Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بيشتر ما در سطوح مختلف آگاهى، به دنبال نيمه ى گمشده ى خود هستيم. چيزى كه در اتاق درمان و خارج از اون مشاهده ميكنم، اينه كه تعداد كمترى از ما با يك عينك عملكردى و بافتار مدار اين تصوير ذهنى رو سمباده زديم و حداقل براى خودمان ملموسش كرديم. خيلى از ويژگيهاى يك همراه و شريك عاطفى قابليت كمّى سازى ندارند، و خيلى از ويژگى ها هم اين قابليت رو دارند. اگر بتوانيم واقع گرايانه به اين تصوير ذهنى بپردازيم و به دلايل و جنبه هاى عملكردى اين توقعات ذهنى بپردازيم، به يك نظام غربالگرى ذهنى دست ميابيم كه تا حد زيادى كمك ميكند در انتخاب هايمان خطاى "كمترى" داشته باشيم. آيا به اين شكل به اين مقوله نگاه كرديد؟ اين شريك احتمالى چه ويژگى هايى دارد؟ چقدر اين تصوير ذهنى واقع گرايانه است و با بافتارى كه من در آن زندگى ميكنم همخوانى دارد؟
ويزور: #مانى_منجمى
#نگاه #مغمور
#manimonajemi
#شهريور_٩٨
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ويزور: #مانى_منجمى
#نگاه #مغمور
#manimonajemi
#شهريور_٩٨
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز فرويد رو تو "لندن" ديدم.@Psychonstruct
How to Connect with People.pdf
158.4 KB
چگونه با کسانی که میخواهیم ارتباط کارآمد برقرار کنیم؟
@Psychonstruct
@Psychonstruct
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
بریده هایی از پیشگفتار زرتشت ▪️انسان بندیست میانِ حیوان و ابراِنسان؛ بندی بر فرازِ مَغاکی.* ▪️دوست میدارم آن را که روان اش خویشتن بر_باد_ده است و نه اهلِ سپاس خواستن است و نه سپاس گزاردن؛ زرا همواره بخشنده است و بدور از پاییدنِ خویش. ▪️دوست میدارم آن را که روان اش در زخم پذیری نیز ژرف است و پیشامدی کوچک او را نا بود تواند کرد... ▪️دوست میدارم آن را که چون چکّه هایِ گران اند و یکایک از ابرِ تیرهیِ آویخته بر فرازِ بشر فرو میچکند. اینان بشارتگرانِ آذرخش اند و همچون بشارتگران فنا میشوند.
هانريال من یک بشارتگرِ آذرخش و چکّه ای گران از ابر! و اما آذرخش را نام اَبَراِنسان است.
پ.ن: زرتشت انسان را به بند و شخص را به بندباز تشبیه میکند که در حال پیمودن راهیست که مبدا اش حیوان و مقصدش ابر انسان است. و چنان چه شخص پایش بلغزد به جایگاهی سقوط خواهد کرد، پست تر از مقام حیوانی. —————— ▪️Mankind is a rope fastened between
animal and overman – a rope over an abyss. ▪️I love the one whose soul squanders itself, who wants no thanks and gives none back: for he always gives and does not want to preserve himself. ▪️I love the one whose soul is deep even when wounded, and who can perish of a small experience: thus he goes gladly over the bridge. ▪️love all those who are like heavy drops falling individually from the dark cloud that hangs over humanity: they herald the coming of the lightning, and as heralds they perish.
Behold, I ama herald of the lightning and a heavy drop from the cloud: but this lightning is called overman.
ترجمه: #امیرحسین_الهی
قلم: #چنین_گفت_زرتشت #فریدریش_نیچه #Friedrich_Nietzsche #نيچه
نقش: #Metamorphosis | #saatchiart
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
هانريال من یک بشارتگرِ آذرخش و چکّه ای گران از ابر! و اما آذرخش را نام اَبَراِنسان است.
پ.ن: زرتشت انسان را به بند و شخص را به بندباز تشبیه میکند که در حال پیمودن راهیست که مبدا اش حیوان و مقصدش ابر انسان است. و چنان چه شخص پایش بلغزد به جایگاهی سقوط خواهد کرد، پست تر از مقام حیوانی. —————— ▪️Mankind is a rope fastened between
animal and overman – a rope over an abyss. ▪️I love the one whose soul squanders itself, who wants no thanks and gives none back: for he always gives and does not want to preserve himself. ▪️I love the one whose soul is deep even when wounded, and who can perish of a small experience: thus he goes gladly over the bridge. ▪️love all those who are like heavy drops falling individually from the dark cloud that hangs over humanity: they herald the coming of the lightning, and as heralds they perish.
Behold, I ama herald of the lightning and a heavy drop from the cloud: but this lightning is called overman.
ترجمه: #امیرحسین_الهی
قلم: #چنین_گفت_زرتشت #فریدریش_نیچه #Friedrich_Nietzsche #نيچه
نقش: #Metamorphosis | #saatchiart
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اميد آخرين چيزى است كه مى ميرد...
Hope is the last to die...
.
قلم: #Halin_Birenbaum
#اسفند_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Hope is the last to die...
.
قلم: #Halin_Birenbaum
#اسفند_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Tchador
Pascal de Loutchek, Pierre Bluteau
سلطان قلب ها
باطعم فرانسوی.
«پاسکال دلوشِک» و «پی یر بلوُتو» گیتارنوازان مشهور فرانسوی در قطعه ای با نام «چادر»، آهنگ محبوب «سلطان قلب ها» از ساخته های انوشیروان روحانی را تنظیم و اجرا کردند .
@psychonstruct
باطعم فرانسوی.
«پاسکال دلوشِک» و «پی یر بلوُتو» گیتارنوازان مشهور فرانسوی در قطعه ای با نام «چادر»، آهنگ محبوب «سلطان قلب ها» از ساخته های انوشیروان روحانی را تنظیم و اجرا کردند .
@psychonstruct
are you dating someone with psychopathy (3).pdf
207.3 KB
آيا با يك سايكوپات قرار ملاقات گذاشته ايد؟
@Psychonstruct
@Psychonstruct
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
تئوردور رابرت باندى معروف به #تد_باندى يكى از زيركترين ترين قاتلين زنجيره اى تاريخ آمريكا در تاريخ ٢٤ نوامبر ١٩٤٦ در ورمونت به دنيا آمد. تد باندى فارق التحصيل رشته روانشناسى و حقوق از دانشگاه واشينگتون، پسرى جذاب و قد بلند با چشمانى تيره كه مورد تاييد و ستايش همكاران و اساتيدش بود. در آپريل ١٩٧٤ وقتى از معشوقه اش استفانى بروكس كه همكلاس او در دانشگاه واشنگتن بود جدا شد، غيبت هاى او از كلاس هاى حقوق و چندى بعد ناپديد شدن دختران دانشجو شروع شد. با اينكه بين متختصصان هنوز ائتلافى بر سر اينكه چه زمانى تد اولين قتلش را مرتكب شد نيست، ولى پرونده ى او بدون شك يكى از جنجال بر انگيزترين پرونده هاى جنايي تاريخ امريكا است. او كه به قاتل محوطه ى دانشگاه معروف شد،در ٧ ايالت ٣٦ دختر مو قهوه اى دانشجو را به قتل رساند و ٢ بار ازدست پليس اف.بى.آى گريخت و در نهايت از روى اثر دندان هايش بر بدن يكى از قربانيانش شناسايي و محكوم به مرگ شد. متخصصين ميگويند، تعداد قربانيان واقعى او به ١٠٠ نفر ميرسد، حال آنكه او تنها به قتل معدودى اعتراف ميكند.روانپزشكان عقيده دارند كه تد از منظومه اى از اختلالات روانپزشكى رنج ميبرد كه بارزترين آنها #اختلال_شخصيت_ضد_اجتماعى و #اختلال_شخصيت_خودشيفته بود. ويدئوى زير مربوط به آخرين مصاحبه وى در شب معدوم شدنش در ژانويه ١٩٨٩ در فلوريدا مي باشد. مشاهده اين مصاحبه تصويرى نسبتا واضح را در مورد اين اختلال به تصوير ميكشد؛ وجود ويژگيهاى متناقض شخصيتى در يك انسان باهوش ، از لحاظ اجتماعى موفق و #دگرديسى او به يك گرگ دو پا را نشان ميدهد. براى درك بهتر اين اختلال و اتيولوژى هاى محتمل آن فيلم #we_need_to_talk_about_kevin و #Bundy را مشاهده كنيد.
قلم:#مانى_منجمى
#مقاله #Ted_bundy
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @psychonstruct
قلم:#مانى_منجمى
#مقاله #Ted_bundy
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @psychonstruct
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
همه آنچه در مسير به آن بر ميخوريم، انجام ميدهيم، ما را خراش ميدهد، ميشكند و ميتراشد، حتى كارهايى كه اكنون از نظر مابيهوده به نظر ميرسد؛ما را براى نسخه اى والاتر، #اصيل تر و شفافتر از خودمان آماده ميسازد، فقط كافيست باور كنيم كه #غايت وجودمان هدفمند و يكتا است.
قلم: #مانى_منجمى | #manimonajemi #نگاه
#مغمور
-----
آن که گفت آری...
عشق به سرنوشت در اندیشه نیچه
ترجمه و صدا فايل تصويرى: #ایمان_فانی
@persianschooloflife
قلم: #مانى_منجمى | #manimonajemi #نگاه
#مغمور
-----
آن که گفت آری...
عشق به سرنوشت در اندیشه نیچه
ترجمه و صدا فايل تصويرى: #ایمان_فانی
@persianschooloflife
how to make sence (2).pdf
225 KB
چگونه به پایان یافتن رابطه معنا ببخشیم و احساس بهتری را تجربه کنیم؟@Psychonstruct
#پايان_رابطه_روانسازه #سوگ_روانسازه
#پايان_رابطه_روانسازه #سوگ_روانسازه
.
“دلقك" آخرين آركى تايپِ سفر قهرمانى
دلقك يك شخصيت تاريخى با اهميت ميان فردى و ميان فرهنگى بسزايى است. لباس دلقك، آرايش و اطوار عجيب و غريبش ميتواند از منظر سرزمين عميق كهن الگوها ابراز شود. به عنوان يك آركى تايپ دلقك نمايش دهنده يك شخصيت حقه باز است و حامل صفاتى دو قطبى مثل شوخ مزاجى| جدّيت، بازى| كار، پنهان| شناخته شده، ساختن | تخريب و نظم | بى نظمى ميباشد. از نگاه فردى و فرهنگى دلقك كاركردهاى مختلفى دارد. يكى از اين كاركردها ايجاد اتصالى متعالى بين "من" و "خود" است. دلقك ارباب ابراز هيجانات متناقض و خارج از بافتار است. او تنها كسى است كه به طعنه و گزندگى حّتى ميتواند به شاه گوشه بزند بدون اينكه جانش تهديد شود. "شوخ طبعى" يكى از بالغانه ترين مكانيزم هاى دفاعى از ديد فرويد است، و دلقك از اين مكانيزم به وفور در رساندن و نشاندن پيغامش به اطراف استفاده ميكند. کهن الگوی دلقک را می توان در تیپ های شخصیتی صنعتگر و هنرمند معادل آرکی تایپ هفائستوس یونانی و تیپ شخصیتی و مجموعه رفتاری ارتباطات معادل با هرمس یونانی و تیپ شخصیتی و مجموعه رفتاری خلاقیت و شورزندگی معادل با آفرودیت یونانی دید. دلقک معنوی، نگرانی های ذهنی و درگیری های «من» را پشت سر گذاشته و به لذت عمیق و قابل توجهی دست یافته است. او توانایی مفید و معنویِ زیستن در لحظه و زمان حال را به خوبی بکار می گیرد. دست آورد های معنوی دلقک معمولا از دلواپسی یا توجه به خشک اندیشی و آداب رفتاری،خالی هستند. ولی عشق و لذتی که دلقک معنوی تجربه می کندد، نتیجه سالها تلاش و ریاضت او در عرصه درون و معنویت است.
نمونه هايى از آركى تايپ دلقك: بهلول، ملانصرالدين هستند. چقدر اين آركى تايپ در شما فعال است؟
.
.
.
قلم:#نگاه #مغمور
#manimonajemi
#مانى_منجمى
#شهريور_٩٨
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
“دلقك" آخرين آركى تايپِ سفر قهرمانى
دلقك يك شخصيت تاريخى با اهميت ميان فردى و ميان فرهنگى بسزايى است. لباس دلقك، آرايش و اطوار عجيب و غريبش ميتواند از منظر سرزمين عميق كهن الگوها ابراز شود. به عنوان يك آركى تايپ دلقك نمايش دهنده يك شخصيت حقه باز است و حامل صفاتى دو قطبى مثل شوخ مزاجى| جدّيت، بازى| كار، پنهان| شناخته شده، ساختن | تخريب و نظم | بى نظمى ميباشد. از نگاه فردى و فرهنگى دلقك كاركردهاى مختلفى دارد. يكى از اين كاركردها ايجاد اتصالى متعالى بين "من" و "خود" است. دلقك ارباب ابراز هيجانات متناقض و خارج از بافتار است. او تنها كسى است كه به طعنه و گزندگى حّتى ميتواند به شاه گوشه بزند بدون اينكه جانش تهديد شود. "شوخ طبعى" يكى از بالغانه ترين مكانيزم هاى دفاعى از ديد فرويد است، و دلقك از اين مكانيزم به وفور در رساندن و نشاندن پيغامش به اطراف استفاده ميكند. کهن الگوی دلقک را می توان در تیپ های شخصیتی صنعتگر و هنرمند معادل آرکی تایپ هفائستوس یونانی و تیپ شخصیتی و مجموعه رفتاری ارتباطات معادل با هرمس یونانی و تیپ شخصیتی و مجموعه رفتاری خلاقیت و شورزندگی معادل با آفرودیت یونانی دید. دلقک معنوی، نگرانی های ذهنی و درگیری های «من» را پشت سر گذاشته و به لذت عمیق و قابل توجهی دست یافته است. او توانایی مفید و معنویِ زیستن در لحظه و زمان حال را به خوبی بکار می گیرد. دست آورد های معنوی دلقک معمولا از دلواپسی یا توجه به خشک اندیشی و آداب رفتاری،خالی هستند. ولی عشق و لذتی که دلقک معنوی تجربه می کندد، نتیجه سالها تلاش و ریاضت او در عرصه درون و معنویت است.
نمونه هايى از آركى تايپ دلقك: بهلول، ملانصرالدين هستند. چقدر اين آركى تايپ در شما فعال است؟
.
.
.
قلم:#نگاه #مغمور
#manimonajemi
#مانى_منجمى
#شهريور_٩٨
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
Telegram
attach 📎
هیچ کس قطعه گمشده هیچ کس نیست:
تو قطعهای گمشده هستی، من قطعهای گمشده هستم، ما همگی قطعههایی گمشده هستیم و هیچ كس قطعه گمشده هیچ كس نیست (كه اگر بود، دیگر قطعهای گمشده باقی نمیماند!)؛ ما همه تنهاییم، اما ما قطعه خود هستیم؛ ماقطعه هیچكس نیستیم و هیچ كس نیز قطعه ما نیست. تو، تو هستی؛ من، من هستم و هیچ كس از آن دیگری نیست.
و تو به من میگویی:«آدم همیشه دنبال قطعهای گمشده است؛ هیچ آدمی را نمیتوان یافت كه قطعه خود را جستجو نكند؛ فقط نوع قطعههاست كه فرق میكند، یكی به دنبال دوستی است، یكی در پی عشق؛ یكی مراد میجوید و یكی مرید! یكی همراه میخواهد و دیگری شریك زندگی، یكی هم قطعهای اسباب بازی! به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست كم بدون آرزوی یافتن آن نمیتواند زندگی كند. گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است و آرزوهای آدم هرگز نابود نمیشوند، بلكه تغییر موضوع میدهند. حتی آن كه نمیخواهد آرزویی داشته باشد، آن كه آرزویش را از كف داده است، آن كه ایمان خود را به آرزویش از دست داده است، اندیشهاش گرفتار آرزو است!»
و تو باز به من میگویی:« تمامی تلاشهای ما برای ما گریز از تنهایی است، از هراس تنهایی است؛ عشق، رفافت، شهرت طلبی و ... همه گونهای گریز از تنهایی است و شاید قویترین جذابیت وصال در همین باشد كه آدمی در هنگام وصال هرگز گمان نمیبرد كه روزی تنها خواهد ماند.»
تو گاهی خیال میكنی گمشده خود را باز یافتهای، اما بسیار زود در مییابی كه این باز یافتهات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست، یا قدری كوچكتر و آن گاه كه نمیتوانی محكم نگاهش داری، از دستت لیز میخورد و گم میشود. گاهی او را مییابی و مدت كوتاهی در خوشبختی وصال به سر میبری اما گاه او رشد میكند و از خلاء درون تو یا حتی خود تو بزرگتر میشود و دیگر در درونت نمیگنجد. آن گاه او بدل به قطعه گمشده یك نفر دیگر میشود و تو را برای جستن دایره خود ترك میكند و گاه نیز تو بزرگ میشوی و او كوچك باقی میماند و روزی ناگهان در مییابی كه «او» قطعه گمشده تو نبود، او لقمه دهان تو نبود. گاهی هم «او» را مییابی و این بار از ترس اینكه مبادا از دست تو لیز بخورد و برود، سفت نگهش میداری، دو دستی به او میچسبی و ناگهان گمشده تو زیر بار این فشار خرد و له میشود.و من به تو می گویم: "در گریز از تنهایی و جداافتادگی به دوست داشتن پناه می بری و آنگاه كه دوست داشتن را بازیافتی، آن را با هراس از كف دادنش، از هراس تنهایی و جداافتادگی، رنج آورش می كنی و سرانجام نیز از دست می دهیش. احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن تنها می مانی و ته دلت حتی می ترسی كه قطعه ای را بیابی. تو از تنها ماندن می ترسی و از همین روی تنها می مانی.
#شل_سيلورستاين
قلم:#نگاه #مغمور
#manimonajemi
#مانى_منجمى
#شهريور_٩٨
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
تو قطعهای گمشده هستی، من قطعهای گمشده هستم، ما همگی قطعههایی گمشده هستیم و هیچ كس قطعه گمشده هیچ كس نیست (كه اگر بود، دیگر قطعهای گمشده باقی نمیماند!)؛ ما همه تنهاییم، اما ما قطعه خود هستیم؛ ماقطعه هیچكس نیستیم و هیچ كس نیز قطعه ما نیست. تو، تو هستی؛ من، من هستم و هیچ كس از آن دیگری نیست.
و تو به من میگویی:«آدم همیشه دنبال قطعهای گمشده است؛ هیچ آدمی را نمیتوان یافت كه قطعه خود را جستجو نكند؛ فقط نوع قطعههاست كه فرق میكند، یكی به دنبال دوستی است، یكی در پی عشق؛ یكی مراد میجوید و یكی مرید! یكی همراه میخواهد و دیگری شریك زندگی، یكی هم قطعهای اسباب بازی! به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست كم بدون آرزوی یافتن آن نمیتواند زندگی كند. گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است و آرزوهای آدم هرگز نابود نمیشوند، بلكه تغییر موضوع میدهند. حتی آن كه نمیخواهد آرزویی داشته باشد، آن كه آرزویش را از كف داده است، آن كه ایمان خود را به آرزویش از دست داده است، اندیشهاش گرفتار آرزو است!»
و تو باز به من میگویی:« تمامی تلاشهای ما برای ما گریز از تنهایی است، از هراس تنهایی است؛ عشق، رفافت، شهرت طلبی و ... همه گونهای گریز از تنهایی است و شاید قویترین جذابیت وصال در همین باشد كه آدمی در هنگام وصال هرگز گمان نمیبرد كه روزی تنها خواهد ماند.»
تو گاهی خیال میكنی گمشده خود را باز یافتهای، اما بسیار زود در مییابی كه این باز یافتهات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست، یا قدری كوچكتر و آن گاه كه نمیتوانی محكم نگاهش داری، از دستت لیز میخورد و گم میشود. گاهی او را مییابی و مدت كوتاهی در خوشبختی وصال به سر میبری اما گاه او رشد میكند و از خلاء درون تو یا حتی خود تو بزرگتر میشود و دیگر در درونت نمیگنجد. آن گاه او بدل به قطعه گمشده یك نفر دیگر میشود و تو را برای جستن دایره خود ترك میكند و گاه نیز تو بزرگ میشوی و او كوچك باقی میماند و روزی ناگهان در مییابی كه «او» قطعه گمشده تو نبود، او لقمه دهان تو نبود. گاهی هم «او» را مییابی و این بار از ترس اینكه مبادا از دست تو لیز بخورد و برود، سفت نگهش میداری، دو دستی به او میچسبی و ناگهان گمشده تو زیر بار این فشار خرد و له میشود.و من به تو می گویم: "در گریز از تنهایی و جداافتادگی به دوست داشتن پناه می بری و آنگاه كه دوست داشتن را بازیافتی، آن را با هراس از كف دادنش، از هراس تنهایی و جداافتادگی، رنج آورش می كنی و سرانجام نیز از دست می دهیش. احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن تنها می مانی و ته دلت حتی می ترسی كه قطعه ای را بیابی. تو از تنها ماندن می ترسی و از همین روی تنها می مانی.
#شل_سيلورستاين
قلم:#نگاه #مغمور
#manimonajemi
#مانى_منجمى
#شهريور_٩٨
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
Telegram
attach 📎