدیل به یکی از موفق‌ترین نهادهای فرهنگی کودک‌محور ایران معاصر شد.

کامران دیبا، معمار مدرن، که طراحی پروژه‌هایی چون موزه هنرهای معاصر را با رویکرد بومی-مدرن انجام داد.

این شبکه، تنها به اسامی و چهره‌ها محدود نمی‌شد، بلکه در قالب نهادهایی با ساختار حقوقی مشخص، بودجه مستقل و ارتباط با دانشگاه‌ها و محافل هنری داخلی و خارجی عمل می‌کردند. توانایی فرح پهلوی در انسجام‌بخشی به این مجموعه ناهمگون از نخبگان ـ با علایق و گرایش‌های گاه متفاوت ـ نشان از سبک مدیریتی مبتنی بر مشارکت نخبگانی و تفویض اختیار در چهارچوب مأموریت‌محور داشت.

شایان ذکر است که این نوع مدیریت، در بسیاری از کشورهای در حال توسعه، کمتر دیده می‌شود، زیرا اغلب تمرکز بر نمایش، پروژه‌محوری یا شخص‌گرایی فرهنگی غلبه دارد. اما در مدل مورد بحث، شاهد یک تلاش نسبی برای طراحی «اکوسیستم فرهنگی» هستیم که در آن، نخبگان به‌عنوان اجزای فعال نه‌فقط در مشاوره، بلکه در پیاده‌سازی و تداوم پروژه‌ها حضور دارند.

تحلیل این تجربه، از منظر مدیریت فرهنگی، می‌تواند در شناخت بهتر الگوهای موفق نهادسازی و استفاده از ظرفیت نخبگان در سیاست‌گذاری‌های فرهنگی راهگشا باشد؛ بدون آن‌که لزوماً ناظر به داوری تاریخی یا سیاسی درباره بستر کلی آن باشد.

@Ramezanali_com
👍3👎1
نهادسازی فرهنگی در دوران فرح پهلوی؛ دفاعی مستند در برابر یک نقد رایج
- نوشتهٔ سوم -


در پاسخ به دوستی که نسبت به متن قبلی نوشته بود:
«این نهادها تا چه حد ریشه در جامعه داشتند؟ آیا این الگوی بالا به پایین، توانست واقعاً به زیست فرهنگی مردم در سطح نخبگان و غیرنخبگان وصل بماند؟»

***

یکی از نقدهای رایج به الگوی نهادسازی فرهنگی در دوران پهلوی، به‌ویژه در دوران فرح پهلوی، آن است که این نهادها عمدتاً «بالا به پایین» طراحی شده‌اند و به جای تکیه بر نیازهای واقعی و مشارکت مردمی، بازتاب‌دهنده‌ی نگاه نخبگان یا وابسته به ساخت قدرت سیاسی بوده‌اند. این نقد، البته ریشه در واقعیت‌هایی دارد؛ اما اگر بخواهیم این دوره را منصفانه‌تر تحلیل کنیم، باید به داده‌ها، مصادیق، و همچنین افق فرهنگی‌ای که پشت این نهادسازی وجود داشت توجه بیشتری نشان دهیم.

برای نمونه، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تنها یک ساختمان یا ویترین فرهنگی نبود. تا سال ۱۳۵۷، این نهاد دارای بیش از ۲۰۰ مرکز در سراسر کشور بود و توانست تولیدات فرهنگی کم‌نظیری (اعم از کتاب، فیلم، تئاتر، موسیقی و انیمیشن) ارائه دهد. آثار بسیاری از نویسندگان و هنرمندان برجسته از دل این نهاد پدید آمد، از هوشنگ مرادی کرمانی و فرشید مثقالی گرفته تا بهرام بیضایی و علی‌اکبر صادقی. این تولیدات نه‌تنها مخاطب داخلی داشتند، بلکه در جشنواره‌های بین‌المللی نیز تحسین شدند. از سوی دیگر، نهادهایی چون موزه هنرهای معاصر تهران، تالار رودکی، و بنیاد فرهنگ ایران نیز فقط مراکز رسمی نبودند؛ بلکه ساختارهای علمی، آموزشی و هنری نسبتاً فعالی بودند که به‌طور ملموس در ارتقای سرمایه فرهنگی جامعه نقش ایفا کردند.

افق فرهنگی‌ای که پشت این نهادسازی بود نیز نیازمند بازخوانی است. این پروژه، در پی نوعی «نوسازی فرهنگی» بود که تلاش داشت سه هدف هم‌زمان را دنبال کند:
۱. ارتقای سطح ذوق و سواد فرهنگی جامعه؛
۲. معرفی چهره‌ای مدرن و مترقی از ایران به جهان؛
۳. بازتعریف هویت فرهنگی ملی، با تأکید بر هم‌زیستی سنت و مدرنیته.

