دوستان را در دل رنجها باشد که آن به هیچ دارویی خوش نشود، نه به خفتن نه به گشتن و نه به خوردن؛ الّا به دیدار دوست که لِقاء الْخَلِیْلِ شِفَاءُ العَلیْلِ.
تا حدّی که اگر منافقی میان مؤمنان بنشیند از تأثیر ایشان آن لحظه مؤمن میشود.
کقوله تعالی وَاِذَا لَقُواالذِّیْنَ آمَنُوْا قَالُوْا آمَناّ فَکَیفَ که مؤمن با مؤمن بنشیند چون در منافق این عمل میکند بنگر که در مؤمن چه منفعتها کند.
فیه ما فیه؛ فصل ۶٢
تا حدّی که اگر منافقی میان مؤمنان بنشیند از تأثیر ایشان آن لحظه مؤمن میشود.
کقوله تعالی وَاِذَا لَقُواالذِّیْنَ آمَنُوْا قَالُوْا آمَناّ فَکَیفَ که مؤمن با مؤمن بنشیند چون در منافق این عمل میکند بنگر که در مؤمن چه منفعتها کند.
فیه ما فیه؛ فصل ۶٢
❤3❤🔥1👍1
مطلبِ سادهٔ: ما از آسمان نیامدیم و مثل دیگران خطا میکنیم
یک چیزی هست که آدم هرچه جلوتر میرود، بیشتر متوجهش میشود. مثلاً در سیزدهسالگی، در کارنامهای که همهٔ نمرههایش بالای هفده است، یکهو نمرهٔ یکی از درسها میشود ۱۳ و تو با یک شوک مواجه میشوی.
در شانزدهسالگی باید رشتهٔ درسیات را انتخاب کنی، و خیلی وقتها کورمالکورمال جلو میروی. دمِ کنکور تازه میفهمی شاید علاقهات جای دیگری بوده. حالا ماندهای وسط یک بحران: یا باید همین مسیر را به جایی برسانی، یا همهچیز را عوض کنی و بریزی بههم.
این میشود بحران آن سالهای نوجوانیات.
در خانهٔ ما کتاب زیاد نبود. اگر همه را جمع میکردی، شاید به بیست جلد هم نمیرسید. یک دوره اصول و فروع کافی، چند جلد دربارهٔ جنگ و دفاع مقدس، چند کتاب از شهید دستغیب و چند کتاب پراکندهٔ دیگر. و نمیدانم از کجا هم آمده بودند. کسی هم نمیخواندشان.
همینها منبع دمدست من بودند برای اینکه چیزی بخوانم و ببینم و یاد بگیرم. کتابها هم خسته و تکیده، یا گاهی با شیرازههایی درهمشده.
مسجد محلمان هم مثل کتابخانهمان، پای منبر اخلاقی و معرفتی رفتن برایمان محدود بود. تازه بیشتر آن محتواها هم شبیه هم بود: نباید دروغ بگوییم، نباید غیبت کنیم، نباید اهل فلان و بهمان باشیم، نماز ستون دین است، روزه باعث فلان میشود و …
اما ما دنبال یک چیز دیگر بودیم. یک چیز خفنتر. چیزی که معجزه کند. ما را یکهو از حضیض ذلت بکشد به عرش اعلی. ذکری، وردی، شاگردیِ فلان استاد، یا چیزی که مثل عصای موسی بکوبی به زندگیات و ناگهان راه باز شود. چیزهایی که هنوز هم نیست.
آن کتابها را ورق میزدم و پای منبرها مینشستم. سنوسالی نداشتم و این برایم عجیب بود که کسی مثلاً در پنجاهسالگی حسادت کند و حسود باشد. آن هم شدید. یا مثلاً کسی در حد افراطی، درگیر غرور و کبر باشد، یا دروغ بگوید و دغل کند در حالی که کارش بدون آنها راه میافتد. گناههای دیگر که أصلا بعید بود به ذهنم و جای خود دارد. فقط غیبت برایم خیلی عجیب نبود. یا زیاد شنیده بودم، یا خودم دچارش بودم.
اگرچه همان موقع هم که غیبت برایم عادی شده بود، احادیثی که دربارهاش میخواندم، عجیب بودند؛ و هنوز هم برایم عجیب و غریباند.
هرچه جلوتر آمدم، دیدم بازی دنیا همان چیزهایی است که در کودکی فکرش را نمیکردیم. همانهایی که پای منبر میشنیدیم و بهنظرمان عجیب میرسید. دروغ و دغل، پولپرستی، کبر، غرور، حسادت، تهمت، غیبت و امثال اینها.
فهمیدم اینها ربطی به سن ندارد. ربطی به تحصیلات ندارد. ربطی به اصالت خانوادگی، نماز و روزه، حتی طلبه بودن یا دقت در حلال و حرام هم ندارد.
مسئله این است که تو انسانی؛ و انسانبودن یعنی در معرض همین چیزها بودن. تو استثنا نیستی که یکهو وسط عالم افتاده باشی و از این گرفتاریها دور بمانی.
حالا چه مستقیم؛ چه بهواسطهٔ بودن در یک جمع؛ تعریف شدن با یک جماعت و زندگی و اشتغال و رفتوآمد با آنها.
همین.
@ramezanali_com
یک چیزی هست که آدم هرچه جلوتر میرود، بیشتر متوجهش میشود. مثلاً در سیزدهسالگی، در کارنامهای که همهٔ نمرههایش بالای هفده است، یکهو نمرهٔ یکی از درسها میشود ۱۳ و تو با یک شوک مواجه میشوی.
در شانزدهسالگی باید رشتهٔ درسیات را انتخاب کنی، و خیلی وقتها کورمالکورمال جلو میروی. دمِ کنکور تازه میفهمی شاید علاقهات جای دیگری بوده. حالا ماندهای وسط یک بحران: یا باید همین مسیر را به جایی برسانی، یا همهچیز را عوض کنی و بریزی بههم.
این میشود بحران آن سالهای نوجوانیات.
در خانهٔ ما کتاب زیاد نبود. اگر همه را جمع میکردی، شاید به بیست جلد هم نمیرسید. یک دوره اصول و فروع کافی، چند جلد دربارهٔ جنگ و دفاع مقدس، چند کتاب از شهید دستغیب و چند کتاب پراکندهٔ دیگر. و نمیدانم از کجا هم آمده بودند. کسی هم نمیخواندشان.
همینها منبع دمدست من بودند برای اینکه چیزی بخوانم و ببینم و یاد بگیرم. کتابها هم خسته و تکیده، یا گاهی با شیرازههایی درهمشده.
مسجد محلمان هم مثل کتابخانهمان، پای منبر اخلاقی و معرفتی رفتن برایمان محدود بود. تازه بیشتر آن محتواها هم شبیه هم بود: نباید دروغ بگوییم، نباید غیبت کنیم، نباید اهل فلان و بهمان باشیم، نماز ستون دین است، روزه باعث فلان میشود و …
اما ما دنبال یک چیز دیگر بودیم. یک چیز خفنتر. چیزی که معجزه کند. ما را یکهو از حضیض ذلت بکشد به عرش اعلی. ذکری، وردی، شاگردیِ فلان استاد، یا چیزی که مثل عصای موسی بکوبی به زندگیات و ناگهان راه باز شود. چیزهایی که هنوز هم نیست.
آن کتابها را ورق میزدم و پای منبرها مینشستم. سنوسالی نداشتم و این برایم عجیب بود که کسی مثلاً در پنجاهسالگی حسادت کند و حسود باشد. آن هم شدید. یا مثلاً کسی در حد افراطی، درگیر غرور و کبر باشد، یا دروغ بگوید و دغل کند در حالی که کارش بدون آنها راه میافتد. گناههای دیگر که أصلا بعید بود به ذهنم و جای خود دارد. فقط غیبت برایم خیلی عجیب نبود. یا زیاد شنیده بودم، یا خودم دچارش بودم.
اگرچه همان موقع هم که غیبت برایم عادی شده بود، احادیثی که دربارهاش میخواندم، عجیب بودند؛ و هنوز هم برایم عجیب و غریباند.
هرچه جلوتر آمدم، دیدم بازی دنیا همان چیزهایی است که در کودکی فکرش را نمیکردیم. همانهایی که پای منبر میشنیدیم و بهنظرمان عجیب میرسید. دروغ و دغل، پولپرستی، کبر، غرور، حسادت، تهمت، غیبت و امثال اینها.
فهمیدم اینها ربطی به سن ندارد. ربطی به تحصیلات ندارد. ربطی به اصالت خانوادگی، نماز و روزه، حتی طلبه بودن یا دقت در حلال و حرام هم ندارد.
مسئله این است که تو انسانی؛ و انسانبودن یعنی در معرض همین چیزها بودن. تو استثنا نیستی که یکهو وسط عالم افتاده باشی و از این گرفتاریها دور بمانی.
حالا چه مستقیم؛ چه بهواسطهٔ بودن در یک جمع؛ تعریف شدن با یک جماعت و زندگی و اشتغال و رفتوآمد با آنها.
همین.
@ramezanali_com
👍8❤1🤔1😈1
هر که فاضلتر، دورتر از مقصود. هرچند فکرش غامضتر، دورتر است. این کارِ دل است، کارِ پیشانی نیست.
قصه آن است که کسی گنجنامهای یافت که در آن نوشته بود: «به فلان دروازه که بیرون روی، قُبّهای است. پشت به آن کن، روی به قبله بایست و تیر بینداز. هرجا تیر بیفتد، گنجی در آنجاست.»
رفت و انداخت، چندان که عاجز شد، اما نمییافت. این خبر به پادشاه رسید. تیراندازان دورانداز تیر انداختند، اما هیچ اثری ظاهر نشد.
چون به حضرت رجوع کرد، الهامش داد که: "نفرمودیم که کمان را بکش!" آمد، تیری در کمان نهاد، همانجا پیشِ پایش افتاد. چون عنایت در رسید، «خطوتان و قد وصل».
اکنون به عمل چه تعلق دارد؟ به ریاضت چه ارتباط؟ هرکه آن تیر را دورتر انداخت، محرومتر ماند.
زیرا که خطوهای باید که به گنج برسد. اما آن خطوه چیست؟ "من عرف نفسه فقد عرف ربه".
آن که «امّاره» نامش کردهاند، همان «مطمئنه» است. هرکه من با او باشم، از چه غم دارد؟ از همه عالم باک ندارد.
گفتی که ترا اشک چرا گلگون شد؟
چون پرسیدی، راست بگویم چون شد:
خونابهٔ سودای تو میریخت دلم،
ناگاه ز راه دیدهام بیرون شد.
مقالات شمس
قصه آن است که کسی گنجنامهای یافت که در آن نوشته بود: «به فلان دروازه که بیرون روی، قُبّهای است. پشت به آن کن، روی به قبله بایست و تیر بینداز. هرجا تیر بیفتد، گنجی در آنجاست.»
رفت و انداخت، چندان که عاجز شد، اما نمییافت. این خبر به پادشاه رسید. تیراندازان دورانداز تیر انداختند، اما هیچ اثری ظاهر نشد.
چون به حضرت رجوع کرد، الهامش داد که: "نفرمودیم که کمان را بکش!" آمد، تیری در کمان نهاد، همانجا پیشِ پایش افتاد. چون عنایت در رسید، «خطوتان و قد وصل».
اکنون به عمل چه تعلق دارد؟ به ریاضت چه ارتباط؟ هرکه آن تیر را دورتر انداخت، محرومتر ماند.
زیرا که خطوهای باید که به گنج برسد. اما آن خطوه چیست؟ "من عرف نفسه فقد عرف ربه".
آن که «امّاره» نامش کردهاند، همان «مطمئنه» است. هرکه من با او باشم، از چه غم دارد؟ از همه عالم باک ندارد.
گفتی که ترا اشک چرا گلگون شد؟
چون پرسیدی، راست بگویم چون شد:
خونابهٔ سودای تو میریخت دلم،
ناگاه ز راه دیدهام بیرون شد.
مقالات شمس
❤1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آدمی، شبکهٔ ارتباطاتش است.
بخش قابل توجهی از اختلالات و ناآرامیهای روانی انسانها، نه از عوامل پیچیده درونی یا گذشتههای دور، بلکه از کیفیت تعاملات اجتماعی و روابط انسانی نشأت میگیرد.
خیلی وقتها هم که دربارهٔ تاثیر فلان اتفاق در کودکی و بهمان اتفاق در زندگی میگویند، بیش از آن که برای توضیح وضعیت باشد، برای توجیه ادامهٔ آن وضعیت است.
هرچه، وضعیت روانی افراد به شدت متأثر از شبکهٔ ارتباطی و پیوندهای آنهاست.
از این رو، در مواجهه با احساسات منفی یا بحرانهای روحی و روانی، پیش از آنکه دنبال علتهای نهفته در ناخودآگاه، گذشتهٔ کودکی یا ساختارهای ذهنی پیچیده باشید، بهتر است روابط انسانی و اجتماعی خود را بررسی کنید.
روابط خانوادگی، دوستیها، روابط کاری، و تعاملات روزمره، نقشی کلیدی در شکلدهی به سلامت روان و روح و خیلی چیزهای دیگر دارد. گاهی البته این بررسیهای شخصی به جهت اصرار روی نوع خاصی از سبک زندگی، به نتیجه خاصی هم ممکن است نرسد. یعنی طرف هم خر را بخواهد و هم خرما را؛ که خب نمیشود.
به هر حال در نظر داشته باشیم که سلامت روان، بیش از آنکه امری فردی باشد، یک پدیدهٔ میانفردی است.
بخش قابل توجهی از اختلالات و ناآرامیهای روانی انسانها، نه از عوامل پیچیده درونی یا گذشتههای دور، بلکه از کیفیت تعاملات اجتماعی و روابط انسانی نشأت میگیرد.
خیلی وقتها هم که دربارهٔ تاثیر فلان اتفاق در کودکی و بهمان اتفاق در زندگی میگویند، بیش از آن که برای توضیح وضعیت باشد، برای توجیه ادامهٔ آن وضعیت است.
هرچه، وضعیت روانی افراد به شدت متأثر از شبکهٔ ارتباطی و پیوندهای آنهاست.
از این رو، در مواجهه با احساسات منفی یا بحرانهای روحی و روانی، پیش از آنکه دنبال علتهای نهفته در ناخودآگاه، گذشتهٔ کودکی یا ساختارهای ذهنی پیچیده باشید، بهتر است روابط انسانی و اجتماعی خود را بررسی کنید.
روابط خانوادگی، دوستیها، روابط کاری، و تعاملات روزمره، نقشی کلیدی در شکلدهی به سلامت روان و روح و خیلی چیزهای دیگر دارد. گاهی البته این بررسیهای شخصی به جهت اصرار روی نوع خاصی از سبک زندگی، به نتیجه خاصی هم ممکن است نرسد. یعنی طرف هم خر را بخواهد و هم خرما را؛ که خب نمیشود.
به هر حال در نظر داشته باشیم که سلامت روان، بیش از آنکه امری فردی باشد، یک پدیدهٔ میانفردی است.
❤3👍3
یادداشتهایی که نوشته نشدند، تجربههایی که گم شدند
در این سه سال و اندی که در عتبهٔ علویه مشغول به کار بودهام، به نظرم یک اشتباه مهم مرتکب شدهام. اگر بهصورت مداوم، روزانهنویسی میکردم، امروز این یادداشتهای روزانه میتوانستند منبع بسیار خوبی برای تجربهنگاری باشند. تجربههایی که میتوانست به کار سازمان هم بیاید.
با اینکه تمام فایلها و نوشتههایم را به شکل منظم ذخیره کردهام و همکاران دیگر نیز در جریان جزئیات اتفاقات بودهاند، اما آن روزانهنویسیها میتوانست بسیار مفیدتر واقع شود؛ حتی اگر به صورت تیتروار و مختصر نوشته شده بود.
احتمالاً برای بسیاری از ما، روزانهنویسی جذاب است، اما در عمل، اغلبمان چنین عادتی نداریم. نهایتاً بهسبب تبلیغات و آگاهیهایی که طی سالهای گذشته در بارهٔ برنامهریزی شخصی شکل گرفته، دفترچهای، نرمافزاری یا فایلی در فضای وب داریم که برنامههایمان را در آن ثبت و پیگیری میکنیم.
سنت کمرونق روزانهنویسی، برای کسی مثل من میتوانست روشنیبخش آینده سازمان باشد. به ویژه اگر در قالب فایل ورد یا گوگلداک نوشته میشد، امکان تحلیل دقیقتری داشت؛ خصوصاً حالا که ابزارهای هوش مصنوعی پیشرفت کردهاند و میتوانند از چنین منابعی بهرهی فراوانی ببرند.
در برنامههای امسالم، جایی برای روزانهنویسی نگذاشتهام؛ بیشتر از ترسِ ناتمامماندنش. کاش کمی شجاعتر و باارادهتر بودم.
احتمالاً کتابهایی هم دربارهٔ روزانهنویسی و خاطرهنویسی وجود دارد، اما خودم چیزی نخواندهام و هر چه هست، تجربهٔ نوشتن و نوشتن و نوشتن است.
@ramezanali_com
در این سه سال و اندی که در عتبهٔ علویه مشغول به کار بودهام، به نظرم یک اشتباه مهم مرتکب شدهام. اگر بهصورت مداوم، روزانهنویسی میکردم، امروز این یادداشتهای روزانه میتوانستند منبع بسیار خوبی برای تجربهنگاری باشند. تجربههایی که میتوانست به کار سازمان هم بیاید.
با اینکه تمام فایلها و نوشتههایم را به شکل منظم ذخیره کردهام و همکاران دیگر نیز در جریان جزئیات اتفاقات بودهاند، اما آن روزانهنویسیها میتوانست بسیار مفیدتر واقع شود؛ حتی اگر به صورت تیتروار و مختصر نوشته شده بود.
احتمالاً برای بسیاری از ما، روزانهنویسی جذاب است، اما در عمل، اغلبمان چنین عادتی نداریم. نهایتاً بهسبب تبلیغات و آگاهیهایی که طی سالهای گذشته در بارهٔ برنامهریزی شخصی شکل گرفته، دفترچهای، نرمافزاری یا فایلی در فضای وب داریم که برنامههایمان را در آن ثبت و پیگیری میکنیم.
سنت کمرونق روزانهنویسی، برای کسی مثل من میتوانست روشنیبخش آینده سازمان باشد. به ویژه اگر در قالب فایل ورد یا گوگلداک نوشته میشد، امکان تحلیل دقیقتری داشت؛ خصوصاً حالا که ابزارهای هوش مصنوعی پیشرفت کردهاند و میتوانند از چنین منابعی بهرهی فراوانی ببرند.
در برنامههای امسالم، جایی برای روزانهنویسی نگذاشتهام؛ بیشتر از ترسِ ناتمامماندنش. کاش کمی شجاعتر و باارادهتر بودم.
احتمالاً کتابهایی هم دربارهٔ روزانهنویسی و خاطرهنویسی وجود دارد، اما خودم چیزی نخواندهام و هر چه هست، تجربهٔ نوشتن و نوشتن و نوشتن است.
@ramezanali_com
👍6
این اطلاعات، بخشهایی از گزارش «Digital 2025: Iraq» از DataReportal است. یکی از منابع معتبر جهانی برای بررسی دادههای دیجیتال، رسانههای اجتماعی، اینترنت، و رفتار کاربران در کشورهای مختلف محسوب میشود. در مورد عراق در سال ۲۰۲۵، این چند مورد فکر میکنم جذاب باشد:
آمارهای کلیدی عراق در ۲۰۲۵:
• جمعیت: ۴۶.۵ میلیون نفر
• ساکنان شهری: ۷۲٪
• اتصالات موبایل فعال: ۴۸.۱ میلیون (۱۰۳٪ جمعیت، چون بعضی افراد چند خط دارند)
• کاربران اینترنت: ۳۸ میلیون نفر (نفوذ ۸۱.۷٪)
• هویتهای کاربر در شبکههای اجتماعی: ۳۴.۳ میلیون (۷۳.۸٪ جمعیت)
• سرعت اینترنت موبایل: میانگین دانلود ۳۶.۳۹ Mbps
• سرعت اینترنت ثابت: میانگین دانلود ۳۳.۸۸ Mbps
آمار رسانههای اجتماعی:
یک: تیکتوک ۳۴.۳ میلیون
دو: یوتیوب ۲۲.۳ میلیون کاربر
سه: فیسبوک ۲۰.۱ میلیون
چهار: اینستاگرام ۱۹.۰ میلیون
پنج: اسنپچت ۱۸.۵ میلیون
شش: مسنجرفیسبوک ۱۵.۰ میلیون
هفت: لینکدین ۲.۳ میلیون
هشت: توئیتر ۲.۶۵ میلیون
در مورد بسیاری از این پلتفرمها، نرخ استفاده بالاتر از ۱۰۰٪ است. چون افراد ممکن است چند حساب کاربری داشته باشند یا از چند پلتفرم استفاده کنند.
