مانى
1.13K subscribers
521 photos
676 videos
158 files
2.06K links
Download Telegram
‏It is not a lack of love, but a lack of friendship that makes unhappy marriages. #Friedrich_Nietzsche
آنچه ازدواج‌ها را ناشاد می کند فقدان عشق نیست، 
فقدان دوستی است.

قلم: #نیچه
نقش: #Pablo_Picasso
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تو رفتى و من به جاى تو سازم را كشتم...
#Death_of_a_Violin
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Audio
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
#تفرد_يك_ديوانه
مبحثى كه از نوجوانى دارم باهاش سر و كله ميزنم "#هويتِ" و مراحل تحولى و نقش حساسى كه در كل بافت #زندگى ما به عهده داره. راستش براى خود من مدتها طول كشيد كه پيدا كنم مسير زندگيمو و مسيرهاى متعددى و طى كردم و قالبها و نقشهاى مختلفيو تجربه كردم تا به مسيرى كه الان در اون دارم قدم بر ميدارم برسم. يه موقعهايي وقتى به مسير ١٥ سال گذشته نگاه ميكنم ميبينم خيلى به در و ديوار زدم تا بتونم بالاخره در قالبى برم كه رنگ آرامش داشته باشه، صادقانه بخوام بگم هنوزم زياد مطمئن نيستم..
از نظر من هر انسانى مسير رشدى منحصر به فرد خودشو داره و تعاريفى كه جامعه و ساعت اجتماعى براى ما متصور ميشه، گاهى نه تنها باعث #رشد نميشه، بلكه عقب موندن از اونا ميتونه ايجاد حس #اضطراب، #عقب_ماندگى و #ناكارامدى رو برامون به دنبال داشته باشه؛ مثل درس خوندن در رشته اى خاص، در زمانى خاص، ازدواج با معيارى خاص، شخصى خاص و زمانى مشخص.
يادمون باشه هر كدوم از ما يه #پروانه ايم با شفيره اى مخصوص خودمون، زمان بيرون اومدنمون ازين شفيره با هم متفاوته، جنس شفيره هامون، و قدرتمون در بيرون اومدن اين شفيره. پس باهم #مسابقه نديم. براى پروانه انرژى كه صرف بيرون اومدن از شفيره ميشه، از لحاظ زيستى اونو براى بقا در محيط بيرون آماده ميكنه. پس عجله نكنيم، به نداى درونمون گوش بديم و به تفرد مسيرمون اطمينان كنيم . چه بسا اگه زور بزنيمو زودتر از موعد از شفيرمون بيايم بيرون، بقامون به خطر بيفته و منظورم از بقا فقط بقاي #بيولوژيك نيست؛ بقاى هويت، فرديت و نبوغ فردي هم نوعى از بودنه و شايد تنها #هدف زندگى.
همه آنچه در مسير به آن بر ميخوريم، انجام ميدهيم، ما را خراش ميدهد، ميشكند و ميتراشد، حتى كارهايى كه اكنون از نظر مابيهوده به نظر ميرسد؛ما را براى نسخه اى والاتر، #اصيل تر و شفافتر از خودمان آماده ميسازد، فقط كافيست باور كنيم كه #غايت وجودمان هدفمند و يكتا است.
قلم: #مانى_منجمى
#مرداد_٩٥
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
#من_یک_دیوانه_ام
فکر میکنم #دیوانگی بهترین راه فرار از روزمرگی های زندگیِ قرارداديه و منظورم از دیوانگی بغل کردن و چِلوندن تفاوتامونِ و پشت پا زدن به ارزشها و تعاریفیه که از بدوِ تولد در روان ما تزريق شده. منظورم از دیوانگی نوعی از #جنون به شکل #مرضی و آسیب زا به خودمون و اطرافیان نیس; آزادیِ و رقص بدون اینکه به چشمان نظاره گر جامعه توجه کنیم، اینکه خودمون باشیم؛ زشت و زیبا، چاق و لاغر و كوتاه و بلندِ خودمونو بغل کنیم و به خودمون اجازه بدیم كه باشیم، اشتباه کنیم، زمین بخوریم و یادمون باشه که حق اینو داریم که خشمگین باشیم و مشت و لگد به اطراف پرتاب کنیم و ...آزادیم؛ تا وقتی که مُشتمون مرز دماغ بغلیمون رو رد نکنه!!!
یکی از معضلات یک جامعه ى #اسطوره محور اینه که یه سری تصاویر و داستان های نقلی و وصفی وجود داره که سعى ميكنه انسان ها رو تو قالب اساطير و قهرمانان و الگوهاى اعتقادى بگنجونه! اتفاقی که میفته اینه که یه جامعه ی اسطوره پرست داریم که به این علت که نمیتونن و نتونستن پا جای پای #اساطیر پاگنده ى تاريخى و داستانیشون بذارن، غمگينن! مثل یک افسردگيه جمعى. از اون طرفم یه عده که ازین قصه ها و فیگورهای یوتوپیایی خسته شدن، میشن #آنتاگونيست داستان و خون اون آدماى غمگینو تو شیشه میکٌنن و جامعه میشه دو قطب سیاه و سفید و یمین و یسار، بدون اینکه آدمای #خاکستری این بین مجال اینو پیدا کنن که آدمیت کنن!!! آدماى غمگين هم منتظر #ناجى ميمونن تا #آرماگدون واقع بشه و اونا از دست #ضحاك قصه نجات پيدا كنن. آدم غمگينا به نوعى با اين درماندگى آموخته شده كنار ميان و اونو به عنوان سرنوشتشون قبول ميكنن يا حتى افتخار ميكنن كه انقدر صابر و تسليمن! این داستان دور و نزدیک واسمون شاید خیلی آشنا باشه، حالا جدا از بحث #آزادی و#فردیت از مقیاس فردی و فرافردی که در حوصله ی این بحث نیست، میخواستم راجع به خاکستری بودن صحبت کنم و اینکه در طول تاریخ چه آدمای بزرگی از دل این خاکستری بیرون اومدن.
طبق مطالعات پس رویدادی، #بتهوون از #اختلال_دوقطبی رنج میبرده! گویا بتهوون بعدِ از دست دادن شنواییش وارد یک دوره #افسردگى میشه و #مانیا به صورت واکنشی دفاعی بر اون مستولی ميشه تا از چنگال غم نجاتش بده. گفته ميشه که #بتهوون بسیاری از قطعاتش مثل سوناتا رو در فاز #شیدایی ساخته. نمونه دیگر #جی_کی_رولینگ خالق #هری_پاترِ که این رمان رو در هنگام جنگیدن با افسردگی ماژورش خلق کرد. #ون_گوگ، #ارنست_همینگوی، #ویرجینیا_ولف، #جان_نش, #هاوارد_هیوز و خیلی آدم خاکستری دیگه که همشون #انحراف_معیار معنی داری با جامعه زمان خودشون داشتن و تاثيرشون رو زندگى ما چيزى بيش از روايت وحديث و افسانه ست!!!
خاکستری باشیم, ديوانه باشيم، آدم باشیم و بذاریم بهشت سر جاى خودش بمونه و زمینم زیر پای ما!!!

قلم: #مانى_منجمى | #تير_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_سوم

2- به مراجع كمك مي كنيم تا تكليف خود را روشن كند كه آيا مي خواهد براي اين ماجرا «‌بجنگد» يا نه. رويكرد انسان ها با بسياري از مسائل زندگي شان رويكرد «پاندولي»‌ است. آنها به مسأله نزديك مي شوند و باز از آن دور مي گردند، دوباره نزديك مي شوند و دوباره دور مي شوند، نه براي حل مسأله «‌دل به دريا مي زنند» و نه از آن «‌دل» مي كنند!  درمانگر به درمانجو كمك مي كند تا امكانات خود را براي حل مسأله روي دايره بريزد، هزينه هر يك از اقدامات خود را محاسبه كند و به اين جمع بندي برسد كه بر مبناي «‌اولويت بندي»‌ ذهن خود آيا حاضر است براي حل مسأله «اين بها» را بپردازد يا ترجيح مي دهد كه مسأله را «‌بگذارد و بگذرد». مثلاً‌ درمانجو، كارمند يك اداره است كه ماجراي پيش آمده براي او چنين است: فرد جديدي وارد محيط كاري شده كه باعث شده اهميت اين فرد در اين اداره كمرنگ تر شود. توجه،‌ پاداش و تأييدي كه برای مراجع ما قبلاً‌ بدون تلاش بدست مي آمد حالا نياز به یک رقابت جدي دارد. مراجع ما، ابتدا نسبت به اين فرد احساس خشم پيدا مي كند و سپس احساس ناكامي را تجربه مي كند. ما به او كمك مي كنيم تا «‌اولويتهاي خود» را در زندگي «‌تصريح»‌ نمايد: اگر قرار باشد بين نقش يك مرد موفق و برنده و يك زندگي آرام و بي دغدغه تنها يكي را انتخاب كند، كداميك را انتخاب خواهد كرد؟ ‌اگر در امتياز بندي خود به زندگي داراي موفقيت اجتماعي، شهرت و پيروزي امتياز بالاتري مي دهد لازم است بهاي جنگيدن براي پيروزي را بپردازد در حاليكه در صورتي كه زندگي آرام و بي دغدغه امتياز بالاتري مي گيرد او لازم است از اين رقابت بگذرد. 
3- اگر مراجع موضع «مبارزه»‌ را اتخاذ كرد، ‌وظيفه درمانگر اين است كه به او ياد دهد كه چگونه انتخاب هاي مختلف و راهكارهاي گسترده را در نظر در آورد. درمانگر ديد درمانجو را باز و گسترده مي سازد و نگاه او را از نگاه «‌خطي»‌ به نگاه «چند وجهي»‌ هدايت مي كند و اگر مراجع موضع «‌وداع» ‌را اتخاذ كرد، درمانگر به او كمك مي كند كه «‌ماجرا را در ذهن خود سبك نمايد». ما با «‌ماجرا» ‌مواجه نيستيم بلكه با «‌تصوير ذهني ماجرا» ‌مواجهيم بنابراين درمانگر مجبور نيست با واقعيت ماجرا در دنياي بيرون «‌كلنجار برود»‌ بلكه لازم است با «‌تصوير ذهني ماجرا»‌ در ذهن مراجع «‌ور  برود». همانطور كه گفتم مغز ما منطقي عمل نمي كند بلكه با تداعي ها عمل مي كند، كافي است به گونه اي ماجراي درمانجو را به ماجرايي كه به شكلي مشابه است اما «سبك» ‌و «‌لغزنده» ‌است «‌قلاب»‌ كنيم، خواهيم ديد كه به گونه شگفت آوري «‌وداع»‌ او تسريع و تسهیل مي گردد .  ادامه در پست بعدى

قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک |
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_سوم
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
2- افسردگي بعنوان سوگواري
اين مدل افسردگي با مدل قبلي شباهت زيادي دارد بجز اينكه ماجرايي كه احساس ناكامي ايجاد كرده است ماجرايي بوده كه با مراجع ما «‌ارتباط هويتي» داشته است. «‌ارتباط هويتي» ‌چيست؟‌ هركدام از ما «‌تعريفي ازخود»‌ در ذهن داريم، اين تعريف با اجزايي مشخص مي شود. مثلاً‌ من با روانپزشك بودنم، نويسنده بودنم  و ……… خود را تعريف مي كنم اما با لباسم خود را تعريف نمي كنم. اگر كت و شلوار نويي داشته باشم كه بسوزد دلخور مي شوم اما اگر توانايي نوشتن را از دست بدهم دچار«سوگ» مي شوم! يك «مادر» خود را با فرزندانش تعريف مي كند: از دست دادن فرزندان او را دچار سوگ مي كند. يك «‌قهرمان ورزشي» ‌خود را با «‌عنوان قهرماني» تعريف مي كند! ‌از دست دادن اين عنوان او را دچار سوگ مي كند. يك فرد مذهبي با «‌باورهايش»‌ زندگي مي كند: متزلزل شدن باورهايش او را دچار سوگ مي كند. فرايند «‌سوگ» ‌شديدتر و طولاني تر از يك «‌واكنش ناكامي»‌ است چرا كه فرد «‌خود»‌ را زير سوال مي برد، سر درگم و گمشده است، اعتمادش را به خودش از دست مي دهد و جهان بيني اش دچار «‌تزلزل»‌ مي شود، همچون كسي كه «راه خانه را گم كرده است»‌!‌ بنابراين مي بينيد كه هر فرد «عزاداری»‌ ، «‌سوگوار» نيست و از آن سو لازم نيست کسی يكي از عزيزانش فوت كرده باشد تا دچار «‌سوگواري»‌ باشد. تكليف ما با «‌مراجعان سوگوارمان»‌ چيست؟ 
1- هرگز سعي نكنيد مسأله او را كوچك و كم اهميت بشماريد. اين كار كمك به او نيست بلكه «‌بي احترامي»‌ به اوست. مراجعي داشتم كه به تازگي پدرش را از دست داده بود و فرايند سوگ شديدي را مي گذراند. مي گفت يكي از سخت ترين لحظات براي من زماني است كه احساسم را با كسي در ميان مي گذارم و او مي پرسد: «‌پدر مرحوم تان چند سال داشتند؟» و هنگامي كه پاسخ مي دهم هفتاد سال بلافاصله مي گويد: ‌«خوب، عمرشان را كرده بودند،‌ چرا اينقدر غصه مي خوريد؟»‌ اگر آنچه مراجع ما از دست داده براي ما چندان مهم نيست دليل نمي شود كه براي او هم نبايد مهم باشد.
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک |
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_سوم
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
بر فوقْ منتها راستْ كلاويكلِ تو ... خدايان نشانى از زندگانى نگاشتند... يك نقطه ... يك خال... و جهانم شروع شد از آن نقطه ى پايان خيز...
قلم: #سه_نقطه | #مانى_منجمى
ويزور: #Akvile
@Psychonstruct
زنان و مردان میتوانند با همدیگر بخوابند
اما تعداد محدودی از آنها
میتوانند با همدیگر بیدار بمانند...!

قلم:#برتراند_راسل
نقش: #Pablo_Picasso
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#عشق چيست؟
----
#ted #tedmed #Yann_Dalliaglio
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Pallett-Till-the-Morning-320.mp3
13.7 MB
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_چهارم

2- نمونه هاي مشابهي را براي مراجع مثال مي زنيم تا بداند كه اين حالت بارها براي افراد زيادي اتفاق افتاده و «زندگي ادامه پيدا كرده است»‌. اين كار براي اين است كه «‌احساس تنهايي»‌ او را مرتفع سازد. وقتي فكر مي كنيم ما تنها كسي هستيم كه دچار چنين وضعيتي شده ام دچار فشار سنگيني مي شويم. گاهي به اين باور مي رسيم كه «زندگي بي انصاف و نا عادلانه است»‌، «‌حق من نبود»‌ و «‌چرا من؟‌!‌»‌ گاهي دچار اين باور مي شويم كه «‌دارم كيفر مي شوم»‌، «‌احساس گناه»‌ مي كنيم، خود را سرزنش مي كنيم و خود را مستوجب اين مجازات تلقي مي كنيم، گاهي تصور مي كنيم «‌هيچكس مرا درك نمي كند»‌ و باورهاي ديگري كه هر كدام رنجي را بر رنج سوگواري مان      مي افزايد. ذكر نمونه هايي از وضعيت مشابه در ديگران اين «‌رنج مضاعف»‌ را مرتفع مي كند. اما در اينجا اين نكته مهم وجود دارد كه انجام هر كدام از كارهايي که ذکر می شود «ظریف کاری هایی» دارد. مثلاً اگر بنشینیم و به طور مستقیم به مراجع بگوییم: «بگذارید مشكلات ديگران را برايتان بگويم تا بدانید كه تنها نيستید» آنقدر اين كار را «زمخت»  انجام داده ايم كه در ذهن مراجع نمي تواند بنشيند؛ به جاي آن بطور مثال مي گوييم:‌ «وقتي داشتيد ماجرا را برايم تعريف مي كرديد ياد مراجعي افتادم كه 3-2 سال پيش آمده بود چرا كه او هم ……»‌ و آنگاه كه «‌داستان مشابه» ‌نقل شد به جاي گفتن اينكه «‌زندگي ادامه پيدا مي كند»، مي گوييم «‌چند هفته پيش كه تصادفاً ‌او را ديدم لبخندي زد و گفت آن ماجرا زندگي  مرا به كلي تغيير داد، حالا به مسأله طور ديگري نگاه مي كنم، اگر آن ماجرا پيش نيامده بود من شايد هيچوقت ياد نمي گرفتم كه ………» 

3- به همان روش فوق مراجع را آماده مي كنيم كه به جاي تلاش براي «‌برگشت به گذشته»‌، كنجكاوانه- و نه عجول و حريصانه ـ منتظر بماند تا «‌تعريف جديد»‌ را دريابد. انسان ها به گونه هاي مختلفي براي «‌برگشت به گذشته» تلاش مي كنند: گاهي سعي مي كنند گذشته را «‌موميايي»‌ كنند، دلمشغول اشيا و خاطرات گذشته مي شوند، هيچ چيز را تغيير نمي دهند، «‌انتظار رجعت»‌ از دست رفته را مي كشند و به محرك ها و وقايع جديد علاقه نشان نمي دهند. گاهي نيز سعي مي كنند به سرعت «‌جايگزين»‌ پيدا كنند. «جايگزين»‌ هر چيزي است كه فرد به جاي «‌شيء از دست رفته»‌ در «مجموعه هويتي»‌ خود مي گذارد. يك فرد جديد، يك عشق تازه، يك مأموريت جديد، يك ايدئولوژي تازه يا هر چيز ديگر. مسأله اين است كه اغلب آدم ها، براي كمك كردن به فردي كه سر در گم و «‌خود از دست داده» است، تلاش مي كنند بخشي از «‌مجموعه هويتي»‌ خودشان را به او پيشنهاد دهند، بخصوص كسانيكه «‌حرص كمك كردن» دارند حاضر مي شوند «‌خود» نقش شيء از دست رفته را بازي كنند! اين بازي به نفع هيچ يك از طرفين نيست. درمانگر لازم است به مراجع بياموزد كه با «بازماندۀ مجموعه»  همراه شود، آن را بپذيرد و دوست بدارد و بداند كه اين پيشامد در زندگي او همچون يك «كانال زايماني»‌ است كه او را به «دنياي  تازه اي» رهنمون خواهد شد. هيچكس و از جمله درمانگر نمي دانند اين دنياي تازه چه مختصاتي دارد، آنچه درمانگر مي داند اين است كه اين دنيا وسيع تر  و با آگاهي گسترده تري نسبت به دنياي قبل همراه است همچون هر «‌زايمان» ‌ديگري در هستي.
تنها درمانگري مي تواند در حل و فصل اين مرحله به درمانجو كمك كند كه از «وسوسه ارائه دنياي خود» به درمانجو به عنوان «‌جايگزين» ‌و «حرص كمك كردن» گذر كرده باشد. رسيدن به چنين حالي منوط به ايجاد تعادل بين «علاقه مندي»‌ و «شكيبايي»‌ است. اگر درمانگر به كمك كردن علاقه نداشته باشد اين مجموعه نامتعادل و ناپايدار خواهد بود اما اگر شكيبايي خود را از دست دهد، «حرص كمك كردن» نيز تعادل مجموعه را به هم خواهد ريخت. رسيدن به اين «تعادل»، جدا از «شخصيت درمانگر» نيازمند «‌تجربه درمانگري»‌ است. اغلب درمانگران جوان دچار حرص درمانگري مي شوند و از اين طريق در حل مسأله ناتوان مي شوند. اين وضعيت مرا به ياد اين ضرب المثل مي اندازد  كه «پناه بر خدا از آرايشگران پير و پزشكان جوان»‌! 

قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک |
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_چهارم
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#عشق_چیست؟
#ژان_پل_سارتر در موضوع عشق
........
برای سارتر #آزادی همه چیز بود. #عاشق لذت می برد که دوست داشته شود، اما نه توسط کسی که معجونی نوشیده و از طریق آن معجون عاشق شده است ، بلکه توسط کسی که آزادانه انتخاب کرده است که عاشق او شود . جايگاهي كه ما در عشق انسانی به دنبال آن هستيم كاملا متفاوت با جايگاه عشق به يك شي است. چون يك شي نميتواند در مقابل حس مالکیت ایجاد کند. از نظر سارتر واقعيت يك عشق رومانتيک احترام دوطرفه براي ایجاد احساس آزادي نيست، بلکه خیلی متفاوت از این تفسیر، عشق یک #تضاد، یک کشمکش، یک تناقض است ! معشوقه عشق فرد مقابل را میطلبد.به او نیاز دارد تا خودش را آشکار سازد.با این حال در این مسیر معشوقه این ریسک را میپذیرد که خودش را از یک انسان تبدیل به یک شی کند.در مقامی تحت فشار تصویری قرار می گیرد که فرد مقابل از او دارد.و بدتر هم میشود.به عنوان یک معشوقه, عاشق هرگز نمیخواهد که عشق طرف مقابل به اتمام برسد.نمیخواهد عشق را جای دیگری بیابد.اما این چیزی نیست که یک فرد ازاد بتواند تضمین کند.ازادی واقعی به معنای ازادی برای تغییر نظر است. ازادی برای خارج شدن از عشق. پس برای سارتر عشق پرخطر است.یا مازوخیسم است یا سادیسم. مازوخیسم به معنای وقتی که فرد عاشق به چیزی تبدیل میشود که فرد مقابل میخواهد و ازادی خودش را از بین میبرد.سادیسم به معنای وقتی که عاشق با معشوق خودش مثل یک شی رفتار میکند و دست و پایش را می بندد.در هر دو حالت آزادی در معرض خطر قرار می گیرد.و عشق تبدیل به یک تقلای دردناک میشود.

قلم: #ژان_پل_سارتر
نقش:#Ole_Ahlberg
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دزديده چون جان ميروى اندر ميان جان من
سرو خرامان منى اى رونق بوستان من

آوا: #Yann_Tiersen
رقص: #Tarek_Rmmo #Kami_Lynn_Bruin
@Psychonstruct
Audio
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_پنجم

گذشته از اين، آموزش اين «‌قانون هستي» به مراجع كه «‌پايان شب سيه سپيد است» ‌و «‌هر چه از دست مي دهيم مقدمه اي است براي بدست آوردن چيزي بهتر» ‌كار آساني نيست چرا كه «‌سخني كز دل برآيد لاجرم بردل نشيند» بنابراين درمانگري كه خود يك فرايند سوگ را با موفقيت پشت سر گذاشته و اين باور را نه بعنوان يك «‌شعار»‌ كه بعنوان يك «شعور» دريافته است مي تواند چنين باوري را در مراجعش ايجاد نمايد. #ويكتور_فرانكل دركتاب #‌انسان_درجستجوی_معنی‌ اين مفهوم را بيان مي كند كه اگر نتوانيم براي رنج هاي زندگي معنايي بيابيم، خوشي هاي زندگي هم پوچ و بي معنا خواهند بود،‌ يا تمام اين بازي معنا دارد، كه در آن صورت فراز و نشيبش داراي معناست و يا اين بازي فاقد معناست كه در آن صورت خوشي هاي زندگي نيز مسخره خواهند بود. «‌دكتر ترور گريفيت»‌ در كتاب «‌از دست رفته و بازيافته»‌
‏(The lost and then found)
به مراحل سوگواري به تفصيل اشاره مي كند و همچون «اليزابت كابلرراس»‌ به اين نقطه نظر مي رسد كه حل و فصل سوگ زماني با موفقيت انجام مي شود كه ابتدا فرد از بازگرداندن جهان به آنچه پيش از اين بود كاملاً‌ نااميد و مأيوس شود (Despair) و جهان را با مختصات جديد بپذيرد (acceptance).
خطري كه در اين مرحله از حل و فصل سوگ وجود دارد اين است كه فرد «‌معنويت»
‏ ‌(spirituality)
را جايگزين شي از دست رفته «مجموعه هويتي»‌ خود نمايد، فرايندي كه «‌آماس معنويت» مي ناميم! ‌معنويت جايگزين هيچ يك از اجزاي زندگي نيست، معنويت «‌معناي مجموعه»‌ است. 

3- افسردگي بعنوان مزاج 

گروهي از افراد بطور مداوم دچار نوسانات خلقي هستند به گونه اي كه اين نوسانات تغييرات محسوسي را در رفتار آنها ايجاد مي كند. چند روزي اين افراد سرحال، پرانرژي و پر نشاط هستند، بدون هيچ دليل مشخص چند روزي كسل و بي حوصله هستند. «‌شدت» ‌و «‌مدت»‌ اين تغييرات آنقدر نيست كه اين فرايند در تعريف «‌بيماري»‌ بگنجد و از سوي ديگر اين فرايند، همچون يك بيماري بر فرد «‌عارض» نمي شود بلكه «‌طبيعت»‌ و «‌مزاج» فرد بدينگونه است و از ابتداي زندگي اين تغييرات بطور طبيعي وجود داشته اند . 
اين گروه افراد بسته به واكنشي كه در برابر تغييرات هيجاني خود دارند، «‌سرنوشت»‌ متفاوتي دارند. گروهي از آنها بدليل اين بي ثباتي «‌از اين شاخه به آن شاخه پريدن» ‌و «‌بوالهوسي»‌ زندگي بي ثباتي دارند در حاليكه  اين بي ثباتي در گروهي ديگر از افراد خود يك «‌فرصت» ‌است!‌
افراد گروه اول، آدم هاي moody ناميده مي شوند، غير قابل پيش بيني اند و هيچ راهي را به مقصد نمي رسانند اما افراد گروه دوم از يك ویژگی خاص برخوردارند که Self-directiveness نامیده میشود یعنی خود بر تغییرات «‌جوّي» ‌خود آگاهند و آن را «‌مديريت» ‌مي كنند همچون خلباني كه بسته به تغييرات وضع هوا، تنظيم سيستم هاي ناوبري هواپيماي خود را تغيير مي دهد. اين گروه از افراد Enlighted ناميده مي شوند. آنها بدليل اينكه در تغييرات هيجاني خود، زندگي را از نگاه هاي مختلف و بلكه متضاد نگاه مي كنند، ديدگاه وسيع تري در قبال زندگي دارند. تحقيقات برخي از پژوهشگران نشان داده است كه بسياري از افراد برجسته و خلاق جهان دچار بي ثباتي هيجاني بوده اند بطوري كه اين پژوهشگران «‌همبستگي»‌ معني داري بين «‌خلاقيت»‌ و «‌بي ثباتي هيجاني»‌ به اثبات رسانده اند. آنها اعتقاد دارند كه اين افراد برجسته در دوره هاي «‌هيجان پايين» ‌ديد منفي و نقادي را نسبت به كارهاي قبلي و سَبكِ كار خود پيدا مي كنند بنابراين در دوره هاي «‌هيجان مثبت»‌ كه مولد و فعال مي شوند به جاي تكرار آثار قبل، سبك و سياق جديدي به فعاليت هاشان مي دهند. از جمله اين افراد ميتوان به «#لئوناردو_داوينچي‌ و #وينستون_چرچيل اشاره كرد. 

ژاپني ها به تازگي تحقيقات وسيعي را در زمينه تغييرات هيجاني انجام داده اند. آنها به اين نتيجه رسيده اند كه همانطور كه حالات مختلف ماه، گردش زمين به دور خورشيد و تغييرات فصول «‌ريتم»‌ و «‌ضرباهنگ»‌ مشخصي دارد، ‌تغييرات هيجاني هر انسان هم «‌ضرباهنگ»‌ خاصي دارند. اگر فرد به اين ضرباهنگ آگاهي پيدا كند و برنامه هاي روزانه اش را براساس پيش بيني آنها تنظيم كند، «‌هماهنگي درون و بيرون» اتفاق مي افتد ولي اگر فرد به اين ضرباهنگ ناآگاه باشد و بطور غير منتظره با آن مواجه شود وضع زندگي نامنظم و نا هماهنگي پيدا مي كند: زماني كه نياز به تحرك و پويايي دارد كسل است و زماني ديگر، ‌بدون هيچ ضرورتي، پر هيجان و پرجنب و جوش است!

قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_پنجم
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
پیش از تو
همه را با معیارهایم می سنجیدم!
بعد از تو همه را با تو می سنجم
حتی معیارهایم را!

قلم: #مصطفی_زاهدی
ويزور: #manimonajemi
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چگونه به اهداف خود برسيم؟
#MattCutts
#ted_med #ted
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct