هابیل | نوشته‌های میثم رمضانعلی
763 subscribers
110 photos
27 videos
6 files
77 links
Download Telegram
آدمیزاد گاهی می‌نشیند، نه به حساب دنیا و اهلش، نه به حساب این‌وآن، بلکه به حساب خودش. نه آن خودش که حالاست؛ آن یکی، آن قدیمی‌تره. آنی که روزی توی آینه بهش لبخند می‌زد، یا شب‌ها بی‌دلیل از شورِ زندگی خوابش نمی‌برد. آن‌وقت است که می‌بیند افتاده به رقابت با خودِ گذشته‌اش. و بدترش؟ می‌بازد. بی‌سروصدا، بی‌هیاهو، اما تلخ‌تر از هر شکستی.

دردش این‌جاست که آن «خودِ سابق» را نه می‌شود انکار کرد، نه فراموش. چون گوشۀ دل، هنوز دلتنگِ همان‌ است. همان که کم‌تر می‌ترسید، بیشتر رویا داشت، و آسوده‌تر نفس می‌کشید. حالا اما پر از ترس شده‌ایم، پر از احتیاط، پر از حساب‌وکتاب بی‌حاصل. انگار دنیا و ما، دست‌به‌دست هم داده‌ایم تا آن آدمِ جسور و امیدوار را از پا بیندازیم.

روان‌شناس‌ها اگر بخوانند، لابد می‌نویسند: بحران هویت، فرسودگی روانی، یا نارضایتی پنهان. عارف‌ها می‌گویند: حجاب نفس، غفلت، دنیازدگی. و امام موسی کاظم (ع) یک جمله دارد که می‌چسبد به همین حال‌وروز:
«از ما نیست کسی که هر روز خودش را محاسبۀ نکند؛ اگر کار خوبی کرده، از خدا بخواهد بیشترش کند؛ اگر بدی کرده، استغفار و توبه کند.»

قصه همین است. رقابتِ پنهانی با آن خودی که یک روز بودیم. نه برای حسرت خوردن، که برای دوباره زنده‌کردنش. شاید هم نه زنده‌کردن، که فهمیدن اینکه کجای کار، این‌همه دور شدیم از خودمان.

@Ramezanali_com
5
در این روزها که فضای سیاست خارجی ایران و آمریکا آکنده از تنش و تهدید است، دوباره جماعتی از روشنفکران غرب‌زده، با همان منطق مألوفِ تحقیرِ خودی و تعظیمِ بی‌چون‌وچرای بیگانه، به صحنه آمده‌اند تا هر نوع توافقی را به‌مثابه پیروزی عقلانیت و اعتدال تصویر کنند. اینان، همان کسانی‌اند که سال‌هاست معنای استقلال را در سایه وابستگی تعریف می‌کنند و عزت ملی را قربانی لبخندهای دیپلماتیکِ طرف غربی می‌سازند.

غرب‌زده، نه صرفاً شیفته‌ی تکنولوژی است و نه تنها دلباخته‌ی مدرنیته؛ بلکه دچار نوعی خودکم‌بینی مزمن در برابر غرب است. گمان می‌برد نجاتِ کشور، نه از درون و بر پایه‌ی ظرفیت‌های بومی، بلکه تنها از مسیر مصالحه با قدرت‌های جهانی می‌گذرد؛ هرچند آن مصالحه، به قیمت از دست رفتن عزت، اقتدار و آینده‌ی کشور تمام شود.

این جماعت، تاریخ را یا نمی‌خوانند یا چنان می‌خوانند که گویی حقیقت، همواره در اردوگاه غرب بوده است. کودتای ۲۸ مرداد، تحریم‌های اقتصادی، ترور دانشمندان، خروج یک‌جانبه از توافقات، و ده‌ها بدعهدی دیگر، برای آنان تنها «جزئیات» است؛ و اگر کسی بخواهد این واقعیات را به یاد بیاورد، او را به تندروی، انزواطلبی و نفهمیدن مناسبات بین‌الملل متهم می‌کنند.

ما موظف نیستیم عقل را تنها در دستگاه تحلیل غربی جست‌وجو کنیم. همان‌طور که موظف نیستیم هرگونه لبخند یا وعده‌ی دیپلماتیک را بی‌چون‌وچرا بپذیریم. تاریخ به ما آموخته است که هزینه‌ی ساده‌انگاری در برابر قدرت‌های استکباری، نه‌تنها کاهش تنش نیست، بلکه تثبیت سلطه و تحقیر بیشتر است.

توافق، اگر عزتمند باشد، امری ممدوح است؛ اما هر توافقی، صرفاً به دلیل آنکه از جانب غرب پیشنهاد شده، لزوماً به‌معنای پیشرفت و عقلانیت نیست. غرب‌زدگی، همان آفتی است که جلال در نیم‌قرن پیش هشدار داد؛ و امروز، بیش از هر زمان دیگری، باید در برابر آن هشیار بود.

@ramezanali_com
8
عمق معنا، الزاماً در پیچیدگیِ بیان نیست

یکی از خطاهای رایج در فهم پیام‌های فکری و معرفتی، این تصور است که سخنان عمیق و حکیمانه، حتماً باید در قالب واژگان تخصصی، اصطلاحات دشوار، یا ساختارهای پیچیده‌ی زبانی بیان شوند. در حالی‌که تجربۀ اندیشمندان بزرگ، از حکمت‌های کهن تا آموزه‌های متفکران معاصر، نشان می‌دهد که بسیاری از ژرف‌ترین مفاهیم، در ساده‌ترین و روشن‌ترین صورتِ کلام جاری شده‌اند.

ساده‌گویی، نه نشانۀ سطحی‌بودنِ معناست و نه نشانۀ بی‌اهمیتیِ محتوا. بلکه در بسیاری موارد، نشان از تسلط گوینده بر مضمون، و اهتمام او به رساندن پیام به لایه‌های مختلف مخاطب دارد.

از این منظر، توجه به ظاهر سادۀ سخن، ما را از کشف لایه‌های عمیق‌تر آن بازمی‌دارد. درک معنا، بیش از آن‌که به پیچیدگیِ زبان وابسته باشد، به دقتِ گوش و عمق نگاه شنونده بستگی دارد.

از مقالات شمس این قطعه را بخوانیم:
آن وقت که با عام (تودۀ مردم) گویم سخن،
آن را گوش دار!
که آن، همه‌ اسرار باشد!
هر که سخن عام مرا رها کند که:
«این سخن، ظاهر است، سهل است»،
از من،
و سخن من، بر (میوه) نخورد!
هیچ، نصیبش نباشد!
بیشتر اسرار، در آن سخن عام، گفته شود!

@Ramezanali_com
👏1
کینه‌هایی که تاریخ را خونین کردند

بخش قابل توجهی از تحولات سیاسی و اجتماعی صدر اسلام، نه بر پایه مبانی اعتقادی یا اختلاف‌های نظری، بلکه متأثر از عقده‌های شخصی، کینه‌های دیرینه و رقابت‌های قبیله‌ای بود.

نبرد بدر، خیبر و احد تنها در میدان جنگ پایان نیافت؛ آثار روانی و اجتماعی این شکست‌ها، در جان بازماندگان ریشه دواند. حس تحقیر، میل به انتقام، و پرسش‌هایی چون «چرا ما نه؟ چرا علی؟» بذر انحراف‌هایی شد که بعدها در چهره‌هایی چون عمر سعد و عبیدالله بن زیاد تجلی یافت.

این انحراف، صرفاً یک خطای تاریخی نبود؛ محصول چرکین پیوند بین قدرت‌طلبی و انحطاط اخلاقی بود؛ لقمه‌های حرام، وجدان‌ها را خفه کرد و زمینه را برای خیانت به حقیقت فراهم ساخت.

و امروز، این الگو تکرار می‌شود.
پشت بسیاری از چهره‌هایی که سقوط کرده‌اند یا بی‌اعتبار شده‌اند، ردپای همان احساسات فروخورده دیده می‌شود: حسادت، تحقیر، جاه‌طلبی و رقابت‌های بیمار. تنها تفاوت، تغییر شکل صحنه است، نه تغییر محتوای بازی.

این روزها، اگر بر اساس عبرت‌ها و رخدادهای گذشته خوانده نشود، نه تنها تکرار قبل‌ها خواهد شد، بلکه از قبل هم خونین‌تر می‌شود.

#منتظری

@Ramezanali_com
👌5
دربارۀ «زیّ طلبگی»؛ بازخوانی یک مفهوم فراموش‌شده

مفهوم «زیّ طلبگی» از جمله اصطلاحاتی است که در فضای حوزوی بسیار رایج است. هرچند تعبیر «زیّ» در لغت به‌معنای هیئت و ظاهر است، اما آنچه تحت عنوان «زیّ طلبگی» در حوزه‌ها مطرح می‌شود، فراتر از لباس و پوشش است و به نوعی، مجموعه‌ای از سبک زندگی، منش اخلاقی، جهت‌گیری فکری و حتی نحوۀ تعامل اجتماعی را شامل می‌شود.

مسأله اما این‌جاست که این اصطلاح، با وجود کاربرد وسیعش، از معیارهای روشنی برخوردار نیست. گاهی زیّ طلبگی به ساده‌زیستی تقلیل داده می‌شود، گاهی به سکوت و کناره‌گیری، گاهی به لباس خاص یا شکل سخن گفتن، و گاهی به نوعی بی‌تکلفی یا مردمی‌بودن. هر عالمی، بنابر تجربه، ذوق یا مشاهدات شخصی‌اش، برداشتی خاص از این تعبیر دارد؛ و همین امر موجب شده که تصویر واحد و راهگشایی از «طلبۀ مطلوب» در ذهن‌ها شکل نگیرد.

در چنین فضایی، یکی از آفت‌های جدی، سطحی‌نگری و تنگ‌نظری در برخورد با طلاب است. گاه دیده می‌شود که به‌محض آن‌که طلبه‌ای لباسی نو می‌پوشد، ساعتی به دست می‌بندد، یا اندکی به آراستگی ظاهر خود می‌پردازد، متهم به دنیاگرایی می‌شود. حال آن‌که چه بسیار علمای بزرگی که در عین ساده‌زیستی، اهل نظم، آراستگی و وقار در ظاهر بودند؛ و در مقابل، چه بسیار کسانی که با پوششی زاهدانه، گرفتار جاه‌طلبی‌های پنهان بودند.

آیت‌الله خامنه‌ای ـ که خود از مصادیق بارز زیّ طلبگی در سلوک علمی، سیاسی و اجتماعی‌اند ـ در دوران جوانی‌شان، صرفاً به‌خاطر بستن ساعت مچی یا بیرون گذاشتن مو از زیر عمامه، مورد نقد برخی افراد ظاهرنگر قرار می‌گرفتند. در حالی‌که آنچه در ایشان برجسته است، نه ظواهر، بلکه روح مجاهدت، استقلال فکری، تهذیب نفس، و حضور مؤثر در متن جامعه است. این تفاوتِ مهم، همان چیزی‌ست که نگاه‌های ظاهرگرا از آن غافل‌اند.

باید دقت کرد که وقتی «ظاهر» جای «باطن» را بگیرد، و نمادها جای معناها بنشینند، دیگر تمایز میان عالم ربانی و متظاهری که لباس روحانیت را به‌عنوان نقاب بر چهره دارد، دشوار می‌شود.

طلبه باید «هویت» داشته باشد، نه صرفاً «ظاهر». باید «روحانیت» در او نمایان باشد، نه فقط «لباس روحانیت». باید با مردم زندگی کند، اما در سطح آن‌ها نماند؛ باید برای مردم باشد، اما از خواست‌های آنی مردم نلغزد. این است آن «زیّ» اصیل و ریشه‌دار.

با نگاهی به سیره پیشوایان دین، خصوصاً اهل‌بیت (علیهم‌السلام) و علمای بزرگ شیعه، می‌توان دریافت که «زیّ طلبگی» بیش از آن‌که یک قالب خشک باشد، یک روح زنده است؛ روحی که حقیقت‌طلبی، تواضع، وارستگی از دنیا، و جهاد علمی و اجتماعی در آن موج می‌زند. این‌ها شاخصه‌هایی‌اند که نه به لباس محدودند و نه به رفتارهای نمادین.

امروز، بیش از هر زمان دیگر، نیازمند بازتعریف این مفهومیم؛ نه از سر تجددگرایی یا شکستن مرزها، بلکه برای بازگشت به اصالت. چرا که بی‌معنا شدن مفاهیم اصیل، نخستین گام به حاشیه رفتن نهادهای اصیل است.

@ramezanali_com
3👏3👍1
سهم نادیده‌گرفته‌شدهٔ آیت‌الله خامنه‌ای در بازیابی و بازسازی تفکر اسلامی معاصر

در مسیر فهم عمیق‌تر مبانی نظری اسلام و نسبت آن با مسائل انسان معاصر، مراجعه به آراء اندیشمندانی چون شهید مطهری، آیت‌الله مصباح‌یزدی و دیگر متفکران برجسته نیم‌قرن اخیر، امری رایج و در عین حال موجه است. این رجوع، ریشه در جامعیت علمی، صداقت فکری و دغدغه‌مندی آنان در پاسخ به پرسش‌های بنیادین دوران مدرن دارد. آنان کوشیده‌اند آموزه‌های وحیانی را با زبانی عقل‌پسند و متناسب با اقتضائات روز، بازخوانی و بازآفرینی کنند.

با این‌حال، در میان چهره‌های مؤثر معاصر، شخصیتی حضور دارد که علی‌رغم برخورداری از سرمایه‌ای کم‌نظیر در عرصه اندیشه دینی، کمتر از این زاویه مورد توجه قرار گرفته است: آیت‌الله خامنه‌ای. موقعیت رهبری ایشان در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی، بی‌تردید باعث تمرکز افکار عمومی بر مواضع اجرایی و حکمرانی‌شان شده و در نتیجه، وجوه نظری و معرفتی این شخصیت در حاشیه مانده است.

بخش مهمی از تأملات فکری، تحلیل‌های اجتماعی، و قرائت‌های تاریخی ایشان از مقولات اسلام، سنت و مدرنیته، در پرده‌ای از غفلت یا پیش‌داوری پنهان مانده‌اند؛ گویی مسئولیت سیاسی، مجوزی برای تقلیل این چهره به یک کنشگر صرفاً اجرایی صادر کرده است. این در حالی‌است که آثار مکتوب و گفتاری ایشان، حکایت از اندیشه‌مندی آشنا با سنت اسلامی و ژرف‌اندیش در باب تحولات جهان معاصر دارد؛ شخصیتی که توانسته است نسبت‌های پیچیده میان هویت اسلامی، تاریخ مدرن و ضرورت بازسازی فکری را در سطحی راهبردی صورت‌بندی کند.

در این آثار، ما با منظومه‌ای فکری مواجهیم که تلاش دارد نسبت‌های تازه‌ای میان هویت دینی، مقتضیات جهان مدرن، مفاهیم بنیادین اسلامی، و الزامات تمدن‌سازی اسلامی برقرار کند؛ منظومه‌ای که نه صرفاً در مقام تحلیل، بلکه در مقام راهبری و کنش تاریخی نیز آزموده شده است.

از این منظر، بازخوانی علمی و منظّمِ این میراث، نه از سر تعهد سیاسی، بلکه به‌عنوان ضرورتی معرفتی برای فهم بنیان‌های ایدئولوژیک و فرهنگی جمهوری اسلامی و نیز بازیابی عقلانیتی دینی در مواجهه با سنت و مدرنیته اهمیت می‌یابد.

این گنجینهٔ مغفول که در حجاب سیاست مانده، سزاوار آن است که در فضای علمی و روشنفکری کشور، به‌عنوان یکی از منابع قابل اعتنا در تفکر اسلامی معاصر، مورد تأمل، نقد و بازخوانی روشمند قرار گیرد.

@ramezanali_com
7👍1
دریغا بر راه سالک مقامی باشد که چون بدان مقام رسد بداند که همهٔ قرآن در بای بسم الله است و همهٔ موجودات در نقطهٔ بای بسم الله بیند.

عین القضاة همدانی
تمهیدات ، صفحه ۱۲۷

@hou786
2
مستند «آقا رضی»

مستند «آقا رضی»، ساختهٔ سید طاهر سیاح، کوششی آرام، بی‌ادعا و متعهدانه برای روایت زندگی یکی از علمای ریشه‌دار تهران معاصر است: آیت‌الله سید رضی شیرازی (۱۳۰۶ – ۱۴۰۰).
او که نسبش به میرزای شیرازی بزرگ می‌رسد، استاد فلسفه بود و از چهره‌هایی که نه‌تنها در تدریس و تفکر، که در اخلاق و زیست روزمره‌اش، آراستگی و صداقت دیده می‌شد.

این مستند، با تمرکز بر گفت‌وگوهای خانوادگی و نقل‌های محدود شاگردان، بیش از آن‌که بخواهد در ستایش شخصیت باشد، در پی ترسیم زیستی است که پر از طمأنینه و پرهیز از خودنمایی‌ست. این پرهیز از جلوه‌فروشی، هم در سوژه‌ی فیلم هست، هم در ساختار و زبان تصویری مستند.

از منظر محتوایی، مستند «آقا رضی» به یادمان می‌آورد که روحانیت، صرفاً در نهادهای رسمی یا سطوح رسانه‌ای چهره نمی‌سازد؛ بلکه در سکوت حجره‌ها، در رفتار با خانواده، در کلاس‌های بی‌دوربین، و در سال‌ها مجاورت صبورانه با مردم، شکل می‌گیرد.

از منظر فنی، مستند با سادگی پیش می‌رود؛ بدون قاب‌بندی‌های خلاقانه یا تدوین‌های پیچیده. همین نکته هم نقطهٔ قوت است و هم نقطهٔ قابل‌بحث: آیا سادگی فرم، به روح سوژه وفادار مانده، یا فرصت‌هایی برای تأثیرگذاری بیشتر از دست رفته؟ این‌جا سلیقه‌ها می‌تواند متفاوت باشد، اما یک نکته روشن است: این مستند، خودش را پشت صدا و نور و افکت پنهان نمی‌کند؛ چون به راستی هم «آقا رضی» چنین بود.

این فیلم در سال ۱۴۰۳ موفق به دریافت جایزه بهترین مستند جشنواره دینی اشراق شد؛ و این، گواهی است بر آن‌که گاهی در دل روایت‌های آرام و بی‌هیاهو، حقیقت‌هایی نهفته است که باید دیده شوند.

@ramezanali_com


آدرس در آپارات:
https://www.aparat.com/v/yqj5u60
آدرس در یوتیوب:
https://youtu.be/Xb_WSkcQng4?si=2Cv5hmjzJQKTccWr
Forwarded from دانشطلب
هر آشغالی را نخوانید

هیچ کتابی از هیچ کس که کردار افراطی یا نوسانی دارد نخوانید. زمانی در توییتر این را درباره مهدی نصیری گفتم و یکی از کاربران ولایتمدار که مجری صداوسیما شده تمسخر کرد که دانشطلب بدون خواندن کتاب‌ها درباره‌شان نظر می‌دهد. عین همین واکنش را یکی از کارمندان امیرکبیر نشان داد وقتی گفتم خاطرات جان بولتون قطعا آشغال است و ترجمه شدنش توسط چند انتشارات به صورت همزمان، عطشِ سودجویی و حماقت در بازار نشر را نشان می‌دهد.

برای اینکه بفهمید کسی فکر سالمی دارد یا نه لازم نیست وقت بگذارید و همه کتاب‌هایش را بخوانید! یکی دو مقاله یا مصاحبه تلویزیونی هم می‌تواند نشان بدهد با چه شخصیتی طرف هستید مگر اینکه به «اسنوبیسم» مبتلا باشید. اسنوبیسم بیماری جدی گرفتن هر چیزی است که شکلِ روشنفکرانه دارد، معمولا هم بچه درس‌خوان‌ها را مبتلا می‌کند. این مرض در نقطه مقابلِ لمپنیسم می‌ایستد، نوعی افراط در فرهیختگی است و مرعوب شدن در برابر ظواهر.

آن مجری زمانی نصیری را استاد خطاب می‌کرد و می‌گفت بخشی از ساختار ذهنی‌اش را مدیون او است. صد حیف که بنده نمی‌توانم چنان ذهنی را به شایستگی توصیف کنم. آن کاربر دیگر هم انتقادِ بی‌تعارف را نمی‌پذیرفت و خندیدن به اینکه پادشاه لخت است برایش معانی زشتی را تداعی می‌کرد، در این حد که کودکی زبان‌دراز جرأت کرده درباره موجودات برتر نظر بدهد. فقط اگر ترجمه امثال او از یاوه‌های بولتون را بخریم و بخوانیم می‌شویم: باسواد، آگاه.

کتاب را معمولا بیرون می‌دهند تا پول دربیاورند یا مشهور شوند نه اینکه خدمتی به شما بکنند. شمارِ بسیار اندکی از کتاب‌ها هستند که با هدفِ متفاوتی نوشته می‌شوند. عمر ما هم محدود است و در همین بازه کوتاه وقت زیادی ازمان تلف می‌شود پس باید یاد بگیریم‌ کتابِ بد را قبل از خواندن تشخیص بدهیم. به عنوان کسی که بخشی از عمرش را با کتاب‌های بیخود هدر داده و بارها مجبور شده‌ام یاوه بخوانم می‌گویم: تا ناچار نشده‌اید هیچ چیز جز شاهکار نخوانید.

وقتی می‌خواهید کتاب انتخاب کنید حواس‌تان باشد از کوزه همان برون تراود که در اوست. اول به اسم نویسنده و مولف نگاه کنید و این اندرز که «انظر الی ماقال» را بگذارید در موضع حق‌طلبی، یعنی جایی که قرار است داوری کنید نه جایی که می‌خواهید بدانید و یاد بگیرید. همانطور که به خبرِ فاسق نباید اعتنا کرد به گفته‌ها و نوشته‌های کسی که افراط یا تفریط دارد هم نباید وقعی گذاشت. قدر زندگی‌تان را بدانید و فکر نکنید کتاب خواندن خیلی کار خوبی است.

@daneshtalab1
👍8👎2
زیست اجتماعی و بازتاب آن در هویت فردی

«شما میانگین پنج نفری هستید که بیشترین وقت‌تان را با آن‌ها می‌گذرانید.» | جیم ران

این جمله، اشاره به یک واقعیت دارد: هویت فردی نه صرفاً محصول تصمیم‌های درونی، بلکه حاصل تعاملات مستمر و فشرده با دیگران است. انسان در خلاء هویت نمی‌سازد. شکل‌گیری شخصیت، نظام ارزش‌گذاری، ذائقه‌های فکری، الگوهای رفتاری و حتی حدود انگیزش‌ها، در بستر شبکه روابط اجتماعی تثبیت و تنظیم می‌شوند.

از منظر جامعه‌شناختی، هر فرد در دل یک «میدان اجتماعی» (social field) زیست می‌کند که قواعد نانوشته، انتظارات و نیروهای شکل‌دهندهٔ خاص خود را دارد. در چنین میدانی، افرادی که بیشترین تعامل و هم‌نشینی با آن‌ها داریم، نه‌تنها بر انتخاب‌های روزمره ما اثر می‌گذارند، بلکه در بلندمدت، سطح بلندپروازی‌ها، نگرش به آینده، و حتی افق‌های معرفتی ما را تعیین می‌کنند.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که افراد، بدون آگاهی نسبت به این واقعیت اجتماعی، به‌طور منفعلانه در محیط‌های انسانی نامطلوب، سمی یا سطحی باقی می‌مانند و رفته‌رفته، کیفیت فکری و رفتاری‌شان متأثر از آن محیط، دچار فرسایش می‌شود؛ درحالی‌که این تأثیر به‌قدری تدریجی و خزنده است که اغلب از درک ما پنهان می‌ماند.

حتی در حوزه حرفه‌ای و نخبگانی، دیده می‌شود که اشخاص مستعد و پرتلاش، در اثر زیست در جمع‌هایی بی‌انگیزه، محافظه‌کار، یا محدود از نظر فکری، دچار ایستایی یا افت سطح عملکرد می‌شوند. چنین افرادی ممکن است از نظر منابع ذهنی، غنی باشند اما محیط انسانی پیرامون‌شان به آن‌ها اجازه بروز و شکوفایی نمی‌دهد.

در مواجهه با این وضعیت، نیازمند یک بازنگری اساسی در ساختار روابط انسانی خود هستیم. این بازنگری، نه به‌معنای قطع رابطه با همه اطرافیان، بلکه به‌معنای تخصیص آگاهانهٔ وقت، انرژی و اولویت به آن دسته از روابطی‌ست که ما را در مسیر رشد فکری، اخلاقی، حرفه‌ای و شخصیتی قرار می‌دهند.

در ادبیات توسعه فردی و شبکه‌سازی مؤثر، این فرایند گاهی با عنوان «مدیریت سرمایه اجتماعی» شناخته می‌شود؛ یعنی توانایی شناسایی، فعال‌سازی و حفظ ارتباطاتی که منشأ رشد هستند، و در عین حال، کاهش وابستگی به شبکه‌هایی که مصرف‌کننده انرژی، انگیزه و تمرکز ما هستند.

«اگر فهرستی از پنج نفری که بیشترین وقت را با آن‌ها سپری می‌کنید تهیه کنید، آیا می‌توانید ادعا کنید که این افراد بازتابی از بهترین نسخهٔ ممکن شما هستند؟»

#هویت_فردی
#زیست_اجتماعی
#مدیریت_روابط

@Ramezanali_com
6
پدیده ترافیک و استفاده از هوش مصنوعی

در ادبیات مدیریت و برنامه‌ریزی شهری، یکی از مثال‌های کلاسیک، ماجرای توسعه بزرگراه‌ها برای کاهش ترافیک است. در برخی شهرها، از جمله هیوستون آمریکا، برای حل معضل ترافیک، بزرگراه‌های گسترده‌تری ساخته شد. این اقدام در کوتاه‌مدت باعث کاهش بار ترافیکی شد، اما پس از چند سال، نه‌تنها ترافیک به حالت قبل بازگشت، بلکه از آن هم شدیدتر شد.
این پدیده را «تقاضای القاشده» (Induced Demand) می‌نامند: وقتی ظرفیت سیستم افزایش می‌یابد، الگوی رفتار کاربران نیز تغییر می‌کند و نهایتاً همان فشار قبلی (و چه‌بسا بیشتر) بازتولید می‌شود.

این تجربه برای من، در مواجهه با ابزارهای هوش مصنوعی نیز تکرار شد.
در ابتدای استفاده از این فناوری، تصورم این بود که با افزایش سرعت و بهره‌وری در انجام کارها، فرصت‌های بیشتری برای مطالعه، خلوت، و توسعه فردی فراهم خواهد شد. اما پس از مدتی متوجه شدم که عملاً حجم کارهایی که در یک بازه زمانی انجام می‌دهم چند برابر شده است؛ به جای انجام ده فعالیت در روز، حالا گاه تا صد فعالیت را پیگیری می‌کنم، و باز هم احساس کمبود وقت دارم.

به نظر می‌رسد اینجا نیز با نوعی «تقاضای القاشده» مواجهیم. ابزار هوش مصنوعی ظرفیت ما را برای انجام کار افزایش می‌دهد، اما در نبود یک سیاست مشخص برای مدیریت زمان و انرژی، این ظرفیت به سرعت پر می‌شود و حتی بیش‌بار می‌گردد.

درس مهم این تجربه آن است که مسأله اصلی، صرفاً افزایش سرعت یا قدرت ابزارها نیست؛ بلکه نحوه مدیریت این ظرفیت و انتخاب آگاهانه درباره استفاده از آن است.
در غیر این صورت، ممکن است به جای رهایی، درگیر نوعی فشردگی دائمی و بی‌وقفه شویم.

#هوش_مصنوعی
#بهره‌وری
#مدیریت_زمان
#استراتژی_شخصی

@Ramezanali_com
👍42
از مشاور تا الگو: تربیت در مدار «انس» و زیستِ مسئله

در ساحت تربیت، «انس» جایگاهی محوری دارد. تربیت نه صرفاً در کلاس، که در خلوتِ همراهی، مجاورت، و تکرار مواجهه با یک انسان شکل می‌گیرد. آن‌چه در فرآیند تربیت عمیق رخ می‌دهد، نه انتقال دانش، بلکه القای زیست است؛ نه پاسخ‌گویی، بلکه ساختن چارچوبی برای فکر کردن، انتخاب کردن، و زیستن.

من از او مشاوره نگرفتم. راه‌حل‌های آماده یا نسخه‌های از پیش‌تدوین‌شده دریافت نکردم. اما در پیوندی که از جنس انس بود، در تجربهٔ زیستن در کنار او، مواجهه‌ام با مسائل، آرام‌آرام شکل دیگری به خود گرفت. دیدن شیوهٔ زیست او، نسبتش با پیچیدگی‌های زندگی، منطقش در تحلیل موقعیت‌ها و نحوهٔ تصمیم‌گیری‌اش، مرا با الگویی زنده و پویا از «حل مسئله» آشنا کرد.

تفاوتی بنیادین است میان کسی که مشورت می‌دهد و کسی که با حضورش، با سبک زندگی‌اش، و با انسِ مستمر، تربیت می‌کند. مشاور می‌تواند توصیه کند، اما تنها الگوست که از خلال زیستش، ذهن و جان دیگری را برای «تولید راه‌حل» آماده می‌سازد.

در چنین تجربه‌ای، انتقال صرف راه‌حل جای خود را به انتقال روش می‌دهد؛ و فرد، از وابسته‌ای به پاسخ، بدل می‌شود به کنشگری که می‌تواند در مواجهه با مسائل، از درون خود تولید راه‌حل کند.
این یعنی گذار از «حل‌کنندهٔ مسئله» به «الهام‌بخشِ مواجههٔ مسئله».

در تربیت اسلامی، آن‌که الگو می‌شود، فقط راه نمی‌نماید؛ بلکه قطب‌نما می‌شود. او در دل انس، بی‌هیاهو و بی‌تحکم، نحوهٔ «بودن» را تعلیم می‌دهد. و این دقیقاً نقطه‌ای است که تربیت، از انتقال محتوا، به تجلی معنا گذر می‌کند.

#زیست_حل_مسئله
#نسبت_دانش_و_زیست

@ramezanali_com
👍2👎1👏1
«پس از آغاز اعتصاب غذای بابی ساندز یکی از نمایندگان محلی ایرلندی درگذشت و بابی در حالی که زندانی سیاسی بود، از طرف مردم به جای وی انتخاب شد. دولت بریتانیا حاضر به پذیرش این انتخابات نشد و حتی قانون انتخابات را به نحوی تغییر داد که دیگر زندانیان جمهوری‌خواه نتوانند داوطلب شوند»

@ramezanali_com
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
یک کوچه، دو استان، دو اداره آب، دو اداره گاز، دو تلفن، دو فرمانداری، دو استانداری...
‏و یک مردمِ سردرگم.
‏بخواهم در باره وضعیت فعالیت‌های رسانه‌ای و فذهنگ و اجتماعی بنویسم، چیزی بدتر از این است.
تقسیمات بدون منطق، مدیریت‌های متداخل، و مردمی که تاوان تصمیمات بی‌فکرانه را می‌دهند.

@ramezanali_com
تجربه‌ای در تحلیل فنون اقناع یک گفتگو

دیروز برای انجام کاری، به یکی از دوستانم پیام دادم و یک فایل صوتی حدود شش دقیقه‌ای فرستادم.
موضوع صوت، توسعه همکاری و منظم کردن مدل ارتباطی و کاری بود.

بعد از ارسال، فایل صوتی را با ربات تبدیل به متن کردم و سپس متن را به هوش مصنوعی دادم تا هم ویرایش کند و هم از منظر فنون اقناع و روان‌شناسی ارتباط، تحلیل کند.

نتیجه، جذاب و در عین حال شگفت‌انگیز بود.
در هنگام ارسال صوت، شهودی می‌دانستم که مسیر صحبت و اقناع چگونه پیش می‌رود؛ اما تحلیل ساختاری و علمی، ابعاد پنهان‌تر این شیوه ارتباط را هم شفاف کرد.

در ادامه، خلاصه‌ای از این تحلیل را در قالب یک جدول با شما به اشتراک می‌گذارم.
شاید این تجربه‌ی کوچک، راهی باشد برای بهتر شدن در مهارت‌های ارتباطی، مذاکره و اقناع.

@Ramezanali_com
👏4👍1
تجربه نهادسازی فرهنگی؛ بازخوانی اقدامات فرح پهلوی از منظر سیاست‌گذاری فرهنگی
- نوشتهٔ اول -

در تحلیل سیر تحول ساختار فرهنگی ایران در قرن اخیر، یکی از تجربه‌های مهم و قابل‌مطالعه، مجموعه اقداماتی است که در دوران پهلوی دوم، با محوریت فرح پهلوی، همسر محمدرضا شاه، در حوزه نهادسازی فرهنگی، آموزشی، هنری، بهداشتی و اجتماعی صورت گرفت. صرف‌نظر از ارزیابی‌های سیاسی و ایدئولوژیک پیرامون رژیم پهلوی، بازخوانی این تجربه از منظر مدیریت فرهنگی و سیاست‌گذاری عمومی می‌تواند آموزنده و الهام‌بخش باشد.

فرح پهلوی در مقام بانوی اول، از طریق مدیریت یا سرپرستی طیف وسیعی از نهادها و سازمان‌ها، کوشید تا الگویی از حکمرانی فرهنگی مبتنی بر نهادسازی پایدار، جذب مشارکت نخبگان، و تلفیق سنت‌های بومی با الگوهای ساختاری مدرن ارائه دهد. نمونه‌های برجسته‌ای از این رویکرد را می‌توان در تأسیس و حمایت از نهادهایی چون کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، بنیاد فرهنگ ایران، تالار رودکی، تئاتر شهر و موزه هنرهای معاصر تهران مشاهده کرد. این نهادها به رغم وابستگی به ساختار دربار، در طراحی، اداره و برنامه‌ریزی خود تا حدی از الگوی نهادهای عمومی مستقل یا میان‌ساختی پیروی می‌کردند؛ نهادهایی که میان دولت و جامعه قرار گرفته و هدف آن‌ها ارتقاء سطح فرهنگ عمومی و تولید سرمایه فرهنگی در مقیاس ملی بود.

در کنار نهادهای فرهنگی، اقدامات گسترده‌ای در حوزه سلامت و رفاه اجتماعی نیز در دستور کار قرار گرفت. سازمان‌هایی نظیر جمعیت حمایت از بیماران سرطانی، انجمن حمایت از سوختگان، جمعیت حمایت از مادر و کودک و مؤسسات آموزش‌محور برای اقشار آسیب‌پذیر (مانند ناشنوایان، نابینایان و کودکان بی‌سرپرست) در این دوران فعالیت خود را آغاز کردند یا توسعه یافتند. این اقدامات، بر مبنای رویکردی میان‌رشته‌ای، پیوندهایی میان سیاست‌گذاری فرهنگی و سیاست‌های اجتماعی ایجاد کرد که در نوع خود تجربه‌ای متمایز در تاریخ معاصر ایران به شمار می‌رود.

فرح پهلوی به ویژه در طراحی سیاست‌های فرهنگی کلان، بر ارتقاء منزلت ملی ایران در عرصه فرهنگی بین‌المللی تمرکز داشت. سیاست دیپلماسی فرهنگی در قالب برگزاری نمایشگاه‌های هنری، دعوت از هنرمندان بین‌المللی، و معرفی هنر مدرن ایران به خارج از کشور، بخشی از این راهبرد بود.

بررسی این دوره نشان می‌دهد که برخلاف تصویر قالبی از اقدامات فرهنگی در دوران پهلوی به عنوان امری زینتی یا وابسته به تجملات درباری، می‌توان از منظر طراحی نهادی، حفظ تداوم عملکردی، و تأثیرگذاری بلندمدت بر حافظه فرهنگی جامعه به آن نگریست. این تجربه به ویژه از آن جهت مهم است که در یک بستر اقتدارگرایانه، تلاش‌هایی برای ایجاد نهادهایی با سطحی از استقلال نسبی و پیوند با جامعه مدنی صورت گرفت؛ نهادهایی که برخی از آن‌ها حتی پس از انقلاب نیز با بازتعریف مأموریت، به فعالیت خود ادامه دادند.

طبیعتاً مانند هر دوره‌ای، این تجربه نیز با محدودیت‌ها، خطاها و زمینه‌های انتقاد همراه بوده است، اما از منظر مدیریت فرهنگی، تحلیل آن به‌عنوان یک «مطالعه موردی تاریخی» می‌تواند در شناخت فرآیندهای نهادسازی فرهنگی در ایران معاصر و طراحی سیاست‌های مشابه در دوره‌های جدید سودمند باشد.

@Ramezanali_com
مدیریت با نخبگان یا مدیریتِ نخبگان؛ الگویی از مدیریت فرهنگی در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ شمسی
- نوشتهٔ دوم -

در ارزیابی عملکرد معماران فرهنگی موفق، یکی از شاخصه‌های مهم، توانایی آن‌ها در جذب، سازمان‌دهی و بهره‌گیری مؤثر از نخبگان فکری و تخصصی در لایه‌های مختلف طراحی و اجرای سیاست‌های فرهنگی است. در این چارچوب، تجربه فرهنگی فرح پهلوی در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ هجری شمسی، نمونه‌ای قابل بررسی از مدیریتی است که توانست با طیف متنوعی از نخبگان علمی، هنری، فلسفی و اجتماعی در قالب پروژه‌های مشخص، هم‌افزایی مؤثر ایجاد کند.

در ادبیات عمومی، از چنین مدیرانی با تعبیر غیررسمی «کسی که می‌تواند با ژنرال‌ها کار کند» یاد می‌شود؛ یعنی مدیری که نه‌تنها از حضور نخبگان بزرگ دچار واهمه نمی‌شود، بلکه می‌تواند از ظرفیت آنان در مسیر اهداف کلان بهره‌برداری کند، بدون آن‌که ساختار مدیریت به اختلال یا تزلزل دچار شود. فرح پهلوی، به‌عنوان بانوی اول و متولی غیررسمی سیاست‌گذاری فرهنگی، دقیقاً در این جایگاه قرار داشت.

ترکیب نخبگانی که در پروژه‌های فرهنگی دوران او حضور داشتند، خود گویای این ظرفیت مدیریتی است. برخی از چهره‌های شاخص این شبکه عبارت‌اند از:

سید حسین نصر، استاد فلسفه اسلامی و رئیس دفتر فرح در امور فرهنگی، که نقشی تعیین‌کننده در سیاست‌گذاری فرهنگی و تأسیس نهادهایی چون موزه هنرهای معاصر تهران داشت.

احسان نراقی، جامعه‌شناس برجسته، که در طراحی نهادهای میان‌ساختی و مطالعات اجتماعی فرهنگی، نقشی محوری ایفا کرد.

پرویز ناتل خانلری، زبان‌شناس و ادیب، که از مؤسسان بنیاد فرهنگ ایران بود و برنامه‌ریزی‌های مهمی در حوزه زبان و فرهنگ رسمی انجام داد.

لیلی امیرارجمند، که با تکیه بر تخصص خود در آموزش کودکان، کانون پرورش فکری را بنیان گذاشت و تبدیل به یکی از موفق‌ترین نهادهای فرهنگی کودک‌محور ایران معاصر شد.

کامران دیبا، معمار مدرن، که طراحی پروژه‌هایی چون موزه هنرهای معاصر را با رویکرد بومی-مدرن انجام داد.

این شبکه، تنها به اسامی و چهره‌ها محدود نمی‌شد، بلکه در قالب نهادهایی با ساختار حقوقی مشخص، بودجه مستقل و ارتباط با دانشگاه‌ها و محافل هنری داخلی و خارجی عمل می‌کردند. توانایی فرح پهلوی در انسجام‌بخشی به این مجموعه ناهمگون از نخبگان ـ با علایق و گرایش‌های گاه متفاوت ـ نشان از سبک مدیریتی مبتنی بر مشارکت نخبگانی و تفویض اختیار در چهارچوب مأموریت‌محور داشت.

شایان ذکر است که این نوع مدیریت، در بسیاری از کشورهای در حال توسعه، کمتر دیده می‌شود، زیرا اغلب تمرکز بر نمایش، پروژه‌محوری یا شخص‌گرایی فرهنگی غلبه دارد. اما در مدل مورد بحث، شاهد یک تلاش نسبی برای طراحی «اکوسیستم فرهنگی» هستیم که در آن، نخبگان به‌عنوان اجزای فعال نه‌فقط در مشاوره، بلکه در پیاده‌سازی و تداوم پروژه‌ها حضور دارند.

تحلیل این تجربه، از منظر مدیریت فرهنگی، می‌تواند در شناخت بهتر الگوهای موفق نهادسازی و استفاده از ظرفیت نخبگان در سیاست‌گذاری‌های فرهنگی راهگشا باشد؛ بدون آن‌که لزوماً ناظر به داوری تاریخی یا سیاسی درباره بستر کلی آن باشد.

@Ramezanali_com
👍3👎1
نهادسازی فرهنگی در دوران فرح پهلوی؛ دفاعی مستند در برابر یک نقد رایج
- نوشتهٔ سوم -


در پاسخ به دوستی که نسبت به متن قبلی نوشته بود:
«این نهادها تا چه حد ریشه در جامعه داشتند؟ آیا این الگوی بالا به پایین، توانست واقعاً به زیست فرهنگی مردم در سطح نخبگان و غیرنخبگان وصل بماند؟»

***

یکی از نقدهای رایج به الگوی نهادسازی فرهنگی در دوران پهلوی، به‌ویژه در دوران فرح پهلوی، آن است که این نهادها عمدتاً «بالا به پایین» طراحی شده‌اند و به جای تکیه بر نیازهای واقعی و مشارکت مردمی، بازتاب‌دهنده‌ی نگاه نخبگان یا وابسته به ساخت قدرت سیاسی بوده‌اند. این نقد، البته ریشه در واقعیت‌هایی دارد؛ اما اگر بخواهیم این دوره را منصفانه‌تر تحلیل کنیم، باید به داده‌ها، مصادیق، و همچنین افق فرهنگی‌ای که پشت این نهادسازی وجود داشت توجه بیشتری نشان دهیم.

برای نمونه، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تنها یک ساختمان یا ویترین فرهنگی نبود. تا سال ۱۳۵۷، این نهاد دارای بیش از ۲۰۰ مرکز در سراسر کشور بود و توانست تولیدات فرهنگی کم‌نظیری (اعم از کتاب، فیلم، تئاتر، موسیقی و انیمیشن) ارائه دهد. آثار بسیاری از نویسندگان و هنرمندان برجسته از دل این نهاد پدید آمد، از هوشنگ مرادی کرمانی و فرشید مثقالی گرفته تا بهرام بیضایی و علی‌اکبر صادقی. این تولیدات نه‌تنها مخاطب داخلی داشتند، بلکه در جشنواره‌های بین‌المللی نیز تحسین شدند. از سوی دیگر، نهادهایی چون موزه هنرهای معاصر تهران، تالار رودکی، و بنیاد فرهنگ ایران نیز فقط مراکز رسمی نبودند؛ بلکه ساختارهای علمی، آموزشی و هنری نسبتاً فعالی بودند که به‌طور ملموس در ارتقای سرمایه فرهنگی جامعه نقش ایفا کردند.

افق فرهنگی‌ای که پشت این نهادسازی بود نیز نیازمند بازخوانی است. این پروژه، در پی نوعی «نوسازی فرهنگی» بود که تلاش داشت سه هدف هم‌زمان را دنبال کند:
۱. ارتقای سطح ذوق و سواد فرهنگی جامعه؛
۲. معرفی چهره‌ای مدرن و مترقی از ایران به جهان؛
۳. بازتعریف هویت فرهنگی ملی، با تأکید بر هم‌زیستی سنت و مدرنیته.

با این حال، نمی‌توان نادیده گرفت که برخی از این نهادها ارتباط محدودی با بدنه سنتی جامعه داشتند و تعامل آن‌ها با جریان‌های دینی، محلی یا توده‌های کم‌برخوردار اندک بود. از این‌رو، بخشی از نخبگان فرهنگی که در این نهادها تربیت یا فعال شدند، بیش از آنکه با نیازها و نگرش‌های جامعه سنتی پیوند داشته باشند، به الگوهای جهانی و مدرن گرایش پیدا کردند. این مسئله بعدها در شکاف فرهنگی میان نهادهای رسمی و فضای اجتماعی پس از انقلاب نیز بازتاب یافت.

اما نکته کلیدی اینجاست که ارزیابی چنین تجربه‌ای، باید با در نظر گرفتن امکانات، اولویت‌ها و ساختار قدرت در آن دوره صورت گیرد. در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ شمسی، نظام فرهنگی ایران فاقد نهادهای مردمی گسترده یا زیرساخت‌های مشارکت فراگیر بود. در چنین بستری، ساخت نهادهای فرهنگی مستقل از ساختار رسمی، نه‌تنها دشوار، بلکه در بسیاری موارد ناممکن بود. لذا این مدل نهادسازی هرچند «دولتی» یا «فرادستی» بود، اما در قیاس با ساختارهای مشابه در کشورهای غیرغربی (مانند ترکیه، مصر یا کره جنوبی)، نمونه‌ای نسبتاً موفق از مدرن‌سازی فرهنگی نیمه‌متمرکز به شمار می‌آمد.

بنابراین، نقد «بالا به پایین بودن» اگرچه به‌جا است، اما تنها در صورتی ثمربخش خواهد بود که با تحلیل کارنامه نهادها، میزان اثربخشی آن‌ها، و شرایط تاریخی حاکم در آن زمان تکمیل شود. تنها در این صورت است که می‌توان از تجربه فرح پهلوی در نهادسازی فرهنگی، نه به‌عنوان یک الگوی کامل، بلکه به‌عنوان یک نمونه‌ی قابل‌تحلیل و آموزنده برای امروز یاد کرد.

@Ramezanali_com
👍2👎1
اگر دنیا اگر عقبا علی بن ابیطالب
اگر امروز اگر فردا علی بن ابیطالب

فروغ دیدۀ وحدت، صفای سینۀ کثرت
بهشت خاطر دانا علی بن ابیطالب

لوای دولت شاهان، صفای جان آگاهان
سر سرها دل دلها علی بن ابیطالب

نبینی تا قیامت خواب ویرانی اگر دانی
چه معماری است در دل‌ها علی بن ابیطالب

به گفتن موجه دریا اگر رطب اللسان گردد
نیارد بر زبان الا علی بن ابیطالب

تعجب نیست گر بی انتظار شب ز ایمایی
کند امروز را فردا علی بن ابیطالب

در آن تنگی که در خاطر نگنجد جز خدا کس را
زند جوش از زبان ما علی بن ابیطالب

به هر ظرفی شرابی کرده لطفش در خور وسعت
امید جاهل و دانا علی بن ابیطالب

در آن وحشت که از یاد خدا دل گم کند خود را
بود ورد من شیدا علی بن ابیطالب

به صد طوفان شکستن در حبابی بار بگشاید
بگوید فاش اگر دریا علی بن ابیطالب

تجمل‌دستگاهان! خرقه‌پوشان! دانش‌آرایان!
دو عالم از شما، از ما علی بن ابیطالب

امیدم در بهار آرزو جای ثمر خواهد
ز باغ یثرب و بطحا علی بن ابیطالب

ز لطف بی دریغش در دو عالم مطلب ما را
خدا می‌داند و مولا علی بن ابیطالب

اسیر از فیض مهر کام بخشش درنمی‌مانم
ز بر دارم دعای یا علی بن ابیطالب

اسیر شهرستانی
8
چرا جبهه مقاومت دیگر الهام‌بخش نیست؟ نگاهی از درون به زخم‌های امروز

کار کردن امروز در این جبهه‌ای که سید حسن ندارد، قاسم سلیمانی ندارد و خیلی از فتوحات را از دست داده است، دشوارتر از هر چیزی‌ست که تصورش می‌رود؛ خصوصاً که به‌جای قاسم سلیمانی، عزیزانی را دارد که نه‌تنها مشوق ترویج صحیح ادبیات و فرهنگ مقاومت نیستند، که مانع‌اند.

این مسیر پر از دشواری است؛ چون به‌جای قاسم سلیمانی، مکتب حاج قاسم دارد؛ چون به‌جای فتح سوریه، سقوط سوریه دارد؛ چون به‌جای شکست هیمنهٔ اسرائیل، با شهادت سید، سقوط هیبت حزب‌الله دارد؛ چون به‌جای فتح موصل و آمرلی، بوی پول و طلا در جیب آقایان و آقازاده‌ها را دارد.

امروز قصه از هر زمانی که مثل منی درک کرده، سخت‌تر است. سقوط سوریه از سقوط حلب و تدمر سخت‌تر بود. شهادت سید از شهادت هر کسی در تاریخ مقاومت، کمرشکن‌تر بود. اما چیزی که بیشتر تو را ناامید می‌کند، این است که می‌دانی میدان را به چه چیزی باخته‌ایم! می‌دانی دغدغهٔ عده‌ای نه انقلاب و اسلام، که ماشین و آپارتمان‌شان است.

خب، برای چه کار کنیم؟! برای چه در این جبهه‌ای که بوی گند و تعفّن منیّت مشام‌مان را پر کرده، قلم به‌دست بگیریم و بجنگیم؟ بماند که باید با مکتب هم بجنگیم، با نیروی قدس هم باید بجنگیم، با ممیز ارشاد و مدیر ارشاد هم باید بجنگیم. آخرش که چه؟
اما منی که خون‌های پاک ریخته‌شده پای این نهال را دیده‌ام، خیانت و ایثار را دیده‌ام، شکست و پیروزی را توأمان دیده‌ام، شهادت رفیقم را دیده‌ام، فرار نارفیق را هم دیده‌ام، جاسوسی و جاسوس را هم دیده‌ام، برایم جبهه تعریف نمی‌شود در فلان سردار با قبه‌های درشتش یا فلان مکتب با رفتارهای خلاف قاعده‌اش.

این جبهه برای من یعنی سیدعلی زنجانی، مصطفای صدرزاده و شیخ جابر زهیری. این جبهه یعنی حاج قاسم، سید حسن، عماد. من نان و جانم را فدای این مسیر خواهم کرد.
درک خستگی و ناراحتی و ناامیدی چیزی نیست که برایم سخت باشد، چون لحظه‌به‌لحظه‌اش را با گوشت و خونم درک کرده‌ام؛ از روزی که وارد این مسیر شدم تا امروز که سال‌ها را رد می‌کند، هر روز ناامید شدم و امیدوار شدم، هر روز قهر کردم و آشتی کردم، هر روز زیر میز زدم و پشت میز کار نشستم.

هنوز این جبهه زنده است، هنوز مسیرش روشن است، هنوز سید هست، حاجی هست، عماد هست. تا این‌ها هستند ما هم هستیم، تا پای جان.
اگر دیدید روزی خسته شدیم، جدی نگیرید. هنوز عیارمان نیاز به بالا رفتن دارد، ولی قطع بدانید ما قرار نیست سر چیزی این جبهه را ترک کنیم. ما برای این جبهه ساخته شده‌ایم، برای مردن پای این علم.

[این متن را یکی از دوستانم نوشته که مدیر یک مجموعهٔ فرهنگی‌ است. پس از استعفای یکی از مدیران مؤسسه، این دل‌نوشته را در گروه داخلی مجموعه منتشر کرد؛ روایتی صمیمی و صادقانه از چالش‌ها و دغدغه‌های امروز جبههٔ مقاومت و فضای مدیریتی آن.]

@Ramezanali_com
👍197😭2🕊1
نقش‌آفرینی در تاریکی: آزمون قدرت برای آرمان

تا زمانی که با «شیطان» آشنا نباشی، نمی‌توانی نقش «خدا» را بازی کنی.

در تاریخ معاصر، تقریباً هر پروژه‌ نجات‌بخشی که با نیت خیر آغاز شده، پیش از آنکه به تحقق برسد، ناگزیر با واقعیت قدرت مواجه شده است. انقلاب فرانسه با آرمان‌های آزادی، برابری و برادری آغاز شد، اما خیلی زود خشونت انقلابی و گیوتین جای آن آرمان‌ها را گرفت. بلشویک‌ها در روسیه با وعده عدالت طبقاتی آمدند، اما در عمل، سازوکارهای امنیتی و سرکوب‌گرِ استالینی حاکم شد.

در انقلاب ایران نیز، شعارهایی چون «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» حامل آرمان‌هایی روشن و الهام‌بخش بودند. اما هیچ انقلابی در خلأ تحقق نمی‌یابد. رهبران و بدنۀ انقلاب ناچار شدند با ساختارهای قدرت بازمانده، تهدیدهای داخلی، فشارهای خارجی، و بحران‌های پی‌درپی مواجه شوند. این برخورد با واقعیت، تصمیماتی را به دنبال داشت که بعضاً با انتظارات اولیه مردم یا آرمان‌های آغازین هم‌راستا نبود. نه از آن‌رو که حتماً با نیت سوء گرفته شده باشند، و نه از آن‌رو که همگی قابل توجیه باشند؛ بلکه از آن‌رو که سیاست، به‌ویژه پس از انقلاب، میدان تزاحم آرمان و اقتضاست.

شناخت منطق قدرت، سازوکار سرکوب، و وسوسه‌های دائمی حکومت، شرط لازم برای هر تلاش ماندگار در مسیر خیر عمومی است. شناخت «شیطان» به‌معنای درک مکانیزم‌های سلطه، ترس، دروغ و اغواست. و بی‌این شناخت، هر پروژه نجات‌بخش، یا به ساده‌لوحی ختم می‌شود، یا خود به فاجعه‌ای تازه بدل می‌گردد.

#تحلیل_سیاسی #انقلاب #تاریخ #ایران #قدرت

@Ramezanali_com
👍3🤔1