@ramezanali_com
آمارهای کلیدی عراق در ۲۰۲۵:
• جمعیت: ۴۶.۵ میلیون نفر
• ساکنان شهری: ۷۲٪
• اتصالات موبایل فعال: ۴۸.۱ میلیون (۱۰۳٪ جمعیت، چون بعضی افراد چند خط دارند)
• کاربران اینترنت: ۳۸ میلیون نفر (نفوذ ۸۱.۷٪)
• هویتهای کاربر در شبکههای اجتماعی: ۳۴.۳ میلیون (۷۳.۸٪ جمعیت)
• سرعت اینترنت موبایل: میانگین دانلود ۳۶.۳۹ Mbps
• سرعت اینترنت ثابت: میانگین دانلود ۳۳.۸۸ Mbps
آمار رسانههای اجتماعی:
یک: تیکتوک ۳۴.۳ میلیون
دو: یوتیوب ۲۲.۳ میلیون کاربر
سه: فیسبوک ۲۰.۱ میلیون
چهار: اینستاگرام ۱۹.۰ میلیون
پنج: اسنپچت ۱۸.۵ میلیون
شش: مسنجرفیسبوک ۱۵.۰ میلیون
هفت: لینکدین ۲.۳ میلیون
هشت: توئیتر ۲.۶۵ میلیون
در مورد بسیاری از این پلتفرمها، نرخ استفاده بالاتر از ۱۰۰٪ است. چون افراد ممکن است چند حساب کاربری داشته باشند یا از چند پلتفرم استفاده کنند.
@ramezanali_com
مصلی تهران؛ جمهوری اسلامی در یک قاب
اگر بخواهیم یک نماد فیزیکی برای جمهوری اسلامی ایران پیدا کنیم، «مصلی تهران» بهترین گزینه است. این بنا نه تنها از نظر ظاهری، بلکه از نظر فلسفه ساخت، سرنوشت و کارکردش، شبیهترین چیز به جمهوری اسلامی است. از پروژهای که قرار بود یک شاهکار معماری باشد اما نیمهکاره رها شد، تا ترکیبی عجیب از سنت، مدرنیته، سیاست و وعدههایی که هیچوقت محقق نمیشوند.
۱. پروژهای که قرار نبود تمام شود
مصلی تهران مثل بسیاری از پروژههای بزرگ جمهوری اسلامی، با هیاهوی زیادی شروع شد، اما هیچکس به پایان آن فکر نکرد. از دهه ۶۰ تاکنون، همیشه در حال ساخت است، همیشه «در مرحله نهایی» است و همیشه قرار است «به زودی» تکمیل شود، اما در عمل نیمهکاره باقی مانده. درست مثل نظامی که قرار بود «تمدن نوین اسلامی» بسازد اما هنوز درگیر ابتداییترین مسائل اقتصادی و اجتماعی است.
۲. ترکیب بیقاعده سنت و مدرنیته
مصلی، نه یک بنای کاملاً سنتی است، نه کاملاً مدرن. نمایی اسلامی دارد اما ساختارش پر از بتن و شیشه است. قرار بود نماد شکوه معماری ایرانی-اسلامی باشد، اما نتیجه چیزی بین یک سازه صنعتی و یک معبد ناتمام شده است. درست مثل جمهوری اسلامی که نه یک حکومت سنتیِ کاملاً فقهمحور است، نه یک نظام مدرنِ کارآمد، بلکه ترکیبی از هر دو که در نهایت هیچکدام نیست.
۳. کاربریهای متعدد، هویت نامشخص
مصلی قرار بود یک مکان عبادی باشد، اما الان بیشتر به یک مجموعه چندمنظوره شبیه است: از نمازجمعه و نمایشگاه کتاب گرفته تا همایشهای دولتی و حتی آزمونهای استخدامی! هرچیزی که تصورش را کنید، در مصلی برگزار شده، جز آنچه که واقعاً برایش ساخته شد. جمهوری اسلامی هم دقیقاً چنین وضعیتی دارد: قرار بود یک نظام اسلامی الگو باشد، اما حالا ترکیبی از دولت رفاهی، نظامی-امنیتی، اقتصاد دستوری و سیاست خارجی انقلابی است، بیآنکه مشخص باشد کدام یک اولویت دارد.
۴. وعدههایی که قرار نیست محقق شوند
هرچند وقت یکبار، اخباری درباره تکمیل بخشهای جدید مصلی منتشر میشود. مسئولان میگویند «کار به زودی تمام میشود»، اما سالها میگذرد و وضعیت تغییر چندانی نمیکند. جمهوری اسلامی هم سالهاست وعدههای بزرگی میدهد: اقتصاد بدون نفت، عدالت اجتماعی، پیشرفت علمی، جهش تولید... اما نتیجه همیشه چیزی جز «در حال پیگیری» نیست.
۵. ماندگاری در عین ناکارآمدی
با تمام نواقصش، مصلی همچنان پابرجاست و به حیات خود ادامه میدهد. نیمهکاره، اما حاضر. بیهویت، اما فعال. جمهوری اسلامی هم با تمام بحرانهایش، با نارضایتیها، اعتراضها و ناکارآمدیها، همچنان ادامه میدهد. نه آنقدر قدرتمند است که بتوان آن را یک «نظام موفق» دانست، و نه آنقدر ضعیف که به سادگی سقوط کند.
مصلی، جمهوری اسلامی در ابعاد کوچکتر
مصلی تهران فقط یک ساختمان نیست؛ بلکه تصویری کوچک از جمهوری اسلامی ایران است: پروژهای که با شعارهای بزرگ شروع شد اما نیمهکاره ماند، ترکیبی از سنت و مدرنیته که نه این است و نه آن، مجموعهای از کاربریهای بیارتباط که معلوم نیست قرار است دقیقاً چه کار کند، و در نهایت، نهادی که همیشه «در حال تکمیل» است اما هیچوقت کامل نمیشود.
مصلی را ببینید؛ انگار دارید جمهوری اسلامی را تماشا میکنید.
@ramezanali_com
اگر بخواهیم یک نماد فیزیکی برای جمهوری اسلامی ایران پیدا کنیم، «مصلی تهران» بهترین گزینه است. این بنا نه تنها از نظر ظاهری، بلکه از نظر فلسفه ساخت، سرنوشت و کارکردش، شبیهترین چیز به جمهوری اسلامی است. از پروژهای که قرار بود یک شاهکار معماری باشد اما نیمهکاره رها شد، تا ترکیبی عجیب از سنت، مدرنیته، سیاست و وعدههایی که هیچوقت محقق نمیشوند.
۱. پروژهای که قرار نبود تمام شود
مصلی تهران مثل بسیاری از پروژههای بزرگ جمهوری اسلامی، با هیاهوی زیادی شروع شد، اما هیچکس به پایان آن فکر نکرد. از دهه ۶۰ تاکنون، همیشه در حال ساخت است، همیشه «در مرحله نهایی» است و همیشه قرار است «به زودی» تکمیل شود، اما در عمل نیمهکاره باقی مانده. درست مثل نظامی که قرار بود «تمدن نوین اسلامی» بسازد اما هنوز درگیر ابتداییترین مسائل اقتصادی و اجتماعی است.
۲. ترکیب بیقاعده سنت و مدرنیته
مصلی، نه یک بنای کاملاً سنتی است، نه کاملاً مدرن. نمایی اسلامی دارد اما ساختارش پر از بتن و شیشه است. قرار بود نماد شکوه معماری ایرانی-اسلامی باشد، اما نتیجه چیزی بین یک سازه صنعتی و یک معبد ناتمام شده است. درست مثل جمهوری اسلامی که نه یک حکومت سنتیِ کاملاً فقهمحور است، نه یک نظام مدرنِ کارآمد، بلکه ترکیبی از هر دو که در نهایت هیچکدام نیست.
۳. کاربریهای متعدد، هویت نامشخص
مصلی قرار بود یک مکان عبادی باشد، اما الان بیشتر به یک مجموعه چندمنظوره شبیه است: از نمازجمعه و نمایشگاه کتاب گرفته تا همایشهای دولتی و حتی آزمونهای استخدامی! هرچیزی که تصورش را کنید، در مصلی برگزار شده، جز آنچه که واقعاً برایش ساخته شد. جمهوری اسلامی هم دقیقاً چنین وضعیتی دارد: قرار بود یک نظام اسلامی الگو باشد، اما حالا ترکیبی از دولت رفاهی، نظامی-امنیتی، اقتصاد دستوری و سیاست خارجی انقلابی است، بیآنکه مشخص باشد کدام یک اولویت دارد.
۴. وعدههایی که قرار نیست محقق شوند
هرچند وقت یکبار، اخباری درباره تکمیل بخشهای جدید مصلی منتشر میشود. مسئولان میگویند «کار به زودی تمام میشود»، اما سالها میگذرد و وضعیت تغییر چندانی نمیکند. جمهوری اسلامی هم سالهاست وعدههای بزرگی میدهد: اقتصاد بدون نفت، عدالت اجتماعی، پیشرفت علمی، جهش تولید... اما نتیجه همیشه چیزی جز «در حال پیگیری» نیست.
۵. ماندگاری در عین ناکارآمدی
با تمام نواقصش، مصلی همچنان پابرجاست و به حیات خود ادامه میدهد. نیمهکاره، اما حاضر. بیهویت، اما فعال. جمهوری اسلامی هم با تمام بحرانهایش، با نارضایتیها، اعتراضها و ناکارآمدیها، همچنان ادامه میدهد. نه آنقدر قدرتمند است که بتوان آن را یک «نظام موفق» دانست، و نه آنقدر ضعیف که به سادگی سقوط کند.
مصلی، جمهوری اسلامی در ابعاد کوچکتر
مصلی تهران فقط یک ساختمان نیست؛ بلکه تصویری کوچک از جمهوری اسلامی ایران است: پروژهای که با شعارهای بزرگ شروع شد اما نیمهکاره ماند، ترکیبی از سنت و مدرنیته که نه این است و نه آن، مجموعهای از کاربریهای بیارتباط که معلوم نیست قرار است دقیقاً چه کار کند، و در نهایت، نهادی که همیشه «در حال تکمیل» است اما هیچوقت کامل نمیشود.
مصلی را ببینید؛ انگار دارید جمهوری اسلامی را تماشا میکنید.
@ramezanali_com
👍8👎4
Forwarded from توییتر دانشگاه تهرانی ها
جالبترین نکته نماز عید فطر برای من اینه که هر سال همه مسئولان عالیرتبه تو مصلی جمع میشن و هیچکدوم یک قطره عرق شرم از صورتش نمیاد که چرا این مصلی هنوز تکمیل نشده!
-Valids-
@uttweet
-Valids-
@uttweet
قالیباف، معاون اول پزشکیان؟ عجب سناریویی!
اوضاع دولت پزشکیان اگه اینجوری پیش بره، بعید نیست بالاخره یکی بگه: «بسه دیگه، قالیباف رو بیارید!» حالا چرا قالیباف؟ چون هم خیلی بلد است کارها را سریع و خیلی ضربتی پیش ببرد، هم آنقدر تجربه دارد که وقتی گیر میکند، حداقل یک راهحل اجرایی از آستینش دربیاورد.
اگر این سناریو عملی شود، چند چیز قطعی است:
اول اینکه دولت از این بیعملی در میآید و حداقل چند پروژه انجام میشود. دوم اینکه وفاق ملی (!) خیلی بالا میرود، چون هم اصلاحطلبها میگویند «ببینید چقدر تعاملگرا هستیم»، هم اصولگراها میگویند «دیدید آخرش مجبور شدند برگردند سراغ خودمان؟»
اما این وسط، یک سوال مهم هست: قالیباف که خودش همیشه سودای ریاستجمهوری دارد، آیا حاضر است در نقش «تعمیرکار دولت پزشکیان» ظاهر شود؟ از آن طرف، پزشکیان که چندان علاقهای به تکنوکراتبازی ندارد، چطور با کسی کنار بیاید که معروف است به پروژهمحوری و مدیریت اجرایی؟
اگر این ائتلاف زیبا شکل بگیرد، یک چیز قطعی است: دولت پزشکیان، پزشکیانتر نخواهد شد، اما قالیباف قالیبافتر میشود!
@ramezanali_com
اوضاع دولت پزشکیان اگه اینجوری پیش بره، بعید نیست بالاخره یکی بگه: «بسه دیگه، قالیباف رو بیارید!» حالا چرا قالیباف؟ چون هم خیلی بلد است کارها را سریع و خیلی ضربتی پیش ببرد، هم آنقدر تجربه دارد که وقتی گیر میکند، حداقل یک راهحل اجرایی از آستینش دربیاورد.
اگر این سناریو عملی شود، چند چیز قطعی است:
اول اینکه دولت از این بیعملی در میآید و حداقل چند پروژه انجام میشود. دوم اینکه وفاق ملی (!) خیلی بالا میرود، چون هم اصلاحطلبها میگویند «ببینید چقدر تعاملگرا هستیم»، هم اصولگراها میگویند «دیدید آخرش مجبور شدند برگردند سراغ خودمان؟»
اما این وسط، یک سوال مهم هست: قالیباف که خودش همیشه سودای ریاستجمهوری دارد، آیا حاضر است در نقش «تعمیرکار دولت پزشکیان» ظاهر شود؟ از آن طرف، پزشکیان که چندان علاقهای به تکنوکراتبازی ندارد، چطور با کسی کنار بیاید که معروف است به پروژهمحوری و مدیریت اجرایی؟
اگر این ائتلاف زیبا شکل بگیرد، یک چیز قطعی است: دولت پزشکیان، پزشکیانتر نخواهد شد، اما قالیباف قالیبافتر میشود!
@ramezanali_com
👍4👻3
یه نفر دیگه عضو کانال بشه، اعضا میشه ١١٠ نفر و میتونیم بعدش قیام کنیم
🔥6🥱2🤮1😐1
خزعبلسرایی؛ در هر سو
روزگار، روزگارِ وراجیست. همه چیز هست، جز سخن. همه جا پر است از صدا، از بلندگو، از میکروفن، از صفحهکلید. اما بیآنکه «حرف» باشند و به کاری بیایند.
از بالا تا پایین. از من تا شما. از بالای منبر تا پای ساندویچی سر کوچه. از میزِ مذاکره تا صفِ مرغِ یخزده. همه در حال گفتناند. اما چه گفتنی؟ چیزی در حد مزخرف. واژههایی که نه از تأل و مبنا جوشیدهاند، نه به کارِ دردِ مردم میخورند.
این که به کار مردم نمیآیند، از بیمبنایی بدتر.
یکی خودش را تحلیلگر جا زده، آن یکی روشنفکر خودخوانده است. یکی دیگر فعال مجازی. یکی اینفلوئنسر. آن مسئول زیبا هم که مهملات تکرار میکند. از اصلاحطلب تا اصولگرا، از آخوند تا مخالف آخوند، همهشان یک مشت خزعبل تکراری را هزارباره میجوند.
و عجیب که همه فکر میکنند که حرف زدنشان هنر هشتم است.
ملت هم بدتر. آنکه صرفا اکانت توییترش پر فالوور است، تحلیلگر سیاست خارجیست. آنکه نان میخرد، اقتصاددان. آنکه در مترو نشسته، جامعهشناس. گویی هیچ صدایی باقی نمانده که از سر سکوت برآمده باشد. سکوتی که نشانی از دردی باشد که دوا بخواهد.
و بدتر اینکه، امیدی هم نیست. حتی اگر حرفی باشد، یا نمیفهمند یا امکان زده شدن نمیدهند و یا تمامقد تلاش میکنند شنیده نشود. و حالا ما ماندهایم با طنین ممتد ابتذال.
و شاید تنها راه، همان باشد که قدما گفتند:
«خاموشی، سرِ دولتِ داناست...»
#هجویات
@ramezanali_com
روزگار، روزگارِ وراجیست. همه چیز هست، جز سخن. همه جا پر است از صدا، از بلندگو، از میکروفن، از صفحهکلید. اما بیآنکه «حرف» باشند و به کاری بیایند.
از بالا تا پایین. از من تا شما. از بالای منبر تا پای ساندویچی سر کوچه. از میزِ مذاکره تا صفِ مرغِ یخزده. همه در حال گفتناند. اما چه گفتنی؟ چیزی در حد مزخرف. واژههایی که نه از تأل و مبنا جوشیدهاند، نه به کارِ دردِ مردم میخورند.
این که به کار مردم نمیآیند، از بیمبنایی بدتر.
یکی خودش را تحلیلگر جا زده، آن یکی روشنفکر خودخوانده است. یکی دیگر فعال مجازی. یکی اینفلوئنسر. آن مسئول زیبا هم که مهملات تکرار میکند. از اصلاحطلب تا اصولگرا، از آخوند تا مخالف آخوند، همهشان یک مشت خزعبل تکراری را هزارباره میجوند.
و عجیب که همه فکر میکنند که حرف زدنشان هنر هشتم است.
ملت هم بدتر. آنکه صرفا اکانت توییترش پر فالوور است، تحلیلگر سیاست خارجیست. آنکه نان میخرد، اقتصاددان. آنکه در مترو نشسته، جامعهشناس. گویی هیچ صدایی باقی نمانده که از سر سکوت برآمده باشد. سکوتی که نشانی از دردی باشد که دوا بخواهد.
و بدتر اینکه، امیدی هم نیست. حتی اگر حرفی باشد، یا نمیفهمند یا امکان زده شدن نمیدهند و یا تمامقد تلاش میکنند شنیده نشود. و حالا ما ماندهایم با طنین ممتد ابتذال.
و شاید تنها راه، همان باشد که قدما گفتند:
«خاموشی، سرِ دولتِ داناست...»
#هجویات
@ramezanali_com
❤2💔2
ابتدا صبوری میکنی،
نه از سر ضعف، که از جنس تسلیم،
چون درک کردهای که هر شتابی، تو را دورتر میبرد.
بعد باید بسپاری—نه به دست زمان،
که به دستی غیبی، که از تو پنهان نیست،
اما تو، خود را از او پنهان کردهای.
و بعد، مرحلهی انقطاع میرسد،
که در آن، همه چیز رنگ میبازد،
وابستگیها، واژهها، حتی دعاها...
و تنها چیزی که میماند، یک «نیاز خالص» است—
نیازی بیواسطه، بیطلب، بینام.
از دل این انقطاع،
تنهایی متولد میشود،
اما نه تنهایی تلخ؛
تنهاییِ مواجهه،
با خویشی که همیشه در سایه بوده،
خویشی که حالا دیگر
نه ترسی دارد، نه نقابی.
و بعد...
در آن سکوتِ بیداوری،
نوری آرام آرام رخ مینماید،
نه چون برق، که چون بیداری.
آنجاست که میفهمی:
سالک، وقتی واقعاً تنها شد،
وقتی از همه برید،
نهفقط دنیا، که حتی از خیال خدا هم—
تازه آنوقت،
او خودش را نشان میدهد
نه در تجلیهای دور
بلکه در لرزش پلک تو
در عمق یک آه
در حضور بیکلامی که پر است،
بیآنکه چیزی بگوید.
و حالا تو به مقام رضا نزدیکتر شدهای،
نه چون خواستههایت برآورده شده،
بلکه چون دیگر خواستهای نداری
و آنچه هست،
برایت همانقدر مقدس است
که آنچه میخواستی باشد.
رضا، نه رضایت از نتیجه،
بل تسلیمِ دل در برابر حکمتِ ناپیداست.
آنگاه که میفهمی،
نبودنِ آنچه میخواستی،
گاهی بخششی ژرفتر است
از بودنش.
در این مقام،
دیگر دعاهایت هم آرام میشوند،
نه از خاموشی،
بلکه از طمأنینه.
دیگر نمیخواهی،
میگذاری که خواسته شود برایت.
و این یعنی:
تو به او نزدیک شدهای،
و او، پیشتر به تو نزدیکتر بود
از رگ گردنت.
@ramezanali_com
نه از سر ضعف، که از جنس تسلیم،
چون درک کردهای که هر شتابی، تو را دورتر میبرد.
بعد باید بسپاری—نه به دست زمان،
که به دستی غیبی، که از تو پنهان نیست،
اما تو، خود را از او پنهان کردهای.
و بعد، مرحلهی انقطاع میرسد،
که در آن، همه چیز رنگ میبازد،
وابستگیها، واژهها، حتی دعاها...
و تنها چیزی که میماند، یک «نیاز خالص» است—
نیازی بیواسطه، بیطلب، بینام.
از دل این انقطاع،
تنهایی متولد میشود،
اما نه تنهایی تلخ؛
تنهاییِ مواجهه،
با خویشی که همیشه در سایه بوده،
خویشی که حالا دیگر
نه ترسی دارد، نه نقابی.
و بعد...
در آن سکوتِ بیداوری،
نوری آرام آرام رخ مینماید،
نه چون برق، که چون بیداری.
آنجاست که میفهمی:
سالک، وقتی واقعاً تنها شد،
وقتی از همه برید،
نهفقط دنیا، که حتی از خیال خدا هم—
تازه آنوقت،
او خودش را نشان میدهد
نه در تجلیهای دور
بلکه در لرزش پلک تو
در عمق یک آه
در حضور بیکلامی که پر است،
بیآنکه چیزی بگوید.
و حالا تو به مقام رضا نزدیکتر شدهای،
نه چون خواستههایت برآورده شده،
بلکه چون دیگر خواستهای نداری
و آنچه هست،
برایت همانقدر مقدس است
که آنچه میخواستی باشد.
رضا، نه رضایت از نتیجه،
بل تسلیمِ دل در برابر حکمتِ ناپیداست.
آنگاه که میفهمی،
نبودنِ آنچه میخواستی،
گاهی بخششی ژرفتر است
از بودنش.
در این مقام،
دیگر دعاهایت هم آرام میشوند،
نه از خاموشی،
بلکه از طمأنینه.
دیگر نمیخواهی،
میگذاری که خواسته شود برایت.
و این یعنی:
تو به او نزدیک شدهای،
و او، پیشتر به تو نزدیکتر بود
از رگ گردنت.
@ramezanali_com
❤4
آدمیزاد گاهی مینشیند، نه به حساب دنیا و اهلش، نه به حساب اینوآن، بلکه به حساب خودش. نه آن خودش که حالاست؛ آن یکی، آن قدیمیتره. آنی که روزی توی آینه بهش لبخند میزد، یا شبها بیدلیل از شورِ زندگی خوابش نمیبرد. آنوقت است که میبیند افتاده به رقابت با خودِ گذشتهاش. و بدترش؟ میبازد. بیسروصدا، بیهیاهو، اما تلختر از هر شکستی.
دردش اینجاست که آن «خودِ سابق» را نه میشود انکار کرد، نه فراموش. چون گوشۀ دل، هنوز دلتنگِ همان است. همان که کمتر میترسید، بیشتر رویا داشت، و آسودهتر نفس میکشید. حالا اما پر از ترس شدهایم، پر از احتیاط، پر از حسابوکتاب بیحاصل. انگار دنیا و ما، دستبهدست هم دادهایم تا آن آدمِ جسور و امیدوار را از پا بیندازیم.
روانشناسها اگر بخوانند، لابد مینویسند: بحران هویت، فرسودگی روانی، یا نارضایتی پنهان. عارفها میگویند: حجاب نفس، غفلت، دنیازدگی. و امام موسی کاظم (ع) یک جمله دارد که میچسبد به همین حالوروز:
«از ما نیست کسی که هر روز خودش را محاسبۀ نکند؛ اگر کار خوبی کرده، از خدا بخواهد بیشترش کند؛ اگر بدی کرده، استغفار و توبه کند.»
قصه همین است. رقابتِ پنهانی با آن خودی که یک روز بودیم. نه برای حسرت خوردن، که برای دوباره زندهکردنش. شاید هم نه زندهکردن، که فهمیدن اینکه کجای کار، اینهمه دور شدیم از خودمان.
@Ramezanali_com
دردش اینجاست که آن «خودِ سابق» را نه میشود انکار کرد، نه فراموش. چون گوشۀ دل، هنوز دلتنگِ همان است. همان که کمتر میترسید، بیشتر رویا داشت، و آسودهتر نفس میکشید. حالا اما پر از ترس شدهایم، پر از احتیاط، پر از حسابوکتاب بیحاصل. انگار دنیا و ما، دستبهدست هم دادهایم تا آن آدمِ جسور و امیدوار را از پا بیندازیم.
روانشناسها اگر بخوانند، لابد مینویسند: بحران هویت، فرسودگی روانی، یا نارضایتی پنهان. عارفها میگویند: حجاب نفس، غفلت، دنیازدگی. و امام موسی کاظم (ع) یک جمله دارد که میچسبد به همین حالوروز:
«از ما نیست کسی که هر روز خودش را محاسبۀ نکند؛ اگر کار خوبی کرده، از خدا بخواهد بیشترش کند؛ اگر بدی کرده، استغفار و توبه کند.»
قصه همین است. رقابتِ پنهانی با آن خودی که یک روز بودیم. نه برای حسرت خوردن، که برای دوباره زندهکردنش. شاید هم نه زندهکردن، که فهمیدن اینکه کجای کار، اینهمه دور شدیم از خودمان.
@Ramezanali_com
❤5
در این روزها که فضای سیاست خارجی ایران و آمریکا آکنده از تنش و تهدید است، دوباره جماعتی از روشنفکران غربزده، با همان منطق مألوفِ تحقیرِ خودی و تعظیمِ بیچونوچرای بیگانه، به صحنه آمدهاند تا هر نوع توافقی را بهمثابه پیروزی عقلانیت و اعتدال تصویر کنند. اینان، همان کسانیاند که سالهاست معنای استقلال را در سایه وابستگی تعریف میکنند و عزت ملی را قربانی لبخندهای دیپلماتیکِ طرف غربی میسازند.
غربزده، نه صرفاً شیفتهی تکنولوژی است و نه تنها دلباختهی مدرنیته؛ بلکه دچار نوعی خودکمبینی مزمن در برابر غرب است. گمان میبرد نجاتِ کشور، نه از درون و بر پایهی ظرفیتهای بومی، بلکه تنها از مسیر مصالحه با قدرتهای جهانی میگذرد؛ هرچند آن مصالحه، به قیمت از دست رفتن عزت، اقتدار و آیندهی کشور تمام شود.
این جماعت، تاریخ را یا نمیخوانند یا چنان میخوانند که گویی حقیقت، همواره در اردوگاه غرب بوده است. کودتای ۲۸ مرداد، تحریمهای اقتصادی، ترور دانشمندان، خروج یکجانبه از توافقات، و دهها بدعهدی دیگر، برای آنان تنها «جزئیات» است؛ و اگر کسی بخواهد این واقعیات را به یاد بیاورد، او را به تندروی، انزواطلبی و نفهمیدن مناسبات بینالملل متهم میکنند.
ما موظف نیستیم عقل را تنها در دستگاه تحلیل غربی جستوجو کنیم. همانطور که موظف نیستیم هرگونه لبخند یا وعدهی دیپلماتیک را بیچونوچرا بپذیریم. تاریخ به ما آموخته است که هزینهی سادهانگاری در برابر قدرتهای استکباری، نهتنها کاهش تنش نیست، بلکه تثبیت سلطه و تحقیر بیشتر است.
توافق، اگر عزتمند باشد، امری ممدوح است؛ اما هر توافقی، صرفاً به دلیل آنکه از جانب غرب پیشنهاد شده، لزوماً بهمعنای پیشرفت و عقلانیت نیست. غربزدگی، همان آفتی است که جلال در نیمقرن پیش هشدار داد؛ و امروز، بیش از هر زمان دیگری، باید در برابر آن هشیار بود.
@ramezanali_com
غربزده، نه صرفاً شیفتهی تکنولوژی است و نه تنها دلباختهی مدرنیته؛ بلکه دچار نوعی خودکمبینی مزمن در برابر غرب است. گمان میبرد نجاتِ کشور، نه از درون و بر پایهی ظرفیتهای بومی، بلکه تنها از مسیر مصالحه با قدرتهای جهانی میگذرد؛ هرچند آن مصالحه، به قیمت از دست رفتن عزت، اقتدار و آیندهی کشور تمام شود.
این جماعت، تاریخ را یا نمیخوانند یا چنان میخوانند که گویی حقیقت، همواره در اردوگاه غرب بوده است. کودتای ۲۸ مرداد، تحریمهای اقتصادی، ترور دانشمندان، خروج یکجانبه از توافقات، و دهها بدعهدی دیگر، برای آنان تنها «جزئیات» است؛ و اگر کسی بخواهد این واقعیات را به یاد بیاورد، او را به تندروی، انزواطلبی و نفهمیدن مناسبات بینالملل متهم میکنند.
ما موظف نیستیم عقل را تنها در دستگاه تحلیل غربی جستوجو کنیم. همانطور که موظف نیستیم هرگونه لبخند یا وعدهی دیپلماتیک را بیچونوچرا بپذیریم. تاریخ به ما آموخته است که هزینهی سادهانگاری در برابر قدرتهای استکباری، نهتنها کاهش تنش نیست، بلکه تثبیت سلطه و تحقیر بیشتر است.
توافق، اگر عزتمند باشد، امری ممدوح است؛ اما هر توافقی، صرفاً به دلیل آنکه از جانب غرب پیشنهاد شده، لزوماً بهمعنای پیشرفت و عقلانیت نیست. غربزدگی، همان آفتی است که جلال در نیمقرن پیش هشدار داد؛ و امروز، بیش از هر زمان دیگری، باید در برابر آن هشیار بود.
@ramezanali_com
❤8
عمق معنا، الزاماً در پیچیدگیِ بیان نیست
یکی از خطاهای رایج در فهم پیامهای فکری و معرفتی، این تصور است که سخنان عمیق و حکیمانه، حتماً باید در قالب واژگان تخصصی، اصطلاحات دشوار، یا ساختارهای پیچیدهی زبانی بیان شوند. در حالیکه تجربۀ اندیشمندان بزرگ، از حکمتهای کهن تا آموزههای متفکران معاصر، نشان میدهد که بسیاری از ژرفترین مفاهیم، در سادهترین و روشنترین صورتِ کلام جاری شدهاند.
سادهگویی، نه نشانۀ سطحیبودنِ معناست و نه نشانۀ بیاهمیتیِ محتوا. بلکه در بسیاری موارد، نشان از تسلط گوینده بر مضمون، و اهتمام او به رساندن پیام به لایههای مختلف مخاطب دارد.
از این منظر، توجه به ظاهر سادۀ سخن، ما را از کشف لایههای عمیقتر آن بازمیدارد. درک معنا، بیش از آنکه به پیچیدگیِ زبان وابسته باشد، به دقتِ گوش و عمق نگاه شنونده بستگی دارد.
از مقالات شمس این قطعه را بخوانیم:
آن وقت که با عام (تودۀ مردم) گویم سخن،
آن را گوش دار!
که آن، همه اسرار باشد!
هر که سخن عام مرا رها کند که:
«این سخن، ظاهر است، سهل است»،
از من،
و سخن من، بر (میوه) نخورد!
هیچ، نصیبش نباشد!
بیشتر اسرار، در آن سخن عام، گفته شود!
@Ramezanali_com
یکی از خطاهای رایج در فهم پیامهای فکری و معرفتی، این تصور است که سخنان عمیق و حکیمانه، حتماً باید در قالب واژگان تخصصی، اصطلاحات دشوار، یا ساختارهای پیچیدهی زبانی بیان شوند. در حالیکه تجربۀ اندیشمندان بزرگ، از حکمتهای کهن تا آموزههای متفکران معاصر، نشان میدهد که بسیاری از ژرفترین مفاهیم، در سادهترین و روشنترین صورتِ کلام جاری شدهاند.
سادهگویی، نه نشانۀ سطحیبودنِ معناست و نه نشانۀ بیاهمیتیِ محتوا. بلکه در بسیاری موارد، نشان از تسلط گوینده بر مضمون، و اهتمام او به رساندن پیام به لایههای مختلف مخاطب دارد.
از این منظر، توجه به ظاهر سادۀ سخن، ما را از کشف لایههای عمیقتر آن بازمیدارد. درک معنا، بیش از آنکه به پیچیدگیِ زبان وابسته باشد، به دقتِ گوش و عمق نگاه شنونده بستگی دارد.
از مقالات شمس این قطعه را بخوانیم:
آن وقت که با عام (تودۀ مردم) گویم سخن،
آن را گوش دار!
که آن، همه اسرار باشد!
هر که سخن عام مرا رها کند که:
«این سخن، ظاهر است، سهل است»،
از من،
و سخن من، بر (میوه) نخورد!
هیچ، نصیبش نباشد!
بیشتر اسرار، در آن سخن عام، گفته شود!
@Ramezanali_com
👏1
کینههایی که تاریخ را خونین کردند
بخش قابل توجهی از تحولات سیاسی و اجتماعی صدر اسلام، نه بر پایه مبانی اعتقادی یا اختلافهای نظری، بلکه متأثر از عقدههای شخصی، کینههای دیرینه و رقابتهای قبیلهای بود.
نبرد بدر، خیبر و احد تنها در میدان جنگ پایان نیافت؛ آثار روانی و اجتماعی این شکستها، در جان بازماندگان ریشه دواند. حس تحقیر، میل به انتقام، و پرسشهایی چون «چرا ما نه؟ چرا علی؟» بذر انحرافهایی شد که بعدها در چهرههایی چون عمر سعد و عبیدالله بن زیاد تجلی یافت.
این انحراف، صرفاً یک خطای تاریخی نبود؛ محصول چرکین پیوند بین قدرتطلبی و انحطاط اخلاقی بود؛ لقمههای حرام، وجدانها را خفه کرد و زمینه را برای خیانت به حقیقت فراهم ساخت.
و امروز، این الگو تکرار میشود.
پشت بسیاری از چهرههایی که سقوط کردهاند یا بیاعتبار شدهاند، ردپای همان احساسات فروخورده دیده میشود: حسادت، تحقیر، جاهطلبی و رقابتهای بیمار. تنها تفاوت، تغییر شکل صحنه است، نه تغییر محتوای بازی.
این روزها، اگر بر اساس عبرتها و رخدادهای گذشته خوانده نشود، نه تنها تکرار قبلها خواهد شد، بلکه از قبل هم خونینتر میشود.
#منتظری
@Ramezanali_com
بخش قابل توجهی از تحولات سیاسی و اجتماعی صدر اسلام، نه بر پایه مبانی اعتقادی یا اختلافهای نظری، بلکه متأثر از عقدههای شخصی، کینههای دیرینه و رقابتهای قبیلهای بود.
نبرد بدر، خیبر و احد تنها در میدان جنگ پایان نیافت؛ آثار روانی و اجتماعی این شکستها، در جان بازماندگان ریشه دواند. حس تحقیر، میل به انتقام، و پرسشهایی چون «چرا ما نه؟ چرا علی؟» بذر انحرافهایی شد که بعدها در چهرههایی چون عمر سعد و عبیدالله بن زیاد تجلی یافت.
این انحراف، صرفاً یک خطای تاریخی نبود؛ محصول چرکین پیوند بین قدرتطلبی و انحطاط اخلاقی بود؛ لقمههای حرام، وجدانها را خفه کرد و زمینه را برای خیانت به حقیقت فراهم ساخت.
و امروز، این الگو تکرار میشود.
پشت بسیاری از چهرههایی که سقوط کردهاند یا بیاعتبار شدهاند، ردپای همان احساسات فروخورده دیده میشود: حسادت، تحقیر، جاهطلبی و رقابتهای بیمار. تنها تفاوت، تغییر شکل صحنه است، نه تغییر محتوای بازی.
این روزها، اگر بر اساس عبرتها و رخدادهای گذشته خوانده نشود، نه تنها تکرار قبلها خواهد شد، بلکه از قبل هم خونینتر میشود.
#منتظری
@Ramezanali_com
👌5
دربارۀ «زیّ طلبگی»؛ بازخوانی یک مفهوم فراموششده
مفهوم «زیّ طلبگی» از جمله اصطلاحاتی است که در فضای حوزوی بسیار رایج است. هرچند تعبیر «زیّ» در لغت بهمعنای هیئت و ظاهر است، اما آنچه تحت عنوان «زیّ طلبگی» در حوزهها مطرح میشود، فراتر از لباس و پوشش است و به نوعی، مجموعهای از سبک زندگی، منش اخلاقی، جهتگیری فکری و حتی نحوۀ تعامل اجتماعی را شامل میشود.
مسأله اما اینجاست که این اصطلاح، با وجود کاربرد وسیعش، از معیارهای روشنی برخوردار نیست. گاهی زیّ طلبگی به سادهزیستی تقلیل داده میشود، گاهی به سکوت و کنارهگیری، گاهی به لباس خاص یا شکل سخن گفتن، و گاهی به نوعی بیتکلفی یا مردمیبودن. هر عالمی، بنابر تجربه، ذوق یا مشاهدات شخصیاش، برداشتی خاص از این تعبیر دارد؛ و همین امر موجب شده که تصویر واحد و راهگشایی از «طلبۀ مطلوب» در ذهنها شکل نگیرد.
در چنین فضایی، یکی از آفتهای جدی، سطحینگری و تنگنظری در برخورد با طلاب است. گاه دیده میشود که بهمحض آنکه طلبهای لباسی نو میپوشد، ساعتی به دست میبندد، یا اندکی به آراستگی ظاهر خود میپردازد، متهم به دنیاگرایی میشود. حال آنکه چه بسیار علمای بزرگی که در عین سادهزیستی، اهل نظم، آراستگی و وقار در ظاهر بودند؛ و در مقابل، چه بسیار کسانی که با پوششی زاهدانه، گرفتار جاهطلبیهای پنهان بودند.
آیتالله خامنهای ـ که خود از مصادیق بارز زیّ طلبگی در سلوک علمی، سیاسی و اجتماعیاند ـ در دوران جوانیشان، صرفاً بهخاطر بستن ساعت مچی یا بیرون گذاشتن مو از زیر عمامه، مورد نقد برخی افراد ظاهرنگر قرار میگرفتند. در حالیکه آنچه در ایشان برجسته است، نه ظواهر، بلکه روح مجاهدت، استقلال فکری، تهذیب نفس، و حضور مؤثر در متن جامعه است. این تفاوتِ مهم، همان چیزیست که نگاههای ظاهرگرا از آن غافلاند.
باید دقت کرد که وقتی «ظاهر» جای «باطن» را بگیرد، و نمادها جای معناها بنشینند، دیگر تمایز میان عالم ربانی و متظاهری که لباس روحانیت را بهعنوان نقاب بر چهره دارد، دشوار میشود.
طلبه باید «هویت» داشته باشد، نه صرفاً «ظاهر». باید «روحانیت» در او نمایان باشد، نه فقط «لباس روحانیت». باید با مردم زندگی کند، اما در سطح آنها نماند؛ باید برای مردم باشد، اما از خواستهای آنی مردم نلغزد. این است آن «زیّ» اصیل و ریشهدار.
با نگاهی به سیره پیشوایان دین، خصوصاً اهلبیت (علیهمالسلام) و علمای بزرگ شیعه، میتوان دریافت که «زیّ طلبگی» بیش از آنکه یک قالب خشک باشد، یک روح زنده است؛ روحی که حقیقتطلبی، تواضع، وارستگی از دنیا، و جهاد علمی و اجتماعی در آن موج میزند. اینها شاخصههاییاند که نه به لباس محدودند و نه به رفتارهای نمادین.
امروز، بیش از هر زمان دیگر، نیازمند بازتعریف این مفهومیم؛ نه از سر تجددگرایی یا شکستن مرزها، بلکه برای بازگشت به اصالت. چرا که بیمعنا شدن مفاهیم اصیل، نخستین گام به حاشیه رفتن نهادهای اصیل است.
@ramezanali_com
مفهوم «زیّ طلبگی» از جمله اصطلاحاتی است که در فضای حوزوی بسیار رایج است. هرچند تعبیر «زیّ» در لغت بهمعنای هیئت و ظاهر است، اما آنچه تحت عنوان «زیّ طلبگی» در حوزهها مطرح میشود، فراتر از لباس و پوشش است و به نوعی، مجموعهای از سبک زندگی، منش اخلاقی، جهتگیری فکری و حتی نحوۀ تعامل اجتماعی را شامل میشود.
مسأله اما اینجاست که این اصطلاح، با وجود کاربرد وسیعش، از معیارهای روشنی برخوردار نیست. گاهی زیّ طلبگی به سادهزیستی تقلیل داده میشود، گاهی به سکوت و کنارهگیری، گاهی به لباس خاص یا شکل سخن گفتن، و گاهی به نوعی بیتکلفی یا مردمیبودن. هر عالمی، بنابر تجربه، ذوق یا مشاهدات شخصیاش، برداشتی خاص از این تعبیر دارد؛ و همین امر موجب شده که تصویر واحد و راهگشایی از «طلبۀ مطلوب» در ذهنها شکل نگیرد.
در چنین فضایی، یکی از آفتهای جدی، سطحینگری و تنگنظری در برخورد با طلاب است. گاه دیده میشود که بهمحض آنکه طلبهای لباسی نو میپوشد، ساعتی به دست میبندد، یا اندکی به آراستگی ظاهر خود میپردازد، متهم به دنیاگرایی میشود. حال آنکه چه بسیار علمای بزرگی که در عین سادهزیستی، اهل نظم، آراستگی و وقار در ظاهر بودند؛ و در مقابل، چه بسیار کسانی که با پوششی زاهدانه، گرفتار جاهطلبیهای پنهان بودند.
آیتالله خامنهای ـ که خود از مصادیق بارز زیّ طلبگی در سلوک علمی، سیاسی و اجتماعیاند ـ در دوران جوانیشان، صرفاً بهخاطر بستن ساعت مچی یا بیرون گذاشتن مو از زیر عمامه، مورد نقد برخی افراد ظاهرنگر قرار میگرفتند. در حالیکه آنچه در ایشان برجسته است، نه ظواهر، بلکه روح مجاهدت، استقلال فکری، تهذیب نفس، و حضور مؤثر در متن جامعه است. این تفاوتِ مهم، همان چیزیست که نگاههای ظاهرگرا از آن غافلاند.
باید دقت کرد که وقتی «ظاهر» جای «باطن» را بگیرد، و نمادها جای معناها بنشینند، دیگر تمایز میان عالم ربانی و متظاهری که لباس روحانیت را بهعنوان نقاب بر چهره دارد، دشوار میشود.
طلبه باید «هویت» داشته باشد، نه صرفاً «ظاهر». باید «روحانیت» در او نمایان باشد، نه فقط «لباس روحانیت». باید با مردم زندگی کند، اما در سطح آنها نماند؛ باید برای مردم باشد، اما از خواستهای آنی مردم نلغزد. این است آن «زیّ» اصیل و ریشهدار.
با نگاهی به سیره پیشوایان دین، خصوصاً اهلبیت (علیهمالسلام) و علمای بزرگ شیعه، میتوان دریافت که «زیّ طلبگی» بیش از آنکه یک قالب خشک باشد، یک روح زنده است؛ روحی که حقیقتطلبی، تواضع، وارستگی از دنیا، و جهاد علمی و اجتماعی در آن موج میزند. اینها شاخصههاییاند که نه به لباس محدودند و نه به رفتارهای نمادین.
امروز، بیش از هر زمان دیگر، نیازمند بازتعریف این مفهومیم؛ نه از سر تجددگرایی یا شکستن مرزها، بلکه برای بازگشت به اصالت. چرا که بیمعنا شدن مفاهیم اصیل، نخستین گام به حاشیه رفتن نهادهای اصیل است.
@ramezanali_com
❤3👏3👍1
سهم نادیدهگرفتهشدهٔ آیتالله خامنهای در بازیابی و بازسازی تفکر اسلامی معاصر
در مسیر فهم عمیقتر مبانی نظری اسلام و نسبت آن با مسائل انسان معاصر، مراجعه به آراء اندیشمندانی چون شهید مطهری، آیتالله مصباحیزدی و دیگر متفکران برجسته نیمقرن اخیر، امری رایج و در عین حال موجه است. این رجوع، ریشه در جامعیت علمی، صداقت فکری و دغدغهمندی آنان در پاسخ به پرسشهای بنیادین دوران مدرن دارد. آنان کوشیدهاند آموزههای وحیانی را با زبانی عقلپسند و متناسب با اقتضائات روز، بازخوانی و بازآفرینی کنند.
با اینحال، در میان چهرههای مؤثر معاصر، شخصیتی حضور دارد که علیرغم برخورداری از سرمایهای کمنظیر در عرصه اندیشه دینی، کمتر از این زاویه مورد توجه قرار گرفته است: آیتالله خامنهای. موقعیت رهبری ایشان در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی، بیتردید باعث تمرکز افکار عمومی بر مواضع اجرایی و حکمرانیشان شده و در نتیجه، وجوه نظری و معرفتی این شخصیت در حاشیه مانده است.
بخش مهمی از تأملات فکری، تحلیلهای اجتماعی، و قرائتهای تاریخی ایشان از مقولات اسلام، سنت و مدرنیته، در پردهای از غفلت یا پیشداوری پنهان ماندهاند؛ گویی مسئولیت سیاسی، مجوزی برای تقلیل این چهره به یک کنشگر صرفاً اجرایی صادر کرده است. این در حالیاست که آثار مکتوب و گفتاری ایشان، حکایت از اندیشهمندی آشنا با سنت اسلامی و ژرفاندیش در باب تحولات جهان معاصر دارد؛ شخصیتی که توانسته است نسبتهای پیچیده میان هویت اسلامی، تاریخ مدرن و ضرورت بازسازی فکری را در سطحی راهبردی صورتبندی کند.
در این آثار، ما با منظومهای فکری مواجهیم که تلاش دارد نسبتهای تازهای میان هویت دینی، مقتضیات جهان مدرن، مفاهیم بنیادین اسلامی، و الزامات تمدنسازی اسلامی برقرار کند؛ منظومهای که نه صرفاً در مقام تحلیل، بلکه در مقام راهبری و کنش تاریخی نیز آزموده شده است.
از این منظر، بازخوانی علمی و منظّمِ این میراث، نه از سر تعهد سیاسی، بلکه بهعنوان ضرورتی معرفتی برای فهم بنیانهای ایدئولوژیک و فرهنگی جمهوری اسلامی و نیز بازیابی عقلانیتی دینی در مواجهه با سنت و مدرنیته اهمیت مییابد.
این گنجینهٔ مغفول که در حجاب سیاست مانده، سزاوار آن است که در فضای علمی و روشنفکری کشور، بهعنوان یکی از منابع قابل اعتنا در تفکر اسلامی معاصر، مورد تأمل، نقد و بازخوانی روشمند قرار گیرد.
@ramezanali_com
در مسیر فهم عمیقتر مبانی نظری اسلام و نسبت آن با مسائل انسان معاصر، مراجعه به آراء اندیشمندانی چون شهید مطهری، آیتالله مصباحیزدی و دیگر متفکران برجسته نیمقرن اخیر، امری رایج و در عین حال موجه است. این رجوع، ریشه در جامعیت علمی، صداقت فکری و دغدغهمندی آنان در پاسخ به پرسشهای بنیادین دوران مدرن دارد. آنان کوشیدهاند آموزههای وحیانی را با زبانی عقلپسند و متناسب با اقتضائات روز، بازخوانی و بازآفرینی کنند.
با اینحال، در میان چهرههای مؤثر معاصر، شخصیتی حضور دارد که علیرغم برخورداری از سرمایهای کمنظیر در عرصه اندیشه دینی، کمتر از این زاویه مورد توجه قرار گرفته است: آیتالله خامنهای. موقعیت رهبری ایشان در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی، بیتردید باعث تمرکز افکار عمومی بر مواضع اجرایی و حکمرانیشان شده و در نتیجه، وجوه نظری و معرفتی این شخصیت در حاشیه مانده است.
بخش مهمی از تأملات فکری، تحلیلهای اجتماعی، و قرائتهای تاریخی ایشان از مقولات اسلام، سنت و مدرنیته، در پردهای از غفلت یا پیشداوری پنهان ماندهاند؛ گویی مسئولیت سیاسی، مجوزی برای تقلیل این چهره به یک کنشگر صرفاً اجرایی صادر کرده است. این در حالیاست که آثار مکتوب و گفتاری ایشان، حکایت از اندیشهمندی آشنا با سنت اسلامی و ژرفاندیش در باب تحولات جهان معاصر دارد؛ شخصیتی که توانسته است نسبتهای پیچیده میان هویت اسلامی، تاریخ مدرن و ضرورت بازسازی فکری را در سطحی راهبردی صورتبندی کند.
در این آثار، ما با منظومهای فکری مواجهیم که تلاش دارد نسبتهای تازهای میان هویت دینی، مقتضیات جهان مدرن، مفاهیم بنیادین اسلامی، و الزامات تمدنسازی اسلامی برقرار کند؛ منظومهای که نه صرفاً در مقام تحلیل، بلکه در مقام راهبری و کنش تاریخی نیز آزموده شده است.
از این منظر، بازخوانی علمی و منظّمِ این میراث، نه از سر تعهد سیاسی، بلکه بهعنوان ضرورتی معرفتی برای فهم بنیانهای ایدئولوژیک و فرهنگی جمهوری اسلامی و نیز بازیابی عقلانیتی دینی در مواجهه با سنت و مدرنیته اهمیت مییابد.
این گنجینهٔ مغفول که در حجاب سیاست مانده، سزاوار آن است که در فضای علمی و روشنفکری کشور، بهعنوان یکی از منابع قابل اعتنا در تفکر اسلامی معاصر، مورد تأمل، نقد و بازخوانی روشمند قرار گیرد.
@ramezanali_com
❤7👍1
Forwarded from سَبع المَثانی
دریغا بر راه سالک مقامی باشد که چون بدان مقام رسد بداند که همهٔ قرآن در بای بسم الله است و همهٔ موجودات در نقطهٔ بای بسم الله بیند.
عین القضاة همدانی
تمهیدات ، صفحه ۱۲۷
@hou786
عین القضاة همدانی
تمهیدات ، صفحه ۱۲۷
@hou786
❤2
مستند «آقا رضی»
مستند «آقا رضی»، ساختهٔ سید طاهر سیاح، کوششی آرام، بیادعا و متعهدانه برای روایت زندگی یکی از علمای ریشهدار تهران معاصر است: آیتالله سید رضی شیرازی (۱۳۰۶ – ۱۴۰۰).
او که نسبش به میرزای شیرازی بزرگ میرسد، استاد فلسفه بود و از چهرههایی که نهتنها در تدریس و تفکر، که در اخلاق و زیست روزمرهاش، آراستگی و صداقت دیده میشد.
این مستند، با تمرکز بر گفتوگوهای خانوادگی و نقلهای محدود شاگردان، بیش از آنکه بخواهد در ستایش شخصیت باشد، در پی ترسیم زیستی است که پر از طمأنینه و پرهیز از خودنماییست. این پرهیز از جلوهفروشی، هم در سوژهی فیلم هست، هم در ساختار و زبان تصویری مستند.
از منظر محتوایی، مستند «آقا رضی» به یادمان میآورد که روحانیت، صرفاً در نهادهای رسمی یا سطوح رسانهای چهره نمیسازد؛ بلکه در سکوت حجرهها، در رفتار با خانواده، در کلاسهای بیدوربین، و در سالها مجاورت صبورانه با مردم، شکل میگیرد.
از منظر فنی، مستند با سادگی پیش میرود؛ بدون قاببندیهای خلاقانه یا تدوینهای پیچیده. همین نکته هم نقطهٔ قوت است و هم نقطهٔ قابلبحث: آیا سادگی فرم، به روح سوژه وفادار مانده، یا فرصتهایی برای تأثیرگذاری بیشتر از دست رفته؟ اینجا سلیقهها میتواند متفاوت باشد، اما یک نکته روشن است: این مستند، خودش را پشت صدا و نور و افکت پنهان نمیکند؛ چون به راستی هم «آقا رضی» چنین بود.
این فیلم در سال ۱۴۰۳ موفق به دریافت جایزه بهترین مستند جشنواره دینی اشراق شد؛ و این، گواهی است بر آنکه گاهی در دل روایتهای آرام و بیهیاهو، حقیقتهایی نهفته است که باید دیده شوند.
@ramezanali_com
آدرس در آپارات:
https://www.aparat.com/v/yqj5u60
آدرس در یوتیوب:
https://youtu.be/Xb_WSkcQng4?si=2Cv5hmjzJQKTccWr
مستند «آقا رضی»، ساختهٔ سید طاهر سیاح، کوششی آرام، بیادعا و متعهدانه برای روایت زندگی یکی از علمای ریشهدار تهران معاصر است: آیتالله سید رضی شیرازی (۱۳۰۶ – ۱۴۰۰).
او که نسبش به میرزای شیرازی بزرگ میرسد، استاد فلسفه بود و از چهرههایی که نهتنها در تدریس و تفکر، که در اخلاق و زیست روزمرهاش، آراستگی و صداقت دیده میشد.
این مستند، با تمرکز بر گفتوگوهای خانوادگی و نقلهای محدود شاگردان، بیش از آنکه بخواهد در ستایش شخصیت باشد، در پی ترسیم زیستی است که پر از طمأنینه و پرهیز از خودنماییست. این پرهیز از جلوهفروشی، هم در سوژهی فیلم هست، هم در ساختار و زبان تصویری مستند.
از منظر محتوایی، مستند «آقا رضی» به یادمان میآورد که روحانیت، صرفاً در نهادهای رسمی یا سطوح رسانهای چهره نمیسازد؛ بلکه در سکوت حجرهها، در رفتار با خانواده، در کلاسهای بیدوربین، و در سالها مجاورت صبورانه با مردم، شکل میگیرد.
از منظر فنی، مستند با سادگی پیش میرود؛ بدون قاببندیهای خلاقانه یا تدوینهای پیچیده. همین نکته هم نقطهٔ قوت است و هم نقطهٔ قابلبحث: آیا سادگی فرم، به روح سوژه وفادار مانده، یا فرصتهایی برای تأثیرگذاری بیشتر از دست رفته؟ اینجا سلیقهها میتواند متفاوت باشد، اما یک نکته روشن است: این مستند، خودش را پشت صدا و نور و افکت پنهان نمیکند؛ چون به راستی هم «آقا رضی» چنین بود.
این فیلم در سال ۱۴۰۳ موفق به دریافت جایزه بهترین مستند جشنواره دینی اشراق شد؛ و این، گواهی است بر آنکه گاهی در دل روایتهای آرام و بیهیاهو، حقیقتهایی نهفته است که باید دیده شوند.
@ramezanali_com
آدرس در آپارات:
https://www.aparat.com/v/yqj5u60
آدرس در یوتیوب:
https://youtu.be/Xb_WSkcQng4?si=2Cv5hmjzJQKTccWr
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
مستند «آقا رضی»
آیتالله سید رضی شیرازی(۱۳۰۶ – ۱۴۰۰)، روحانی شیعه، مجتهد، استاد فلسفه و از علمای فقید تهران و نبیره میرزای شیرازی بزرگ بود. مستند آقارضی، حاصل گفتگو با خانواده، و تعداد محدودی از شاگردان و نزدیکان وی بوده و یک سال پس از وفات ایشان ساخته شده است. این فیلم…
Forwarded from دانشطلب
هر آشغالی را نخوانید
هیچ کتابی از هیچ کس که کردار افراطی یا نوسانی دارد نخوانید. زمانی در توییتر این را درباره مهدی نصیری گفتم و یکی از کاربران ولایتمدار که مجری صداوسیما شده تمسخر کرد که دانشطلب بدون خواندن کتابها دربارهشان نظر میدهد. عین همین واکنش را یکی از کارمندان امیرکبیر نشان داد وقتی گفتم خاطرات جان بولتون قطعا آشغال است و ترجمه شدنش توسط چند انتشارات به صورت همزمان، عطشِ سودجویی و حماقت در بازار نشر را نشان میدهد.
برای اینکه بفهمید کسی فکر سالمی دارد یا نه لازم نیست وقت بگذارید و همه کتابهایش را بخوانید! یکی دو مقاله یا مصاحبه تلویزیونی هم میتواند نشان بدهد با چه شخصیتی طرف هستید مگر اینکه به «اسنوبیسم» مبتلا باشید. اسنوبیسم بیماری جدی گرفتن هر چیزی است که شکلِ روشنفکرانه دارد، معمولا هم بچه درسخوانها را مبتلا میکند. این مرض در نقطه مقابلِ لمپنیسم میایستد، نوعی افراط در فرهیختگی است و مرعوب شدن در برابر ظواهر.
آن مجری زمانی نصیری را استاد خطاب میکرد و میگفت بخشی از ساختار ذهنیاش را مدیون او است. صد حیف که بنده نمیتوانم چنان ذهنی را به شایستگی توصیف کنم. آن کاربر دیگر هم انتقادِ بیتعارف را نمیپذیرفت و خندیدن به اینکه پادشاه لخت است برایش معانی زشتی را تداعی میکرد، در این حد که کودکی زباندراز جرأت کرده درباره موجودات برتر نظر بدهد. فقط اگر ترجمه امثال او از یاوههای بولتون را بخریم و بخوانیم میشویم: باسواد، آگاه.
کتاب را معمولا بیرون میدهند تا پول دربیاورند یا مشهور شوند نه اینکه خدمتی به شما بکنند. شمارِ بسیار اندکی از کتابها هستند که با هدفِ متفاوتی نوشته میشوند. عمر ما هم محدود است و در همین بازه کوتاه وقت زیادی ازمان تلف میشود پس باید یاد بگیریم کتابِ بد را قبل از خواندن تشخیص بدهیم. به عنوان کسی که بخشی از عمرش را با کتابهای بیخود هدر داده و بارها مجبور شدهام یاوه بخوانم میگویم: تا ناچار نشدهاید هیچ چیز جز شاهکار نخوانید.
وقتی میخواهید کتاب انتخاب کنید حواستان باشد از کوزه همان برون تراود که در اوست. اول به اسم نویسنده و مولف نگاه کنید و این اندرز که «انظر الی ماقال» را بگذارید در موضع حقطلبی، یعنی جایی که قرار است داوری کنید نه جایی که میخواهید بدانید و یاد بگیرید. همانطور که به خبرِ فاسق نباید اعتنا کرد به گفتهها و نوشتههای کسی که افراط یا تفریط دارد هم نباید وقعی گذاشت. قدر زندگیتان را بدانید و فکر نکنید کتاب خواندن خیلی کار خوبی است.
@daneshtalab1
هیچ کتابی از هیچ کس که کردار افراطی یا نوسانی دارد نخوانید. زمانی در توییتر این را درباره مهدی نصیری گفتم و یکی از کاربران ولایتمدار که مجری صداوسیما شده تمسخر کرد که دانشطلب بدون خواندن کتابها دربارهشان نظر میدهد. عین همین واکنش را یکی از کارمندان امیرکبیر نشان داد وقتی گفتم خاطرات جان بولتون قطعا آشغال است و ترجمه شدنش توسط چند انتشارات به صورت همزمان، عطشِ سودجویی و حماقت در بازار نشر را نشان میدهد.
برای اینکه بفهمید کسی فکر سالمی دارد یا نه لازم نیست وقت بگذارید و همه کتابهایش را بخوانید! یکی دو مقاله یا مصاحبه تلویزیونی هم میتواند نشان بدهد با چه شخصیتی طرف هستید مگر اینکه به «اسنوبیسم» مبتلا باشید. اسنوبیسم بیماری جدی گرفتن هر چیزی است که شکلِ روشنفکرانه دارد، معمولا هم بچه درسخوانها را مبتلا میکند. این مرض در نقطه مقابلِ لمپنیسم میایستد، نوعی افراط در فرهیختگی است و مرعوب شدن در برابر ظواهر.
آن مجری زمانی نصیری را استاد خطاب میکرد و میگفت بخشی از ساختار ذهنیاش را مدیون او است. صد حیف که بنده نمیتوانم چنان ذهنی را به شایستگی توصیف کنم. آن کاربر دیگر هم انتقادِ بیتعارف را نمیپذیرفت و خندیدن به اینکه پادشاه لخت است برایش معانی زشتی را تداعی میکرد، در این حد که کودکی زباندراز جرأت کرده درباره موجودات برتر نظر بدهد. فقط اگر ترجمه امثال او از یاوههای بولتون را بخریم و بخوانیم میشویم: باسواد، آگاه.
کتاب را معمولا بیرون میدهند تا پول دربیاورند یا مشهور شوند نه اینکه خدمتی به شما بکنند. شمارِ بسیار اندکی از کتابها هستند که با هدفِ متفاوتی نوشته میشوند. عمر ما هم محدود است و در همین بازه کوتاه وقت زیادی ازمان تلف میشود پس باید یاد بگیریم کتابِ بد را قبل از خواندن تشخیص بدهیم. به عنوان کسی که بخشی از عمرش را با کتابهای بیخود هدر داده و بارها مجبور شدهام یاوه بخوانم میگویم: تا ناچار نشدهاید هیچ چیز جز شاهکار نخوانید.
وقتی میخواهید کتاب انتخاب کنید حواستان باشد از کوزه همان برون تراود که در اوست. اول به اسم نویسنده و مولف نگاه کنید و این اندرز که «انظر الی ماقال» را بگذارید در موضع حقطلبی، یعنی جایی که قرار است داوری کنید نه جایی که میخواهید بدانید و یاد بگیرید. همانطور که به خبرِ فاسق نباید اعتنا کرد به گفتهها و نوشتههای کسی که افراط یا تفریط دارد هم نباید وقعی گذاشت. قدر زندگیتان را بدانید و فکر نکنید کتاب خواندن خیلی کار خوبی است.
@daneshtalab1
👍8👎2