یک روز داشتم با کورا صحبت میکردم. کورا برای من دعا کرد، چون خیال میکرد من گناه رو نمیبینم ... میخواست من هم زانو بزنم دعا کنم، چون آدمهایی که #گناه به نظرشون فقط چند کلمه است، #رستگاری هم به نظرشون فقط چند کلمه است!
قلم: #ویلیام_فاکنر | #گور_به_گور
نقش: #Marlene_Dumas
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
قلم: #ویلیام_فاکنر | #گور_به_گور
نقش: #Marlene_Dumas
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خطاب به #برتراند_راسل
ارزشمندترین پیامی که میتوانید به آنها در مورد زندگی خود و آنچه آموختهاید، بدهید چیست؟
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
ارزشمندترین پیامی که میتوانید به آنها در مورد زندگی خود و آنچه آموختهاید، بدهید چیست؟
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا
كلمه #افسردگی آنقدر به كار برده شده است كه به نظر موضوع ساده اي مي رسد اما ماجراي بيماري كه با شكايت از افسردگي يا با علائم افسردگي به پزشك مراجعه مي كند، ماجراي پيچيده اي است. آماري از انگلستان نشان مي دهد كه تنها 30% از بيماراني كه دچار افسردگي مي شوند به مراكز پزشكي مراجعه مي كنند و تنها 30% كساني كه به مراكز پزشكي مراجعه مي كنند تشخيص صحيح دريافت مي كنند و تنها 30% كساني كه تشخيص افسردگي دريافت مي كنند درمان صحيحي را از پزشكان دريافت مي كنند!
چرا ماجرا اينقدر پيچيده است؟ زيرا «افسردگي» بعنوان يك «علامت» چيزي متفاوت از «افسردگي» بعنوان «تشخيص» است. همانطور كه همه انسان ها بارها در زندگي خود «درد» را تجربه كرده اند، «افسردگي» را هم بصورت يك «تجربه» از سر گذرانده اند، يعني زماني دچار حالتي شده اند كه با احساس غم، دلتنگي، بي حوصلگي و بي انگيزگي مشخص بوده و در اين حالت نگاه آنها به خودشان، ديگران و زندگي، نگاه خاصي شده است. نگاهي كه با نااميدي، ارزيابي منفي از وقايع و فقدان درك زيبائي و حساس شدن به محرك هاي ناخوشايند مشخص است. اما نمي توانيم بگوئيم همه انسان ها افسردگي را بعنوان يك «بيماري» نيز تجربه كرده اند. تحقيقات نشان داده اند كه تنها 10% انسان ها در زندگي شان افسردگي را بعنوان يك «بيماري» تجربه مي كنند .
در اينجا حالات مختلفي كه مي توان بعنوان افسردگي تجربه كرد نام مي برم و سپس به شرح يكايك آنها مي پردازيم :
1- افسردگي بعنوان يك واكنش (reaction)
2- افسردگي بعنوان سوگواري (grief)
3- افسردگي بعنوان مزاج (temperament)
4- افسردگي بعنوان منش (character)
5- افسردگي بعنوان بيماري (disease)
1- افسردگي بعنوان واكنش
همه ما در برابر وقايع ناخوشايند دچار احساس ناكامي مي شويم. انتظار قبولي در يك امتحان داشته ايم ولي نام ما در فهرست قبول شدگان نبوده است، وسيله اي كه برايمان مهم بوده گم كرده ايم، توجه و مهرباني مورد انتظارمان را از كسي كه برايمان اهميت دارد دريافت نكرده ايم. اولين واكنش ما در چنين موقعيتي «خشم» است. وقتي دچار «خشم» مي شويم، ذهن ما به ما اعلام مي كند كه موضوع ارزش آن را دارد كه برايش بجنگيم. در واقع خشم، آماده باش بدن براي ورود به ميدان مبارزه است. اما هنگامي كه دريابيم جنگيدن بي فايده است يا هزينه آن بيش از ميزاني است كه حاضريم بپردازيم، آنگاه دچار احساس «ناكامي» مي شويم. در واقع «ناكامي» اعلام پذيرش شكست و فرمان عقب نشيني است. اين حالت با چهره اي غمناك، بي حوصلگي، يأس و نا اميدي مشخص مي شود و ديگران احساس مي كنند كه ما حال خوشی نداريم. اما اين وضعيت چندان به طول نمي انجامد. سيستم خودتنظيمي ذهن ما، ماجرا را در ذهن مان كوچك و دور مي كند و ما دوباره برمي خيزيم تا به زندگي برسيم. در افسردگي بعنوان يك واكنش، افسردگي به ما غلبه نمي كند بلكه با ما همراه مي شود. ما توانايي لذت بردن از زندگي را از دست نمي دهيم، الگوهاي بيولوژيك ما همچون تغذيه، خواب و تحرك تفاوت قابل توجهي نمي كنند و ما مجموعه زندگي را زير سؤال نمي بريم. اين وضع معمولاً بيش از چند روز به طول نمي انجامد و قبل از رسیدن به يك هفته از بين مي رود. البته گاهي يك فرد با يك سلسله از وقايع ناخوشايند روبرو مي شود. وقايعي كه همچون پرده هاي مختلف يك نمايش، يكي يكي به صحنه مي آيند و قبل از اينكه واكنش به صحنه قبلي به پايان رسيده باشد واكنش به صحنه بعدي شروع مي شود. در چنين شرايطي، طبيعي است كه زمان اين واكنش نيز طولاني خواهد شد.
برخورد يك پزشك یا يك روانشناس با چنين موقعيتي چه مي تواند باشد؟
آنچه سريع ترين و مؤثرترين كمك را به بيمار مي كند اين است كه او را ياري كنيم تا تكليف خود را با واقعه ناخوشايند روشن كند يا به عبارتي با ماجرا تسويه حساب كند. چنين رويكردي را رويكرد مسأله ـ مدار
(problem – oriented approach)
مي ناميم.
قلم:
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
كلمه #افسردگی آنقدر به كار برده شده است كه به نظر موضوع ساده اي مي رسد اما ماجراي بيماري كه با شكايت از افسردگي يا با علائم افسردگي به پزشك مراجعه مي كند، ماجراي پيچيده اي است. آماري از انگلستان نشان مي دهد كه تنها 30% از بيماراني كه دچار افسردگي مي شوند به مراكز پزشكي مراجعه مي كنند و تنها 30% كساني كه به مراكز پزشكي مراجعه مي كنند تشخيص صحيح دريافت مي كنند و تنها 30% كساني كه تشخيص افسردگي دريافت مي كنند درمان صحيحي را از پزشكان دريافت مي كنند!
چرا ماجرا اينقدر پيچيده است؟ زيرا «افسردگي» بعنوان يك «علامت» چيزي متفاوت از «افسردگي» بعنوان «تشخيص» است. همانطور كه همه انسان ها بارها در زندگي خود «درد» را تجربه كرده اند، «افسردگي» را هم بصورت يك «تجربه» از سر گذرانده اند، يعني زماني دچار حالتي شده اند كه با احساس غم، دلتنگي، بي حوصلگي و بي انگيزگي مشخص بوده و در اين حالت نگاه آنها به خودشان، ديگران و زندگي، نگاه خاصي شده است. نگاهي كه با نااميدي، ارزيابي منفي از وقايع و فقدان درك زيبائي و حساس شدن به محرك هاي ناخوشايند مشخص است. اما نمي توانيم بگوئيم همه انسان ها افسردگي را بعنوان يك «بيماري» نيز تجربه كرده اند. تحقيقات نشان داده اند كه تنها 10% انسان ها در زندگي شان افسردگي را بعنوان يك «بيماري» تجربه مي كنند .
در اينجا حالات مختلفي كه مي توان بعنوان افسردگي تجربه كرد نام مي برم و سپس به شرح يكايك آنها مي پردازيم :
1- افسردگي بعنوان يك واكنش (reaction)
2- افسردگي بعنوان سوگواري (grief)
3- افسردگي بعنوان مزاج (temperament)
4- افسردگي بعنوان منش (character)
5- افسردگي بعنوان بيماري (disease)
1- افسردگي بعنوان واكنش
همه ما در برابر وقايع ناخوشايند دچار احساس ناكامي مي شويم. انتظار قبولي در يك امتحان داشته ايم ولي نام ما در فهرست قبول شدگان نبوده است، وسيله اي كه برايمان مهم بوده گم كرده ايم، توجه و مهرباني مورد انتظارمان را از كسي كه برايمان اهميت دارد دريافت نكرده ايم. اولين واكنش ما در چنين موقعيتي «خشم» است. وقتي دچار «خشم» مي شويم، ذهن ما به ما اعلام مي كند كه موضوع ارزش آن را دارد كه برايش بجنگيم. در واقع خشم، آماده باش بدن براي ورود به ميدان مبارزه است. اما هنگامي كه دريابيم جنگيدن بي فايده است يا هزينه آن بيش از ميزاني است كه حاضريم بپردازيم، آنگاه دچار احساس «ناكامي» مي شويم. در واقع «ناكامي» اعلام پذيرش شكست و فرمان عقب نشيني است. اين حالت با چهره اي غمناك، بي حوصلگي، يأس و نا اميدي مشخص مي شود و ديگران احساس مي كنند كه ما حال خوشی نداريم. اما اين وضعيت چندان به طول نمي انجامد. سيستم خودتنظيمي ذهن ما، ماجرا را در ذهن مان كوچك و دور مي كند و ما دوباره برمي خيزيم تا به زندگي برسيم. در افسردگي بعنوان يك واكنش، افسردگي به ما غلبه نمي كند بلكه با ما همراه مي شود. ما توانايي لذت بردن از زندگي را از دست نمي دهيم، الگوهاي بيولوژيك ما همچون تغذيه، خواب و تحرك تفاوت قابل توجهي نمي كنند و ما مجموعه زندگي را زير سؤال نمي بريم. اين وضع معمولاً بيش از چند روز به طول نمي انجامد و قبل از رسیدن به يك هفته از بين مي رود. البته گاهي يك فرد با يك سلسله از وقايع ناخوشايند روبرو مي شود. وقايعي كه همچون پرده هاي مختلف يك نمايش، يكي يكي به صحنه مي آيند و قبل از اينكه واكنش به صحنه قبلي به پايان رسيده باشد واكنش به صحنه بعدي شروع مي شود. در چنين شرايطي، طبيعي است كه زمان اين واكنش نيز طولاني خواهد شد.
برخورد يك پزشك یا يك روانشناس با چنين موقعيتي چه مي تواند باشد؟
آنچه سريع ترين و مؤثرترين كمك را به بيمار مي كند اين است كه او را ياري كنيم تا تكليف خود را با واقعه ناخوشايند روشن كند يا به عبارتي با ماجرا تسويه حساب كند. چنين رويكردي را رويكرد مسأله ـ مدار
(problem – oriented approach)
مي ناميم.
قلم:
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
#آرامش نمی تواند در خاک دورویی جوانه بزند .
قلم: #مساله_اسپینوزا | #اروین_یالوم
نقش: #Glogster
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
قلم: #مساله_اسپینوزا | #اروین_یالوم
نقش: #Glogster
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#عشق،
خطای فاحشِ فرد
در تمایز یک آدم معمولی
از بقیه آدم های معمولی است.
قلم: #جرج_برنارد_شاو
نقش: #پابلو_پيكاسو
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
خطای فاحشِ فرد
در تمایز یک آدم معمولی
از بقیه آدم های معمولی است.
قلم: #جرج_برنارد_شاو
نقش: #پابلو_پيكاسو
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_دوم
چگونه اين كار را مي كنيم؟
1- با اشتياق به شنيدن، مراجع را ترغيب مي كنيم كه ماجرا را با جزئيات هر چه بيشتر بازگو كند. اين مرحله كار چند مزيت دارد: ابتدا اینكه گاهي اجبار به بازگوئي ماجرا باعث مي شود كه فرد نگاه جديدي به قضيه پيدا كند. در هنگام نقل ماجرا براي ديگري و براي فهماندن تجربه خود به او، گاهي به جزئيات يا جنبه هايي از ماجرا برخورد مي كند که تاكنون به آن توجه نشان نداده بود و گاهي يك جنبۀ جزئي و كوچك كشف نشده احساس ما را نسبت به يك ماجراي بزرگ تغيير مي دهد، همانطور كه افزودن ذره اي نمك به يك ظرف غذاي بزرگ احساس ما را نسبت به آن تغيير مي دهد. گذشته از اين، بازگو كردن تجربه براي ديگران كمك كند كه از احساس تنهايي و انزوا خلاص شويم انگار بار خود را با ديگري تقسيم كرده ايم. اغلب مي بينيم مراجع پس از بازگو كردن ماجرا براي ديگران نفس عميقي مي كشد انگار با زبان بدن خود مي گويد: «آخيش! راحت شدم!» ممكن است بپرسيد اينكه كار بزرگي نيست، چرا بايد چنين كاري را يك درمانگر حرفه اي انجام دهد، هر كس دوستان و آشنايان و نزديكان بسياري دارد كه مي تواند با آنها درد دل كند. مي گوييم صحيح است، اما گاهي اين نزديكان شنوندگان خوبي نيستند، قبل از اينكه به سخنان گوينده گوش بسپارند، به نصيحت، سرزنش، ارائه راهكار و قضاوت در مورد ماجرا مي پردازند و گاهي حتي براي قبولاندن نقطه نظر خود به گوينده، با او وارد بحث و جدل و حتي درگيري لفظي مي شوند و به جاي ترغيب گوينده به تخليه اطلاعاتي و احساسي، او را در ابتداي راه متوقف مي كنند و راه ديگري باز مي كنند. انگار به جاي رسيدگي به پرونده ذهن گوينده، پرونده مشتركي را مي گشايند و به رسيدگي آن اقدام مي كنند!
چرا اين اتفاق مي افتد؟ مگر نزديكان او دلسوز و مهربان نيستند؟ چرا با او چنين مي كنند؟! پاسخ اين است كه دقيقاً به اين خاطر چنين مي كنند كه دلسوز و مهربانند! آنقدر اين فرد برايشان مهم است كه ماجراي او هم برايشان بسيار مهم است انگار اين ماجرا تبديل به ماجراي خود آنها مي گردد و آنها چنان به حل مسئله «حريص» مي شوند كه دچار خشم يا ناكامي مي شوند! يك درمانگر حرفه اي، با يك دوست متفاوت است، چرا كه فرد را همراه با مسأله اش براي خود تعريف كرده است بنابراين نگاهش نگاه مسأله گشاست نه نگاه نجات دهنده! او علاقمند و كنجكاو است اما حريص و عجول نيست! البته، يك درمانگر حرفه اي نيز يك انسان است و در مواقعي دچار حرص و عجله مي شود! چه وقت چنين اتفاقی مي افتد؟ آنگاه كه مسألۀ مراجع، در ذهن درمانگر يكي از مسائل شخصي خودش را تداعي كند. لازم نيست عين آن مسأله در زندگي درمانگر حضور داشته باشد، فقط لازم است وجهي از مسأله به گونه اي وجهي از يك مسأله شخصي درمانگر را تداعي نمايد. برخلاف تصور، مغز ما اصلاً منطقي كار نمي كند! مغز با تداعي ها كار مي كند و گاهي تنها عينك يك نفر چنان عينك مادربزرگ ما را تداعي مي كند كه بدون هيچ شباهت منطقي بين آن فرد و مادربزرگ، چنان احساسي نسبت به او پيدا مي كنيم كه انگار واقعاً او مادربزرگ ماست! بنابراين توصيه من به درمانگران اين است كه هرگاه حس كردند راجع به حل مسألۀ مراجع شان حرص و عجله دارند، توقف كنند و نگاه كنند اين مسأله آنها را به یاد كدام ماجراي قبلي در زندگي شان مي اندازد؟ اين مراجع آنها را به ياد چه كسي مي اندازد و نسبت به او چه احساسي دارند و اگر به گذشته، به ماجراي قبلي و به آن فرد بازگردند چگونه با آن فرد و آن ماجرا تسويه حساب مي كنند. اگر اين فرايند بتواند احساس او را نسبت به درمانجو تغيير دهد ادامه كار با او مناسب است در غير اينصورت ادامه كار با اين مراجع نه به نفع مراجع است، نه به نفع درمانگر !
گرچه فرايند فوق، فرايند ساده اي به نظر مي رسد، در ذهن درمانگر فرايند پيچيده اي را فعال مي كند كه قادر است «مغز غير منطقي» را به نگاهي متفاوت از قبل، هدايت كند.
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_دوم
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
چگونه اين كار را مي كنيم؟
1- با اشتياق به شنيدن، مراجع را ترغيب مي كنيم كه ماجرا را با جزئيات هر چه بيشتر بازگو كند. اين مرحله كار چند مزيت دارد: ابتدا اینكه گاهي اجبار به بازگوئي ماجرا باعث مي شود كه فرد نگاه جديدي به قضيه پيدا كند. در هنگام نقل ماجرا براي ديگري و براي فهماندن تجربه خود به او، گاهي به جزئيات يا جنبه هايي از ماجرا برخورد مي كند که تاكنون به آن توجه نشان نداده بود و گاهي يك جنبۀ جزئي و كوچك كشف نشده احساس ما را نسبت به يك ماجراي بزرگ تغيير مي دهد، همانطور كه افزودن ذره اي نمك به يك ظرف غذاي بزرگ احساس ما را نسبت به آن تغيير مي دهد. گذشته از اين، بازگو كردن تجربه براي ديگران كمك كند كه از احساس تنهايي و انزوا خلاص شويم انگار بار خود را با ديگري تقسيم كرده ايم. اغلب مي بينيم مراجع پس از بازگو كردن ماجرا براي ديگران نفس عميقي مي كشد انگار با زبان بدن خود مي گويد: «آخيش! راحت شدم!» ممكن است بپرسيد اينكه كار بزرگي نيست، چرا بايد چنين كاري را يك درمانگر حرفه اي انجام دهد، هر كس دوستان و آشنايان و نزديكان بسياري دارد كه مي تواند با آنها درد دل كند. مي گوييم صحيح است، اما گاهي اين نزديكان شنوندگان خوبي نيستند، قبل از اينكه به سخنان گوينده گوش بسپارند، به نصيحت، سرزنش، ارائه راهكار و قضاوت در مورد ماجرا مي پردازند و گاهي حتي براي قبولاندن نقطه نظر خود به گوينده، با او وارد بحث و جدل و حتي درگيري لفظي مي شوند و به جاي ترغيب گوينده به تخليه اطلاعاتي و احساسي، او را در ابتداي راه متوقف مي كنند و راه ديگري باز مي كنند. انگار به جاي رسيدگي به پرونده ذهن گوينده، پرونده مشتركي را مي گشايند و به رسيدگي آن اقدام مي كنند!
چرا اين اتفاق مي افتد؟ مگر نزديكان او دلسوز و مهربان نيستند؟ چرا با او چنين مي كنند؟! پاسخ اين است كه دقيقاً به اين خاطر چنين مي كنند كه دلسوز و مهربانند! آنقدر اين فرد برايشان مهم است كه ماجراي او هم برايشان بسيار مهم است انگار اين ماجرا تبديل به ماجراي خود آنها مي گردد و آنها چنان به حل مسئله «حريص» مي شوند كه دچار خشم يا ناكامي مي شوند! يك درمانگر حرفه اي، با يك دوست متفاوت است، چرا كه فرد را همراه با مسأله اش براي خود تعريف كرده است بنابراين نگاهش نگاه مسأله گشاست نه نگاه نجات دهنده! او علاقمند و كنجكاو است اما حريص و عجول نيست! البته، يك درمانگر حرفه اي نيز يك انسان است و در مواقعي دچار حرص و عجله مي شود! چه وقت چنين اتفاقی مي افتد؟ آنگاه كه مسألۀ مراجع، در ذهن درمانگر يكي از مسائل شخصي خودش را تداعي كند. لازم نيست عين آن مسأله در زندگي درمانگر حضور داشته باشد، فقط لازم است وجهي از مسأله به گونه اي وجهي از يك مسأله شخصي درمانگر را تداعي نمايد. برخلاف تصور، مغز ما اصلاً منطقي كار نمي كند! مغز با تداعي ها كار مي كند و گاهي تنها عينك يك نفر چنان عينك مادربزرگ ما را تداعي مي كند كه بدون هيچ شباهت منطقي بين آن فرد و مادربزرگ، چنان احساسي نسبت به او پيدا مي كنيم كه انگار واقعاً او مادربزرگ ماست! بنابراين توصيه من به درمانگران اين است كه هرگاه حس كردند راجع به حل مسألۀ مراجع شان حرص و عجله دارند، توقف كنند و نگاه كنند اين مسأله آنها را به یاد كدام ماجراي قبلي در زندگي شان مي اندازد؟ اين مراجع آنها را به ياد چه كسي مي اندازد و نسبت به او چه احساسي دارند و اگر به گذشته، به ماجراي قبلي و به آن فرد بازگردند چگونه با آن فرد و آن ماجرا تسويه حساب مي كنند. اگر اين فرايند بتواند احساس او را نسبت به درمانجو تغيير دهد ادامه كار با او مناسب است در غير اينصورت ادامه كار با اين مراجع نه به نفع مراجع است، نه به نفع درمانگر !
گرچه فرايند فوق، فرايند ساده اي به نظر مي رسد، در ذهن درمانگر فرايند پيچيده اي را فعال مي كند كه قادر است «مغز غير منطقي» را به نگاهي متفاوت از قبل، هدايت كند.
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک | #افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_دوم
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
It is not a lack of love, but a lack of friendship that makes unhappy marriages. #Friedrich_Nietzsche
آنچه ازدواجها را ناشاد می کند فقدان عشق نیست،
فقدان دوستی است.
قلم: #نیچه
نقش: #Pablo_Picasso
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
آنچه ازدواجها را ناشاد می کند فقدان عشق نیست،
فقدان دوستی است.
قلم: #نیچه
نقش: #Pablo_Picasso
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تو رفتى و من به جاى تو سازم را كشتم...
#Death_of_a_Violin
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#Death_of_a_Violin
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
#تفرد_يك_ديوانه
مبحثى كه از نوجوانى دارم باهاش سر و كله ميزنم "#هويتِ" و مراحل تحولى و نقش حساسى كه در كل بافت #زندگى ما به عهده داره. راستش براى خود من مدتها طول كشيد كه پيدا كنم مسير زندگيمو و مسيرهاى متعددى و طى كردم و قالبها و نقشهاى مختلفيو تجربه كردم تا به مسيرى كه الان در اون دارم قدم بر ميدارم برسم. يه موقعهايي وقتى به مسير ١٥ سال گذشته نگاه ميكنم ميبينم خيلى به در و ديوار زدم تا بتونم بالاخره در قالبى برم كه رنگ آرامش داشته باشه، صادقانه بخوام بگم هنوزم زياد مطمئن نيستم..
از نظر من هر انسانى مسير رشدى منحصر به فرد خودشو داره و تعاريفى كه جامعه و ساعت اجتماعى براى ما متصور ميشه، گاهى نه تنها باعث #رشد نميشه، بلكه عقب موندن از اونا ميتونه ايجاد حس #اضطراب، #عقب_ماندگى و #ناكارامدى رو برامون به دنبال داشته باشه؛ مثل درس خوندن در رشته اى خاص، در زمانى خاص، ازدواج با معيارى خاص، شخصى خاص و زمانى مشخص.
يادمون باشه هر كدوم از ما يه #پروانه ايم با شفيره اى مخصوص خودمون، زمان بيرون اومدنمون ازين شفيره با هم متفاوته، جنس شفيره هامون، و قدرتمون در بيرون اومدن اين شفيره. پس باهم #مسابقه نديم. براى پروانه انرژى كه صرف بيرون اومدن از شفيره ميشه، از لحاظ زيستى اونو براى بقا در محيط بيرون آماده ميكنه. پس عجله نكنيم، به نداى درونمون گوش بديم و به تفرد مسيرمون اطمينان كنيم . چه بسا اگه زور بزنيمو زودتر از موعد از شفيرمون بيايم بيرون، بقامون به خطر بيفته و منظورم از بقا فقط بقاي #بيولوژيك نيست؛ بقاى هويت، فرديت و نبوغ فردي هم نوعى از بودنه و شايد تنها #هدف زندگى.
همه آنچه در مسير به آن بر ميخوريم، انجام ميدهيم، ما را خراش ميدهد، ميشكند و ميتراشد، حتى كارهايى كه اكنون از نظر مابيهوده به نظر ميرسد؛ما را براى نسخه اى والاتر، #اصيل تر و شفافتر از خودمان آماده ميسازد، فقط كافيست باور كنيم كه #غايت وجودمان هدفمند و يكتا است.
قلم: #مانى_منجمى
#مرداد_٩٥
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
مبحثى كه از نوجوانى دارم باهاش سر و كله ميزنم "#هويتِ" و مراحل تحولى و نقش حساسى كه در كل بافت #زندگى ما به عهده داره. راستش براى خود من مدتها طول كشيد كه پيدا كنم مسير زندگيمو و مسيرهاى متعددى و طى كردم و قالبها و نقشهاى مختلفيو تجربه كردم تا به مسيرى كه الان در اون دارم قدم بر ميدارم برسم. يه موقعهايي وقتى به مسير ١٥ سال گذشته نگاه ميكنم ميبينم خيلى به در و ديوار زدم تا بتونم بالاخره در قالبى برم كه رنگ آرامش داشته باشه، صادقانه بخوام بگم هنوزم زياد مطمئن نيستم..
از نظر من هر انسانى مسير رشدى منحصر به فرد خودشو داره و تعاريفى كه جامعه و ساعت اجتماعى براى ما متصور ميشه، گاهى نه تنها باعث #رشد نميشه، بلكه عقب موندن از اونا ميتونه ايجاد حس #اضطراب، #عقب_ماندگى و #ناكارامدى رو برامون به دنبال داشته باشه؛ مثل درس خوندن در رشته اى خاص، در زمانى خاص، ازدواج با معيارى خاص، شخصى خاص و زمانى مشخص.
يادمون باشه هر كدوم از ما يه #پروانه ايم با شفيره اى مخصوص خودمون، زمان بيرون اومدنمون ازين شفيره با هم متفاوته، جنس شفيره هامون، و قدرتمون در بيرون اومدن اين شفيره. پس باهم #مسابقه نديم. براى پروانه انرژى كه صرف بيرون اومدن از شفيره ميشه، از لحاظ زيستى اونو براى بقا در محيط بيرون آماده ميكنه. پس عجله نكنيم، به نداى درونمون گوش بديم و به تفرد مسيرمون اطمينان كنيم . چه بسا اگه زور بزنيمو زودتر از موعد از شفيرمون بيايم بيرون، بقامون به خطر بيفته و منظورم از بقا فقط بقاي #بيولوژيك نيست؛ بقاى هويت، فرديت و نبوغ فردي هم نوعى از بودنه و شايد تنها #هدف زندگى.
همه آنچه در مسير به آن بر ميخوريم، انجام ميدهيم، ما را خراش ميدهد، ميشكند و ميتراشد، حتى كارهايى كه اكنون از نظر مابيهوده به نظر ميرسد؛ما را براى نسخه اى والاتر، #اصيل تر و شفافتر از خودمان آماده ميسازد، فقط كافيست باور كنيم كه #غايت وجودمان هدفمند و يكتا است.
قلم: #مانى_منجمى
#مرداد_٩٥
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
#من_یک_دیوانه_ام
فکر میکنم #دیوانگی بهترین راه فرار از روزمرگی های زندگیِ قرارداديه و منظورم از دیوانگی بغل کردن و چِلوندن تفاوتامونِ و پشت پا زدن به ارزشها و تعاریفیه که از بدوِ تولد در روان ما تزريق شده. منظورم از دیوانگی نوعی از #جنون به شکل #مرضی و آسیب زا به خودمون و اطرافیان نیس; آزادیِ و رقص بدون اینکه به چشمان نظاره گر جامعه توجه کنیم، اینکه خودمون باشیم؛ زشت و زیبا، چاق و لاغر و كوتاه و بلندِ خودمونو بغل کنیم و به خودمون اجازه بدیم كه باشیم، اشتباه کنیم، زمین بخوریم و یادمون باشه که حق اینو داریم که خشمگین باشیم و مشت و لگد به اطراف پرتاب کنیم و ...آزادیم؛ تا وقتی که مُشتمون مرز دماغ بغلیمون رو رد نکنه!!!
یکی از معضلات یک جامعه ى #اسطوره محور اینه که یه سری تصاویر و داستان های نقلی و وصفی وجود داره که سعى ميكنه انسان ها رو تو قالب اساطير و قهرمانان و الگوهاى اعتقادى بگنجونه! اتفاقی که میفته اینه که یه جامعه ی اسطوره پرست داریم که به این علت که نمیتونن و نتونستن پا جای پای #اساطیر پاگنده ى تاريخى و داستانیشون بذارن، غمگينن! مثل یک افسردگيه جمعى. از اون طرفم یه عده که ازین قصه ها و فیگورهای یوتوپیایی خسته شدن، میشن #آنتاگونيست داستان و خون اون آدماى غمگینو تو شیشه میکٌنن و جامعه میشه دو قطب سیاه و سفید و یمین و یسار، بدون اینکه آدمای #خاکستری این بین مجال اینو پیدا کنن که آدمیت کنن!!! آدماى غمگين هم منتظر #ناجى ميمونن تا #آرماگدون واقع بشه و اونا از دست #ضحاك قصه نجات پيدا كنن. آدم غمگينا به نوعى با اين درماندگى آموخته شده كنار ميان و اونو به عنوان سرنوشتشون قبول ميكنن يا حتى افتخار ميكنن كه انقدر صابر و تسليمن! این داستان دور و نزدیک واسمون شاید خیلی آشنا باشه، حالا جدا از بحث #آزادی و#فردیت از مقیاس فردی و فرافردی که در حوصله ی این بحث نیست، میخواستم راجع به خاکستری بودن صحبت کنم و اینکه در طول تاریخ چه آدمای بزرگی از دل این خاکستری بیرون اومدن.
طبق مطالعات پس رویدادی، #بتهوون از #اختلال_دوقطبی رنج میبرده! گویا بتهوون بعدِ از دست دادن شنواییش وارد یک دوره #افسردگى میشه و #مانیا به صورت واکنشی دفاعی بر اون مستولی ميشه تا از چنگال غم نجاتش بده. گفته ميشه که #بتهوون بسیاری از قطعاتش مثل سوناتا رو در فاز #شیدایی ساخته. نمونه دیگر #جی_کی_رولینگ خالق #هری_پاترِ که این رمان رو در هنگام جنگیدن با افسردگی ماژورش خلق کرد. #ون_گوگ، #ارنست_همینگوی، #ویرجینیا_ولف، #جان_نش, #هاوارد_هیوز و خیلی آدم خاکستری دیگه که همشون #انحراف_معیار معنی داری با جامعه زمان خودشون داشتن و تاثيرشون رو زندگى ما چيزى بيش از روايت وحديث و افسانه ست!!!
خاکستری باشیم, ديوانه باشيم، آدم باشیم و بذاریم بهشت سر جاى خودش بمونه و زمینم زیر پای ما!!!
قلم: #مانى_منجمى | #تير_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
فکر میکنم #دیوانگی بهترین راه فرار از روزمرگی های زندگیِ قرارداديه و منظورم از دیوانگی بغل کردن و چِلوندن تفاوتامونِ و پشت پا زدن به ارزشها و تعاریفیه که از بدوِ تولد در روان ما تزريق شده. منظورم از دیوانگی نوعی از #جنون به شکل #مرضی و آسیب زا به خودمون و اطرافیان نیس; آزادیِ و رقص بدون اینکه به چشمان نظاره گر جامعه توجه کنیم، اینکه خودمون باشیم؛ زشت و زیبا، چاق و لاغر و كوتاه و بلندِ خودمونو بغل کنیم و به خودمون اجازه بدیم كه باشیم، اشتباه کنیم، زمین بخوریم و یادمون باشه که حق اینو داریم که خشمگین باشیم و مشت و لگد به اطراف پرتاب کنیم و ...آزادیم؛ تا وقتی که مُشتمون مرز دماغ بغلیمون رو رد نکنه!!!
یکی از معضلات یک جامعه ى #اسطوره محور اینه که یه سری تصاویر و داستان های نقلی و وصفی وجود داره که سعى ميكنه انسان ها رو تو قالب اساطير و قهرمانان و الگوهاى اعتقادى بگنجونه! اتفاقی که میفته اینه که یه جامعه ی اسطوره پرست داریم که به این علت که نمیتونن و نتونستن پا جای پای #اساطیر پاگنده ى تاريخى و داستانیشون بذارن، غمگينن! مثل یک افسردگيه جمعى. از اون طرفم یه عده که ازین قصه ها و فیگورهای یوتوپیایی خسته شدن، میشن #آنتاگونيست داستان و خون اون آدماى غمگینو تو شیشه میکٌنن و جامعه میشه دو قطب سیاه و سفید و یمین و یسار، بدون اینکه آدمای #خاکستری این بین مجال اینو پیدا کنن که آدمیت کنن!!! آدماى غمگين هم منتظر #ناجى ميمونن تا #آرماگدون واقع بشه و اونا از دست #ضحاك قصه نجات پيدا كنن. آدم غمگينا به نوعى با اين درماندگى آموخته شده كنار ميان و اونو به عنوان سرنوشتشون قبول ميكنن يا حتى افتخار ميكنن كه انقدر صابر و تسليمن! این داستان دور و نزدیک واسمون شاید خیلی آشنا باشه، حالا جدا از بحث #آزادی و#فردیت از مقیاس فردی و فرافردی که در حوصله ی این بحث نیست، میخواستم راجع به خاکستری بودن صحبت کنم و اینکه در طول تاریخ چه آدمای بزرگی از دل این خاکستری بیرون اومدن.
طبق مطالعات پس رویدادی، #بتهوون از #اختلال_دوقطبی رنج میبرده! گویا بتهوون بعدِ از دست دادن شنواییش وارد یک دوره #افسردگى میشه و #مانیا به صورت واکنشی دفاعی بر اون مستولی ميشه تا از چنگال غم نجاتش بده. گفته ميشه که #بتهوون بسیاری از قطعاتش مثل سوناتا رو در فاز #شیدایی ساخته. نمونه دیگر #جی_کی_رولینگ خالق #هری_پاترِ که این رمان رو در هنگام جنگیدن با افسردگی ماژورش خلق کرد. #ون_گوگ، #ارنست_همینگوی، #ویرجینیا_ولف، #جان_نش, #هاوارد_هیوز و خیلی آدم خاکستری دیگه که همشون #انحراف_معیار معنی داری با جامعه زمان خودشون داشتن و تاثيرشون رو زندگى ما چيزى بيش از روايت وحديث و افسانه ست!!!
خاکستری باشیم, ديوانه باشيم، آدم باشیم و بذاریم بهشت سر جاى خودش بمونه و زمینم زیر پای ما!!!
قلم: #مانى_منجمى | #تير_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر
@Psychonstruct
Telegram
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_سوم
2- به مراجع كمك مي كنيم تا تكليف خود را روشن كند كه آيا مي خواهد براي اين ماجرا «بجنگد» يا نه. رويكرد انسان ها با بسياري از مسائل زندگي شان رويكرد «پاندولي» است. آنها به مسأله نزديك مي شوند و باز از آن دور مي گردند، دوباره نزديك مي شوند و دوباره دور مي شوند، نه براي حل مسأله «دل به دريا مي زنند» و نه از آن «دل» مي كنند! درمانگر به درمانجو كمك مي كند تا امكانات خود را براي حل مسأله روي دايره بريزد، هزينه هر يك از اقدامات خود را محاسبه كند و به اين جمع بندي برسد كه بر مبناي «اولويت بندي» ذهن خود آيا حاضر است براي حل مسأله «اين بها» را بپردازد يا ترجيح مي دهد كه مسأله را «بگذارد و بگذرد». مثلاً درمانجو، كارمند يك اداره است كه ماجراي پيش آمده براي او چنين است: فرد جديدي وارد محيط كاري شده كه باعث شده اهميت اين فرد در اين اداره كمرنگ تر شود. توجه، پاداش و تأييدي كه برای مراجع ما قبلاً بدون تلاش بدست مي آمد حالا نياز به یک رقابت جدي دارد. مراجع ما، ابتدا نسبت به اين فرد احساس خشم پيدا مي كند و سپس احساس ناكامي را تجربه مي كند. ما به او كمك مي كنيم تا «اولويتهاي خود» را در زندگي «تصريح» نمايد: اگر قرار باشد بين نقش يك مرد موفق و برنده و يك زندگي آرام و بي دغدغه تنها يكي را انتخاب كند، كداميك را انتخاب خواهد كرد؟ اگر در امتياز بندي خود به زندگي داراي موفقيت اجتماعي، شهرت و پيروزي امتياز بالاتري مي دهد لازم است بهاي جنگيدن براي پيروزي را بپردازد در حاليكه در صورتي كه زندگي آرام و بي دغدغه امتياز بالاتري مي گيرد او لازم است از اين رقابت بگذرد.
3- اگر مراجع موضع «مبارزه» را اتخاذ كرد، وظيفه درمانگر اين است كه به او ياد دهد كه چگونه انتخاب هاي مختلف و راهكارهاي گسترده را در نظر در آورد. درمانگر ديد درمانجو را باز و گسترده مي سازد و نگاه او را از نگاه «خطي» به نگاه «چند وجهي» هدايت مي كند و اگر مراجع موضع «وداع» را اتخاذ كرد، درمانگر به او كمك مي كند كه «ماجرا را در ذهن خود سبك نمايد». ما با «ماجرا» مواجه نيستيم بلكه با «تصوير ذهني ماجرا» مواجهيم بنابراين درمانگر مجبور نيست با واقعيت ماجرا در دنياي بيرون «كلنجار برود» بلكه لازم است با «تصوير ذهني ماجرا» در ذهن مراجع «ور برود». همانطور كه گفتم مغز ما منطقي عمل نمي كند بلكه با تداعي ها عمل مي كند، كافي است به گونه اي ماجراي درمانجو را به ماجرايي كه به شكلي مشابه است اما «سبك» و «لغزنده» است «قلاب» كنيم، خواهيم ديد كه به گونه شگفت آوري «وداع» او تسريع و تسهیل مي گردد . ادامه در پست بعدى
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک |
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_سوم
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
2- به مراجع كمك مي كنيم تا تكليف خود را روشن كند كه آيا مي خواهد براي اين ماجرا «بجنگد» يا نه. رويكرد انسان ها با بسياري از مسائل زندگي شان رويكرد «پاندولي» است. آنها به مسأله نزديك مي شوند و باز از آن دور مي گردند، دوباره نزديك مي شوند و دوباره دور مي شوند، نه براي حل مسأله «دل به دريا مي زنند» و نه از آن «دل» مي كنند! درمانگر به درمانجو كمك مي كند تا امكانات خود را براي حل مسأله روي دايره بريزد، هزينه هر يك از اقدامات خود را محاسبه كند و به اين جمع بندي برسد كه بر مبناي «اولويت بندي» ذهن خود آيا حاضر است براي حل مسأله «اين بها» را بپردازد يا ترجيح مي دهد كه مسأله را «بگذارد و بگذرد». مثلاً درمانجو، كارمند يك اداره است كه ماجراي پيش آمده براي او چنين است: فرد جديدي وارد محيط كاري شده كه باعث شده اهميت اين فرد در اين اداره كمرنگ تر شود. توجه، پاداش و تأييدي كه برای مراجع ما قبلاً بدون تلاش بدست مي آمد حالا نياز به یک رقابت جدي دارد. مراجع ما، ابتدا نسبت به اين فرد احساس خشم پيدا مي كند و سپس احساس ناكامي را تجربه مي كند. ما به او كمك مي كنيم تا «اولويتهاي خود» را در زندگي «تصريح» نمايد: اگر قرار باشد بين نقش يك مرد موفق و برنده و يك زندگي آرام و بي دغدغه تنها يكي را انتخاب كند، كداميك را انتخاب خواهد كرد؟ اگر در امتياز بندي خود به زندگي داراي موفقيت اجتماعي، شهرت و پيروزي امتياز بالاتري مي دهد لازم است بهاي جنگيدن براي پيروزي را بپردازد در حاليكه در صورتي كه زندگي آرام و بي دغدغه امتياز بالاتري مي گيرد او لازم است از اين رقابت بگذرد.
3- اگر مراجع موضع «مبارزه» را اتخاذ كرد، وظيفه درمانگر اين است كه به او ياد دهد كه چگونه انتخاب هاي مختلف و راهكارهاي گسترده را در نظر در آورد. درمانگر ديد درمانجو را باز و گسترده مي سازد و نگاه او را از نگاه «خطي» به نگاه «چند وجهي» هدايت مي كند و اگر مراجع موضع «وداع» را اتخاذ كرد، درمانگر به او كمك مي كند كه «ماجرا را در ذهن خود سبك نمايد». ما با «ماجرا» مواجه نيستيم بلكه با «تصوير ذهني ماجرا» مواجهيم بنابراين درمانگر مجبور نيست با واقعيت ماجرا در دنياي بيرون «كلنجار برود» بلكه لازم است با «تصوير ذهني ماجرا» در ذهن مراجع «ور برود». همانطور كه گفتم مغز ما منطقي عمل نمي كند بلكه با تداعي ها عمل مي كند، كافي است به گونه اي ماجراي درمانجو را به ماجرايي كه به شكلي مشابه است اما «سبك» و «لغزنده» است «قلاب» كنيم، خواهيم ديد كه به گونه شگفت آوري «وداع» او تسريع و تسهیل مي گردد . ادامه در پست بعدى
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک |
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_سوم
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
2- افسردگي بعنوان سوگواري
اين مدل افسردگي با مدل قبلي شباهت زيادي دارد بجز اينكه ماجرايي كه احساس ناكامي ايجاد كرده است ماجرايي بوده كه با مراجع ما «ارتباط هويتي» داشته است. «ارتباط هويتي» چيست؟ هركدام از ما «تعريفي ازخود» در ذهن داريم، اين تعريف با اجزايي مشخص مي شود. مثلاً من با روانپزشك بودنم، نويسنده بودنم و ……… خود را تعريف مي كنم اما با لباسم خود را تعريف نمي كنم. اگر كت و شلوار نويي داشته باشم كه بسوزد دلخور مي شوم اما اگر توانايي نوشتن را از دست بدهم دچار«سوگ» مي شوم! يك «مادر» خود را با فرزندانش تعريف مي كند: از دست دادن فرزندان او را دچار سوگ مي كند. يك «قهرمان ورزشي» خود را با «عنوان قهرماني» تعريف مي كند! از دست دادن اين عنوان او را دچار سوگ مي كند. يك فرد مذهبي با «باورهايش» زندگي مي كند: متزلزل شدن باورهايش او را دچار سوگ مي كند. فرايند «سوگ» شديدتر و طولاني تر از يك «واكنش ناكامي» است چرا كه فرد «خود» را زير سوال مي برد، سر درگم و گمشده است، اعتمادش را به خودش از دست مي دهد و جهان بيني اش دچار «تزلزل» مي شود، همچون كسي كه «راه خانه را گم كرده است»! بنابراين مي بينيد كه هر فرد «عزاداری» ، «سوگوار» نيست و از آن سو لازم نيست کسی يكي از عزيزانش فوت كرده باشد تا دچار «سوگواري» باشد. تكليف ما با «مراجعان سوگوارمان» چيست؟
1- هرگز سعي نكنيد مسأله او را كوچك و كم اهميت بشماريد. اين كار كمك به او نيست بلكه «بي احترامي» به اوست. مراجعي داشتم كه به تازگي پدرش را از دست داده بود و فرايند سوگ شديدي را مي گذراند. مي گفت يكي از سخت ترين لحظات براي من زماني است كه احساسم را با كسي در ميان مي گذارم و او مي پرسد: «پدر مرحوم تان چند سال داشتند؟» و هنگامي كه پاسخ مي دهم هفتاد سال بلافاصله مي گويد: «خوب، عمرشان را كرده بودند، چرا اينقدر غصه مي خوريد؟» اگر آنچه مراجع ما از دست داده براي ما چندان مهم نيست دليل نمي شود كه براي او هم نبايد مهم باشد.
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک |
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_سوم
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
اين مدل افسردگي با مدل قبلي شباهت زيادي دارد بجز اينكه ماجرايي كه احساس ناكامي ايجاد كرده است ماجرايي بوده كه با مراجع ما «ارتباط هويتي» داشته است. «ارتباط هويتي» چيست؟ هركدام از ما «تعريفي ازخود» در ذهن داريم، اين تعريف با اجزايي مشخص مي شود. مثلاً من با روانپزشك بودنم، نويسنده بودنم و ……… خود را تعريف مي كنم اما با لباسم خود را تعريف نمي كنم. اگر كت و شلوار نويي داشته باشم كه بسوزد دلخور مي شوم اما اگر توانايي نوشتن را از دست بدهم دچار«سوگ» مي شوم! يك «مادر» خود را با فرزندانش تعريف مي كند: از دست دادن فرزندان او را دچار سوگ مي كند. يك «قهرمان ورزشي» خود را با «عنوان قهرماني» تعريف مي كند! از دست دادن اين عنوان او را دچار سوگ مي كند. يك فرد مذهبي با «باورهايش» زندگي مي كند: متزلزل شدن باورهايش او را دچار سوگ مي كند. فرايند «سوگ» شديدتر و طولاني تر از يك «واكنش ناكامي» است چرا كه فرد «خود» را زير سوال مي برد، سر درگم و گمشده است، اعتمادش را به خودش از دست مي دهد و جهان بيني اش دچار «تزلزل» مي شود، همچون كسي كه «راه خانه را گم كرده است»! بنابراين مي بينيد كه هر فرد «عزاداری» ، «سوگوار» نيست و از آن سو لازم نيست کسی يكي از عزيزانش فوت كرده باشد تا دچار «سوگواري» باشد. تكليف ما با «مراجعان سوگوارمان» چيست؟
1- هرگز سعي نكنيد مسأله او را كوچك و كم اهميت بشماريد. اين كار كمك به او نيست بلكه «بي احترامي» به اوست. مراجعي داشتم كه به تازگي پدرش را از دست داده بود و فرايند سوگ شديدي را مي گذراند. مي گفت يكي از سخت ترين لحظات براي من زماني است كه احساسم را با كسي در ميان مي گذارم و او مي پرسد: «پدر مرحوم تان چند سال داشتند؟» و هنگامي كه پاسخ مي دهم هفتاد سال بلافاصله مي گويد: «خوب، عمرشان را كرده بودند، چرا اينقدر غصه مي خوريد؟» اگر آنچه مراجع ما از دست داده براي ما چندان مهم نيست دليل نمي شود كه براي او هم نبايد مهم باشد.
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک |
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_سوم
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
Forwarded from مانى (Psychonstruct (روان سازه))
بر فوقْ منتها راستْ كلاويكلِ تو ... خدايان نشانى از زندگانى نگاشتند... يك نقطه ... يك خال... و جهانم شروع شد از آن نقطه ى پايان خيز...
قلم: #سه_نقطه | #مانى_منجمى
ويزور: #Akvile
@Psychonstruct
قلم: #سه_نقطه | #مانى_منجمى
ويزور: #Akvile
@Psychonstruct
زنان و مردان میتوانند با همدیگر بخوابند
اما تعداد محدودی از آنها
میتوانند با همدیگر بیدار بمانند...!
قلم:#برتراند_راسل
نقش: #Pablo_Picasso
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
اما تعداد محدودی از آنها
میتوانند با همدیگر بیدار بمانند...!
قلم:#برتراند_راسل
نقش: #Pablo_Picasso
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#عشق چيست؟
----
#ted #tedmed #Yann_Dalliaglio
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
----
#ted #tedmed #Yann_Dalliaglio
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_چهارم
2- نمونه هاي مشابهي را براي مراجع مثال مي زنيم تا بداند كه اين حالت بارها براي افراد زيادي اتفاق افتاده و «زندگي ادامه پيدا كرده است». اين كار براي اين است كه «احساس تنهايي» او را مرتفع سازد. وقتي فكر مي كنيم ما تنها كسي هستيم كه دچار چنين وضعيتي شده ام دچار فشار سنگيني مي شويم. گاهي به اين باور مي رسيم كه «زندگي بي انصاف و نا عادلانه است»، «حق من نبود» و «چرا من؟!» گاهي دچار اين باور مي شويم كه «دارم كيفر مي شوم»، «احساس گناه» مي كنيم، خود را سرزنش مي كنيم و خود را مستوجب اين مجازات تلقي مي كنيم، گاهي تصور مي كنيم «هيچكس مرا درك نمي كند» و باورهاي ديگري كه هر كدام رنجي را بر رنج سوگواري مان مي افزايد. ذكر نمونه هايي از وضعيت مشابه در ديگران اين «رنج مضاعف» را مرتفع مي كند. اما در اينجا اين نكته مهم وجود دارد كه انجام هر كدام از كارهايي که ذکر می شود «ظریف کاری هایی» دارد. مثلاً اگر بنشینیم و به طور مستقیم به مراجع بگوییم: «بگذارید مشكلات ديگران را برايتان بگويم تا بدانید كه تنها نيستید» آنقدر اين كار را «زمخت» انجام داده ايم كه در ذهن مراجع نمي تواند بنشيند؛ به جاي آن بطور مثال مي گوييم: «وقتي داشتيد ماجرا را برايم تعريف مي كرديد ياد مراجعي افتادم كه 3-2 سال پيش آمده بود چرا كه او هم ……» و آنگاه كه «داستان مشابه» نقل شد به جاي گفتن اينكه «زندگي ادامه پيدا مي كند»، مي گوييم «چند هفته پيش كه تصادفاً او را ديدم لبخندي زد و گفت آن ماجرا زندگي مرا به كلي تغيير داد، حالا به مسأله طور ديگري نگاه مي كنم، اگر آن ماجرا پيش نيامده بود من شايد هيچوقت ياد نمي گرفتم كه ………»
3- به همان روش فوق مراجع را آماده مي كنيم كه به جاي تلاش براي «برگشت به گذشته»، كنجكاوانه- و نه عجول و حريصانه ـ منتظر بماند تا «تعريف جديد» را دريابد. انسان ها به گونه هاي مختلفي براي «برگشت به گذشته» تلاش مي كنند: گاهي سعي مي كنند گذشته را «موميايي» كنند، دلمشغول اشيا و خاطرات گذشته مي شوند، هيچ چيز را تغيير نمي دهند، «انتظار رجعت» از دست رفته را مي كشند و به محرك ها و وقايع جديد علاقه نشان نمي دهند. گاهي نيز سعي مي كنند به سرعت «جايگزين» پيدا كنند. «جايگزين» هر چيزي است كه فرد به جاي «شيء از دست رفته» در «مجموعه هويتي» خود مي گذارد. يك فرد جديد، يك عشق تازه، يك مأموريت جديد، يك ايدئولوژي تازه يا هر چيز ديگر. مسأله اين است كه اغلب آدم ها، براي كمك كردن به فردي كه سر در گم و «خود از دست داده» است، تلاش مي كنند بخشي از «مجموعه هويتي» خودشان را به او پيشنهاد دهند، بخصوص كسانيكه «حرص كمك كردن» دارند حاضر مي شوند «خود» نقش شيء از دست رفته را بازي كنند! اين بازي به نفع هيچ يك از طرفين نيست. درمانگر لازم است به مراجع بياموزد كه با «بازماندۀ مجموعه» همراه شود، آن را بپذيرد و دوست بدارد و بداند كه اين پيشامد در زندگي او همچون يك «كانال زايماني» است كه او را به «دنياي تازه اي» رهنمون خواهد شد. هيچكس و از جمله درمانگر نمي دانند اين دنياي تازه چه مختصاتي دارد، آنچه درمانگر مي داند اين است كه اين دنيا وسيع تر و با آگاهي گسترده تري نسبت به دنياي قبل همراه است همچون هر «زايمان» ديگري در هستي.
تنها درمانگري مي تواند در حل و فصل اين مرحله به درمانجو كمك كند كه از «وسوسه ارائه دنياي خود» به درمانجو به عنوان «جايگزين» و «حرص كمك كردن» گذر كرده باشد. رسيدن به چنين حالي منوط به ايجاد تعادل بين «علاقه مندي» و «شكيبايي» است. اگر درمانگر به كمك كردن علاقه نداشته باشد اين مجموعه نامتعادل و ناپايدار خواهد بود اما اگر شكيبايي خود را از دست دهد، «حرص كمك كردن» نيز تعادل مجموعه را به هم خواهد ريخت. رسيدن به اين «تعادل»، جدا از «شخصيت درمانگر» نيازمند «تجربه درمانگري» است. اغلب درمانگران جوان دچار حرص درمانگري مي شوند و از اين طريق در حل مسأله ناتوان مي شوند. اين وضعيت مرا به ياد اين ضرب المثل مي اندازد كه «پناه بر خدا از آرايشگران پير و پزشكان جوان»!
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک |
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_چهارم
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
2- نمونه هاي مشابهي را براي مراجع مثال مي زنيم تا بداند كه اين حالت بارها براي افراد زيادي اتفاق افتاده و «زندگي ادامه پيدا كرده است». اين كار براي اين است كه «احساس تنهايي» او را مرتفع سازد. وقتي فكر مي كنيم ما تنها كسي هستيم كه دچار چنين وضعيتي شده ام دچار فشار سنگيني مي شويم. گاهي به اين باور مي رسيم كه «زندگي بي انصاف و نا عادلانه است»، «حق من نبود» و «چرا من؟!» گاهي دچار اين باور مي شويم كه «دارم كيفر مي شوم»، «احساس گناه» مي كنيم، خود را سرزنش مي كنيم و خود را مستوجب اين مجازات تلقي مي كنيم، گاهي تصور مي كنيم «هيچكس مرا درك نمي كند» و باورهاي ديگري كه هر كدام رنجي را بر رنج سوگواري مان مي افزايد. ذكر نمونه هايي از وضعيت مشابه در ديگران اين «رنج مضاعف» را مرتفع مي كند. اما در اينجا اين نكته مهم وجود دارد كه انجام هر كدام از كارهايي که ذکر می شود «ظریف کاری هایی» دارد. مثلاً اگر بنشینیم و به طور مستقیم به مراجع بگوییم: «بگذارید مشكلات ديگران را برايتان بگويم تا بدانید كه تنها نيستید» آنقدر اين كار را «زمخت» انجام داده ايم كه در ذهن مراجع نمي تواند بنشيند؛ به جاي آن بطور مثال مي گوييم: «وقتي داشتيد ماجرا را برايم تعريف مي كرديد ياد مراجعي افتادم كه 3-2 سال پيش آمده بود چرا كه او هم ……» و آنگاه كه «داستان مشابه» نقل شد به جاي گفتن اينكه «زندگي ادامه پيدا مي كند»، مي گوييم «چند هفته پيش كه تصادفاً او را ديدم لبخندي زد و گفت آن ماجرا زندگي مرا به كلي تغيير داد، حالا به مسأله طور ديگري نگاه مي كنم، اگر آن ماجرا پيش نيامده بود من شايد هيچوقت ياد نمي گرفتم كه ………»
3- به همان روش فوق مراجع را آماده مي كنيم كه به جاي تلاش براي «برگشت به گذشته»، كنجكاوانه- و نه عجول و حريصانه ـ منتظر بماند تا «تعريف جديد» را دريابد. انسان ها به گونه هاي مختلفي براي «برگشت به گذشته» تلاش مي كنند: گاهي سعي مي كنند گذشته را «موميايي» كنند، دلمشغول اشيا و خاطرات گذشته مي شوند، هيچ چيز را تغيير نمي دهند، «انتظار رجعت» از دست رفته را مي كشند و به محرك ها و وقايع جديد علاقه نشان نمي دهند. گاهي نيز سعي مي كنند به سرعت «جايگزين» پيدا كنند. «جايگزين» هر چيزي است كه فرد به جاي «شيء از دست رفته» در «مجموعه هويتي» خود مي گذارد. يك فرد جديد، يك عشق تازه، يك مأموريت جديد، يك ايدئولوژي تازه يا هر چيز ديگر. مسأله اين است كه اغلب آدم ها، براي كمك كردن به فردي كه سر در گم و «خود از دست داده» است، تلاش مي كنند بخشي از «مجموعه هويتي» خودشان را به او پيشنهاد دهند، بخصوص كسانيكه «حرص كمك كردن» دارند حاضر مي شوند «خود» نقش شيء از دست رفته را بازي كنند! اين بازي به نفع هيچ يك از طرفين نيست. درمانگر لازم است به مراجع بياموزد كه با «بازماندۀ مجموعه» همراه شود، آن را بپذيرد و دوست بدارد و بداند كه اين پيشامد در زندگي او همچون يك «كانال زايماني» است كه او را به «دنياي تازه اي» رهنمون خواهد شد. هيچكس و از جمله درمانگر نمي دانند اين دنياي تازه چه مختصاتي دارد، آنچه درمانگر مي داند اين است كه اين دنيا وسيع تر و با آگاهي گسترده تري نسبت به دنياي قبل همراه است همچون هر «زايمان» ديگري در هستي.
تنها درمانگري مي تواند در حل و فصل اين مرحله به درمانجو كمك كند كه از «وسوسه ارائه دنياي خود» به درمانجو به عنوان «جايگزين» و «حرص كمك كردن» گذر كرده باشد. رسيدن به چنين حالي منوط به ايجاد تعادل بين «علاقه مندي» و «شكيبايي» است. اگر درمانگر به كمك كردن علاقه نداشته باشد اين مجموعه نامتعادل و ناپايدار خواهد بود اما اگر شكيبايي خود را از دست دهد، «حرص كمك كردن» نيز تعادل مجموعه را به هم خواهد ريخت. رسيدن به اين «تعادل»، جدا از «شخصيت درمانگر» نيازمند «تجربه درمانگري» است. اغلب درمانگران جوان دچار حرص درمانگري مي شوند و از اين طريق در حل مسأله ناتوان مي شوند. اين وضعيت مرا به ياد اين ضرب المثل مي اندازد كه «پناه بر خدا از آرايشگران پير و پزشكان جوان»!
قلم: #دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک |
#افسردگی_یک_کلمه_چند_معنا | #قسمت_چهارم
#مانى_منجمى | #شهريور_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎
#عشق_چیست؟
#ژان_پل_سارتر در موضوع عشق
........
برای سارتر #آزادی همه چیز بود. #عاشق لذت می برد که دوست داشته شود، اما نه توسط کسی که معجونی نوشیده و از طریق آن معجون عاشق شده است ، بلکه توسط کسی که آزادانه انتخاب کرده است که عاشق او شود . جايگاهي كه ما در عشق انسانی به دنبال آن هستيم كاملا متفاوت با جايگاه عشق به يك شي است. چون يك شي نميتواند در مقابل حس مالکیت ایجاد کند. از نظر سارتر واقعيت يك عشق رومانتيک احترام دوطرفه براي ایجاد احساس آزادي نيست، بلکه خیلی متفاوت از این تفسیر، عشق یک #تضاد، یک کشمکش، یک تناقض است ! معشوقه عشق فرد مقابل را میطلبد.به او نیاز دارد تا خودش را آشکار سازد.با این حال در این مسیر معشوقه این ریسک را میپذیرد که خودش را از یک انسان تبدیل به یک شی کند.در مقامی تحت فشار تصویری قرار می گیرد که فرد مقابل از او دارد.و بدتر هم میشود.به عنوان یک معشوقه, عاشق هرگز نمیخواهد که عشق طرف مقابل به اتمام برسد.نمیخواهد عشق را جای دیگری بیابد.اما این چیزی نیست که یک فرد ازاد بتواند تضمین کند.ازادی واقعی به معنای ازادی برای تغییر نظر است. ازادی برای خارج شدن از عشق. پس برای سارتر عشق پرخطر است.یا مازوخیسم است یا سادیسم. مازوخیسم به معنای وقتی که فرد عاشق به چیزی تبدیل میشود که فرد مقابل میخواهد و ازادی خودش را از بین میبرد.سادیسم به معنای وقتی که عاشق با معشوق خودش مثل یک شی رفتار میکند و دست و پایش را می بندد.در هر دو حالت آزادی در معرض خطر قرار می گیرد.و عشق تبدیل به یک تقلای دردناک میشود.
قلم: #ژان_پل_سارتر
نقش:#Ole_Ahlberg
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#ژان_پل_سارتر در موضوع عشق
........
برای سارتر #آزادی همه چیز بود. #عاشق لذت می برد که دوست داشته شود، اما نه توسط کسی که معجونی نوشیده و از طریق آن معجون عاشق شده است ، بلکه توسط کسی که آزادانه انتخاب کرده است که عاشق او شود . جايگاهي كه ما در عشق انسانی به دنبال آن هستيم كاملا متفاوت با جايگاه عشق به يك شي است. چون يك شي نميتواند در مقابل حس مالکیت ایجاد کند. از نظر سارتر واقعيت يك عشق رومانتيک احترام دوطرفه براي ایجاد احساس آزادي نيست، بلکه خیلی متفاوت از این تفسیر، عشق یک #تضاد، یک کشمکش، یک تناقض است ! معشوقه عشق فرد مقابل را میطلبد.به او نیاز دارد تا خودش را آشکار سازد.با این حال در این مسیر معشوقه این ریسک را میپذیرد که خودش را از یک انسان تبدیل به یک شی کند.در مقامی تحت فشار تصویری قرار می گیرد که فرد مقابل از او دارد.و بدتر هم میشود.به عنوان یک معشوقه, عاشق هرگز نمیخواهد که عشق طرف مقابل به اتمام برسد.نمیخواهد عشق را جای دیگری بیابد.اما این چیزی نیست که یک فرد ازاد بتواند تضمین کند.ازادی واقعی به معنای ازادی برای تغییر نظر است. ازادی برای خارج شدن از عشق. پس برای سارتر عشق پرخطر است.یا مازوخیسم است یا سادیسم. مازوخیسم به معنای وقتی که فرد عاشق به چیزی تبدیل میشود که فرد مقابل میخواهد و ازادی خودش را از بین میبرد.سادیسم به معنای وقتی که عاشق با معشوق خودش مثل یک شی رفتار میکند و دست و پایش را می بندد.در هر دو حالت آزادی در معرض خطر قرار می گیرد.و عشق تبدیل به یک تقلای دردناک میشود.
قلم: #ژان_پل_سارتر
نقش:#Ole_Ahlberg
#مانى_منجمى | #مهر_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Telegram
attach 📎