با این حال، نمی‌توان نادیده گرفت که برخی از این نهادها ارتباط محدودی با بدنه سنتی جامعه داشتند و تعامل آن‌ها با جریان‌های دینی، محلی یا توده‌های کم‌برخوردار اندک بود. از این‌رو، بخشی از نخبگان فرهنگی که در این نهادها تربیت یا فعال شدند، بیش از آنکه با نیازها و نگرش‌های جامعه سنتی پیوند داشته باشند، به الگوهای جهانی و مدرن گرایش پیدا کردند. این مسئله بعدها در شکاف فرهنگی میان نهادهای رسمی و فضای اجتماعی پس از انقلاب نیز بازتاب یافت.

اما نکته کلیدی اینجاست که ارزیابی چنین تجربه‌ای، باید با در نظر گرفتن امکانات، اولویت‌ها و ساختار قدرت در آن دوره صورت گیرد. در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ شمسی، نظام فرهنگی ایران فاقد نهادهای مردمی گسترده یا زیرساخت‌های مشارکت فراگیر بود. در چنین بستری، ساخت نهادهای فرهنگی مستقل از ساختار رسمی، نه‌تنها دشوار، بلکه در بسیاری موارد ناممکن بود. لذا این مدل نهادسازی هرچند «دولتی» یا «فرادستی» بود، اما در قیاس با ساختارهای مشابه در کشورهای غیرغربی (مانند ترکیه، مصر یا کره جنوبی)، نمونه‌ای نسبتاً موفق از مدرن‌سازی فرهنگی نیمه‌متمرکز به شمار می‌آمد.

بنابراین، نقد «بالا به پایین بودن» اگرچه به‌جا است، اما تنها در صورتی ثمربخش خواهد بود که با تحلیل کارنامه نهادها، میزان اثربخشی آن‌ها، و شرایط تاریخی حاکم در آن زمان تکمیل شود. تنها در این صورت است که می‌توان از تجربه فرح پهلوی در نهادسازی فرهنگی، نه به‌عنوان یک الگوی کامل، بلکه به‌عنوان یک نمونه‌ی قابل‌تحلیل و آموزنده برای امروز یاد کرد.

@Ramezanali_com
👍2👎1
اگر دنیا اگر عقبا علی بن ابیطالب
اگر امروز اگر فردا علی بن ابیطالب

فروغ دیدۀ وحدت، صفای سینۀ کثرت
بهشت خاطر دانا علی بن ابیطالب

لوای دولت شاهان، صفای جان آگاهان
سر سرها دل دلها علی بن ابیطالب

نبینی تا قیامت خواب ویرانی اگر دانی
چه معماری است در دل‌ها علی بن ابیطالب

به گفتن موجه دریا اگر رطب اللسان گردد
نیارد بر زبان الا علی بن ابیطالب

تعجب نیست گر بی انتظار شب ز ایمایی
کند امروز را فردا علی بن ابیطالب

در آن تنگی که در خاطر نگنجد جز خدا کس را
زند جوش از زبان ما علی بن ابیطالب

به هر ظرفی شرابی کرده لطفش در خور وسعت
امید جاهل و دانا علی بن ابیطالب

در آن وحشت که از یاد خدا دل گم کند خود را
بود ورد من شیدا علی بن ابیطالب

به صد طوفان شکستن در حبابی بار بگشاید
بگوید فاش اگر دریا علی بن ابیطالب

تجمل‌دستگاهان! خرقه‌پوشان! دانش‌آرایان!
دو عالم از شما، از ما علی بن ابیطالب

امیدم در بهار آرزو جای ثمر خواهد
ز باغ یثرب و بطحا علی بن ابیطالب

ز لطف بی دریغش در دو عالم مطلب ما را
خدا می‌داند و مولا علی بن ابیطالب

اسیر از فیض مهر کام بخشش درنمی‌مانم
ز بر دارم دعای یا علی بن ابیطالب

اسیر شهرستانی
8
چرا جبهه مقاومت دیگر الهام‌بخش نیست؟ نگاهی از درون به زخم‌های امروز

کار کردن امروز در این جبهه‌ای که سید حسن ندارد، قاسم سلیمانی ندارد و خیلی از فتوحات را از دست داده است، دشوارتر از هر چیزی‌ست که تصورش می‌رود؛ خصوصاً که به‌جای قاسم سلیمانی، عزیزانی را دارد که نه‌تنها مشوق ترویج صحیح ادبیات و فرهنگ مقاومت نیستند، که مانع‌اند.

این مسیر پر از دشواری است؛ چون به‌جای قاسم سلیمانی، مکتب حاج قاسم دارد؛ چون به‌جای فتح سوریه، سقوط سوریه دارد؛ چون به‌جای شکست هیمنهٔ اسرائیل، با شهادت سید، سقوط هیبت حزب‌الله دارد؛ چون به‌جای فتح موصل و آمرلی، بوی پول و طلا در جیب آقایان و آقازاده‌ها را دارد.

امروز قصه از هر زمانی که مثل منی درک کرده، سخت‌تر است. سقوط سوریه از سقوط حلب و تدمر سخت‌تر بود. شهادت سید از شهادت هر کسی در تاریخ مقاومت، کمرشکن‌تر بود. اما چیزی که بیشتر تو را ناامید می‌کند، این است که می‌دانی میدان را به چه چیزی باخته‌ایم! می‌دانی دغدغهٔ عده‌ای نه انقلاب و اسلام، که ماشین و آپارتمان‌شان است.

خب، برای چه کار کنیم؟! برای چه در این جبهه‌ای که بوی گند و تعفّن منیّت مشام‌مان را پر کرده، قلم به‌دست بگیریم و بجنگیم؟ بماند که باید با مکتب هم بجنگیم، با نیروی قدس هم باید بجنگیم، با ممیز ارشاد و مدیر ارشاد هم باید بجنگیم. آخرش که چه؟
اما منی که خون‌های پاک ریخته‌شده پای این نهال را دیده‌ام، خیانت و ایثار را دیده‌ام، شکست و پیروزی را توأمان دیده‌ام، شهادت رفیقم را دیده‌ام، فرار نارفیق را هم دیده‌ام، جاسوسی و جاسوس را هم دیده‌ام، برایم جبهه تعریف نمی‌شود در فلان سردار با قبه‌های درشتش یا فلان مکتب با رفتارهای خلاف قاعده‌اش.

این جبهه برای من یعنی سیدعلی زنجانی، مصطفای صدرزاده و شیخ جابر زهیری. این جبهه یعنی حاج قاسم، سید حسن، عماد. من نان و جانم را فدای این مسیر خواهم کرد.
درک خستگی و ناراحتی و ناامیدی چیزی نیست که برایم سخت باشد، چون لحظه‌به‌لحظه‌اش را با گوشت و خونم درک کرده‌ام؛ از روزی که وارد این مسیر شدم تا امروز که سال‌ها را رد می‌کند، هر روز ناامید شدم و امیدوار شدم، هر روز قهر کردم و آشتی کردم، هر روز زیر میز زدم و پشت میز کار نشستم.

هنوز این جبهه زنده است، هنوز مسیرش روشن است، هنوز سید هست، حاجی هست، عماد هست. تا این‌ها هستند ما هم هستیم، تا پای جان.
اگر دیدید روزی خسته شدیم، جدی نگیرید. هنوز عیارمان نیاز به بالا رفتن دارد، ولی قطع بدانید ما قرار نیست سر چیزی این جبهه را ترک کنیم. ما برای این جبهه ساخته شده‌ایم، برای مردن پای این علم.

[این متن را یکی از دوستانم نوشته که مدیر یک مجموعهٔ فرهنگی‌ است. پس از استعفای یکی از مدیران مؤسسه، این دل‌نوشته را در گروه داخلی مجموعه منتشر کرد؛ روایتی صمیمی و صادقانه از چالش‌ها و دغدغه‌های امروز جبههٔ مقاومت و فضای مدیریتی آن.]

@Ramezanali_com
👍197😭2🕊1
نقش‌آفرینی در تاریکی: آزمون قدرت برای آرمان

تا زمانی که با «شیطان» آشنا نباشی، نمی‌توانی نقش «خدا» را بازی کنی.

در تاریخ معاصر، تقریباً هر پروژه‌ نجات‌بخشی که با نیت خیر آغاز شده، پیش از آنکه به تحقق برسد، ناگزیر با واقعیت قدرت مواجه شده است. انقلاب فرانسه با آرمان‌های آزادی، برابری و برادری آغاز شد، اما خیلی زود خشونت انقلابی و گیوتین جای آن آرمان‌ها را گرفت. بلشویک‌ها در روسیه با وعده عدالت طبقاتی آمدند، اما در عمل، سازوکارهای امنیتی و سرکوب‌گرِ استالینی حاکم شد.

در انقلاب ایران نیز، شعارهایی چون «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» حامل آرمان‌هایی روشن و الهام‌بخش بودند. اما هیچ انقلابی در خلأ تحقق نمی‌یابد. رهبران و بدنۀ انقلاب ناچار شدند با ساختارهای قدرت بازمانده، تهدیدهای داخلی، فشارهای خارجی، و بحران‌های پی‌درپی مواجه شوند. این برخورد با واقعیت، تصمیماتی را به دنبال داشت که بعضاً با انتظارات اولیه مردم یا آرمان‌های آغازین هم‌راستا نبود. نه از آن‌رو که حتماً با نیت سوء گرفته شده باشند، و نه از آن‌رو که همگی قابل توجیه باشند؛ بلکه از آن‌رو که سیاست، به‌ویژه پس از انقلاب، میدان تزاحم آرمان و اقتضاست.

شناخت منطق قدرت، سازوکار سرکوب، و وسوسه‌های دائمی حکومت، شرط لازم برای هر تلاش ماندگار در مسیر خیر عمومی است. شناخت «شیطان» به‌معنای درک مکانیزم‌های سلطه، ترس، دروغ و اغواست. و بی‌این شناخت، هر پروژه نجات‌بخش، یا به ساده‌لوحی ختم می‌شود، یا خود به فاجعه‌ای تازه بدل می‌گردد.

#تحلیل_سیاسی #انقلاب #تاریخ #ایران #قدرت

@Ramezanali_com
👍3🤔1
بازخوانی تطبیقی دو متن مرجع در گفتمان حوزه علمیه:
از پیام امام خمینی ره تا پیام رهبر معظم انقلاب


پیام امام خمینی (ره) به روحانیت و حوزه‌های علمیه(منشور روحانیت)، و پیام اخیر مقام معظم رهبری به مناسبت صدمین سالگرد تأسیس حوزه علمیه قم، هر دو می‌توانند در زمرهٔ متون مرجع و بنیان‌گذار در گفتمان روحانیت شیعی و حوزه‌های علمیه معاصر جای گیرند. بازخوانی تطبیقی این دو متن، نه تنها شکاف‌ها و استمرارهای مفهومی و روشی را آشکار می‌سازد، بلکه امکان فهم تحولات پارادایمی در تعریف نقش حوزه در نسبت با قدرت، جامعه و تمدن را فراهم می‌کند.


۱. افق گفتمانی مشترک: تثبیت حوزه به مثابه «فاعل اجتماعی»

در هر دو متن، حوزه صرفاً یک نهاد آموزشی یا مرکز تولید معرفت دینی نیست؛ بلکه به عنوان یک «فاعل اجتماعی» با کارویژه‌های گوناگون علمی، فرهنگی، اخلاقی و سیاسی بازنمایی می‌شود. هر دو رهبر، حوزه را نه فقط به عنوان حافظ سنت، بلکه به مثابه بازیگری فعال در میدان اجتماعی و سیاسی و به عنوان خط مقدم مواجهه‌ی جامعه دینی با تهدیدهای مدرن و پسامدرن معرفی می‌کنند.

در این چارچوب، عنصر «روحانیت مجاهد» و «فقیه مسؤول» در هر دو پیام، حامل معنای هویتی مشترک است؛ بدین معنا که حوزه تنها در نسبت با مردم، جهاد، عدالت و سیاست معنا می‌یابد.


۲. تفاوت‌های پارادایمی: از گفتمان بقا به گفتمان پیشروی تمدنی

پیام امام خمینی محصول یک موقعیت انقلابی، بحرانی و در عین حال رهایی‌بخش است. امام در آن متن، با زبان هشداری و مقاومت‌محور، روحانیت را در نسبت با خطر تحجر، نفوذ دشمن، جدایی دین از سیاست و تهدید فرصت‌طلبان بازتعریف می‌کند. این گفتمان، بیشتر ماهیتی «دفاعی» دارد؛ دفاع از هویت روحانیت، اصول انقلاب و نقش تاریخی حوزه‌ها.

در مقابل، پیام رهبر معظم انقلاب در سپهر گفتمانی جدیدی قرار دارد: گفتمان «پیشروی تمدنی». رهبری حوزه را از یک نهاد محافظ به یک بازیگر نوآور، طراح نظامات اجتماعی، مشارکت‌گر در تولید نظم معنایی و تمدنی و حتی الگوی جهانی بازتعریف می‌کنند. تفاوت بنیادی این دو پیام، گذار از نگاه بحران‌محور و بقاءمحور به نگاه تمدنی و آینده‌نگر است.


۳. دگردیسی کارویژه‌ها: از منزلت مقاومت به منزلت نوآوری

امام خمینی با تاکید بر منزلت شهادت، مبارزه، و نقش روحانیت در رویارویی با استبداد و استعمار، حوزه را حول محور «مقاومت» تعریف می‌کند. اما رهبر انقلاب، بدون فروکاستن از این بعد تاریخی، کارویژه‌های جدیدی برای حوزه قائل می‌شوند: طراحی نظام‌های اجتماعی، نوآوری در قلمرو معرفتی، ارتقاء فلسفه اسلامی با امتداد اجتماعی، و حتی تولید معنا در نسبت با تمدن رقیب.

این یعنی حوزه از «حافظ وضع» و «مدافع مرزها» به «معمار نظم جدید» ارتقا می‌یابد؛ آن هم نظمی که باید بر ویرانه‌های تمدن مادی معاصر بنا شود.


۴. تغییر در هندسه‌ دانایی و روش‌شناسی حوزه

در حالی که امام خمینی بیشتر بر روی تهذیب، تعهد، عدم وابستگی و حفظ پیوند میان سنت و سیاست تمرکز دارد، رهبر انقلاب به یک بازآرایی روش‌شناسانه دست می‌زنند: کوتاه‌سازی دوره‌های آموزشی، توجه به اولویت‌های فقه حکومتی، آشنایی با علوم انسانی معاصر، تقویت دانش کلامی و فلسفی با امتداد اجتماعی، و البته تأسیس یک دستگاه تعلیم و تهذیب کارآمد برای تربیت «مجاهد فرهنگی».

این تفاوت روشی، نشانه‌ی عبور حوزه از یک الگوی سنتیِ تأمل‌محور به یک الگوی نوینِ پاسخ‌محور و مسأله‌محور است.


۵. افق تمدنی و مسئولیت تاریخی حوزه

بزرگ‌ترین شکاف میان دو پیام، در افق تمدنی آنهاست. امام خمینی حوزه را در قاب یک «نهضت رهایی‌بخش اسلامی» بازنمایی می‌کند، اما رهبر انقلاب حوزه را در دل یک پروژه‌ی کلان تمدن‌سازی می‌نشاند. ایشان از حوزه انتظار دارند که به بازیگری بین‌المللی و مشارکت‌گر در خلق بدیل‌هایی در برابر نظم جهانی بدل شود. این گذار از «انقلاب» به «تمدن» همان نقطه‌ی عطف اصلی گفتمان رهبر انقلاب است.


استمرار و گذار

دو پیام، با وجود تفاوت‌های زمانی و موقعیتی، در پیکره‌ی گفتمانی خود، اشتراکات بنیادینی دارند: وفاداری به پیوند میان دین و سیاست، توجه به تهذیب و تعهد، و نگرانی از نفوذ و تحجر. اما تفاوت‌ها بسیار معنادارند: امام خمینی، حوزه را با منطق مقاومت تعریف می‌کند؛ رهبر انقلاب، حوزه را با منطق نوآوری و پیشروی تمدنی.

بازخوانی این دو متن، برای حوزه‌ها و اندیشه‌ورزان دینی، فرصتی برای درک بهتر نسبت سنت و نوآوری، هویت و تحول، و انقلاب و تمدن است. این بازخوانی، رسالت امروز ماست.


@Ramezanali_com
👍21
چرا مرتضی سرهنگی آن‌قدر که باید شناخته‌شده نیست؟

مرتضی سرهنگی از نخستین کسانی بود که فهمید جنگ فقط میدان نبرد نیست؛ میدان روایت است. او نه فرمانده بود، نه رزمندۀ خط‌شکن، اما نقش او در حافظهۀ جنگ، کمتر از هیچ‌یک از آن‌ها نیست.
از همان سال‌های پایانی جنگ، او فهمید که اگر صدای رزمندگان عادی، بسیجی‌های گمنام، امدادگرها و سربازها ثبت نشود، تاریخ جنگ به انحصار گزارش‌های رسمی و روایت‌های بالا به پایین درمی‌آید. و این شد آغاز مسیری که بعدها به شکل‌گیری «ادبیات شفاهی دفاع مقدس» انجامید.

سرهنگی، به همراه هدایت‌الله بهبودی، از پایه‌گذاران دفتر ادبیات و هنر مقاومت در حوزه هنری بود؛ جایی که بعدها ده‌ها کتاب خاطره‌محور درباره‌ی جنگ در آن تولید شد. خودش از اوایل دهه ۷۰ تا سال‌ها مدیر این دفتر بود و بسیاری از چهره‌های امروزِ نویسندگی دفاع مقدس، شاگردان یا همکاران او هستند.

اما کار مهم‌تر او، ساختن یک «سبک» بود: گفت‌وگوهای دقیق، بدون سانسورهای شعاری، پر از جزئیات انسانی، و با نگاهی احترام‌آمیز اما نه قهرمان‌ساز.
کتاب‌هایی مثل «دا»، «لشکر خوبان»، «پایی که جا ماند»، «بابانظر»، «زندان الرشید» و ده‌ها اثر مشابه، یا زیر نظر او شکل گرفتند یا با الگویی که او تثبیت کرد.

با این همه، چرا هنوز «مرتضی سرهنگی» یک نام آشنا در حافظه عمومی نیست؟
شاید چون فرهنگ ما بیشتر به چهره‌هایی که جلوی دوربین‌اند توجه می‌کند تا به کسانی که پشت میز تدوین تاریخ نشسته‌اند.
شاید چون جامعه ما هنوز تفاوت بین «نویسنده جنگ» و «مروج حماسه‌سازی تبلیغاتی» را به درستی نمی‌شناسد.
و شاید چون سرهنگی، برخلاف خیلی‌ها، اهل بازارگرمی نبود و کارش را به کار واگذار کرد.

در هر صورت، اگر کسی بخواهد بداند که «چگونه می‌توان جنگی به آن وسعت را انسانی روایت کرد؟» یا «چگونه می‌توان صدای افراد معمولی را در تاریخ حفظ کرد؟» نمی‌تواند از مرتضی سرهنگی عبور کند.

او نه فقط یک نویسنده و محقق، بلکه یکی از بنیان‌گذاران حافظه جمعی جنگ در ایران است.

@Ramezanali_com
11👍6👎1
فرهنگ مثل چشمه است؛ باید خودش بجوشد. چاه آب نیست با دلو به زور از آن ته آب کشید.

در راهروهای نمایشگاه کتاب قدم می‌زنم و می‌بینم یک چیزهایی دارد هی برجسته‌تر می‌شود. گویی برخی زیادتر از خد خیال کرده‌اند که فرهنگ هم مثل ساختمان است؛ نقشه‌اش را می‌کشند، پیمانکار می‌آورند، بودجه می‌گیرند، آجر روی آجر می‌گذارند و بعد روبان قیچی می‌کنند و گزارش می‌فرستند بالا که: پروژه‌ی فرهنگی انجام شد!

حالا این پروژه چیست؟ بروشور چاپ کرده‌اند. کتابی ترجمه کرده‌اند. سریالی ساخته‌اند که خودشان هم نمی‌فهمند درباره‌ی چیست. مراسمی گرفته‌اند با ۳۰ تا مسئول و ۵۰ تا صندلی خالی. انگار فرهنگ، یک کالا یا قطعه‌ی صنعتی‌ست که بشود طبق دستور ساخت و تحویل داد.

فرهنگ اما این‌طور کار نمی‌کند، آقایان!
فرهنگ نه در اداره ساخته می‌شود، نه در پاورپوینت. نه با صورت‌جلسه می‌آید، نه با سند تحول. فرهنگ اگر فرهنگ باشد، باید مثل عرق از تن یک ملت بیرون بزند. باید از رنج زاییده شود، از سؤال، از درد، از شک، از تجربه‌ی زیسته.

فرهنگ را نمی‌شود ساخت، باید نوشت.
و نوشتن، یعنی جان کندن. یعنی نشست روی خاک و با ناخن روی سنگ کندن. مثل نوشتن یک کتاب واقعی، نه ساختن یک کتاب سفارشی با جلد گلاسه. فرق است بین نویسنده‌ای که می‌نویسد چون نمی‌تواند ننویسد، با کارمندی که کتابی را «تولید» می‌کند چون سفارش دارد.

چشم‌تان را باز کنید:
درست مثل همان فرق که هست بین چشمه و چاه. چاه را با دلو باید آب کشید، اما چشمه خودش می‌جوشد. فرهنگ اگر زنده باشد، می‌جوشد؛ نه اینکه با لوله‌کشی تبلیغاتی پمپاژش کنید و بعد انتظار طراوت داشته باشید.

بزرگ‌ترین ضربه به فرهنگ، همین مهندسی‌کاری‌هاست. همین که هرجا کارمان گیر می‌کند، فوری می‌گوییم «باید کار فرهنگی کرد!» بعد هم بودجه می‌ریزیم پایش، چند تا بنر می‌زنیم، چند تا مقاله سفارشی می‌دهیم، خیال‌مان راحت می‌شود که فرهنگ را «ساختیم».

نه آقا جان! این ساختن نیست.
این بزک کردن جنازه است. این تولید نیست، تکثیر ابتذال است.

فرهنگ اگر قرار است زنده باشد، باید بگذارید خودش بجوشد، حتی اگر ابتدا کج و معوج و ناهنجار باشد. فرهنگ را باید از کوچه‌ و بازار گرفت، از زبان مردم، از تجربه‌ی جوان بی‌کار، از بغض مادر تنها، از کتاب‌خوانی که کتاب خوب پیدا نمی‌کند، نه از دل شوراها و طرح‌های فوق‌العاده‌ی تحول.

بگذارید مردم بنویسند، نه اینکه بهشان قالب بدهید.
بگذارید فرهنگ بشود، نه اینکه بسازیدش.

@Ramezanali_com
8👍8👎2🤮1🎃1
ادبیات رایج این روزها که دولت سیزدهم را «الگوی کامل حکمرانی»، «نقطه عطف تاریخ مدیریتی کشور» یا «بی‌نظیرترین دولت پس از انقلاب» می‌خواند، نه تنها فاقد پشتوانه مستند و تحلیلی است، بلکه در تضاد با واقعیات میدانی، داده‌های آماری و تحلیل‌های مستقل قرار دارد.

در شرایطی که کشور بیش از هر زمان نیازمند خردگرایی، شفافیت و اصلاحات ساختاری است، اسطوره‌سازی از یک دوره اجرایی کوتاه و پرچالش، می‌تواند به حاشیه‌راندن نقدهای سازنده، بی‌اعتبارسازی گفت‌وگوهای کارشناسی، و تداوم سیاست‌زدگی در مدیریت کشور منجر شود.

آیت‌الله رئیسی، شخصیتی محترم، صادق و پرکار بود، اما میراث او را نه با اغراق، بلکه باید با تحلیل و آسیب‌شناسی، حفظ کرد.

@Ramezanali_com
15👍9👎3
آه ...

آخرین‌باری که کتابی وسط نمایشگاه چاپ‌شده بود و خریدمش و قبل پایان نمایشگاه خوانده بودم، بی‌وتنِ امیرخانی بود. همان‌سال بود که یک لیوان شطح داغِ احمد عزیزی و باران خلاف نیستِ کوروش علیانی هم گرفتم و خواندم. باران خلاف نیست را هنوز هم چند وقت یک‌بار می‌خوانم. کوروش علیانی می‌گفت آن کتاب، جزء خبط‌هایش است. و چه خبطِ خوبی.

چه می‌گفتم؟ بله. آخرین بار که شوق خریدن یک کتاب و خواندنش را داشتم و تند خواندمش، مالِ خیلی وقت پیش بود. از معرفی کتاب و فیلم و به به و چه چه کردن هم اصلا خوش نمی‌آید. خیلی کتاب‌ها و فیلم‌ها را تا هم‌الان برای همین نخوانده و ندیده‌ام اصلا. آدم سر لج می‌آید که اگر اثری خوب است که دیگه دادار دودور نمی‌خواهد.

و حالا، گرفتارِ «او» شده‌ام. و کتاب دارد جلو می‌رود. جمله‌های کوتاه که ضرب‌آهنگِ تندی به متن می‌دهد و توصیف‌ها و تشبیه‌های تودرتویِ کتاب از آنچه که مدت‌هاست، قلب و روحم را درگیر کرده است: عماد مغنیه.

کتاب را می‌خوانم و بی‌آن‌که نویسنده تلاش کند اشک بگیرد، اشک می‌ریزم. می‌خوانم و لا به لای سطور کتاب، آنچه قبل‌تر خوانده‌ام از «او» و لبنان و چمران و سیدحسن نصرالله و آه ...
آه که راستی دیگر سیدحسن نصرالله نیست. نیست تا وقت سخنرانی‌اش رو به روی تلویزیون بنشینیم تا آن چهرهٔ زیبا و لبخند و آن زبانِ بدن حیرت‌انگیز را ...

آه ... کجایی سید؟!

@Ramezanali_com


https://pbs.twimg.com/media/GqF0C5pXIAEUKqr?format=jpg&name=large
16💔2
از موتور فتاوا تا فقیه دیجیتال؟ هوش مصنوعی و مرجعیت آینده
یادداشت اول

وقتی برای اولین بار به یک مدل هوش مصنوعی پرسیدم «آیا نماز جماعت در هواپیما صحیح است؟»، تصور نمی‌کردم جوابی دریافت کنم که هم دقیق باشد، هم مستند، هم روان. بعد هم با یک دستور ساده، توانست نظر مراجع مختلف را برایم فهرست کند. نه در قالب لینک و ارجاع، بلکه درست مثل یک پاسخ‌گوی آشنا به ادبیات فقهی و احکام دینی.

فکر کردم این فقط یک شوخی است یا نهایتاً ابزار کمک‌آموزشی. اما هر چه گذشت، دیدم که این مدل‌ها دارند جدی‌تر و عمیق‌تر وارد حوزه‌هایی می‌شوند که تا دیروز در انحصار متخصصان دینی بود. پرسش‌ و پاسخ فقهی، تحلیل تطبیقی آرا، مقایسه دیدگاه‌ها، و حتی پیشنهاد راه‌حل‌های فقهی مبتنی بر مسائل نوپدید.

حالا دیگر ساخت یک «موتور استفتاء هوشمند» چیز عجیبی نیست. حتی می‌شود به مدلی آموزش داد که بر اساس سبک و سلیقهٔ یک مرجع خاص پاسخ دهد؛ با همان ادبیات، همان چارچوب‌ها، همان اولویت‌ها. این‌جاست که سؤال جدی‌تری پیش می‌آید:

آیا می‌شود یک «فقیه دیجیتال» ساخت؟

شاید پاسخ سنتی ما این باشد که اجتهاد فقط جمع و جور کردن اطلاعات و قواعد نیست. فقیه باید متقی باشد، زمان‌شناس، شجاع، اهل درک عرف و موقعیت. ولی در عمل، بخش بزرگی از آنچه امروز از مجتهد می‌پرسیم، صرفاً استخراج حکم از منابع است؛ همان کاری که مدل‌های هوشمند به‌تدریج در آن مهارت پیدا می‌کنند.

حتی اگر نگوییم «هوش مصنوعی می‌تواند فتوا بدهد»، نمی‌توان انکار کرد که ممکن است خیلی‌ها ترجیح دهند پرسش‌های شرعی خود را اول از یک سیستم هوشمند بپرسند. چون هم سریع‌تر است، هم رایگان، هم همیشه در دسترس.

این یعنی در آینده نه چندان دور، مرجعیت دینی دیگر فقط یک امر معرفتی نخواهد بود، بلکه رقابتی خواهد بود میان اعتماد اجتماعی و توان فنی. اگر مخاطب امروز بتواند از یک ربات فتوایی بگیرد که به‌نظرش دقیق‌تر و کاربردی‌تر است، چرا باید لابه‌لای ده‌ها کتاب و سایت جست‌وجو کند؟

@Ramezanali_com
🔥4
امروز ظهر، پیک خدا در شمایل نیازمندی فقیر از اهالی کربلا، در ضلع جنوب شرقی میدان راه آهن ظاهر شد و جلوی ماشینم را گرفت و کف دستم را بهانه کرد که ببیند و صلواتی فرستاد و گفت: «تا ٧٢ ساعت دیگر حل می‌شود. و همه، تویی.»
نیم ساعت پیش، نریمان داشت می‌خواند:
حسین، آقام، همه می‌رن تو می‌مونی برام.

@Ramezanali_com
14
سرنوشت مراکز پاسخ‌گویی و محاسبه‌ٔ شرعی در عصر هوش مصنوعی
یادداشت دوم

در بعضی دفاتر مراجع، ده‌ها طلبه روزانه به سؤالات شرعی مردم پاسخ می‌دهند؛ تلفنی، آنلاین، مکتوب. بعضی دیگر مشغول محاسبهٔ خمس، زکات، سهم امام، رد مظالم و مانند این‌ها هستند. این مراکز با زحمت فراوان ساخته شده‌اند و گاهی ده‌ها سال سابقه دارند. حالا اما یک سؤال جدی و بی‌پرده مطرح است:

با گسترش هوش مصنوعی، این مراکز چه سرنوشتی خواهند داشت؟

پیش‌بینی خیلی‌ها این است: تعطیل.
چرا؟ چون یک مدل زبان بزرگ (مثل GPT) به‌راحتی می‌تواند صدها هزار سؤال فقهی را در حافظه داشته باشد، بر اساس آن‌ها جواب تولید کند، و حتی با تغییر ادبیات، مخاطب را قانع کند.
این مدل‌ها خواب ندارند، پول نمی‌گیرند، اشتباه تایپی ندارند، از کوره درنمی‌روند، و همیشه در دسترس‌اند.

اما آیا واقعاً کار تمام است؟ نه دقیقاً.
هوش مصنوعی در حال تغییر صورت مسأله است، نه فقط جایگزینی انسان‌ها.

مسأله فقط این نیست که «طلبه دیگر چه کاره است؟» بلکه این است که مخاطب جدید، با چه انتظاری به سراغ نهاد دینی می‌آید. وقتی کاربر به‌جای تماس گرفتن، ترجیح می‌دهد در یک چت‌بات سؤال شرعی‌اش را وارد کند و بلافاصله پاسخ بگیرد، آن هم با دقت و مستند، دیگر چه نیازی به تماس با دفتر مرجع دارد؟ چرا باید منتظر بماند؟ یا چرا اصلاً احساس کند باید به یک انسان زنگ بزند تا جوابش را بگیرد؟

پیش‌روی هوش مصنوعی، فقط جای طلبه را نمی‌گیرد؛ جای رابطهٔ سنتی مردم با دین را هم کم‌کم دگرگون می‌کند.
در این مدل جدید، کاربر دینی دیگر «مقلد» به معنای کلاسیک نیست. او بیشتر «مصرف‌کنندهٔ پاسخ‌های دینی شخصی‌سازی‌شده» است؛ پاسخی که سریع‌تر، شفاف‌تر و بی‌واسطه‌تر از همیشه به او می‌رسد.

@Ramezanali_com
👍4👏1