رادیو یک صفحه‌ای
1.23K subscribers
405 photos
210 videos
8 files
936 links
هر بامداد را با یک اندیشۀ نو آغاز می‌کنیم تا دربند عادات و یکنواختی نمانیم.

وبسایت ما:
https://www.ketabeyek.com
اینستاگرام ما:
https://instagram.com/nashreyek
Download Telegram
«یادداشت نیمه‌باز»

مهدی میرعظیمی
معمار روایت

♦️با رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:
https://t.me/RadioYek
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کَبکوی چَکُر
یادش بخیر!

با دیدن این ویدیو، برمی‌گردیم به روزهایی که از سر تا پا غرق شادی و بازی بودیم.
روزهایی که دل‌مشغولی‌هایمان به بازی با دوستان در کوچه‌ها خلاصه می‌شد و بلندترین آرزوهایمان داشتن بستنی بعد از ظهر بود.
زمانی که همه چیز برایمان مانند یک قصه بود و خاطرات آن، با طعمی شیرین و صدای خنده‌های کودکانه در ذهنمان ثبت شده‌اند.

🎙️نویسنده و گوینده: مهدی میرعظیمی

#رادیو_یک_صفحه_ای

https://t.me/RadioYek
1
«یادداشت نیمه‌باز»

مهدی میرعظیمی
معمار روایت

♦️با رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:
https://t.me/RadioYek
2
درسِ پاکبان

پدرم همیشه یک جمله می‌گفت که سال‌ها بعد تازه معنایش را فهمیدم:
«از کنار هیچ‌کس و هیچ‌چیز ساده رد نشو؛ هر کسی چیزی برای یاد دادن به تو دارد.»
آن‌روزها فکر می‌کردم فقط یک نصیحت پدرانه است؛ اما امروز می‌بینم اگر درست نگاه کنیم، دنیا یک دانشگاه بزرگ است و همه آدم‌ها، بی‌آنکه بدانند، استاد یک درس‌اند.
پاکبان، با نوازش جارو، هر روز پاکی را به شهر یادآوری می‌کند.
نانوا، آتش را اهلی می‌کند و نانِ زندگی‌بخش را از دهانِ مرگ‌آفرین تنور بیرون می‌کشد.
معمار، به سنگ و آجر و بتن، نظم و معنا می‌آموزد تا انسان، در فضای خالی میان دیوارها احساس زندگی کند.
کشاورز، صبر را به خاک می‌سپارد و امید را درو می‌کند.
و شاید هر کدام از ما، بی‌آنکه بدانیم، آموزگار کسی دیگر باشیم.
سال‌هاست تلاش می‌کنم آدم‌ها را این‌گونه ببینم؛ نه با عنوان و جایگاهشان، بلکه با روایتی که در زندگی خود ساخته‌اند. هر انسان، کتابی است که اگر چند صفحه‌اش را بخوانی، چیزی به دانسته‌هایت اضافه می‌شود و چیزی از نادانی‌ات كم.
شاید برای همین است که هنوز وقتی از کنار یک درخت می‌گذرم، یاد حرف دیگری از پدرم می‌افتم:
«اگر از کنار درختی رد شدی و برگ خشکی روی شاخه‌اش دیدی، آن را جدا کن؛ شاید آن درخت، هروقت تو را دید، بگوید این همان کسی است که یک روز، حتی به اندازه یک برگ، بار مرا سبک کرد.»

نویسنده:
مهدی میرعظیمی
معمار روایت

⭕️ با رسانه رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:
https://t.me/RadioYek
6
یک خط شعر، پیش از خواب

ترکیب طبایع چو به کام تو دمی‌ست
رو شاد بِزی اگر چه بر تو ستمی‌ست
با اهل خرد باش که اصل تن تو
گَردی و نسیمی و غباری و دمی‌ست

خیام

https://t.me/RadioYek
«یادداشت نیمه‌باز»

مهدی میرعظیمی
معمار روایت

♦️با رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:
https://t.me/RadioYek
راهبرد مگس

سال‌ها پیش، زنی هفتادساله یکی از عجیب‌ترین درس‌های زندگی را به من داد.
گفت: «می‌دونی که مگس‌ها هم برای کسب و کارشون راهبرد دارند؟»
خندیدم و گفتم: «این همه درس خواندیم، اما هیچ‌وقت کسی درباره راهبرد کسب وکار مگس‌ها چیزی به ما نگفت!»
با لبخند گفت: «نخند، مگس عاشق است؛ عاشق واقعی. اگر دل به شکر و شیرینی بدهد، هیچ‌چیز جلودارش نیست. هر چقدر دورش کنی، باز هم برمی‌گردد. چون عاشق است.»
هنوز حرفش را جدی نگرفته بودم که ادامه داد: «یک بار مگسی را دیدم که زیر سلفون یک شیرینی گرفتار شده بود. صدای ویز ضعیفش را می‌شنیدم. به چشم‌هایش نگاه کردم؛ هیچ نشانی از پشیمانی نداشت. انگار می‌گفت اگر قرار باشد بمیرم، کنار همان چیزی می‌میرم که دوستش دارم و همان‌جا جان داد.»
خودش از این تشبیه خنده‌اش گرفته بود، اما من دیگر نمی‌خندیدم.
داشتم به این فکر می‌کردم که ما آدم‌ها، چقدر زود از خواسته‌هایمان دست می‌کشیم. با اولین مانع، مسیرمان را عوض می‌کنیم؛ با اولین شکست، روایت تازه‌ای برای عقب‌نشینی می‌سازیم.
پیرزن گفت: «می‌دانی هر روز چند مگس در قنادی‌ها و رستوران‌ها جانشان را بر سر عشقشان می‌گذارند؟»

نویسنده:
مهدی میرعظیمی
معمار روایت

⭕️ با رسانه رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:
https://t.me/RadioYek
👏7
یک خط شعر، پیش از خواب

چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت
«دریاب که عمر رفته را نتوان یافت»

خیام

https://t.me/RadioYek
قول بامدادی، پس از بیداری

من امروز قول می‌دهم برای چیزی که از کنترل من خارج است، آرامشم را خرج نکنم.

رادیو یک صفحه‌ای
https://t.me/RadioYek
1
«یادداشت نیمه‌باز»

مهدی میرعظیمی
معمار روایت

♦️با رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:
https://t.me/RadioYek
«یادداشت نیمه‌باز»

مهدی میرعظیمی
معمار روایت

♦️با رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:
https://t.me/RadioYek
👌2
ماشین بی‌شعور!

ماشین جلویی به یک‌باره به سمت چپ پیچید و خودرو کناری، سریع دستش را گذاشت روی بوق! این بوق زدن و عصبانیت کم‌کم به کل‌کل کشیده شد و اعصاب همۀ کسانی که تا شعاع پانصد متری بودند، از صدای بوق‌ها و ویراژ این دو خودرو به‌هم ریخت. خانمی که کنار من نشسته بود با ناراحتی گفت: «اون ماشین سفیده خیلی بی‌شعوره!» رفتم توی فکر که آیا یک ماشین می‎تواند بی‌شعور باشد؟ ماشین، فقط یک ماشین است، از جنس آهن و پلاستیک و با بقیۀ ماشین‌ها فرقی ندارد و آن‌چه تفاوت ایجاد می‌کند، راننده است. این راننده است که شخصیت، احساسات و تصمیمات خود را به واسطۀ ماشینش منتقل می‌کند و گویی تمام اجزای خودرو از لاستیک و در گرفته تا برف‌پاک‌کن و سقف و چراغ همگی به هویتی که راننده به آن‌ها می‌دهد درمی‌آیند. وقتی راننده‌ای عصبانی است، ماشین او نیز خشن و بی‌ملاحظه می‌شود و وقتی راننده‌ای مهربان است، همان ماشین می‌تواند جایی را برای عبور یک کودک فراهم کند. این موضوع محدود به خودروها نیست و در همۀ لحظات، ابعاد و زاویه‌های زندگی ما جاری است. هر جا که انسان‌ها نقشی در یک سیستم داشته باشند، این رفتارها و احساسات آن‌هاست که هویت آن سیستم را شکل می‌دهد. برای مثال، یک مدیر عصبی و بدبین، نه تنها روز کارمندانش را خراب می‌کند، بلکه باعث می‌شود که سازمان به تصمیمات اشتباه بیفتد. تصمیماتی که شاید ماه‌ها یا سال‌ها بعد هم اثر منفی آن‌ها باقی بماند و سازمان را در چشم مردم سازمانی عصبی و ناکارآمد نمایش می‌دهد. حتی کوچک‌ترین اعضای یک سازمان نیز می‌توانند چهره آن را در نظر دیگران تغییر دهند. کارمند اداره که با خوش‌رویی و ادب پاسخ‌گوی ارباب‌رجوع است، تصویر آن اداره را در ذهن مردم به عنوان یک سازمان قابل‌اعتماد و محترم ترسیم می‌کند و کارشناسی که از سر بی‌حوصلگی با مراجعه‌کنندگان رفتار می‌کند، می‌تواند تمام اعتبار و وجهۀ سازمان خود را از بین ببرد. وقتی با عصبانیت به فرمان یا بوق خودرو دست می‌زنیم، ماشین ما تبدیل به نمادی از خشم و تندی می‌شود و وقتی در سازمانی هستیم و بی‌اعتنایی نشان می‌دهیم، سازمان ما نماد بی‌خیالی و مسئولیت ناپذیری‌است. لطفاً دفعۀ بعد که خواستید دستتان را روی بوق بگذارید یا با عجله از کنار کسی رد شوید، به این فکر کنید که شاید در آن لحظه مشغول معرفی ماشین، خانه، سازمان، یا حتی جامعه‌تان، به شکلی منفی هستید.

نویسنده:
مهدی میرعظیمی
معمار روایت

⭕️ با رسانه رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:

https://t.me/RadioYek
👍2👏1
یک خط شعر، پیش از خواب

تو بدری و خورشید تو را بنده شده‌ست
تا بندهٔ تو شده‌ست تابنده شده‌ست
زان روی که از شعاع نور رخ تو
خورشید منیر و ماه تابنده شده‌ست

حافظ
https://t.me/RadioYek
«یادداشت نیمه‌باز»

مهدی میرعظیمی
معمار روایت

♦️با رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:
https://t.me/RadioYek
داستان کَل‌اِبرام
۱۰ سپتامبر روز جهانی پیشگیری از خودکشی

خوب یا بد، عادت دارم با آدم‌ها خوش‌و‌بش کنم. معمولاً جواب سلام‌هایم کمی بیشتر از حد معمول طول می‌کشد. همۀ آدم‌ها برایم مهم هستند. نمی‌دانم خوب است یا بد، ولی در ذهنم آدم‌ها را رتبه‌بندی نمی‌کنم.
البته یک‌بار این عادت را زیر پا گذاشتم؛ قبل از ظهر بود و من برای انجام کاری به اداره رفتم.
خیلی عجله داشتم و باسرعت از حیاط می‌گذشتم، کَل‌ابرام را دیدم که گردنش را کج کرده و آرام قدم می‌زند، اسم واقعی‌اش کربلایی ابراهیم بود، باغبان اداره، مرد خوب و ساکتی بود، گاهی اوقات هم شوخ‌طبع.
آن روز اما کل‌ابرام ناراحت بود، ناراحت و دمغ. وقتی به او رسیدم، بی‌توقف گفتم: «سلام کل‌ابرام، چطوری؟» و دستم را دراز کردم و دستش را گرفتم، دستش سرد بود و بی‌حال نگاهم کرد و گفت: «خوب نیستم!» و دستش را کشید و رفت.
آن روز برخلاف همیشه که پاپیچ می‌شدم که بفهمم مشکل چیست، راهم را ادامه دادم و به‌دنبال کارم رفتم.
با خودم فکر کردم که بعد از انجام کار سراغ کل‌ابرام می‌آیم و بالاخره با شوخی و گفت‌وگو، لبخند را بر لبش می‌نشانم. یکی‌دو ساعت بعد کارم تمام شد و من هم کل‌ابرام را فراموش کردم و از اداره خارج شدم.
فردای آن روز یکی از همکاران تماس گرفت و گفت: «خبر داری که کل‌ابرام دیروز عصر خودکشی کرده؟!» و توضیح داد که مشکلات زندگی و گرفتاری‌های شخصی آن‌قدر عرصه را بر او تنگ کرده بود که او دست به این کار زده! بهت تمام وجودم را گرفت، شاید من آخرین نفری بودم که او را دیده بودم.
ای کاش دستش را بیشتر فشار می‌دادم.
ای کاش مُخش را به حرف می‌گرفتم و هزارتا شوخی می‌کردم تا بخندد.
ای کاش چهارتا جمله امیدبخش به او می‌گفتم.
مگر کار من چه‌قدر اهمیت داشت؟!
خدایش بیامرزاد، شاید او فقط به لحظه‌ای امید نیاز داشت.
خدا کند یادم بماند که از این به بعد هیچ‌گاه امید را از کسی نستانم، شاید این آخرین داشتۀ او باشد.

مهدی میرعظیمی
معمار روایت
پاییز 1395

پی‌نوشت:
گاهی «بعداً» دیر است. «کل ابرام» داستان خودکشی نیست؛ داستان لحظات ازدست‌رفته است. ما همیشه نمی‌توانیم درد آدم‌ها را حل کنیم یا سرنوشتشان را تغییر دهیم؛ اما می‌توانیم توجه کنیم.
وقتی کسی می‌گوید «خوب نیستم»، شاید بد نباشد کمی بمانیم و بپرسیم: «چی شده؟» ، «می‌خواهی حرف بزنی؟»
شاید نتوانیم دردش را از بین ببریم، اما می‌توانیم نشان دهیم که دیده شده است.
تراژدی فقط مرگ کل‌ابرام نیست؛ «بعداً»هایی است که دیگر فرصتی برایشان نماند:
بعداً سراغش می‌آیم.
بعداً با او حرف می‌زنم.
بعداً حالش را می‌پرسم.
گاهی زندگی فرصت «بعداً» نمی‌دهد.
بمانیم، بشنویم و جدی بگیریم؛ شاید یک دقیقه برای کسی اصل امید باشد.


⭕️ با رسانه رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:

https://t.me/RadioYek
1
یک خط شعر، پیش از خواب

گر کام دل از زمانه تصویر کنی
بی‌فایده خود را ز غمان پیر کنی
گیرم که ز دشمن گله آری بر دوست
چون دوست جفا کند چه تدبیر کنی؟

سعدی

https://t.me/RadioYek