Sex and Hormonal Effects on Drug Cue Reactivity and Its Regulation in Human Addiction
Biological psychiatry March 2026
این پژوهش به بررسی سازوکارهای قشری–استریاتومیِ مرتبط با تفاوتهای جنسیتی و نوسانات هورمونی در اعتیاد میپردازد؛ موضوعی که تاکنون ناشناخته مانده و ضرورت توسعهی درمانهای شخصیسازیشده را نشان میدهد.
نمونه شامل ۳۲ زن مبتلا به اختلال مصرف هروئین یا کوکائین و ۴۹ مرد همسن مبتلا به اختلال مصرف هروئین بود.
شرکتکنندگان با fMRI در مواجهه با نشانههای مرتبط با مواد اسکن شدند و زیرگروهی از زنان در دو فاز چرخهی قاعدگی (فاز فولیکولار و فاز لوتئال) دوبار ارزیابی شدند تا اثر نوسانات هورمونی بررسی شود.
نتایج نشان داد زنان در ناحیهی قشر پیشپیشانی میانی واکنشپذیری بیشتری به نشانههای مصرف مواد دارند، در حالی که مردان هنگام باز-ارزیابی شناختی نشانهها فعالیت بیشتری در نواحی dlPFC و میدانهای اربیتوفرونتال نشان دادند؛ فعالیتی که با کاهش میل به مصرف همراه بود.
در زنان، واکنشپذیری در فاز فولیکولار بالاتر بود، اما توانایی باز-ارزیابی شناختی در فاز لوتئال افزایش یافت. افزایش استرادیول از فاز لوتئال به فولیکولار با افزایش واکنشپذیری در نواحی مرتبط با پاداش (بهویژه vmPFC) و افزایش میل به مصرف مواد همراه بود.
همچنین هرچه استرادیول بیشتر افزایش مییافت، توانایی باز-ارزیابی شناختی در vmPFC، قشر پیشپیشانی قدامی و استریاتوم کاهش پیدا میکرد.
در مقابل، نسبت بالاتر پروژسترون به استرادیول در فاز لوتئال با افزایش فعالیتهای تنظیم شناختی در dlPFC مرتبط بود.
بهطور کلی، زنان نسبت به مردان واکنشپذیری بیشتری به نشانههای مواد و توانایی کمتری در مهار شناختی این واکنش نشان میدهند؛ الگویی که بهطور معنادار تحت تأثیر نوسانات هورمونی است. این یافتهها استرادیول را بهعنوان عامل آسیبپذیری و پروژسترون را بهعنوان عامل محافظتی معرفی میکنند و بر اهمیت زمانبندی درمانها بر اساس چرخهی هورمونی زنان برای افزایش اثربخشی مداخلات در اختلال مصرف مواد تأکید دارند.
Biological psychiatry March 2026
این پژوهش به بررسی سازوکارهای قشری–استریاتومیِ مرتبط با تفاوتهای جنسیتی و نوسانات هورمونی در اعتیاد میپردازد؛ موضوعی که تاکنون ناشناخته مانده و ضرورت توسعهی درمانهای شخصیسازیشده را نشان میدهد.
نمونه شامل ۳۲ زن مبتلا به اختلال مصرف هروئین یا کوکائین و ۴۹ مرد همسن مبتلا به اختلال مصرف هروئین بود.
شرکتکنندگان با fMRI در مواجهه با نشانههای مرتبط با مواد اسکن شدند و زیرگروهی از زنان در دو فاز چرخهی قاعدگی (فاز فولیکولار و فاز لوتئال) دوبار ارزیابی شدند تا اثر نوسانات هورمونی بررسی شود.
نتایج نشان داد زنان در ناحیهی قشر پیشپیشانی میانی واکنشپذیری بیشتری به نشانههای مصرف مواد دارند، در حالی که مردان هنگام باز-ارزیابی شناختی نشانهها فعالیت بیشتری در نواحی dlPFC و میدانهای اربیتوفرونتال نشان دادند؛ فعالیتی که با کاهش میل به مصرف همراه بود.
در زنان، واکنشپذیری در فاز فولیکولار بالاتر بود، اما توانایی باز-ارزیابی شناختی در فاز لوتئال افزایش یافت. افزایش استرادیول از فاز لوتئال به فولیکولار با افزایش واکنشپذیری در نواحی مرتبط با پاداش (بهویژه vmPFC) و افزایش میل به مصرف مواد همراه بود.
همچنین هرچه استرادیول بیشتر افزایش مییافت، توانایی باز-ارزیابی شناختی در vmPFC، قشر پیشپیشانی قدامی و استریاتوم کاهش پیدا میکرد.
در مقابل، نسبت بالاتر پروژسترون به استرادیول در فاز لوتئال با افزایش فعالیتهای تنظیم شناختی در dlPFC مرتبط بود.
بهطور کلی، زنان نسبت به مردان واکنشپذیری بیشتری به نشانههای مواد و توانایی کمتری در مهار شناختی این واکنش نشان میدهند؛ الگویی که بهطور معنادار تحت تأثیر نوسانات هورمونی است. این یافتهها استرادیول را بهعنوان عامل آسیبپذیری و پروژسترون را بهعنوان عامل محافظتی معرفی میکنند و بر اهمیت زمانبندی درمانها بر اساس چرخهی هورمونی زنان برای افزایش اثربخشی مداخلات در اختلال مصرف مواد تأکید دارند.
❤1
Unraveling the genetic architecture of depression-atherosclerosis comorbidity: a paradigm shift in understanding mind-heart connections
European Neuropsychopharmacology- June 2026
این مقاله به بررسی پیوند ژنتیکی میان افسردگی و آترواسکلروز (تصلب شرایین) میپردازد و استدلال میکند که همزمانی این دو بیماری صرفاً نتیجهی سبک زندگی یا عوامل محیطی مشترک نیست، بلکه ریشههای زیستی و ژنتیکی مشترکی هم دارد. نویسندگان با مرور مطالعات ژنومگسترده و دادههای اپیدمیولوژیک نشان میدهند که برخی مسیرهای مولکولی و ژنهای درگیر در تنظیم التهاب، پاسخ ایمنی، متابولیسم چربیها و عملکرد محور استرس (HPA) بهطور همزمان خطر افسردگی و بیماریهای قلبی-عروقی را افزایش میدهند.
این رابطهی دوطرفه نشان میدهد که «ارتباط ذهن و قلب» فقط یک استعاره نیست، بلکه پایههای زیستی قابل اندازهگیری دارد.
نویسندگان پیشنهاد میکنند که نگاه سنتیِ تفکیک بیماریهای روانپزشکی از بیماریهای قلبی-عروقی باید تغییر کند. در عوض، رویکردهای یکپارچه که همزمان عوامل ژنتیکی، زیستی و روانی-اجتماعی را در نظر میگیرند، میتوانند به پیشگیری و درمان مؤثرتر منجر شوند. از نظر بالینی، این یعنی غربالگری افسردگی در بیماران قلبی و توجه جدی به سلامت قلب در بیماران مبتلا به افسردگی.
همچنین مقاله بر اهمیت پزشکی شخصیسازیشده تأکید میکند؛ یعنی استفاده از نشانگرهای ژنتیکی و زیستی برای شناسایی افرادی که در معرض خطر همزمان این دو بیماری هستند و طراحی مداخلات هدفمند برای آنها.
European Neuropsychopharmacology- June 2026
این مقاله به بررسی پیوند ژنتیکی میان افسردگی و آترواسکلروز (تصلب شرایین) میپردازد و استدلال میکند که همزمانی این دو بیماری صرفاً نتیجهی سبک زندگی یا عوامل محیطی مشترک نیست، بلکه ریشههای زیستی و ژنتیکی مشترکی هم دارد. نویسندگان با مرور مطالعات ژنومگسترده و دادههای اپیدمیولوژیک نشان میدهند که برخی مسیرهای مولکولی و ژنهای درگیر در تنظیم التهاب، پاسخ ایمنی، متابولیسم چربیها و عملکرد محور استرس (HPA) بهطور همزمان خطر افسردگی و بیماریهای قلبی-عروقی را افزایش میدهند.
مقاله توضیح میدهد که افسردگی میتواند از طریق افزایش التهاب سیستمیک، اختلال در تنظیم هورمونهای استرس و تغییر در رفتارهای مرتبط با سلامت (مانند کاهش فعالیت بدنی و اختلال خواب) به پیشرفت آترواسکلروز کمک کند. در مقابل، التهاب مزمن و تغییرات عروقی ناشی از آترواسکلروز نیز میتوانند بر عملکرد مغز اثر گذاشته و خطر بروز یا تشدید علائم افسردگی را بالا ببرند.
این رابطهی دوطرفه نشان میدهد که «ارتباط ذهن و قلب» فقط یک استعاره نیست، بلکه پایههای زیستی قابل اندازهگیری دارد.
نویسندگان پیشنهاد میکنند که نگاه سنتیِ تفکیک بیماریهای روانپزشکی از بیماریهای قلبی-عروقی باید تغییر کند. در عوض، رویکردهای یکپارچه که همزمان عوامل ژنتیکی، زیستی و روانی-اجتماعی را در نظر میگیرند، میتوانند به پیشگیری و درمان مؤثرتر منجر شوند. از نظر بالینی، این یعنی غربالگری افسردگی در بیماران قلبی و توجه جدی به سلامت قلب در بیماران مبتلا به افسردگی.
همچنین مقاله بر اهمیت پزشکی شخصیسازیشده تأکید میکند؛ یعنی استفاده از نشانگرهای ژنتیکی و زیستی برای شناسایی افرادی که در معرض خطر همزمان این دو بیماری هستند و طراحی مداخلات هدفمند برای آنها.
❤1
Association between attention-deficit/hyperactivity disorder symptoms and obesity and hypertension in early adulthood: a population-based study
International journal of obesity - June 2011
این پژوهش با هدف بررسی رابطهی علائم اختلال نقص توجه/بیشفعالی (ADHD) در اوایل بزرگسالی با دو پیامد مهم سلامت جسمی—چاقی و پرفشاری خون—طراحی شد. نویسندگان از دادههای یک مطالعهی جمعیتمحور بزرگ استفاده کردند که شامل سنجش علائم ADHD، اندازهگیریهای بدنی (BMI) و شاخصهای فشار خون در بزرگسالان جوان بود.
روش کار مبتنی بر تحلیلهای آماری چندمتغیره بود تا اثر عوامل مخدوشکنندهی شناختهشده مانند جنس، سن، وضعیت اجتماعی–اقتصادی و برخی رفتارهای مرتبط با سبک زندگی کنترل شود.
یافتههای اصلی نشان دادند که شدت بیشتر علائم ADHD با احتمال بالاتر چاقی در اوایل بزرگسالی همراه است. همچنین ارتباطی میان علائم ADHD و پرفشاری خون مشاهده شد، اما این رابطه تا حد قابلتوجهی با BMI توضیح داده میشد؛ به بیان سادهتر، بخشی از ارتباط ADHD با فشار خون از مسیر چاقی عبور میکند. با این حال، حتی پس از کنترل برخی متغیرها، نشانههایی از باقیماندن همبستگی دیده شد که به نقش عوامل رفتاری و تنظیمی مرتبط با ADHD اشاره دارد.
از نظر بالینی، مقاله بر اهمیت غربالگری زودهنگام عوامل خطر متابولیک و قلبی–عروقی در بزرگسالان دارای علائم ADHD تأکید میکند و پیشنهاد میدهد مداخلات چندبعدی (رفتاری، تغذیهای و پیگیری پزشکی) میتواند مفید باشد.
International journal of obesity - June 2011
این پژوهش با هدف بررسی رابطهی علائم اختلال نقص توجه/بیشفعالی (ADHD) در اوایل بزرگسالی با دو پیامد مهم سلامت جسمی—چاقی و پرفشاری خون—طراحی شد. نویسندگان از دادههای یک مطالعهی جمعیتمحور بزرگ استفاده کردند که شامل سنجش علائم ADHD، اندازهگیریهای بدنی (BMI) و شاخصهای فشار خون در بزرگسالان جوان بود.
روش کار مبتنی بر تحلیلهای آماری چندمتغیره بود تا اثر عوامل مخدوشکنندهی شناختهشده مانند جنس، سن، وضعیت اجتماعی–اقتصادی و برخی رفتارهای مرتبط با سبک زندگی کنترل شود.
یافتههای اصلی نشان دادند که شدت بیشتر علائم ADHD با احتمال بالاتر چاقی در اوایل بزرگسالی همراه است. همچنین ارتباطی میان علائم ADHD و پرفشاری خون مشاهده شد، اما این رابطه تا حد قابلتوجهی با BMI توضیح داده میشد؛ به بیان سادهتر، بخشی از ارتباط ADHD با فشار خون از مسیر چاقی عبور میکند. با این حال، حتی پس از کنترل برخی متغیرها، نشانههایی از باقیماندن همبستگی دیده شد که به نقش عوامل رفتاری و تنظیمی مرتبط با ADHD اشاره دارد.
نویسندگان پیشنهاد میکنند که سازوکارهای احتمالی شامل تکانشگری، دشواری در خودتنظیمی، الگوهای خواب نامنظم و انتخابهای غذایی پرکالری است؛ عواملی که میتوانند خطر افزایش وزن و بهتبع آن فشار خون را بالا ببرند.
از نظر بالینی، مقاله بر اهمیت غربالگری زودهنگام عوامل خطر متابولیک و قلبی–عروقی در بزرگسالان دارای علائم ADHD تأکید میکند و پیشنهاد میدهد مداخلات چندبعدی (رفتاری، تغذیهای و پیگیری پزشکی) میتواند مفید باشد.
Assessing adolescents' use of artificial intelligence in psychiatric practice
The lancet psychiatry - May 2026
این مقاله به بررسی نحوه استفاده نوجوانان از هوش مصنوعی در زمینه خدمات روانپزشکی میپردازد و فرصتها و چالشهای این فناوری را تحلیل میکند. نویسندگان ابتدا به رشد سریع ابزارهای مبتنی بر هوش مصنوعی، مانند چتباتهای سلامت روان، اشاره میکنند که میتوانند دسترسی نوجوانان به حمایت روانی را افزایش دهند. این ابزارها اغلب بهصورت ۲۴ ساعته در دسترس هستند، هزینه کمتری دارند و برای نوجوانانی که از مراجعه حضوری اجتناب میکنند، گزینهای جذاب محسوب میشوند.
در ادامه، مقاله نشان میدهد که نوجوانان از این فناوریها برای بیان احساسات، دریافت مشاوره اولیه و حتی خودارزیابی علائم روانی استفاده میکنند. برخی مطالعات نشان دادهاند که این ابزارها میتوانند در کاهش اضطراب یا افسردگی خفیف مؤثر باشند، بهویژه زمانی که بهعنوان مکمل درمان سنتی به کار میروند.
با این حال، نویسندگان به محدودیتها و خطرات مهمی نیز اشاره میکنند. یکی از نگرانیهای اصلی، دقت و قابلیت اعتماد پاسخهای هوش مصنوعی است، زیرا این سیستمها ممکن است اطلاعات نادرست یا ناکامل ارائه دهند. همچنین، نبود نظارت انسانی میتواند در موارد بحرانی، مانند افکار خودکشی، خطرناک باشد.
مقاله همچنین بر اهمیت نقش متخصصان سلامت روان تأکید میکند و پیشنهاد میدهد که هوش مصنوعی نباید جایگزین درمانگران شود، بلکه باید بهعنوان ابزاری مکمل در کنار آنها استفاده شود. در نهایت، نویسندگان خواستار تدوین چارچوبهای اخلاقی و قانونی مشخص، آموزش کاربران نوجوان، و انجام پژوهشهای بیشتر برای ارزیابی اثربخشی و ایمنی این فناوریها هستند.
The lancet psychiatry - May 2026
این مقاله به بررسی نحوه استفاده نوجوانان از هوش مصنوعی در زمینه خدمات روانپزشکی میپردازد و فرصتها و چالشهای این فناوری را تحلیل میکند. نویسندگان ابتدا به رشد سریع ابزارهای مبتنی بر هوش مصنوعی، مانند چتباتهای سلامت روان، اشاره میکنند که میتوانند دسترسی نوجوانان به حمایت روانی را افزایش دهند. این ابزارها اغلب بهصورت ۲۴ ساعته در دسترس هستند، هزینه کمتری دارند و برای نوجوانانی که از مراجعه حضوری اجتناب میکنند، گزینهای جذاب محسوب میشوند.
در ادامه، مقاله نشان میدهد که نوجوانان از این فناوریها برای بیان احساسات، دریافت مشاوره اولیه و حتی خودارزیابی علائم روانی استفاده میکنند. برخی مطالعات نشان دادهاند که این ابزارها میتوانند در کاهش اضطراب یا افسردگی خفیف مؤثر باشند، بهویژه زمانی که بهعنوان مکمل درمان سنتی به کار میروند.
با این حال، نویسندگان به محدودیتها و خطرات مهمی نیز اشاره میکنند. یکی از نگرانیهای اصلی، دقت و قابلیت اعتماد پاسخهای هوش مصنوعی است، زیرا این سیستمها ممکن است اطلاعات نادرست یا ناکامل ارائه دهند. همچنین، نبود نظارت انسانی میتواند در موارد بحرانی، مانند افکار خودکشی، خطرناک باشد.
مقاله همچنین بر اهمیت نقش متخصصان سلامت روان تأکید میکند و پیشنهاد میدهد که هوش مصنوعی نباید جایگزین درمانگران شود، بلکه باید بهعنوان ابزاری مکمل در کنار آنها استفاده شود. در نهایت، نویسندگان خواستار تدوین چارچوبهای اخلاقی و قانونی مشخص، آموزش کاربران نوجوان، و انجام پژوهشهای بیشتر برای ارزیابی اثربخشی و ایمنی این فناوریها هستند.
👍2
Magnetic seizure therapy: balancing efficacy and cognition
The lancet psychiatry - May 2026
این مقاله به بررسی روش «درمان تشنجی مغناطیسی» (Magnetic Seizure Therapy یا MST) میپردازد و تلاش میکند تعادلی میان اثربخشی درمان و حفظ عملکرد شناختی بیماران را تحلیل کند. MST بهعنوان یک روش نوین، جایگزینی بالقوه برای Electroconvulsive Therapy مطرح شده است که سالها برای درمان اختلالات شدید روانی مانند افسردگی مقاوم به درمان استفاده میشود.
در این مقاله توضیح داده میشود که MST با استفاده از تحریک مغناطیسی، تشنجهای کنترلشدهای در مغز ایجاد میکند، مشابه ECT، اما با دقت بیشتر در هدفگیری نواحی مغزی. این ویژگی باعث میشود عوارض جانبی شناختی، بهویژه اختلالات حافظه، کاهش یابد. نویسندگان تأکید میکنند که یکی از مزیتهای کلیدی MST، حفظ بهتر عملکرد شناختی بیماران در مقایسه با روشهای سنتی است.
از نظر اثربخشی، مطالعات نشان میدهند که MST میتواند در کاهش علائم Major Depressive Disorder مؤثر باشد، بهخصوص در بیمارانی که به درمانهای دارویی پاسخ ندادهاند. با این حال، مقاله اشاره میکند که هنوز شواهد در مقایسه با ECT محدودتر است و نیاز به مطالعات گستردهتر وجود دارد.
در بخش دیگری، مقاله به چالشهای اجرایی این روش میپردازد، از جمله نیاز به تجهیزات پیشرفته، هزینههای بالا و دسترسی محدود. همچنین، تنظیم دقیق پارامترهای تحریک برای دستیابی به بهترین تعادل بین اثربخشی و ایمنی، یکی از موضوعات کلیدی در تحقیقات جاری است.
در نهایت، نویسندگان نتیجهگیری میکنند که MST یک گزینه امیدوارکننده در روانپزشکی مدرن است، بهویژه برای بیمارانی که نگران عوارض شناختی درمانهای سنتی هستند. با این حال، برای تثبیت جایگاه آن در عمل بالینی، انجام تحقیقات بیشتر، استانداردسازی پروتکلها و ارزیابی بلندمدت نتایج ضروری است.
The lancet psychiatry - May 2026
این مقاله به بررسی روش «درمان تشنجی مغناطیسی» (Magnetic Seizure Therapy یا MST) میپردازد و تلاش میکند تعادلی میان اثربخشی درمان و حفظ عملکرد شناختی بیماران را تحلیل کند. MST بهعنوان یک روش نوین، جایگزینی بالقوه برای Electroconvulsive Therapy مطرح شده است که سالها برای درمان اختلالات شدید روانی مانند افسردگی مقاوم به درمان استفاده میشود.
در این مقاله توضیح داده میشود که MST با استفاده از تحریک مغناطیسی، تشنجهای کنترلشدهای در مغز ایجاد میکند، مشابه ECT، اما با دقت بیشتر در هدفگیری نواحی مغزی. این ویژگی باعث میشود عوارض جانبی شناختی، بهویژه اختلالات حافظه، کاهش یابد. نویسندگان تأکید میکنند که یکی از مزیتهای کلیدی MST، حفظ بهتر عملکرد شناختی بیماران در مقایسه با روشهای سنتی است.
از نظر اثربخشی، مطالعات نشان میدهند که MST میتواند در کاهش علائم Major Depressive Disorder مؤثر باشد، بهخصوص در بیمارانی که به درمانهای دارویی پاسخ ندادهاند. با این حال، مقاله اشاره میکند که هنوز شواهد در مقایسه با ECT محدودتر است و نیاز به مطالعات گستردهتر وجود دارد.
در بخش دیگری، مقاله به چالشهای اجرایی این روش میپردازد، از جمله نیاز به تجهیزات پیشرفته، هزینههای بالا و دسترسی محدود. همچنین، تنظیم دقیق پارامترهای تحریک برای دستیابی به بهترین تعادل بین اثربخشی و ایمنی، یکی از موضوعات کلیدی در تحقیقات جاری است.
در نهایت، نویسندگان نتیجهگیری میکنند که MST یک گزینه امیدوارکننده در روانپزشکی مدرن است، بهویژه برای بیمارانی که نگران عوارض شناختی درمانهای سنتی هستند. با این حال، برای تثبیت جایگاه آن در عمل بالینی، انجام تحقیقات بیشتر، استانداردسازی پروتکلها و ارزیابی بلندمدت نتایج ضروری است.
Associations among executive function, social functioning, emotional states, and eating behavior patterns in young adults
Journal of psychiatric research Aug. 2026
این مقاله به بررسی ارتباط بین کارکردهای اجرایی، عملکرد اجتماعی، حالات هیجانی و الگوهای رفتار خوردن در بزرگسالان جوان میپردازد. کارکردهای اجرایی به مجموعهای از تواناییهای شناختی مانند برنامهریزی، کنترل تکانه، انعطافپذیری ذهنی و حافظه کاری اشاره دارد که نقش مهمی در تنظیم رفتارها دارند.
نتایج نشان میدهد افرادی که کارکرد اجرایی ضعیفتری دارند، بیشتر در معرض رفتارهای خوردن ناسالم مانند پرخوری هیجانی، خوردن تکانهای یا بینظمی در الگوهای غذایی قرار میگیرند. این موضوع به این دلیل است که کنترل کمتر بر تکانهها و تصمیمگیریهای لحظهای، توانایی فرد را در مدیریت رفتارهای مرتبط با غذا کاهش میدهد.
از سوی دیگر، حالات هیجانی مانند اضطراب، افسردگی و استرس نیز نقش واسطهای مهمی ایفا میکنند. افرادی که حالات هیجانی منفی بیشتری را تجربه میکنند، احتمال بیشتری دارد که از غذا به عنوان راهی برای مقابله با احساسات خود استفاده کنند. این امر به شکل خوردن هیجانی یا مصرف بیش از حد غذاهای ناسالم بروز پیدا میکند.
عملکرد اجتماعی نیز با این متغیرها مرتبط است. افرادی که مهارتهای اجتماعی ضعیفتری دارند یا در روابط بینفردی با مشکل مواجه هستند، بیشتر در معرض احساسات منفی قرار میگیرند و در نتیجه احتمال رفتارهای خوردن ناسالم در آنها افزایش مییابد. در مقابل، عملکرد اجتماعی بهتر میتواند به عنوان یک عامل محافظتی عمل کند.
در مجموع، این پژوهش نشان میدهد که رفتارهای خوردن تنها به عوامل زیستی یا عادات فردی محدود نمیشوند، بلکه تحت تأثیر تعامل پیچیدهای از تواناییهای شناختی، وضعیت هیجانی و روابط اجتماعی قرار دارند. بنابراین، برای بهبود الگوهای خوردن در بزرگسالان جوان، مداخلاتی که همزمان کارکرد اجرایی، تنظیم هیجانی و مهارتهای اجتماعی را هدف قرار دهند، میتوانند مؤثرتر باشند.
Journal of psychiatric research Aug. 2026
این مقاله به بررسی ارتباط بین کارکردهای اجرایی، عملکرد اجتماعی، حالات هیجانی و الگوهای رفتار خوردن در بزرگسالان جوان میپردازد. کارکردهای اجرایی به مجموعهای از تواناییهای شناختی مانند برنامهریزی، کنترل تکانه، انعطافپذیری ذهنی و حافظه کاری اشاره دارد که نقش مهمی در تنظیم رفتارها دارند.
نتایج نشان میدهد افرادی که کارکرد اجرایی ضعیفتری دارند، بیشتر در معرض رفتارهای خوردن ناسالم مانند پرخوری هیجانی، خوردن تکانهای یا بینظمی در الگوهای غذایی قرار میگیرند. این موضوع به این دلیل است که کنترل کمتر بر تکانهها و تصمیمگیریهای لحظهای، توانایی فرد را در مدیریت رفتارهای مرتبط با غذا کاهش میدهد.
از سوی دیگر، حالات هیجانی مانند اضطراب، افسردگی و استرس نیز نقش واسطهای مهمی ایفا میکنند. افرادی که حالات هیجانی منفی بیشتری را تجربه میکنند، احتمال بیشتری دارد که از غذا به عنوان راهی برای مقابله با احساسات خود استفاده کنند. این امر به شکل خوردن هیجانی یا مصرف بیش از حد غذاهای ناسالم بروز پیدا میکند.
عملکرد اجتماعی نیز با این متغیرها مرتبط است. افرادی که مهارتهای اجتماعی ضعیفتری دارند یا در روابط بینفردی با مشکل مواجه هستند، بیشتر در معرض احساسات منفی قرار میگیرند و در نتیجه احتمال رفتارهای خوردن ناسالم در آنها افزایش مییابد. در مقابل، عملکرد اجتماعی بهتر میتواند به عنوان یک عامل محافظتی عمل کند.
در مجموع، این پژوهش نشان میدهد که رفتارهای خوردن تنها به عوامل زیستی یا عادات فردی محدود نمیشوند، بلکه تحت تأثیر تعامل پیچیدهای از تواناییهای شناختی، وضعیت هیجانی و روابط اجتماعی قرار دارند. بنابراین، برای بهبود الگوهای خوردن در بزرگسالان جوان، مداخلاتی که همزمان کارکرد اجرایی، تنظیم هیجانی و مهارتهای اجتماعی را هدف قرار دهند، میتوانند مؤثرتر باشند.
Brain-Behavior Associations: From Discovery to Clinical Application
Biological psychiatry - May 2026
این مقاله به بررسی ارتباط میان ساختار و عملکرد مغز با رفتار انسان میپردازد و تلاش میکند مسیر تبدیل یافتههای علمی در این حوزه به کاربردهای بالینی را تبیین کند. نویسندگان ابتدا به مطالعات کشفمحور اشاره میکنند که با استفاده از روشهایی مانند تصویربرداری مغزی (بهویژه fMRI)، الگوهایی از ارتباط بین فعالیت یا ساختار مغز و ویژگیهای رفتاری، شناختی یا هیجانی را شناسایی کردهاند. این مطالعات نشان دادهاند که بسیاری از رفتارها و اختلالات روانپزشکی با شبکههای خاصی از مغز مرتبط هستند، نه صرفاً با یک ناحیه منفرد.
با این حال، مقاله تأکید میکند که بسیاری از این یافتهها هنوز به مرحله کاربرد بالینی نرسیدهاند. یکی از چالشهای اصلی، تکرارپذیری پایین نتایج و تفاوتهای فردی گسترده در مغز انسان است. همچنین، روابط کشفشده اغلب همبستگی هستند و لزوماً نشاندهنده رابطه علت و معلولی نیستند، که این امر کاربرد مستقیم آنها در تشخیص یا درمان را محدود میکند.
در ادامه، نویسندگان به ضرورت حرکت از مطالعات گروهی به سمت پیشبینی در سطح فردی اشاره میکنند. برای این منظور، استفاده از روشهای پیشرفته آماری و یادگیری ماشینی پیشنهاد میشود تا بتوان مدلهایی ساخت که بر اساس دادههای مغزی، رفتار یا وضعیت بالینی یک فرد را پیشبینی کنند. چنین رویکردی میتواند زمینهساز پزشکی شخصیسازیشده در حوزه سلامت روان باشد.
مقاله همچنین بر اهمیت طراحی مطالعات طولی، نمونههای بزرگتر و دادههای چندوجهی (ترکیب اطلاعات مغزی، ژنتیکی و رفتاری) تأکید دارد. در نهایت، نتیجهگیری میشود که اگرچه مسیر تبدیل یافتههای علوم اعصاب به کاربردهای بالینی پیچیده و چالشبرانگیز است، اما با بهبود روشها و تمرکز بر پیشبینی فردمحور، میتوان به توسعه ابزارهای تشخیصی و درمانی دقیقتر دست یافت.
Biological psychiatry - May 2026
این مقاله به بررسی ارتباط میان ساختار و عملکرد مغز با رفتار انسان میپردازد و تلاش میکند مسیر تبدیل یافتههای علمی در این حوزه به کاربردهای بالینی را تبیین کند. نویسندگان ابتدا به مطالعات کشفمحور اشاره میکنند که با استفاده از روشهایی مانند تصویربرداری مغزی (بهویژه fMRI)، الگوهایی از ارتباط بین فعالیت یا ساختار مغز و ویژگیهای رفتاری، شناختی یا هیجانی را شناسایی کردهاند. این مطالعات نشان دادهاند که بسیاری از رفتارها و اختلالات روانپزشکی با شبکههای خاصی از مغز مرتبط هستند، نه صرفاً با یک ناحیه منفرد.
با این حال، مقاله تأکید میکند که بسیاری از این یافتهها هنوز به مرحله کاربرد بالینی نرسیدهاند. یکی از چالشهای اصلی، تکرارپذیری پایین نتایج و تفاوتهای فردی گسترده در مغز انسان است. همچنین، روابط کشفشده اغلب همبستگی هستند و لزوماً نشاندهنده رابطه علت و معلولی نیستند، که این امر کاربرد مستقیم آنها در تشخیص یا درمان را محدود میکند.
در ادامه، نویسندگان به ضرورت حرکت از مطالعات گروهی به سمت پیشبینی در سطح فردی اشاره میکنند. برای این منظور، استفاده از روشهای پیشرفته آماری و یادگیری ماشینی پیشنهاد میشود تا بتوان مدلهایی ساخت که بر اساس دادههای مغزی، رفتار یا وضعیت بالینی یک فرد را پیشبینی کنند. چنین رویکردی میتواند زمینهساز پزشکی شخصیسازیشده در حوزه سلامت روان باشد.
مقاله همچنین بر اهمیت طراحی مطالعات طولی، نمونههای بزرگتر و دادههای چندوجهی (ترکیب اطلاعات مغزی، ژنتیکی و رفتاری) تأکید دارد. در نهایت، نتیجهگیری میشود که اگرچه مسیر تبدیل یافتههای علوم اعصاب به کاربردهای بالینی پیچیده و چالشبرانگیز است، اما با بهبود روشها و تمرکز بر پیشبینی فردمحور، میتوان به توسعه ابزارهای تشخیصی و درمانی دقیقتر دست یافت.
Central Nervous System and Ocular Manifestations in Puumala Hantavirus Infection
Viruses ـ May 2021
این مقاله مروری بر تظاهرات عصبی و چشمی عفونت ناشی از هانتا ویروس پومالا (Puumala hantavirus) ارائه میدهد؛ ویروسی که شایعترین عامل تب هموراژیک همراه با سندرم کلیوی در اروپا، بهویژه کشورهای شمال اروپا، است. نویسندگان نشان میدهند که اگرچه این عفونت معمولاً بهعنوان بیماری کلیوی و تبدار شناخته میشود، اما درگیری سیستم عصبی مرکزی (CNS) و چشم نیز میتواند بخش مهمی از تابلوی بالینی باشد.
در بخش عصبی، مقاله توضیح میدهد که بسیاری از بیماران دچار سردرد شدید، تهوع، سرگیجه و اختلال سطح هوشیاری میشوند. در موارد نادرتر، مننژیت، انسفالیت، تشنج، هیپوفیزیت و انسفالوپاتی گزارش شده است. بررسی مایع مغزی–نخاعی در بعضی بیماران افزایش سلولهای التهابی و پروتئین را نشان میدهد که مؤید درگیری التهابی CNS است.
در بخش چشمی، تاری دید ناگهانی و تغییرات انکساری، بهویژه نزدیکبینی گذرا (transient myopia)، از یافتههای شناختهشده معرفی شدهاند. افزایش فشار داخل چشمی، التهاب عنبیه و اختلالات شبکیه نیز در برخی بیماران مشاهده شده است. نویسندگان معتقدند تغییرات نفوذپذیری عروقی و پاسخ التهابی سیستمیک نقش مهمی در این عوارض دارند.
مقاله در نهایت نتیجه میگیرد که عفونت پومالا فقط یک بیماری کلیوی نیست و میتواند بهصورت چندسیستمی ظاهر شود. تشخیص زودهنگام تظاهرات عصبی و چشمی اهمیت زیادی دارد، زیرا برخی علائم ممکن است با بیماریهای نورولوژیک یا روانپزشکی اولیه اشتباه گرفته شوند. نویسندگان پیشنهاد میکنند که پزشکان در بیماران دارای تب، نارسایی کلیه و علائم عصبی یا شناختی، احتمال عفونت هانتاویروس را در نظر بگیرند.
Viruses ـ May 2021
این مقاله مروری بر تظاهرات عصبی و چشمی عفونت ناشی از هانتا ویروس پومالا (Puumala hantavirus) ارائه میدهد؛ ویروسی که شایعترین عامل تب هموراژیک همراه با سندرم کلیوی در اروپا، بهویژه کشورهای شمال اروپا، است. نویسندگان نشان میدهند که اگرچه این عفونت معمولاً بهعنوان بیماری کلیوی و تبدار شناخته میشود، اما درگیری سیستم عصبی مرکزی (CNS) و چشم نیز میتواند بخش مهمی از تابلوی بالینی باشد.
در بخش عصبی، مقاله توضیح میدهد که بسیاری از بیماران دچار سردرد شدید، تهوع، سرگیجه و اختلال سطح هوشیاری میشوند. در موارد نادرتر، مننژیت، انسفالیت، تشنج، هیپوفیزیت و انسفالوپاتی گزارش شده است. بررسی مایع مغزی–نخاعی در بعضی بیماران افزایش سلولهای التهابی و پروتئین را نشان میدهد که مؤید درگیری التهابی CNS است.
همچنین یافتههای MRI در برخی موارد ضایعات گذرا در ساختارهایی مانند corpus callosum را نشان دادهاند. مقاله تأکید میکند که این درگیریها میتوانند با علائم نوروسایکیاتریک مانند گیجی، تغییرات رفتاری، اختلال شناختی و دلیریوم همراه باشند.
در بخش چشمی، تاری دید ناگهانی و تغییرات انکساری، بهویژه نزدیکبینی گذرا (transient myopia)، از یافتههای شناختهشده معرفی شدهاند. افزایش فشار داخل چشمی، التهاب عنبیه و اختلالات شبکیه نیز در برخی بیماران مشاهده شده است. نویسندگان معتقدند تغییرات نفوذپذیری عروقی و پاسخ التهابی سیستمیک نقش مهمی در این عوارض دارند.
مقاله در نهایت نتیجه میگیرد که عفونت پومالا فقط یک بیماری کلیوی نیست و میتواند بهصورت چندسیستمی ظاهر شود. تشخیص زودهنگام تظاهرات عصبی و چشمی اهمیت زیادی دارد، زیرا برخی علائم ممکن است با بیماریهای نورولوژیک یا روانپزشکی اولیه اشتباه گرفته شوند. نویسندگان پیشنهاد میکنند که پزشکان در بیماران دارای تب، نارسایی کلیه و علائم عصبی یا شناختی، احتمال عفونت هانتاویروس را در نظر بگیرند.
👍2
Stepping back into life: How Psychedelic Assisted Psychotherapy transforms the way of life of the terminally ill
General hospital psychiatry - Jan. 2026
این مقاله به بررسی تأثیر «رواندرمانی همراه با سایکدلیک» (Psychedelic Assisted Psychotherapy) بر بیماران مبتلا به بیماریهای لاعلاج و در مراحل پایانی زندگی میپردازد. نویسندگان با تمرکز بر تجربه زیسته بیماران نشان میدهند که این روش درمانی چگونه میتواند نگرش افراد نسبت به مرگ، زندگی، رنج و روابط انسانی را تغییر دهد. مقاله بر موادی مانند سیلوسایبین و LSD تأکید دارد که در محیط درمانی کنترلشده و همراه با حمایت رواندرمانگر استفاده میشوند.
بیماران مبتلا به سرطان پیشرفته یا بیماریهای کشنده معمولاً اضطراب شدید، افسردگی، احساس پوچی و ترس از مرگ را تجربه میکنند. یافتههای مرورشده در مقاله نشان میدهد که رواندرمانی سایکدلیک میتواند کاهش چشمگیری در اضطراب مرگ و افسردگی ایجاد کند و احساس معنا، آرامش و پذیرش را افزایش دهد. بسیاری از بیماران تجربههای عمیق معنوی یا احساسی را گزارش کردهاند که باعث شده دوباره با زندگی، خانواده و ارزشهای شخصی خود ارتباط برقرار کنند.
یکی از مفاهیم اصلی مقاله «بازگشت به زندگی» است؛ یعنی بیمار، حتی در آستانه مرگ، دوباره توانایی تجربه امید، عشق، قدردانی و حضور در لحظه را پیدا میکند. شرکتکنندگان اغلب بیان کردهاند که پس از جلسات درمانی، ترس از مرگ کاهش یافته و کیفیت باقیمانده زندگی آنها بهتر شده است. برخی بیماران مرگ را نه بهعنوان پایان مطلق، بلکه بخشی طبیعی از فرایند زندگی درک کردهاند. این تغییر نگرش معمولاً با افزایش انعطاف روانی و کاهش احساس انزوا همراه بوده است.
مقاله همچنین بر اهمیت «محیط درمانی»، آمادگی روانی بیمار و حضور درمانگران آموزشدیده تأکید میکند. نویسندگان هشدار میدهند که سایکدلیکها بدون چارچوب درمانی مناسب میتوانند خطرناک باشند و نباید صرفاً بهعنوان دارو دیده شوند. نتیجهگیری کلی مقاله این است که رواندرمانی همراه با سایکدلیک میتواند رویکردی نویدبخش برای مراقبت روانی و معنوی بیماران لاعلاج باشد و به آنها کمک کند با آرامش و معنای بیشتری با پایان زندگی روبهرو شوند.
General hospital psychiatry - Jan. 2026
این مقاله به بررسی تأثیر «رواندرمانی همراه با سایکدلیک» (Psychedelic Assisted Psychotherapy) بر بیماران مبتلا به بیماریهای لاعلاج و در مراحل پایانی زندگی میپردازد. نویسندگان با تمرکز بر تجربه زیسته بیماران نشان میدهند که این روش درمانی چگونه میتواند نگرش افراد نسبت به مرگ، زندگی، رنج و روابط انسانی را تغییر دهد. مقاله بر موادی مانند سیلوسایبین و LSD تأکید دارد که در محیط درمانی کنترلشده و همراه با حمایت رواندرمانگر استفاده میشوند.
بیماران مبتلا به سرطان پیشرفته یا بیماریهای کشنده معمولاً اضطراب شدید، افسردگی، احساس پوچی و ترس از مرگ را تجربه میکنند. یافتههای مرورشده در مقاله نشان میدهد که رواندرمانی سایکدلیک میتواند کاهش چشمگیری در اضطراب مرگ و افسردگی ایجاد کند و احساس معنا، آرامش و پذیرش را افزایش دهد. بسیاری از بیماران تجربههای عمیق معنوی یا احساسی را گزارش کردهاند که باعث شده دوباره با زندگی، خانواده و ارزشهای شخصی خود ارتباط برقرار کنند.
یکی از مفاهیم اصلی مقاله «بازگشت به زندگی» است؛ یعنی بیمار، حتی در آستانه مرگ، دوباره توانایی تجربه امید، عشق، قدردانی و حضور در لحظه را پیدا میکند. شرکتکنندگان اغلب بیان کردهاند که پس از جلسات درمانی، ترس از مرگ کاهش یافته و کیفیت باقیمانده زندگی آنها بهتر شده است. برخی بیماران مرگ را نه بهعنوان پایان مطلق، بلکه بخشی طبیعی از فرایند زندگی درک کردهاند. این تغییر نگرش معمولاً با افزایش انعطاف روانی و کاهش احساس انزوا همراه بوده است.
مقاله همچنین بر اهمیت «محیط درمانی»، آمادگی روانی بیمار و حضور درمانگران آموزشدیده تأکید میکند. نویسندگان هشدار میدهند که سایکدلیکها بدون چارچوب درمانی مناسب میتوانند خطرناک باشند و نباید صرفاً بهعنوان دارو دیده شوند. نتیجهگیری کلی مقاله این است که رواندرمانی همراه با سایکدلیک میتواند رویکردی نویدبخش برای مراقبت روانی و معنوی بیماران لاعلاج باشد و به آنها کمک کند با آرامش و معنای بیشتری با پایان زندگی روبهرو شوند.
Understanding and managing deliberate foreign body ingestion in patients with cluster B personality traits: A scoping review
General hospital psychiatry - May 2026
این مقاله یک مرور دامنهای (Scoping Review) درباره «بلع عمدی اجسام خارجی» در بیماران دارای ویژگیهای شخصیت خوشه B، بهویژه اختلال شخصیت مرزی (BPD)، ارائه میدهد. نویسندگان تلاش کردهاند ابعاد روانپزشکی و پزشکی این رفتار پیچیده را بررسی کنند و راهکارهای عملی برای درمان و پیشگیری از تکرار آن پیشنهاد دهند.
بلع عمدی اجسام خارجی نوعی رفتار خودآسیبرسان است که معمولاً در بیماران مبتلا به اختلال شخصیت مرزی، اختلالات ساختگی، سوءمصرف مواد و سابقه تروما دیده میشود. این بیماران اغلب بهصورت مکرر اشیایی مانند تیغ، باتری، سوزن، پیچ یا اجسام فلزی را میبلعند و بار زیادی بر سیستم درمانی وارد میکنند.
مقاله تأکید میکند که این رفتار معمولاً انگیزه خودکشی مستقیم ندارد، بلکه بیشتر روشی برای تنظیم هیجان، کاهش تنش روانی، جلب توجه، یا واکنش به احساس طرد و رهاشدگی است. در بیماران مبتلا به BPD، مشکلات تنظیم هیجان، تکانشگری و سابقه آسیبهای دوران کودکی نقش مهمی در ایجاد این رفتار دارند. همچنین بستری طولانیمدت، برخورد تنبیهی کارکنان و مداخلات محدودکننده میتوانند رفتار را تشدید کنند.
از نظر درمانی، مقاله بر رویکرد چندرشتهای تأکید دارد؛ یعنی همکاری روانپزشکی، گوارش، جراحی، پرستاری و خدمات اجتماعی. درمان حاد معمولاً شامل ارزیابی فوری خطر، تصویربرداری و در صورت لزوم آندوسکوپی است. اما مدیریت بلندمدت بیشتر بر مداخلات رواندرمانی، بهویژه رفتاردرمانی دیالکتیکی (DBT)، آموزش تنظیم هیجان، کاهش بستریهای غیرضروری و ایجاد برنامه رفتاری ثابت متمرکز است. شواهد کافی برای اثربخشی داروها وجود ندارد و دارودرمانی بیشتر برای اختلالات همراه استفاده میشود. نویسندگان نتیجه میگیرند که پیشگیری از تکرار این رفتار نیازمند درمان پایدار، مرزگذاری حرفهای و مراقبت هماهنگ و غیرتنبیهی است.
General hospital psychiatry - May 2026
این مقاله یک مرور دامنهای (Scoping Review) درباره «بلع عمدی اجسام خارجی» در بیماران دارای ویژگیهای شخصیت خوشه B، بهویژه اختلال شخصیت مرزی (BPD)، ارائه میدهد. نویسندگان تلاش کردهاند ابعاد روانپزشکی و پزشکی این رفتار پیچیده را بررسی کنند و راهکارهای عملی برای درمان و پیشگیری از تکرار آن پیشنهاد دهند.
بلع عمدی اجسام خارجی نوعی رفتار خودآسیبرسان است که معمولاً در بیماران مبتلا به اختلال شخصیت مرزی، اختلالات ساختگی، سوءمصرف مواد و سابقه تروما دیده میشود. این بیماران اغلب بهصورت مکرر اشیایی مانند تیغ، باتری، سوزن، پیچ یا اجسام فلزی را میبلعند و بار زیادی بر سیستم درمانی وارد میکنند.
مقاله تأکید میکند که این رفتار معمولاً انگیزه خودکشی مستقیم ندارد، بلکه بیشتر روشی برای تنظیم هیجان، کاهش تنش روانی، جلب توجه، یا واکنش به احساس طرد و رهاشدگی است. در بیماران مبتلا به BPD، مشکلات تنظیم هیجان، تکانشگری و سابقه آسیبهای دوران کودکی نقش مهمی در ایجاد این رفتار دارند. همچنین بستری طولانیمدت، برخورد تنبیهی کارکنان و مداخلات محدودکننده میتوانند رفتار را تشدید کنند.
از نظر درمانی، مقاله بر رویکرد چندرشتهای تأکید دارد؛ یعنی همکاری روانپزشکی، گوارش، جراحی، پرستاری و خدمات اجتماعی. درمان حاد معمولاً شامل ارزیابی فوری خطر، تصویربرداری و در صورت لزوم آندوسکوپی است. اما مدیریت بلندمدت بیشتر بر مداخلات رواندرمانی، بهویژه رفتاردرمانی دیالکتیکی (DBT)، آموزش تنظیم هیجان، کاهش بستریهای غیرضروری و ایجاد برنامه رفتاری ثابت متمرکز است. شواهد کافی برای اثربخشی داروها وجود ندارد و دارودرمانی بیشتر برای اختلالات همراه استفاده میشود. نویسندگان نتیجه میگیرند که پیشگیری از تکرار این رفتار نیازمند درمان پایدار، مرزگذاری حرفهای و مراقبت هماهنگ و غیرتنبیهی است.
Designing Clinical Trials for an Inflammatory Subtype of Major Depressive Disorder
Biological psychiatry - June 2026
این مقاله به بررسی این ایده میپردازد که بخشی از بیماران مبتلا به اختلال افسردگی اساسی (MDD) دارای یک زیرگروه التهابی هستند که در آن التهاب مزمن نقش مهمی در ایجاد و تداوم علائم افسردگی دارد. نویسندگان توضیح میدهند که درمانهای رایج ضدافسردگی برای برخی از بیماران مؤثر نیستند و حدود یکسوم مبتلایان پاسخ درمانی ناکافی نشان میدهند. به همین دلیل، پژوهشگران به دنبال طراحی کارآزماییهای بالینی دقیقتری برای درمانهای ضدالتهابی هستند.
مقاله تأکید میکند که یکی از مشکلات اصلی مطالعات قبلی، انتخاب نامناسب بیماران بوده است؛ زیرا همه بیماران افسرده التهاب زیستی قابلتوجه ندارند.
بنابراین، استفاده از نشانگرهای زیستی مانند CRP ،IL-6 و TNF-α برای شناسایی بیماران دارای التهاب بالا ضروری است. نویسندگان پیشنهاد میکنند که کارآزماییهای آینده باید بیماران را بر اساس سطح التهاب طبقهبندی کنند تا احتمال مشاهده اثر واقعی درمان افزایش یابد.
همچنین به اهمیت انتخاب علائم هدف اشاره میشود.
بنابراین، تمرکز صرف بر نمره کلی افسردگی ممکن است اثر درمان را پنهان کند. مقاله توصیه میکند که مطالعات آینده علاوه بر ارزیابی خلق، عملکرد شناختی، انگیزش و کیفیت زندگی را نیز بررسی کنند.
نویسندگان همچنین درباره مدت درمان، انتخاب داروهای ضدالتهابی مناسب، و استفاده از روشهای تصویربرداری مغزی و شاخصهای ایمنی برای ارزیابی پاسخ درمانی بحث میکنند. در نهایت، مقاله نتیجه میگیرد که آینده درمان افسردگی به سمت «روانپزشکی هدفمند» حرکت میکند؛ یعنی درمانهایی که بر اساس ویژگیهای زیستی هر بیمار انتخاب میشوند. در این چارچوب، شناسایی زیرگروه التهابی افسردگی میتواند به توسعه درمانهای هدفمند و مؤثرتر منجر شود.
Biological psychiatry - June 2026
این مقاله به بررسی این ایده میپردازد که بخشی از بیماران مبتلا به اختلال افسردگی اساسی (MDD) دارای یک زیرگروه التهابی هستند که در آن التهاب مزمن نقش مهمی در ایجاد و تداوم علائم افسردگی دارد. نویسندگان توضیح میدهند که درمانهای رایج ضدافسردگی برای برخی از بیماران مؤثر نیستند و حدود یکسوم مبتلایان پاسخ درمانی ناکافی نشان میدهند. به همین دلیل، پژوهشگران به دنبال طراحی کارآزماییهای بالینی دقیقتری برای درمانهای ضدالتهابی هستند.
مقاله تأکید میکند که یکی از مشکلات اصلی مطالعات قبلی، انتخاب نامناسب بیماران بوده است؛ زیرا همه بیماران افسرده التهاب زیستی قابلتوجه ندارند.
بنابراین، استفاده از نشانگرهای زیستی مانند CRP ،IL-6 و TNF-α برای شناسایی بیماران دارای التهاب بالا ضروری است. نویسندگان پیشنهاد میکنند که کارآزماییهای آینده باید بیماران را بر اساس سطح التهاب طبقهبندی کنند تا احتمال مشاهده اثر واقعی درمان افزایش یابد.
همچنین به اهمیت انتخاب علائم هدف اشاره میشود.
بیماران دارای افسردگی التهابی معمولاً علائمی مانند خستگی، بیانگیزگی، کندی روانی-حرکتی، اختلال خواب و کاهش لذت را بیشتر تجربه میکنند.
بنابراین، تمرکز صرف بر نمره کلی افسردگی ممکن است اثر درمان را پنهان کند. مقاله توصیه میکند که مطالعات آینده علاوه بر ارزیابی خلق، عملکرد شناختی، انگیزش و کیفیت زندگی را نیز بررسی کنند.
نویسندگان همچنین درباره مدت درمان، انتخاب داروهای ضدالتهابی مناسب، و استفاده از روشهای تصویربرداری مغزی و شاخصهای ایمنی برای ارزیابی پاسخ درمانی بحث میکنند. در نهایت، مقاله نتیجه میگیرد که آینده درمان افسردگی به سمت «روانپزشکی هدفمند» حرکت میکند؛ یعنی درمانهایی که بر اساس ویژگیهای زیستی هر بیمار انتخاب میشوند. در این چارچوب، شناسایی زیرگروه التهابی افسردگی میتواند به توسعه درمانهای هدفمند و مؤثرتر منجر شود.
❤2