مصاحبه ی دکتر فاطمه علمدار (جامعه شناس) از از مجلّه ی ادبی «الف-یا» با دکتر محمّدرضا سرگلزایی (روانپزشک) درباره ی کتاب «سیر عشق» آلن دو باتن:
#قسمت_پنجم
این سخن آلن دو باتن فقط برای آن پدر و مادرهایی صدق میکند که غریزه ی Caring قدرتمندی دارند، اما بعضی از پدر مادرها با بچهشان هم بهتر از همسرشان رفتار نمیکنند یا حتّی پدر مادرهایی داریم که غریزۀ آنها اینطور است که جفتشان را به بچههایشان ترجیح میدهند؛ مثلا مادر میگوید قسمت خوب غذا برای پدر که زحمت کشیده. مادرهای قدیمی بودند که گوشت غذا و قسمت بهتر غذا را برای همسرشان میگذاشتند برای او ارزش و احترام بیشتری نسبت به فرزندان قائل بودند ؛ البته یک جنبههای ژنتیکی هم ممکن است در آن وجود داشته باشد. حالا به زبان دکتر شینودا بولن روانپزشک اسطوره شناس بعضی از زنها که کارکتر هرا-تایپ Hera type دارند بچهها را فدای شوهر میکنند؛ درحالیکه زنهایی که کارکتر دیمیتر-تایپ Demeter type دارند شوهرشان را فدای بچهها میکنند و میگویند تو بهاندازۀ کافی رشد کردهای غذا برای بچههاست؛ اما زن هِرا تایپ میگوید پدرتان زحمت کشیده، اول باید او بخورد؛ در نتیجه در غرایز انسانی و فرهنگ انسانی آنقدر تنوع وجود دارد که واقعا نه برای عشق میشود یک پروتوتایپ گذاشت که بگوییم این پروتوتایپ عشق است و نه برای پدری و مادری میشود پروتوتایپ گذاشت و بگوییم پروتوتایپ مهر مادری است.
فاطمه علمدار: خیلی فرهنگیتر از آن چیزی است که بخواهیم بگوییم.
دکتر سرگلزایی: بله. هم خیلی فرهنگی است هم ژنهای ما خیلی تنوع بیشتری دارد که بگوییم عشق این است و انسان اینگونه است.
فاطمه علمدار: جالب است شما فرمودید که عشق در نهایت به ناکامی منجر میشود. دوباتن خیلی تعریف رمانتیکی از خیانت میدهد؛ یعنی در این کتاب کاملا خیانت را در مبحث دوست داشتن میبرد و میگوید آدم باید خیلی به شخص مقابل علاقه مند باشد که بخواهد رنج خیانت را تحمل کند؛ ولی در فرهنگ ما خیانت را به تنوع طلبی و بیشتر همان عشق جنسی نسبت میدهیم؛ یعنی در عین اینکه عشق را مقدس میدانیم و دور آن هاله میکشیم، ولی خیانت را خیلی راحت ناگهان شیفت میدهیم و وارد تعریف عشق جنسی میکنیم. این تعریف از خیانت چیست؟
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_پنجم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
#قسمت_پنجم
این سخن آلن دو باتن فقط برای آن پدر و مادرهایی صدق میکند که غریزه ی Caring قدرتمندی دارند، اما بعضی از پدر مادرها با بچهشان هم بهتر از همسرشان رفتار نمیکنند یا حتّی پدر مادرهایی داریم که غریزۀ آنها اینطور است که جفتشان را به بچههایشان ترجیح میدهند؛ مثلا مادر میگوید قسمت خوب غذا برای پدر که زحمت کشیده. مادرهای قدیمی بودند که گوشت غذا و قسمت بهتر غذا را برای همسرشان میگذاشتند برای او ارزش و احترام بیشتری نسبت به فرزندان قائل بودند ؛ البته یک جنبههای ژنتیکی هم ممکن است در آن وجود داشته باشد. حالا به زبان دکتر شینودا بولن روانپزشک اسطوره شناس بعضی از زنها که کارکتر هرا-تایپ Hera type دارند بچهها را فدای شوهر میکنند؛ درحالیکه زنهایی که کارکتر دیمیتر-تایپ Demeter type دارند شوهرشان را فدای بچهها میکنند و میگویند تو بهاندازۀ کافی رشد کردهای غذا برای بچههاست؛ اما زن هِرا تایپ میگوید پدرتان زحمت کشیده، اول باید او بخورد؛ در نتیجه در غرایز انسانی و فرهنگ انسانی آنقدر تنوع وجود دارد که واقعا نه برای عشق میشود یک پروتوتایپ گذاشت که بگوییم این پروتوتایپ عشق است و نه برای پدری و مادری میشود پروتوتایپ گذاشت و بگوییم پروتوتایپ مهر مادری است.
فاطمه علمدار: خیلی فرهنگیتر از آن چیزی است که بخواهیم بگوییم.
دکتر سرگلزایی: بله. هم خیلی فرهنگی است هم ژنهای ما خیلی تنوع بیشتری دارد که بگوییم عشق این است و انسان اینگونه است.
فاطمه علمدار: جالب است شما فرمودید که عشق در نهایت به ناکامی منجر میشود. دوباتن خیلی تعریف رمانتیکی از خیانت میدهد؛ یعنی در این کتاب کاملا خیانت را در مبحث دوست داشتن میبرد و میگوید آدم باید خیلی به شخص مقابل علاقه مند باشد که بخواهد رنج خیانت را تحمل کند؛ ولی در فرهنگ ما خیانت را به تنوع طلبی و بیشتر همان عشق جنسی نسبت میدهیم؛ یعنی در عین اینکه عشق را مقدس میدانیم و دور آن هاله میکشیم، ولی خیانت را خیلی راحت ناگهان شیفت میدهیم و وارد تعریف عشق جنسی میکنیم. این تعریف از خیانت چیست؟
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_پنجم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
Telegram
attach 📎
دکتر سرگلزایی: دقیقا به همین شکل که گفتم ژنها تنوع دارند، فرهنگ تنوّع دارد، عشق تنوّع دارد و خیانتها هم تنوع دارند. واقعا خیانت یک شکل تک الگویی ندارد. یکی از الگوهایش کاملا جنسی است؛ مثلا مردی ۴۷ ساله شده و همسرش هم یک سال از او بزرگ تر است. آن موقع که ازدواج کردند هر دو از نظر جنسی شبیه هم بودند؛ ولی الان خانم ۴۸ ساله شده و سه بار زایمان کرده و پانزده کیلو اضافه وزن آورده. حالا این آقا یک همکار دارد که ۲۷ ساله است و همۀ کشش جنسی این آقا او را میخواهد و وقتی وارد رابطه میشود فقط سکس را میخواهد ولی می گوید من تازه عشق را کشف کرده ام چون ما آدمها خیلی وقتها نمیتوانیم خیلی عریان با خودمان مواجه شویم؛ چون اگر عریان با خودمان مواجه شویم احساس بدی پیدا می کنیم. گفتن این که ما با هم فرزندآوری را انتخاب کردیم ولی بار سه تا زایمان را فقط او کشیده. حالا بیست کیلو اضافه وزن دارد و خیلی ویژگیهای بدنش تغییر کرده و من زن جوان تر و خوش اندام تری را می خواهم ایجاد احساس گناه میکند. اینجا این آقا شروع میکند کلکسیون جمع کردن از همسرش که «من برایش این کار کردم»، «برایش آن کار کردم»، «او این کار را کرده»، «من را درک نکرده»، «من درک نشده هستم» ؛ اگر از من بپرسید نظر من این است که بخش زیادی از رابطههای خارج زناشویی هم به واسطۀ همین عشق جنسی صورت میگیرند اما این همۀ رابطههای خارج زناشویی نیست.
واقعا بعضی از رابطههای خارج زناشویی دلایل دیگری دارد؛ مثلا آدم وقتی کارهای زندگیاش را انجام میدهد و میرسد به میانسالی، حالا مرگاندیشی به سراغش میآید. حالا این اذیتش میکند. یکی از مکانیسمهای دفاعی، دوباره عاشق شدن است؛ چون دوباره عاشق شدن به ما احساس جوانی میدهد و در نتیجه فکر میکند من دوباره از نو شروع میکنم. انگار جوان شدم؛ مثل فیلم سینمایی «هشتونیم» فدریکو فللینی که این را خیلی قشنگ تصویر میکند که آدمهای پا به سن گذاشته چه واکنشهایی نشان میدهند. یکی از واکنشهای آنها این است که میروند داخل یک رابطه ی عاشقانه ی تازه، انگار که فکر میکنند که به روشی جادویی خودشان را جوان می کنند، سن خودشان را پایینتر میکشند؛ در نتیجه گاهی اوقات ممکن است در خیانت یک جنبه ی اگزیستانسیال وجود داشته باشد. پائولو کوئیلو در یکی از آخرین کتابهایش به نام Adultery -که به زبان انگلیسی میشود زنا و به زبان فارسی به نام خیانت ترجمه شده- آدمی را تصویر کرده که همۀ کارهایش را کرده و به قول معروف آردش را ریخته و الک را آویخته. میگوید چه کار کنیم. می بیند خیلی سخت است که با معنای زندگی و در واقع با بی معنایی زندگی مواجه شود. دوباره همان مواجهه با بنبستهای وجودی «پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست» و «از جملۀ رفتگان این راه دراز باز آمدی کو که به ما گوید راز؟» .
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_پنجم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعد
واقعا بعضی از رابطههای خارج زناشویی دلایل دیگری دارد؛ مثلا آدم وقتی کارهای زندگیاش را انجام میدهد و میرسد به میانسالی، حالا مرگاندیشی به سراغش میآید. حالا این اذیتش میکند. یکی از مکانیسمهای دفاعی، دوباره عاشق شدن است؛ چون دوباره عاشق شدن به ما احساس جوانی میدهد و در نتیجه فکر میکند من دوباره از نو شروع میکنم. انگار جوان شدم؛ مثل فیلم سینمایی «هشتونیم» فدریکو فللینی که این را خیلی قشنگ تصویر میکند که آدمهای پا به سن گذاشته چه واکنشهایی نشان میدهند. یکی از واکنشهای آنها این است که میروند داخل یک رابطه ی عاشقانه ی تازه، انگار که فکر میکنند که به روشی جادویی خودشان را جوان می کنند، سن خودشان را پایینتر میکشند؛ در نتیجه گاهی اوقات ممکن است در خیانت یک جنبه ی اگزیستانسیال وجود داشته باشد. پائولو کوئیلو در یکی از آخرین کتابهایش به نام Adultery -که به زبان انگلیسی میشود زنا و به زبان فارسی به نام خیانت ترجمه شده- آدمی را تصویر کرده که همۀ کارهایش را کرده و به قول معروف آردش را ریخته و الک را آویخته. میگوید چه کار کنیم. می بیند خیلی سخت است که با معنای زندگی و در واقع با بی معنایی زندگی مواجه شود. دوباره همان مواجهه با بنبستهای وجودی «پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست» و «از جملۀ رفتگان این راه دراز باز آمدی کو که به ما گوید راز؟» .
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_پنجم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعد
این صامت بودن جهان آنقدر برایش سنگین است که ترجیح میدهد حواسش را پرت کند و یکی از این حواسپرتیها عشق است؛ به خصوص عشق ممنوعه؛ چون در عشق ممنوعه باید پنهانکاری کند، وقتش را تنظیم کند، جا پیدا کند، یواشکی پیام بفرستد. اساسا پر از دغدغه و اضطراب است؛ ولی این دغدغهها از دغدغههای بزرگتری حفظش میکنند. آن دغدغۀ مرگاندیشی، آن دغدغه به معنای «بودن ما چیست»، از این دغدغهها حفظش میکنند؛ بنابراین این هم یکی از شیوههایش است؛ اما اینکه شما بگویید که از نظر آماری کدام شایعتر است؟ من نمیدانم. در واقع پژوهش میدانیای نداریم که من به آن دسترسی پیدا کرده باشم که بگویم که آیا بیشتر خیانتها به خاطر تنوعطلبی سکسی است یا به خاطر بحران وجودی است. تنوّع طلبی جنسی که غریزۀ انسان است؛ چون به هر حال انسان جزو حیوانات تنوع طلب است و در واقع با مدنیت باید خود را کنترل کند و روی خودش فشار بیاورد و از تنوعطلبی عبور کند و به ساختار خانواده ی تک همسری متعهّد بماند یا اینکه انسان که غریزۀ دلبستگی فرد آنقدر قوی باشد و آنقدر نیاز به امنیت داشته باشد که یک فضای ناامن را نخواهد تجربه کند حتی اگر یک جفت جذاب باشد؛ اما نمیدانم چند درصد از آدمها خیانتشان در این قالب قرار میگیرد یا چند درصد خیانتشان یک فرار وجودی است. میخواهد با مسائل لاینحلّ وجودی مواجه نشود فرار میکند و چند درصد از آدمها مثلا خیانت شان مثلاً این مدلی است که می خواهد انتقام بگیرد احساس میکند در رابطه ی زناشویی سرش کلاه رفته ولی الآن در آن رابطه گیر کرده به خاطر اینکه دو تا بچه دارد؛ به خاطر این که ۲۰ سال از عمرش را صرف بچهداری کرده و حالا نمیتواند استقلال مالی داشته باشد. نه شغل دارد، نه تحصیلاتش را تمام کرده. حالا به این نتیجه رسیده که سرش کلاه رفته، شوهرم دکترا گرفته، جراح معروفی شده، خوش تیپ مانده، پولها مال اوست. تصمیمگیریها و رهبریها برای اوست و میخواهد انتقام بگیرد. خیلی وقتها فرد میخواهد انتقام بگیرد و دل خود را خنک کند. به تعبیری فکر میکند انصاف در این زندگی وجود نداشته. حالا میگوید من حقم را چگونه بگیرم و میگوید من حقم را میخواهم، بگویم طلاق میخواهم که من ضرر میکنم، من بچهها را از دست میدهم و امنیت مالی و اجتماعی را از دست می دهم در نتیجه خیانت میشود ابزاری برای این که من در ذهن خودم کفۀ ترازوی منافع خودم را سنگینتر کنم که آن بی انصافی خیلی اذیتم نکند و به خودم بگویم من هم میدانم چگونه سهمم را از این زندگی بگیرم؛ در نتیجه بعضی از خیانتها یکجور انتقام محسوب میشود. اینجا برای کسی که در این کتاب از او صحبت کرده انگار ترکیبی از آن انتقام است و واکنش به سرد بودن عاطفی زنش؛ به علاوه یک مواجهه با ملال وجودی که انگار همهچیز یکنواخت شده. اساسا خود یکنواختی برای ما مرگ را تداعی میکند.
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_پنجم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
——-
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_پنجم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
——-
.
#عشق و #تنهایی
برخی اوقات به سرعت و شتاب در حال شنا در یک رودخانه خشک هستی و می خواهی هرچه سریعتر، به عشق برسی و رابطه برقرار کنی و از تنهایی نجات پیدا کنی، چون به شدت از تنهایی می ترسی و در برابر تنهایی، احساس درماندگی و ناتوانی میکنی. نیاز عمیق و شدیدی بصورت یک عطش روانی برای ایجاد یک رابطه و عشق (و یا سکس) در خودت احساس میکنی، ولی غافل از این هستی، که این نیاز، یک سرابی بیش نیست و اصل اساسی و مهم در اینه که بتونی با شجاعت تمام، تنهایی رو بپذیری و فردیت خودت رو قبول کنی و با تنهایی روبرو بشی و باید بتونی به خودت ثابت کنی که حتی تنها و بدون رابطه هم میشه شاد و خوشحال بود .
تمام رشد و تکامل و استقلال و متکی به نفس بودن، در این جدایی و رویارویی شجاعانه با تنهایی، نهفته است. مثل کودکی که مادر با بیرحمی تمام، بند نافشو در هنگام تولد می بره، ما هم باید این بند ناف روانی “نیاز به بودن دیگری” و از وجودمون پاره کنیم. بعد اونوقته که اگر با کسی هستی از روی نیاز نیست، بلکه از روی اشتیاقه و تازه اونوقته که توانایی عشق ورزیدن سالم رو پیدا میکنی. شرط لازم برای داشتن عشق سالم پذیرفتن و برخورد فعالانه و شجاعانه و بدون ترس “احساس تنهایی” است.
یکی از بنیادی ترین اصول مزلو این بود که، انگیزه اساسی انسان یا بسوی کاستی است یا بسوی رشد. معتقد بود روان نژندی کمبودی ست ناشی از نقص در تحقق نیازها در ابتدای زندگی. خصوصا نیازهای ویژه و اساسی مانند امنیت، تعلق، همانندسازی، عشق، احترام و آبرو.
عشق رشد نایافته می گوید : دوستت دارم چون به تو نیاز دارم. عشق بالغانه می گوید : به تو نیاز دارم چون دوستت دارم. عشق بخشش است نه ستاندن، عشق فعال است نه منفعل، عشق سازنده است نه ویرانگر، عشق ایستادن است نه افتادن.
محبت بالغانه از غنای فرد ناشی می شود نه از تهیدستی اش، از رشد ناشی می شود نه از نیاز. عشق ایثارگری و ازخودگذشتگی است نه خودخواهی و تملک: فرد در این فکر نیست که این رابطه چه برای من دارد، فرد در پی تحسین، پرستش ، تسکین جنسی ، قدرت و پول نیست.
فردی که رویکردی محتکرانه، پذیرنده، استثمارگرانه، یا کاسب کارانه دارد کالای عشق نخواهد بود. کسی که وقتی می بخشد انتظار برگشت و بازگشت دارد و اگر چیزی را نستاند، احساس فریب خوردن می کند عاشق نخواهد شد. در مقابل فردی که با بخشش زنده بودن خویش را به بیان در می اورد و ان را تقویت می کند دارای خاصیت عشق است.
انسان بیمار از مورد عشق نبودن و دوست داشتنی نبودن شکایت می کند، حال انکه جهت گیری مقابل ان بجای گرفتن عشق می بایست عشق ورزیدن باشد. عشق بخشیدن است نه ستاندن. دوست داشتن یعنی توجه فعال و علاقه به زندگی و رشد یک فرد دیگر ، یعنی شناخت دیگری تا حد ممکن .
فرانکل می گوید پاداش ها در پی محبت می آیند در پی محبت نمی روند. فروم و مازلو و بوبر همگی تاکید کرده اند که محبت حقیقی به دیگری ، معنایش اهمیت دادن به رشد و تکامل او و زنده کردن بخشی از وجودش است.
مشکل دوست داشته نشدن تقریبا در همه موارد مشکل دوست داشتن است. یعنی اگر مشکلتون اینه که کسی شما رو دوست نداره، ریشه در این موضوع داره که شما خودتون نمی تونید کسی رو دوست داشته باشید.
فرد روان نژند با جست و جوی عشق ، از احساس کمتر شناخته شده تنهایی و پوچی هستی می گریزد. وقتی فرد مورد انتخاب قرار بگیرد و برایش ارزش قائل می شوند ، احساس می کند موجودیتش به اثبات رسیده است. احساس موجودیت ناب، احساس “من هستم”.
——
قلم: رواندرمانی اگزیستانسیال| #اروین_یالوم
ويزور: #Alessio_Albi | #saatchiart
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
#عشق و #تنهایی
برخی اوقات به سرعت و شتاب در حال شنا در یک رودخانه خشک هستی و می خواهی هرچه سریعتر، به عشق برسی و رابطه برقرار کنی و از تنهایی نجات پیدا کنی، چون به شدت از تنهایی می ترسی و در برابر تنهایی، احساس درماندگی و ناتوانی میکنی. نیاز عمیق و شدیدی بصورت یک عطش روانی برای ایجاد یک رابطه و عشق (و یا سکس) در خودت احساس میکنی، ولی غافل از این هستی، که این نیاز، یک سرابی بیش نیست و اصل اساسی و مهم در اینه که بتونی با شجاعت تمام، تنهایی رو بپذیری و فردیت خودت رو قبول کنی و با تنهایی روبرو بشی و باید بتونی به خودت ثابت کنی که حتی تنها و بدون رابطه هم میشه شاد و خوشحال بود .
تمام رشد و تکامل و استقلال و متکی به نفس بودن، در این جدایی و رویارویی شجاعانه با تنهایی، نهفته است. مثل کودکی که مادر با بیرحمی تمام، بند نافشو در هنگام تولد می بره، ما هم باید این بند ناف روانی “نیاز به بودن دیگری” و از وجودمون پاره کنیم. بعد اونوقته که اگر با کسی هستی از روی نیاز نیست، بلکه از روی اشتیاقه و تازه اونوقته که توانایی عشق ورزیدن سالم رو پیدا میکنی. شرط لازم برای داشتن عشق سالم پذیرفتن و برخورد فعالانه و شجاعانه و بدون ترس “احساس تنهایی” است.
یکی از بنیادی ترین اصول مزلو این بود که، انگیزه اساسی انسان یا بسوی کاستی است یا بسوی رشد. معتقد بود روان نژندی کمبودی ست ناشی از نقص در تحقق نیازها در ابتدای زندگی. خصوصا نیازهای ویژه و اساسی مانند امنیت، تعلق، همانندسازی، عشق، احترام و آبرو.
عشق رشد نایافته می گوید : دوستت دارم چون به تو نیاز دارم. عشق بالغانه می گوید : به تو نیاز دارم چون دوستت دارم. عشق بخشش است نه ستاندن، عشق فعال است نه منفعل، عشق سازنده است نه ویرانگر، عشق ایستادن است نه افتادن.
محبت بالغانه از غنای فرد ناشی می شود نه از تهیدستی اش، از رشد ناشی می شود نه از نیاز. عشق ایثارگری و ازخودگذشتگی است نه خودخواهی و تملک: فرد در این فکر نیست که این رابطه چه برای من دارد، فرد در پی تحسین، پرستش ، تسکین جنسی ، قدرت و پول نیست.
فردی که رویکردی محتکرانه، پذیرنده، استثمارگرانه، یا کاسب کارانه دارد کالای عشق نخواهد بود. کسی که وقتی می بخشد انتظار برگشت و بازگشت دارد و اگر چیزی را نستاند، احساس فریب خوردن می کند عاشق نخواهد شد. در مقابل فردی که با بخشش زنده بودن خویش را به بیان در می اورد و ان را تقویت می کند دارای خاصیت عشق است.
انسان بیمار از مورد عشق نبودن و دوست داشتنی نبودن شکایت می کند، حال انکه جهت گیری مقابل ان بجای گرفتن عشق می بایست عشق ورزیدن باشد. عشق بخشیدن است نه ستاندن. دوست داشتن یعنی توجه فعال و علاقه به زندگی و رشد یک فرد دیگر ، یعنی شناخت دیگری تا حد ممکن .
فرانکل می گوید پاداش ها در پی محبت می آیند در پی محبت نمی روند. فروم و مازلو و بوبر همگی تاکید کرده اند که محبت حقیقی به دیگری ، معنایش اهمیت دادن به رشد و تکامل او و زنده کردن بخشی از وجودش است.
مشکل دوست داشته نشدن تقریبا در همه موارد مشکل دوست داشتن است. یعنی اگر مشکلتون اینه که کسی شما رو دوست نداره، ریشه در این موضوع داره که شما خودتون نمی تونید کسی رو دوست داشته باشید.
فرد روان نژند با جست و جوی عشق ، از احساس کمتر شناخته شده تنهایی و پوچی هستی می گریزد. وقتی فرد مورد انتخاب قرار بگیرد و برایش ارزش قائل می شوند ، احساس می کند موجودیتش به اثبات رسیده است. احساس موجودیت ناب، احساس “من هستم”.
——
قلم: رواندرمانی اگزیستانسیال| #اروین_یالوم
ويزور: #Alessio_Albi | #saatchiart
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
شاید این بلاها را سرم آوردی
که ببینی صبر ایوب دارم یا ندارم.
ندارم !
ندارم !
ندارم !
——
قلم: #سیمین_دانشور
ويزور: #manimonajemi #مانى_منجمى
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
که ببینی صبر ایوب دارم یا ندارم.
ندارم !
ندارم !
ندارم !
——
قلم: #سیمین_دانشور
ويزور: #manimonajemi #مانى_منجمى
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مولاناى #عارف يا مولاناى #شاعر كداميك را بهتر ميشناسيم؟
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
بعضى والدين "بچه" بزرگ ميكنند و بعضى ديگر بچه را "بزرگ" ; و والدى كه خود هنوز كودك است بعيد بتواند ماهيتى ديگر را به بلوغ رساند. قبل از “توليد” به محتوامون اجمالاً نگاه كنيم؛ باشد كه رستگار شويم.
...
Some parents tend to nurture an “Adult Child”, some others an “Adult”؛ and it seems improbable to maturate a substance via an unfledged self.
Prior to “Zygosis”, lets have a glimpse to our content; may we all be blessed.
...
قلم: #مانى_منجمى | #mani_monajemi
#تير_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
...
Some parents tend to nurture an “Adult Child”, some others an “Adult”؛ and it seems improbable to maturate a substance via an unfledged self.
Prior to “Zygosis”, lets have a glimpse to our content; may we all be blessed.
...
قلم: #مانى_منجمى | #mani_monajemi
#تير_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
Telegram
attach 📎
.
مصاحبه ی دکتر فاطمه علمدار (جامعه شناس) از از مجلّه ی ادبی «الف-یا» با دکتر محمّدرضا سرگلزایی (روانپزشک) درباره ی کتاب «سیر عشق» آلن دو باتن:
#قسمت_ششم
واقعا بعضی از رابطههای خارج زناشویی دلایل دیگری دارد؛ مثلا آدم وقتی کارهای زندگیاش را انجام میدهد و میرسد به میانسالی، حالا مرگاندیشی به سراغش میآید. حالا این اذیتش میکند. یکی از مکانیسمهای دفاعی، دوباره عاشق شدن است؛ چون دوباره عاشق شدن به ما احساس جوانی میدهد و در نتیجه فکر میکند من دوباره از نو شروع میکنم. انگار جوان شدم؛ مثل فیلم سینمایی «هشتونیم» فدریکو فللینی که این را خیلی قشنگ تصویر میکند که آدمهای پا به سن گذاشته چه واکنشهایی نشان میدهند. یکی از واکنشهای آنها این است که میروند داخل یک رابطه ی عاشقانه ی تازه، انگار که فکر میکنند که به روشی جادویی خودشان را جوان می کنند، سن خودشان را پایینتر میکشند؛ در نتیجه گاهی اوقات ممکن است در خیانت یک جنبه ی اگزیستانسیال وجود داشته باشد. پائولو کوئیلو در یکی از آخرین کتابهایش به نام Adultery -که به زبان انگلیسی میشود زنا و به زبان فارسی به نام خیانت ترجمه شده- آدمی را تصویر کرده که همۀ کارهایش را کرده و به قول معروف آردش را ریخته و الک را آویخته. میگوید چه کار کنیم. می بیند خیلی سخت است که با معنای زندگی و در واقع با بی معنایی زندگی مواجه شود. دوباره همان مواجهه با بنبستهای وجودی «پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست» و «از جملۀ رفتگان این راه دراز باز آمدی کو که به ما گوید راز؟» . این صامت بودن جهان آنقدر برایش سنگین است که ترجیح میدهد حواسش را پرت کند و یکی از این حواسپرتیها عشق است؛ به خصوص عشق ممنوعه؛ چون در عشق ممنوعه باید پنهانکاری کند، وقتش را تنظیم کند، جا پیدا کند، یواشکی پیام بفرستد. اساسا پر از دغدغه و اضطراب است؛ ولی این دغدغهها از دغدغههای بزرگتری حفظش میکنند. آن دغدغۀ مرگاندیشی، آن دغدغه به معنای «بودن ما چیست»، از این دغدغهها حفظش میکنند؛ بنابراین این هم یکی از شیوههایش است؛ اما اینکه شما بگویید که از نظر آماری کدام شایعتر است؟ من نمیدانم. در واقع پژوهش میدانیای نداریم که من به آن دسترسی پیدا کرده باشم که بگویم که آیا بیشتر خیانتها به خاطر تنوعطلبی سکسی است یا به خاطر بحران وجودی است. ادامه در پست بعدى
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_ششم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
مصاحبه ی دکتر فاطمه علمدار (جامعه شناس) از از مجلّه ی ادبی «الف-یا» با دکتر محمّدرضا سرگلزایی (روانپزشک) درباره ی کتاب «سیر عشق» آلن دو باتن:
#قسمت_ششم
واقعا بعضی از رابطههای خارج زناشویی دلایل دیگری دارد؛ مثلا آدم وقتی کارهای زندگیاش را انجام میدهد و میرسد به میانسالی، حالا مرگاندیشی به سراغش میآید. حالا این اذیتش میکند. یکی از مکانیسمهای دفاعی، دوباره عاشق شدن است؛ چون دوباره عاشق شدن به ما احساس جوانی میدهد و در نتیجه فکر میکند من دوباره از نو شروع میکنم. انگار جوان شدم؛ مثل فیلم سینمایی «هشتونیم» فدریکو فللینی که این را خیلی قشنگ تصویر میکند که آدمهای پا به سن گذاشته چه واکنشهایی نشان میدهند. یکی از واکنشهای آنها این است که میروند داخل یک رابطه ی عاشقانه ی تازه، انگار که فکر میکنند که به روشی جادویی خودشان را جوان می کنند، سن خودشان را پایینتر میکشند؛ در نتیجه گاهی اوقات ممکن است در خیانت یک جنبه ی اگزیستانسیال وجود داشته باشد. پائولو کوئیلو در یکی از آخرین کتابهایش به نام Adultery -که به زبان انگلیسی میشود زنا و به زبان فارسی به نام خیانت ترجمه شده- آدمی را تصویر کرده که همۀ کارهایش را کرده و به قول معروف آردش را ریخته و الک را آویخته. میگوید چه کار کنیم. می بیند خیلی سخت است که با معنای زندگی و در واقع با بی معنایی زندگی مواجه شود. دوباره همان مواجهه با بنبستهای وجودی «پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست» و «از جملۀ رفتگان این راه دراز باز آمدی کو که به ما گوید راز؟» . این صامت بودن جهان آنقدر برایش سنگین است که ترجیح میدهد حواسش را پرت کند و یکی از این حواسپرتیها عشق است؛ به خصوص عشق ممنوعه؛ چون در عشق ممنوعه باید پنهانکاری کند، وقتش را تنظیم کند، جا پیدا کند، یواشکی پیام بفرستد. اساسا پر از دغدغه و اضطراب است؛ ولی این دغدغهها از دغدغههای بزرگتری حفظش میکنند. آن دغدغۀ مرگاندیشی، آن دغدغه به معنای «بودن ما چیست»، از این دغدغهها حفظش میکنند؛ بنابراین این هم یکی از شیوههایش است؛ اما اینکه شما بگویید که از نظر آماری کدام شایعتر است؟ من نمیدانم. در واقع پژوهش میدانیای نداریم که من به آن دسترسی پیدا کرده باشم که بگویم که آیا بیشتر خیانتها به خاطر تنوعطلبی سکسی است یا به خاطر بحران وجودی است. ادامه در پست بعدى
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_ششم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
تنوّع طلبی جنسی که غریزۀ انسان است؛ چون به هر حال انسان جزو حیوانات تنوع طلب است و در واقع با مدنیت باید خود را کنترل کند و روی خودش فشار بیاورد و از تنوعطلبی عبور کند و به ساختار خانواده ی تک همسری متعهّد بماند یا اینکه انسان که غریزۀ دلبستگی فرد آنقدر قوی باشد و آنقدر نیاز به امنیت داشته باشد که یک فضای ناامن را نخواهد تجربه کند حتی اگر یک جفت جذاب باشد؛ اما نمیدانم چند درصد از آدمها خیانتشان در این قالب قرار میگیرد یا چند درصد خیانتشان یک فرار وجودی است. میخواهد با مسائل لاینحلّ وجودی مواجه نشود فرار میکند و چند درصد از آدمها مثلا خیانت شان مثلاً این مدلی است که می خواهد انتقام بگیرد احساس میکند در رابطه ی زناشویی سرش کلاه رفته ولی الآن در آن رابطه گیر کرده به خاطر اینکه دو تا بچه دارد؛ به خاطر این که ۲۰ سال از عمرش را صرف بچهداری کرده و حالا نمیتواند استقلال مالی داشته باشد. نه شغل دارد، نه تحصیلاتش را تمام کرده. حالا به این نتیجه رسیده که سرش کلاه رفته، شوهرم دکترا گرفته، جراح معروفی شده، خوش تیپ مانده، پولها مال اوست. تصمیمگیریها و رهبریها برای اوست و میخواهد انتقام بگیرد. خیلی وقتها فرد میخواهد انتقام بگیرد و دل خود را خنک کند. به تعبیری فکر میکند انصاف در این زندگی وجود نداشته. حالا میگوید من حقم را چگونه بگیرم و میگوید من حقم را میخواهم، بگویم طلاق میخواهم که من ضرر میکنم، من بچهها را از دست میدهم و امنیت مالی و اجتماعی را از دست می دهم در نتیجه خیانت میشود ابزاری برای این که من در ذهن خودم کفۀ ترازوی منافع خودم را سنگینتر کنم که آن بی انصافی خیلی اذیتم نکند و به خودم بگویم من هم میدانم چگونه سهمم را از این زندگی بگیرم؛ در نتیجه بعضی از خیانتها یکجور انتقام محسوب میشود. اینجا برای کسی که در این کتاب از او صحبت کرده انگار ترکیبی از آن انتقام است و واکنش به سرد بودن عاطفی زنش؛ به علاوه یک مواجهه با ملال وجودی که انگار همهچیز یکنواخت شده. اساسا خود یکنواختی برای ما مرگ را تداعی میکند.
ادامه در پست بعدى
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_ششم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_ششم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
تنوّع طلبی جنسی که غریزۀ انسان است؛ چون به هر حال انسان جزو حیوانات تنوع طلب است و در واقع با مدنیت باید خود را کنترل کند و روی خودش فشار بیاورد و از تنوعطلبی عبور کند و به ساختار خانواده ی تک همسری متعهّد بماند یا اینکه انسان که غریزۀ دلبستگی فرد آنقدر قوی باشد و آنقدر نیاز به امنیت داشته باشد که یک فضای ناامن را نخواهد تجربه کند حتی اگر یک جفت جذاب باشد؛ اما نمیدانم چند درصد از آدمها خیانتشان در این قالب قرار میگیرد یا چند درصد خیانتشان یک فرار وجودی است. میخواهد با مسائل لاینحلّ وجودی مواجه نشود فرار میکند و چند درصد از آدمها مثلا خیانت شان مثلاً این مدلی است که می خواهد انتقام بگیرد احساس میکند در رابطه ی زناشویی سرش کلاه رفته ولی الآن در آن رابطه گیر کرده به خاطر اینکه دو تا بچه دارد؛ به خاطر این که ۲۰ سال از عمرش را صرف بچهداری کرده و حالا نمیتواند استقلال مالی داشته باشد. نه شغل دارد، نه تحصیلاتش را تمام کرده. حالا به این نتیجه رسیده که سرش کلاه رفته، شوهرم دکترا گرفته، جراح معروفی شده، خوش تیپ مانده، پولها مال اوست. تصمیمگیریها و رهبریها برای اوست و میخواهد انتقام بگیرد. خیلی وقتها فرد میخواهد انتقام بگیرد و دل خود را خنک کند. به تعبیری فکر میکند انصاف در این زندگی وجود نداشته. حالا میگوید من حقم را چگونه بگیرم و میگوید من حقم را میخواهم، بگویم طلاق میخواهم که من ضرر میکنم، من بچهها را از دست میدهم و امنیت مالی و اجتماعی را از دست می دهم در نتیجه خیانت میشود ابزاری برای این که من در ذهن خودم کفۀ ترازوی منافع خودم را سنگینتر کنم که آن بی انصافی خیلی اذیتم نکند و به خودم بگویم من هم میدانم چگونه سهمم را از این زندگی بگیرم؛ در نتیجه بعضی از خیانتها یکجور انتقام محسوب میشود. اینجا برای کسی که در این کتاب از او صحبت کرده انگار ترکیبی از آن انتقام است و واکنش به سرد بودن عاطفی زنش؛ به علاوه یک مواجهه با ملال وجودی که انگار همهچیز یکنواخت شده. اساسا خود یکنواختی برای ما مرگ را تداعی میکند.
ادامه در پست بعدى
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_ششم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_ششم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
در صورتی که در فرهنگ جامعۀ ما این خیانت است یا بالاخره رفتارهای خود کِرستن. شما فرمودید که اگر عشق را از آن حالت قدسیاش بخواهیم در بیاوریم و همان مثال پسر دانشجویی که خودتان زدید و بحث شخصیت و آزمایش، یک لحظه تصور کنیم که این دوست داشتن این جوری در جامعۀ ما اتفاق میافتد. فکر میکنم این دیگر ربطی به فرهنگ ایران و غرب نداشته باشد. ما انسانها با تجربۀ زیستمان که ناگهان یکی را میبینیم و احساس میکنیم این آدم با همۀ نواقصش برای من عزیزتر از آن آدم با همۀ کمالاتش است. این یک حس است که همهمان هم تجربه کردهایم. اگر ما تلاش کنیم که با فرهنگسازی این حس را عقلانی کنیم. به همان معنا که شما میگویید هالیوود و والتدیزنی و رسانه های فراگیر شروع عشق را اینجوری تعریف کنند که ما میرویم از بین آدم ها بر اساس آزمون این آدم را انتخاب میکنیم؛ مثلا میگوید شما اینها را میتوانید انتخاب کنید و یکی را انتخاب کنیم که به ما بخورد. جدا از اینکه عشق مقدس است یا غیر مقدس است آیا زندگی خیلی بیمعنی نمیشود؟
دکتر سرگلزایی: خب ببینید مسئله این است که ما از این منظری که هستیم به چیزی که نیستیم نگاه میکنیم که برایمان خیلی نامأنوس است؛ مثل نقد دین از منظر درون دینی؛ آدمی که متدین و معتقد است عقیاید مذاهب دیگر را نقد می کند و آیین های دیگران را عجیب و غریب می بیند ولی عقاید مذهبی خودش را نقد نمی کند و معقول و منطقی می پندارد ، همانطور هم وقتی ما در این تجربه هستیم یعنی در این ساحت عاطفی تربیت شدهایم و غرایز ما در قالب این سبک زندگی شکل گرفته اند وقتی به آن سبک زندگی دیگر نگاه میکنیم آن را نامأنوس تلقی میکنیم و وقتی چیزی نامأنوس است احساس غربت به ما میدهد. احساس سرد بودن میدهد؛ و اتفاقا چون به هرحال ادبیات و هنر تحتتأثیر رمانتیسیسم است تا تحت تاثیر رشنالیسم، در ادبیات و هنر هم خیلی تلاش کردهاند این دنیای Rationalist را، دنیایی را که در آن عشق رومانتیک وجود ندارد به تمسخر بگیرند یا سرد و ماشینی ترسیم کنند. ؛ مثلا رمان «میرا» اثر کریستوفر فرانک، ترجمۀ لیلی گلستان داستان یک جایی است که آدمها عاشق نمیشوند و آن را یک دنیای غیر انسانی، سرد، ظالمانه، مضحک و مسخره میداند. دنیایی که در آن غم نیست و عشق هم نیست سطحی و سرد است؛ در ادبیات رومانتیک غم و عشق را عمیق میدانند. در ادبیات عارفانۀ ما هم غم و عشق معنوی هستند.
ادامه در پست بعدى
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_ششم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
دکتر سرگلزایی: خب ببینید مسئله این است که ما از این منظری که هستیم به چیزی که نیستیم نگاه میکنیم که برایمان خیلی نامأنوس است؛ مثل نقد دین از منظر درون دینی؛ آدمی که متدین و معتقد است عقیاید مذاهب دیگر را نقد می کند و آیین های دیگران را عجیب و غریب می بیند ولی عقاید مذهبی خودش را نقد نمی کند و معقول و منطقی می پندارد ، همانطور هم وقتی ما در این تجربه هستیم یعنی در این ساحت عاطفی تربیت شدهایم و غرایز ما در قالب این سبک زندگی شکل گرفته اند وقتی به آن سبک زندگی دیگر نگاه میکنیم آن را نامأنوس تلقی میکنیم و وقتی چیزی نامأنوس است احساس غربت به ما میدهد. احساس سرد بودن میدهد؛ و اتفاقا چون به هرحال ادبیات و هنر تحتتأثیر رمانتیسیسم است تا تحت تاثیر رشنالیسم، در ادبیات و هنر هم خیلی تلاش کردهاند این دنیای Rationalist را، دنیایی را که در آن عشق رومانتیک وجود ندارد به تمسخر بگیرند یا سرد و ماشینی ترسیم کنند. ؛ مثلا رمان «میرا» اثر کریستوفر فرانک، ترجمۀ لیلی گلستان داستان یک جایی است که آدمها عاشق نمیشوند و آن را یک دنیای غیر انسانی، سرد، ظالمانه، مضحک و مسخره میداند. دنیایی که در آن غم نیست و عشق هم نیست سطحی و سرد است؛ در ادبیات رومانتیک غم و عشق را عمیق میدانند. در ادبیات عارفانۀ ما هم غم و عشق معنوی هستند.
ادامه در پست بعدى
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_ششم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
در دنیای تخیلی رمان «میرا» هم انگار که غم و عشق مقدس هستند که وقتی ما عشق را برمیداریم همه صورتکهای مضحکی به صورت شان نصب میشود یا در رمان معروف آلدوس هاکسلی یعنی «جهان جدید دلیر» brave new world که در آن آدمها قرصی مصرف میکنند که دیگر عواطف نداشته باشد؛ در نتیجه به هم پرخاش نمیکنند؛ از هم انتقام نمیگیرند، عاشق نمیشوند، برای ما این چنین جهانی وحشتناک است. دو فیلم سینمایی هم بر مبنای این رمان معروف ساخته شده اند. یکی فیلم Equilibrium ساخته ی کورت ویمر (2002) و دیگری فیلم The Giver ساخته ی فیلیپ نویس (2014) که هر دو جهانی را توصیف میکنند که آدمها هر روز دارو مصرف میکنند که عاشق نشوند و خشمگین هم نشوند و غیرمنطقی نباشند. منطقی و قانونمند و مدنی باشند و نتیجه این است که یک جهان سیاهسفید ساخته میشود؛ حتی خود فیلمساز، جهان را سیاهسفید تصویر کرده. فیلم The Giver سیاهسفید است تا زمانی که قهرمان فیلم عاشق میشود؛ چون چند وقتی است که دارویش را مصرف نمیکند. وقتی عاشق میشود فیلم رنگی میشود؛ یعنی در واقع میخواهد بگوید که عواطف دنیای ما را رنگ میکنند. خب می خواهم بگویم که ادبیات و سینما مرتب این ساختار را برای ما میسازند که جهان اگر آنگونه شود، خیلی جهان سرد و بی روحی است و عواطف، روح این جهان بیروح هستند؛ در نتیجه ما از منظر ذهنی خودمان وقتی نگاه میکنیم، آن جهان را مثل قلمرو «هادس» Hades میبینیم ، قلمرو مرگ در اساطیر یونانی. جهان بدون عشق را یخزده میبینیم؛ قطبی و سرد و بدون هیچ گل و گیاه و پروانه و اینجور چیزها و یخ میکنیم؛ اما به خاطر اینکه ما الآن نمونههای دستنخورده انسانی نیستیم. نمونهای هستیم که غریزه مان تربیت شده و اهلی شده ی این فرهنگ است. همانطور که ذائقهمان با قرمهسبزی عادت کرده، با آشرشته عادت کرده. حالا نمیتوانیم بگوییم ذائقۀ انسانی قرمهسبزی و آش رشته است.
فاطمه علمدار: یعنی این پیشفرض که وقتی انسان به خود حقیقیاش دست پیدا میکند، این خودشکوفایی، این رسیدن به خود حقیقی از راه همین عواطف انسانی به دست میآید. این پیشفرض پیشفرض کلیشهای و غلطی است؛ یعنی به نظر شما در آن دنیای عقلانی که دنیای خیلی دور از ذهنی هم نیست، همین الآن هم خیلیها اینطور ازدواج میکنند (ازدواجهای عقلانی) آیا در چنین دنیایی انسانها به خودشکوفایی میرسند؟
ادامه در پست بعدى
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_ششم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
فاطمه علمدار: یعنی این پیشفرض که وقتی انسان به خود حقیقیاش دست پیدا میکند، این خودشکوفایی، این رسیدن به خود حقیقی از راه همین عواطف انسانی به دست میآید. این پیشفرض پیشفرض کلیشهای و غلطی است؛ یعنی به نظر شما در آن دنیای عقلانی که دنیای خیلی دور از ذهنی هم نیست، همین الآن هم خیلیها اینطور ازدواج میکنند (ازدواجهای عقلانی) آیا در چنین دنیایی انسانها به خودشکوفایی میرسند؟
ادامه در پست بعدى
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_ششم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
دکتر سرگلزایی: خودشکوفایی خودش یک بحثی است که چند ساعت زمان میبرد؛ چون میدانید که مثلا تئوری مازلو یک تئوری علمی نیست؛ یک تئوری فلسفی است. یک نظریهپردازی فلسفی است. هنوز متودولوژی علمی به این ماجرا نرسیده. کلی بایاس دارد؛ مثلا آبراهام مازلو وقتیکه میخواهد خودشکوفایی را تعریف کند، اول میرود افرادی که فکر میکنند خودشکوفا هستند را پیدا میکند. زندگی آنها را مرور میکند و بر مبنای زندگی اینها خودشکوفایی را تعریف میکند. در این متودولوژی یک سفسطۀ دوری Circular fallacy یا وجود دارد؛ یعنی من یک آدمهایی را که خودشکوفا میدانم آنها را مشاهده میکنم بعد میگویم خودشکوفاها در لحظه زندگی میکنند، خلاق هستند، شوخ طبع هستند و غیره. آن وقت خودشکوفایی را تعریف میکنم. هیچ مکانیسم عملی برای رسیدن به خودشکوفایی نمیدهم. واقعا مثل «اللهُ یَعلَمُ حَیث یَجعلُ رِسالَتهُ» انگار مثل این میماند که خداوند انتخاب میکند که این آدم را دچار خودشکوفایی کند.
خودشکوفایی تجربۀ پیشبینی نشدۀ ناگهانی است که فرد یکدفعه احساس اتصال به جهان پیدا میکند (peak experience) و احساس اتصال به یک آگاهی برتر پیدا میکند ، احساس فرا رفتن از پرسونالیتی خودش (transpersonal experience) و احساس این که چیزی را تجربه کرده که در تجارب قبلی من ریشه نداشته، در جنسیت من ریشه نداشت، در نژاد من ریشه نداشت، در ملیت من ریشه نداشت، در تحصیلات آکادمیک من ریشه نداشت، در عقاید مذهبی من ریشه نداشت و من یک منِ دیگری را تجربه کردم فراتر از همۀ تجاربی که تا حالا داشتم. خب این ماجرا ماجرایی است که دیگر آدم نمیتواند برای آن برنامهریزی داشته باشد و وقتی از آبراهام مازلو میپرسند چند درصد از آدمها به خودشکوفایی میرسند میگوید دو درصد. انگار که ما داریم بر مبنای دو درصد فرضی -که برای آن هیچ برنامۀ عملیاتی هم وجود ندارد و با یک سفسطه ی دوری هم آبراهام مازلو به آن رسیدهاست، میگوییم انسان به خودشکوفایی میرسد. دکتر ویکتور فرانکل روانپزشک وینی میگوید رسیدن به خودشکوفایی یک پارادوکس در درونش دارد؛ چون آدمهای خودشکوفا آدمهایی هستند که خودفراروی (self transcendence) پیدا کردهاند. آنها آرمانی پیدا کردهاند که آن آرمان ارزشمندتر از وجود خودشان بوده؛ در نتیجه آنها با وقف کردن خودشان برای آرمانی که دارند در واقع از ترسهای معمول بشری و نیازهای معمولی بشری فراتر رفتند و عبور کردند و آن قدر آرمان برایشان مهم است که به خاطر آن زندان می روند، به خاطر آن جلوی جوخه اعدام میروند؛ در نتیجه میگویند خودشکوفا شدن چیزی نیست که من این مراحل را طی میکنم، خودشکوفا میشوم و شما اصلا باید خودتان را فراموش کنید تا خودشکوفا شوید. چیزی باید آن قدر برای شما مهم باشد که بدن تان را، آبرویتان و را هویتتان را فراموش کنید در جهت آن آرمان ؛ در نتیجه خود این که ما فکر کنیم اگر یک مراحلی را طی کنیم بعد خودشکوفا میشویم و نتیجه طی این مراحل که یکی از آنها نیازهای غریزی است، بعد امنیت است، بعد عشق است، بعد خودشکوفایی است، این نظریه در واقع مثل مذهب میماند، شبیه هفت شهر عشق عرفاست، یعنی یک ساختار کاملاً آزمون ناپذیر، نقد ناپذیر و ابطال ناپذیری دارد، پس به مذهب شبیه تر است تا علم. این نظریه ما را به این سمت میبرد که اگر عاشق شویم خوب است و یک قدم جلوتر از بقیه هستیم؛ درحالیکه وقتی ما با دیدگاه attachment theory جان باولبی به عاشق شدن نگاه کنیم عاشق شدن جستجوی امنیت گم شده است؛ در نتیجه نمیتوانیم بگوییم عاشق شدن یک قدم بالاتر از امنیت است یا مثلا نیاز به احترام بالاتر است، بعد خودشکوفایی بالاتر است.
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_ششم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
خودشکوفایی تجربۀ پیشبینی نشدۀ ناگهانی است که فرد یکدفعه احساس اتصال به جهان پیدا میکند (peak experience) و احساس اتصال به یک آگاهی برتر پیدا میکند ، احساس فرا رفتن از پرسونالیتی خودش (transpersonal experience) و احساس این که چیزی را تجربه کرده که در تجارب قبلی من ریشه نداشته، در جنسیت من ریشه نداشت، در نژاد من ریشه نداشت، در ملیت من ریشه نداشت، در تحصیلات آکادمیک من ریشه نداشت، در عقاید مذهبی من ریشه نداشت و من یک منِ دیگری را تجربه کردم فراتر از همۀ تجاربی که تا حالا داشتم. خب این ماجرا ماجرایی است که دیگر آدم نمیتواند برای آن برنامهریزی داشته باشد و وقتی از آبراهام مازلو میپرسند چند درصد از آدمها به خودشکوفایی میرسند میگوید دو درصد. انگار که ما داریم بر مبنای دو درصد فرضی -که برای آن هیچ برنامۀ عملیاتی هم وجود ندارد و با یک سفسطه ی دوری هم آبراهام مازلو به آن رسیدهاست، میگوییم انسان به خودشکوفایی میرسد. دکتر ویکتور فرانکل روانپزشک وینی میگوید رسیدن به خودشکوفایی یک پارادوکس در درونش دارد؛ چون آدمهای خودشکوفا آدمهایی هستند که خودفراروی (self transcendence) پیدا کردهاند. آنها آرمانی پیدا کردهاند که آن آرمان ارزشمندتر از وجود خودشان بوده؛ در نتیجه آنها با وقف کردن خودشان برای آرمانی که دارند در واقع از ترسهای معمول بشری و نیازهای معمولی بشری فراتر رفتند و عبور کردند و آن قدر آرمان برایشان مهم است که به خاطر آن زندان می روند، به خاطر آن جلوی جوخه اعدام میروند؛ در نتیجه میگویند خودشکوفا شدن چیزی نیست که من این مراحل را طی میکنم، خودشکوفا میشوم و شما اصلا باید خودتان را فراموش کنید تا خودشکوفا شوید. چیزی باید آن قدر برای شما مهم باشد که بدن تان را، آبرویتان و را هویتتان را فراموش کنید در جهت آن آرمان ؛ در نتیجه خود این که ما فکر کنیم اگر یک مراحلی را طی کنیم بعد خودشکوفا میشویم و نتیجه طی این مراحل که یکی از آنها نیازهای غریزی است، بعد امنیت است، بعد عشق است، بعد خودشکوفایی است، این نظریه در واقع مثل مذهب میماند، شبیه هفت شهر عشق عرفاست، یعنی یک ساختار کاملاً آزمون ناپذیر، نقد ناپذیر و ابطال ناپذیری دارد، پس به مذهب شبیه تر است تا علم. این نظریه ما را به این سمت میبرد که اگر عاشق شویم خوب است و یک قدم جلوتر از بقیه هستیم؛ درحالیکه وقتی ما با دیدگاه attachment theory جان باولبی به عاشق شدن نگاه کنیم عاشق شدن جستجوی امنیت گم شده است؛ در نتیجه نمیتوانیم بگوییم عاشق شدن یک قدم بالاتر از امنیت است یا مثلا نیاز به احترام بالاتر است، بعد خودشکوفایی بالاتر است.
قلم: #تنهایی_ات_را_بپذیر |#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #قسمت_ششم
#آذر_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
.
زنی مبتلا به #اختلالمرزی به #روانكاوش گفت هنگامی كه درمانگر تصميم به لغو يكی از جلسات گرفته، از وقفه پيشآمده در درمان خشنود شده بود. خلق او از #اضطرابِ فراگير و #افسردگی به شادمانی آشكار، همراه با اظهارنظرهای خشك و زننده، تغيير كرد. خرسندی ظاهری او از لغو جلسه درمانی بهوضوح #دفاعی دربرابر احساس رهاشدگی بود. او در آن روز در جلسۀ #درمانی حضور يافت، و پس از آنكه دريافت كسي در محل حضور ندارد بهشدت #مضطرب شد و احساس ميكرد وجودش بيمعنا است.
او به بيمارستان مراجعه كرد، و از آن شكايت داشت كه روانكاوش او را رها كرده، و ملاقات خانوادهاش را بر او ترجيح داده است. جلسۀ لغوشده، احساساتِ #سركوب شدۀ گذشته را از نو زنده كرد؛ احساس رهاشدگي از سوی مادری كه هنگام تولد برادر كوچكترش، او را نزد خالهاش فرستاده بود. با پيشرفت فرايند درمان، آرزوي سركوبشده تركنشدن، #خشم شديد او نسبت به مادر و جابهجايي آن به سوي روانكاو، و انكار تأثير #هيجانی لغو جلسة #درمانی از جانب او، شناسايي شد.
در برابر اين تصوير كلاسيك، مدل هاي ارتباطي، #مكانيزمهای_دفاعی را سپری دفاعی میدانند كه خود اصيل آدمي را دربرميگيرد: دفاعها بخشي هستند از تلاش براي تسهيل رشد خودي «حقيقي» (Winnicott, 1965) يا «هستهاي» (Kohut, 1984) ، بهرغم وجودِ محيطِ ارتباطيِ توأم با نقصان. آلوارز (1992)، به پيروي از #فرويد، از اين فراتر ميرود و بهكارگيري برخی دفاعها را در فرايند رشد ضروری میداند. لافزدنهای پسربچۀ خردسال، ابزار قدرتمندی ميشود برای غلبه بر احساس حقارت و احراز مردانگی؛ دفاعهای #پارانوئيد و احساس توانایی مطلق، بهجاي آن كه نوعی اجتناب از ويرانگری مادرزاد يا تعارض و افتراق ذاتی باشد، تلاشی است از سر استيصال برای رهایی و غلبه بر احساس وحشت و نوميدی ناشی از نقصانهای محيطی.
#بالبی با بهرهگيری از نظريۀ دلبستگی، دفاعها را درقالب تعابيرِ بينشخصی صورتبندی كرد (Hamilton, 1985; Holmes, 1993). دلبستگی ايمن، گونهای دفاع اوليه مثبت به بار میآورد، حال آن كه دفاعهای ثانويه يا مرضی ، فرد را از نزديكی به موضوعهای دلبستگی اعتمادناپذير يا طردكننده بازمیدارد. در «دلبستگی اجتنابی» ، احساس نيازمندی و #پرخاشگری دوپاره میشوند و فرد از نياز خود به نزديكی به موضوعهای #دلبستگی آگاه نيست، و ازاينرو سرد و گوشهگير بهنظر میرسد؛ و در «دلبستگي دوسوگرايانه» احساس توانایی مطلق و #انكار خودمختاری به اتكاء به ديگری و درخواستهای مهارناپذير میانجامد.
قلم: درآمدی نو بر روانكاوي (نظریه و درمان)
نقش:#Borderline | #Saatchiart
#Love
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
زنی مبتلا به #اختلالمرزی به #روانكاوش گفت هنگامی كه درمانگر تصميم به لغو يكی از جلسات گرفته، از وقفه پيشآمده در درمان خشنود شده بود. خلق او از #اضطرابِ فراگير و #افسردگی به شادمانی آشكار، همراه با اظهارنظرهای خشك و زننده، تغيير كرد. خرسندی ظاهری او از لغو جلسه درمانی بهوضوح #دفاعی دربرابر احساس رهاشدگی بود. او در آن روز در جلسۀ #درمانی حضور يافت، و پس از آنكه دريافت كسي در محل حضور ندارد بهشدت #مضطرب شد و احساس ميكرد وجودش بيمعنا است.
او به بيمارستان مراجعه كرد، و از آن شكايت داشت كه روانكاوش او را رها كرده، و ملاقات خانوادهاش را بر او ترجيح داده است. جلسۀ لغوشده، احساساتِ #سركوب شدۀ گذشته را از نو زنده كرد؛ احساس رهاشدگي از سوی مادری كه هنگام تولد برادر كوچكترش، او را نزد خالهاش فرستاده بود. با پيشرفت فرايند درمان، آرزوي سركوبشده تركنشدن، #خشم شديد او نسبت به مادر و جابهجايي آن به سوي روانكاو، و انكار تأثير #هيجانی لغو جلسة #درمانی از جانب او، شناسايي شد.
در برابر اين تصوير كلاسيك، مدل هاي ارتباطي، #مكانيزمهای_دفاعی را سپری دفاعی میدانند كه خود اصيل آدمي را دربرميگيرد: دفاعها بخشي هستند از تلاش براي تسهيل رشد خودي «حقيقي» (Winnicott, 1965) يا «هستهاي» (Kohut, 1984) ، بهرغم وجودِ محيطِ ارتباطيِ توأم با نقصان. آلوارز (1992)، به پيروي از #فرويد، از اين فراتر ميرود و بهكارگيري برخی دفاعها را در فرايند رشد ضروری میداند. لافزدنهای پسربچۀ خردسال، ابزار قدرتمندی ميشود برای غلبه بر احساس حقارت و احراز مردانگی؛ دفاعهای #پارانوئيد و احساس توانایی مطلق، بهجاي آن كه نوعی اجتناب از ويرانگری مادرزاد يا تعارض و افتراق ذاتی باشد، تلاشی است از سر استيصال برای رهایی و غلبه بر احساس وحشت و نوميدی ناشی از نقصانهای محيطی.
#بالبی با بهرهگيری از نظريۀ دلبستگی، دفاعها را درقالب تعابيرِ بينشخصی صورتبندی كرد (Hamilton, 1985; Holmes, 1993). دلبستگی ايمن، گونهای دفاع اوليه مثبت به بار میآورد، حال آن كه دفاعهای ثانويه يا مرضی ، فرد را از نزديكی به موضوعهای دلبستگی اعتمادناپذير يا طردكننده بازمیدارد. در «دلبستگی اجتنابی» ، احساس نيازمندی و #پرخاشگری دوپاره میشوند و فرد از نياز خود به نزديكی به موضوعهای #دلبستگی آگاه نيست، و ازاينرو سرد و گوشهگير بهنظر میرسد؛ و در «دلبستگي دوسوگرايانه» احساس توانایی مطلق و #انكار خودمختاری به اتكاء به ديگری و درخواستهای مهارناپذير میانجامد.
قلم: درآمدی نو بر روانكاوي (نظریه و درمان)
نقش:#Borderline | #Saatchiart
#Love
#دى_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct