بیا از ظاهرِ هر آیه رو کن سوی تأویلش
که معشوق است و مستوری، که قرآن است و تمثیلش
تلاوت کردهای آیا ز قرآن آیهای یا نه؟
نه مثل آنکه بیاندیشه میخواند به ترتیلش
اگر قفل از دلت بگشاید آن مفتاحِ غیب الغیب
هویدا میشود بر لوح دل اسرار تنزیلش
تدبّر در کتاب حق کلید هر در قفل است
چه دلهایی که نگشودهست با هر قال و هر قیلش!
تلاوت بی تدبّر مثل این تعبیر میماند:
که عیسی را رها سازی و دل بازی به انجیلش
اگر از ظاهرِ قرآن به بطنش راه یابد دل
نبیند در همه آیات جز تکریم و تجلیلش
به تکریم و به تجلیل چه این قرآن فرود آمد؟
چه بود آن معنیِ والا که از پی رفت جبریلش؟
چه بود از بعثت پیغمبران مقصود ربّ الوحی؟
چه بود آن یک خبر؟ آن مُجمَلِ محتاجِ تفصیلش؟
همه آوازهها از کیست؟ آن اطنابِ موجَز کیست؟
سخن را بیش از این دیگر نیارایم به تطویلش؛
علی بن ابی طالب، امیرالمؤمنین حیدر
که ذات لایزالی بر دو عالم داده تفضیلش
به یُمن مرتضیٰ بر ما خدا اتمام نعمت کرد
که ناقص بود اسلام و ولایت کرد تکمیلش
پیمبر گفت بر حبّ علی افلاک میچرخد
بلیغان لب فرو بستند از این حُسنِ تعلیلش
فلک تا روز محشر میکند تسبیح و تحمیدش
ملک میگوید از روز ازل تکبیر و تهلیلش
جهانداری که بی اذنش نیفتد برگی از شاخش
بُتی که بی اشاراتش نریزد سرمه از میلش
شهنشهایی که دربارش مَطاف نُه فلک باشد
به طاق عرش اعظم میرسد انوار قندیلش
به صدها شوق، طوق بندگی در گردن اندازند
بسی طالوت و داوود و سلیمان و سموئیلش
اگر فیض علی جاری نبودی در کف موسیٰ
کدامین دست میدادی نجات از ورطهٔ نیلش؟
الا یا ایّها السّاقی شرابی تلخ میخواهم
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و اباطیلش
به قربان نویدِ «مَنْ یَمُتْ» امّا علی جانم؛
تفاوت میکند بر دوستان تأخیر و تعجیلش
تو آن آب گوارایی که دور افتاد از جانها
تو آن چاهی که دلخشکیدگان کردند تعطیلش
تویی آن علمِ لا یُعْلَم؛ تو آن فیضی که در عالم
نصیب هرکس و ناکس نشد توفیق تحصیلش
هر آنکس مُنْکِر حقّ تو شد، در عالم بالا
نمیخوانند انسانش، نمیگیرند تحویلش
دو عالم دستشان بر خاک پایت هم نخواهد خورد
چه میگویند؟ کِی شأن تو را دادند تقلیلش؟
تویی مولود بیت الله و صاحبخانهای بیشک
همان خانه که روزی پاسبانی کرد ابابیلش
سپاهی از یمن میتاخت رو در روی آن خانه
تو بودی آنکه میکردی پذیرایی به سجّیلش
به سوی مُولِدَت نه از پی تخریب میرفتند
به قربان تو میرفت ابرهه با لشکر فیلش
بنازم کیمیای عشق شاهنشاه عالم را
که تا در دل بدی آمد به نیکی کرد تبدیلش
هر آنکس توشهاش حبّ علیّ و آل او باشد
شود اندر صفِ محشر شفیعِ خلقْ زنبیلش
سیّد مهدی طباطبایی
که معشوق است و مستوری، که قرآن است و تمثیلش
تلاوت کردهای آیا ز قرآن آیهای یا نه؟
نه مثل آنکه بیاندیشه میخواند به ترتیلش
اگر قفل از دلت بگشاید آن مفتاحِ غیب الغیب
هویدا میشود بر لوح دل اسرار تنزیلش
تدبّر در کتاب حق کلید هر در قفل است
چه دلهایی که نگشودهست با هر قال و هر قیلش!
تلاوت بی تدبّر مثل این تعبیر میماند:
که عیسی را رها سازی و دل بازی به انجیلش
اگر از ظاهرِ قرآن به بطنش راه یابد دل
نبیند در همه آیات جز تکریم و تجلیلش
به تکریم و به تجلیل چه این قرآن فرود آمد؟
چه بود آن معنیِ والا که از پی رفت جبریلش؟
چه بود از بعثت پیغمبران مقصود ربّ الوحی؟
چه بود آن یک خبر؟ آن مُجمَلِ محتاجِ تفصیلش؟
همه آوازهها از کیست؟ آن اطنابِ موجَز کیست؟
سخن را بیش از این دیگر نیارایم به تطویلش؛
علی بن ابی طالب، امیرالمؤمنین حیدر
که ذات لایزالی بر دو عالم داده تفضیلش
به یُمن مرتضیٰ بر ما خدا اتمام نعمت کرد
که ناقص بود اسلام و ولایت کرد تکمیلش
پیمبر گفت بر حبّ علی افلاک میچرخد
بلیغان لب فرو بستند از این حُسنِ تعلیلش
فلک تا روز محشر میکند تسبیح و تحمیدش
ملک میگوید از روز ازل تکبیر و تهلیلش
جهانداری که بی اذنش نیفتد برگی از شاخش
بُتی که بی اشاراتش نریزد سرمه از میلش
شهنشهایی که دربارش مَطاف نُه فلک باشد
به طاق عرش اعظم میرسد انوار قندیلش
به صدها شوق، طوق بندگی در گردن اندازند
بسی طالوت و داوود و سلیمان و سموئیلش
اگر فیض علی جاری نبودی در کف موسیٰ
کدامین دست میدادی نجات از ورطهٔ نیلش؟
الا یا ایّها السّاقی شرابی تلخ میخواهم
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و اباطیلش
به قربان نویدِ «مَنْ یَمُتْ» امّا علی جانم؛
تفاوت میکند بر دوستان تأخیر و تعجیلش
تو آن آب گوارایی که دور افتاد از جانها
تو آن چاهی که دلخشکیدگان کردند تعطیلش
تویی آن علمِ لا یُعْلَم؛ تو آن فیضی که در عالم
نصیب هرکس و ناکس نشد توفیق تحصیلش
هر آنکس مُنْکِر حقّ تو شد، در عالم بالا
نمیخوانند انسانش، نمیگیرند تحویلش
دو عالم دستشان بر خاک پایت هم نخواهد خورد
چه میگویند؟ کِی شأن تو را دادند تقلیلش؟
تویی مولود بیت الله و صاحبخانهای بیشک
همان خانه که روزی پاسبانی کرد ابابیلش
سپاهی از یمن میتاخت رو در روی آن خانه
تو بودی آنکه میکردی پذیرایی به سجّیلش
به سوی مُولِدَت نه از پی تخریب میرفتند
به قربان تو میرفت ابرهه با لشکر فیلش
بنازم کیمیای عشق شاهنشاه عالم را
که تا در دل بدی آمد به نیکی کرد تبدیلش
هر آنکس توشهاش حبّ علیّ و آل او باشد
شود اندر صفِ محشر شفیعِ خلقْ زنبیلش
سیّد مهدی طباطبایی
از بازی قدرت تا انتخاب آگاهانه؛ سه سال زمان در جستجوی راهی برای «مردم» شدن
پزشکیان کاری را از پیش نمیبرد. او که نه میدانست و نه میداند چه باید کرد و هیچ دکترین و راهبردی برای پیشبرد جمهوری اسلامی در داخل و خارج ندارد، دورِ دومی نخواهد داشت. او ناتوان بوده و اصولا نمیتواند. عجیب نیست البته که نظام انتخاباتی که اینچنین برای سرنوشت ملتی سترگ، تصمیمسازی کرده است.
مسئله البته فقط مسعود پزشکیان نیست. اما دو انتخابات گذشتهٔ ریاست جمهوری، عرصه را آنقدر شفاف کرده است که ما جز با تصمیمهای سخت نمیتوانیم راهی به نور بجوییم.
ما یعنی مردم، ما یعنی کسی که این خاک برایش چنان ارزشمند است که چپ و راست و اصلاحطلب و عدالتخواه و فلان و بهمان، برایش هیچ و حتی بد فرض میشود. کسانی که چشم به آنسوی این مرزها ندارند و آنقدر شرف دارند که حتی وقتِ عذاب از وضعیت، ترجیح میدهند نان در خون بزنند، اما تلاش کنند تا دست بر زانو گذاشته و بلند شوند.
ماجرای آقای قالیباف در انتخابات گذشته ماجرای مهمیست. با شفافشدن اعمال فشارهای عجیب و غریب برای کنار زدنِ جلیلی با هر توجیهی و علنی شدن و رسمی شدنِ ورود آن سردار عزیز، انتخابات آینده میتواند چهرهٔ متفاوتی داشته باشد. در اینجا البته اینکه چه کسی جلوی قالیباف بوده است اصلا مهم نیست و صرف اینکه مانعی جلوی قالیباف وجود داشته است اهمیت دارد. مانعی که سه برابر او مقبولیت و محبوبیت داشته و دو روز قبل از انتخابات، حامیان قالیباف، برعکس آن را فریاد میکردند.
هر چه، ما سه سال زمان داریم که «مردم» باشیم. امکانِ رأی آزادانه را با تمام محدودیتها فراهم کنیم. آزادی انتخاب و اختیار انتخاب، بدون عملیات روانی در کمپینهای انتخاباتی. بدون نقل قولهای شبههناک از رهبری در تأیید فلان نامزد و نقلِ حضور فلان سردار مقاومت برای ساماندهی سیاست داخلی و نامهٔ امضاشدهٔ عرفا و فضلا و اساتید اخلاق برای اینکه حجت را تمام کنند. آنچه خمینیِ کبیر میخواست و میگفت و آنچه که سالهاست آیتالله خامنهای تلاش کرده است، رشد و انتخاب واقعی مردم بوده است. چیزی که اصولگرایانِ بیاصل و اصلاحطلبانِ غیراصل، با بازیهای تبلیغاتی و مغزشوییهایشان از مردم، نخواستهاند رخ دهد. بازی قدرت برایشان مهمتر از رشد مردم بوده است. آنقدر مهم که حاضرند عکس از رأی رهبری را بر خلاف نظر همیشهبیانشدهشان منتشر کنند و بگویند او به فلان رای داد و هر کس به آن فلانیِ روی خوش نشان نداده است، ضد رهبریست.
https://ramezanali.com/1653/
@ramezanali_com
پزشکیان کاری را از پیش نمیبرد. او که نه میدانست و نه میداند چه باید کرد و هیچ دکترین و راهبردی برای پیشبرد جمهوری اسلامی در داخل و خارج ندارد، دورِ دومی نخواهد داشت. او ناتوان بوده و اصولا نمیتواند. عجیب نیست البته که نظام انتخاباتی که اینچنین برای سرنوشت ملتی سترگ، تصمیمسازی کرده است.
مسئله البته فقط مسعود پزشکیان نیست. اما دو انتخابات گذشتهٔ ریاست جمهوری، عرصه را آنقدر شفاف کرده است که ما جز با تصمیمهای سخت نمیتوانیم راهی به نور بجوییم.
ما یعنی مردم، ما یعنی کسی که این خاک برایش چنان ارزشمند است که چپ و راست و اصلاحطلب و عدالتخواه و فلان و بهمان، برایش هیچ و حتی بد فرض میشود. کسانی که چشم به آنسوی این مرزها ندارند و آنقدر شرف دارند که حتی وقتِ عذاب از وضعیت، ترجیح میدهند نان در خون بزنند، اما تلاش کنند تا دست بر زانو گذاشته و بلند شوند.
ماجرای آقای قالیباف در انتخابات گذشته ماجرای مهمیست. با شفافشدن اعمال فشارهای عجیب و غریب برای کنار زدنِ جلیلی با هر توجیهی و علنی شدن و رسمی شدنِ ورود آن سردار عزیز، انتخابات آینده میتواند چهرهٔ متفاوتی داشته باشد. در اینجا البته اینکه چه کسی جلوی قالیباف بوده است اصلا مهم نیست و صرف اینکه مانعی جلوی قالیباف وجود داشته است اهمیت دارد. مانعی که سه برابر او مقبولیت و محبوبیت داشته و دو روز قبل از انتخابات، حامیان قالیباف، برعکس آن را فریاد میکردند.
هر چه، ما سه سال زمان داریم که «مردم» باشیم. امکانِ رأی آزادانه را با تمام محدودیتها فراهم کنیم. آزادی انتخاب و اختیار انتخاب، بدون عملیات روانی در کمپینهای انتخاباتی. بدون نقل قولهای شبههناک از رهبری در تأیید فلان نامزد و نقلِ حضور فلان سردار مقاومت برای ساماندهی سیاست داخلی و نامهٔ امضاشدهٔ عرفا و فضلا و اساتید اخلاق برای اینکه حجت را تمام کنند. آنچه خمینیِ کبیر میخواست و میگفت و آنچه که سالهاست آیتالله خامنهای تلاش کرده است، رشد و انتخاب واقعی مردم بوده است. چیزی که اصولگرایانِ بیاصل و اصلاحطلبانِ غیراصل، با بازیهای تبلیغاتی و مغزشوییهایشان از مردم، نخواستهاند رخ دهد. بازی قدرت برایشان مهمتر از رشد مردم بوده است. آنقدر مهم که حاضرند عکس از رأی رهبری را بر خلاف نظر همیشهبیانشدهشان منتشر کنند و بگویند او به فلان رای داد و هر کس به آن فلانیِ روی خوش نشان نداده است، ضد رهبریست.
https://ramezanali.com/1653/
@ramezanali_com
هابیل
از بازی قدرت تا انتخاب آگاهانه؛ سه سال زمان در جستجوی راهی برای «مردم» شدن
پزشکیان کاری را از پیش نمیبرد. اون که نه میدانست و نه میداند چه باید کرد و هیچ دکترین و راهبردی برای پیشبرد جمهوری اسلامی در داخل و خارج ندارد، دورِ دومی نخواهد داشت. او ناتوان بوده و اصولا نمیتواند. عجیب نیست البته که نظام انتخاباتی که اینچنین برای…
👍2
وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاَّ هُوَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ في ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاَّ في كِتابٍ مُبينٍ؛
كليدهاى غيب، تنها نزد اوست؛
و جز او، كسى آنها را نمىداند.
او آنچه را در خشكى و درياست مىداند؛
هيچ برگى [از درختى] نمىافتد، مگر اينكه از آن آگاه است؛
و هيچ دانهاى در تاريكيهاى زمين، و هيچتر و خشكى وجود ندارد، جز اينكه در كتابى آشكار (در كتاب علم خدا) ثبت است.
سوره انعام؛ ۵۹
كليدهاى غيب، تنها نزد اوست؛
و جز او، كسى آنها را نمىداند.
او آنچه را در خشكى و درياست مىداند؛
هيچ برگى [از درختى] نمىافتد، مگر اينكه از آن آگاه است؛
و هيچ دانهاى در تاريكيهاى زمين، و هيچتر و خشكى وجود ندارد، جز اينكه در كتابى آشكار (در كتاب علم خدا) ثبت است.
سوره انعام؛ ۵۹
عارف، جز به جمعش بین دو ضد شناخته نمیشود، پس او تمامش حق است، چنان که ابوسعید خراز گفت.
یعنی هنگامی که به او گفتند: خدای را به چه شناختی؟
گفت: به جمعش بین دو ضد، چون او شاهدِ جمع آن دو، در نفسش بود، و میدانست که بر صورت و سمع اوست و میگفت:
«هوالاول و الآخر والظاهر والباطن... حدید/۳»
ابن عربی
فتوحات مکیه، باب ۲۱۹
یعنی هنگامی که به او گفتند: خدای را به چه شناختی؟
گفت: به جمعش بین دو ضد، چون او شاهدِ جمع آن دو، در نفسش بود، و میدانست که بر صورت و سمع اوست و میگفت:
«هوالاول و الآخر والظاهر والباطن... حدید/۳»
ابن عربی
فتوحات مکیه، باب ۲۱۹
❤1
چه گلی دوست داری؟
قاصدک؟
باشه. چرا؟
چون آزادند، وحشیاند، و نمیتونی اونا رو بخری
I Origins
قاصدک؟
باشه. چرا؟
چون آزادند، وحشیاند، و نمیتونی اونا رو بخری
I Origins
❤2
دوستان را در دل رنجها باشد که آن به هیچ دارویی خوش نشود، نه به خفتن نه به گشتن و نه به خوردن؛ الّا به دیدار دوست که لِقاء الْخَلِیْلِ شِفَاءُ العَلیْلِ.
تا حدّی که اگر منافقی میان مؤمنان بنشیند از تأثیر ایشان آن لحظه مؤمن میشود.
کقوله تعالی وَاِذَا لَقُواالذِّیْنَ آمَنُوْا قَالُوْا آمَناّ فَکَیفَ که مؤمن با مؤمن بنشیند چون در منافق این عمل میکند بنگر که در مؤمن چه منفعتها کند.
فیه ما فیه؛ فصل ۶٢
تا حدّی که اگر منافقی میان مؤمنان بنشیند از تأثیر ایشان آن لحظه مؤمن میشود.
کقوله تعالی وَاِذَا لَقُواالذِّیْنَ آمَنُوْا قَالُوْا آمَناّ فَکَیفَ که مؤمن با مؤمن بنشیند چون در منافق این عمل میکند بنگر که در مؤمن چه منفعتها کند.
فیه ما فیه؛ فصل ۶٢
❤3❤🔥1👍1
مطلبِ سادهٔ: ما از آسمان نیامدیم و مثل دیگران خطا میکنیم
یک چیزی هست که آدم هرچه جلوتر میرود، بیشتر متوجهش میشود. مثلاً در سیزدهسالگی، در کارنامهای که همهٔ نمرههایش بالای هفده است، یکهو نمرهٔ یکی از درسها میشود ۱۳ و تو با یک شوک مواجه میشوی.
در شانزدهسالگی باید رشتهٔ درسیات را انتخاب کنی، و خیلی وقتها کورمالکورمال جلو میروی. دمِ کنکور تازه میفهمی شاید علاقهات جای دیگری بوده. حالا ماندهای وسط یک بحران: یا باید همین مسیر را به جایی برسانی، یا همهچیز را عوض کنی و بریزی بههم.
این میشود بحران آن سالهای نوجوانیات.
در خانهٔ ما کتاب زیاد نبود. اگر همه را جمع میکردی، شاید به بیست جلد هم نمیرسید. یک دوره اصول و فروع کافی، چند جلد دربارهٔ جنگ و دفاع مقدس، چند کتاب از شهید دستغیب و چند کتاب پراکندهٔ دیگر. و نمیدانم از کجا هم آمده بودند. کسی هم نمیخواندشان.
همینها منبع دمدست من بودند برای اینکه چیزی بخوانم و ببینم و یاد بگیرم. کتابها هم خسته و تکیده، یا گاهی با شیرازههایی درهمشده.
مسجد محلمان هم مثل کتابخانهمان، پای منبر اخلاقی و معرفتی رفتن برایمان محدود بود. تازه بیشتر آن محتواها هم شبیه هم بود: نباید دروغ بگوییم، نباید غیبت کنیم، نباید اهل فلان و بهمان باشیم، نماز ستون دین است، روزه باعث فلان میشود و …
اما ما دنبال یک چیز دیگر بودیم. یک چیز خفنتر. چیزی که معجزه کند. ما را یکهو از حضیض ذلت بکشد به عرش اعلی. ذکری، وردی، شاگردیِ فلان استاد، یا چیزی که مثل عصای موسی بکوبی به زندگیات و ناگهان راه باز شود. چیزهایی که هنوز هم نیست.
آن کتابها را ورق میزدم و پای منبرها مینشستم. سنوسالی نداشتم و این برایم عجیب بود که کسی مثلاً در پنجاهسالگی حسادت کند و حسود باشد. آن هم شدید. یا مثلاً کسی در حد افراطی، درگیر غرور و کبر باشد، یا دروغ بگوید و دغل کند در حالی که کارش بدون آنها راه میافتد. گناههای دیگر که أصلا بعید بود به ذهنم و جای خود دارد. فقط غیبت برایم خیلی عجیب نبود. یا زیاد شنیده بودم، یا خودم دچارش بودم.
اگرچه همان موقع هم که غیبت برایم عادی شده بود، احادیثی که دربارهاش میخواندم، عجیب بودند؛ و هنوز هم برایم عجیب و غریباند.
هرچه جلوتر آمدم، دیدم بازی دنیا همان چیزهایی است که در کودکی فکرش را نمیکردیم. همانهایی که پای منبر میشنیدیم و بهنظرمان عجیب میرسید. دروغ و دغل، پولپرستی، کبر، غرور، حسادت، تهمت، غیبت و امثال اینها.
فهمیدم اینها ربطی به سن ندارد. ربطی به تحصیلات ندارد. ربطی به اصالت خانوادگی، نماز و روزه، حتی طلبه بودن یا دقت در حلال و حرام هم ندارد.
مسئله این است که تو انسانی؛ و انسانبودن یعنی در معرض همین چیزها بودن. تو استثنا نیستی که یکهو وسط عالم افتاده باشی و از این گرفتاریها دور بمانی.
حالا چه مستقیم؛ چه بهواسطهٔ بودن در یک جمع؛ تعریف شدن با یک جماعت و زندگی و اشتغال و رفتوآمد با آنها.
همین.
@ramezanali_com
یک چیزی هست که آدم هرچه جلوتر میرود، بیشتر متوجهش میشود. مثلاً در سیزدهسالگی، در کارنامهای که همهٔ نمرههایش بالای هفده است، یکهو نمرهٔ یکی از درسها میشود ۱۳ و تو با یک شوک مواجه میشوی.
در شانزدهسالگی باید رشتهٔ درسیات را انتخاب کنی، و خیلی وقتها کورمالکورمال جلو میروی. دمِ کنکور تازه میفهمی شاید علاقهات جای دیگری بوده. حالا ماندهای وسط یک بحران: یا باید همین مسیر را به جایی برسانی، یا همهچیز را عوض کنی و بریزی بههم.
این میشود بحران آن سالهای نوجوانیات.
در خانهٔ ما کتاب زیاد نبود. اگر همه را جمع میکردی، شاید به بیست جلد هم نمیرسید. یک دوره اصول و فروع کافی، چند جلد دربارهٔ جنگ و دفاع مقدس، چند کتاب از شهید دستغیب و چند کتاب پراکندهٔ دیگر. و نمیدانم از کجا هم آمده بودند. کسی هم نمیخواندشان.
همینها منبع دمدست من بودند برای اینکه چیزی بخوانم و ببینم و یاد بگیرم. کتابها هم خسته و تکیده، یا گاهی با شیرازههایی درهمشده.
مسجد محلمان هم مثل کتابخانهمان، پای منبر اخلاقی و معرفتی رفتن برایمان محدود بود. تازه بیشتر آن محتواها هم شبیه هم بود: نباید دروغ بگوییم، نباید غیبت کنیم، نباید اهل فلان و بهمان باشیم، نماز ستون دین است، روزه باعث فلان میشود و …
اما ما دنبال یک چیز دیگر بودیم. یک چیز خفنتر. چیزی که معجزه کند. ما را یکهو از حضیض ذلت بکشد به عرش اعلی. ذکری، وردی، شاگردیِ فلان استاد، یا چیزی که مثل عصای موسی بکوبی به زندگیات و ناگهان راه باز شود. چیزهایی که هنوز هم نیست.
آن کتابها را ورق میزدم و پای منبرها مینشستم. سنوسالی نداشتم و این برایم عجیب بود که کسی مثلاً در پنجاهسالگی حسادت کند و حسود باشد. آن هم شدید. یا مثلاً کسی در حد افراطی، درگیر غرور و کبر باشد، یا دروغ بگوید و دغل کند در حالی که کارش بدون آنها راه میافتد. گناههای دیگر که أصلا بعید بود به ذهنم و جای خود دارد. فقط غیبت برایم خیلی عجیب نبود. یا زیاد شنیده بودم، یا خودم دچارش بودم.
اگرچه همان موقع هم که غیبت برایم عادی شده بود، احادیثی که دربارهاش میخواندم، عجیب بودند؛ و هنوز هم برایم عجیب و غریباند.
هرچه جلوتر آمدم، دیدم بازی دنیا همان چیزهایی است که در کودکی فکرش را نمیکردیم. همانهایی که پای منبر میشنیدیم و بهنظرمان عجیب میرسید. دروغ و دغل، پولپرستی، کبر، غرور، حسادت، تهمت، غیبت و امثال اینها.
فهمیدم اینها ربطی به سن ندارد. ربطی به تحصیلات ندارد. ربطی به اصالت خانوادگی، نماز و روزه، حتی طلبه بودن یا دقت در حلال و حرام هم ندارد.
مسئله این است که تو انسانی؛ و انسانبودن یعنی در معرض همین چیزها بودن. تو استثنا نیستی که یکهو وسط عالم افتاده باشی و از این گرفتاریها دور بمانی.
حالا چه مستقیم؛ چه بهواسطهٔ بودن در یک جمع؛ تعریف شدن با یک جماعت و زندگی و اشتغال و رفتوآمد با آنها.
همین.
@ramezanali_com
👍8❤1🤔1😈1
هر که فاضلتر، دورتر از مقصود. هرچند فکرش غامضتر، دورتر است. این کارِ دل است، کارِ پیشانی نیست.
قصه آن است که کسی گنجنامهای یافت که در آن نوشته بود: «به فلان دروازه که بیرون روی، قُبّهای است. پشت به آن کن، روی به قبله بایست و تیر بینداز. هرجا تیر بیفتد، گنجی در آنجاست.»
رفت و انداخت، چندان که عاجز شد، اما نمییافت. این خبر به پادشاه رسید. تیراندازان دورانداز تیر انداختند، اما هیچ اثری ظاهر نشد.
چون به حضرت رجوع کرد، الهامش داد که: "نفرمودیم که کمان را بکش!" آمد، تیری در کمان نهاد، همانجا پیشِ پایش افتاد. چون عنایت در رسید، «خطوتان و قد وصل».
اکنون به عمل چه تعلق دارد؟ به ریاضت چه ارتباط؟ هرکه آن تیر را دورتر انداخت، محرومتر ماند.
زیرا که خطوهای باید که به گنج برسد. اما آن خطوه چیست؟ "من عرف نفسه فقد عرف ربه".
آن که «امّاره» نامش کردهاند، همان «مطمئنه» است. هرکه من با او باشم، از چه غم دارد؟ از همه عالم باک ندارد.
گفتی که ترا اشک چرا گلگون شد؟
چون پرسیدی، راست بگویم چون شد:
خونابهٔ سودای تو میریخت دلم،
ناگاه ز راه دیدهام بیرون شد.
مقالات شمس
قصه آن است که کسی گنجنامهای یافت که در آن نوشته بود: «به فلان دروازه که بیرون روی، قُبّهای است. پشت به آن کن، روی به قبله بایست و تیر بینداز. هرجا تیر بیفتد، گنجی در آنجاست.»
رفت و انداخت، چندان که عاجز شد، اما نمییافت. این خبر به پادشاه رسید. تیراندازان دورانداز تیر انداختند، اما هیچ اثری ظاهر نشد.
چون به حضرت رجوع کرد، الهامش داد که: "نفرمودیم که کمان را بکش!" آمد، تیری در کمان نهاد، همانجا پیشِ پایش افتاد. چون عنایت در رسید، «خطوتان و قد وصل».
اکنون به عمل چه تعلق دارد؟ به ریاضت چه ارتباط؟ هرکه آن تیر را دورتر انداخت، محرومتر ماند.
زیرا که خطوهای باید که به گنج برسد. اما آن خطوه چیست؟ "من عرف نفسه فقد عرف ربه".
آن که «امّاره» نامش کردهاند، همان «مطمئنه» است. هرکه من با او باشم، از چه غم دارد؟ از همه عالم باک ندارد.
گفتی که ترا اشک چرا گلگون شد؟
چون پرسیدی، راست بگویم چون شد:
خونابهٔ سودای تو میریخت دلم،
ناگاه ز راه دیدهام بیرون شد.
مقالات شمس
❤1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آدمی، شبکهٔ ارتباطاتش است.
بخش قابل توجهی از اختلالات و ناآرامیهای روانی انسانها، نه از عوامل پیچیده درونی یا گذشتههای دور، بلکه از کیفیت تعاملات اجتماعی و روابط انسانی نشأت میگیرد.
خیلی وقتها هم که دربارهٔ تاثیر فلان اتفاق در کودکی و بهمان اتفاق در زندگی میگویند، بیش از آن که برای توضیح وضعیت باشد، برای توجیه ادامهٔ آن وضعیت است.
هرچه، وضعیت روانی افراد به شدت متأثر از شبکهٔ ارتباطی و پیوندهای آنهاست.
از این رو، در مواجهه با احساسات منفی یا بحرانهای روحی و روانی، پیش از آنکه دنبال علتهای نهفته در ناخودآگاه، گذشتهٔ کودکی یا ساختارهای ذهنی پیچیده باشید، بهتر است روابط انسانی و اجتماعی خود را بررسی کنید.
روابط خانوادگی، دوستیها، روابط کاری، و تعاملات روزمره، نقشی کلیدی در شکلدهی به سلامت روان و روح و خیلی چیزهای دیگر دارد. گاهی البته این بررسیهای شخصی به جهت اصرار روی نوع خاصی از سبک زندگی، به نتیجه خاصی هم ممکن است نرسد. یعنی طرف هم خر را بخواهد و هم خرما را؛ که خب نمیشود.
به هر حال در نظر داشته باشیم که سلامت روان، بیش از آنکه امری فردی باشد، یک پدیدهٔ میانفردی است.
بخش قابل توجهی از اختلالات و ناآرامیهای روانی انسانها، نه از عوامل پیچیده درونی یا گذشتههای دور، بلکه از کیفیت تعاملات اجتماعی و روابط انسانی نشأت میگیرد.
خیلی وقتها هم که دربارهٔ تاثیر فلان اتفاق در کودکی و بهمان اتفاق در زندگی میگویند، بیش از آن که برای توضیح وضعیت باشد، برای توجیه ادامهٔ آن وضعیت است.
هرچه، وضعیت روانی افراد به شدت متأثر از شبکهٔ ارتباطی و پیوندهای آنهاست.
از این رو، در مواجهه با احساسات منفی یا بحرانهای روحی و روانی، پیش از آنکه دنبال علتهای نهفته در ناخودآگاه، گذشتهٔ کودکی یا ساختارهای ذهنی پیچیده باشید، بهتر است روابط انسانی و اجتماعی خود را بررسی کنید.
روابط خانوادگی، دوستیها، روابط کاری، و تعاملات روزمره، نقشی کلیدی در شکلدهی به سلامت روان و روح و خیلی چیزهای دیگر دارد. گاهی البته این بررسیهای شخصی به جهت اصرار روی نوع خاصی از سبک زندگی، به نتیجه خاصی هم ممکن است نرسد. یعنی طرف هم خر را بخواهد و هم خرما را؛ که خب نمیشود.
به هر حال در نظر داشته باشیم که سلامت روان، بیش از آنکه امری فردی باشد، یک پدیدهٔ میانفردی است.
❤3👍3
یادداشتهایی که نوشته نشدند، تجربههایی که گم شدند
در این سه سال و اندی که در عتبهٔ علویه مشغول به کار بودهام، به نظرم یک اشتباه مهم مرتکب شدهام. اگر بهصورت مداوم، روزانهنویسی میکردم، امروز این یادداشتهای روزانه میتوانستند منبع بسیار خوبی برای تجربهنگاری باشند. تجربههایی که میتوانست به کار سازمان هم بیاید.
با اینکه تمام فایلها و نوشتههایم را به شکل منظم ذخیره کردهام و همکاران دیگر نیز در جریان جزئیات اتفاقات بودهاند، اما آن روزانهنویسیها میتوانست بسیار مفیدتر واقع شود؛ حتی اگر به صورت تیتروار و مختصر نوشته شده بود.
احتمالاً برای بسیاری از ما، روزانهنویسی جذاب است، اما در عمل، اغلبمان چنین عادتی نداریم. نهایتاً بهسبب تبلیغات و آگاهیهایی که طی سالهای گذشته در بارهٔ برنامهریزی شخصی شکل گرفته، دفترچهای، نرمافزاری یا فایلی در فضای وب داریم که برنامههایمان را در آن ثبت و پیگیری میکنیم.
سنت کمرونق روزانهنویسی، برای کسی مثل من میتوانست روشنیبخش آینده سازمان باشد. به ویژه اگر در قالب فایل ورد یا گوگلداک نوشته میشد، امکان تحلیل دقیقتری داشت؛ خصوصاً حالا که ابزارهای هوش مصنوعی پیشرفت کردهاند و میتوانند از چنین منابعی بهرهی فراوانی ببرند.
در برنامههای امسالم، جایی برای روزانهنویسی نگذاشتهام؛ بیشتر از ترسِ ناتمامماندنش. کاش کمی شجاعتر و باارادهتر بودم.
احتمالاً کتابهایی هم دربارهٔ روزانهنویسی و خاطرهنویسی وجود دارد، اما خودم چیزی نخواندهام و هر چه هست، تجربهٔ نوشتن و نوشتن و نوشتن است.
@ramezanali_com
در این سه سال و اندی که در عتبهٔ علویه مشغول به کار بودهام، به نظرم یک اشتباه مهم مرتکب شدهام. اگر بهصورت مداوم، روزانهنویسی میکردم، امروز این یادداشتهای روزانه میتوانستند منبع بسیار خوبی برای تجربهنگاری باشند. تجربههایی که میتوانست به کار سازمان هم بیاید.
با اینکه تمام فایلها و نوشتههایم را به شکل منظم ذخیره کردهام و همکاران دیگر نیز در جریان جزئیات اتفاقات بودهاند، اما آن روزانهنویسیها میتوانست بسیار مفیدتر واقع شود؛ حتی اگر به صورت تیتروار و مختصر نوشته شده بود.
احتمالاً برای بسیاری از ما، روزانهنویسی جذاب است، اما در عمل، اغلبمان چنین عادتی نداریم. نهایتاً بهسبب تبلیغات و آگاهیهایی که طی سالهای گذشته در بارهٔ برنامهریزی شخصی شکل گرفته، دفترچهای، نرمافزاری یا فایلی در فضای وب داریم که برنامههایمان را در آن ثبت و پیگیری میکنیم.
سنت کمرونق روزانهنویسی، برای کسی مثل من میتوانست روشنیبخش آینده سازمان باشد. به ویژه اگر در قالب فایل ورد یا گوگلداک نوشته میشد، امکان تحلیل دقیقتری داشت؛ خصوصاً حالا که ابزارهای هوش مصنوعی پیشرفت کردهاند و میتوانند از چنین منابعی بهرهی فراوانی ببرند.
در برنامههای امسالم، جایی برای روزانهنویسی نگذاشتهام؛ بیشتر از ترسِ ناتمامماندنش. کاش کمی شجاعتر و باارادهتر بودم.
احتمالاً کتابهایی هم دربارهٔ روزانهنویسی و خاطرهنویسی وجود دارد، اما خودم چیزی نخواندهام و هر چه هست، تجربهٔ نوشتن و نوشتن و نوشتن است.
@ramezanali_com
👍6
این اطلاعات، بخشهایی از گزارش «Digital 2025: Iraq» از DataReportal است. یکی از منابع معتبر جهانی برای بررسی دادههای دیجیتال، رسانههای اجتماعی، اینترنت، و رفتار کاربران در کشورهای مختلف محسوب میشود. در مورد عراق در سال ۲۰۲۵، این چند مورد فکر میکنم جذاب باشد:
آمارهای کلیدی عراق در ۲۰۲۵:
• جمعیت: ۴۶.۵ میلیون نفر
• ساکنان شهری: ۷۲٪
• اتصالات موبایل فعال: ۴۸.۱ میلیون (۱۰۳٪ جمعیت، چون بعضی افراد چند خط دارند)
• کاربران اینترنت: ۳۸ میلیون نفر (نفوذ ۸۱.۷٪)
• هویتهای کاربر در شبکههای اجتماعی: ۳۴.۳ میلیون (۷۳.۸٪ جمعیت)
• سرعت اینترنت موبایل: میانگین دانلود ۳۶.۳۹ Mbps
• سرعت اینترنت ثابت: میانگین دانلود ۳۳.۸۸ Mbps
آمار رسانههای اجتماعی:
یک: تیکتوک ۳۴.۳ میلیون
دو: یوتیوب ۲۲.۳ میلیون کاربر
سه: فیسبوک ۲۰.۱ میلیون
چهار: اینستاگرام ۱۹.۰ میلیون
پنج: اسنپچت ۱۸.۵ میلیون
شش: مسنجرفیسبوک ۱۵.۰ میلیون
هفت: لینکدین ۲.۳ میلیون
هشت: توئیتر ۲.۶۵ میلیون
در مورد بسیاری از این پلتفرمها، نرخ استفاده بالاتر از ۱۰۰٪ است. چون افراد ممکن است چند حساب کاربری داشته باشند یا از چند پلتفرم استفاده کنند.
@ramezanali_com
آمارهای کلیدی عراق در ۲۰۲۵:
• جمعیت: ۴۶.۵ میلیون نفر
• ساکنان شهری: ۷۲٪
• اتصالات موبایل فعال: ۴۸.۱ میلیون (۱۰۳٪ جمعیت، چون بعضی افراد چند خط دارند)
• کاربران اینترنت: ۳۸ میلیون نفر (نفوذ ۸۱.۷٪)
• هویتهای کاربر در شبکههای اجتماعی: ۳۴.۳ میلیون (۷۳.۸٪ جمعیت)
• سرعت اینترنت موبایل: میانگین دانلود ۳۶.۳۹ Mbps
• سرعت اینترنت ثابت: میانگین دانلود ۳۳.۸۸ Mbps
آمار رسانههای اجتماعی:
یک: تیکتوک ۳۴.۳ میلیون
دو: یوتیوب ۲۲.۳ میلیون کاربر
سه: فیسبوک ۲۰.۱ میلیون
چهار: اینستاگرام ۱۹.۰ میلیون
پنج: اسنپچت ۱۸.۵ میلیون
شش: مسنجرفیسبوک ۱۵.۰ میلیون
هفت: لینکدین ۲.۳ میلیون
هشت: توئیتر ۲.۶۵ میلیون
در مورد بسیاری از این پلتفرمها، نرخ استفاده بالاتر از ۱۰۰٪ است. چون افراد ممکن است چند حساب کاربری داشته باشند یا از چند پلتفرم استفاده کنند.
@ramezanali_com
مصلی تهران؛ جمهوری اسلامی در یک قاب
اگر بخواهیم یک نماد فیزیکی برای جمهوری اسلامی ایران پیدا کنیم، «مصلی تهران» بهترین گزینه است. این بنا نه تنها از نظر ظاهری، بلکه از نظر فلسفه ساخت، سرنوشت و کارکردش، شبیهترین چیز به جمهوری اسلامی است. از پروژهای که قرار بود یک شاهکار معماری باشد اما نیمهکاره رها شد، تا ترکیبی عجیب از سنت، مدرنیته، سیاست و وعدههایی که هیچوقت محقق نمیشوند.
۱. پروژهای که قرار نبود تمام شود
مصلی تهران مثل بسیاری از پروژههای بزرگ جمهوری اسلامی، با هیاهوی زیادی شروع شد، اما هیچکس به پایان آن فکر نکرد. از دهه ۶۰ تاکنون، همیشه در حال ساخت است، همیشه «در مرحله نهایی» است و همیشه قرار است «به زودی» تکمیل شود، اما در عمل نیمهکاره باقی مانده. درست مثل نظامی که قرار بود «تمدن نوین اسلامی» بسازد اما هنوز درگیر ابتداییترین مسائل اقتصادی و اجتماعی است.
۲. ترکیب بیقاعده سنت و مدرنیته
مصلی، نه یک بنای کاملاً سنتی است، نه کاملاً مدرن. نمایی اسلامی دارد اما ساختارش پر از بتن و شیشه است. قرار بود نماد شکوه معماری ایرانی-اسلامی باشد، اما نتیجه چیزی بین یک سازه صنعتی و یک معبد ناتمام شده است. درست مثل جمهوری اسلامی که نه یک حکومت سنتیِ کاملاً فقهمحور است، نه یک نظام مدرنِ کارآمد، بلکه ترکیبی از هر دو که در نهایت هیچکدام نیست.
۳. کاربریهای متعدد، هویت نامشخص
مصلی قرار بود یک مکان عبادی باشد، اما الان بیشتر به یک مجموعه چندمنظوره شبیه است: از نمازجمعه و نمایشگاه کتاب گرفته تا همایشهای دولتی و حتی آزمونهای استخدامی! هرچیزی که تصورش را کنید، در مصلی برگزار شده، جز آنچه که واقعاً برایش ساخته شد. جمهوری اسلامی هم دقیقاً چنین وضعیتی دارد: قرار بود یک نظام اسلامی الگو باشد، اما حالا ترکیبی از دولت رفاهی، نظامی-امنیتی، اقتصاد دستوری و سیاست خارجی انقلابی است، بیآنکه مشخص باشد کدام یک اولویت دارد.
۴. وعدههایی که قرار نیست محقق شوند
هرچند وقت یکبار، اخباری درباره تکمیل بخشهای جدید مصلی منتشر میشود. مسئولان میگویند «کار به زودی تمام میشود»، اما سالها میگذرد و وضعیت تغییر چندانی نمیکند. جمهوری اسلامی هم سالهاست وعدههای بزرگی میدهد: اقتصاد بدون نفت، عدالت اجتماعی، پیشرفت علمی، جهش تولید... اما نتیجه همیشه چیزی جز «در حال پیگیری» نیست.
۵. ماندگاری در عین ناکارآمدی
با تمام نواقصش، مصلی همچنان پابرجاست و به حیات خود ادامه میدهد. نیمهکاره، اما حاضر. بیهویت، اما فعال. جمهوری اسلامی هم با تمام بحرانهایش، با نارضایتیها، اعتراضها و ناکارآمدیها، همچنان ادامه میدهد. نه آنقدر قدرتمند است که بتوان آن را یک «نظام موفق» دانست، و نه آنقدر ضعیف که به سادگی سقوط کند.
مصلی، جمهوری اسلامی در ابعاد کوچکتر
مصلی تهران فقط یک ساختمان نیست؛ بلکه تصویری کوچک از جمهوری اسلامی ایران است: پروژهای که با شعارهای بزرگ شروع شد اما نیمهکاره ماند، ترکیبی از سنت و مدرنیته که نه این است و نه آن، مجموعهای از کاربریهای بیارتباط که معلوم نیست قرار است دقیقاً چه کار کند، و در نهایت، نهادی که همیشه «در حال تکمیل» است اما هیچوقت کامل نمیشود.
مصلی را ببینید؛ انگار دارید جمهوری اسلامی را تماشا میکنید.
@ramezanali_com
اگر بخواهیم یک نماد فیزیکی برای جمهوری اسلامی ایران پیدا کنیم، «مصلی تهران» بهترین گزینه است. این بنا نه تنها از نظر ظاهری، بلکه از نظر فلسفه ساخت، سرنوشت و کارکردش، شبیهترین چیز به جمهوری اسلامی است. از پروژهای که قرار بود یک شاهکار معماری باشد اما نیمهکاره رها شد، تا ترکیبی عجیب از سنت، مدرنیته، سیاست و وعدههایی که هیچوقت محقق نمیشوند.
۱. پروژهای که قرار نبود تمام شود
مصلی تهران مثل بسیاری از پروژههای بزرگ جمهوری اسلامی، با هیاهوی زیادی شروع شد، اما هیچکس به پایان آن فکر نکرد. از دهه ۶۰ تاکنون، همیشه در حال ساخت است، همیشه «در مرحله نهایی» است و همیشه قرار است «به زودی» تکمیل شود، اما در عمل نیمهکاره باقی مانده. درست مثل نظامی که قرار بود «تمدن نوین اسلامی» بسازد اما هنوز درگیر ابتداییترین مسائل اقتصادی و اجتماعی است.
۲. ترکیب بیقاعده سنت و مدرنیته
مصلی، نه یک بنای کاملاً سنتی است، نه کاملاً مدرن. نمایی اسلامی دارد اما ساختارش پر از بتن و شیشه است. قرار بود نماد شکوه معماری ایرانی-اسلامی باشد، اما نتیجه چیزی بین یک سازه صنعتی و یک معبد ناتمام شده است. درست مثل جمهوری اسلامی که نه یک حکومت سنتیِ کاملاً فقهمحور است، نه یک نظام مدرنِ کارآمد، بلکه ترکیبی از هر دو که در نهایت هیچکدام نیست.
۳. کاربریهای متعدد، هویت نامشخص
مصلی قرار بود یک مکان عبادی باشد، اما الان بیشتر به یک مجموعه چندمنظوره شبیه است: از نمازجمعه و نمایشگاه کتاب گرفته تا همایشهای دولتی و حتی آزمونهای استخدامی! هرچیزی که تصورش را کنید، در مصلی برگزار شده، جز آنچه که واقعاً برایش ساخته شد. جمهوری اسلامی هم دقیقاً چنین وضعیتی دارد: قرار بود یک نظام اسلامی الگو باشد، اما حالا ترکیبی از دولت رفاهی، نظامی-امنیتی، اقتصاد دستوری و سیاست خارجی انقلابی است، بیآنکه مشخص باشد کدام یک اولویت دارد.
۴. وعدههایی که قرار نیست محقق شوند
هرچند وقت یکبار، اخباری درباره تکمیل بخشهای جدید مصلی منتشر میشود. مسئولان میگویند «کار به زودی تمام میشود»، اما سالها میگذرد و وضعیت تغییر چندانی نمیکند. جمهوری اسلامی هم سالهاست وعدههای بزرگی میدهد: اقتصاد بدون نفت، عدالت اجتماعی، پیشرفت علمی، جهش تولید... اما نتیجه همیشه چیزی جز «در حال پیگیری» نیست.
۵. ماندگاری در عین ناکارآمدی
با تمام نواقصش، مصلی همچنان پابرجاست و به حیات خود ادامه میدهد. نیمهکاره، اما حاضر. بیهویت، اما فعال. جمهوری اسلامی هم با تمام بحرانهایش، با نارضایتیها، اعتراضها و ناکارآمدیها، همچنان ادامه میدهد. نه آنقدر قدرتمند است که بتوان آن را یک «نظام موفق» دانست، و نه آنقدر ضعیف که به سادگی سقوط کند.
مصلی، جمهوری اسلامی در ابعاد کوچکتر
مصلی تهران فقط یک ساختمان نیست؛ بلکه تصویری کوچک از جمهوری اسلامی ایران است: پروژهای که با شعارهای بزرگ شروع شد اما نیمهکاره ماند، ترکیبی از سنت و مدرنیته که نه این است و نه آن، مجموعهای از کاربریهای بیارتباط که معلوم نیست قرار است دقیقاً چه کار کند، و در نهایت، نهادی که همیشه «در حال تکمیل» است اما هیچوقت کامل نمیشود.
مصلی را ببینید؛ انگار دارید جمهوری اسلامی را تماشا میکنید.
@ramezanali_com
👍8👎4
Forwarded from توییتر دانشگاه تهرانی ها
جالبترین نکته نماز عید فطر برای من اینه که هر سال همه مسئولان عالیرتبه تو مصلی جمع میشن و هیچکدوم یک قطره عرق شرم از صورتش نمیاد که چرا این مصلی هنوز تکمیل نشده!
-Valids-
@uttweet
-Valids-
@uttweet
قالیباف، معاون اول پزشکیان؟ عجب سناریویی!
اوضاع دولت پزشکیان اگه اینجوری پیش بره، بعید نیست بالاخره یکی بگه: «بسه دیگه، قالیباف رو بیارید!» حالا چرا قالیباف؟ چون هم خیلی بلد است کارها را سریع و خیلی ضربتی پیش ببرد، هم آنقدر تجربه دارد که وقتی گیر میکند، حداقل یک راهحل اجرایی از آستینش دربیاورد.
اگر این سناریو عملی شود، چند چیز قطعی است:
اول اینکه دولت از این بیعملی در میآید و حداقل چند پروژه انجام میشود. دوم اینکه وفاق ملی (!) خیلی بالا میرود، چون هم اصلاحطلبها میگویند «ببینید چقدر تعاملگرا هستیم»، هم اصولگراها میگویند «دیدید آخرش مجبور شدند برگردند سراغ خودمان؟»
اما این وسط، یک سوال مهم هست: قالیباف که خودش همیشه سودای ریاستجمهوری دارد، آیا حاضر است در نقش «تعمیرکار دولت پزشکیان» ظاهر شود؟ از آن طرف، پزشکیان که چندان علاقهای به تکنوکراتبازی ندارد، چطور با کسی کنار بیاید که معروف است به پروژهمحوری و مدیریت اجرایی؟
اگر این ائتلاف زیبا شکل بگیرد، یک چیز قطعی است: دولت پزشکیان، پزشکیانتر نخواهد شد، اما قالیباف قالیبافتر میشود!
@ramezanali_com
اوضاع دولت پزشکیان اگه اینجوری پیش بره، بعید نیست بالاخره یکی بگه: «بسه دیگه، قالیباف رو بیارید!» حالا چرا قالیباف؟ چون هم خیلی بلد است کارها را سریع و خیلی ضربتی پیش ببرد، هم آنقدر تجربه دارد که وقتی گیر میکند، حداقل یک راهحل اجرایی از آستینش دربیاورد.
اگر این سناریو عملی شود، چند چیز قطعی است:
اول اینکه دولت از این بیعملی در میآید و حداقل چند پروژه انجام میشود. دوم اینکه وفاق ملی (!) خیلی بالا میرود، چون هم اصلاحطلبها میگویند «ببینید چقدر تعاملگرا هستیم»، هم اصولگراها میگویند «دیدید آخرش مجبور شدند برگردند سراغ خودمان؟»
اما این وسط، یک سوال مهم هست: قالیباف که خودش همیشه سودای ریاستجمهوری دارد، آیا حاضر است در نقش «تعمیرکار دولت پزشکیان» ظاهر شود؟ از آن طرف، پزشکیان که چندان علاقهای به تکنوکراتبازی ندارد، چطور با کسی کنار بیاید که معروف است به پروژهمحوری و مدیریت اجرایی؟
اگر این ائتلاف زیبا شکل بگیرد، یک چیز قطعی است: دولت پزشکیان، پزشکیانتر نخواهد شد، اما قالیباف قالیبافتر میشود!
@ramezanali_com
👍4👻3
یه نفر دیگه عضو کانال بشه، اعضا میشه ١١٠ نفر و میتونیم بعدش قیام کنیم
🔥6🥱2🤮1😐1
خزعبلسرایی؛ در هر سو
روزگار، روزگارِ وراجیست. همه چیز هست، جز سخن. همه جا پر است از صدا، از بلندگو، از میکروفن، از صفحهکلید. اما بیآنکه «حرف» باشند و به کاری بیایند.
از بالا تا پایین. از من تا شما. از بالای منبر تا پای ساندویچی سر کوچه. از میزِ مذاکره تا صفِ مرغِ یخزده. همه در حال گفتناند. اما چه گفتنی؟ چیزی در حد مزخرف. واژههایی که نه از تأل و مبنا جوشیدهاند، نه به کارِ دردِ مردم میخورند.
این که به کار مردم نمیآیند، از بیمبنایی بدتر.
یکی خودش را تحلیلگر جا زده، آن یکی روشنفکر خودخوانده است. یکی دیگر فعال مجازی. یکی اینفلوئنسر. آن مسئول زیبا هم که مهملات تکرار میکند. از اصلاحطلب تا اصولگرا، از آخوند تا مخالف آخوند، همهشان یک مشت خزعبل تکراری را هزارباره میجوند.
و عجیب که همه فکر میکنند که حرف زدنشان هنر هشتم است.
ملت هم بدتر. آنکه صرفا اکانت توییترش پر فالوور است، تحلیلگر سیاست خارجیست. آنکه نان میخرد، اقتصاددان. آنکه در مترو نشسته، جامعهشناس. گویی هیچ صدایی باقی نمانده که از سر سکوت برآمده باشد. سکوتی که نشانی از دردی باشد که دوا بخواهد.
و بدتر اینکه، امیدی هم نیست. حتی اگر حرفی باشد، یا نمیفهمند یا امکان زده شدن نمیدهند و یا تمامقد تلاش میکنند شنیده نشود. و حالا ما ماندهایم با طنین ممتد ابتذال.
و شاید تنها راه، همان باشد که قدما گفتند:
«خاموشی، سرِ دولتِ داناست...»
#هجویات
@ramezanali_com
روزگار، روزگارِ وراجیست. همه چیز هست، جز سخن. همه جا پر است از صدا، از بلندگو، از میکروفن، از صفحهکلید. اما بیآنکه «حرف» باشند و به کاری بیایند.
از بالا تا پایین. از من تا شما. از بالای منبر تا پای ساندویچی سر کوچه. از میزِ مذاکره تا صفِ مرغِ یخزده. همه در حال گفتناند. اما چه گفتنی؟ چیزی در حد مزخرف. واژههایی که نه از تأل و مبنا جوشیدهاند، نه به کارِ دردِ مردم میخورند.
این که به کار مردم نمیآیند، از بیمبنایی بدتر.
یکی خودش را تحلیلگر جا زده، آن یکی روشنفکر خودخوانده است. یکی دیگر فعال مجازی. یکی اینفلوئنسر. آن مسئول زیبا هم که مهملات تکرار میکند. از اصلاحطلب تا اصولگرا، از آخوند تا مخالف آخوند، همهشان یک مشت خزعبل تکراری را هزارباره میجوند.
و عجیب که همه فکر میکنند که حرف زدنشان هنر هشتم است.
ملت هم بدتر. آنکه صرفا اکانت توییترش پر فالوور است، تحلیلگر سیاست خارجیست. آنکه نان میخرد، اقتصاددان. آنکه در مترو نشسته، جامعهشناس. گویی هیچ صدایی باقی نمانده که از سر سکوت برآمده باشد. سکوتی که نشانی از دردی باشد که دوا بخواهد.
و بدتر اینکه، امیدی هم نیست. حتی اگر حرفی باشد، یا نمیفهمند یا امکان زده شدن نمیدهند و یا تمامقد تلاش میکنند شنیده نشود. و حالا ما ماندهایم با طنین ممتد ابتذال.
و شاید تنها راه، همان باشد که قدما گفتند:
«خاموشی، سرِ دولتِ داناست...»
#هجویات
@ramezanali_com
❤2💔2
ابتدا صبوری میکنی،
نه از سر ضعف، که از جنس تسلیم،
چون درک کردهای که هر شتابی، تو را دورتر میبرد.
بعد باید بسپاری—نه به دست زمان،
که به دستی غیبی، که از تو پنهان نیست،
اما تو، خود را از او پنهان کردهای.
و بعد، مرحلهی انقطاع میرسد،
که در آن، همه چیز رنگ میبازد،
وابستگیها، واژهها، حتی دعاها...
و تنها چیزی که میماند، یک «نیاز خالص» است—
نیازی بیواسطه، بیطلب، بینام.
از دل این انقطاع،
تنهایی متولد میشود،
اما نه تنهایی تلخ؛
تنهاییِ مواجهه،
با خویشی که همیشه در سایه بوده،
خویشی که حالا دیگر
نه ترسی دارد، نه نقابی.
و بعد...
در آن سکوتِ بیداوری،
نوری آرام آرام رخ مینماید،
نه چون برق، که چون بیداری.
آنجاست که میفهمی:
سالک، وقتی واقعاً تنها شد،
وقتی از همه برید،
نهفقط دنیا، که حتی از خیال خدا هم—
تازه آنوقت،
او خودش را نشان میدهد
نه در تجلیهای دور
بلکه در لرزش پلک تو
در عمق یک آه
در حضور بیکلامی که پر است،
بیآنکه چیزی بگوید.
و حالا تو به مقام رضا نزدیکتر شدهای،
نه چون خواستههایت برآورده شده،
بلکه چون دیگر خواستهای نداری
و آنچه هست،
برایت همانقدر مقدس است
که آنچه میخواستی باشد.
رضا، نه رضایت از نتیجه،
بل تسلیمِ دل در برابر حکمتِ ناپیداست.
آنگاه که میفهمی،
نبودنِ آنچه میخواستی،
گاهی بخششی ژرفتر است
از بودنش.
در این مقام،
دیگر دعاهایت هم آرام میشوند،
نه از خاموشی،
بلکه از طمأنینه.
دیگر نمیخواهی،
میگذاری که خواسته شود برایت.
و این یعنی:
تو به او نزدیک شدهای،
و او، پیشتر به تو نزدیکتر بود
از رگ گردنت.
@ramezanali_com
نه از سر ضعف، که از جنس تسلیم،
چون درک کردهای که هر شتابی، تو را دورتر میبرد.
بعد باید بسپاری—نه به دست زمان،
که به دستی غیبی، که از تو پنهان نیست،
اما تو، خود را از او پنهان کردهای.
و بعد، مرحلهی انقطاع میرسد،
که در آن، همه چیز رنگ میبازد،
وابستگیها، واژهها، حتی دعاها...
و تنها چیزی که میماند، یک «نیاز خالص» است—
نیازی بیواسطه، بیطلب، بینام.
از دل این انقطاع،
تنهایی متولد میشود،
اما نه تنهایی تلخ؛
تنهاییِ مواجهه،
با خویشی که همیشه در سایه بوده،
خویشی که حالا دیگر
نه ترسی دارد، نه نقابی.
و بعد...
در آن سکوتِ بیداوری،
نوری آرام آرام رخ مینماید،
نه چون برق، که چون بیداری.
آنجاست که میفهمی:
سالک، وقتی واقعاً تنها شد،
وقتی از همه برید،
نهفقط دنیا، که حتی از خیال خدا هم—
تازه آنوقت،
او خودش را نشان میدهد
نه در تجلیهای دور
بلکه در لرزش پلک تو
در عمق یک آه
در حضور بیکلامی که پر است،
بیآنکه چیزی بگوید.
و حالا تو به مقام رضا نزدیکتر شدهای،
نه چون خواستههایت برآورده شده،
بلکه چون دیگر خواستهای نداری
و آنچه هست،
برایت همانقدر مقدس است
که آنچه میخواستی باشد.
رضا، نه رضایت از نتیجه،
بل تسلیمِ دل در برابر حکمتِ ناپیداست.
آنگاه که میفهمی،
نبودنِ آنچه میخواستی،
گاهی بخششی ژرفتر است
از بودنش.
در این مقام،
دیگر دعاهایت هم آرام میشوند،
نه از خاموشی،
بلکه از طمأنینه.
دیگر نمیخواهی،
میگذاری که خواسته شود برایت.
و این یعنی:
تو به او نزدیک شدهای،
و او، پیشتر به تو نزدیکتر بود
از رگ گردنت.
@ramezanali_com
❤4
آدمیزاد گاهی مینشیند، نه به حساب دنیا و اهلش، نه به حساب اینوآن، بلکه به حساب خودش. نه آن خودش که حالاست؛ آن یکی، آن قدیمیتره. آنی که روزی توی آینه بهش لبخند میزد، یا شبها بیدلیل از شورِ زندگی خوابش نمیبرد. آنوقت است که میبیند افتاده به رقابت با خودِ گذشتهاش. و بدترش؟ میبازد. بیسروصدا، بیهیاهو، اما تلختر از هر شکستی.
دردش اینجاست که آن «خودِ سابق» را نه میشود انکار کرد، نه فراموش. چون گوشۀ دل، هنوز دلتنگِ همان است. همان که کمتر میترسید، بیشتر رویا داشت، و آسودهتر نفس میکشید. حالا اما پر از ترس شدهایم، پر از احتیاط، پر از حسابوکتاب بیحاصل. انگار دنیا و ما، دستبهدست هم دادهایم تا آن آدمِ جسور و امیدوار را از پا بیندازیم.
روانشناسها اگر بخوانند، لابد مینویسند: بحران هویت، فرسودگی روانی، یا نارضایتی پنهان. عارفها میگویند: حجاب نفس، غفلت، دنیازدگی. و امام موسی کاظم (ع) یک جمله دارد که میچسبد به همین حالوروز:
«از ما نیست کسی که هر روز خودش را محاسبۀ نکند؛ اگر کار خوبی کرده، از خدا بخواهد بیشترش کند؛ اگر بدی کرده، استغفار و توبه کند.»
قصه همین است. رقابتِ پنهانی با آن خودی که یک روز بودیم. نه برای حسرت خوردن، که برای دوباره زندهکردنش. شاید هم نه زندهکردن، که فهمیدن اینکه کجای کار، اینهمه دور شدیم از خودمان.
@Ramezanali_com
دردش اینجاست که آن «خودِ سابق» را نه میشود انکار کرد، نه فراموش. چون گوشۀ دل، هنوز دلتنگِ همان است. همان که کمتر میترسید، بیشتر رویا داشت، و آسودهتر نفس میکشید. حالا اما پر از ترس شدهایم، پر از احتیاط، پر از حسابوکتاب بیحاصل. انگار دنیا و ما، دستبهدست هم دادهایم تا آن آدمِ جسور و امیدوار را از پا بیندازیم.
روانشناسها اگر بخوانند، لابد مینویسند: بحران هویت، فرسودگی روانی، یا نارضایتی پنهان. عارفها میگویند: حجاب نفس، غفلت، دنیازدگی. و امام موسی کاظم (ع) یک جمله دارد که میچسبد به همین حالوروز:
«از ما نیست کسی که هر روز خودش را محاسبۀ نکند؛ اگر کار خوبی کرده، از خدا بخواهد بیشترش کند؛ اگر بدی کرده، استغفار و توبه کند.»
قصه همین است. رقابتِ پنهانی با آن خودی که یک روز بودیم. نه برای حسرت خوردن، که برای دوباره زندهکردنش. شاید هم نه زندهکردن، که فهمیدن اینکه کجای کار، اینهمه دور شدیم از خودمان.
@Ramezanali_com
❤5
در این روزها که فضای سیاست خارجی ایران و آمریکا آکنده از تنش و تهدید است، دوباره جماعتی از روشنفکران غربزده، با همان منطق مألوفِ تحقیرِ خودی و تعظیمِ بیچونوچرای بیگانه، به صحنه آمدهاند تا هر نوع توافقی را بهمثابه پیروزی عقلانیت و اعتدال تصویر کنند. اینان، همان کسانیاند که سالهاست معنای استقلال را در سایه وابستگی تعریف میکنند و عزت ملی را قربانی لبخندهای دیپلماتیکِ طرف غربی میسازند.
غربزده، نه صرفاً شیفتهی تکنولوژی است و نه تنها دلباختهی مدرنیته؛ بلکه دچار نوعی خودکمبینی مزمن در برابر غرب است. گمان میبرد نجاتِ کشور، نه از درون و بر پایهی ظرفیتهای بومی، بلکه تنها از مسیر مصالحه با قدرتهای جهانی میگذرد؛ هرچند آن مصالحه، به قیمت از دست رفتن عزت، اقتدار و آیندهی کشور تمام شود.
این جماعت، تاریخ را یا نمیخوانند یا چنان میخوانند که گویی حقیقت، همواره در اردوگاه غرب بوده است. کودتای ۲۸ مرداد، تحریمهای اقتصادی، ترور دانشمندان، خروج یکجانبه از توافقات، و دهها بدعهدی دیگر، برای آنان تنها «جزئیات» است؛ و اگر کسی بخواهد این واقعیات را به یاد بیاورد، او را به تندروی، انزواطلبی و نفهمیدن مناسبات بینالملل متهم میکنند.
ما موظف نیستیم عقل را تنها در دستگاه تحلیل غربی جستوجو کنیم. همانطور که موظف نیستیم هرگونه لبخند یا وعدهی دیپلماتیک را بیچونوچرا بپذیریم. تاریخ به ما آموخته است که هزینهی سادهانگاری در برابر قدرتهای استکباری، نهتنها کاهش تنش نیست، بلکه تثبیت سلطه و تحقیر بیشتر است.
توافق، اگر عزتمند باشد، امری ممدوح است؛ اما هر توافقی، صرفاً به دلیل آنکه از جانب غرب پیشنهاد شده، لزوماً بهمعنای پیشرفت و عقلانیت نیست. غربزدگی، همان آفتی است که جلال در نیمقرن پیش هشدار داد؛ و امروز، بیش از هر زمان دیگری، باید در برابر آن هشیار بود.
@ramezanali_com
غربزده، نه صرفاً شیفتهی تکنولوژی است و نه تنها دلباختهی مدرنیته؛ بلکه دچار نوعی خودکمبینی مزمن در برابر غرب است. گمان میبرد نجاتِ کشور، نه از درون و بر پایهی ظرفیتهای بومی، بلکه تنها از مسیر مصالحه با قدرتهای جهانی میگذرد؛ هرچند آن مصالحه، به قیمت از دست رفتن عزت، اقتدار و آیندهی کشور تمام شود.
این جماعت، تاریخ را یا نمیخوانند یا چنان میخوانند که گویی حقیقت، همواره در اردوگاه غرب بوده است. کودتای ۲۸ مرداد، تحریمهای اقتصادی، ترور دانشمندان، خروج یکجانبه از توافقات، و دهها بدعهدی دیگر، برای آنان تنها «جزئیات» است؛ و اگر کسی بخواهد این واقعیات را به یاد بیاورد، او را به تندروی، انزواطلبی و نفهمیدن مناسبات بینالملل متهم میکنند.
ما موظف نیستیم عقل را تنها در دستگاه تحلیل غربی جستوجو کنیم. همانطور که موظف نیستیم هرگونه لبخند یا وعدهی دیپلماتیک را بیچونوچرا بپذیریم. تاریخ به ما آموخته است که هزینهی سادهانگاری در برابر قدرتهای استکباری، نهتنها کاهش تنش نیست، بلکه تثبیت سلطه و تحقیر بیشتر است.
توافق، اگر عزتمند باشد، امری ممدوح است؛ اما هر توافقی، صرفاً به دلیل آنکه از جانب غرب پیشنهاد شده، لزوماً بهمعنای پیشرفت و عقلانیت نیست. غربزدگی، همان آفتی است که جلال در نیمقرن پیش هشدار داد؛ و امروز، بیش از هر زمان دیگری، باید در برابر آن هشیار بود.
@ramezanali_com
❤8
عمق معنا، الزاماً در پیچیدگیِ بیان نیست
یکی از خطاهای رایج در فهم پیامهای فکری و معرفتی، این تصور است که سخنان عمیق و حکیمانه، حتماً باید در قالب واژگان تخصصی، اصطلاحات دشوار، یا ساختارهای پیچیدهی زبانی بیان شوند. در حالیکه تجربۀ اندیشمندان بزرگ، از حکمتهای کهن تا آموزههای متفکران معاصر، نشان میدهد که بسیاری از ژرفترین مفاهیم، در سادهترین و روشنترین صورتِ کلام جاری شدهاند.
سادهگویی، نه نشانۀ سطحیبودنِ معناست و نه نشانۀ بیاهمیتیِ محتوا. بلکه در بسیاری موارد، نشان از تسلط گوینده بر مضمون، و اهتمام او به رساندن پیام به لایههای مختلف مخاطب دارد.
از این منظر، توجه به ظاهر سادۀ سخن، ما را از کشف لایههای عمیقتر آن بازمیدارد. درک معنا، بیش از آنکه به پیچیدگیِ زبان وابسته باشد، به دقتِ گوش و عمق نگاه شنونده بستگی دارد.
از مقالات شمس این قطعه را بخوانیم:
آن وقت که با عام (تودۀ مردم) گویم سخن،
آن را گوش دار!
که آن، همه اسرار باشد!
هر که سخن عام مرا رها کند که:
«این سخن، ظاهر است، سهل است»،
از من،
و سخن من، بر (میوه) نخورد!
هیچ، نصیبش نباشد!
بیشتر اسرار، در آن سخن عام، گفته شود!
@Ramezanali_com
یکی از خطاهای رایج در فهم پیامهای فکری و معرفتی، این تصور است که سخنان عمیق و حکیمانه، حتماً باید در قالب واژگان تخصصی، اصطلاحات دشوار، یا ساختارهای پیچیدهی زبانی بیان شوند. در حالیکه تجربۀ اندیشمندان بزرگ، از حکمتهای کهن تا آموزههای متفکران معاصر، نشان میدهد که بسیاری از ژرفترین مفاهیم، در سادهترین و روشنترین صورتِ کلام جاری شدهاند.
سادهگویی، نه نشانۀ سطحیبودنِ معناست و نه نشانۀ بیاهمیتیِ محتوا. بلکه در بسیاری موارد، نشان از تسلط گوینده بر مضمون، و اهتمام او به رساندن پیام به لایههای مختلف مخاطب دارد.
از این منظر، توجه به ظاهر سادۀ سخن، ما را از کشف لایههای عمیقتر آن بازمیدارد. درک معنا، بیش از آنکه به پیچیدگیِ زبان وابسته باشد، به دقتِ گوش و عمق نگاه شنونده بستگی دارد.
از مقالات شمس این قطعه را بخوانیم:
آن وقت که با عام (تودۀ مردم) گویم سخن،
آن را گوش دار!
که آن، همه اسرار باشد!
هر که سخن عام مرا رها کند که:
«این سخن، ظاهر است، سهل است»،
از من،
و سخن من، بر (میوه) نخورد!
هیچ، نصیبش نباشد!
بیشتر اسرار، در آن سخن عام، گفته شود!
@Ramezanali_com
👏1