فاطمه علمدار: نهاد خانواده نهاد فرزندآوری است.
دکتر سرگلزایی: فقط نهاد فرزندآوری نیست، نهاد همکوشی طولانی بین یک مرد و یک زن است، فرزندآوری یکی از نمونه های این همکوشی است، یک آپشن است؛ همین که دو نفر بر اساس قراردادی پارتنر جنسی امن و در دسترس داشته باشند خودش هم یک نوع همکوشی میشود و یک نهاد میشود. نهادی به نام خانواده که بر اساس قرارداد و قواعدی مدنی، انسانی و غیرمقدّس پیش برود. چهارچوب آن را مثل قانون موجر و مستأجر و قانون راهنمایی و رانندگی عقل مصلحت اندیش، استراتژیک و فایده محور انسان ها تعیین کند. وقتی در یک تصادف رانندگی یک نفر میفهمد که خطا از او بوده، مثلا از فرعی داشته به اصلی میآمده میپذیرد که بله با وجود این که تو سرعتت بیشتر بود؛ ولی من مقصّرم چون من از اصلی به فرعی میآمدم. با اینکه علیالقاعده من باید عصبانی باشم؛ ولی من شرمگین هستم. معذرت خواهی میکنم؛ چرا؟ چون من اول قوانین راهنمایی رانندگی و کروکی کارشناس را نگاه کردم و بعد عاطفه ام بالا آمد، عاطفه متاخّر بر تحلیل بود... پس ببینید ما در یک عرصههایی توانسته ایم عواطفمان را مدیریت کنیم و به قراردادها عمل کنیم، ولی هر جا پای گفتمان نقدناپذیر تقدیس شده و نهادهای قداست یافته به میدان می آید ما آنقدر گرفتار عواطف می شویم که زخم می خوریم و زخم می زنیم.
فاطمه علمدار: شما راجع به یالوم صحبت کردید و فرمودید یالوم میگوید ما عاشق میشویم برای اینکه از درد مسائل وجودیای که داریم فرار کنیم و با آن ها مواجه نشویم. در کتاب دوباتن دقیقاً همین عاشق شدن باعث شد که ربیع با خود مواجه شود. خودش را واکاوی کند و در صفحات آخر کتاب، به تنهاییِ وجودی خود پی ببرد و آن را بپذیرد و به این ترتیب به آرامش برسد. آیا عشق بهجای اینکه راه فرار باشد یک میان بُر نیست؟ برای اینکه ما بتوانیم به خودمان برسیم؟ و با مسائل وجودی مان مواجه شویم؟
دکتر سرگلزایی: ببینید این جا ربیع در واقع به ناکامی عشق میرسد؛ یعنی وقتی عاشق میشود از بنبست های وجودی فرار میکند و زمانی که در تب و تاب بالا پایین عشق است که «کِرستن من را دوست داشته باش، به من نگاه کن، حواست به من باشد.» از بنبست های وجودی رها میشود. دغدغه میشود دغدغۀ من و تو، به جای دغدغۀ ما در مقابل جهان ساکت و صامت و سرد و تاریک؛ ولی وقتی به ناکامی نهایی میرسیم یعنی بیست سال را تجربه میکنیم، بالا پایین میکنیم، آخرش میبینیم کل این ماجرا یک تلاش نافرجام برای برگشت به آغوش مادر و رحم مادر و فرار از این دنیای سرد صامت است، حالا مواجه میشویم با اینکه باید این تنهایی را انگار بپذیریم. این دیگر یک میانبُر نیست. برای اینکه یک نفر زندگیاش ممکن است در این بیست سال بگذرد. میانبُر آن است که به آدمها پیشآگاهی بدهد. از قبل بگوید این دنیا اینجوری است. تا حالا هیچکس از بالا با نردبان نیامده به ما یک معنا دهد. هیچکس یک آغوش بزرگ باز نکرده، همۀ انسانها را در آغوش بگیرد. ما اینجا زندگی میکنیم. اوضاع اینجوری است تلاش میکنیم بفهمیمش. بیگبنگ را بازسازی میکنیم؛ شاید صد سال بعد توانستیم معنایی پیدا بکنیم؛ شاید از سیارهای دیگر یکی آمد و به ما یک فیلمهایی نشان داد گفت این فیلم خداست مثلا، یا آغوش بزرگ مثل یک اشعه آمد زمین را گرفت و همۀ ما دچار Peak experience مازلویی شدیم. ما تلاش میکنیم و تحقیق میکنیم تا این زندگی را بفهمیم ولی هنوز معنای غائی آن را نفهمیده ایم؛ اگر این حقیقت از ابتدا به ما گفته بشود، در عین حال نه به شکل یأس آور بلکه اینجور گفته شود که دنیا یک آزمایشگاه بزرگ است و به ما اشتیاق داده شود، کنجکاوی داده شود، آزادی و خلاقیتی هم که این بیمعنایی میتواند به ما بدهد بیان شود این میشود میانبُر، نه این که چند دهه از عمرمان را در امید بگذرانیم و بعد از چند دهه ناکامی به پذیرش برسیم.
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_پايان
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
دکتر سرگلزایی: فقط نهاد فرزندآوری نیست، نهاد همکوشی طولانی بین یک مرد و یک زن است، فرزندآوری یکی از نمونه های این همکوشی است، یک آپشن است؛ همین که دو نفر بر اساس قراردادی پارتنر جنسی امن و در دسترس داشته باشند خودش هم یک نوع همکوشی میشود و یک نهاد میشود. نهادی به نام خانواده که بر اساس قرارداد و قواعدی مدنی، انسانی و غیرمقدّس پیش برود. چهارچوب آن را مثل قانون موجر و مستأجر و قانون راهنمایی و رانندگی عقل مصلحت اندیش، استراتژیک و فایده محور انسان ها تعیین کند. وقتی در یک تصادف رانندگی یک نفر میفهمد که خطا از او بوده، مثلا از فرعی داشته به اصلی میآمده میپذیرد که بله با وجود این که تو سرعتت بیشتر بود؛ ولی من مقصّرم چون من از اصلی به فرعی میآمدم. با اینکه علیالقاعده من باید عصبانی باشم؛ ولی من شرمگین هستم. معذرت خواهی میکنم؛ چرا؟ چون من اول قوانین راهنمایی رانندگی و کروکی کارشناس را نگاه کردم و بعد عاطفه ام بالا آمد، عاطفه متاخّر بر تحلیل بود... پس ببینید ما در یک عرصههایی توانسته ایم عواطفمان را مدیریت کنیم و به قراردادها عمل کنیم، ولی هر جا پای گفتمان نقدناپذیر تقدیس شده و نهادهای قداست یافته به میدان می آید ما آنقدر گرفتار عواطف می شویم که زخم می خوریم و زخم می زنیم.
فاطمه علمدار: شما راجع به یالوم صحبت کردید و فرمودید یالوم میگوید ما عاشق میشویم برای اینکه از درد مسائل وجودیای که داریم فرار کنیم و با آن ها مواجه نشویم. در کتاب دوباتن دقیقاً همین عاشق شدن باعث شد که ربیع با خود مواجه شود. خودش را واکاوی کند و در صفحات آخر کتاب، به تنهاییِ وجودی خود پی ببرد و آن را بپذیرد و به این ترتیب به آرامش برسد. آیا عشق بهجای اینکه راه فرار باشد یک میان بُر نیست؟ برای اینکه ما بتوانیم به خودمان برسیم؟ و با مسائل وجودی مان مواجه شویم؟
دکتر سرگلزایی: ببینید این جا ربیع در واقع به ناکامی عشق میرسد؛ یعنی وقتی عاشق میشود از بنبست های وجودی فرار میکند و زمانی که در تب و تاب بالا پایین عشق است که «کِرستن من را دوست داشته باش، به من نگاه کن، حواست به من باشد.» از بنبست های وجودی رها میشود. دغدغه میشود دغدغۀ من و تو، به جای دغدغۀ ما در مقابل جهان ساکت و صامت و سرد و تاریک؛ ولی وقتی به ناکامی نهایی میرسیم یعنی بیست سال را تجربه میکنیم، بالا پایین میکنیم، آخرش میبینیم کل این ماجرا یک تلاش نافرجام برای برگشت به آغوش مادر و رحم مادر و فرار از این دنیای سرد صامت است، حالا مواجه میشویم با اینکه باید این تنهایی را انگار بپذیریم. این دیگر یک میانبُر نیست. برای اینکه یک نفر زندگیاش ممکن است در این بیست سال بگذرد. میانبُر آن است که به آدمها پیشآگاهی بدهد. از قبل بگوید این دنیا اینجوری است. تا حالا هیچکس از بالا با نردبان نیامده به ما یک معنا دهد. هیچکس یک آغوش بزرگ باز نکرده، همۀ انسانها را در آغوش بگیرد. ما اینجا زندگی میکنیم. اوضاع اینجوری است تلاش میکنیم بفهمیمش. بیگبنگ را بازسازی میکنیم؛ شاید صد سال بعد توانستیم معنایی پیدا بکنیم؛ شاید از سیارهای دیگر یکی آمد و به ما یک فیلمهایی نشان داد گفت این فیلم خداست مثلا، یا آغوش بزرگ مثل یک اشعه آمد زمین را گرفت و همۀ ما دچار Peak experience مازلویی شدیم. ما تلاش میکنیم و تحقیق میکنیم تا این زندگی را بفهمیم ولی هنوز معنای غائی آن را نفهمیده ایم؛ اگر این حقیقت از ابتدا به ما گفته بشود، در عین حال نه به شکل یأس آور بلکه اینجور گفته شود که دنیا یک آزمایشگاه بزرگ است و به ما اشتیاق داده شود، کنجکاوی داده شود، آزادی و خلاقیتی هم که این بیمعنایی میتواند به ما بدهد بیان شود این میشود میانبُر، نه این که چند دهه از عمرمان را در امید بگذرانیم و بعد از چند دهه ناکامی به پذیرش برسیم.
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_پايان
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
Telegram
attach 📎
فاطمه علمدار: دربارۀ این مسائل وجودی و اینکه ما مثلا بیپایه هستیم. همۀ ما نیز بالاخره یک روز از اینجا میرویم و مرگ اتفاق میافتد -چه بخواهیم، چه نخواهیم- به نظر میرسد چیزهایی هست که آدمها باید بتوانند تجربه کنند. نه اینکه در مهد کودک یا مدرسه به آنها آموزش بدهیم؛ یعنی اگر همین کتاب رواندرمانی یالوم را به یک نوجوان ۱۳ ساله بدهیم بخواند قطعا فهمش با فهم یک آدم ۴۰ ساله که کار کرده و ناکامیهایی را چشیده متفاوت است و او نمیتواند به آن عمق تنهایی برسد همانطور که خودتان فرمودید آن تجربۀ Peak experience را میشود با ماری جوانا هم تجربه کرد؛ ولی کاملا متفاوت هست. آن نوجوان خیال میکند که تجربه کرده؛ ولی تجربه نکرده. از این منظر است که میگویم عشق می تواند یک میانبُر باشد. به این معنا که خب خیلیها میمیرند و با آن مسائل وجودیشان مواجه نمیشوند؛ ولی کسی که حالا شاید این شانس را دارد که سرطان بگیرد و بهش بگویند یک سال بعد میمیری آن آدم یک معنای دیگری از زندگی میفهمد که هیچ وقت کسی که چنین تجربهای را نداشته و ناگهان در خیابان تصادف میکند و میمیرد نمیتواند به آن دست پیدا کند. کسی که ناکام شده -چون عشق ذاتا به ناکامی منجر میشود- مثل کسی است که این شانس را دارد که سرطان بگیرد. میتواند با خودش مواجه شود آیا مواجه شدن با مسائل وجودی لاجرم از یک راه دردآمیز اتفاق نمیافتد یا اینکه به نظر شما میشود با آموزش در مهد کودک و مدرسه و فرهنگسازی به آنها رسید؟
دکتر سرگلزایی: ببینید اولا انسان، ویژگی عبرت گرفتن دارد؛ یعنی ویژگی این را دارد که از مشاهده، تجربه را پیش خودش تمثل کند. تجربه را به درون بکشد. همان تجربه ای که وقتی ما فیلم میبینیم کاملا عواطفمان تحتتأثیر قرار میگیرد و هنرمندان این کار را با ذهن ما میکنند، همانطور که ژاکوب مورنو پایه گذار سایکودرام می گوید: «سایکودرام دروغی است که حقیقتی را برملا می سازد» ؛ مثلا شما وقتی کتاب اروین یالوم و آلن دوباتن را میخوانید بیشتر با روانپزشک یا فیلسوفی مواجه می شوید که قصهنویس هم هستند، به این دلیل آنقدر آنچه می گویند را «تجربه» نمیکنید، ولی وقتی کتاب «جزء از کل» یا «ریگ روان» استیو تولتز را میخوانید، «تصرف عدوانی» لنا اندرشون، «عذاب وجدان» آلبادسس پدس، یا «سبکی تحمّل ناپذیر هستی» میلان کوندرا را میخوانید، چون آنها هنرمند هستند ، آن تجربه را آنقدر برای شما ملموس به تصویر میکشند که جایی که شما نبودهاید و تجربهای از آنجا نداشتهاید را میتوانید تجربه کنید. این کاری است که هنرمند میتواند انجام دهد. هنرمند میتواند تجربۀ نزیسته را برای ما زیسته کند و این قابلیت هم، در مغز ما وجود دارد که خودمان را جای دیگری بگذاریم؛ مثلا فرض کنید که در یک بازی با یک تفنگ اسباببازی به هدف اسباببازی شلیک می کنیم ، ولی وقتی آن دشمن کارتونی به زمین میافتد، ما دلمان خنک میشود؛ در نتیجه غیرممکن نیست که ما بتوانیم همین تجربۀ وجودی انسان را به آدمها انتقال دهیم. بدون اینکه همۀ آنها این داستان را طی کرده باشند. من فکر می کنم لازم است که توضیحی دربارۀ فلسفه اگزیستانسیال هم بدم؛ چون خیلی مواقع می بینم که این ایده درست فهم نشده. اگزیستانسیالیسم راجع به ارادۀ آزاد صحبت میکند؛ مثل خیلی از سنتهای فلسفی که میخواهیم برای عموم اعلامش کنیم بد فهمیده میشود، اراده ی آزاد اگزیستانسیالیسم هم به این معنا فهمیده شده که انگار من بهعنوان یک انسان، ارادۀ آزاد دارم که خودم را بسازم. همانگونه که میخواهم؛ بنابراین زمانی که به یک آدم میخواهیم بگوییم اگر افسردگی دارید خودتان افسردگی را انتخاب میکنید، اگر ورشکست شده اید، خودتان ورشکستگی را انتخاب میکنید، گاهی به اشتباه ارجاع میدهیم به اگزیستانسیالیسم و میگوییم اگزیستانسیالیسم اعتقاد دارد به ارادۀ آزاد، نه به جبرهایی که روانکاوی به آن اعتقاد دارد؛ نه، ارادۀ آزادی که اگزیستانسیالیسم راجع به آن صحبت میکند راجع به فرد انسان نیست، راجع به گونۀ بشری صحبت میکند؛ یعنی میگوید چون گونۀ بشری هیچ کس خارج از گونۀ بشر، یک ابر انسان، یک وجود سوپرانچرال supranatural پا نشده بیاید و معنای زندگی را برای انسان تبیین کند در نتیجه انسان «بهعنوان یک گونه» دچار بیمعنایی است؛ انسان بهعنوان یک گونه چون دچار بیمعنایی است، دچار آزادی است؛
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_پايان
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
دکتر سرگلزایی: ببینید اولا انسان، ویژگی عبرت گرفتن دارد؛ یعنی ویژگی این را دارد که از مشاهده، تجربه را پیش خودش تمثل کند. تجربه را به درون بکشد. همان تجربه ای که وقتی ما فیلم میبینیم کاملا عواطفمان تحتتأثیر قرار میگیرد و هنرمندان این کار را با ذهن ما میکنند، همانطور که ژاکوب مورنو پایه گذار سایکودرام می گوید: «سایکودرام دروغی است که حقیقتی را برملا می سازد» ؛ مثلا شما وقتی کتاب اروین یالوم و آلن دوباتن را میخوانید بیشتر با روانپزشک یا فیلسوفی مواجه می شوید که قصهنویس هم هستند، به این دلیل آنقدر آنچه می گویند را «تجربه» نمیکنید، ولی وقتی کتاب «جزء از کل» یا «ریگ روان» استیو تولتز را میخوانید، «تصرف عدوانی» لنا اندرشون، «عذاب وجدان» آلبادسس پدس، یا «سبکی تحمّل ناپذیر هستی» میلان کوندرا را میخوانید، چون آنها هنرمند هستند ، آن تجربه را آنقدر برای شما ملموس به تصویر میکشند که جایی که شما نبودهاید و تجربهای از آنجا نداشتهاید را میتوانید تجربه کنید. این کاری است که هنرمند میتواند انجام دهد. هنرمند میتواند تجربۀ نزیسته را برای ما زیسته کند و این قابلیت هم، در مغز ما وجود دارد که خودمان را جای دیگری بگذاریم؛ مثلا فرض کنید که در یک بازی با یک تفنگ اسباببازی به هدف اسباببازی شلیک می کنیم ، ولی وقتی آن دشمن کارتونی به زمین میافتد، ما دلمان خنک میشود؛ در نتیجه غیرممکن نیست که ما بتوانیم همین تجربۀ وجودی انسان را به آدمها انتقال دهیم. بدون اینکه همۀ آنها این داستان را طی کرده باشند. من فکر می کنم لازم است که توضیحی دربارۀ فلسفه اگزیستانسیال هم بدم؛ چون خیلی مواقع می بینم که این ایده درست فهم نشده. اگزیستانسیالیسم راجع به ارادۀ آزاد صحبت میکند؛ مثل خیلی از سنتهای فلسفی که میخواهیم برای عموم اعلامش کنیم بد فهمیده میشود، اراده ی آزاد اگزیستانسیالیسم هم به این معنا فهمیده شده که انگار من بهعنوان یک انسان، ارادۀ آزاد دارم که خودم را بسازم. همانگونه که میخواهم؛ بنابراین زمانی که به یک آدم میخواهیم بگوییم اگر افسردگی دارید خودتان افسردگی را انتخاب میکنید، اگر ورشکست شده اید، خودتان ورشکستگی را انتخاب میکنید، گاهی به اشتباه ارجاع میدهیم به اگزیستانسیالیسم و میگوییم اگزیستانسیالیسم اعتقاد دارد به ارادۀ آزاد، نه به جبرهایی که روانکاوی به آن اعتقاد دارد؛ نه، ارادۀ آزادی که اگزیستانسیالیسم راجع به آن صحبت میکند راجع به فرد انسان نیست، راجع به گونۀ بشری صحبت میکند؛ یعنی میگوید چون گونۀ بشری هیچ کس خارج از گونۀ بشر، یک ابر انسان، یک وجود سوپرانچرال supranatural پا نشده بیاید و معنای زندگی را برای انسان تبیین کند در نتیجه انسان «بهعنوان یک گونه» دچار بیمعنایی است؛ انسان بهعنوان یک گونه چون دچار بیمعنایی است، دچار آزادی است؛
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_پايان
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
Telegram
attach 📎
فاطمه علمدار: خب اگر همین فلسفه وارد رواندرمانی و روانشناسی شود آیا به آن ایدۀ ارادۀ فردی منجر نمیشود که تو اگر بخواهی میتوانی بر این محدودیتها غلبه کنی؛ یعنی محدودیتهایت را بشناس و میتوانی از این محدودیتها فراتر روی، میتوانی جنسیتت را رد کنی، موقعیت اجتماعی را رد کنی و تصمیم بگیری این موقعیت اجتماعی را کنار بگذاری. تصمیمگیری آن قالبهایی که فرهنگ به تو میدهد و به واسطۀ جنسیت باید این رفتارها را داشته باشی کنار بگذاری. رفتاری که خودت میخواهی را داشته باشی. به این معنا آیا همان ارادۀ آزاد که از آن نام برده میشود نیست؟
دکتر سرگلزایی: خیر، آگاهی از جبر برای رهایی از جبر کافی نیست. آگاهی شرط لازم تغییر است ولی شرط کافی نیست. اوّلاً تغییر علاوه بر آگاهی از جبر نیاز به ابزار و تکنیک دارد، ثانیاً جبرهای جمعی را تنها اراده ی جمعی می تواند رفع کند. من شخصاً نمی توانم از جبرهای سیاسی اقتصادی رها شوم، این کار نیاز یه تشکیلات و سازمان اجتماعی دارد. یکسری جبرها، جبرهای اجتماعی است؛ یعنی قوانین یک سری جبرها را برای ما گذاشته اند، هرچند که بدانیم این قوانین را انسانها نهادهاند و بدانیم حکمت و قدرت الهی پشت این قوانین نیست، فهمیدن من که این قوانین را بر نمیدارد. انسان بهعنوان یک گونۀ بشری باید به این آگاهی برسد که همۀ این قوانین انساننهاد است و هیچ قوانین ماوراء بشری وجود ندارد. اینگونه میتواند به این آگاهی برسد، این «آگاهی گونه» منجر به «آزادی گونه» خواهد شد، یعنی یک اتفاق جمعی است که در طول تاریخ رخ خواهد داد ولی در فضای روان شناسی بالینی نمی توان از آگاهی به رهایی رسید! در باره ی جبرهای زیستی هم همین داستان صادق است. من به تنهایی نمی توانم جبرهای زیستی را تغییر دهم، این تغییر نیاز به کمک تکنولوژی تشخیصی، تکنولوژی دارویی و سیستم درمانی دارد. مثلا همین تجربه ی عاشقانه را چگونه میتوانیم با آگاهی صرف تغییر دهیم؟ مثلا من آگاه شوم بعضی از عواطف من تحتتأثیر پرولاکتین است. آگاه شدن که تغییرش نمیدهد. آگاه شوم که این خشم من تحتتأثیر نورآدرنالین است. این آگاه شدن که تغییرش نمیدهد. تغییر نیاز به ابزار دارد. حتی آگاه شدن از جبر زیستی هم تحت تأثیر جبر تاریخی قرار دارد. همین که ما الآن داریم محبت مادری را به پرولاکتین نسبت میدهیم، صد سال پیش چنین چیزی غیرقابل تصور بود؛ یعنی جبر تاریخ این است که امروزه من میتوانم بفهمم که محبت مادری به پرولاکتین هم بستگی دارد؛ اما آن موقع کسی نمیتوانست بفهمد؛ بنابراین جبر تاریخی حتی این را هم تعیین میکند که ما کی به جبر زیستی آگاه شویم. همین جبر تاریخی هم تعیین می کند که آیا گونه ی بشر میتواند این بتهایی که تراشیده را بشکند و از آن بتها عبور کند یا نه. در واقع خودآگاهی در روانشناسی فردی و بالینی منجر به این میشود که ما جبرها را ببینیم و با دانستن جبرها تراژیک بودن زندگی را درک کنیم و متوجه شویم که با اینهمه جبری که وجود دارد جستجوی ما برای رفاه و رستگاری و خوشبختی یک جستجوی ناکام کننده است و این وضعیت بشری ما یک وضعیت تراژیک است و اگر در درون یک تراژدی قرار داریم ما مقصّر نیستیم. بنابراین به نظر من اگزیستانسیالیسم در روانشناسی فردی و کار بالینی آنقدر که به آن نسبت داده میشود کارکرد ندارد.
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_پايان
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
دکتر سرگلزایی: خیر، آگاهی از جبر برای رهایی از جبر کافی نیست. آگاهی شرط لازم تغییر است ولی شرط کافی نیست. اوّلاً تغییر علاوه بر آگاهی از جبر نیاز به ابزار و تکنیک دارد، ثانیاً جبرهای جمعی را تنها اراده ی جمعی می تواند رفع کند. من شخصاً نمی توانم از جبرهای سیاسی اقتصادی رها شوم، این کار نیاز یه تشکیلات و سازمان اجتماعی دارد. یکسری جبرها، جبرهای اجتماعی است؛ یعنی قوانین یک سری جبرها را برای ما گذاشته اند، هرچند که بدانیم این قوانین را انسانها نهادهاند و بدانیم حکمت و قدرت الهی پشت این قوانین نیست، فهمیدن من که این قوانین را بر نمیدارد. انسان بهعنوان یک گونۀ بشری باید به این آگاهی برسد که همۀ این قوانین انساننهاد است و هیچ قوانین ماوراء بشری وجود ندارد. اینگونه میتواند به این آگاهی برسد، این «آگاهی گونه» منجر به «آزادی گونه» خواهد شد، یعنی یک اتفاق جمعی است که در طول تاریخ رخ خواهد داد ولی در فضای روان شناسی بالینی نمی توان از آگاهی به رهایی رسید! در باره ی جبرهای زیستی هم همین داستان صادق است. من به تنهایی نمی توانم جبرهای زیستی را تغییر دهم، این تغییر نیاز به کمک تکنولوژی تشخیصی، تکنولوژی دارویی و سیستم درمانی دارد. مثلا همین تجربه ی عاشقانه را چگونه میتوانیم با آگاهی صرف تغییر دهیم؟ مثلا من آگاه شوم بعضی از عواطف من تحتتأثیر پرولاکتین است. آگاه شدن که تغییرش نمیدهد. آگاه شوم که این خشم من تحتتأثیر نورآدرنالین است. این آگاه شدن که تغییرش نمیدهد. تغییر نیاز به ابزار دارد. حتی آگاه شدن از جبر زیستی هم تحت تأثیر جبر تاریخی قرار دارد. همین که ما الآن داریم محبت مادری را به پرولاکتین نسبت میدهیم، صد سال پیش چنین چیزی غیرقابل تصور بود؛ یعنی جبر تاریخ این است که امروزه من میتوانم بفهمم که محبت مادری به پرولاکتین هم بستگی دارد؛ اما آن موقع کسی نمیتوانست بفهمد؛ بنابراین جبر تاریخی حتی این را هم تعیین میکند که ما کی به جبر زیستی آگاه شویم. همین جبر تاریخی هم تعیین می کند که آیا گونه ی بشر میتواند این بتهایی که تراشیده را بشکند و از آن بتها عبور کند یا نه. در واقع خودآگاهی در روانشناسی فردی و بالینی منجر به این میشود که ما جبرها را ببینیم و با دانستن جبرها تراژیک بودن زندگی را درک کنیم و متوجه شویم که با اینهمه جبری که وجود دارد جستجوی ما برای رفاه و رستگاری و خوشبختی یک جستجوی ناکام کننده است و این وضعیت بشری ما یک وضعیت تراژیک است و اگر در درون یک تراژدی قرار داریم ما مقصّر نیستیم. بنابراین به نظر من اگزیستانسیالیسم در روانشناسی فردی و کار بالینی آنقدر که به آن نسبت داده میشود کارکرد ندارد.
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_پايان
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
من هرگز شبها از روی پل نمیگذرم. این نتیجهی عهدیست که با خودم بستهام.
فکرش را بکنید وقتی دارید از روی پل رد میشوید، یک نفر خودش را در آب بیندازد.
آن وقت از دو حال خارج نیست.
یا شما برای نجاتش خود را در آب میاندازید و در فصل سرما به عواقب بسیار سختی دچار میشوید.
یا او را به حال خودش میگذارید و میروید.
ولی شیرجههای نرفته گاهی کوفتگیهای عجیبی به جا میگذارد.
قلم: #آلبر_کامو | #سقوط
قلم: #مانى_منجمى | #مغمور #نگاه
نقش: #Edvard_Munch
#saatchiatt
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
فکرش را بکنید وقتی دارید از روی پل رد میشوید، یک نفر خودش را در آب بیندازد.
آن وقت از دو حال خارج نیست.
یا شما برای نجاتش خود را در آب میاندازید و در فصل سرما به عواقب بسیار سختی دچار میشوید.
یا او را به حال خودش میگذارید و میروید.
ولی شیرجههای نرفته گاهی کوفتگیهای عجیبی به جا میگذارد.
قلم: #آلبر_کامو | #سقوط
قلم: #مانى_منجمى | #مغمور #نگاه
نقش: #Edvard_Munch
#saatchiatt
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
#هایدگر معتقد است در دنیا دو وجه اساسی برای هستی وجود دارد:
اول: مرتبه فراموشی هستی
دوم: مرتبه اندیشیدن به هستی
وقتی فرد در مرتبه فراموشی هستی است، در دنیای اشیا می زید و خود را در سرگرمی های زندگی غرق میکند، فرد به پایین کشیده میشود تا هم مرتبه ی اهداف بی ارزش شود و در آنها مستغرق شود. فرد خود را تسلیم دنیای روزمره و دلواپسی برای شیوه وجود چیزها میکند.
اما در مرتبه اندیشیدن به هستی، شگفتی فرد تنها در شیوه وجود چیزها خلاصه نمیشود. زیستن در این مرتبه به معنای آگاهی دائمی از هستی است. در این مرحله فرد متوجه مسئولیتش در قبال وجود خویش میگردد و از آنجا که فقط در مرتبه هستی شناختی ست که فرد با خودآفرینندگی خویش در تماس است، تنها در همین جاست که نیروی تغییر خویش را به چنگ می آورد.
بی شک چنین مهمی جز با خواندن، آموختن و اندیشیدن حاصل نمیگردد.
قلم: روان درمانی اگزیستانسالیسم | #اروين_يالوم
حجم:#dante | #Karen_Coburn
#saatchiart
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
اول: مرتبه فراموشی هستی
دوم: مرتبه اندیشیدن به هستی
وقتی فرد در مرتبه فراموشی هستی است، در دنیای اشیا می زید و خود را در سرگرمی های زندگی غرق میکند، فرد به پایین کشیده میشود تا هم مرتبه ی اهداف بی ارزش شود و در آنها مستغرق شود. فرد خود را تسلیم دنیای روزمره و دلواپسی برای شیوه وجود چیزها میکند.
اما در مرتبه اندیشیدن به هستی، شگفتی فرد تنها در شیوه وجود چیزها خلاصه نمیشود. زیستن در این مرتبه به معنای آگاهی دائمی از هستی است. در این مرحله فرد متوجه مسئولیتش در قبال وجود خویش میگردد و از آنجا که فقط در مرتبه هستی شناختی ست که فرد با خودآفرینندگی خویش در تماس است، تنها در همین جاست که نیروی تغییر خویش را به چنگ می آورد.
بی شک چنین مهمی جز با خواندن، آموختن و اندیشیدن حاصل نمیگردد.
قلم: روان درمانی اگزیستانسالیسم | #اروين_يالوم
حجم:#dante | #Karen_Coburn
#saatchiart
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
تفاوت های رشک و حسادت از نگاه #ملانی_کلاین
کلاین رشک را ابتدائی تر از حسادت می داند و نشان می دهد رشک یکی از ابتدایی ترین عواطف است.
حسادت مربوط به یک رابطه مثلثی ِ سه گانه است ، بنابراین متعلق به زمانی ست که افراد به طور مشخص از یکدیگر تمییز داده شده اند.
رشک مربوط به یک رابطه ی دوگانه است که فرد نسبت به شخص مورد نظر بعلت دارا بودن چیزی و یا کمیتی رشک می ورزد و در این رابطه ی دوگانه نیازی نیست شخص ِ دیگری وارد شود.
حسادت لزوما درباره ارتباط با کل شیء
Whole Object Relationship
رشک بصورت رابطه با جزء و پاره شیء
Part Object
با این حال رشک حتی تا مرحله ی ارتباط با مجموع و کل فرد ِ مورد نظر ادامه می یابد.
قلم: #هانا_سیگال | #مکتب_روانکاوی_ملانی_کلاين
نقش:#Jelousy | #Agnolo_Bronzino
#saatchiart
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
کلاین رشک را ابتدائی تر از حسادت می داند و نشان می دهد رشک یکی از ابتدایی ترین عواطف است.
حسادت مربوط به یک رابطه مثلثی ِ سه گانه است ، بنابراین متعلق به زمانی ست که افراد به طور مشخص از یکدیگر تمییز داده شده اند.
رشک مربوط به یک رابطه ی دوگانه است که فرد نسبت به شخص مورد نظر بعلت دارا بودن چیزی و یا کمیتی رشک می ورزد و در این رابطه ی دوگانه نیازی نیست شخص ِ دیگری وارد شود.
حسادت لزوما درباره ارتباط با کل شیء
Whole Object Relationship
رشک بصورت رابطه با جزء و پاره شیء
Part Object
با این حال رشک حتی تا مرحله ی ارتباط با مجموع و کل فرد ِ مورد نظر ادامه می یابد.
قلم: #هانا_سیگال | #مکتب_روانکاوی_ملانی_کلاين
نقش:#Jelousy | #Agnolo_Bronzino
#saatchiart
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#مسیح و اندیشه عشق جهانی
—
آوا: #ايمان_فانى
#آبان_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
@persianschooloflife
كامل اين مطلب را در كانال تلگرام مدرسه فارسى دنبال كنيد.
—
آوا: #ايمان_فانى
#آبان_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
@persianschooloflife
كامل اين مطلب را در كانال تلگرام مدرسه فارسى دنبال كنيد.
اوتو رانک نظریه روانکاوی کلاسیک و فرضیه ضربه تولد
اوتو رانک (Otto Rank) در وین در یک خانواده سطح پایین متولد شد. پدرش مردی دائم الخمر و بی سواد بود و به همین دلیل رانک جوان تصمیم گرفت که خود را از قید وی آزاد کند. او نام خانوادگی خود را که «روزنفلد (Rosenfeld)» بود به رانک تغییر داد. از همان سال های جوانی برای یاری رساندن به مادر خود مجبور به کار بود، ولی در عین حال مطالعه را فراموش نکرد و از این طریق با فروید و کارهای او آشنا شد. آلفرد آدلر پزشک خانوادگی آنها بود و او اسباب آشنایی رانک جوان و فروید را فراهم کرد. در آن زمان رانک بیست و دو ساله بود و مقاله ای را که تحت عنوان «هنرمند» نوشته بود به فروید تقدیم داشت. این آشنایی موجب شد که فروید بدل به حامی و پدر خوانده او شده و رابطه ای را که رانک هرگز با پدر خود نداشت با او برقرار کند.
اوتو رانک به همراه هانس ساکز (Hans Sachs) افراد غیر پزشک محفل اولیه رونکاوان بودند. به کمک فروید بود که توانست در ۱۹۱۲ دکترای خود را از دانشگاه وین دریافت کند. دیگر روانکاوان، آشکارا به رابطه نزدیک آنها حسادت می ورزیدند و ارنست جونز در اثر خود تصویری مخدوش از علل گسسته شدن رابطه فروید و رانک به دست می دهد. از نظر فروید، رانک جانشینی ایده آل برای او بود. پسران وی این شایستگی را نداشتند و هر یک از یارانش نیز زمانی که به او پیوستند مردانی کامل بودند. اما رانک تنها کسی بود که فروید به او زندگی دوباره بخشیده بود.
جونز به دو جنبه که موجب جدایی این دو شد اشاره می کند. فرضیه ضربه تولد (Birth Trauma) و رویکرد درمانی متفاوت اوتو رانک .
زندگی همه ما با اولین جدایی شروع می شود و اضطراب مرتبط با آن مدلی را برای تمامی اضطراب های ما در طول عمر فراهم می کند. از دید رانک اساس زندگی بر رابطه میان مادر و کودک استوار است. در آن زمان این کلام طنینی متفاوت از نظریه غالب روانکاوی که به طور عمده بر رابطه میان پدر و کودک تأیید می کرد، داشت. فروید به مادر به عنوان موضوع علاقه جنسی و منشاء لذت کودک می نگریست. وی توجه کمی به رابطه حمایتی و تغذیه ای میان مادر و کودک نشان داد. برخی این را به عدم علاقه فروید در کنکاش نیازهای وابستگی خود به علت سلطه مادر قدرتمند و مسلط وی نسبت می دهند. از آن زمان که رانک نظریات خود را مطرح کرد، دیگر روانکاوان از قبیل وینیکات (Winnicott) و اریکسون نیز به رابطه میان مادر و کودک و تأثیر آن بر بهداشت روانی فرد توجه نشان دادند.
قلم:http://ravanrahnama.ir/otto-rank/
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
اوتو رانک (Otto Rank) در وین در یک خانواده سطح پایین متولد شد. پدرش مردی دائم الخمر و بی سواد بود و به همین دلیل رانک جوان تصمیم گرفت که خود را از قید وی آزاد کند. او نام خانوادگی خود را که «روزنفلد (Rosenfeld)» بود به رانک تغییر داد. از همان سال های جوانی برای یاری رساندن به مادر خود مجبور به کار بود، ولی در عین حال مطالعه را فراموش نکرد و از این طریق با فروید و کارهای او آشنا شد. آلفرد آدلر پزشک خانوادگی آنها بود و او اسباب آشنایی رانک جوان و فروید را فراهم کرد. در آن زمان رانک بیست و دو ساله بود و مقاله ای را که تحت عنوان «هنرمند» نوشته بود به فروید تقدیم داشت. این آشنایی موجب شد که فروید بدل به حامی و پدر خوانده او شده و رابطه ای را که رانک هرگز با پدر خود نداشت با او برقرار کند.
اوتو رانک به همراه هانس ساکز (Hans Sachs) افراد غیر پزشک محفل اولیه رونکاوان بودند. به کمک فروید بود که توانست در ۱۹۱۲ دکترای خود را از دانشگاه وین دریافت کند. دیگر روانکاوان، آشکارا به رابطه نزدیک آنها حسادت می ورزیدند و ارنست جونز در اثر خود تصویری مخدوش از علل گسسته شدن رابطه فروید و رانک به دست می دهد. از نظر فروید، رانک جانشینی ایده آل برای او بود. پسران وی این شایستگی را نداشتند و هر یک از یارانش نیز زمانی که به او پیوستند مردانی کامل بودند. اما رانک تنها کسی بود که فروید به او زندگی دوباره بخشیده بود.
جونز به دو جنبه که موجب جدایی این دو شد اشاره می کند. فرضیه ضربه تولد (Birth Trauma) و رویکرد درمانی متفاوت اوتو رانک .
زندگی همه ما با اولین جدایی شروع می شود و اضطراب مرتبط با آن مدلی را برای تمامی اضطراب های ما در طول عمر فراهم می کند. از دید رانک اساس زندگی بر رابطه میان مادر و کودک استوار است. در آن زمان این کلام طنینی متفاوت از نظریه غالب روانکاوی که به طور عمده بر رابطه میان پدر و کودک تأیید می کرد، داشت. فروید به مادر به عنوان موضوع علاقه جنسی و منشاء لذت کودک می نگریست. وی توجه کمی به رابطه حمایتی و تغذیه ای میان مادر و کودک نشان داد. برخی این را به عدم علاقه فروید در کنکاش نیازهای وابستگی خود به علت سلطه مادر قدرتمند و مسلط وی نسبت می دهند. از آن زمان که رانک نظریات خود را مطرح کرد، دیگر روانکاوان از قبیل وینیکات (Winnicott) و اریکسون نیز به رابطه میان مادر و کودک و تأثیر آن بر بهداشت روانی فرد توجه نشان دادند.
قلم:http://ravanrahnama.ir/otto-rank/
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
در یکی از اولین آثار خود «اسطوره تولد قهرمان (The myth of the Birth of the hero)»، اوتو رانک به موضوع تولد قهرمانانی چون گیلگمش (پادشاه بابل)، کارنا (قهرمان هندو)، کوروش، اودیپ، هرکول، پاریس، روموس و رومولوس (بنیانگذاران رم)، زیگفرید و لوهنگرین (قهرمانان ژرمن) و حتی موسی، بودا و مسیح اشاره می کند و زمینه غالبی را در زندگی همه این افراد مطرح می نماید. در همگی آنها شاه و ملکه و یاد خدا و خدابانویی وجود دارند که در راه بچه دار شدن آنها مانعی به چشم می خورد و بوسیله رویایی و یا پیش گویی پیر خردمندی از تولد کودک آگاه شده و پدر از آسیبی که از جانب وی متوجه او است بر حذر می شود. پس از تولد، کودک در صندوقچه ای یا جعبه ای بر آب رها شده و بوسیله حیوانات و یا افرادی از طبقه پایین نجات داده شده و بزرگ می شود. او در نهایت والدین حقیقی خود را پیدا کرده و از پدر انتقام گرفته و به افتخار می رسد.
به نظر اوتو رانک درک این اسطوره ها ساده است. در کودکی همه ما والدین خود را تقدیس می کنیم اما همچنان که بزرگ می شویم، در می یابیم که آنها آنگونه که می پنداشتیم نیستند. اسطوره بازتاب آرزوی همگی ما در مورد بازگشت به روزهای خوش گذشته و زمانی که والدین خود را کامل می دانستیم است. جعبه یا صندوق نماد رحم و آب نشان دهنده تولد است. افراد طبقه پایین و حیوانات نماد والدین ضعیفی که ارزش خود را برای ما از دست داده اند و شاه و ملکه بیانگر آنچه ما از والدین خود انتظار داریم هستند. انتقام بازتاب خشم ما نسبت به پدر و مادر است.
ما همگی با عزم و نیّتی در جهت رهایی از سلطه و اراده دیگران زاده می شویم و اراده خود را در جهت استقلال از والدین، دیگر مراجع قدرت و حتی غرایز خود به خدمت می گیریم.
اینکه چگونه برای رسیدن به استقلال تلاش کنیم سه نوع متفاوت شخصیت را شکل می دهد:
۱- شخصیت سازشکار (Adaptive): این افراد یاد گرفته اند که آنچه را که مجبورند «اراده» کنند. آنها از مراجع قدرت اطاعت کرده و هنجارهای اجتماعی را رعایت می کنند. این افراد مخلوقات منفعل و اسیر و دربند وظایف خود هستند.
۲- شخصیت روان نژند (Neurotic): این افراد اراده ای قوی تر از گروه اول دارند اما کاملاً درگیر و دربند نبرد بر علیه سلطه نیروهای درونی و بیرونی هستند. آنها حتی بر ضد تظاهر اراده خود می جنگند و در نتیجه چیزی برای آنها به منظور رهایی و آزادی باقی نمی ماند. در حقیقت این افراد در مورد آنکه اراده ای از خود نشان دهند در هراسند. با این وجود، آنها در مرتبه بالاتری از تکامل اخلاقی نسبت به گروه اول قرار دارند.
قلم:http://ravanrahnama.ir/otto-rank/
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
به نظر اوتو رانک درک این اسطوره ها ساده است. در کودکی همه ما والدین خود را تقدیس می کنیم اما همچنان که بزرگ می شویم، در می یابیم که آنها آنگونه که می پنداشتیم نیستند. اسطوره بازتاب آرزوی همگی ما در مورد بازگشت به روزهای خوش گذشته و زمانی که والدین خود را کامل می دانستیم است. جعبه یا صندوق نماد رحم و آب نشان دهنده تولد است. افراد طبقه پایین و حیوانات نماد والدین ضعیفی که ارزش خود را برای ما از دست داده اند و شاه و ملکه بیانگر آنچه ما از والدین خود انتظار داریم هستند. انتقام بازتاب خشم ما نسبت به پدر و مادر است.
ما همگی با عزم و نیّتی در جهت رهایی از سلطه و اراده دیگران زاده می شویم و اراده خود را در جهت استقلال از والدین، دیگر مراجع قدرت و حتی غرایز خود به خدمت می گیریم.
اینکه چگونه برای رسیدن به استقلال تلاش کنیم سه نوع متفاوت شخصیت را شکل می دهد:
۱- شخصیت سازشکار (Adaptive): این افراد یاد گرفته اند که آنچه را که مجبورند «اراده» کنند. آنها از مراجع قدرت اطاعت کرده و هنجارهای اجتماعی را رعایت می کنند. این افراد مخلوقات منفعل و اسیر و دربند وظایف خود هستند.
۲- شخصیت روان نژند (Neurotic): این افراد اراده ای قوی تر از گروه اول دارند اما کاملاً درگیر و دربند نبرد بر علیه سلطه نیروهای درونی و بیرونی هستند. آنها حتی بر ضد تظاهر اراده خود می جنگند و در نتیجه چیزی برای آنها به منظور رهایی و آزادی باقی نمی ماند. در حقیقت این افراد در مورد آنکه اراده ای از خود نشان دهند در هراسند. با این وجود، آنها در مرتبه بالاتری از تکامل اخلاقی نسبت به گروه اول قرار دارند.
قلم:http://ravanrahnama.ir/otto-rank/
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
۳- شخصیت خلاق (Productive): رانک آن را متعلق به هنرمندان و نوابغ می داند. این افراد به جای آنکه با خود بجنگند، خود را پذیرفته و اثبات می کنند و اراده خود را در جهت آفرینش به خدمت می گیرند.
مفاهیم همانندی – تفاوت (Likeness – Difference) و جدایی – اتحاد (Seperation – Union) هسته اصلی دیدگاه رانک را درباره رشد و تکامل فردی تشکیل می دهند. در اتحاد با دیگری به شباهتهای خود با دیگران پی می بریم و جدایی موجب آگاهی از هویت مستقل فردی ما می شود و فرصتی برای ما فراهم می گردد تا نیروهای درونی خود را کشف کنیم. این جنبه های متضاد در یک رابطه دیالکتیکی با یکدیگر قرار دارند. حرکت در یک سو تنها زمانی ممکن می شود که فرد از سوی دیگر رابطه اطمینان داشته باشد. قبل از به سوی دیگری رفتن باید از هویت فردی خود مطمئن باشیم و حرکت به سوی استقلال با تعلق داشتن به دیگران امکان می یابد.
اوتو رانک باور داشت که حرکت از اتحاد به سوی جدایی وابسته به نیروی اراده (Will) است. در تمایل به بودن با دیگری، هر فردی عمق نیاز به وابستگی و تعلق را در می یابد و در حرکت به سوی ناشناخته ها، یگانگی خود را اثبات می کنیم. برای رشد مناسب شخصیت، هر فردی باید بر نیروهایی که وی را از حرکت به سوی استقلال و فردیت باز می دارند غلبه کند. این نیروها در او احساس ترس و گناه بوجود می آورند. حرکت به سمت اتحاد باعث احساس گناه درباره نیاز به دیگری می شود و رفتن به سوی استقلال موجب سرزنش در مورد رها کردن دیگری می گردد.
هر چه از هویّت خود بی خبرتر باشیم ترس از امتزاج و نابودی در جریان برقراری رابطه با دیگری بیشتر ما را آزار می دهد. رانک به آن ترس از مرگ (Death Fear) می گوید. جدایی، ترس از رها شدگی و تنهایی را برای ما به ارمغان می آورد. پدیده ای که اوتو رانک به آن نام ترس از زندگی (Life Fear) می دهد.
ترس از ناشناخته ها در هر حرکت تازه ای در زندگی، بهایی است که باید برای رشد خود بپردازیم. این گسستگی و پیوستگی تا انتهای عمر با ما است. در هر حرکتی ما تولد دوباره خود را شاهد هستیم. هر فردی نیاز به یک رابطه عاشقانه دارد که در آن در عین به وحدت رسیدن با دیگری، استقلال و تمامیت انسانی دیگر را به رسمیت بشناسد.
عامل محرک اصلی در تئوری رانک، اراده است. اراده نیرویی خلاقانه است که قابل شکسته شدن به اجزای خود نیست. این یک علت اولیه است، نه وسیله ای برای تخلیه یا سد کردن انرژی غرایز و یا نیرویی در جهت نیل به قدرت، چنانکه فروید و آدلر می گفتند.
از نظر روش درمانی، تأکید فروید بیشتر بر تجزیه و تحلیل عقلانی گفته های بیمار بود. روانکاو لوح سفیدی بود که بیمار دنیای درون خود را بر آن رسم می کرد. از نظر فروید، هر چه درمانگر کم حرفتر و از نظر احساسی خنثی تر باشد این امر راحت تر صورت می پذیرد. ایهامی که از طریق بی تفاوتی روانکاو در ذهن بیمار بوجود می آید، موجب فرافکنی احساسات درونی او به سمت درمانگر می شود. اما رانک و فرنزی بر رابطه احساسی میان درمانگر و بیمار و تلطیف بیشتر جو درمانی تکیه کردند.
اساس درمان برطرف کردن سدهایی است که جلو تحقق اراده فرد را می گیرند. درمان رانکی درمانی محدود از نظر زمانی (Time – Limited) است که به بیمار تجربه تولد دوباره می دهد. او در رابطه با درمانگر مشکلات ارتباطی گذشته خود را تجربه کرده و با ترسها و نگرانی های خود به ویژه ترس از مرگ روبرو می شود. به بیمار کمک می شود که با تکیه بر نیروهای خود بر وابستگی به درمانگر غلبه کند و خود را به عنوان یک فرد بازیابد و در این مسیر بر ترس از زندگی نیز غلبه کند. کشمکش بیمار با درمانگر به عنوان تظاهری از نیروی مثبت حیات و نه مقاومتی که باید با آن مبارزه کرد، تلقی می شود.
قلم:http://ravanrahnama.ir/otto-rank/
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
مفاهیم همانندی – تفاوت (Likeness – Difference) و جدایی – اتحاد (Seperation – Union) هسته اصلی دیدگاه رانک را درباره رشد و تکامل فردی تشکیل می دهند. در اتحاد با دیگری به شباهتهای خود با دیگران پی می بریم و جدایی موجب آگاهی از هویت مستقل فردی ما می شود و فرصتی برای ما فراهم می گردد تا نیروهای درونی خود را کشف کنیم. این جنبه های متضاد در یک رابطه دیالکتیکی با یکدیگر قرار دارند. حرکت در یک سو تنها زمانی ممکن می شود که فرد از سوی دیگر رابطه اطمینان داشته باشد. قبل از به سوی دیگری رفتن باید از هویت فردی خود مطمئن باشیم و حرکت به سوی استقلال با تعلق داشتن به دیگران امکان می یابد.
اوتو رانک باور داشت که حرکت از اتحاد به سوی جدایی وابسته به نیروی اراده (Will) است. در تمایل به بودن با دیگری، هر فردی عمق نیاز به وابستگی و تعلق را در می یابد و در حرکت به سوی ناشناخته ها، یگانگی خود را اثبات می کنیم. برای رشد مناسب شخصیت، هر فردی باید بر نیروهایی که وی را از حرکت به سوی استقلال و فردیت باز می دارند غلبه کند. این نیروها در او احساس ترس و گناه بوجود می آورند. حرکت به سمت اتحاد باعث احساس گناه درباره نیاز به دیگری می شود و رفتن به سوی استقلال موجب سرزنش در مورد رها کردن دیگری می گردد.
هر چه از هویّت خود بی خبرتر باشیم ترس از امتزاج و نابودی در جریان برقراری رابطه با دیگری بیشتر ما را آزار می دهد. رانک به آن ترس از مرگ (Death Fear) می گوید. جدایی، ترس از رها شدگی و تنهایی را برای ما به ارمغان می آورد. پدیده ای که اوتو رانک به آن نام ترس از زندگی (Life Fear) می دهد.
ترس از ناشناخته ها در هر حرکت تازه ای در زندگی، بهایی است که باید برای رشد خود بپردازیم. این گسستگی و پیوستگی تا انتهای عمر با ما است. در هر حرکتی ما تولد دوباره خود را شاهد هستیم. هر فردی نیاز به یک رابطه عاشقانه دارد که در آن در عین به وحدت رسیدن با دیگری، استقلال و تمامیت انسانی دیگر را به رسمیت بشناسد.
عامل محرک اصلی در تئوری رانک، اراده است. اراده نیرویی خلاقانه است که قابل شکسته شدن به اجزای خود نیست. این یک علت اولیه است، نه وسیله ای برای تخلیه یا سد کردن انرژی غرایز و یا نیرویی در جهت نیل به قدرت، چنانکه فروید و آدلر می گفتند.
از نظر روش درمانی، تأکید فروید بیشتر بر تجزیه و تحلیل عقلانی گفته های بیمار بود. روانکاو لوح سفیدی بود که بیمار دنیای درون خود را بر آن رسم می کرد. از نظر فروید، هر چه درمانگر کم حرفتر و از نظر احساسی خنثی تر باشد این امر راحت تر صورت می پذیرد. ایهامی که از طریق بی تفاوتی روانکاو در ذهن بیمار بوجود می آید، موجب فرافکنی احساسات درونی او به سمت درمانگر می شود. اما رانک و فرنزی بر رابطه احساسی میان درمانگر و بیمار و تلطیف بیشتر جو درمانی تکیه کردند.
اساس درمان برطرف کردن سدهایی است که جلو تحقق اراده فرد را می گیرند. درمان رانکی درمانی محدود از نظر زمانی (Time – Limited) است که به بیمار تجربه تولد دوباره می دهد. او در رابطه با درمانگر مشکلات ارتباطی گذشته خود را تجربه کرده و با ترسها و نگرانی های خود به ویژه ترس از مرگ روبرو می شود. به بیمار کمک می شود که با تکیه بر نیروهای خود بر وابستگی به درمانگر غلبه کند و خود را به عنوان یک فرد بازیابد و در این مسیر بر ترس از زندگی نیز غلبه کند. کشمکش بیمار با درمانگر به عنوان تظاهری از نیروی مثبت حیات و نه مقاومتی که باید با آن مبارزه کرد، تلقی می شود.
قلم:http://ravanrahnama.ir/otto-rank/
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
.
وقتى مى گويى:
من يك درويشم،
من يك بودايىام،
من يك راهبم،
من يك تارك دنيا هستم،
پيداست كه ارزش ها و چيزهاي دنيايى را ترك نكرده اى...
هنوز اسير" چيزى بودن" هستى.
قلم: #كريشنا_مورتی
حجم: #Gaeta_Nocellini | #saatchiart
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
وقتى مى گويى:
من يك درويشم،
من يك بودايىام،
من يك راهبم،
من يك تارك دنيا هستم،
پيداست كه ارزش ها و چيزهاي دنيايى را ترك نكرده اى...
هنوز اسير" چيزى بودن" هستى.
قلم: #كريشنا_مورتی
حجم: #Gaeta_Nocellini | #saatchiart
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Sphor Contest
آوا:#Sumina_Studer
#نت_هفته_روانسازه
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
—
#روانشناسى#روانپزشكى#علوم_اعصاب
#عصب_شناسى#پزشك#روانپزشك#روانشناس
#فلسفه#جامعه_شناسى#مشاوره#هنر #عكاسى #نقاشى #تئاتر #سينما #مجسمه_سازى #هنر_درمانى #تئاتر
آوا:#Sumina_Studer
#نت_هفته_روانسازه
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
—
#روانشناسى#روانپزشكى#علوم_اعصاب
#عصب_شناسى#پزشك#روانپزشك#روانشناس
#فلسفه#جامعه_شناسى#مشاوره#هنر #عكاسى #نقاشى #تئاتر #سينما #مجسمه_سازى #هنر_درمانى #تئاتر
یونگ : نظریه روان شناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ
کارل گوستاو یونگ در ۲۶ ژوییه ۱۸۷۵ میلادی در سویس به جهان آمد و در ۶ ژوئن ۱۹۶۱ در زادگاه خود بدرود زندگی گفت. وی پس از دریافت درجه دکتری در پزشکی و تخصص در روان پزشکی کار خود را در بیمارستان روانی زوریخ آغاز نمود. چندی بعد با فروید و اوژن بلولر و پیرژانه ، روان پزشکان نامی آن زمان، آشنائی و همکاری پیدا کرد و بعد از جنگ جهانی دوم کرسی « روان شناسی طبی » را که بخاطر او در دانشگاه بال تأسیس یافته بود عهده دار گردید و از آن پس در شرق و غرب به مسافرت و سیر در آفاق و انفس و مطالعه و تحقیق فرهنگهای مختلف پرداخت و همه جا با احترام و تعظیم و تکریم روبرو شد. کارل یونگ در واقع یکی از بزرگترین اندیشمندان و محققان عصر حاضر است. او نه تنها در روان شناسی و روان پزشکی مقامی ارجمند دارد، بلکه در رشته های گوناگون دیگر نیز دارای تبحر و صاحب نظر است. کتابها و نوشته های دیگر او که فهرستی بالا بلند تشکیل می دهند در افکار و آراء گروهی از دانشمندان و پژوهندگان تأثیر فراوان داشته است. موشکافی های او درباره ی ویژگیهای شخصیت آدمی سبب شده است که نظریه ی تحلیلی بخوانند.
اختلاف نظر یونگ با فروید
آشنائی یونگ با فروید در سال ۱۹۰۶ میلادی نخست با مکاتبه آغازگردید. آنها چون افکار خود را بهم نزدیک یافتند از همان زمان به همکاری پرداختند، و این همکاری و دوستی تا آنجا کشید که فروید یونگ را برای ادامه و ترویج « روان کاوی » جانشین خود معرفی نمود. در سال ۱۹۰۹ این دو مرد دانشی به دعوت استانلی هال برای شرکت در مراسمی که بمناسبت بیستمین سال تأسیس دانشگاه کلارک برپا شده بود- به آمریکا رفتند و در آنجا سخنرانیهائی ایراد کردند.
سال بعد که « انجمن بین المللی روان کاوی » تأسیس یافت یونگ به سمت نخستین رئیس آن انجمن انتخاب گردید.
در ضمن جریان این امور یونگ و فروید اختلاف نظرهائی هم داشتند که بتدریج شدت می گرفت؛ بهمین جهت روابط آنها کم کم به سردی گرائید و سرانجام بسال ۱۹۱۴ بکلی قطع گردید. این قطع رابطه و همکاری به دلائل مختلف شخصی و علمی صورت گرفت. یکی از آن دلائل اهمیت استثنائی بود که فروید به غریزه جنسی می داد. یونگ در این باره می گوید: « نخستین دلیل قطع همکاری این بود که فروید روش تحقیق خود را با نظریه ای که درباره جنسیت داشت مخلوط و یکی می کرد، و این چیزی بود که نمی توانست مورد قبول من باشد ».
از آن پس یونگ به شرح و بیان نظریه ی روان کاوی و روش مخصوص روان درمانی خود- که نکات اصلی آن را قبل از همکاری با فروید بیان گذاشته بود و بنام « روان شناسی تحلیلی » معروف است- پرداخت. یکی از مهمترین اصولی که او را از فروید جدا می سازد این است که فروید آدمی را در میان دو قطب مخالف سرگردان می داند و راه امیدی به او نشان نمی دهد ، در صورتی که یونگ برعکس معتقد است به اینکه آدمی در طول زمان و در کشمکش زندگی راه کمال می پیماید و به ترقی و تعالی نائل می شود. نظریه ی یونگ از این رو کاملاً امید بخش است. فروید فقط به گذشته آدمی، یعنی به عوامل ناشی از غرایز و به آنچه در نخستین سالهای زندگی کسب گردیده است توجه دارد و معتقد است که این گذشته تا دم مرگ تکرار می شود. باری او آینده را نادیده می گیرد در صورتی که یونگ هم گذشته بالفعل شده، یعنی به وقوع پیوسته، و هم آینده ی بالقوه را، که امید می رود به وقوع بپیوندد، در چگونگی تشکیل و تحول شخصیت مؤثر می داند، و بخصوص برای آینده، برای هدفها و آرزوها و امیال و آمال و تأثیر شگرفی که در رفتار او دارند، اهمیت فراوان قائل است.
دیگر از اختلاف نظرهای یونگ و فروید این است که فروید لی بیدو را منحصراً عبارت از غریزه ی جنسی، یا لااقل قویترین عنصر تشکیل دهنده ی آن می پنداشت، و حال آنک هیونگ آن را به معنی وسیعتر نیروی زندگی به کار می برد و غریزه جنسی را در ردیف سایر غرائز و عناصری که تشکیل دهنده این نیرو هستند می داند: همه ی حرکات انعکاسی و خودبخودی البته ناشی از این نیرو هستند، ولی سایر فعالیت های بدنی و روانی، تفکر و تعقل، نیز به وسیله لی بیدو صورت می گیرند.
اختلاف نظر دیگر یونگ و فروید مربوط به شعور باطن یا ناخودآگاه است. یونگ هم مانند فروید به « ناخودآگاه » و تأثیر آن در رفتار، یعنی در شخصیت، بسیار اهمیت می دهد، با این فرق که او اولاً محتوی ناخودآگاه را، که فروید منحصراً عبارت از چیزهای ناپسندیده و نامقبول و واپس زده می پنداشت،
ادامه در لينك زير
قلم: http://ravanrahnama.ir/Jung
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
کارل گوستاو یونگ در ۲۶ ژوییه ۱۸۷۵ میلادی در سویس به جهان آمد و در ۶ ژوئن ۱۹۶۱ در زادگاه خود بدرود زندگی گفت. وی پس از دریافت درجه دکتری در پزشکی و تخصص در روان پزشکی کار خود را در بیمارستان روانی زوریخ آغاز نمود. چندی بعد با فروید و اوژن بلولر و پیرژانه ، روان پزشکان نامی آن زمان، آشنائی و همکاری پیدا کرد و بعد از جنگ جهانی دوم کرسی « روان شناسی طبی » را که بخاطر او در دانشگاه بال تأسیس یافته بود عهده دار گردید و از آن پس در شرق و غرب به مسافرت و سیر در آفاق و انفس و مطالعه و تحقیق فرهنگهای مختلف پرداخت و همه جا با احترام و تعظیم و تکریم روبرو شد. کارل یونگ در واقع یکی از بزرگترین اندیشمندان و محققان عصر حاضر است. او نه تنها در روان شناسی و روان پزشکی مقامی ارجمند دارد، بلکه در رشته های گوناگون دیگر نیز دارای تبحر و صاحب نظر است. کتابها و نوشته های دیگر او که فهرستی بالا بلند تشکیل می دهند در افکار و آراء گروهی از دانشمندان و پژوهندگان تأثیر فراوان داشته است. موشکافی های او درباره ی ویژگیهای شخصیت آدمی سبب شده است که نظریه ی تحلیلی بخوانند.
اختلاف نظر یونگ با فروید
آشنائی یونگ با فروید در سال ۱۹۰۶ میلادی نخست با مکاتبه آغازگردید. آنها چون افکار خود را بهم نزدیک یافتند از همان زمان به همکاری پرداختند، و این همکاری و دوستی تا آنجا کشید که فروید یونگ را برای ادامه و ترویج « روان کاوی » جانشین خود معرفی نمود. در سال ۱۹۰۹ این دو مرد دانشی به دعوت استانلی هال برای شرکت در مراسمی که بمناسبت بیستمین سال تأسیس دانشگاه کلارک برپا شده بود- به آمریکا رفتند و در آنجا سخنرانیهائی ایراد کردند.
سال بعد که « انجمن بین المللی روان کاوی » تأسیس یافت یونگ به سمت نخستین رئیس آن انجمن انتخاب گردید.
در ضمن جریان این امور یونگ و فروید اختلاف نظرهائی هم داشتند که بتدریج شدت می گرفت؛ بهمین جهت روابط آنها کم کم به سردی گرائید و سرانجام بسال ۱۹۱۴ بکلی قطع گردید. این قطع رابطه و همکاری به دلائل مختلف شخصی و علمی صورت گرفت. یکی از آن دلائل اهمیت استثنائی بود که فروید به غریزه جنسی می داد. یونگ در این باره می گوید: « نخستین دلیل قطع همکاری این بود که فروید روش تحقیق خود را با نظریه ای که درباره جنسیت داشت مخلوط و یکی می کرد، و این چیزی بود که نمی توانست مورد قبول من باشد ».
از آن پس یونگ به شرح و بیان نظریه ی روان کاوی و روش مخصوص روان درمانی خود- که نکات اصلی آن را قبل از همکاری با فروید بیان گذاشته بود و بنام « روان شناسی تحلیلی » معروف است- پرداخت. یکی از مهمترین اصولی که او را از فروید جدا می سازد این است که فروید آدمی را در میان دو قطب مخالف سرگردان می داند و راه امیدی به او نشان نمی دهد ، در صورتی که یونگ برعکس معتقد است به اینکه آدمی در طول زمان و در کشمکش زندگی راه کمال می پیماید و به ترقی و تعالی نائل می شود. نظریه ی یونگ از این رو کاملاً امید بخش است. فروید فقط به گذشته آدمی، یعنی به عوامل ناشی از غرایز و به آنچه در نخستین سالهای زندگی کسب گردیده است توجه دارد و معتقد است که این گذشته تا دم مرگ تکرار می شود. باری او آینده را نادیده می گیرد در صورتی که یونگ هم گذشته بالفعل شده، یعنی به وقوع پیوسته، و هم آینده ی بالقوه را، که امید می رود به وقوع بپیوندد، در چگونگی تشکیل و تحول شخصیت مؤثر می داند، و بخصوص برای آینده، برای هدفها و آرزوها و امیال و آمال و تأثیر شگرفی که در رفتار او دارند، اهمیت فراوان قائل است.
دیگر از اختلاف نظرهای یونگ و فروید این است که فروید لی بیدو را منحصراً عبارت از غریزه ی جنسی، یا لااقل قویترین عنصر تشکیل دهنده ی آن می پنداشت، و حال آنک هیونگ آن را به معنی وسیعتر نیروی زندگی به کار می برد و غریزه جنسی را در ردیف سایر غرائز و عناصری که تشکیل دهنده این نیرو هستند می داند: همه ی حرکات انعکاسی و خودبخودی البته ناشی از این نیرو هستند، ولی سایر فعالیت های بدنی و روانی، تفکر و تعقل، نیز به وسیله لی بیدو صورت می گیرند.
اختلاف نظر دیگر یونگ و فروید مربوط به شعور باطن یا ناخودآگاه است. یونگ هم مانند فروید به « ناخودآگاه » و تأثیر آن در رفتار، یعنی در شخصیت، بسیار اهمیت می دهد، با این فرق که او اولاً محتوی ناخودآگاه را، که فروید منحصراً عبارت از چیزهای ناپسندیده و نامقبول و واپس زده می پنداشت،
ادامه در لينك زير
قلم: http://ravanrahnama.ir/Jung
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct