مانى
1.13K subscribers
521 photos
676 videos
158 files
2.06K links
Download Telegram
مانى pinned «‍ اهمیت بررسی افسردگی در موارد نشانه‌‌های جسمانی * افسردگی با چه نشانه‌های جسمی می‌تواند خود را نشان دهد؟ علایم جسمانی گوناگونی در همراهی با افسردگی تظاهر می‌‌کند. یکی از رایج‌‌ترین آنها درد است؛ سردرد، درد قفسه سینه، کمردرد، درد مفاصل و … . همچنین می‌‌توان…»
* آیا ممکن است افسردگی فرد را با ناتوانی‌های جدی و مختل کننده جسمی روبرو کند؟
سلامت روان آدمی ارتباط تنگاتنگی با سلامت جسمانی او دارد و از مهمترین تعیین‌‌کننده‌‌های طول عمر و کیفیت زندگی اوست. به جز علایم جسمانی یاد شده که از همراهان معمول افسردگی هستند، افسردگی در درازمدت با انواع مشکلات جدی سلامت از قبیل بیماری‌‌های قلبی عروقی و مغزی مرتبط است. درمان افسردگی از طریق کاهش تنش‌‌های روزمره و اثر بر انتقال‌‌دهنده‌‌ها و واسطه‌‌های شیمیایی، وضعیت قلب عروقی را بهبود می‌‌بخشد و امکان بروز پیامدهای وخیمی چون بیماری آلزایمر را کاهش می‌دهد.
مطالعه کریووی (Krivoy) و همکاران (۲۰۱۵) با پیگیری بیش از چهل و سه هزار فرد مبتلا به اختلال در خون‌‌رسانی قلب در مدت بیش از چهار سال، نشان داد که میان مصرف مرتب داروهای ضدافسردگی تجویز شده و کاهش مرگ و میر کلی این بیماران ارتباط وجود دارد. بنابراین نه تنها افسردگی قادر است به مخاطرات جدی سلامت جسمانی بینجامد، درمان آن می‌‌تواند این مخاطرات را محدود کند.
* در صورتی که فرد احساس ناامیدی، بی‌انگیزگی و … را تجربه نکند و نشانه‌های معمول افسردگی را در خود نبیند، آیا باز هم ممکن است درد یا ناتوانی جسمی او با افسردگی مرتبط باشد؟
بی‌‌انگیزگی و ناامیدی از نشانه‌‌های رایج افسردگی هستند، اما این نشانه‌‌ها در شرایط زیر ممکن است در ارزیابی فرد افسرده به دست نیاید:
۱- هنگامی که فرد افسرده وجود علایم بالا را انکار می‌‌کند. این انکار دلایل گوناگونی دارد؛ از جمله نگرانی از تبعات خانوادگی، اجتماعی یا شغلی پذیرفتن تشخیص افسردگی و ناتوانی در تحمل انگ ابتلا به اختلالات روان‌‌پزشکی.
۲- هنگامی که فرد افسرده توان شناسایی افکار خود را ندارد یا این توان را از دست داده است. گاهی شدت زیاد افسردگی به شکل «فقدان فکر» و «بی‌‌تفاوتی» توسط فرد مبتلا گزارش می‌‌شود و در این موارد سخنی از «ناامیدی» یا «احساس پوچی» ممکن است بیان نشود.
۳- در برخی از فرهنگ‌‌ها یا خرده‌‌‌فرهنگ‌‌ها افسردگی اصولاً امری پذیرفته شده نیست و افراد آن را در غالب علایم جسمانی نشان می‌‌دهند. در واقع چنین حالتی را می‌‌توانیم در میان بسیاری از همشهری‌‌های خود که اصولاً فکر می‌‌کنیم نباید زیاد با هم تفاوتی داشته باشیم هم می‌‌بینیم.
* آیا این نشانه‌ها به فرد به ارث می‌رسد؟ یعنی وراثت در تجربه کردن نشانه‌ها نقش دارد و به عبارت دیگر، یک فرد افسرده که مادری افسرده داشته، علایمی شبیه او را تجربه می‌کند؟
افسردگی مانند بیشتر بیماری‌‌ها یک عامل مشخص ندارد و بر پایه مجموعه‌‌ای از عوامل شکل‌‌ می‌‌گیرد. ارث نیز به عنوان یکی از این عوامل کار می‌‌کند و می‌‌تواند در تعامل با سایر زمینه‌‌سازهای افسردگی فرد را در معرض ابتلا قرار دهد. بنابراین نمی‌‌توان تنها یک علت را در ایجاد افسردگی در نظر داشت و همه بار مشکل را بر دوش عامل ارث یا دلایل دیگری مانند مشکلات خانوادگی، اقتصادی، اجتماعی یا تحصیلی و یا رویدادهایی از قبیل مرگ نزدیکان گذاشت. هریک از این عوامل به خودی خود مهم است و می‌‌تواند زمینه‌‌ساز بروز افسردگی در کنار سایر عوامل باشد.
ادامه در پست بعدى
قلم: دکتر امیر شعبانی | روان‌‌پزشک
#خرداد_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
* در چه شرایطی تشخیص افسردگی دشوارتر است و ممکن است به خاطر تشخیص ندادن مشکل، بیماری فرد شدیدتر شود؟
دشوارترین وضعیت در تشخیص افسردگی، هنگامی است که شکایت اصلی فرد، مسایل جسمانی باشد. در این وضعیت پزشکان اغلب نگرانند که از علل تهدیدکننده حیات غفلت کنند و این منجر به تأخیر در بررسی مسایل روان‌‌پزشکی می‌‌شود. همچنین ممکن است پزشک معالج برای شناسایی افسردگی در زمینه وجود علایم جسمانی، کمتر به خود اطمینان داشته باشد و به این ترتیب پیگیری علل جسمانی را ترجیح دهد. ذهنیت بیماران هم بر روی مدت رسیدن به تشخیص اثر دارد. افرادی که ذهنیت روان‌‌‌‌شناختی کمی دارند و به شکلی روزمره با نگاهی صرفاً جسمانی مشکلات بدنی خود را تفسیر می‌‌کنند، اغلب ترجیح می‌‌دهند پزشک معالج را به مسیر تشخیصی غیرروان‌‌پزشکی هدایت کنند.
انگ روان‌‌پزشکی هم مانع مهم دیگری برای ارزیابی مناسب به ویژه در ویزیت‌‌های اول پزشک است. این انگ هم در دید پزشک با پرهیز دادن او از انتساب مشکلات روان‌‌پزشکی به بیماری که تازه به او مراجعه کرده هویدا می‌‌شود، و هم در دید بیمار که تمایلی به حمل بار روانی-اجتماعی ابتلا به یک اختلال روانی و ایجاد تغییر در نگاه مردم به خود را ندارد، تظاهر می‌‌کند.
عدم ارتباط مستمر بیمار با «یک پزشک» هم علت دیگری است برای تأخیر در دست‌‌یابی به تشخیص درست. در واقع، تغییر مکرر پزشک معالج مانع ازتکمیل ارزیابی یا ایجاد یک نگاه همه‌‌‌‌جانبه به بیمار می‌‌شود. صرف وقت اندک به هنگام ویزیت بیمار هم در این زمینه مؤثر است.

 قلم: دکتر امیر شعبانی | روان‌‌پزشک
#خرداد_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
.
#ازدواج کنی، پشیمان می‌شوی؛ ازدواج نکنی هم پشیمان می‌شوی؛ یا ازدواج می‌کنی یا ازدواج نمی‌کنی، به هرحال پشیمان خواهی شد... به زنی اعتماد کنی، پشیمان می‌شوی؛ به زنی اعتماد نکنی هم پشیمان می‌شوی؛ یا به زنی اعتماد می‌کنی یا به او اعتماد نمی‌کنی؛ به هرحال پشیمان خواهی شد. خود را حلق‌آویز کنی یا نکنی، به هرحال پشیمان خواهی شد. این آقای محترم که می‌بینید خدایِ فلسفه است و عصاره‌ی همه‌ی تاریخِ فلسفه. این نه‌فقط در لحظه‌های معینی است که من همه چیز را، به قول اسپینوزا، از منظر ابدیت می‌نگرم، بلکه من پیوسته از منظرِ ابدیت "زندگی می‌کنم". خیلی‌ها هستند که خیال می‌کنند این‌طوری زندگی می‌کنند، چون بعد از آن‌که یکی از دو کاری را می‌توانستند بکنند، انجام دادند، این اضداد را با هم ترکیب می‌کنند یا میان‌شان وساطت می‌کنند. ولی این بدفهمی است؛ چرا که ابدیتِ حقیقی نه در پسِ یا این/یا آن بلکه در برابرِ آن ایستاده است. بدین قرار ابدیتِ آنان چیزی نخواهد بود الّا توالیِ ملال‌انگیزِ لحظه‌های زمان؛ چراکه آنان گرفتارِ حسرتی مضاعف خواهند شد. فلسفه‌ی من دست‌کم آسان‌فهم است و دستیاب، آخر من فقط یک اصل دارم و بس؛ حتی از آن هم پایم را فراتر نمی‌گذارم... من از هیچ اصلی آغاز نمی‌کنم و پا پیش نمی‌گذارم؛ که اگر می‌گذاشتم پشیمان می‌شدم. پس اگر شنونده‌ی محترمی خیال برش دارد که در گفته‌های من چیزِ به‌دردبخوری هست معلوم می‌شود که هیچ استعدادِ فلسفه ندارد؛ اگر هم خیال کند در بحثِ من هیچ حرکتِ رو به جلویی هست، نتیجه همان است که گفتم... ولی از آن‌جا که من هرگز آغاز نمی‌کنم، هرگز نمی‌توانم توقف کنم...


قلم: #چگونه_کی‌یرکگور_بخوانیم|#سورن_کی‌یرکگور
نقش: #Jon_van_eyck | جيووانى آرنولفينى و همسرش
#saatchiart
#خرداد_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
.
ایده‌ی #ناخودآگاه مفهومی کلیدی در رواندرمانی است. تصویری که از ذهن ارائه می‌شود به دو ناحیه تقسیم شده است. ناحیه‌ای کوچک و منقطع به نام خودآگاه و قلمرویی وسیع، پیچیده، مبهم و فاقد زمان به نام ناخودآگاه. از آنجایی که ذهن خودآگاه ماهیتاً سختگیر است، ما دائما حوادث بسیار مهمی را که در اینجا و اکنون بر رفتار و خلق و خوی ما تأثیر می‌گذارند، فراموش می‌کنیم یا نادیده می‌گیریم. با این حال، آن‌ها در حضور مستمر و تاریک ناخودآگاه به حیات خود ادامه می‌دهند. اپیزودی تروماتیک –طرد یا تحقیر- که وقتی کوچک بودیم به وقوع پیوسته است چنان در ناخودآگاه ما هنوز تازه خواهد بود که گویا همین دیروز اتفاق افتاده است و تأثیر آن واقعه بر رفتار کنونی ما می‌تواند بی‌تناسب با آن چیزی باشد که در حالت عادی تجربه می‌کنیم. «خود» ناخودآگاه‌مان ممکن است هنوز در حال تلاش باشد که از پدری خشمگین دلجویی کند یا از سرزنش‌های‌ عیب‌جویانه‌ی مادر بگریزد. بخشی از ما ممکن است هچنان از تکرار حادثه‌ای تحقیرآمیز و فروپاشی هراس داشته باشیم (فجایعی که می‌ترسیم در آینده روی بدهند عموماً آن چیزهایی هستند که قبلا در گذشته برای ما اتفاق افتاده‌اند). و این نبردهای معطوف به گذشته‌ای فراموش‌شده، می‌توانند اثر منفی وحشتناکی بر زندگی بزرگسالی ما داشته باشند.
هدف مرکزی درمان این است که ارتباط ما با سرگذشت فراموش‌شده‌مان را به درستی دوباره برقرار سازد: تسلط بر حیطه‌های گمشده‌ی زندگی روانی را به ما ببخشد، و دانش ما را از تجارب ناخودآگاه‌مان گسترش بدهد. درمان در پی تسهیل کشف مجدد هیجان‌های ظاهراً دوردست است تا بتوانیم با قوای بزرگسالی خود در آن‌ها بازاندیشی کنیم و خودمان را از سلطه‌ی دردناک و مکرراً رازآمیز آن‌ها بر خویش آزاد سازیم.

قلم: پيمان_انصارى
نقش: #Depression | #saatchiart
#خرداد_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#امانوئل_کانت : عصر روشنگری، امر مطلق و اخلاق طبیعی...


ترجمه و آوا: #ایمان_فانی
#خرداد_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
Audio
.
کنترل خشم: اهمیت تشخیص پیش از مداخله
«خشم» واژه‌ای برای توصیف حس قوی رنجش و خصومت، و «تحریک‌پذیری» واژه‌ای برای نشان‌دادن ناتوانی یک فرد در کنترل خشم یا تحمل ناکامی و واکنش مفرط اوست. در این جا منظور از این واژه‌ها، نشانه‌هایی احساسی یا رفتاری است که مایه ناراحتی فرد و یا دیگران می‌شود. چنین احساسی ممکن است بیرونی نشود و به تنشی درونی محدود باشد یا به رفتارهایی علیه پیرامون بینجامد. در این نوشتار نخست به علت‌های بروز خشم اشاره می‌شود، آنگاه بر پیچیدگی تشخیص عوامل مؤثر در بروز آن تأکید می‌گردد و سپس از سطحی‌نگری در کنترل آن در جامعه پرهیز داده می‌شود.
خشم نشانه چه چیزی است؟ الف- ممکن است «نشانه بیماری خاصی نباشد» و در افراد سالم هم دیده می‌شود. در واقع، خشم نوعی از واکنش احساسی یا هیجانی طبیعی فرد در رویارویی با برخی محرک‌هاست و به خودی خود بیمارگونه تلقی نمی‌شود. با این حال، هنگامی که خارج از کنترل، مکرر و آسیب‌زا برای خود یا در رابطه با دیگران و به بیان دیگر، عامل اختلال کارکرد اجتماعی، خانوادگی، تحصیلی یا شغلی و یا عامل رنجش مستمر باشد، نابهنجار و نیازمند بررسی تشخیصی است.
ب- ممکن است «حالتی گذرا» باشد که در واکنش به یک تنش روی می‌دهد. چنین خشمی در صورت رفع تنش عامل، اغلب به تدریج و در مدتی کوتاه رنگ می‌بازد و فرد به آرامش پیشین بازمی‌گردد. با این حال، ممکن است در همین دوره نیازمند یاری باشد
پ- ممکن است باز هم واکنشی به عوامل محیطی چون استرس‌های کوچک و بزرگ روزمره، ترافیک‌ و کار طاقت‌‍‌فرسا باشد، ولی در عین حال گذرا نباشد و خشمی مستمر دیده شود. آموزش مهارت‌های کنترل خشم و اضطراب می‌تواند مفید باشد و در صورت عدم اثربخشی اقدامات بیشتری لازم است.
ت- ممکن است یک «ویژگی شخصیتی» به معنای خصوصیتی که فرد از دوران نوجوانی پیدا کرده و در طول زندگی به آن شناخته می‌شود باشد. «همه می‌گویند آدمی عصبانی است»، «تحمل انتقاد و مخالفت ندارد»، «زود از کوره در می‌رود» و مواردی دیگر از جمله نمونه‌های آن است. در واقع او در اغلب موقعیت‌ها چنین است و همواره چنین بوده. تغییر این ویژگی‌ها دشوار و اغلب نیازمند پروتکل درمانی درازمدت است.
ث- ممکن است علت مشخصی چون «مصرف مواد» یا ابتلا به یک «بیماری غیر روانپزشکی» داشته باشد که در صورت امکانِ رفع علت زمینه‌ای، قابل برطرف شدن است. بیماری‌های درگیرکننده سیستم‌های مختلف بدن از قبیل تغییرات هورمونی و اختلالات مغزی می‌تواند چنین تظاهر کند. با این وجود، رفع علت زمینه‌ای در بسیاری از موارد ساده نیست و کنترل نشانه‌های تحریک‌پذیری بر پایه تشخیص سندرم مربوطه لازم می‌شود. همچنین، شدت علایم رفتاری گاه در حدی است که درمان اختصاصی آن در کنار اداره کردن علت زمینه‌ای ضروری است. ادامه در پست بعدى
ادامه در كانال تلگرام #روانسازه
قلم: دکتر امیر شعبانی | #روانپزشك
#خرداد_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
ج- ممکن است نتیجه ابتلا به یک اختلال اضطرابی، اختلال وسواس (OCD)، اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) یا یک اختلال خلقی مانند انواع افسردگی یا شیدایی (mania) و نیمه‌شیدایی (hypomania)، و حتی اختلال خواب باشد، یا در زمینه روان‌‌پریشی (psychosis) یا سایر اختلالات روانپزشکی رخ دهد. در افراد مبتلا، خشم کنونی ممکن است ردپا یا باقیمانده‌ای از علایم شدیدتر پیشین باشد و هم‌اکنون کل نشانه‌های بیماری عیان نشود. برطرف شدن چنین خشمی در ارتباط نزدیک با درمان بیماری عامل آن است و عموماً تنها با آموزش روش‌های کنترل خشم نتیجه زیادی عاید فرد نمی‌شود.
چ- ممکن است به علت بقایای بیش‌فعالی دوران کودکی و تداوم آن تا بزرگسالی باشد. در این صورت فرد رفتارهایی به اصطلاح تکانشی دارد و واکنش‌هایی ناگهانی و بدون اندیشه قبلی گاه و بی‌گاه بروز می‌دهد. کنترل این رفتارها بستگی به رسیدگی مناسب به «اختلال بیش‌فعالی- نقص توجه بزرگسالی» دارد.
به این ترتیب، فهرست بلندی از علت‌های بروز خشم یا تحریک‌پذیری در دست است و بر این اساس، راهکار مدیریت آن در هر مورد متفاوت. تعیین کننده راه حل درست مدیریت خشم، «تشخیص» است و بدون تشخیص درست، ارائه راهکارهای سطحی و یکدست برای همه موارد می‌تواند عواقب ناخوشایندی داشته باشد. به عبارت دیگر، تأخیر در شناسایی مشکل زیربنایی و عدم رسیدگی یا درمان آن و صرفاً ارائه یک مشاوره فردی یا خانوادگی و آموزش راهکارهایی رفتاری برای کنترل خشم،  به شکل بالقوه تبعاتی از این قبیل خواهد داشت: الف- دست‌کم گرفتن اهمیت موضوع و عدم پیگیری مناسب؛ ب- از دست دادن زمان برای درمان سریع و مزمن شدن مشکل زیربنایی؛ پ- ناامید شدن فرد و خانواده او از بهبودی- چرا که شاید می‌پنداشتند فرد مشاوره دهنده احاطه کافی در تشخیص داشته است و عدم اثربخشی راهکارهای او به معنای بی‌علاج بودن است. این ناامیدی می‌تواند گسترش احساس ناکارآمدی سیستم‌های حرفه‌ای مرتبط با سلامت روان را در میان مردم در پی داشته باشد. در اینجا سخن از اهمیت تشخیص پیش از مداخله است و لزوم جدی گرفتن ارزیابی‌های تخصصی وضعیت روان افراد مراجعه‌کننده. برای تبیین بیشتر این موضوع، به آمار اخیر وطنی مبنی بر شیوع یک‌ساله نزدیک به ۲۴ درصدی اختلالات روانپزشکی که بیش از نیمی از آن را افسردگی تشکیل می‌دهد اشاره می‌شود. این میزان شیوع مربوط به جمعیت عمومی است و بدیهی است که در میان افراد مراجع به کلینیک‌های مشاوره – از قبیل کلینیکی که با عنوان «کنترل خشم» وعده راه‌اندازی آن داده شده – فراوانی بسیار بالاتری خواهد داشت. به زبانی دیگر، در بسیاری از افرادی که خود را دچار یک بیماری روانپزشکی نمی‌دانند یا چنین مشکلی در آنها شناسایی نشده، سابقه‌ای از اختلال روانپزشکی وجود دارد و همان زمینه، عامل بروز خشم‌ها و خشونت‌های گاه و بی‌گاه آنهاست؛ این افراد ممکن است در زمان مراجعه برای رفع مشکلات خانوادگی، علامت حاد مرتبط با روان نداشته باشند. در واقع به این ترتیب، بسیاری از افراد مراجع نه نیازمند پیشگیری از ابتلا، بلکه محتاج درمان هستند. ارائه توصیه متناسب، بدون ارزیابی دقیق و تخصصی پیشینه فرد ممکن نخواهد بود و استقرار یک سیستم قوی بیماریابی یا غربالگری در چنین مراکزی ضروری است. در واقع بدون چنین سیستمی، مراکزی از این قبیل ممکن است با ساده‌سازی غیرعلمی اختلالات و روش مقابله با آنها قابلیت زیان‌رسانی پیدا کنند. تقلیل مشکلات روانپزشکی جامعه به «خشم» و برجسته‌سازی «معلول» به جای «علت»، یا «نشانه» به جای «بیماری»، راهکاری منطقی در کاستن از بار گران مشکلات روان در جامعه نیست. البته خدمات ارتقای سلامت روان جامعه بی‌تردید دارای اهمیت و جایگاه والایی است که در مرحله «پیشگیری اولیه» با روش‌هایی از قبیل آموزش مهارت‌های زندگی یا کنترل خشم به جلوگیری از بروز بیماری‌ها در افراد سالم و ارتقای سطح سلامت روان آنها اقدام می‌کند و البته آن موضوع دیگری است.

قلم: دکتر امیر شعبانی | #روانپزشك
#خرداد_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
مانى pinned «‍ . کنترل خشم: اهمیت تشخیص پیش از مداخله «خشم» واژه‌ای برای توصیف حس قوی رنجش و خصومت، و «تحریک‌پذیری» واژه‌ای برای نشان‌دادن ناتوانی یک فرد در کنترل خشم یا تحمل ناکامی و واکنش مفرط اوست. در این جا منظور از این واژه‌ها، نشانه‌هایی احساسی یا رفتاری است که مایه…»
هیچ کس نمی‌تواند فراتر از آنچه که خود هست ببیند.
منظورم این است که هرکس در دیگری بیش از آنچه خود دارد نمی‌تواند ببیند، زیرا او را فقط به قدر هوشمندی خود میتواند ادراک کند و بفهمد. پس اگر اندیشه‌اش بسیار نارسا باشد، هیچ استعداد ذهنی فردی دیگر، حتی بزرگترین استعداد هم بر او تأثیری نخواهد گذاشت و از صاحب آن جز پست ترین خصوصیات فردی، یعنی همه ضعف ها و کمبودهای مزاجی و شخصیتی چیزی درک نخواهد کرد.
از نظر او مخاطبش از این خصوصیات تشکیل شده است. توانایی‌های برتر ذهنی مخاطب به همان اندازه برایش واقعیت وجودی دارند که رنگ برای نابینایان.
زیرا برای کسی که فاقد هوشمندی است، هوشمندی نامرئی است؛ و هر ارزیابی انسان، محصول ارزش ارزیابی شونده و محدوده شناخت ارزیابی کننده است.

از این گفته نتیجه می‌گیریم که وقتی با کسی سخن می‌گوییم، خود را با او همتراز می‌کنیم، چنانکه هرگونه برتری ما بر مخاطب محو می‌گردد و حتی نفی کردن برتری مان، که لازمه چنین مصاحبتی است، بر مخاطب ما پوشیده می‌ماند. حال اگر در نظر داشته باشیم که غالب انسانها از حيث ذهنی و اخلاقی در چه سطح نازلی قرار دارند، یعنی چقدر عامی اند در می یابیم که همصحبت شدن با آنان ممکن نیست مگر در آن هنگام که خود نیز عامی شویم و آنگاه معنای واقعی اصطلاح مناسب خود را «خوار و خفیف کردن» را دقیقا می‌فهمیم و از معاشرت با افرادی که تنها وجه مشترک ما با آنان جنبه‌های شرم آور طبیعت ماست به رغبت پرهیز می‌کنیم.

قلم: #آرتور_شوپنهاور | #درباب_حکمت_زندگی
نقش: #saatchiart | #selfreflection
#خرداد_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
‌‌
.
چرا #رنج می‌کشیم؟
درمانگران شناختی می‌گویند به خاطر شناخت‌های غیرانطباقی‌ست که رنج می‌کشیم. درمانگران معطوف به هیجان می‌گویند به خاطر احساسات اجتناب شده است که دچار رنج می‌شویم. روانکاوان می‌گویند به علت تعارضات حل نشده و واکنش‌های انتقالی در روابط است که دچار رنج می‌شویم. طبیبان بدن می‌گویند رنج می‌کشیم، چون گرایش به اعمال انطباقی در بدن منجمد شده است. رفتاردرمانگران می‌گویند به‌دلیل مجموعه‌ای از رفتارهای غیرانطباقی‌ست که دچار رنج می‌شویم. درمانگران ذهن‌آگاهی می‌گویند به این خاطر رنج می‌کشیم که قادر نيستيم، در هر لحظه، به تجربه‌مان توجه کنیم. و بودا گفت: «رنج می‌بريم چون در برابر واقعیت مقاومت می‌کنیم.»

در زندگی درد اجتناب ناپذیر است. کسانی را که دوست داریم خواهند مرد و هرچه را که داریم از دست خواهیم داد. چه قبل از مرگ چه در لحظه‌ی مرگ. عاشق هر که باشيم، روزی، به علت مرگ یا ترک او را از دست خواهیم داد. این است که دو نوع قلب داریم قلب‌های تهی و قلب‌های عاشق. شهامت می‌خواهد که با فقدان‌های اجتناب‌ناپذیر مواجه شویم و با این وجود، باز هم عاشق و پذیرای زندگی بمانیم.

واقعیت فقدان و یاس در بطن هر رابطه‌ای تنیده شده است. هر یک از ما، در زندگی، از هر کس چیزی می‌خواهیم. با این حال، کسانی که دوست‌شان داریم می‌توانند یکی از این سه کار را انجام دهند: وفای به‌عهد، درنگ، دل شکستن. نمی‌شود که آن‌ها همیشه همان چیزی را بخواهند که ما می‌خواهیم و حتی اگر بخواهند چیزی را که ما می‌خواهیم به ما بدهند شاید توانش را نداشته باشند. تعارض امیال و واقعیت در ذات وجودی انسان ریشه دارد.

بودا: «رابطه‌ی ما با امیال منبع رنج است.» میل به داشتن چیزی که نمی‌توانیم داشته باشیم، چیزی که در واقعیت وجود ندارد باعث رنج‌مان می‌شود. وقتی اميال‌مان با واقعیت برخورد می‌فهمیم مردم چیزی را که ما می‌خواهیم نمی‌خواهند، آن‌ها نمی‌توانند همیشه چیزی را که ما می‌خواهیم به ما بدهند، و خیال ما با واقعیت فرق می‌کند.

درد ناشی از فقدان، ناخوشی و مرگ غیرقابل اجتناب است، اما رنج ناشی از دفاع‌های‌مان به انتخاب ما بستگی دارد. یعنی مقاومت ما در برابر آن‌چه وجود دارد، مولد و نشانه‌ی مشکلات‌مان است.

قلم: #فردریکسون | #هم‌آفرینی_تغییر
نقش: #David_Horvath | #saatchiart
#feelings
#خرداد_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
‌‌
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
پزشکان معتقد بودند نوستالژی خودبیمار انگاری قلب است و علت العلل تمام ناخوشی و کسالت‌های انسان است...
ويزور: فيلم كوتاه #نوستالژى
#آندره_تاركوفسكى
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
‌‌
Audio
آیا خشم و خشونت جزو احساساتی هستند که بشر با آنها به دنیا می‌آید، یا ‌زاده فرهنگ‌ها و زندگی اجتماعی ما هستند؟
خشم یکی از احساسات بنیادین انسان است، مثل غمگینی، خوشحالی یا ترس. ولی وقتی صحبت از پرخاشگری و خشونت می‌کنیم در واقع از یک مؤلفه رفتاری حرف می‌زنیم که ممکن است پیرو احساس خشم یا حتی ترس بروز کند، یا بدون احساس خشم باشد. احساس خشم هم می‌تواند منجر به خشونت بشود یا نشود. یعنی ممکن است احساس خشم توسط فرد مهار، سرکوب یا تعدیل شود؛ و الزاماً به صورت پرخاشگری یا خشونت تظاهر پیدا نکند. توانایی کنترل خشم، و بروز سازنده یا ویرانگر آن به عواملی از جمله فرآیند اجتماعی شدن و ارزش‌های فرهنگی جامعه بستگی دارد. ممکن است این خشم یا میل به پرخاشگری در قالب فعالیت‌هایی تخلیه شود که الزاماً بد نیستند، بلکه شکل‌های پذیرفته‌شده اجتماعی دارند؛ مثلاً در رقابت‌های شغلی یا ورزش‌های رزمی. یعنی ممکن است ذهن انسان برای بروز و بیان میل به خشونت و پرخاشگری خود راه‌هایی پذیرفته‌شده بیابد و به جای اینکه مثلاً در خیابان با کسی خشونت کند و مشت بزند، آن را در قالب قواعدی مشخص، در مکانی مشخص، به یک رقابت ورزشی تبدیل کند که نه‌تنها فعالیتی ممنوع نیست، بلکه فرد می‌تواند برای آن جایزه و مدال هم بگیرد. یعنی به اصطلاح روانشناسی و روانکاوی این میل به پرخاشگری خود را «فرازش» کند و شکلی پذیرفتنی از نظر اجتماع به آن بدهد.
اشاره کردید که خشم از احساس‌های بنیادین است. پس باید خشونت را هم، به عنوان یکی از اشکال بروز خشم، طبیعی و غریزی بدانیم؟
درباره خشم و پرخاشگری نظریه‌های مختلفی وجود دارد. بعضی از این نظریه‌ها پرخاشگری را یکی از غرایز اصلی انسان و ذاتی انسان می‌دانند؛ و سازوکار و همبسته‌های زیست‌شناختی خاصی برای آن قائلند. در واقع، طبق این نظریه‌ها، همه آدم‌ها این غریزه پرخاشگری را به نوعی با خود دارند. بر مبنای یکی از نظریه‌ها پرخاشگری نتیجه احساس ناکامی و سرخوردگی در فرد است.
ادامه در پست بعدى
قلم: دکتر سامان توكلى | روان‌‌پزشک
#خرداد_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
مانى pinned «‍ آیا خشم و خشونت جزو احساساتی هستند که بشر با آنها به دنیا می‌آید، یا ‌زاده فرهنگ‌ها و زندگی اجتماعی ما هستند؟ خشم یکی از احساسات بنیادین انسان است، مثل غمگینی، خوشحالی یا ترس. ولی وقتی صحبت از پرخاشگری و خشونت می‌کنیم در واقع از یک مؤلفه رفتاری حرف می‌زنیم…»
یعنی وقتی فرد می‌خواهد به چیزی برسد و عاملی بیرونی مانع تحقق این خواست می‌شود، و فرد نسبت به آن عامل بیرونی احساس خشم پیدا می‌کند. این احساس ممکن است با رفتاری خشونت‌آمیز، چه خشونت کلامی و چه خشونت آشکار فیزیکی، خودش را نشان بدهد؛ و در پی حذف آن عامل بازدارنده و ناکام‌کننده باشد. از این منظر اعمال خشونت می‌تواند «طبیعی» تلقی شود. اما همین جا باید درباره عمل «طبیعی» توضیحی بدهم. منظورم از طبیعی بودن خشونت در اینجا تأیید آن نیست. اینجا و به‌خصوص وقتی درباره خشونت در روابط بین انسان‌ها حرف می‌زنم، «طبیعی» را در برابر «مدنی» به کار می‌برم. در واقع، صحبت از این است که طبیعت و غرایز انسان ممکن است چنین ایجاب کند که در برابر ناکامی به خشونت رو بیاورد، اما آنچه انسان را از گونه‌های موجودات دیگر جدا می‌کند این است که انسان موجودی است «مدنی»؛ و هزینه‌یی که برای این مدنیت و تمدن می‌پردازد آن است که در بسیاری جاها خواست آنی و بلاواسطه و بلافاصله غرایز خود را مهار می‌کند، یا ارضای آن را به تعویق می‌اندازد یا به شکلی دیگر تبدیل می‌کند. در واقع، آنچه از «انسان مدنی» انتظار می‌رود، رفتار واکنشی، غریزی و رفلکسی نیست. با این دید، مشخص است که انسان برای زندگی مدنی خود، در بسیاری جاها، رفتارهای غریزی و به‌اصطلاح طبیعی خود را مهار می‌کند.
نظریه ناکامی معتقد است سرخوردگی و ناکامی باعث احساس خشم و میل به پرخاشگری و حذف عامل ناکام‌کننده می‌شود. بر این اساس، انسان از بدو تولد به طور زیست‌شناختی و غریزی این میل به پرخاشگری را دارد. کودک بیشترین پتانسیل را برای تجربه خشم و خشونت دارد؛ چون تحمل ناکامی در رسیدن به خواسته‌هایش را ندارد، و مثلاً همان موقع که گرسنه است، بدون هیچ تأخیری، باید سیر شود. هنوز توانایی به تعویق انداختن ارضای غرایز و رسیدن به خواسته‌های خود را ندارد. معلوم نیست اگر کودک از نظر جسمی توان داشت، چه راه‌هایی را برای ابراز خشم خود انتخاب می‌کرد! اما به‌تدریج و با تکامل دستگاه عصبی و ذهن کودک، و طی فرآیند اجتماعی شدن، کودک توانایی کنترل خشونت و پرخاشگری ناشی از ناکامی‌ها را کسب می‌کند. اگر بر اساس این نظریه نگاه کنیم، باید بگوییم خوشبختانه کودک، وقتی به دنیا می‌آید، آنقدر توانایی فیزیکی و بدنی ندارد که بخواهد تکانه‌های پرخاشگرانه‌اش را بیان کند.
ادامه در پست بعدى
قلم: دکتر سامان توكلى | روان‌‌پزشک
#خرداد_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
به این ترتیب، خشونت و پرخاشگری را باید نتیجه ناکامی و احساس سرخوردگی و خشم در فرد بدانیم. آیا ممکن نیست فردی بدون اینکه احساس ناکامی کند و مثلاً برای به دست آوردن امتیازات بیشتر خشونت کند؟
درست می‌گویید. همان‌طور که در ابتدای صحبت اشاره کردم، خشونت و پرخاشگری می‌تواند متعاقب احساس‌هایی مانند خشم یا حتی ترس بروز کند، و می‌تواند در غیاب این حس‌ها یا عوامل ایجادکننده‌شان وجود داشته باشد. در واقع، امروزه عقیده بر این است که خشونت را نمی‌توان به عنوان یک پدیده ساده و همگون شناخت و معرفی کرد، و گونه‌ها و عوامل مختلفی را که در ایجاد آن دخالت دارند باید در نظر داشت. در مطالعاتی که روی رفتارهای جانوران انجام شده دو نوع خشونت را از هم متمایز می‌کنند که از نظر تکاملی هم معنا و کارکرد متفاوتی داشته‌اند. برای درک بهتر این دو نوع خشونت اجازه بدهید با مثالی درباره یک گربه صحبت را ادامه بدهم. گربه‌یی را تصور کنید که متوجه می‌شود حیوانی می‌خواهد به بچه‌هایش یا به خودش آسیب بزند. این گربه هیجانی را تجربه می‌کند که با پاسخ‌های فیزیولوژیکی همراه است که آن را می‌توان معادل احساس خشم یا ترس در انسان دید. سیستم اعصاب خودمختار سمپاتیک او فعال می‌شود و او در حالت انگیختگی و هیجان قرار می‌گیرد؛ و برای دفع این خطر، با رفتارهای خود تهدید به خشونت می‌کند یا واقعاً به آن دشمن یا مهاجم حمله می‌کند. مثلاً در این حالت گربه پشتش را به بالا می‌دهد، موهایش سیخ می‌شود، مردمک‌هایش گشاد می‌شود، چنگ و دندان نشان می‌دهد، و صداهایی از خود درمی‌آورد که دشمن را تهدید کند یا بترساند و در صورت لزوم حمله می‌کند. حالا همان گربه را مجسم کنید زمانی که برای شکار یک ماهی یا پرنده کمین کرده و در کمال آرامش و خونسردی، و در سکوت حرکات آنها را زیر نظر گرفته و در فرصت مناسب به سوی آنها می‌جهد. در این حالت نشانی از آن حالات بدنی مشاهده نمی‌شود. نوع اول خشونتی است که در پاسخ به احساس خطر و تهدید اعمال می‌شود و با برانگیختگی هیجانی همراه است، و نوع دوم خشونتی است که به اصطلاح ابزاری است و برای شکار به کار می‌رود، و، به جای هیجان و برانگیختگی، با طرح و برنامه‌ریزی همراه است. شبیه این دو نوع خشونت و پرخاشگری را در انسان هم می‌توان دید و از هم افتراق داد. این خشونت‌ها برای مثال در فردی که به او حمله شده و برای دفاع از خود و دفع خطر جانی به رفتاری پرخاشگرانه دست می‌زند، متفاوت است با فردی که با نقشه و طرح قبلی مثلاً اقدام به خشونت یا قتل یا سلسله قتل‌هایی می‌کند. با این ترتیب، شاید بتوان فرق گذاشت بین خشونتی که در پی ناکامی و سرخوردگی و احساس خشم یا ترس برانگیخته می‌شود، با خشونتی که به شکل عادتی و به عنوان رفتاری انتخابی و ترجیح‌داده‌شده برای دستیابی به منافع بیشتر اعمال می‌شود. ادامه در پست بعدى
قلم: دکتر سامان توكلى | روان‌‌پزشک
#خرداد_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
اینکه کودک مثلاً به خاطر گرسنگی پرخاش کند، کاملاً به غریزه برمی‌گردد. اما بسیاری از عواملی که فرد بالغ را به سمت خشونت سوق می‌دهد، ریشه‌های فرهنگی دارد. مثلاً خشونت‌های ناموسی، حتی تا درجه قتل، ممکن است در یک فرهنگ پذیرفته و حتی ارزش باشد.
موضوع خشونت‌هایی که بر اساس باورها و ارزش‌های فرهنگی یک جامعه مجاز شمرده می‌شود یا حتی تأیید می‌شود، نیاز به بحثی جداگانه دارد. اما درباره ریشه‌های فرهنگی خشونت می‌توان به یکی دیگر از نظریه‌ها درباره خشونت و پرخاشگری اشاره کرد. بر اساس نظریه یادگیری اجتماعی، فرض بر این است که ما رفتارهایمان را از اجتماعی که به آن تعلق داریم، از خانواده و جامعه، گروه همسالان و مانند آن یاد می‌گیریم. بر این اساس، طبیعی است که اگر فرد در خانواده یا فرهنگی بزرگ شود که در آن به طور معمول برای حل تعارض‌ها از گفت‌وگو استفاده نشود و خشونت و پرخاش به کار برود، کودک به مرور یاد می‌گیرد که آدمی برنده است که خشن‌تر باشد. در چنین محیط و فرهنگی، کودک می‌بیند که خشونت نه‌تنها عواقب بدی ندارد، بلکه حتی فردی که خشن‌تر است، به عنوان رییس خانواده یا گروه هم شناخته می‌شود؛ و احترام بیشتری دارد. او یاد می‌گیرد که برای کسب امتیاز و جایگاه، و برای داشتن احساس قوی بودن باید خشونت کند. در واقع، خشونت یکی از مهارت‌های او می‌شود که الزاماً ربطی هم به ناکامی و ترس و خشم و احساس خطر و تهدید ندارد. مثلاً، اگر به اداره‌یی برود و کارش انجام نشود، به درست یا غلط ممکن است فکر کند مذاکره و قانون نمی‌تواند به او کمک کند و باید به شکلی این روال را دور بزند. آنچه یاد گرفته و ابزاری که در استفاده از آن تجربه و مهارت کسب کرده، فریاد است و خشونت و تهدید. بخش بد داستان این است که ممکن است با این ترتیب کارش هم انجام شود و این باز تأییدی بشود بر آموخته‌هایش که آدم خشن‌تر قوی‌تر و موفق‌تر است؛ و به عنوان یک پاداش در برابر پرخاشی که اعمال کرده باعث می‌شود که تمایل به تکرار آن بیشتر شود.
در حالی که در واقع آنقدر که پرخاش کرده و فریاد زده، خشمگین نبوده است.
ممکن است آنقدر هم عصبانی نبوده باشد. شبیه همان خشونتی که گفتیم در حیوانات هنگام شکار به کار می‌رود که اتفاقاً در آرامش و با حساب و کتاب هم انجام می‌شود. اما ممکن است همان میزان مختصر ناکامی که در نتیجه تأخیر در انجام کارش پیش آمده کافی بوده باشد تا او را عصبانی کند، چون تحمل ذره‌ای ناکامی یا تأخیر در ارضای خواسته‌هایش را ندارد. گاهی اوقات آنچنان به خشم و پرخاشگری خود عادت کرده‌اند که حتی ممکن است در اوج عصبانیت هم باشند و خشم‌شان را هم کنترل نکنند و پرخاش کنند، اما انگار خود متوجه این احساس یا رفتار خود نیستند. مثلاً در یک بحث عادی شما آرام حرف می‌زنید، طرف با فریاد جواب می‌دهد. می‌گویی حالا چرا عصبانی شدی، من که چیزی نگفتم. همان‌طور با فریاد می‌گوید من عصبانی نیستم! از بیرون وقتی نگاه می‌کنی، می‌بینی این فرد عصبانی است، حتی اگر نبض و سایر علائم فیزیولوژیکش را بررسی کنی، می‌بینی که همه بر هیجان و عصبانیت دلالت می‌کنند، اما خود او ممکن است به خشمش آگاه نباشد. ادامه در پست بعدى
قلم: دکتر سامان توكلى | روان‌‌پزشک
#خرداد_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
کسب قدرت به تعویق انداختن و تعدیل مطالبات غریزی، یکی از نمادهای تمدن بشر شناخته می‌شود. اما کنترل خشم در مواردی مثل تبعیض‌ها یا فشارهای واقعی کار راحتی نیست.
بخشی از ذهن انسان همیشه درگیر خواسته‌های غریزی است، خیلی وقت‌ها هم واکنش‌های ما ناخودآگاه است. مهم توانایی و مهارتی است که باید در به تعویق انداختن خواست‌هایمان کسب کنیم. کنترل خشم هم مانند کنترل سایر غرایزمان است، البته شاید کمتر آن را یاد گرفته ‌باشیم. باز به همان موضوع ابتدای صحبت‌مان بازمی‌گردم: کنترل خشم به معنای پذیرش وضعیت موجود یا تبعیض‌ها و مانند آن نیست. منظور از توانایی کنترل خشم آن است که به جای اینکه این خشم به طور طبیعی و غریزی، و به شکل خشونتی مهارنشده و ویرانگر، برای برآورده کردن فوری خواسته‌های غریزی‌مان به کار رود، مهار شود و تبدیل به روش‌های مدنی‌تر برای حل تعارض و مثلاً تبعیض شود. البته انجام این کار مستلزم کسب توانایی در این زمینه و داشتن مهارت‌های مختلف دیگر است و طبیعتاً فرد باید آمادگی این را داشته باشد که تأخیر را در ارضای خواسته‌هایش بپذیرد. یعنی، به جای اینکه در برابر احساس تبعیض فوراً و به طور رفلکسی دست به دامان پرخاش و خشونت شود، بتواند از ابزارهای دیگر، مانند مذاکره و سایر روش‌های مدنی حل تعارض، استفاده کند. بنابراین، صحبت از بی‌تفاوتی در برابر مشکلات نیست، صحبت از چگونگی واکنش نشان دادن به آن است.
موضوع فرهنگ، که در سؤال قبل به آن اشاره کردید، من را به یاد این انداخت که در بسیاری اوقات در فرهنگ ما معانی و بار ارزشی همراه با این رفتارها هم شکلی وارونه به خود گرفته است. در زندگی روزمره و همین طور در کار بالینی خیلی اوقات می‌بینیم افرادی را که از خودشان ناراضی هستند و از نداشتن اعتماد به‌نفس شکایت می‌کنند. وقتی بیشتر توضیح می‌دهد که در کجا این احساس ضعف و کمبود اعتماد به نفس را داشته، مثال‌هایی می‌زند نظیر همان برخوردهای روزمره در اداره که الان صحبتش بود. یعنی از اینکه داد نزده و کارش را پیش نبرده، احساس ناتوانی می‌کند. در واقع، به جای آنکه عدم کنترل خشم و پرخاشگری به معنای ناتوانی در نظر گرفته شود، نوعی قدرت تلقی می‌شود و با بار معنایی مثبت درباره آن حرف زده می‌شود. در حالی که در واقع، باید آن را نوعی ناتوانی و نقص در مهارت‌های کنترلی فرد بدانیم. فکر می‌کنم یکی از مشکلات شایع در فرهنگ ما همین است که نشان ندادن خشونت به معنای ضعف تلقی می‌شود، نه توانایی فرد در کنترل بر احساسات خود و استفاده از راه‌های بهتر و مسالمت‌آمیز برای حل مشکلات. تبدیل سریع خشم و ناکامی به خشونت رفتار طبیعی و غریزی انسان است؛ بروز آن هم مهارت ذهنی خاصی لازم ندارد. ممکن است برای اینکه در دعوا پیروز شوی، نیاز به قدرت بدنی و مهارت‌های رزمی داشته باشی، اما برای اعمال کنترل بر احساسات توانایی ذهنی خاصی لازم است.
ادامه در پست بعدى
قلم: دکتر سامان توكلى | روان‌‌پزشک
#خرداد_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
خب فرهنگی که به خشونت پاداش بیشتری می‌دهد، به کسی که بلد نیست به حد کافی خشن باشد، احساس ضعف را القا می‌کند. شاید بیماران شما هم بی‌تقصیر باشند.
درست است. به هرحال عملکرد سیستم‌های اجتماعی در مهار غرایز یا رها کردن آنها مؤثرند. فرد هزینه و فایده رفتارش را می‌سنجد، می‌بیند با دو دقیقه داد زدن کارش انجام می‌شود ولی با یک سال دوندگی اداری ممکن است کارش پیش نرود، پس گزینه اول را انتخاب می‌کند. در واقع، اگر بخواهیم رفتارمان را صرفاً به عنوان واکنشی به شرایط محیط ببینیم، شاید بتوان این نوع رفتار را درک کرد. اما اگر عاملیت و تأثیرگذاری برای خود قایل باشیم و فرض کنیم تک‌تک ما در قبال تکرار و تشدید پرخاشگری، و این چرخه بازتولید خشونت مسؤولیتی داریم، آن وقت نمی‌توانیم هر نوع رفتاری را صرفاً بر اساس عوامل بیرونی که آن را تشویق می‌کند، تأیید کنیم.
در واقع، این داستان به شکل رفتاری عادتی و آموخته‌شده درمی‌آید که دیگر فقط برای رسیدن به خواسته‌های به ظاهر منطقی فرد هم به کار نمی‌رود. به صورت روزمره در کوچه و خیابان و به وضوح در رانندگی افراد می‌توانیم جلوه‌های این عدم تحمل را ببینیم. در هر تقاطعی طبق قانون فقط یک نفر حق تقدم عبور دارد، در حالی که همه می‌خواهند در لحظه همان یک نفری باشند که حق با او است. موضوع این است که چرا آن‌که از این رقابت بی‌دلیل جامانده باید احساس کند که اعتماد به نفس ندارد. در واقع، اینجا فرهنگی را می‌بینیم که مشخصه‌اش بی‌صبری و عدم تحمل برای ارضای خواسته‌ها، و دست زدن به راحت‌ترین کار برای رسیدن به زودیاب‌ترین خواسته‌هاست.
اگر فرض کنیم گروهی خشم خود را آگاهانه کنترل می‌کنند، یک گروه دیگر را هم می‌توانیم در نظر بگیریم که یاد می‌گیرند خشم خود را سرکوب کنند. معمولاً گروه‌های اقلیت چون راهی برای بروز خشم ندارند، در مقابل خشونت منفعلانه عمل می‌کنند. به طور خاص به زنان اشاره می‌کنم. این رابطه اعمال و پذیرش خشونت چطور شکل می‌گیرد؟
امیدوارم به نوعی این اتفاق را از منظر روانشناختی باز کنم که سوءتفاهمی پیش نیاید. وقتی خشونت به هر دو طرف آموخته و از کودکی اعمال شد، این شکل رابطه قالب روابط بعدی فرد را می‌سازد. گاهی اوقات افراد رابطه توأم با خشونت را می‌خواهند. در این باره باید با دقت بیشتری صحبت کرد، چون ممکن است این موضوع به شکلی سوءتعبیر شود که علیه گروه ضعیف‌تر به کار برود، مثل اینکه گفته شود فرد قربانی خشونت خودش می‌خواهد که به او خشونت اعمال شود یا مثلاً فردی که مورد تجاوز قرار گرفته، لابد خودش خواسته و کاری کرده است که اجازه این کار را به متجاوز داده و با این حساب از خشونت‌گر و متجاوز سلب مسؤولیت بشود. موضوعی که به آن اشاره می‌کنم به خواست آگاهانه این افراد برنمی‌گردد و در واقع، مربوط به شرایطی است که ممکن است زمینه را برای پذیرش و تداوم رابطه‌های همراه با سوءرفتار یا خشونت فراهم کند.
به تربیتی که بر همین اساس بوده است…
ادامه در پست بعدى
قلم: دکتر سامان توكلى | روان‌‌پزشک
#خرداد_٩٧
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct