Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
2- افسردگي بعنوان سوگواري
اين مدل افسردگي با مدل قبلي شباهت زيادي دارد بجز اينكه ماجرايي كه احساس ناكامي ايجاد كرده است ماجرايي بوده كه با مراجع ما «ارتباط هويتي» داشته است. «ارتباط هويتي» چيست؟ هركدام از ما «تعريفي ازخود» در ذهن داريم، اين تعريف با اجزايي مشخص مي شود. مثلاً من با روانپزشك بودنم، نويسنده بودنم و ……… خود را تعريف مي كنم اما با لباسم خود را تعريف نمي كنم. اگر كت و شلوار نويي داشته باشم كه بسوزد دلخور مي شوم اما اگر توانايي نوشتن را از دست بدهم دچار«سوگ» مي شوم! يك «مادر» خود را با فرزندانش تعريف مي كند: از دست دادن فرزندان او را دچار سوگ مي كند. يك «قهرمان ورزشي» خود را با «عنوان قهرماني» تعريف مي كند! از دست دادن اين عنوان او را دچار سوگ مي كند. يك فرد مذهبي با «باورهايش» زندگي مي كند: متزلزل شدن باورهايش او را دچار سوگ مي كند. فرايند «سوگ» شديدتر و طولاني تر از يك «واكنش ناكامي» است چرا كه فرد «خود» را زير سوال مي برد، سر درگم و گمشده است، اعتمادش را به خودش از دست مي دهد و جهان بيني اش دچار «تزلزل» مي شود، همچون كسي كه «راه خانه را گم كرده است»! بنابراين مي بينيد كه هر فرد «عزاداری» ، «سوگوار» نيست و از آن سو لازم نيست کسی يكي از عزيزانش فوت كرده باشد تا دچار «سوگواري» باشد. تكليف ما با «مراجعان سوگوارمان» چيست؟
1- هرگز سعي نكنيد مسأله او را كوچك و كم اهميت بشماريد. اين كار كمك به او نيست بلكه «بي احترامي» به اوست. مراجعي داشتم كه به تازگي پدرش را از دست داده بود و فرايند سوگ شديدي را مي گذراند. مي گفت يكي از سخت ترين لحظات براي من زماني است كه احساسم را با كسي در ميان مي گذارم و او مي پرسد: «پدر مرحوم تان چند سال داشتند؟» و هنگامي كه پاسخ مي دهم هفتاد سال بلافاصله مي گويد: «خوب، عمرشان را كرده بودند، چرا اينقدر غصه مي خوريد؟» اگر آنچه مراجع ما از دست داده براي ما چندان مهم نيست دليل نمي شود كه براي او هم نبايد مهم باشد.
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک |
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_سوم
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
اين مدل افسردگي با مدل قبلي شباهت زيادي دارد بجز اينكه ماجرايي كه احساس ناكامي ايجاد كرده است ماجرايي بوده كه با مراجع ما «ارتباط هويتي» داشته است. «ارتباط هويتي» چيست؟ هركدام از ما «تعريفي ازخود» در ذهن داريم، اين تعريف با اجزايي مشخص مي شود. مثلاً من با روانپزشك بودنم، نويسنده بودنم و ……… خود را تعريف مي كنم اما با لباسم خود را تعريف نمي كنم. اگر كت و شلوار نويي داشته باشم كه بسوزد دلخور مي شوم اما اگر توانايي نوشتن را از دست بدهم دچار«سوگ» مي شوم! يك «مادر» خود را با فرزندانش تعريف مي كند: از دست دادن فرزندان او را دچار سوگ مي كند. يك «قهرمان ورزشي» خود را با «عنوان قهرماني» تعريف مي كند! از دست دادن اين عنوان او را دچار سوگ مي كند. يك فرد مذهبي با «باورهايش» زندگي مي كند: متزلزل شدن باورهايش او را دچار سوگ مي كند. فرايند «سوگ» شديدتر و طولاني تر از يك «واكنش ناكامي» است چرا كه فرد «خود» را زير سوال مي برد، سر درگم و گمشده است، اعتمادش را به خودش از دست مي دهد و جهان بيني اش دچار «تزلزل» مي شود، همچون كسي كه «راه خانه را گم كرده است»! بنابراين مي بينيد كه هر فرد «عزاداری» ، «سوگوار» نيست و از آن سو لازم نيست کسی يكي از عزيزانش فوت كرده باشد تا دچار «سوگواري» باشد. تكليف ما با «مراجعان سوگوارمان» چيست؟
1- هرگز سعي نكنيد مسأله او را كوچك و كم اهميت بشماريد. اين كار كمك به او نيست بلكه «بي احترامي» به اوست. مراجعي داشتم كه به تازگي پدرش را از دست داده بود و فرايند سوگ شديدي را مي گذراند. مي گفت يكي از سخت ترين لحظات براي من زماني است كه احساسم را با كسي در ميان مي گذارم و او مي پرسد: «پدر مرحوم تان چند سال داشتند؟» و هنگامي كه پاسخ مي دهم هفتاد سال بلافاصله مي گويد: «خوب، عمرشان را كرده بودند، چرا اينقدر غصه مي خوريد؟» اگر آنچه مراجع ما از دست داده براي ما چندان مهم نيست دليل نمي شود كه براي او هم نبايد مهم باشد.
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک |
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_سوم
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
بر فوقْ منتها راستْ كلاويكلِ تو ... خدايان نشانى از زندگانى نگاشتند... يك نقطه ... يك خال... و جهانم شروع شد از آن نقطه ى پايان خيز...
قلم: #سه_نقطه | #مانى_منجمى
ويزور: #Akvile
@Psychonstruct
قلم: #سه_نقطه | #مانى_منجمى
ويزور: #Akvile
@Psychonstruct
زنان و مردان میتوانند با همدیگر بخوابند
اما تعداد محدودی از آنها
میتوانند با همدیگر بیدار بمانند...!
قلم:#برتراند_راسل
نقش: #Pablo_Picasso
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
اما تعداد محدودی از آنها
میتوانند با همدیگر بیدار بمانند...!
قلم:#برتراند_راسل
نقش: #Pablo_Picasso
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#عشق چيست؟
----
#ted #tedmed #Yann_Dalliaglio
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
----
#ted #tedmed #Yann_Dalliaglio
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_چهارم
2- نمونه هاي مشابهي را براي مراجع مثال مي زنيم تا بداند كه اين حالت بارها براي افراد زيادي اتفاق افتاده و «زندگي ادامه پيدا كرده است». اين كار براي اين است كه «احساس تنهايي» او را مرتفع سازد. وقتي فكر مي كنيم ما تنها كسي هستيم كه دچار چنين وضعيتي شده ام دچار فشار سنگيني مي شويم. گاهي به اين باور مي رسيم كه «زندگي بي انصاف و نا عادلانه است»، «حق من نبود» و «چرا من؟!» گاهي دچار اين باور مي شويم كه «دارم كيفر مي شوم»، «احساس گناه» مي كنيم، خود را سرزنش مي كنيم و خود را مستوجب اين مجازات تلقي مي كنيم، گاهي تصور مي كنيم «هيچكس مرا درك نمي كند» و باورهاي ديگري كه هر كدام رنجي را بر رنج سوگواري مان مي افزايد. ذكر نمونه هايي از وضعيت مشابه در ديگران اين «رنج مضاعف» را مرتفع مي كند. اما در اينجا اين نكته مهم وجود دارد كه انجام هر كدام از كارهايي که ذکر می شود «ظریف کاری هایی» دارد. مثلاً اگر بنشینیم و به طور مستقیم به مراجع بگوییم: «بگذارید مشكلات ديگران را برايتان بگويم تا بدانید كه تنها نيستید» آنقدر اين كار را «زمخت» انجام داده ايم كه در ذهن مراجع نمي تواند بنشيند؛ به جاي آن بطور مثال مي گوييم: «وقتي داشتيد ماجرا را برايم تعريف مي كرديد ياد مراجعي افتادم كه 3-2 سال پيش آمده بود چرا كه او هم ……» و آنگاه كه «داستان مشابه» نقل شد به جاي گفتن اينكه «زندگي ادامه پيدا مي كند»، مي گوييم «چند هفته پيش كه تصادفاً او را ديدم لبخندي زد و گفت آن ماجرا زندگي مرا به كلي تغيير داد، حالا به مسأله طور ديگري نگاه مي كنم، اگر آن ماجرا پيش نيامده بود من شايد هيچوقت ياد نمي گرفتم كه ………»
3- به همان روش فوق مراجع را آماده مي كنيم كه به جاي تلاش براي «برگشت به گذشته»، كنجكاوانه- و نه عجول و حريصانه ـ منتظر بماند تا «تعريف جديد» را دريابد. انسان ها به گونه هاي مختلفي براي «برگشت به گذشته» تلاش مي كنند: گاهي سعي مي كنند گذشته را «موميايي» كنند، دلمشغول اشيا و خاطرات گذشته مي شوند، هيچ چيز را تغيير نمي دهند، «انتظار رجعت» از دست رفته را مي كشند و به محرك ها و وقايع جديد علاقه نشان نمي دهند. گاهي نيز سعي مي كنند به سرعت «جايگزين» پيدا كنند. «جايگزين» هر چيزي است كه فرد به جاي «شيء از دست رفته» در «مجموعه هويتي» خود مي گذارد. يك فرد جديد، يك عشق تازه، يك مأموريت جديد، يك ايدئولوژي تازه يا هر چيز ديگر. مسأله اين است كه اغلب آدم ها، براي كمك كردن به فردي كه سر در گم و «خود از دست داده» است، تلاش مي كنند بخشي از «مجموعه هويتي» خودشان را به او پيشنهاد دهند، بخصوص كسانيكه «حرص كمك كردن» دارند حاضر مي شوند «خود» نقش شيء از دست رفته را بازي كنند! اين بازي به نفع هيچ يك از طرفين نيست. درمانگر لازم است به مراجع بياموزد كه با «بازماندۀ مجموعه» همراه شود، آن را بپذيرد و دوست بدارد و بداند كه اين پيشامد در زندگي او همچون يك «كانال زايماني» است كه او را به «دنياي تازه اي» رهنمون خواهد شد. هيچكس و از جمله درمانگر نمي دانند اين دنياي تازه چه مختصاتي دارد، آنچه درمانگر مي داند اين است كه اين دنيا وسيع تر و با آگاهي گسترده تري نسبت به دنياي قبل همراه است همچون هر «زايمان» ديگري در هستي.
تنها درمانگري مي تواند در حل و فصل اين مرحله به درمانجو كمك كند كه از «وسوسه ارائه دنياي خود» به درمانجو به عنوان «جايگزين» و «حرص كمك كردن» گذر كرده باشد. رسيدن به چنين حالي منوط به ايجاد تعادل بين «علاقه مندي» و «شكيبايي» است. اگر درمانگر به كمك كردن علاقه نداشته باشد اين مجموعه نامتعادل و ناپايدار خواهد بود اما اگر شكيبايي خود را از دست دهد، «حرص كمك كردن» نيز تعادل مجموعه را به هم خواهد ريخت. رسيدن به اين «تعادل»، جدا از «شخصيت درمانگر» نيازمند «تجربه درمانگري» است. اغلب درمانگران جوان دچار حرص درمانگري مي شوند و از اين طريق در حل مسأله ناتوان مي شوند. اين وضعيت مرا به ياد اين ضرب المثل مي اندازد كه «پناه بر خدا از آرايشگران پير و پزشكان جوان»!
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک |
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_چهارم
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
2- نمونه هاي مشابهي را براي مراجع مثال مي زنيم تا بداند كه اين حالت بارها براي افراد زيادي اتفاق افتاده و «زندگي ادامه پيدا كرده است». اين كار براي اين است كه «احساس تنهايي» او را مرتفع سازد. وقتي فكر مي كنيم ما تنها كسي هستيم كه دچار چنين وضعيتي شده ام دچار فشار سنگيني مي شويم. گاهي به اين باور مي رسيم كه «زندگي بي انصاف و نا عادلانه است»، «حق من نبود» و «چرا من؟!» گاهي دچار اين باور مي شويم كه «دارم كيفر مي شوم»، «احساس گناه» مي كنيم، خود را سرزنش مي كنيم و خود را مستوجب اين مجازات تلقي مي كنيم، گاهي تصور مي كنيم «هيچكس مرا درك نمي كند» و باورهاي ديگري كه هر كدام رنجي را بر رنج سوگواري مان مي افزايد. ذكر نمونه هايي از وضعيت مشابه در ديگران اين «رنج مضاعف» را مرتفع مي كند. اما در اينجا اين نكته مهم وجود دارد كه انجام هر كدام از كارهايي که ذکر می شود «ظریف کاری هایی» دارد. مثلاً اگر بنشینیم و به طور مستقیم به مراجع بگوییم: «بگذارید مشكلات ديگران را برايتان بگويم تا بدانید كه تنها نيستید» آنقدر اين كار را «زمخت» انجام داده ايم كه در ذهن مراجع نمي تواند بنشيند؛ به جاي آن بطور مثال مي گوييم: «وقتي داشتيد ماجرا را برايم تعريف مي كرديد ياد مراجعي افتادم كه 3-2 سال پيش آمده بود چرا كه او هم ……» و آنگاه كه «داستان مشابه» نقل شد به جاي گفتن اينكه «زندگي ادامه پيدا مي كند»، مي گوييم «چند هفته پيش كه تصادفاً او را ديدم لبخندي زد و گفت آن ماجرا زندگي مرا به كلي تغيير داد، حالا به مسأله طور ديگري نگاه مي كنم، اگر آن ماجرا پيش نيامده بود من شايد هيچوقت ياد نمي گرفتم كه ………»
3- به همان روش فوق مراجع را آماده مي كنيم كه به جاي تلاش براي «برگشت به گذشته»، كنجكاوانه- و نه عجول و حريصانه ـ منتظر بماند تا «تعريف جديد» را دريابد. انسان ها به گونه هاي مختلفي براي «برگشت به گذشته» تلاش مي كنند: گاهي سعي مي كنند گذشته را «موميايي» كنند، دلمشغول اشيا و خاطرات گذشته مي شوند، هيچ چيز را تغيير نمي دهند، «انتظار رجعت» از دست رفته را مي كشند و به محرك ها و وقايع جديد علاقه نشان نمي دهند. گاهي نيز سعي مي كنند به سرعت «جايگزين» پيدا كنند. «جايگزين» هر چيزي است كه فرد به جاي «شيء از دست رفته» در «مجموعه هويتي» خود مي گذارد. يك فرد جديد، يك عشق تازه، يك مأموريت جديد، يك ايدئولوژي تازه يا هر چيز ديگر. مسأله اين است كه اغلب آدم ها، براي كمك كردن به فردي كه سر در گم و «خود از دست داده» است، تلاش مي كنند بخشي از «مجموعه هويتي» خودشان را به او پيشنهاد دهند، بخصوص كسانيكه «حرص كمك كردن» دارند حاضر مي شوند «خود» نقش شيء از دست رفته را بازي كنند! اين بازي به نفع هيچ يك از طرفين نيست. درمانگر لازم است به مراجع بياموزد كه با «بازماندۀ مجموعه» همراه شود، آن را بپذيرد و دوست بدارد و بداند كه اين پيشامد در زندگي او همچون يك «كانال زايماني» است كه او را به «دنياي تازه اي» رهنمون خواهد شد. هيچكس و از جمله درمانگر نمي دانند اين دنياي تازه چه مختصاتي دارد، آنچه درمانگر مي داند اين است كه اين دنيا وسيع تر و با آگاهي گسترده تري نسبت به دنياي قبل همراه است همچون هر «زايمان» ديگري در هستي.
تنها درمانگري مي تواند در حل و فصل اين مرحله به درمانجو كمك كند كه از «وسوسه ارائه دنياي خود» به درمانجو به عنوان «جايگزين» و «حرص كمك كردن» گذر كرده باشد. رسيدن به چنين حالي منوط به ايجاد تعادل بين «علاقه مندي» و «شكيبايي» است. اگر درمانگر به كمك كردن علاقه نداشته باشد اين مجموعه نامتعادل و ناپايدار خواهد بود اما اگر شكيبايي خود را از دست دهد، «حرص كمك كردن» نيز تعادل مجموعه را به هم خواهد ريخت. رسيدن به اين «تعادل»، جدا از «شخصيت درمانگر» نيازمند «تجربه درمانگري» است. اغلب درمانگران جوان دچار حرص درمانگري مي شوند و از اين طريق در حل مسأله ناتوان مي شوند. اين وضعيت مرا به ياد اين ضرب المثل مي اندازد كه «پناه بر خدا از آرايشگران پير و پزشكان جوان»!
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک |
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_چهارم
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
#عشق_چیست؟
#ژان_پل_سارتر در موضوع عشق
........
برای سارتر #آزادی همه چیز بود. #عاشق لذت می برد که دوست داشته شود، اما نه توسط کسی که معجونی نوشیده و از طریق آن معجون عاشق شده است ، بلکه توسط کسی که آزادانه انتخاب کرده است که عاشق او شود . جايگاهي كه ما در عشق انسانی به دنبال آن هستيم كاملا متفاوت با جايگاه عشق به يك شي است. چون يك شي نميتواند در مقابل حس مالکیت ایجاد کند. از نظر سارتر واقعيت يك عشق رومانتيک احترام دوطرفه براي ایجاد احساس آزادي نيست، بلکه خیلی متفاوت از این تفسیر، عشق یک #تضاد، یک کشمکش، یک تناقض است ! معشوقه عشق فرد مقابل را میطلبد.به او نیاز دارد تا خودش را آشکار سازد.با این حال در این مسیر معشوقه این ریسک را میپذیرد که خودش را از یک انسان تبدیل به یک شی کند.در مقامی تحت فشار تصویری قرار می گیرد که فرد مقابل از او دارد.و بدتر هم میشود.به عنوان یک معشوقه, عاشق هرگز نمیخواهد که عشق طرف مقابل به اتمام برسد.نمیخواهد عشق را جای دیگری بیابد.اما این چیزی نیست که یک فرد ازاد بتواند تضمین کند.ازادی واقعی به معنای ازادی برای تغییر نظر است. ازادی برای خارج شدن از عشق. پس برای سارتر عشق پرخطر است.یا مازوخیسم است یا سادیسم. مازوخیسم به معنای وقتی که فرد عاشق به چیزی تبدیل میشود که فرد مقابل میخواهد و ازادی خودش را از بین میبرد.سادیسم به معنای وقتی که عاشق با معشوق خودش مثل یک شی رفتار میکند و دست و پایش را می بندد.در هر دو حالت آزادی در معرض خطر قرار می گیرد.و عشق تبدیل به یک تقلای دردناک میشود.
قلم: #ژان_پل_سارتر
نقش:#Ole_Ahlberg
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#ژان_پل_سارتر در موضوع عشق
........
برای سارتر #آزادی همه چیز بود. #عاشق لذت می برد که دوست داشته شود، اما نه توسط کسی که معجونی نوشیده و از طریق آن معجون عاشق شده است ، بلکه توسط کسی که آزادانه انتخاب کرده است که عاشق او شود . جايگاهي كه ما در عشق انسانی به دنبال آن هستيم كاملا متفاوت با جايگاه عشق به يك شي است. چون يك شي نميتواند در مقابل حس مالکیت ایجاد کند. از نظر سارتر واقعيت يك عشق رومانتيک احترام دوطرفه براي ایجاد احساس آزادي نيست، بلکه خیلی متفاوت از این تفسیر، عشق یک #تضاد، یک کشمکش، یک تناقض است ! معشوقه عشق فرد مقابل را میطلبد.به او نیاز دارد تا خودش را آشکار سازد.با این حال در این مسیر معشوقه این ریسک را میپذیرد که خودش را از یک انسان تبدیل به یک شی کند.در مقامی تحت فشار تصویری قرار می گیرد که فرد مقابل از او دارد.و بدتر هم میشود.به عنوان یک معشوقه, عاشق هرگز نمیخواهد که عشق طرف مقابل به اتمام برسد.نمیخواهد عشق را جای دیگری بیابد.اما این چیزی نیست که یک فرد ازاد بتواند تضمین کند.ازادی واقعی به معنای ازادی برای تغییر نظر است. ازادی برای خارج شدن از عشق. پس برای سارتر عشق پرخطر است.یا مازوخیسم است یا سادیسم. مازوخیسم به معنای وقتی که فرد عاشق به چیزی تبدیل میشود که فرد مقابل میخواهد و ازادی خودش را از بین میبرد.سادیسم به معنای وقتی که عاشق با معشوق خودش مثل یک شی رفتار میکند و دست و پایش را می بندد.در هر دو حالت آزادی در معرض خطر قرار می گیرد.و عشق تبدیل به یک تقلای دردناک میشود.
قلم: #ژان_پل_سارتر
نقش:#Ole_Ahlberg
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دزديده چون جان ميروى اندر ميان جان من
سرو خرامان منى اى رونق بوستان من
آوا: #Yann_Tiersen
رقص: #Tarek_Rmmo #Kami_Lynn_Bruin
@Psychonstruct
سرو خرامان منى اى رونق بوستان من
آوا: #Yann_Tiersen
رقص: #Tarek_Rmmo #Kami_Lynn_Bruin
@Psychonstruct
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_پنجم
گذشته از اين، آموزش اين «قانون هستي» به مراجع كه «پايان شب سيه سپيد است» و «هر چه از دست مي دهيم مقدمه اي است براي بدست آوردن چيزي بهتر» كار آساني نيست چرا كه «سخني كز دل برآيد لاجرم بردل نشيند» بنابراين درمانگري كه خود يك فرايند سوگ را با موفقيت پشت سر گذاشته و اين باور را نه بعنوان يك «شعار» كه بعنوان يك «شعور» دريافته است مي تواند چنين باوري را در مراجعش ايجاد نمايد. #ويكتور_فرانكل دركتاب #انسان_درجستجوی_معنی اين مفهوم را بيان مي كند كه اگر نتوانيم براي رنج هاي زندگي معنايي بيابيم، خوشي هاي زندگي هم پوچ و بي معنا خواهند بود، يا تمام اين بازي معنا دارد، كه در آن صورت فراز و نشيبش داراي معناست و يا اين بازي فاقد معناست كه در آن صورت خوشي هاي زندگي نيز مسخره خواهند بود. «دكتر ترور گريفيت» در كتاب «از دست رفته و بازيافته»
(The lost and then found)
به مراحل سوگواري به تفصيل اشاره مي كند و همچون «اليزابت كابلرراس» به اين نقطه نظر مي رسد كه حل و فصل سوگ زماني با موفقيت انجام مي شود كه ابتدا فرد از بازگرداندن جهان به آنچه پيش از اين بود كاملاً نااميد و مأيوس شود (Despair) و جهان را با مختصات جديد بپذيرد (acceptance).
خطري كه در اين مرحله از حل و فصل سوگ وجود دارد اين است كه فرد «معنويت»
(spirituality)
را جايگزين شي از دست رفته «مجموعه هويتي» خود نمايد، فرايندي كه «آماس معنويت» مي ناميم! معنويت جايگزين هيچ يك از اجزاي زندگي نيست، معنويت «معناي مجموعه» است.
3- افسردگي بعنوان مزاج
گروهي از افراد بطور مداوم دچار نوسانات خلقي هستند به گونه اي كه اين نوسانات تغييرات محسوسي را در رفتار آنها ايجاد مي كند. چند روزي اين افراد سرحال، پرانرژي و پر نشاط هستند، بدون هيچ دليل مشخص چند روزي كسل و بي حوصله هستند. «شدت» و «مدت» اين تغييرات آنقدر نيست كه اين فرايند در تعريف «بيماري» بگنجد و از سوي ديگر اين فرايند، همچون يك بيماري بر فرد «عارض» نمي شود بلكه «طبيعت» و «مزاج» فرد بدينگونه است و از ابتداي زندگي اين تغييرات بطور طبيعي وجود داشته اند .
اين گروه افراد بسته به واكنشي كه در برابر تغييرات هيجاني خود دارند، «سرنوشت» متفاوتي دارند. گروهي از آنها بدليل اين بي ثباتي «از اين شاخه به آن شاخه پريدن» و «بوالهوسي» زندگي بي ثباتي دارند در حاليكه اين بي ثباتي در گروهي ديگر از افراد خود يك «فرصت» است!
افراد گروه اول، آدم هاي moody ناميده مي شوند، غير قابل پيش بيني اند و هيچ راهي را به مقصد نمي رسانند اما افراد گروه دوم از يك ویژگی خاص برخوردارند که Self-directiveness نامیده میشود یعنی خود بر تغییرات «جوّي» خود آگاهند و آن را «مديريت» مي كنند همچون خلباني كه بسته به تغييرات وضع هوا، تنظيم سيستم هاي ناوبري هواپيماي خود را تغيير مي دهد. اين گروه از افراد Enlighted ناميده مي شوند. آنها بدليل اينكه در تغييرات هيجاني خود، زندگي را از نگاه هاي مختلف و بلكه متضاد نگاه مي كنند، ديدگاه وسيع تري در قبال زندگي دارند. تحقيقات برخي از پژوهشگران نشان داده است كه بسياري از افراد برجسته و خلاق جهان دچار بي ثباتي هيجاني بوده اند بطوري كه اين پژوهشگران «همبستگي» معني داري بين «خلاقيت» و «بي ثباتي هيجاني» به اثبات رسانده اند. آنها اعتقاد دارند كه اين افراد برجسته در دوره هاي «هيجان پايين» ديد منفي و نقادي را نسبت به كارهاي قبلي و سَبكِ كار خود پيدا مي كنند بنابراين در دوره هاي «هيجان مثبت» كه مولد و فعال مي شوند به جاي تكرار آثار قبل، سبك و سياق جديدي به فعاليت هاشان مي دهند. از جمله اين افراد ميتوان به «#لئوناردو_داوينچي و #وينستون_چرچيل اشاره كرد.
ژاپني ها به تازگي تحقيقات وسيعي را در زمينه تغييرات هيجاني انجام داده اند. آنها به اين نتيجه رسيده اند كه همانطور كه حالات مختلف ماه، گردش زمين به دور خورشيد و تغييرات فصول «ريتم» و «ضرباهنگ» مشخصي دارد، تغييرات هيجاني هر انسان هم «ضرباهنگ» خاصي دارند. اگر فرد به اين ضرباهنگ آگاهي پيدا كند و برنامه هاي روزانه اش را براساس پيش بيني آنها تنظيم كند، «هماهنگي درون و بيرون» اتفاق مي افتد ولي اگر فرد به اين ضرباهنگ ناآگاه باشد و بطور غير منتظره با آن مواجه شود وضع زندگي نامنظم و نا هماهنگي پيدا مي كند: زماني كه نياز به تحرك و پويايي دارد كسل است و زماني ديگر، بدون هيچ ضرورتي، پر هيجان و پرجنب و جوش است!
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_پنجم
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
گذشته از اين، آموزش اين «قانون هستي» به مراجع كه «پايان شب سيه سپيد است» و «هر چه از دست مي دهيم مقدمه اي است براي بدست آوردن چيزي بهتر» كار آساني نيست چرا كه «سخني كز دل برآيد لاجرم بردل نشيند» بنابراين درمانگري كه خود يك فرايند سوگ را با موفقيت پشت سر گذاشته و اين باور را نه بعنوان يك «شعار» كه بعنوان يك «شعور» دريافته است مي تواند چنين باوري را در مراجعش ايجاد نمايد. #ويكتور_فرانكل دركتاب #انسان_درجستجوی_معنی اين مفهوم را بيان مي كند كه اگر نتوانيم براي رنج هاي زندگي معنايي بيابيم، خوشي هاي زندگي هم پوچ و بي معنا خواهند بود، يا تمام اين بازي معنا دارد، كه در آن صورت فراز و نشيبش داراي معناست و يا اين بازي فاقد معناست كه در آن صورت خوشي هاي زندگي نيز مسخره خواهند بود. «دكتر ترور گريفيت» در كتاب «از دست رفته و بازيافته»
(The lost and then found)
به مراحل سوگواري به تفصيل اشاره مي كند و همچون «اليزابت كابلرراس» به اين نقطه نظر مي رسد كه حل و فصل سوگ زماني با موفقيت انجام مي شود كه ابتدا فرد از بازگرداندن جهان به آنچه پيش از اين بود كاملاً نااميد و مأيوس شود (Despair) و جهان را با مختصات جديد بپذيرد (acceptance).
خطري كه در اين مرحله از حل و فصل سوگ وجود دارد اين است كه فرد «معنويت»
(spirituality)
را جايگزين شي از دست رفته «مجموعه هويتي» خود نمايد، فرايندي كه «آماس معنويت» مي ناميم! معنويت جايگزين هيچ يك از اجزاي زندگي نيست، معنويت «معناي مجموعه» است.
3- افسردگي بعنوان مزاج
گروهي از افراد بطور مداوم دچار نوسانات خلقي هستند به گونه اي كه اين نوسانات تغييرات محسوسي را در رفتار آنها ايجاد مي كند. چند روزي اين افراد سرحال، پرانرژي و پر نشاط هستند، بدون هيچ دليل مشخص چند روزي كسل و بي حوصله هستند. «شدت» و «مدت» اين تغييرات آنقدر نيست كه اين فرايند در تعريف «بيماري» بگنجد و از سوي ديگر اين فرايند، همچون يك بيماري بر فرد «عارض» نمي شود بلكه «طبيعت» و «مزاج» فرد بدينگونه است و از ابتداي زندگي اين تغييرات بطور طبيعي وجود داشته اند .
اين گروه افراد بسته به واكنشي كه در برابر تغييرات هيجاني خود دارند، «سرنوشت» متفاوتي دارند. گروهي از آنها بدليل اين بي ثباتي «از اين شاخه به آن شاخه پريدن» و «بوالهوسي» زندگي بي ثباتي دارند در حاليكه اين بي ثباتي در گروهي ديگر از افراد خود يك «فرصت» است!
افراد گروه اول، آدم هاي moody ناميده مي شوند، غير قابل پيش بيني اند و هيچ راهي را به مقصد نمي رسانند اما افراد گروه دوم از يك ویژگی خاص برخوردارند که Self-directiveness نامیده میشود یعنی خود بر تغییرات «جوّي» خود آگاهند و آن را «مديريت» مي كنند همچون خلباني كه بسته به تغييرات وضع هوا، تنظيم سيستم هاي ناوبري هواپيماي خود را تغيير مي دهد. اين گروه از افراد Enlighted ناميده مي شوند. آنها بدليل اينكه در تغييرات هيجاني خود، زندگي را از نگاه هاي مختلف و بلكه متضاد نگاه مي كنند، ديدگاه وسيع تري در قبال زندگي دارند. تحقيقات برخي از پژوهشگران نشان داده است كه بسياري از افراد برجسته و خلاق جهان دچار بي ثباتي هيجاني بوده اند بطوري كه اين پژوهشگران «همبستگي» معني داري بين «خلاقيت» و «بي ثباتي هيجاني» به اثبات رسانده اند. آنها اعتقاد دارند كه اين افراد برجسته در دوره هاي «هيجان پايين» ديد منفي و نقادي را نسبت به كارهاي قبلي و سَبكِ كار خود پيدا مي كنند بنابراين در دوره هاي «هيجان مثبت» كه مولد و فعال مي شوند به جاي تكرار آثار قبل، سبك و سياق جديدي به فعاليت هاشان مي دهند. از جمله اين افراد ميتوان به «#لئوناردو_داوينچي و #وينستون_چرچيل اشاره كرد.
ژاپني ها به تازگي تحقيقات وسيعي را در زمينه تغييرات هيجاني انجام داده اند. آنها به اين نتيجه رسيده اند كه همانطور كه حالات مختلف ماه، گردش زمين به دور خورشيد و تغييرات فصول «ريتم» و «ضرباهنگ» مشخصي دارد، تغييرات هيجاني هر انسان هم «ضرباهنگ» خاصي دارند. اگر فرد به اين ضرباهنگ آگاهي پيدا كند و برنامه هاي روزانه اش را براساس پيش بيني آنها تنظيم كند، «هماهنگي درون و بيرون» اتفاق مي افتد ولي اگر فرد به اين ضرباهنگ ناآگاه باشد و بطور غير منتظره با آن مواجه شود وضع زندگي نامنظم و نا هماهنگي پيدا مي كند: زماني كه نياز به تحرك و پويايي دارد كسل است و زماني ديگر، بدون هيچ ضرورتي، پر هيجان و پرجنب و جوش است!
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_پنجم
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
پیش از تو
همه را با معیارهایم می سنجیدم!
بعد از تو همه را با تو می سنجم
حتی معیارهایم را!
قلم: #مصطفی_زاهدی
ويزور: #manimonajemi
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
همه را با معیارهایم می سنجیدم!
بعد از تو همه را با تو می سنجم
حتی معیارهایم را!
قلم: #مصطفی_زاهدی
ويزور: #manimonajemi
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چگونه به اهداف خود برسيم؟
#MattCutts
#ted_med #ted
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#MattCutts
#ted_med #ted
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_ششم
کشف وضعیت «افسردگی مزاجی» بر اساس ثبت تغییرات هیجانی در یک «جدول تقویمی» میسر می شود. فرد می تواند تاریخ را براساس روزهای ماه بر ستون افقی و وضع هیجانی خود را براساس درجه بندی «نشاط» یا «غم» بر محور عمودی رسم می کند:
(نمونه ای از #نمودار پایش ماهانهٔ خُلق در ادامه پیوست شده است)
مثلا اگر چنین نموداری نشان دهد که این فرد دوره های 5- 4 روزهٔ غم، دوره های 2-1 روزهٔ خنثی، دوره های 3-7 روزهٔ نشاط را بدون محرّک مشخص می گذراند و اگر او این نمودار را در چند ماه متوالی رسم کند قادر است پیش بینی کند که روزهای اول تا چهارم، سیزدهم تا شانزدهم و بیست و سوم تا بیست و ششم هر ماه بیشترین نشاط و تحرک را دارد بنابراین مهمترین و پیچیده ترین فعالیتهای خود را در آن روزها انجام دهد. اما اگر فرد مقهور این تغییرات هیجانی خود باشد و نتواند برنامه زندگی خود را با برنامه ضرباهنگ درونی اش هماهنگ کند، شاید بهتر باشد این تغییرات را تجربه نکند و ثبات خلق داشته باشد. چگونه؟ از آنجا که این تغییرات وابسته به مزاج فرد (Temperamental)
هستند، درمان های روانشناختی در کنترل آنها بی اثرند و تنها درمان هایی دارویی می توانند بر آن اثر گذار باشند. داروهای تثبیت کننده خلق، ضدافسردگی های جدید، آنتاگویست های دوپامین-سروتونین و بلوک کننده های کانال کلسیم از داروهایی هستند که برای کنترل بی ثباتی هیجانی پیشنهاد شده اند. بحث درباره نحوه تجویز این داروها از موضوع مقاله خارج است و در درسنامه های روانپزشکی بطور جامع مورد بحث قرار می گیرند.
4- افسردگی بعنوان منش
این نوع افسردگی از یک نظر شبیه به «افسردگی بعنوان مزاج» است و آن الگوی «مزمن» آن است. یعنی نمی توان همچون «افسردگی بعنوان واکنش» و «افسردگی بعنوان سوگواری» آن را پاسخی به یک «رویداد» در زندگی دانست و نمی توان برای آن «زمان شروع» مشخص کرد. اما از سوی دیگر این نوع افسردگی بر خلاف افسردگی مزاجی، اساس زیست شناختی
(Biologic)
ندارد و به هیچ وجه به درمان دارویی نیز پاسخ نمی دهد! چرا؟ به این دلیل که این نوع افسردگی نه یک تغییر در ناقلین عصبی مغز که یک «نقش انتخاب شده» است و ما نمی توانیم با دارو «انتخاب های» انسان ها را تغییر دهیم. چگونه یک فرد افسردگی را بعنوان یک «نقش» انتخاب می کند؟! هر یک از ما براساس «تأییدی» که از سایرین دریافت می کنیم به تدریج یاد می گیریم که چه «تعریفی» از «خود» به دیگران ارائه دهیم. در یک محیط به فرد «جاه طلب»، «رقابت جو» و «موفقیت طلب» تأیید و پاداش داده می شود، طبعاً افراد زیادی یاد می گیرند که در این محیط خود را با این ویژگی ها تعریف کنند. اما در یک محیط دیگر افراد «ضعیف» و «ناتوان» بیشتر مورد توجه و محبت قرار می گیرند. در چنین محیطی هیچ بعید نیست که افراد خود را «بیچاره»، «گرفتار» و «افسرده» نشان دهند و به تدریج آنقدر با این نقش، خو می گیرند که خودشان را برای خود هم این چنین تعریف می کنند! آنگاه خودشان باور می کنند افسرده اند و حتی در محیط هایی هم که این نقش تأیید و توجهی ایجاد نمی کند به آن ادامه می دهند چرا که خود را این چنین باور کرده اند! #اریک_برن در کتاب های #بازیها و #بعد_از_سلام_چه_میگویید؟ به تفصیل راجع به این «نقش ها» توضیح می دهد.
گذشته از تشریح ماجرایی که منجر به «انتخاب نقش افسرده» می شود، تکلیف درمانگر در مورد چنین مراجعانی چیست؟ پس از اینکه درمانگر به این اطمینان خاطر رسید که با چنین موردی مواجه است، درمان دو مرحله دارد. مرحله اول این است که مراجع را به این آگاهی برساند که او بیمار نیست بلکه او خود چنین نقشی را انتخاب کرده و می کند. این کار، چندان آسان نیست چرا که ابراز این ایده به مراجع تأثیر مثبتی ایجاد نمی کند، درمانگر لازم است کمک کند که او به این ایده «برسد». «شنیدن» نظر درمانگر به تنهایی دردی را دوا نمی کند، مهم است که مراجع بتواند با نگاه درمانگر زندگی را «ببیند». گاهی اوقات لازم است درمانگر ماه ها با حوصلگی و تأنی و با سؤالات هدفدار زیرکانه-که به آنها سؤالات سقراطی می گوییم ـ مراجع را به نقطه نظر خود «برساند» و گاهی بر عکس مراجع نیاز به «تلنگر» فوری و گاهی شدید دارد تا «تکان بخورد».
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_ششم
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
کشف وضعیت «افسردگی مزاجی» بر اساس ثبت تغییرات هیجانی در یک «جدول تقویمی» میسر می شود. فرد می تواند تاریخ را براساس روزهای ماه بر ستون افقی و وضع هیجانی خود را براساس درجه بندی «نشاط» یا «غم» بر محور عمودی رسم می کند:
(نمونه ای از #نمودار پایش ماهانهٔ خُلق در ادامه پیوست شده است)
مثلا اگر چنین نموداری نشان دهد که این فرد دوره های 5- 4 روزهٔ غم، دوره های 2-1 روزهٔ خنثی، دوره های 3-7 روزهٔ نشاط را بدون محرّک مشخص می گذراند و اگر او این نمودار را در چند ماه متوالی رسم کند قادر است پیش بینی کند که روزهای اول تا چهارم، سیزدهم تا شانزدهم و بیست و سوم تا بیست و ششم هر ماه بیشترین نشاط و تحرک را دارد بنابراین مهمترین و پیچیده ترین فعالیتهای خود را در آن روزها انجام دهد. اما اگر فرد مقهور این تغییرات هیجانی خود باشد و نتواند برنامه زندگی خود را با برنامه ضرباهنگ درونی اش هماهنگ کند، شاید بهتر باشد این تغییرات را تجربه نکند و ثبات خلق داشته باشد. چگونه؟ از آنجا که این تغییرات وابسته به مزاج فرد (Temperamental)
هستند، درمان های روانشناختی در کنترل آنها بی اثرند و تنها درمان هایی دارویی می توانند بر آن اثر گذار باشند. داروهای تثبیت کننده خلق، ضدافسردگی های جدید، آنتاگویست های دوپامین-سروتونین و بلوک کننده های کانال کلسیم از داروهایی هستند که برای کنترل بی ثباتی هیجانی پیشنهاد شده اند. بحث درباره نحوه تجویز این داروها از موضوع مقاله خارج است و در درسنامه های روانپزشکی بطور جامع مورد بحث قرار می گیرند.
4- افسردگی بعنوان منش
این نوع افسردگی از یک نظر شبیه به «افسردگی بعنوان مزاج» است و آن الگوی «مزمن» آن است. یعنی نمی توان همچون «افسردگی بعنوان واکنش» و «افسردگی بعنوان سوگواری» آن را پاسخی به یک «رویداد» در زندگی دانست و نمی توان برای آن «زمان شروع» مشخص کرد. اما از سوی دیگر این نوع افسردگی بر خلاف افسردگی مزاجی، اساس زیست شناختی
(Biologic)
ندارد و به هیچ وجه به درمان دارویی نیز پاسخ نمی دهد! چرا؟ به این دلیل که این نوع افسردگی نه یک تغییر در ناقلین عصبی مغز که یک «نقش انتخاب شده» است و ما نمی توانیم با دارو «انتخاب های» انسان ها را تغییر دهیم. چگونه یک فرد افسردگی را بعنوان یک «نقش» انتخاب می کند؟! هر یک از ما براساس «تأییدی» که از سایرین دریافت می کنیم به تدریج یاد می گیریم که چه «تعریفی» از «خود» به دیگران ارائه دهیم. در یک محیط به فرد «جاه طلب»، «رقابت جو» و «موفقیت طلب» تأیید و پاداش داده می شود، طبعاً افراد زیادی یاد می گیرند که در این محیط خود را با این ویژگی ها تعریف کنند. اما در یک محیط دیگر افراد «ضعیف» و «ناتوان» بیشتر مورد توجه و محبت قرار می گیرند. در چنین محیطی هیچ بعید نیست که افراد خود را «بیچاره»، «گرفتار» و «افسرده» نشان دهند و به تدریج آنقدر با این نقش، خو می گیرند که خودشان را برای خود هم این چنین تعریف می کنند! آنگاه خودشان باور می کنند افسرده اند و حتی در محیط هایی هم که این نقش تأیید و توجهی ایجاد نمی کند به آن ادامه می دهند چرا که خود را این چنین باور کرده اند! #اریک_برن در کتاب های #بازیها و #بعد_از_سلام_چه_میگویید؟ به تفصیل راجع به این «نقش ها» توضیح می دهد.
گذشته از تشریح ماجرایی که منجر به «انتخاب نقش افسرده» می شود، تکلیف درمانگر در مورد چنین مراجعانی چیست؟ پس از اینکه درمانگر به این اطمینان خاطر رسید که با چنین موردی مواجه است، درمان دو مرحله دارد. مرحله اول این است که مراجع را به این آگاهی برساند که او بیمار نیست بلکه او خود چنین نقشی را انتخاب کرده و می کند. این کار، چندان آسان نیست چرا که ابراز این ایده به مراجع تأثیر مثبتی ایجاد نمی کند، درمانگر لازم است کمک کند که او به این ایده «برسد». «شنیدن» نظر درمانگر به تنهایی دردی را دوا نمی کند، مهم است که مراجع بتواند با نگاه درمانگر زندگی را «ببیند». گاهی اوقات لازم است درمانگر ماه ها با حوصلگی و تأنی و با سؤالات هدفدار زیرکانه-که به آنها سؤالات سقراطی می گوییم ـ مراجع را به نقطه نظر خود «برساند» و گاهی بر عکس مراجع نیاز به «تلنگر» فوری و گاهی شدید دارد تا «تکان بخورد».
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_ششم
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
به تو یاد خواهند داد که هر وقت #تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبختها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاقها، لاغرها، با جوانها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم میریزند، برای اینکه مشمئز شوی، مخصوصا برای اینکه مشمئز شوی. برای این که از امیال شخصیت بترسی، برای اینکه از چیزهای مورد علاقهات استفراغت بگیرد. و بعد با زنهای زشت خواهی رفت و از ترحم آنها بهرهمند خواهی شد و همچنین از لذت آنها، برای آنها کار خواهی کرد و در میانشان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گلهوار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بیشمارت، و وقتی مردی را میبینی که تنها راه میرود، کینهای بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهد آمد و با پای گروهیتان آن قدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خندهاش را نبینید، چون او #میخندیده است.
قلم: #میرا| #کریستوفر_فرانک
نقش: #Nikos_Gyftakis
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
قلم: #میرا| #کریستوفر_فرانک
نقش: #Nikos_Gyftakis
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چگونه با مهندسى فكر خود اصيل خود را محقق كنيم؟
« حتما » مشاهده كنيد
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
« حتما » مشاهده كنيد
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_هفتم #پايان
تنها «تجربۀ درمان» می تواند #درمانگر را به این نقطه برساند که تشخیص دهد کجا لازم است با تأنی و مدارا پیش رود و کجا باید «ضربه بزند». #هرمان_هسه در داستان «محرم راز» در کتاب #سه_قصه به زیبایی این حقیقت را توصیف می کند که گروهی از انسان ها برای تغییر نیاز به «قاطعیت» دارند و برخی دیگر نیاز به «لطافت».
مرحله دوم درمان زمانی اتفاق می افتد که مراجع با «سناریویی» که تاکنون بازی کرده است آشنا می شود و در می یابد که مسئول تغییر دادن این نمایش خود اوست؛ در اینجا نقش درمانگر کمی تغییر می کند و به جای نقش اکتشافی (explorative) اولیه و رویکرد سقراطی (Socratic approach)، لازم است درمانگر در موضع طراح و کارگردان سناریوی جدید (Designer) قرار گیرد و روابط جدید مراجع را با جهان پیرامونش سازماندهی کند. گاهی لازم است برای خو کردن مراجع به نقش جدید، این نقش در فضای درمان تمرین شود، فرایندی که به آن playing Role می گوییم. اغلب لازم است که برای ایفای نقش جدید، به درمانجو تکالیفی را برای انجام در فواصل جلسات درمان «حکم» کنیم و به اجرای آنها پافشاری کنیم و از او گزارش بگیریم و هرگاه مراجع با خزیدن به «لاک ناتوانی» شانه از زیر تکالیف خالی می کند مجدداً به او کمک کنیم تا «ببیند» که این کار نیز شکلی است از بازی «ننه من غریبم» و «کار من با این چیزا درست نمی شه، باید یه فکر اساسی کنیم»!
5- افسردگی بعنوان بیماری
بالاخره افسردگی در بعضی از بیماران نه واکنش است، نه سوگ، نه مزاج و نه منش بلکه واقعاً یک بیماری است، همانگونه که «کم کاری تیروئید» ، «گلوکوم»، «بیماری کرون»، و «لوپوس»!
فردی که پیش از این «فاقد علائم افسردگی» بوده دچار علائمی می شود همچون احساس غم و یأس، بی حوصلگی، ناتوانی در لذت بردن از چیزهایی که قبلاً برایش لذت بخش بوده اند، خستگی و ضعف، اشکال در تمرکز و حافظه، اشکال در عملکردهای پایه بدنی همچون خواب، اشتها، میل جنسی و تحرک و انرژی، کم شدن اعتماد به نفس، بی علاقگی به زندگی، افکار مرگ و حتی اشتغال ذهنی با خودکشی.
گرچه ممکن است یک عامل ناخوشایند محیطی(stressor) در شروع بیماری نقش داشته باشد اما این عامل تنها همچون یک شعله ور کننده عمل می کند در واقع مثل این است که کسی را که کاملاً لب چاه بوده را هول داده باشد. پس اگر استرسور، فقط نقش تسریع کننده دارد پس عاملی اصلی چیست؟ به نظر می رسد شناخته ترین عامل، وجود زمینه ارثی است. لازم است بدانیم که افسردگی بعنوان بیماری هم الگوهای مختلفی دارد. فقط فهرست وار ذکر می کنم که این افسردگی می تواند الگوی دو قطبی داشته باشد (یعنی اینکه انتظار رخداد «مانیا» Mania که شکل متضادی با افسردگی دارد را نیز در بیمار داریم) و می تواند الگوی یک قطبی داشته باشد. الگوی دو قطبی شامل اختلال دو قطبی تیپ I ، II و III است و الگوی یک قطبی شامل اختلال افسردگی ماژور، اختلال افسردگی مینور، اختلال افسردگی راجعۀ گذرا، اختلال ملال پیش قاعدگی، افسردگی پس از زایمان، اختلال عاطفی فصلی و فرم های طبقه بندی نشده دیگر است. گاهی نیز «بیماری افسردگی» ثانوی به بیماری های دیگر (همچون پرکاری تیروئید، پارکینسون، مولتیپل اسکلروزیس، بدخیمی ها و ........) یا ثانوی به مصرف داروها (همچون کورتیکوستروئیدها، اینترفرون و .....) یا مواد (ترکیبات تریاک، الکل و ....) رخ می دهد .
در هر صورت، چه «بیماری افسردگی» یک قطبی باشد، چه دو قطبی؛ چه اولیه باشد و چه ثانوی به یک اختلال طبی یا دارو یا مواد، این «بیماری» یک مسأله طبی است و نیاز به اقدامات دارویی دارد. طبعاً موضوع درمان دارویی این بیماری از موضوع این مقاله خارج است. درمان روانشناختی در این بیماری به هیچوجه جایگزین درمان دارویی نیست بلکه دانش روانشناسی درمانگر باید صرف این شود که ارتباط پزشک بیمار (Rapport) با ثبات شود، همکاری بیمار با درمان دارویی
(compliance)
بیشتر گردد و بیمار آموزش صحیح و کاربردی راجع به سیر بیماریش پیدا کند و با اطمینان بخشی درمانگر، دوران انتظار بین شروع دارو و احساس بهبودی را امیدوارانه تر تحمّل نماید.
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_هفتم
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
تنها «تجربۀ درمان» می تواند #درمانگر را به این نقطه برساند که تشخیص دهد کجا لازم است با تأنی و مدارا پیش رود و کجا باید «ضربه بزند». #هرمان_هسه در داستان «محرم راز» در کتاب #سه_قصه به زیبایی این حقیقت را توصیف می کند که گروهی از انسان ها برای تغییر نیاز به «قاطعیت» دارند و برخی دیگر نیاز به «لطافت».
مرحله دوم درمان زمانی اتفاق می افتد که مراجع با «سناریویی» که تاکنون بازی کرده است آشنا می شود و در می یابد که مسئول تغییر دادن این نمایش خود اوست؛ در اینجا نقش درمانگر کمی تغییر می کند و به جای نقش اکتشافی (explorative) اولیه و رویکرد سقراطی (Socratic approach)، لازم است درمانگر در موضع طراح و کارگردان سناریوی جدید (Designer) قرار گیرد و روابط جدید مراجع را با جهان پیرامونش سازماندهی کند. گاهی لازم است برای خو کردن مراجع به نقش جدید، این نقش در فضای درمان تمرین شود، فرایندی که به آن playing Role می گوییم. اغلب لازم است که برای ایفای نقش جدید، به درمانجو تکالیفی را برای انجام در فواصل جلسات درمان «حکم» کنیم و به اجرای آنها پافشاری کنیم و از او گزارش بگیریم و هرگاه مراجع با خزیدن به «لاک ناتوانی» شانه از زیر تکالیف خالی می کند مجدداً به او کمک کنیم تا «ببیند» که این کار نیز شکلی است از بازی «ننه من غریبم» و «کار من با این چیزا درست نمی شه، باید یه فکر اساسی کنیم»!
5- افسردگی بعنوان بیماری
بالاخره افسردگی در بعضی از بیماران نه واکنش است، نه سوگ، نه مزاج و نه منش بلکه واقعاً یک بیماری است، همانگونه که «کم کاری تیروئید» ، «گلوکوم»، «بیماری کرون»، و «لوپوس»!
فردی که پیش از این «فاقد علائم افسردگی» بوده دچار علائمی می شود همچون احساس غم و یأس، بی حوصلگی، ناتوانی در لذت بردن از چیزهایی که قبلاً برایش لذت بخش بوده اند، خستگی و ضعف، اشکال در تمرکز و حافظه، اشکال در عملکردهای پایه بدنی همچون خواب، اشتها، میل جنسی و تحرک و انرژی، کم شدن اعتماد به نفس، بی علاقگی به زندگی، افکار مرگ و حتی اشتغال ذهنی با خودکشی.
گرچه ممکن است یک عامل ناخوشایند محیطی(stressor) در شروع بیماری نقش داشته باشد اما این عامل تنها همچون یک شعله ور کننده عمل می کند در واقع مثل این است که کسی را که کاملاً لب چاه بوده را هول داده باشد. پس اگر استرسور، فقط نقش تسریع کننده دارد پس عاملی اصلی چیست؟ به نظر می رسد شناخته ترین عامل، وجود زمینه ارثی است. لازم است بدانیم که افسردگی بعنوان بیماری هم الگوهای مختلفی دارد. فقط فهرست وار ذکر می کنم که این افسردگی می تواند الگوی دو قطبی داشته باشد (یعنی اینکه انتظار رخداد «مانیا» Mania که شکل متضادی با افسردگی دارد را نیز در بیمار داریم) و می تواند الگوی یک قطبی داشته باشد. الگوی دو قطبی شامل اختلال دو قطبی تیپ I ، II و III است و الگوی یک قطبی شامل اختلال افسردگی ماژور، اختلال افسردگی مینور، اختلال افسردگی راجعۀ گذرا، اختلال ملال پیش قاعدگی، افسردگی پس از زایمان، اختلال عاطفی فصلی و فرم های طبقه بندی نشده دیگر است. گاهی نیز «بیماری افسردگی» ثانوی به بیماری های دیگر (همچون پرکاری تیروئید، پارکینسون، مولتیپل اسکلروزیس، بدخیمی ها و ........) یا ثانوی به مصرف داروها (همچون کورتیکوستروئیدها، اینترفرون و .....) یا مواد (ترکیبات تریاک، الکل و ....) رخ می دهد .
در هر صورت، چه «بیماری افسردگی» یک قطبی باشد، چه دو قطبی؛ چه اولیه باشد و چه ثانوی به یک اختلال طبی یا دارو یا مواد، این «بیماری» یک مسأله طبی است و نیاز به اقدامات دارویی دارد. طبعاً موضوع درمان دارویی این بیماری از موضوع این مقاله خارج است. درمان روانشناختی در این بیماری به هیچوجه جایگزین درمان دارویی نیست بلکه دانش روانشناسی درمانگر باید صرف این شود که ارتباط پزشک بیمار (Rapport) با ثبات شود، همکاری بیمار با درمان دارویی
(compliance)
بیشتر گردد و بیمار آموزش صحیح و کاربردی راجع به سیر بیماریش پیدا کند و با اطمینان بخشی درمانگر، دوران انتظار بین شروع دارو و احساس بهبودی را امیدوارانه تر تحمّل نماید.
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_هفتم
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
از لحظهای که بشر توانست وقایع را ثبت و ضبط کند؛ دیگر: نه عصا مار شد، نه دریا شکافته شد، نه ماه به دو نیم تقسیم شد، نه کودکی بدون پدر متولد شد، نه مردهای زنده شد، نه انسانی در دل ماهی رفت، نه شتری از دل کوه بیرون آمد، نه آتشی گلستان شد، نه انسانی با حیوانات سخن گفت، نه کسی سوار بر قالیچهای پرواز کرد و نه پیامبری ظهور کرد. ولی #حماقتها همچنان ادامه دارد.
قلم: #فردریش_نیچه
نقش: #Mathieu_Laca
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
قلم: #فردریش_نیچه
نقش: #Mathieu_Laca
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram