مانى
1.14K subscribers
521 photos
676 videos
158 files
2.06K links
Download Telegram
دکتر سرگلزایی: خودشکوفایی خودش یک بحثی است که چند ساعت زمان می‌برد؛ چون می‌دانید که مثلا تئوری مازلو یک تئوری علمی نیست؛ یک تئوری فلسفی است. یک نظریه‌پردازی فلسفی است. هنوز متودولوژی علمی به این ماجرا نرسیده. کلی بایاس دارد؛ مثلا آبراهام مازلو وقتی‌که می‌خواهد خودشکوفایی را تعریف کند، اول می‌رود افرادی که فکر می‌کنند خودشکوفا هستند را پیدا می‌کند. زندگی آن‌ها را مرور می‌کند و بر مبنای زندگی این‌ها خودشکوفایی را تعریف می‌کند. در این متودولوژی یک سفسطۀ دوری Circular fallacy یا وجود دارد؛ یعنی من یک آدم‌هایی را که خودشکوفا می‌دانم آن‌ها را مشاهده می‌کنم بعد می‌گویم خودشکوفاها در لحظه زندگی می‌کنند، خلاق هستند، شوخ طبع هستند و غیره. آن وقت خودشکوفایی را تعریف می‌کنم. هیچ مکانیسم عملی برای رسیدن به خودشکوفایی نمی‌دهم. واقعا مثل «اللهُ یَعلَمُ حَیث یَجعلُ رِسالَتهُ» انگار مثل این می‌ماند که خداوند انتخاب می‌کند که این آدم را دچار خودشکوفایی کند.
خودشکوفایی تجربۀ پیش‌بینی نشدۀ ناگهانی است که فرد یک‌دفعه احساس اتصال به جهان پیدا می‌کند (peak experience) و احساس اتصال به یک آگاهی برتر پیدا می‌کند ، احساس فرا رفتن از پرسونالیتی خودش (transpersonal experience) و احساس این که چیزی را تجربه کرده که در تجارب قبلی من ریشه نداشته، در جنسیت من ریشه نداشت، در نژاد من ریشه نداشت، در ملیت من ریشه نداشت، در تحصیلات آکادمیک من ریشه نداشت، در عقاید مذهبی من ریشه نداشت و من یک منِ دیگری را تجربه کردم فراتر از همۀ تجاربی که تا حالا داشتم. خب این ماجرا ماجرایی است که دیگر آدم نمی‌تواند برای آن برنامه‌ریزی داشته باشد و وقتی از آبراهام مازلو می‌پرسند چند درصد از آدم‌ها به خودشکوفایی می‌رسند می‌گوید دو درصد. انگار که ما داریم بر مبنای دو درصد فرضی -که برای آن هیچ برنامۀ عملیاتی هم وجود ندارد و با یک سفسطه ی دوری هم آبراهام مازلو به آن رسیده‌است، می‌گوییم انسان به خودشکوفایی می‌رسد. دکتر ویکتور فرانکل روانپزشک وینی می‌گوید رسیدن به خودشکوفایی یک پارادوکس در درونش دارد؛ چون آدم‌های خودشکوفا آدم‌هایی هستند که خودفراروی (self transcendence) پیدا کرده‌اند. آن‌ها آرمانی پیدا کرده‌اند که آن آرمان ارزشمندتر از وجود خودشان بوده؛ در نتیجه آن‌ها با وقف کردن خودشان برای آرمانی که دارند در واقع از ترس‌های معمول بشری و نیازهای معمولی بشری فراتر رفتند و عبور کردند و آن‌ قدر آرمان برایشان مهم است که به خاطر آن زندان می روند، به خاطر آن جلوی جوخه اعدام می‌روند؛ در نتیجه می‌گویند خودشکوفا شدن چیزی نیست که من این مراحل را طی می‌کنم، خودشکوفا می‌شوم و شما اصلا باید خودتان را فراموش کنید تا خودشکوفا شوید. چیزی باید آن‌ قدر برای شما مهم باشد که بدن تان را، آبرویتان و را هویت‌تان را فراموش کنید در جهت آن آرمان ؛ در نتیجه خود این که ما فکر کنیم اگر یک مراحلی را طی کنیم بعد خودشکوفا می‌شویم و نتیجه طی این مراحل که یکی از آن‌ها نیازهای غریزی است، بعد امنیت است، بعد عشق است، بعد خودشکوفایی است، این نظریه در واقع مثل مذهب می‌ماند، شبیه هفت شهر عشق عرفاست، یعنی یک ساختار کاملاً آزمون ناپذیر، نقد ناپذیر و ابطال ناپذیری دارد، پس به مذهب شبیه تر است تا علم. این نظریه ما را به این سمت می‌برد که اگر عاشق شویم خوب است و یک قدم جلوتر از بقیه هستیم؛ درحالی‌که وقتی ما با دیدگاه attachment theory جان باولبی به عاشق شدن نگاه ‌کنیم عاشق شدن جستجوی امنیت گم شده است؛ در نتیجه نمی‌توانیم بگوییم عاشق شدن یک قدم بالاتر از امنیت است یا مثلا نیاز به احترام بالاتر است، بعد خودشکوفایی بالاتر است.
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکتر‌محمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_ششم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
.
زنی مبتلا به #اختلال‌مرزی به #روان‌كاوش گفت هنگامی كه درمانگر تصميم به لغو يكی از جلسات گرفته، از وقفه پيش‌آمده در درمان خشنود شده بود. خلق او از #اضطرابِ فراگير و #افسردگی به شادمانی آشكار، همراه با اظهارنظرهای خشك و زننده، تغيير كرد. خرسندی ظاهری او از لغو جلسه درمانی به‌وضوح #دفاعی دربرابر احساس رهاشدگی بود. او در آن روز در جلسۀ #درمانی حضور يافت، و پس از آن‌كه دريافت كسي در محل حضور ندارد به‌شدت #مضطرب شد و احساس مي‌كرد وجودش بي‌معنا است.
او به بيمارستان مراجعه كرد، و از آن شكايت داشت كه روان‌كاوش او را رها كرده، و ملاقات خانواده‌اش را بر او ترجيح داده است. جلسۀ لغوشده، احساساتِ #سركوب‌ شدۀ گذشته را از نو زنده كرد؛ احساس رهاشدگي از سوی مادری كه هنگام تولد برادر كوچك‌ترش، او را نزد خاله‌اش فرستاده بود. با پيشرفت فرايند درمان، آرزوي سركوب‌شده ترك‌نشدن، #خشم شديد او نسبت به مادر و جابه‌جايي آن به سوي روان‌كاو، و انكار تأثير #هيجانی لغو جلسة #درمانی از جانب او، شناسايي شد.
در برابر اين تصوير كلاسيك، مدل هاي ارتباطي، #مكانيزم‌های_دفاعی را سپری دفاعی می‌دانند كه خود اصيل آدمي را دربرمي‌گيرد: دفاع‌ها بخشي هستند از تلاش براي تسهيل رشد خودي «حقيقي» (Winnicott, 1965) يا «هسته‌اي» (Kohut, 1984) ، به‌رغم وجودِ محيطِ ارتباطيِ توأم با نقصان. آلوارز (1992)، به پيروي از #فرويد، از اين فراتر مي‌رود و به‌كارگيري برخی دفاع‌ها را در فرايند رشد ضروری می‌داند. لاف‌زدن‌های پسربچۀ خردسال، ابزار قدرتمندی مي‌شود برای غلبه بر احساس حقارت و احراز مردانگی؛ دفاع‌های #پارانوئيد و احساس توانایی مطلق، به‌جاي آن كه نوعی اجتناب از ويرانگری مادرزاد يا تعارض و افتراق ذاتی باشد، تلاشی است از سر استيصال برای رهایی و غلبه بر احساس وحشت و نوميدی ناشی از نقصان‌های محيطی.
#بالبی با بهره‌گيری از نظريۀ دلبستگی، دفاع‌ها را درقالب تعابيرِ بين‌شخصی صورت‌بندی كرد (Hamilton, 1985; Holmes, 1993). دلبستگی ايمن، گونه‌ای دفاع اوليه مثبت به بار می‌آورد، حال آن كه دفاع‌های ثانويه يا مرضی ، فرد را از نزديكی به موضوع‌های دلبستگی اعتمادناپذير يا طردكننده بازمی‌دارد. در «دلبستگی اجتنابی» ، احساس نيازمندی و #پرخاشگری دوپاره می‌شوند و فرد از نياز خود به نزديكی به موضوع‌های #دلبستگی آگاه نيست، و ازاين‌رو سرد و گوشه‌گير به‌نظر می‌رسد؛ و در «دلبستگي دوسوگرايانه» احساس توانایی مطلق و #انكار خودمختاری به اتكاء به ديگری و درخواست‌های مهارناپذير می‌انجامد.

قلم: درآمدی نو بر روان‌كاوي (نظریه و درمان)
نقش:#Borderline | #Saatchiart
#Love
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
تفکر حقیقی چیست؟
کار تفکر حل کردن مشکلات نیست. اولین قدم در تفکر طرح پرسش هایی از این دست است؛ "آیا این واقعا یک مشکل است؟"، "آیا این شیوه ی فرمول بندی مشکل درست است؟"، "چگونه کار به اینجا کشید؟" و ...
ما در تفکر به چنین قابلیت‌هایی نیاز داریم.
بنابر این به نظر من، اولین چیزی که باید برایش جنگید وادار کردن مردم و متخصصان در عرصه های مشخص به درک این قضیه است که نه تنها باید نسبت به مشکلات آگاهی داشته باشند بلکه باید درباره‌شان عمیق تر فکر کنند؛ تلاشی برای آن که وادارشان کنیم بیشتر ببینند و درک کنند.
ما امروزه بیش از هر زمان دیگر، به افرادی نیاز داریم که در قالب شکل کلی تفکر، به مسائل نگاهی جهانی یا حتی فلسفی‌تر داشته باشند.

قلم: #اسلاوی_ژیژک
حجم:#Thinker | #Saatchiart
#Auguste_Rodin
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قسمت و سرنوشت...
بخت و اقبال و فال...
ویدیویی به مناسبت شب یلدا!
—-
آوا: #ايمان_فانى
#آبان_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
@persianschooloflife
كامل اين مطلب را در كانال تلگرام مدرسه فارسى دنبال كنيد.
Sarv e zir e Aab
Salar Aghili
Audio
مصاحبه ی دکتر فاطمه علمدار (جامعه شناس) از از مجلّه ی ادبی «الف-یا» با دکتر محمّدرضا سرگلزایی (روانپزشک) درباره ی کتاب «سیر عشق» آلن دو باتن:
فاطمه علمدار: یعنی به نظر شما با توجه به تخصص‌تان، انسان‌ها می‌توانند این حد از کنترل عاطفی پیدا کنند؛ نسبت به کسی که به هر حال پدر بچه‌شان می‌شود یا مادر بچه‌شان یا رابطۀ جنسی با هم برقرار کردند و زمانی را با هم زیر یک سقف بوده‌اند. این حد از کنترل عاطفی را پیدا کنند که خیانت برای‌شان «شخصی» نباشد؟
دکتر سرگلزایی: انگار که گفتگوی ما دارد وارد حوزۀ فیوچرولوژی Futurology می‌شود.
فاطمه علمدار: می‌خواهم به لحاظ زیستی بگویم.
دکتر سرگلزایی: بله، از حیث تئوریک می‌شود چرا که همین الآن آدم‌هایی هستند که به لحاظ ژنتیک این‌طور هستند، پس می توانیم با دستکاری ژنی سایر آدم ها را هم به این اقلیّت فعلی نزدیک کنیم؛ دنیای آینده را صرفا قراردادهای مدنی و تغییر نظام حقوقی و تغییرات فرهنگی نمی‌سازد، انسان آینده را علم و تکنولوژی تعریف می‌کند. اگر من الآن زنده‌ام و روبه‌روی شما نشسته‌ام به خاطر این‌ است که علم و تکنولوژی انسولین ساخته اند وگرنه من ده‌سال یا پانزده‌ سال پیش باید می‌مردم. اینکه من می‌توانم کتاب بخوانم برای این است که علم و تکنولوژی برای پیرچشمی من عینک ساخته اند؛ در نتیجه همین علم هم دارد روی ژن‌ها کار می‌کند. روی مهندسی ژنتیک کار می‌کند. خب یک انسان‌هایی هستند که بهشان می‌گوییم سندروم آسپرگر. این آدم‌ها چون از نظر آماری در اقلیت هستند یک‌جور برچسب بیماری رویشان می‌خورد؛ ولی به عقیده ی من این ها بیمار نیستند، این ها یک تنوّع ژنتیکی هستند که می تواند نمونه ای از انسان آینده باشد، این افراد روباتیک، الگوریتمی و غیر شخصی به پیرامون شان نگاه می‌کنند ، به قرارداد نگاه می‌کنند و می‌گویند طبق این قرارداد من باید الآن عصبانی باشم که شما حق من را خورده‌اید؛ ولی عصبانی نمی‌شود. این‌ها اقلیت هستند؛ ولی ما این ژن را می شناسیم و می‌توانیم با ژن‌تراپی با مهندسی ژنتیک انسانی با این ویژگی‌ها بسازیم؛ اگر فلسفه اخلاق اجازه دهد.
فاطمه علمدار: ولی انسانی که فعلا می‌شناسیم و علم دارد روی آن کار می‌کند چنین قابلیتی ندارد.
دکتر سرگلزایی: چرا، این قابلیت را با دارو دارد؛ الآن ما هنوز ژن انسان‌ها را دست‌کاری نمی‌کنیم چون اجازه دست‌کاری نداریم؛ در حیوانات در آزمایشگاه این کار را انجام می‌دهیم مثلا خرگوش است، ولی دم گربه دارد گربه است ولی به غذایی علاقه دارد که خرگوش این غذا را باید بخورد. در حیوان‌ها می‌توانیم در انسان‌ها هم علمی‌اش این است که می‌توانیم؛ ولی فلسفه اخلاق سوالات جدی را پیش روی ما گذاشته و اجازه نداریم این کار را انجام دهیم ولی این کار کاملا عملیاتی است؛ اما از لحاظ عملی الآن داروها می‌توانند این کار را انجام دهند؛ یعنی اگر آدم دوز بالای داروهایی که سروتونین را در سیناپس نورونی بالا می‌برد در مدتی طولانی مصرف کند مثلاً روزی دویست میلی گرم زولفت بخورد یا روزی هشتاد میلی گرم فلوکستین بخورد، حالا اگر متوجه شود همسرش چنین رابطه‌ای دارد آن‌قدر به هم نمی‌ریزد؛ یعنی تئوریکالی می‌توانیم چنین انسانی داشته باشیم. همان‌طور هم فرهنگ می‌تواند همین تأثیر را داشته باشد. همین فرهنگ را جاهای محدودی از دنیا داریم؛ مثلا می‌بینیم که یک گروهی در فرانسه هستند که به قول کارل گوستاو یونگ (در کتاب با یونگ و هسه: میگل سرانو) عدد سه را قبول دارند؛ یعنی زن و شوهر هرکدام یک سوّمی دارند. این چهار نفر گاهی می‌روند و در یک مناسبت‌هایی شام می‌خورند، ناهار می‌خورند، آقا و همسرش و معشوقه خودش و معشوق خانومش. حالا من واقعا به دقت مرور نکردم رابطۀ ژان پل سارتر و سیمون دوبووار را، ولی معروف است که این دو نفر هم رابطه‌شان از همین رابطه‌های فرانسوی بوده؛ یعنی دوبووار شوهر داشت، سارتر هم زن داشته؛ ولی این دو نفر با هم زندگی می‌کردند با هم سفر می‌رفتند با هم نشست و برخاست می‌کردند و در یک جای دنیا توانسته این فرهنگ ایجاد شود.
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکتر‌محمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_پايان
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
فاطمه علمدار: نهاد خانواده نهاد فرزندآوری است.
دکتر سرگلزایی: فقط نهاد فرزندآوری نیست، نهاد همکوشی طولانی بین یک مرد و یک زن است، فرزندآوری یکی از نمونه های این همکوشی است، یک آپشن است؛ همین که دو نفر بر اساس قراردادی پارتنر جنسی امن و در دسترس داشته باشند خودش هم یک نوع همکوشی می‌شود و یک نهاد می‌شود. نهادی به نام خانواده که بر اساس قرارداد و قواعدی مدنی، انسانی و غیرمقدّس پیش برود. چهارچوب آن را مثل قانون موجر و مستأجر و قانون راهنمایی‌ و رانندگی عقل مصلحت اندیش، استراتژیک و فایده محور انسان ها تعیین کند. وقتی در یک تصادف رانندگی یک نفر می‌فهمد که خطا از او بوده، مثلا از فرعی داشته به اصلی می‌آمده می‌پذیرد که بله با وجود این که تو سرعتت بیشتر بود؛ ولی من مقصّرم چون من از اصلی به فرعی می‌آمدم. با اینکه علی‌القاعده من باید عصبانی باشم؛ ولی من شرمگین هستم. معذرت‌ خواهی می‌کنم؛ چرا؟ چون من اول قوانین راهنمایی‌ رانندگی و کروکی کارشناس را نگاه کردم و بعد عاطفه ام بالا آمد، عاطفه متاخّر بر تحلیل بود... پس ببینید ما در یک عرصه‌هایی توانسته ایم عواطفمان را مدیریت کنیم و به قراردادها عمل کنیم، ولی هر جا پای گفتمان نقدناپذیر تقدیس شده و نهادهای قداست یافته به میدان می آید ما آنقدر گرفتار عواطف می شویم که زخم می خوریم و زخم می زنیم.
فاطمه علمدار: شما راجع به یالوم صحبت کردید و فرمودید یالوم می‌گوید ما عاشق می‌شویم برای اینکه از درد مسائل وجودی‌ای که داریم فرار کنیم و با آن‌ ها مواجه نشویم. در کتاب دوباتن دقیقاً همین عاشق‌ شدن باعث شد که ربیع با خود مواجه شود. خودش را واکاوی کند و در صفحات آخر کتاب، به تنهاییِ وجودی خود پی ببرد و آن را بپذیرد و به این ترتیب به آرامش برسد. آیا عشق به‌جای اینکه راه فرار باشد یک میان‌ بُر نیست؟ برای اینکه ما بتوانیم به خودمان برسیم؟ و با مسائل وجودی‌ مان مواجه شویم؟

دکتر سرگلزایی: ببینید این‌ جا ربیع در واقع به ناکامی عشق می‌رسد؛ یعنی وقتی عاشق می‌شود از بن‌بست‌ های وجودی فرار می‌کند و زمانی که در تب‌ و تاب بالا پایین عشق است که «کِرستن من را دوست داشته باش، به من نگاه کن، حواست به من باشد.» از بن‌بست‌ های وجودی رها می‌شود. دغدغه می‌شود دغدغۀ من و تو، به‌ جای دغدغۀ ما در مقابل جهان ساکت و صامت و سرد و تاریک؛ ولی وقتی به ناکامی نهایی می‌رسیم یعنی بیست سال را تجربه می‌کنیم، بالا پایین می‌کنیم، آخرش می‌بینیم کل این ماجرا یک تلاش نافرجام برای برگشت به آغوش مادر و رحم مادر و فرار از این دنیای سرد صامت است، حالا مواجه می‌شویم با اینکه باید این تنهایی را انگار بپذیریم. این دیگر یک میان‌بُر نیست. برای اینکه یک نفر زندگی‌اش ممکن است در این بیست سال بگذرد. میان‌بُر آن است که به آدم‌ها پیش‌آگاهی بدهد. از قبل بگوید این دنیا این‌جوری است. تا حالا هیچ‌کس از بالا با نردبان نیامده به ما یک معنا دهد. هیچ‌کس یک آغوش بزرگ باز نکرده، همۀ انسان‌ها را در آغوش بگیرد. ما این‌جا زندگی می‌کنیم. اوضاع این‌جوری است تلاش می‌کنیم بفهمیمش. بیگ‌بنگ را بازسازی می‌کنیم؛ شاید صد سال بعد توانستیم معنایی پیدا بکنیم؛ شاید از سیاره‌ای دیگر یکی آمد و به ما یک فیلم‌هایی نشان داد گفت این فیلم خداست مثلا، یا آغوش بزرگ مثل یک اشعه آمد زمین را گرفت و همۀ ما دچار Peak experience مازلویی شدیم. ما تلاش می‌کنیم و تحقیق می‌کنیم تا این زندگی را بفهمیم ولی هنوز معنای غائی آن را نفهمیده ایم؛ اگر این حقیقت از ابتدا به ما گفته بشود، در عین حال نه به شکل یأس آور بلکه این‌جور گفته شود که دنیا یک آزمایشگاه بزرگ است و به ما اشتیاق داده شود، کنجکاوی داده شود، آزادی و خلاقیتی هم که این بی‌معنایی می‌تواند به ما بدهد بیان شود این می‌شود میان‌بُر، نه این که چند دهه از عمرمان را در امید بگذرانیم و بعد از چند دهه ناکامی به پذیرش برسیم.
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکتر‌محمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_پايان
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
مانى pinned «‍ مصاحبه ی دکتر فاطمه علمدار (جامعه شناس) از از مجلّه ی ادبی «الف-یا» با دکتر محمّدرضا سرگلزایی (روانپزشک) درباره ی کتاب «سیر عشق» آلن دو باتن: فاطمه علمدار: یعنی به نظر شما با توجه به تخصص‌تان، انسان‌ها می‌توانند این حد از کنترل عاطفی پیدا کنند؛ نسبت به کسی…»
فاطمه علمدار: دربارۀ این مسائل وجودی و اینکه ما مثلا بی‌پایه هستیم. همۀ ما نیز بالاخره یک روز از این‌جا می‌رویم و مرگ اتفاق می‌افتد -چه بخواهیم، چه نخواهیم- به نظر می‌رسد چیزهایی هست که آدم‌ها باید بتوانند تجربه کنند. نه اینکه در مهد کودک یا مدرسه به آن‌ها آموزش بدهیم؛ یعنی اگر همین کتاب روان‌درمانی یالوم را به یک نوجوان ۱۳ ساله بدهیم بخواند قطعا فهمش با فهم یک آدم ۴۰ ساله که کار کرده و ناکامی‌هایی را چشیده متفاوت است و او نمی‌تواند به آن عمق تنهایی برسد همان‌طور که خودتان فرمودید آن تجربۀ Peak experience را می‌شود با ماری جوانا هم تجربه کرد؛ ولی کاملا متفاوت هست. آن نوجوان خیال می‌کند که تجربه کرده؛ ولی تجربه نکرده. از این منظر است که می‌گویم عشق می تواند یک میان‌بُر باشد. به این معنا که خب خیلی‌ها می‌میرند و با آن مسائل وجودی‌شان مواجه نمی‌شوند؛ ولی کسی که حالا شاید این شانس را دارد که سرطان بگیرد و بهش بگویند یک سال بعد می‌میری آن آدم یک معنای دیگری از زندگی می‌فهمد که هیچ وقت کسی که چنین تجربه‌ای را نداشته و ناگهان در خیابان تصادف می‌کند و می‌میرد نمی‌تواند به آن دست پیدا کند. کسی که ناکام شده -چون عشق ذاتا به ناکامی منجر میشود- مثل کسی است که این شانس را دارد که سرطان بگیرد. می‌تواند با خودش مواجه شود آیا مواجه شدن با مسائل وجودی لاجرم از یک راه دردآمیز اتفاق نمی‌افتد یا اینکه به نظر شما می‌شود با آموزش در مهد کودک و مدرسه و فرهنگ‌سازی به آن‌ها رسید؟
دکتر سرگلزایی: ببینید اولا انسان، ویژگی عبرت گرفتن دارد؛ یعنی ویژگی این را دارد که از مشاهده، تجربه را پیش خودش تمثل کند. تجربه را به درون بکشد. همان تجربه ای که وقتی ما فیلم می‌بینیم کاملا عواطف‌مان تحت‌تأثیر قرار می‌گیرد و هنرمندان این کار را با ذهن ما می‌کنند، همانطور که ژاکوب مورنو پایه گذار سایکودرام می گوید: «سایکودرام دروغی است که حقیقتی را برملا می سازد» ؛ مثلا شما وقتی کتاب اروین یالوم و آلن دوباتن را می‌خوانید بیشتر با روان‌پزشک یا فیلسوفی مواجه می شوید که قصه‌نویس هم هستند، به این دلیل آن‌قدر آنچه می گویند را «تجربه» نمی‌کنید، ولی وقتی کتاب «جزء از کل» یا «ریگ روان» استیو تولتز را می‌خوانید، «تصرف عدوانی» لنا اندرشون، «عذاب وجدان» آلبادسس پدس، یا «سبکی تحمّل ناپذیر هستی» میلان کوندرا را می‌خوانید، چون آنها هنرمند هستند ، آن تجربه را آن‌قدر برای شما ملموس به تصویر می‌کشند که جایی که شما نبوده‌اید و تجربه‌ای از آنجا نداشته‌اید را می‌توانید تجربه کنید. این کاری است که هنرمند می‌تواند انجام دهد. هنرمند می‌تواند تجربۀ نزیسته را برای ما زیسته کند و این قابلیت هم، در مغز ما وجود دارد که خودمان را جای دیگری بگذاریم؛ مثلا فرض کنید که در یک بازی با یک تفنگ اسباب‌بازی به هدف اسباب‌بازی شلیک می کنیم ، ولی وقتی آن دشمن کارتونی به زمین می‌افتد، ما دلمان خنک می‌شود؛ در نتیجه غیرممکن نیست که ما بتوانیم همین تجربۀ وجودی انسان را به آدم‌ها انتقال دهیم. بدون اینکه همۀ آن‌ها این داستان را طی کرده باشند. من فکر می کنم لازم است که توضیحی دربارۀ فلسفه اگزیستانسیال هم بدم؛ چون خیلی مواقع می بینم که این ایده درست فهم نشده. اگزیستانسیالیسم راجع به ارادۀ آزاد صحبت می‌کند؛ مثل خیلی از سنت‌های فلسفی که می‌خواهیم برای عموم اعلامش کنیم بد فهمیده می‌شود، اراده ی آزاد اگزیستانسیالیسم هم به این معنا فهمیده شده که انگار من به‌عنوان یک انسان، ارادۀ آزاد دارم که خودم را بسازم. همان‌گونه که می‌خواهم؛ بنابراین زمانی که به یک آدم می‌خواهیم بگوییم اگر افسردگی دارید خودتان افسردگی را انتخاب می‌کنید، اگر ورشکست شده اید، خودتان ورشکستگی را انتخاب می‌کنید، گاهی به اشتباه ارجاع می‌دهیم به اگزیستانسیالیسم و می‌گوییم اگزیستانسیالیسم اعتقاد دارد به ارادۀ آزاد، نه به جبرهایی که روان‌کاوی به آن اعتقاد دارد؛ نه، ارادۀ آزادی که اگزیستانسیالیسم راجع به آن صحبت می‌کند راجع به فرد انسان نیست، راجع به گونۀ بشری صحبت می‌کند؛ یعنی می‌گوید چون گونۀ بشری هیچ‌ کس خارج از گونۀ بشر، یک ابر انسان، یک وجود سوپرانچرال supranatural پا نشده بیاید و معنای زندگی را برای انسان تبیین کند در نتیجه انسان «به‌عنوان یک گونه» دچار بی‌معنایی است؛ انسان به‌عنوان یک گونه چون دچار بی‌معنایی است، دچار آزادی است؛
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکتر‌محمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_پايان
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
فاطمه علمدار: خب اگر همین فلسفه وارد روان‌درمانی و روان‌شناسی شود آیا به آن ایدۀ ارادۀ فردی منجر نمی‌شود که تو اگر بخواهی می‌توانی بر این محدودیت‌ها غلبه کنی؛ یعنی محدودیت‌هایت را بشناس و می‌توانی از این محدودیت‌ها فراتر روی، می‌توانی جنسیتت را رد کنی، موقعیت اجتماعی را رد کنی و تصمیم بگیری این موقعیت اجتماعی را کنار بگذاری. تصمیم‌گیری آن قالب‌هایی که فرهنگ به تو می‌دهد و به واسطۀ جنسیت باید این رفتارها را داشته باشی کنار بگذاری. رفتاری که خودت می‌خواهی را داشته باشی. به این معنا آیا همان ارادۀ آزاد که از آن نام برده می‌شود نیست؟
دکتر سرگلزایی: خیر، آگاهی از جبر برای رهایی از جبر کافی نیست. آگاهی شرط لازم تغییر است ولی شرط کافی نیست. اوّلاً تغییر علاوه بر آگاهی از جبر نیاز به ابزار و تکنیک دارد، ثانیاً جبرهای جمعی را تنها اراده ی جمعی می تواند رفع کند. من شخصاً نمی توانم از جبرهای سیاسی اقتصادی رها شوم، این کار نیاز یه تشکیلات و سازمان اجتماعی دارد. یک‌سری جبرها، جبرهای اجتماعی است؛ یعنی قوانین یک سری جبرها را برای ما گذاشته اند، هرچند که بدانیم این قوانین را انسان‌ها نهاده‌اند و بدانیم حکمت و قدرت الهی پشت این قوانین نیست، فهمیدن من که این قوانین را بر نمی‌دارد. انسان به‌عنوان یک گونۀ بشری باید به این آگاهی برسد که همۀ این قوانین انسان‌نهاد است و هیچ قوانین ماوراء بشری وجود ندارد. این‌گونه می‌تواند به این آگاهی برسد، این «آگاهی گونه» منجر به «آزادی گونه» خواهد شد، یعنی یک اتفاق جمعی است که در طول تاریخ رخ خواهد داد ولی در فضای روان شناسی بالینی نمی توان از آگاهی به رهایی رسید! در باره ی جبرهای زیستی هم همین داستان صادق است. من به تنهایی نمی توانم جبرهای زیستی را تغییر دهم، این تغییر نیاز به کمک تکنولوژی تشخیصی، تکنولوژی دارویی و سیستم درمانی دارد. مثلا همین تجربه ی عاشقانه را چگونه می‌توانیم با آگاهی صرف تغییر دهیم؟ مثلا من آگاه شوم بعضی از عواطف من تحت‌تأثیر پرولاکتین است. آگاه شدن که تغییرش نمی‌دهد. آگاه شوم که این خشم من تحت‌تأثیر نورآدرنالین است. این آگاه شدن که تغییرش نمی‌دهد. تغییر نیاز به ابزار دارد. حتی آگاه شدن از جبر زیستی هم تحت تأثیر جبر تاریخی قرار دارد. همین که ما الآن داریم محبت مادری را به پرولاکتین نسبت می‌دهیم، صد سال پیش چنین چیزی غیرقابل تصور بود؛ یعنی جبر تاریخ این است که امروزه من می‌توانم بفهمم که محبت مادری به پرولاکتین هم بستگی دارد؛ اما آن موقع کسی نمی‌توانست بفهمد؛ بنابراین جبر تاریخی حتی این را هم تعیین می‌کند که ما کی به جبر زیستی آگاه شویم. همین جبر تاریخی هم تعیین می کند که آیا گونه ی بشر می‌تواند این بت‌هایی که تراشیده را بشکند و از آن بت‌ها عبور کند یا نه. در واقع خودآگاهی در روان‌شناسی فردی و بالینی منجر به این می‌شود که ما جبرها را ببینیم و با دانستن جبرها تراژیک بودن زندگی را درک کنیم و متوجه شویم که با این‌همه جبری که وجود دارد جستجوی ما برای رفاه و رستگاری و خوشبختی یک جستجوی ناکام کننده است و این وضعیت بشری ما یک وضعیت تراژیک است و اگر در درون یک تراژدی قرار داریم ما مقصّر نیستیم. بنابراین به نظر من اگزیستانسیالیسم در روان‌شناسی فردی و کار بالینی آن‌قدر که به آن نسبت داده می‌شود کارکرد ندارد.

قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکتر‌محمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_پايان
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
من هرگز شبها از روی پل نمی‌گذرم. این نتیجه‌ی عهدی‌ست که با خودم بسته‌ام.
فکرش را بکنید وقتی دارید از روی پل رد می‌شوید، یک نفر خودش را در آب بیندازد.
آن وقت از دو حال خارج نیست.
یا شما برای نجاتش خود را در آب می‌اندازید و در فصل سرما به عواقب بسیار سختی دچار می‌شوید.
یا او را به حال خودش می‌گذارید و می‌روید.
ولی شیرجه‌های نرفته گاهی کوفتگی‌های عجیبی به جا می‌گذارد.

قلم: #آلبر_کامو | #سقوط
قلم: #مانى_منجمى | #مغمور #نگاه
نقش: #Edvard_Munch
#saatchiatt
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
#هایدگر معتقد است در دنیا دو وجه اساسی برای هستی وجود دارد:
اول: مرتبه فراموشی هستی
دوم: مرتبه اندیشیدن به هستی

وقتی فرد در مرتبه فراموشی هستی است، در دنیای اشیا می زید و خود را در سرگرمی های زندگی غرق میکند، فرد به پایین کشیده میشود تا هم مرتبه ی اهداف بی ارزش شود و در آنها مستغرق شود. فرد خود را تسلیم دنیای روزمره و دلواپسی برای شیوه وجود چیزها میکند.

اما در مرتبه اندیشیدن به هستی، شگفتی فرد تنها در شیوه وجود چیزها خلاصه نمیشود. زیستن در این مرتبه به معنای آگاهی دائمی از هستی است. در این مرحله فرد متوجه مسئولیتش در قبال وجود خویش میگردد و از آنجا که فقط در مرتبه هستی شناختی ست که فرد با خودآفرینندگی خویش در تماس است، تنها در همین جاست که نیروی تغییر خویش را به چنگ می آورد.
بی شک چنین مهمی جز با خواندن، آموختن و اندیشیدن حاصل نمیگردد.

قلم: روان درمانی اگزیستانسالیسم | #اروين_يالوم
حجم:#dante | #Karen_Coburn
#saatchiart
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
تفاوت های رشک و حسادت از نگاه #ملانی_کلاین
کلاین رشک را ابتدائی تر از حسادت می داند و نشان می دهد رشک یکی از ابتدایی ترین عواطف است.
حسادت مربوط به یک رابطه مثلثی ِ سه گانه است ، بنابراین متعلق به زمانی ست که افراد به طور مشخص از یکدیگر تمییز داده شده اند.
رشک مربوط به یک رابطه ی دوگانه است که فرد نسبت به شخص مورد نظر بعلت دارا بودن چیزی و یا کمیتی رشک می ورزد و در این رابطه ی دوگانه نیازی نیست شخص ِ دیگری وارد شود.
حسادت لزوما درباره ارتباط با کل شیء
‏Whole Object Relationship
رشک بصورت رابطه با جزء و پاره شیء
‏Part Object
با این حال رشک حتی تا مرحله ی ارتباط با مجموع و کل فرد ِ مورد نظر ادامه می یابد.

قلم: #هانا_سیگال | #مکتب_روانکاوی_ملانی_کلاين
نقش:#Jelousy | #Agnolo_Bronzino
#saatchiart
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#مسیح و اندیشه عشق جهانی

آوا: #ايمان_فانى
#آبان_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
@persianschooloflife
كامل اين مطلب را در كانال تلگرام مدرسه فارسى دنبال كنيد.
Audio
سلبريتى ها و كنشگرى هاى مدنى...
#پرگار
#دى_٩٧
@Psychonstruct
Audio
The Long March
Le Trio Joubran
Carry the Earth
Le Trio Joubran, Roger Waters