روان_سازه_چرا_ما_خيانت_ميكنيم؟_هلن_فيشر.mp4
159 MB
چرا ما #خيانت ميكنيم؟
#infedility #ted #tedmed
#helen_fisher
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#infedility #ted #tedmed
#helen_fisher
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
5- بازي هاي جنسي
در اين مرحله زندگي ـ كه بطور طبيعي با پايان نوجواني و رسيدن به جواني فرا ميرسد ـ دوباره علاقه به غير همجنس افزايش مي يابد با اين تفاوت كه هدف رابطه با غير همجنس، رسيدن به لذت نزديكي جسماني است. وجود اين مرحله در زندگي بطور طبيعي جزئي ضروري است تا حيات ادامه يابد. اما «جاماندن» در اين مرحله منجر به افراط در روابط جنسي مي شود . فرد جامانده در این مرحله آنقدر بطور افراطي با موضوع «سکس» درگير است كه نمي تواند با فردي از جنس مخالف مراوده داشته باشد و كشش شديدي را براي نزديكي با او در خود حس نكند .
گروهي از نظريه پردازان واژه «اعتياد جنسي» (Sex Addiction) را براي اين افراد پيشنهاد كرده اند. جالب است كه گاهي جاماندگان در مرحله قبل (اثبات خود) موضوع جنسي را براي اثبات خود بر ميگزينند و با مبتلايان به Addiction Sex اشتباه گرفته مي شوند، مرداني كه پي در پي بدنبال ايجاد روابط جنسي هستند و مرتب مشغول «لاف زدن» درباره روابط جنسي خود هستند و بيش از آنكه خود موضوع سكس براي آنها جذاب باشد برايشان مهم است كه براي ديگران بگويند كه «چه ها كرده اند!» دچار جاماندن در مرحله اثبات خود هستند. زناني كه با اغوا گري جنسي (seduction) بدنبال اين هستند كه افراد زيادي را به خود جذب كنند و آنها را «تشنه از لب آب برگردانند!» مسأله جنسي ندارند بلكه بدنبال «اثبات خود» هستند.
6- بازي «مامان و بابا»
بطور طبيعي، بعد از رابطه جنسي، زاد و ولد پيش مي آيد. از نظر رواني نيز طي كردن طبيعي مرحله جنسي باعث مي شود كه «ليبيدو» معطوف به «نقش والدانه» (parenting) گردد. آنگاه فرد به جاي علاقه جنسي معطوف به افراد متعدد، علاقه به همسري پيدا مي كند كه در «لانه سازي» و مراقبت از كودكان با او همكاري كند. هدف ليبيدو به جاي لذت بردن مستقيم، لذت بردن غير مستقيم خواهد بود، فرد با فراهم كردن اسباب بازي براي كودكش لذت مي برد، بازي كودك با همبازي و موفقيت او در رقابت ها پدر و مادر را ارضا مي كند.
بطور طبيعي اين مرحله از زندگي همچون مرحله جنسي براي دوام حيات ضروري است. اگر پدر و مادر از فراهم كردن لانه و كاشانه براي فرزندانشان لذت نمي بردند فرزندان رها شده در جهان نا امن چه وضعيتي پيدا مي كردند؟
اما جاماندن دراين مرحله از بازي باعث مي شود كه حتي زماني كه فرزندان، خود به مرحله استقلال و «لانه سازي» رسيدند، مادر يا پدر دست از مراقبت از آنها برندارند. انسانهايي را مي بينيم كه با وجود فراهم بودن شرايط و سن مناسب، قادر به ازدواج و تشكيل خانواده نيستند و وقتي كه والدين آنها را ملاقات مي كنيم «چسبندگي» يك يا هر دوي آنها را به فرزند احساس مي كنيم!
آنها با مراقبت افراطي، ترساندن فرزند و ايجاد اين ذهنيت كه او ناتوان است و تصمیمات اشتباه ميگيرد او را چنان «زمين گير» ميكنند كه او «براي هميشه» در لانه آنها بماند و نياز آنها را براي بازي مامان و بابا ارضا كند.
قلم: #بازی_های_ناتمام_لیبیدو_در_مسیر_زندگی
#قسمت_دوم و پايانى | #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
#آذر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فسلفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
در اين مرحله زندگي ـ كه بطور طبيعي با پايان نوجواني و رسيدن به جواني فرا ميرسد ـ دوباره علاقه به غير همجنس افزايش مي يابد با اين تفاوت كه هدف رابطه با غير همجنس، رسيدن به لذت نزديكي جسماني است. وجود اين مرحله در زندگي بطور طبيعي جزئي ضروري است تا حيات ادامه يابد. اما «جاماندن» در اين مرحله منجر به افراط در روابط جنسي مي شود . فرد جامانده در این مرحله آنقدر بطور افراطي با موضوع «سکس» درگير است كه نمي تواند با فردي از جنس مخالف مراوده داشته باشد و كشش شديدي را براي نزديكي با او در خود حس نكند .
گروهي از نظريه پردازان واژه «اعتياد جنسي» (Sex Addiction) را براي اين افراد پيشنهاد كرده اند. جالب است كه گاهي جاماندگان در مرحله قبل (اثبات خود) موضوع جنسي را براي اثبات خود بر ميگزينند و با مبتلايان به Addiction Sex اشتباه گرفته مي شوند، مرداني كه پي در پي بدنبال ايجاد روابط جنسي هستند و مرتب مشغول «لاف زدن» درباره روابط جنسي خود هستند و بيش از آنكه خود موضوع سكس براي آنها جذاب باشد برايشان مهم است كه براي ديگران بگويند كه «چه ها كرده اند!» دچار جاماندن در مرحله اثبات خود هستند. زناني كه با اغوا گري جنسي (seduction) بدنبال اين هستند كه افراد زيادي را به خود جذب كنند و آنها را «تشنه از لب آب برگردانند!» مسأله جنسي ندارند بلكه بدنبال «اثبات خود» هستند.
6- بازي «مامان و بابا»
بطور طبيعي، بعد از رابطه جنسي، زاد و ولد پيش مي آيد. از نظر رواني نيز طي كردن طبيعي مرحله جنسي باعث مي شود كه «ليبيدو» معطوف به «نقش والدانه» (parenting) گردد. آنگاه فرد به جاي علاقه جنسي معطوف به افراد متعدد، علاقه به همسري پيدا مي كند كه در «لانه سازي» و مراقبت از كودكان با او همكاري كند. هدف ليبيدو به جاي لذت بردن مستقيم، لذت بردن غير مستقيم خواهد بود، فرد با فراهم كردن اسباب بازي براي كودكش لذت مي برد، بازي كودك با همبازي و موفقيت او در رقابت ها پدر و مادر را ارضا مي كند.
بطور طبيعي اين مرحله از زندگي همچون مرحله جنسي براي دوام حيات ضروري است. اگر پدر و مادر از فراهم كردن لانه و كاشانه براي فرزندانشان لذت نمي بردند فرزندان رها شده در جهان نا امن چه وضعيتي پيدا مي كردند؟
اما جاماندن دراين مرحله از بازي باعث مي شود كه حتي زماني كه فرزندان، خود به مرحله استقلال و «لانه سازي» رسيدند، مادر يا پدر دست از مراقبت از آنها برندارند. انسانهايي را مي بينيم كه با وجود فراهم بودن شرايط و سن مناسب، قادر به ازدواج و تشكيل خانواده نيستند و وقتي كه والدين آنها را ملاقات مي كنيم «چسبندگي» يك يا هر دوي آنها را به فرزند احساس مي كنيم!
آنها با مراقبت افراطي، ترساندن فرزند و ايجاد اين ذهنيت كه او ناتوان است و تصمیمات اشتباه ميگيرد او را چنان «زمين گير» ميكنند كه او «براي هميشه» در لانه آنها بماند و نياز آنها را براي بازي مامان و بابا ارضا كند.
قلم: #بازی_های_ناتمام_لیبیدو_در_مسیر_زندگی
#قسمت_دوم و پايانى | #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
#آذر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فسلفه و هنر
@Psychonstruct
ادامه در پست بعدى
Telegram
attach 📎
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
7- خط پايان
مروري بر آنچه گفته شد نشان مي دهد كه گروه زيادي از مردم، تا پايان زندگي!، در ميان بازي «گير مي كنند». اما اگر از همه مراحل بازي عبور كنيم «خط پايان» بازي كجاست؟
در اين چنين وضعيتي، انرژي «ليبيدو» تخليه مي شود. فرد همه لذت ها را «به جا» و «به اندازه» تجربه كرده و تمايل به «پايان بردن» بازي در او پديد مي آيد. در اينجا سائق ديگري به جاي ليبيدو، به صحنه مي آيد كه به آن «غريزۀ مرگ» (Thanato) گفته مي شود.
اگر فرد به اين خط پايان نرسيده باشد و در هر يك از مراحل بازي گير كرده باشد، فكر كردن درباره مرگ، يا هر اتفاقي كه «مرگ» را به ذهن فرد ياد آوري مي كند، او را دچار يك بحران ترس و وحشت مي كند. بسياري از افرادي كه در كلينيك با ترس از بيماري و با نشانگان هايي همچون اختلال هراس (panic Disorder) و خود بيمار انگاري (Hypochondriasis) مراجعه مي كنند در عمق ذهن دچار «ترس از مرگ» مي باشند.
از سوي ديگر فرا رسيدن زودرس «تاناتو»، نه تنها نشانه رسيدن به «خط پايان» نيست بلكه نشانه ناكامي عميق (Frustration) از طي كردن مراحل بازي است و نوعي «فرار از بازي» محسوب مي شود. همانند بازيگري كه هنگامي كه خود را نزديك به شكست مي بيند، بازي را به هم مي زند، ناتواني در ارضا «ليبيدو» باعث فرارسيدن زودرس «تاناتو» مي گردد. فرارسيدن زودرس غريزۀ مرگ باعث «ميل به تخريب» مي شود. فرد اقدامات خشن و بي رحمانه انجام مي دهد، علاقه به شكستن قوانين و مقررات دارد، كارها را نيمه تمام مي گذارد و آنچه خود يا ديگران ساخته اند را ويران مي كند، كسانيكه آنها را «شخصيت هاي ضد اجتماعي» (Antisocial personality) مي ناميم نمونه اي از اين افراد هستند. گاهي نيز فرا رسيدن زودرس « تاناتو» منجر به تمايلات خود تخريبي، ميل به خودكشي، ناتواني از لذت بردن و احساس پوچي مي گردد كه نمونه بارز آن را در «شخصيت هاي مرزي» (Borderline personality) مي بينيم.
رسيدن به موقع به خط پايان، بر خلاف «تاناتوي نابجا» بسيار «نرم و آرام» اتفاق مي افتد. هيچ علاقه اي به تخريب و خودكشي وجود ندارد و نگاه به زندگي همچون نگاه به داستاني شيرين كه به پايان رسيده است با احترام و علاقه است، هر چند انتظار «داستان بعدي» با علاقه و كنجكاوي در كنار آن قرار دارد. شايد آنچه «پائولو كوئيلو» در انتهاي كتاب «جنگجوي نور» مي آورد توصيف زيبايي از حال چنين كسي باشد:
«وقتي فرمان انتقال مي رسد، جنگجو به تمام دوستاني كه در طول راه بدست آورده است مي نگرد. به بعضي از آنها آموخته است كه صداي ناقوس معبد غرق شده را بشنوند و براي ديگران، گرد آتش داستان هايي را نقل كرده است. جنگجوي نور از همراهان سفر سپاسگزاري مي كند، ضمن آنكه خاطرات سفري فراموش ناشدني را با خود به همراه دارد، نفس عميقي مي كشد و به پيش مي رود.»
قلم: #بازی_های_ناتمام_لیبیدو_در_مسیر_زندگی
#قسمت_دوم و پايانى | #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
#آذر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فسلفه و هنر
@Psychonstruct
مروري بر آنچه گفته شد نشان مي دهد كه گروه زيادي از مردم، تا پايان زندگي!، در ميان بازي «گير مي كنند». اما اگر از همه مراحل بازي عبور كنيم «خط پايان» بازي كجاست؟
در اين چنين وضعيتي، انرژي «ليبيدو» تخليه مي شود. فرد همه لذت ها را «به جا» و «به اندازه» تجربه كرده و تمايل به «پايان بردن» بازي در او پديد مي آيد. در اينجا سائق ديگري به جاي ليبيدو، به صحنه مي آيد كه به آن «غريزۀ مرگ» (Thanato) گفته مي شود.
اگر فرد به اين خط پايان نرسيده باشد و در هر يك از مراحل بازي گير كرده باشد، فكر كردن درباره مرگ، يا هر اتفاقي كه «مرگ» را به ذهن فرد ياد آوري مي كند، او را دچار يك بحران ترس و وحشت مي كند. بسياري از افرادي كه در كلينيك با ترس از بيماري و با نشانگان هايي همچون اختلال هراس (panic Disorder) و خود بيمار انگاري (Hypochondriasis) مراجعه مي كنند در عمق ذهن دچار «ترس از مرگ» مي باشند.
از سوي ديگر فرا رسيدن زودرس «تاناتو»، نه تنها نشانه رسيدن به «خط پايان» نيست بلكه نشانه ناكامي عميق (Frustration) از طي كردن مراحل بازي است و نوعي «فرار از بازي» محسوب مي شود. همانند بازيگري كه هنگامي كه خود را نزديك به شكست مي بيند، بازي را به هم مي زند، ناتواني در ارضا «ليبيدو» باعث فرارسيدن زودرس «تاناتو» مي گردد. فرارسيدن زودرس غريزۀ مرگ باعث «ميل به تخريب» مي شود. فرد اقدامات خشن و بي رحمانه انجام مي دهد، علاقه به شكستن قوانين و مقررات دارد، كارها را نيمه تمام مي گذارد و آنچه خود يا ديگران ساخته اند را ويران مي كند، كسانيكه آنها را «شخصيت هاي ضد اجتماعي» (Antisocial personality) مي ناميم نمونه اي از اين افراد هستند. گاهي نيز فرا رسيدن زودرس « تاناتو» منجر به تمايلات خود تخريبي، ميل به خودكشي، ناتواني از لذت بردن و احساس پوچي مي گردد كه نمونه بارز آن را در «شخصيت هاي مرزي» (Borderline personality) مي بينيم.
رسيدن به موقع به خط پايان، بر خلاف «تاناتوي نابجا» بسيار «نرم و آرام» اتفاق مي افتد. هيچ علاقه اي به تخريب و خودكشي وجود ندارد و نگاه به زندگي همچون نگاه به داستاني شيرين كه به پايان رسيده است با احترام و علاقه است، هر چند انتظار «داستان بعدي» با علاقه و كنجكاوي در كنار آن قرار دارد. شايد آنچه «پائولو كوئيلو» در انتهاي كتاب «جنگجوي نور» مي آورد توصيف زيبايي از حال چنين كسي باشد:
«وقتي فرمان انتقال مي رسد، جنگجو به تمام دوستاني كه در طول راه بدست آورده است مي نگرد. به بعضي از آنها آموخته است كه صداي ناقوس معبد غرق شده را بشنوند و براي ديگران، گرد آتش داستان هايي را نقل كرده است. جنگجوي نور از همراهان سفر سپاسگزاري مي كند، ضمن آنكه خاطرات سفري فراموش ناشدني را با خود به همراه دارد، نفس عميقي مي كشد و به پيش مي رود.»
قلم: #بازی_های_ناتمام_لیبیدو_در_مسیر_زندگی
#قسمت_دوم و پايانى | #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
#آذر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فسلفه و هنر
@Psychonstruct
Telegram
attach 📎
گاهی گم می شوم در هیاهوی این شهر..
خسته می شوم از پیدا کردن بعد جدیدی از مردم پیچیده ،از افاده های تو خالی ، من منطق بلد نیستم.
فلسفه نمی دانم.ادعای روشنفکری ندارم..شاید همه ی کتاب های هدایت و کافکا را نخوانده باشم و خط به خط جمله های شریعتی را از بر نکرده باشم.
اما بلدم عشق بورزم..زندگی کنم..
منطق من قلب من است"
من معماری بلد نیستم!! اما بلدم با تئوری قلبم خط به خط پلان های زندگی را بکشم. تئوری رنگ نمی دانم!!!
اما می دانم آبی ، آرام ترین رنگ دنیاست، نارنجی، رنگ خود زندگی من است،سبز رنگ دختر گل فروشی است که سر چهار راه نرگس می فروشد..
"من خدا را از نزدیک ندیده ام"
اما می دانم ستاره که بزند،در بین تمام شلوغی های این شهر می توانی از نزدیک حسش کنی...
قلم: #فرزانه_طلایی
ويزور: #manimonajemi | #مانى_منجمى
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
خسته می شوم از پیدا کردن بعد جدیدی از مردم پیچیده ،از افاده های تو خالی ، من منطق بلد نیستم.
فلسفه نمی دانم.ادعای روشنفکری ندارم..شاید همه ی کتاب های هدایت و کافکا را نخوانده باشم و خط به خط جمله های شریعتی را از بر نکرده باشم.
اما بلدم عشق بورزم..زندگی کنم..
منطق من قلب من است"
من معماری بلد نیستم!! اما بلدم با تئوری قلبم خط به خط پلان های زندگی را بکشم. تئوری رنگ نمی دانم!!!
اما می دانم آبی ، آرام ترین رنگ دنیاست، نارنجی، رنگ خود زندگی من است،سبز رنگ دختر گل فروشی است که سر چهار راه نرگس می فروشد..
"من خدا را از نزدیک ندیده ام"
اما می دانم ستاره که بزند،در بین تمام شلوغی های این شهر می توانی از نزدیک حسش کنی...
قلم: #فرزانه_طلایی
ويزور: #manimonajemi | #مانى_منجمى
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
"واقعیت شبیه یه فاحشه ی مشهوره، همه میشناسنش، ولی برخورد با اون تو روز روشن آدمو مشوش میکنه. برای همین رابطه باید پنهانی و شبانه باشه. واقعیت و فاحشه تو روز روشن، زشت و زمخت و تیره ان. برای همین بعضیا سرتاسر عمر نمیتونن تحملش کنن."
———————
قلم: نمايش #بيرون_پشت_در
ويزور: #manimonajemi #مانى_منجمى
#amsterdam #redlightdistrict
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
———————
قلم: نمايش #بيرون_پشت_در
ويزور: #manimonajemi #مانى_منجمى
#amsterdam #redlightdistrict
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
#آدمهاى_سمى زندگى خود را بشناسيد:
اولين اصلي كه بايد به عنوان پيشنياز سمزدايي از زندگيتان به آن پايبند باشيد، اين است كه تا حد ممكن، سراغ آدمهاي سمي نرويد. اگر در صف عابربانك، يك شهروند بدخلق كه از زمين و زمان گله دارد كنارتان ايستاده، بهتر است چند قدمي از او فاصله بگيريد و اگر در مهماني چنين فردي كنارتان است، ميتوانيد صندلي ديگري را براي نشستن انتخاب كنيد. يادتان نرود كه افكار سمي واگيردار هستند و هرقدر هم كه از خودتان مطمئن باشيد، نميتوانيد در مقابل نفوذ آنها به ذهن و زندگيتان بايستيد. پس دست پيش را بگيريد و قبل از آنكه مسموم شويد، از اين آدمها فاصله بگيريد. شايد يكي از اين آدمهاي منفينگر، روزي برايتان ارزش زيادي داشته اما امروز اوضاع چطور است؟ آيا ارزشش را دارد كه چنين رابطهاي را به هر قيمتي حفظ كنيد؟
اوردوز نكنيد
هميشه نميتوانيد از آدمهاي سمي اطرافتان فرار كنيد و درهاي زندگيتان را به روي آنها ببنديد. ممكن است اين آدم سمي خواهر و يا عموي شما باشد كه چه بخواهيد و چه نخواهيد، بايد وقتهايي از هفته، ماه يا حتي سالتان را در كنارآنها بگذرانيد. حالا چاره چيست؟ بايد بهخاطر اينكه يكي از همخونهاي شما سمي شده، از او دور شويد و براي هميشه دورش را خط بكشيد؟
قطعا نه! شما نميتوانيد در دنيايي كه بسياري از افرادش سمي شدهاند، دور هر كسي را خط بكشيد؛ اما ميتوانيد دوز مشخصي را براي وقت گذراندن با اين افراد تعيين كنيد يا در موقعيتهايي در كنارشان قرار بگيريد كه فرصت كمتري براي مسموم كردن ذهن و زندگيتان پيدا ميكنند. مثلا به جاي آنكه عموي منفيباف را به خانهتان تنها دعوت كنيد، ميتوانيد در كنار خاله خوشبين و شادتان كه هميشه دليلي براي شكرگذاري دارد او را دعوت كنيد.
بيخيال نصيحت شويد
ميخواهيد در نقش فرشته نجات ظاهر شويد و زندگي آنها را دگرگون كنيد؟ باور كنيد كه نميتوانيد. شما نه روانكاو هستيد و نه متخصص اعصاب و روان. شما يك انسان معمولي هستيد كه در بهترين حالت ميتوانيد درست رفتار و زندگي كنيد و اين انرژي مثبت را به روی كساني كه در زندگيشان را براي دريافت آن باز گذاشتهاند، منتقل كنيد. اگر ميخواهيد مثل سوپرمن او را به راه راست هدايت كنيد، بايد بگوييم كه اميدي براي موفقيت شما وجود ندارد وبا اين وقتگذراني خيرخواهانه خودتان را در معرض سمي شدن قرار ميدهيد.
پينگ پنگ بازي نكنيد
تصور نكنيد همه حرفهاي نادرست افراد سمي را بايد با يك جواب دندانشكن پاسخ دهيد. به اصل اول و دوم برگرديد. شما قرار است يا آنها را حذف كنيد يا كمتر با آنها مواجه شويد؛ پس چه دليلي دارد آدمهايي كه قرار است نقش چنداني در زندگيتان نداشته باشند را قانع كنيد؟ هرگز نميتوانيد چنين افرادي را قانع كنيد. تلاش براي مجاب كردن يا بازنده كردن آدمهاي سمي، مثل رفتن در باتلاق ميماند. اين آدمها نميتوانند جلوي زبان منفيبافشان را بگيرند؟ اشكالي ندارد. به قول قديميها سعي كنيد از يك گوش بشنويد و از گوش ديگر بيرون كنيد. هرگز هنگام مواجهه با اين آدمها، مثل بازي پينگپنگ خودتان را درگير گفت و شنودهاي نفسگير و بيوقفه نكنيد و تنها به آرامش خودتان فكر كنيد.
خودتان را قوي كنيد
در بهترين راه كه البته انجام دادنش آسان هم نيست، كشف نقاط حساس خودتان است.بايد اين پيشفرض را در ذهنتان حك كنيد: «برچسبهايي كه سميها به من ميزنند، تغييري در شخصيتم ايجاد نميكند.» شايد تا زماني كه اين پيشفرض به جزيي از زندگي شما تبديل شود، لازم باشد كه در هر مواجهه آن را بارها در ذهنتان تكراركنيد.
زبانش تلخ است؟
آنها عاشق اين هستند كه ايرادهاي ديگران را به رخشان بكشند تا از اين طريق ايرادها و ناكاميهاي خود را بپوشانند. حتی در بسياري موارد از شكستهاي ديگران دلشاد ميشوند.
ادامه در پست بعدى
اولين اصلي كه بايد به عنوان پيشنياز سمزدايي از زندگيتان به آن پايبند باشيد، اين است كه تا حد ممكن، سراغ آدمهاي سمي نرويد. اگر در صف عابربانك، يك شهروند بدخلق كه از زمين و زمان گله دارد كنارتان ايستاده، بهتر است چند قدمي از او فاصله بگيريد و اگر در مهماني چنين فردي كنارتان است، ميتوانيد صندلي ديگري را براي نشستن انتخاب كنيد. يادتان نرود كه افكار سمي واگيردار هستند و هرقدر هم كه از خودتان مطمئن باشيد، نميتوانيد در مقابل نفوذ آنها به ذهن و زندگيتان بايستيد. پس دست پيش را بگيريد و قبل از آنكه مسموم شويد، از اين آدمها فاصله بگيريد. شايد يكي از اين آدمهاي منفينگر، روزي برايتان ارزش زيادي داشته اما امروز اوضاع چطور است؟ آيا ارزشش را دارد كه چنين رابطهاي را به هر قيمتي حفظ كنيد؟
اوردوز نكنيد
هميشه نميتوانيد از آدمهاي سمي اطرافتان فرار كنيد و درهاي زندگيتان را به روي آنها ببنديد. ممكن است اين آدم سمي خواهر و يا عموي شما باشد كه چه بخواهيد و چه نخواهيد، بايد وقتهايي از هفته، ماه يا حتي سالتان را در كنارآنها بگذرانيد. حالا چاره چيست؟ بايد بهخاطر اينكه يكي از همخونهاي شما سمي شده، از او دور شويد و براي هميشه دورش را خط بكشيد؟
قطعا نه! شما نميتوانيد در دنيايي كه بسياري از افرادش سمي شدهاند، دور هر كسي را خط بكشيد؛ اما ميتوانيد دوز مشخصي را براي وقت گذراندن با اين افراد تعيين كنيد يا در موقعيتهايي در كنارشان قرار بگيريد كه فرصت كمتري براي مسموم كردن ذهن و زندگيتان پيدا ميكنند. مثلا به جاي آنكه عموي منفيباف را به خانهتان تنها دعوت كنيد، ميتوانيد در كنار خاله خوشبين و شادتان كه هميشه دليلي براي شكرگذاري دارد او را دعوت كنيد.
بيخيال نصيحت شويد
ميخواهيد در نقش فرشته نجات ظاهر شويد و زندگي آنها را دگرگون كنيد؟ باور كنيد كه نميتوانيد. شما نه روانكاو هستيد و نه متخصص اعصاب و روان. شما يك انسان معمولي هستيد كه در بهترين حالت ميتوانيد درست رفتار و زندگي كنيد و اين انرژي مثبت را به روی كساني كه در زندگيشان را براي دريافت آن باز گذاشتهاند، منتقل كنيد. اگر ميخواهيد مثل سوپرمن او را به راه راست هدايت كنيد، بايد بگوييم كه اميدي براي موفقيت شما وجود ندارد وبا اين وقتگذراني خيرخواهانه خودتان را در معرض سمي شدن قرار ميدهيد.
پينگ پنگ بازي نكنيد
تصور نكنيد همه حرفهاي نادرست افراد سمي را بايد با يك جواب دندانشكن پاسخ دهيد. به اصل اول و دوم برگرديد. شما قرار است يا آنها را حذف كنيد يا كمتر با آنها مواجه شويد؛ پس چه دليلي دارد آدمهايي كه قرار است نقش چنداني در زندگيتان نداشته باشند را قانع كنيد؟ هرگز نميتوانيد چنين افرادي را قانع كنيد. تلاش براي مجاب كردن يا بازنده كردن آدمهاي سمي، مثل رفتن در باتلاق ميماند. اين آدمها نميتوانند جلوي زبان منفيبافشان را بگيرند؟ اشكالي ندارد. به قول قديميها سعي كنيد از يك گوش بشنويد و از گوش ديگر بيرون كنيد. هرگز هنگام مواجهه با اين آدمها، مثل بازي پينگپنگ خودتان را درگير گفت و شنودهاي نفسگير و بيوقفه نكنيد و تنها به آرامش خودتان فكر كنيد.
خودتان را قوي كنيد
در بهترين راه كه البته انجام دادنش آسان هم نيست، كشف نقاط حساس خودتان است.بايد اين پيشفرض را در ذهنتان حك كنيد: «برچسبهايي كه سميها به من ميزنند، تغييري در شخصيتم ايجاد نميكند.» شايد تا زماني كه اين پيشفرض به جزيي از زندگي شما تبديل شود، لازم باشد كه در هر مواجهه آن را بارها در ذهنتان تكراركنيد.
زبانش تلخ است؟
آنها عاشق اين هستند كه ايرادهاي ديگران را به رخشان بكشند تا از اين طريق ايرادها و ناكاميهاي خود را بپوشانند. حتی در بسياري موارد از شكستهاي ديگران دلشاد ميشوند.
ادامه در پست بعدى
Telegram
شادی را بلد نیست؟
لحظات شاد هم براي آنها خالي از منفيبافي نيست. درست در لحظهاي كه همه در عروسي بهخاطر ورود عروس و داماد ذوقزده ميشوند، اين افراد ميتوانند به خط نازك بالاي چشم عروس خورده بگيرند.
گوشهایش نمیشنود؟
اين افراد هيچ وقت وارد مكالمه دو طرفه با كسي نميشوند، بلكه تنها ميخواهند ديگران آنها را بشنوند وقتي به حرفهايشان پاسخي ميدهيد، به شما ثابت میكنند اصلا حرفتان را نشنيدهاند يا محتوايش را درك نكردهاند.
بیاعتماد است؟
سمیها به همه بياعتمادند. آنها توهم توطئه دارند و فكر ميكنند هر حرف سادهاي كه از زبان ديگران خارج ميشود، آنها را نشانه ميگيرد. به همين دليل هميشه در ذهنشان به دنبال جوابي دندانشكن ميگردند و هيچ وقت آرام نميگيرند.
اگر با سمیها زندگی میکنید ...
ريشهيابي نكنيد
قطعا همه آدمها سمي به دنيا نميآيند و بهخاطر اتفاقاتي كه در سالهاي زندگيشان تجربه ميكنند و البته استعداد ذاتي كه باعث ميشود به آن اتفاقات اجازه ويران كردن زندگي و شخصيتشان را بدهند، سمي ميشوند. شما ميتوانيد با چنين پيشفرضي، به جاي اينكه مهر منفيباف و سمي را روي اين افراد بچسبانيد، به دنبال ريشه منفيباف شدنشان بگرديد. اما چه فايدهاي دارد؟
خودتان را درگیر نکنید
حالا كه بحث محافظت از خودتان به ميان آمده، باید بدانید که شما مددكار اجتماعي نيستيد و اينكه آنها چطور به اين روز افتادهاند هم به شما ربطي ندارد.
مراقب خودتان باشید
در مواجهه با اين آدمها كه افكارشان بهشدت مسري و تاثيرگذار است، تنها يك راه پيش روي شماست: «كلاه خودتان را بچسبيد!» و به فکر نجات آنها نباشید.
دور و برشان نپلکید
زیاد به آنها نزدیک نشوید. باور کنید وقتی با آنها طرف هستید صمیمیت چاره کارتان نیست و نمیتوانید با نزدیکتر شدن به آنها رابطهتان را بهتر کنید.
حرف توی گوشش نمیرود
اين افراد به نصيحت مقاوم هستند. يعني اگر يك روز تمام هم براي تغيير افكارشان با آنها صحبت كنيد مدام با عبارتهاي «نه! آخه. . . » «ولي. . . » و. . . بحث را ادامه ميدهند و به شما ميگويند كه تغييري در افكارشان صورت نگرفته. گذشته
خودش را قربانی میداند
اين آدمها معتقــدند تلخيهايي كه در سالهاي زندگيشان به آنها تحميل شده، باعث سمي شدنشان شده؛ اما اگر به افكار و رفتارهايشان توجه كنيد، ميبينيد كه قابليت تفسير منفي هر رويداد سادهاي كه ديگران به راحتي از كنارش ميگذرند را دارند.
آرزوهایش ناکام مانده
آدمهاي سمي يك كولهبار آرزوي ناكام دارند. آنها هميشه شكستهايشان را دليل سمي شدنشان معرفي ميكنند اما اگر تكتك آرزوهاي كولهبارشان برآورده شود، باز هم دليلي ديگر براي منفي بافي را جايگزين آن آرزوها ميكنند. آنها فقط به دنبال بهانهاي براي شكايت ميگردند، نه يك دليل واقعي.
با خوشبینها نمینشیند
سميها از خوشبينها بيزارند. آنها عاشق اين هستند كه يكي مثل خودشان در مقابلشان بنشيند و پا به پايشان منفيبافي كند. آنها مثل آهنربا آدمهاي شكستخورده و سمي را به خود جذب ميكنند و از اينكه تنها فرد ناكام جهان نباشند، لذت ميبرند. سميها هميشه دوستان نزديك و وفاداري براي هم هستند.
از شکست استقبال میکند
در زندگي سميها براي شكستهاي تازه باز است. آنها هميشه در پوشش «من نفهميدم» خودشان را به راهي وارد ميكنند كه به آنها براي ناليدن و منفيبافي فرصت تازهاي بدهد. آنها هميشه راههاي سخت را براي رسيدن به هدف انتخاب ميكنند تا دليل بهتري براي توجيح ناكاميها داشته باشند.
مدعيالعموم است
اگر سمیها در موردي خودشان صاحب رنج و شوربختي نباشند، بهخاطر رنج ديگران از همه چيز شكايت ميكنند و به جاي اينكه سهم آدمها در ناكاميهايشان را در نظر بگيرند، زمين و زمان را متهم ميكنند. آنها گاهي لباس سوپرمن را هم به تن ميكنند و خود را به عنوان ناجي كساني كه در رنج هستند، معرفي ميكنند. ادامه در پست بعدى
لحظات شاد هم براي آنها خالي از منفيبافي نيست. درست در لحظهاي كه همه در عروسي بهخاطر ورود عروس و داماد ذوقزده ميشوند، اين افراد ميتوانند به خط نازك بالاي چشم عروس خورده بگيرند.
گوشهایش نمیشنود؟
اين افراد هيچ وقت وارد مكالمه دو طرفه با كسي نميشوند، بلكه تنها ميخواهند ديگران آنها را بشنوند وقتي به حرفهايشان پاسخي ميدهيد، به شما ثابت میكنند اصلا حرفتان را نشنيدهاند يا محتوايش را درك نكردهاند.
بیاعتماد است؟
سمیها به همه بياعتمادند. آنها توهم توطئه دارند و فكر ميكنند هر حرف سادهاي كه از زبان ديگران خارج ميشود، آنها را نشانه ميگيرد. به همين دليل هميشه در ذهنشان به دنبال جوابي دندانشكن ميگردند و هيچ وقت آرام نميگيرند.
اگر با سمیها زندگی میکنید ...
ريشهيابي نكنيد
قطعا همه آدمها سمي به دنيا نميآيند و بهخاطر اتفاقاتي كه در سالهاي زندگيشان تجربه ميكنند و البته استعداد ذاتي كه باعث ميشود به آن اتفاقات اجازه ويران كردن زندگي و شخصيتشان را بدهند، سمي ميشوند. شما ميتوانيد با چنين پيشفرضي، به جاي اينكه مهر منفيباف و سمي را روي اين افراد بچسبانيد، به دنبال ريشه منفيباف شدنشان بگرديد. اما چه فايدهاي دارد؟
خودتان را درگیر نکنید
حالا كه بحث محافظت از خودتان به ميان آمده، باید بدانید که شما مددكار اجتماعي نيستيد و اينكه آنها چطور به اين روز افتادهاند هم به شما ربطي ندارد.
مراقب خودتان باشید
در مواجهه با اين آدمها كه افكارشان بهشدت مسري و تاثيرگذار است، تنها يك راه پيش روي شماست: «كلاه خودتان را بچسبيد!» و به فکر نجات آنها نباشید.
دور و برشان نپلکید
زیاد به آنها نزدیک نشوید. باور کنید وقتی با آنها طرف هستید صمیمیت چاره کارتان نیست و نمیتوانید با نزدیکتر شدن به آنها رابطهتان را بهتر کنید.
حرف توی گوشش نمیرود
اين افراد به نصيحت مقاوم هستند. يعني اگر يك روز تمام هم براي تغيير افكارشان با آنها صحبت كنيد مدام با عبارتهاي «نه! آخه. . . » «ولي. . . » و. . . بحث را ادامه ميدهند و به شما ميگويند كه تغييري در افكارشان صورت نگرفته. گذشته
خودش را قربانی میداند
اين آدمها معتقــدند تلخيهايي كه در سالهاي زندگيشان به آنها تحميل شده، باعث سمي شدنشان شده؛ اما اگر به افكار و رفتارهايشان توجه كنيد، ميبينيد كه قابليت تفسير منفي هر رويداد سادهاي كه ديگران به راحتي از كنارش ميگذرند را دارند.
آرزوهایش ناکام مانده
آدمهاي سمي يك كولهبار آرزوي ناكام دارند. آنها هميشه شكستهايشان را دليل سمي شدنشان معرفي ميكنند اما اگر تكتك آرزوهاي كولهبارشان برآورده شود، باز هم دليلي ديگر براي منفي بافي را جايگزين آن آرزوها ميكنند. آنها فقط به دنبال بهانهاي براي شكايت ميگردند، نه يك دليل واقعي.
با خوشبینها نمینشیند
سميها از خوشبينها بيزارند. آنها عاشق اين هستند كه يكي مثل خودشان در مقابلشان بنشيند و پا به پايشان منفيبافي كند. آنها مثل آهنربا آدمهاي شكستخورده و سمي را به خود جذب ميكنند و از اينكه تنها فرد ناكام جهان نباشند، لذت ميبرند. سميها هميشه دوستان نزديك و وفاداري براي هم هستند.
از شکست استقبال میکند
در زندگي سميها براي شكستهاي تازه باز است. آنها هميشه در پوشش «من نفهميدم» خودشان را به راهي وارد ميكنند كه به آنها براي ناليدن و منفيبافي فرصت تازهاي بدهد. آنها هميشه راههاي سخت را براي رسيدن به هدف انتخاب ميكنند تا دليل بهتري براي توجيح ناكاميها داشته باشند.
مدعيالعموم است
اگر سمیها در موردي خودشان صاحب رنج و شوربختي نباشند، بهخاطر رنج ديگران از همه چيز شكايت ميكنند و به جاي اينكه سهم آدمها در ناكاميهايشان را در نظر بگيرند، زمين و زمان را متهم ميكنند. آنها گاهي لباس سوپرمن را هم به تن ميكنند و خود را به عنوان ناجي كساني كه در رنج هستند، معرفي ميكنند. ادامه در پست بعدى
Telegram
attach 📎
همه را متهم میکند
در شرايطي ساختارها و ديگران را دليل ناكاميهاي خود ميدانند كه تلاشي براي بهبود وضع جهان به خرج نميدهند. آنها درحالي بهخاطر كثيفي خيابانها شهرداري و مردم را متهم ميكنند كه خودشان به راحتي قوطي نوشابهشان را در جوي آب پرت ميكند.
نمى توانيد با خونسردي از كنارشان بگذريد . آنها در حالي به زندگي شما پا ميگذارند كه فرصت موشكافي رفتارشان را از شما ميگيرند و ذهنتان را به مسيري كه ميخواهند، هدايت ميكنند. براي شما هم پيش آمده كه با آرامش و شادي وارد محيط كارتان یا يك مهماني خانوادگي شويد و چند ساعت بعد با چهرهاي گرفته و ذهني پريشان به خانه بازگرديد؟
شايد خودتان هم ندانيد كه قدرت خارقالعاده آدمهاي سمي بوده كه حالتان را زير و رو كرده و ممکن است اين افراد ذهن شما را به شكلي شست و شو داده باشند كه دليلي براي شك كردن به حرفهايشان پيدا نكنيد. آدمهاي سمي نه تنها بسياري از ما را محاصره كردهاند، بلكه آنقدر قدرتمند و تاثيرگذار هستند كه تنها با يك تماس تلفني يا چند ساعت معاشرت، ميتوانند افكارمان را به هم بريزند. اگر تا امروز چيزي از اين آدمها نميدانستيد و بهخاطر نداشتن همين شناخت اجازه ميداديد كه رويتان تاثير بگذارند، از راهنماييهاي ما استفاده كنيد. ما اين افراد را به شما معرفي ميكنيم و راههاي بيرون كردن آنها از ذهن و زندگيتان را به شما آموزش ميدهيم. سمیها این ویژگیها را دارند:
همیشه شاکی است
آنها هميشه دليلي براي ناليدن دارند. از گراني گرفته تا گرم شدن هوا يا صداي بنايي همسايه، همه موارد ميتوانند روز اين آدمها را خراب كنند و به سدي براي شاديهايشان تبديل شوند. آدمهای سمي نهتنها اين دليلها را با خود از يك گفتوگو به گفتوگوي ديگر ميبرند، بلكه براي شريك كردن شما در حرفها و افكارشان هم تلاش ميكنند و به دنبال جلب تاييد و همراهي شما هستند.
دست از گله برنمیدارد
آدمهاي سمي هيچ مرزي براي بروز افكارشان ندارند. براي آنها مهم نيست كه شما دوست صميميشان هستيد يا فردي كه در صف نانوايي ميبينند. آنها به اندازه كافي افكار مسموم در ذهنشان دارند كه در هر زمان و مكاني توانايي بروز آنها را داشته باشند.
-----------------------------
قلم: http://www.educationmarketing.ir
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
در شرايطي ساختارها و ديگران را دليل ناكاميهاي خود ميدانند كه تلاشي براي بهبود وضع جهان به خرج نميدهند. آنها درحالي بهخاطر كثيفي خيابانها شهرداري و مردم را متهم ميكنند كه خودشان به راحتي قوطي نوشابهشان را در جوي آب پرت ميكند.
نمى توانيد با خونسردي از كنارشان بگذريد . آنها در حالي به زندگي شما پا ميگذارند كه فرصت موشكافي رفتارشان را از شما ميگيرند و ذهنتان را به مسيري كه ميخواهند، هدايت ميكنند. براي شما هم پيش آمده كه با آرامش و شادي وارد محيط كارتان یا يك مهماني خانوادگي شويد و چند ساعت بعد با چهرهاي گرفته و ذهني پريشان به خانه بازگرديد؟
شايد خودتان هم ندانيد كه قدرت خارقالعاده آدمهاي سمي بوده كه حالتان را زير و رو كرده و ممکن است اين افراد ذهن شما را به شكلي شست و شو داده باشند كه دليلي براي شك كردن به حرفهايشان پيدا نكنيد. آدمهاي سمي نه تنها بسياري از ما را محاصره كردهاند، بلكه آنقدر قدرتمند و تاثيرگذار هستند كه تنها با يك تماس تلفني يا چند ساعت معاشرت، ميتوانند افكارمان را به هم بريزند. اگر تا امروز چيزي از اين آدمها نميدانستيد و بهخاطر نداشتن همين شناخت اجازه ميداديد كه رويتان تاثير بگذارند، از راهنماييهاي ما استفاده كنيد. ما اين افراد را به شما معرفي ميكنيم و راههاي بيرون كردن آنها از ذهن و زندگيتان را به شما آموزش ميدهيم. سمیها این ویژگیها را دارند:
همیشه شاکی است
آنها هميشه دليلي براي ناليدن دارند. از گراني گرفته تا گرم شدن هوا يا صداي بنايي همسايه، همه موارد ميتوانند روز اين آدمها را خراب كنند و به سدي براي شاديهايشان تبديل شوند. آدمهای سمي نهتنها اين دليلها را با خود از يك گفتوگو به گفتوگوي ديگر ميبرند، بلكه براي شريك كردن شما در حرفها و افكارشان هم تلاش ميكنند و به دنبال جلب تاييد و همراهي شما هستند.
دست از گله برنمیدارد
آدمهاي سمي هيچ مرزي براي بروز افكارشان ندارند. براي آنها مهم نيست كه شما دوست صميميشان هستيد يا فردي كه در صف نانوايي ميبينند. آنها به اندازه كافي افكار مسموم در ذهنشان دارند كه در هر زمان و مكاني توانايي بروز آنها را داشته باشند.
-----------------------------
قلم: http://www.educationmarketing.ir
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
در یک رابطه دو نفره وقتی دو نفر هیچ مشکلی با هم ندارند، حتما یکی از آن ها تمام حرف دلش را نمی گوید!
قلم: دیر یا زود |#البا_دسس_پدس
ويزور: #manimonajemi | #مانى_منجمى
@Psychonstruct
قلم: دیر یا زود |#البا_دسس_پدس
ويزور: #manimonajemi | #مانى_منجمى
@Psychonstruct
روان_سازه_شیمی_عشق_چیست؟_هلن_فیشر.mp4
107.7 MB
شيمى #عشق چيست؟ عشق يك واقعيت #بيولوژيك است يا حقيقتى #متافيزيكى
#ted #tedmed #Helen_Fisher
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @psychonstruct
#ted #tedmed #Helen_Fisher
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @psychonstruct
#عقدهی_یونس چيست؟
یکی از عجیبترین و غیرقابل هضمترین پدیدههای زندگی، ترس از موفقیت است. این همان مفهومیاست که آبرهام مازلو تحت عنوان "عقدهی یونس" به آن اشاره کرده است. به بیان ساده، عقدهی یونس یعنی ترس از موفقیت یا شناسایی تواناییهایمان در این زمینه. بر اساس این نظریه، ترس از موفقیت ریشه در سه چیز دارد. یک. ترس از مسئولیت گاه غیرقابل تحملی که با موفقیت همراه است. دو. ترس از زندگی به شیوهای جدید که برای فرد ناآشناست. سه. عزت نفس پایین که باعث میشود شخص نتواند خود را به صورت یک فرد مهم و باارزش ببیند.
مازلو مثال جالبی میزند: فردی را تصور کنید که به خودش میگوید: آره، من یک فیلسوف بزرگ خواهم شد و آثار افلاطون را از خودش هم بهتر بازنویسی خواهم کرد. این فرد دیر یا زود متوجه حس تکبر و خودبزرگبینی خود خواهد شد و مخصوصا در چنین لحظاتی است که به خود خواهد گفت: کی؟ من؟ و با خود فکر خواهد کرد که تصور قبلیاش تنها یک تخیل احمقانه و یا توهم بودهاست. او شناختش از خود درونش را با تمام ضعفها، تردیدها و کمبودهایش را با تصویر بینقصی که از افلاطون در سر دارد مقایسه کرده و احساس سرخوردگی میکند بیخبر ازینکه افلاطون هم شاید در درون خودش چنین حسهایی داشته ولی بهرحال به کار خود ادامه داده.
شکست در گذر ازین تردیدهاست که منجر به ترس از موفقیت میشود. در بسیاری مواقع خود ما شرایطی را فراهم میکنیم تا از موفقیت طفره برویم یا مقدمات شکست خود را فراهم کنیم. این شاید دلیلی بر به تعویق انداختن کارها به جای انجامشان در وقت مناسب باشد. این مسئله توسط استیون پرسفیلد در مفهوم "مقاومت" به خوبی بیان شده است. مقاومت، خودویرانگری درونیست که جلوی موفقیت شخص را میگیرد. چنین چیزی در نظریه مازلو نیز هست ولی مازلو معنای گستردهتری برای عقدهی یونس قائل بود. او ترس از موفقیت را به صورت رخوت و فلج شدن ناشی از تضاد موفقیت و شکست میدید. او میگفت:
ما از بالاترین حدود تواناییمان (درست مثل حقیرترین ضعفهایمان) میترسیم. ما عموما از تبدیل شدن به حالت ایدهآل خود میترسیم. در حالیکه از دیدن تواناییهای خداگونه در درون خودمان لذت میبریم و هیجان زده میشویم ولی همزمان این تواناییها ما را به شدت میترسانند.
دلیل اینکه از مواجهه موفقیت و شکست دچار رخوت و بیعملی میشویم این است که همزمان که "من" (ایگو) را برای رسیدن به موفقیت در معرض خطر قرار میدهیم، در تلاشیم از آن در برابر شکست نیز محافظت کنیم. به چالش کشیدن خود برای رسیدن به بالاترین حد تواناییمان مشکل و خطرناک است در حالیکه پناه گرفتن در سایهی برنامههای تلویزیونی و بازیهای کامپیوتری و لذت بردن از موفقیت و دستاوردهای دیگران به مراتب
راحتتر است.
------------
قلم:www.psychologytoday.com/blog/the-second-noble-truth/201310/overcoming-unnecessary-suffering
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @psychonstruct
یکی از عجیبترین و غیرقابل هضمترین پدیدههای زندگی، ترس از موفقیت است. این همان مفهومیاست که آبرهام مازلو تحت عنوان "عقدهی یونس" به آن اشاره کرده است. به بیان ساده، عقدهی یونس یعنی ترس از موفقیت یا شناسایی تواناییهایمان در این زمینه. بر اساس این نظریه، ترس از موفقیت ریشه در سه چیز دارد. یک. ترس از مسئولیت گاه غیرقابل تحملی که با موفقیت همراه است. دو. ترس از زندگی به شیوهای جدید که برای فرد ناآشناست. سه. عزت نفس پایین که باعث میشود شخص نتواند خود را به صورت یک فرد مهم و باارزش ببیند.
مازلو مثال جالبی میزند: فردی را تصور کنید که به خودش میگوید: آره، من یک فیلسوف بزرگ خواهم شد و آثار افلاطون را از خودش هم بهتر بازنویسی خواهم کرد. این فرد دیر یا زود متوجه حس تکبر و خودبزرگبینی خود خواهد شد و مخصوصا در چنین لحظاتی است که به خود خواهد گفت: کی؟ من؟ و با خود فکر خواهد کرد که تصور قبلیاش تنها یک تخیل احمقانه و یا توهم بودهاست. او شناختش از خود درونش را با تمام ضعفها، تردیدها و کمبودهایش را با تصویر بینقصی که از افلاطون در سر دارد مقایسه کرده و احساس سرخوردگی میکند بیخبر ازینکه افلاطون هم شاید در درون خودش چنین حسهایی داشته ولی بهرحال به کار خود ادامه داده.
شکست در گذر ازین تردیدهاست که منجر به ترس از موفقیت میشود. در بسیاری مواقع خود ما شرایطی را فراهم میکنیم تا از موفقیت طفره برویم یا مقدمات شکست خود را فراهم کنیم. این شاید دلیلی بر به تعویق انداختن کارها به جای انجامشان در وقت مناسب باشد. این مسئله توسط استیون پرسفیلد در مفهوم "مقاومت" به خوبی بیان شده است. مقاومت، خودویرانگری درونیست که جلوی موفقیت شخص را میگیرد. چنین چیزی در نظریه مازلو نیز هست ولی مازلو معنای گستردهتری برای عقدهی یونس قائل بود. او ترس از موفقیت را به صورت رخوت و فلج شدن ناشی از تضاد موفقیت و شکست میدید. او میگفت:
ما از بالاترین حدود تواناییمان (درست مثل حقیرترین ضعفهایمان) میترسیم. ما عموما از تبدیل شدن به حالت ایدهآل خود میترسیم. در حالیکه از دیدن تواناییهای خداگونه در درون خودمان لذت میبریم و هیجان زده میشویم ولی همزمان این تواناییها ما را به شدت میترسانند.
دلیل اینکه از مواجهه موفقیت و شکست دچار رخوت و بیعملی میشویم این است که همزمان که "من" (ایگو) را برای رسیدن به موفقیت در معرض خطر قرار میدهیم، در تلاشیم از آن در برابر شکست نیز محافظت کنیم. به چالش کشیدن خود برای رسیدن به بالاترین حد تواناییمان مشکل و خطرناک است در حالیکه پناه گرفتن در سایهی برنامههای تلویزیونی و بازیهای کامپیوتری و لذت بردن از موفقیت و دستاوردهای دیگران به مراتب
راحتتر است.
------------
قلم:www.psychologytoday.com/blog/the-second-noble-truth/201310/overcoming-unnecessary-suffering
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @psychonstruct
Telegram
attach 📎
هنوز صبحانه تمام نشده طوفانی که در راه بود سر رسید. آنتوان در حالی که به پنجره رو به پارک تکیه داده بود گفت:
- امروز یک روز قشنگ بارانی است.
درست وقتی که هلن حس می کرد پشت میله های باران زندانی است و مجبور است ساعات کسالت آوری را بگذراند، آنتوان با چنان ولعی روز را آغاز می کرد که انگار با آسمانی آبی و درخشان طرف است.
- امروز یک روز قشنگ بارانی است.
هلن از او پرسید چطور یک روز بارانی می تواند زیبا باشد. آنتوان هم برایش تعریف کرد: از رنگ های گوناگونی که آسمان، درختان و سقف خانه ها به خود می گیرد و آن ها عنقریب وقت گردش خواهند دید، از نیروی وحشی اقیانوس، از چتری که آن ها را هنگام قدم زدن به هم نزدیک تر می کند، از شادی پناه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ ...
هلن گوش می داد. سعادتی که آنتوان حس می کرد از نظر هلن فردی و انتزاعی می نمود. حسش نمی کرد. با این حال خوشبختی انتزاعی بهتر از نبودن خوشبختی است.
قلم: #یک_روز_قشنگ_بارانى | #اریک_امانوئل_اشميت
ويزور: #manimonajemi | #مانى_منجمى
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
- امروز یک روز قشنگ بارانی است.
درست وقتی که هلن حس می کرد پشت میله های باران زندانی است و مجبور است ساعات کسالت آوری را بگذراند، آنتوان با چنان ولعی روز را آغاز می کرد که انگار با آسمانی آبی و درخشان طرف است.
- امروز یک روز قشنگ بارانی است.
هلن از او پرسید چطور یک روز بارانی می تواند زیبا باشد. آنتوان هم برایش تعریف کرد: از رنگ های گوناگونی که آسمان، درختان و سقف خانه ها به خود می گیرد و آن ها عنقریب وقت گردش خواهند دید، از نیروی وحشی اقیانوس، از چتری که آن ها را هنگام قدم زدن به هم نزدیک تر می کند، از شادی پناه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ ...
هلن گوش می داد. سعادتی که آنتوان حس می کرد از نظر هلن فردی و انتزاعی می نمود. حسش نمی کرد. با این حال خوشبختی انتزاعی بهتر از نبودن خوشبختی است.
قلم: #یک_روز_قشنگ_بارانى | #اریک_امانوئل_اشميت
ويزور: #manimonajemi | #مانى_منجمى
#اسفند_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