مانى
1.14K subscribers
521 photos
676 videos
158 files
2.06K links
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
"آلزایمر نباید سرنوشت مغز شما باشد"
-----
#ted #tedmed #Lisa_Genova
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
لحظه غریبی بود، من زیاده از حد باز و ساده دل بودم، گرمای آن لحظه و شور و شوقی غریب مرا از خود بیخود کرد، و همه چیز را برایش اعتراف کردم... اعتراف کردم که میخواستم مطالعه کنم، میخواستم چیزکی یاد بگیرم، و اینکه مرا به چشم دختربچه ها نگاه میکردند اذیتم میکرد... تکرار می کنم که حال بسیار غریبی داشتم؛ دلم نرم شده بود، و اشک در چشم هایم جمع شده بود؛ هیچ چیزی را مخفی نکردم و همه چیز، همه چیز را برای او تعریف کردم.
از احساس دوستیم نسبت به او حرف زدم، و از تمنای قلبی ام برای آنکه عاشقانه با او زندگی کنم، تسلایش بدهم، آرامش کنم.
نگاه غریبی به من کرد که هم شرمگینانه بود هم پر از حیرت، و حتی یک کلمه هم نگفت. یک دفعه احساس آزردگی کردم و دلم پر از غصه شد. به نظرم می آمد که مرا درک نمی کند، و حتی شاید در دلش به من می خندد.
یکدفعه مثل یک بچه زدم زیر گریه، اشک ریختم، و نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم؛ انگار حمله ای عصبی به من دست داده بود.
دست هایم را گرفت، آنها را بوسید و به سینه اش فشار داد، سعی کرد به من اطمینان خاطر بدهد، سعی کرد تسلی ام بدهد؛ سخت به هیجان آمده بود.
نمیدانم به من چه گفت، فقط یادم می آید که هم گریه می کردم و هم می خندیدم، و باز گریه می کردم، سرخ می شدم، و از فرط خوشحالی نمیتوانستم حتی یک کلمه بگویم. با این همه، و علی رغم آشوب عاطفی ام، دیدم که او هنوز هم منقبض و شرمسار است. به نظر می آمد که نمی تواند از این شعله کشیدن من، از این شور و شوقی که اینطور ناگهانی ابراز کرده بودم سر در بیاورد، از این احساس محبت گرم و آتشینم نسبت به او. شاید اولش فقط کنجکاو شده بود؛ بعد، بی تصمیمی اش از بین رفت، با همان صراحتی که من نشان داده بودم، وابستگی ام را، دوستی ام را، و توجهم را پذیرفت و با همان میزان از توجه و با همان مهربانی و دوستی جوابم را داد، انگار که دوست صمیمی من باشد. قبلم پر از گرما بود، پر از احساس خوب!... هیچ تلاشم را نکردم احساساتم را از او پنهان کنم، اصلا جلوی خودم را نگرفتم، و او همه را میدید، و هر روزی که میگذشت، بیشتر وابسته و دلبسته من میشد.

قلم: بیچارگان | #فیودور_داستایفسکی
ويزور: #manimonajemi
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Audio
خوان آنتونيو: ماريااِلنا هميشه ميگفت تنها عشقهاى ارضا نشدس كه تبديل به ماجراهاى رمانتيك ميشه!
قلم: #وودى_الن | ديالوگ فيلم ويكى كريستينا بارسلونا
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Planted in delusive soil of inadequeties... Its just a matter of choice whether to sublimate and awesomely grow... or get buried as you were never meant to crystallise...
-----
وقتى در خاك هذيان كاستى ها مدفون شده اى... استعلا و رشد ميتواند محتوم شود... يا به گور شدن... گويى كه انگارهرگز تبلور معنايت نبوده...

قلم: #مانى_منجمى | #فروردين_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
لیزا آدم که نمیتونه قسمتشو عوض کنه. (مکث) تو هم قسمت منی. (با ملایمت) جسم هامون هرگز به هم تعلق نخواهند داشت ولی روحمون مال همدیگه ست. تو در اعماق وجود من جا داری، من در اعماق وجود تو. هردومون اسیریم. حتا وقتی جسما مرد من نیستی، در خاطرات و رویاها و آرزوهام مرد منی. اینجوری منو به خودت وابسته کردی. ممکنه بتونیم از هم جدا باشیم ولی دیگه نمی تونیم همدیگه رو ترک کنیم. تمام این روزهایی که نبودی، اینجا نبودی و حتا با خودت هم نبودی، باز هم تمام فکر و ذکرم پیش تو بود، شریک غم و غصه م بودی. عشق به یک مرد معنیش چیه؟ این که علیرغم خودش، غلیرغم خودت و علیرغم همه چیز و همه کس دوست داشته باشی. یعنی عشقت به کسی وابسته نیست. تمام امیال و حتا نفرت هاتو دوست دارم، وقتی عذابم میدی دوست دارم، عذابی که زجرم نمیده، که بلافاصله فراموش می کنم، عذابی که ازش نشانه ای باقی نمی مونه. این تَحَملیه که باعث میشه از تمام موانع با قدرت عبور کنی، در غم و شادی. قبل از اینکه بخوای منو بکشی دوستت داشتم بعدشم دوستت دارم. عشق من به تو مثل یک غده ست. یک توده ایه در مغزم که دیگه نه میتونم درش بیارم نه عوضش کنم. جزئی از تو درون منه. حتا اگه بری اون باقی می مونه. شکلی از تو در وجود منه. من نشونه ی توام، تو نشونه ی منی، هیچکدوم بدون دیگری نمی تونیم وجود داشته باشیم.
قلم: #خرده_جنایت_های_زناشوهری | #اریک_امانوئل_اشميت
#مانی_منجمی | #مرداد_٩٦ #روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
گریس : تو فک کردی من یه #فاحشه_ام ؟
تامی : همه ی ما فاحشه ایم گریس، فقط بخش های مختلفی از بدنمون رو میفروشیم
یکی فکرشو میفروشه
یکی شعورشو
یکی انسانیت...

قلم: #پیکی_بلایندرز
#مانی_منجمی | #مرداد_٩٦ #روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
گروهی فریاد میزنند: دوستم داشته باش و گروهی دیگر: دوستم نداشته باش.
ولی گروهی هم هستند که جز بدترینها و بدبخت ترینهایند, آنها فریاد می زنند: دوستم نداشته باش اما وفادار باش!

قلم: #آلبر_كامو
نقش:#Mathieu_Laca
#مانی_منجمی | #مرداد_٩٦ #روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
طعنه
ماکان اشگواری
از بخت يارىِ ماست شايد، كه آنچه ميخواهيم يا به دست نمى آيد يا از دست ميگريزد...
قلم: #مارگوت_بيگل | بازگردانى #احمد_شاملو
نقش: #Edvard_Munch
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بچه ها چطور زندگى والدين را تغيير ميدهند؟
#ted #tedmed #Jennifer_Senior
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
صدايم زد و هر بار كه نامم را مي گفت از جا مي پريدم صدايش به اسمم روح و زندگي مي داد نامم را از من جدا مي كرد به پروازش مي كشيد صدايش پر از خواسته هاي دردناك بود پر از رازهاي نا گفته پر از طنين زندگي صدايش مرا محو مي كرد محو يك روز باراني چشمهايم كور مي شد و تمام وجودم گوش. صدايش در آستانه آمد و رفت هايش نگرانم مي كرد هر بار هيجاني بود پر از دلزدگي پر از لحظاتي كه به نا كجا مي كشيدم دوست داشتم حواسم را پرت كنم و چندين بار صدايم بزند آهنگ اسمم ماجرايي بود كه گمم مي كرد وقت رفتن فقط صدايش بي هيچ كلامي در خاطرم باقي ماند صدايش پر از خواسته هاي دردناك بود پر از زندگي...
قلم: #دكتر_سحر_زند
ويزور: #Josephine_Cardin
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
نمی تونم برات بگم وقتی فهمیدم دوستش دارم چقدر تعجب کردم. حتی مدتی امیدوار بودم ولم کنه، ولی این کار رو نکرد. چون اونم منو دوست داشت. فکر می کرد من خیلی چیز سرم می شه برای این که چیزهایی که من می دونستم با چیزهایی که اون می دونست تفاوت داشت ... بله این وضع من بود، از نقشه هام دور افتاده بودم و هر دقیقه در این عشق فروتر و فروتر می رفتم، و یک دفعه متوجه شدم که هیچ چیز دیگری برام اهمیت نداره. وقتی صحبت کردن درباره کارهایی که آدم می خواد بکنه لذت بیشتری داره، پس فایده خود اون کارهای بزرگ چیه؟ "

قلم: #گتسبى_بزرگ | #اسكات_فيتس_جرالد
ويزور:#Agnes_Cecile
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
نگاهى به #رگ_خواب
رگ خواب داستان خوش نقشه‌ای است که با هوشمندی کارکردان #حمید_نعمت‌الله روایت شده است. کارگردان از تمامی جلوه‌های بصری برای تبیین داستان خود بهره می‌برد. در ابتدا آن‌چه به چشم می‌آید این حقیقت است که رگ خواب قصه‌ی سفر است. سفری نافرجام توسط شخصیت‌هایی منفعل که گویا هیچ گاه به درستی آغاز نمی‌شود. سفری که نماد آن را در علاقه‌ی مینا به خواندن آگهی تورهای مسافرتی لوکس و ماکت هواپیما به کررات بازگو می‌کند. در واگویشی دوباره سفر را در رفتن‌های گاه بی گاه فرهاد(با بازی درخشان کوروش تهامی می‌بینیم) و البته سفر اصلی واگویه‌های مینا در گریز زدن به کودکی (سفری نه چندان خوش آیند که اغلب ناخواسته رخ می‌دهد). اما آن‌چه بلاشک این خطوط درهم و برهم سفرها را سامان می‌دهد، سفر به اندرون آدم‌هاست. سفر به ناخودآگاهی که با درایت حمید نعمت الله و داستان منسجم #معصومه_بیات به زیبایی بصری می‌شود.
در سکانس آغازین دادگاه را می‌بینیم. مکانی که قهرمان داستان اغلب به طور حقیقی و نه واقعی در آن به سر می‌داد. مینا در محضر سوپرایگوی تنبیه گری است، همسان سازی شده از پدر، که همواره با شلاق سرزنشگرش، بالای سر مینا ایستاده است. و مینا سرگردان برزخ عقده‌ی الکترا حل نشده به دفاع از خود در مونولوگ‌های طولانی با مخاطب قرار دادن پدر می‌پردازد.
شاید داستان پدری ناراضی از انتخاب اشتباه دختر و لجبازی خودویرانگرانه دختر بیش‌ترین شباهت را با فیلم آدل _ه برگرفته از زندگی واقعی آدل_هوگو داشته باشد. در آن فیلم آدل عاشق مردی خوش چهره و متناسب و خوش مشرب می‌شود و او را به واسطه‌ی زیبایی ظاهری که خود عاری از آن است در حد خدای‌گونه پرستش می‌کند.
او علی‌رغم آشکار شدن زشتی باطنی افسر برازنده با خیانت‌های مکرر که حقیقت گفته‌های پدر را آشکار می‌کند دست از خواسته‌اش نمی‌کشد. برای #ویگتور_هوگو، نویسنده‌ی پرآوازه سبک رومانتیسم، که خالق عشق‌های بی‌شمار بوده دیدن دخترش در نقش عاشقی زار که دون ژووانی را به معشوقی برگزیده چنان سخت است که دل سخت کرده و دختر را طرد می‌کند.
اما روایت مینا کمی عمقی‌تر است. معصومه بیات در این‌جا به یک سفر عمیق درونی می‌پردازد که در آن مینا به کاویدن ناخودآگاه خود می‌پردازد. مینا که گرفتار طرح‌واره‌ی نقص و شرم است و همواره خود را گناهکار قلمداد می‌کند چنان در برقراری ارتباط با آدم‌های پرشتاب عصر خود ناتوان است که اغلب در تنهایی به سر می‌برد. نعمت الله این خطاهای شناختی در برقراری ارتباط را به زیبایی در سکانس فست فود(محلی پرگذر از آدم‌هایی هزارگونه) می‌گنجاند. آن‌جا که مینا نمی‌تواند به هر مشتری آن‌چه را که سفارش کرده عرضه کند و با اشتباه سفارش‌ها مضحکه‌ای برای خنده و خشمی برای اخراجش را فراهم می‌آورد. او در ارتباطش با آد‌مها نمی‌تواند حدس بزند چه سفارشی می‌دهند، چه انتظاری از او دارند، آن‌جاست که به اشتباه به معشوق که سرسپرده‌اش می خواهد، دل می‌سپارد.
مینا از ترس روبه رو شدن با شرم و نقص و پذیرش اشتباه به انکار می‌پردازد. او از ترس انتقادهای پدر و سرزنش‌های دوست به حمایت دروغین فرهاد چنگ می‌زند و تمامی اعتماد به نفسش را به طناب پوسیده نفس‌های او می‌بندد.
مینا خودآزارگرانه به سواستفاده فرهاد تن می‌دهد تا گورستانی که او برایش فراهم آورده(با توجه به دیالوگ لیلا حاتمی به کوروش تهامی به همه بگو تو این گورستان با من بودی)به انکار اشتباهاتش می‌پردازد. ادامه در پست بعدى...

قلم: #دکتر_عادله_عسکری دستيار #روانپزشكى
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
او در انباری که المان (ناخودآگاه) ذهن آشفته و پر از خاطرات غبار گرفته و متروک است در مکانی که از پلکانی پر و پیچ و خم قابل دستیابی است به برچسب چسباندن بر روی یک اشتباه تایپی می‌پردازد. به زبانی روان‌شناسانه آدرس سفر زندگی مینا در طرح‌واره‌اش اشتباه کدگذاری شده و او به جای پذیرش و اصلاح آن به انکار و لاپوشانی می‌پردازد. او اجتناب را تا آن‌جا پیش می‌برد که در سکانس ملاقات پادشاه و تلخک با آن که خود را قربانی نقشه فرهاد می‌بیند و دربرابر قهقهه‌ی خنده‌ی آن‌ها دروغ می‌گوید.(اشاره به اصرار فرهاد به این‌که مینا منتظر مادر فرهاد برای خواستگاری این‌چنین به بزک پرداخته و به جای اعتراف دروغ می‌گوید و این را از گوشه چشم مینا می‌خواند).در نهایت این سفر با طوفانی سهمگین رو به رو می‌شود. آسمان رویاهای مینا تیره می‌شود ولی او باز خود را در زیر پتوی غفلت پنهان می‌کند. درد، درد دندان(درد دندان درآثار حمید نعمت الله خود یک پرسوناژ قابل تعریف است. که در این مجال نمی‌گنجد. اشاره به فیلم سینمایی #بوتیک از ساخته‌های به یادماندنی این کارگردان با بازی #گلشیفته_فراهانی که دندان درد او را از آغوش امن حامی‌اش با بازی #محمدرضا_گلزار به دام بدمن داستان با بازی #رویگری می‌اندازد.) دردی شدید حقیقی و غیر قابل انکار که در نهایت مینا را به رو در رو شدن با باتلاقی که در آن رسوب کرده وا می‌دارد.
در نهایت در سکانس، از گلوی من دستهایت را بردار، به زیبایی هرچه تمام‌تر مینا به بت شکنی می‌پردازد و تیشه به بت فرهاد می‌زند .

مینا به خودآگاهی می‌رسد. از ظاهر بیرونی به حقیقت درونی پی می‌برد. در می‌یابد که هر چند پادشاه خوش قد و بالا و مبادی آداب است اما تفاوتی با تلخک غوز کرده‌ی وازده‌ی تو سرخورده ندارد(استفاده از هنرپیشگانی با فیزیک متفاوت برای این منظور کاملا آگاهانه صورت گرفته است. هرچند که دغدغه‌ی ظاهر بینی برای کارگردان آن‌قدر مهم بوده که به کمک معصومه بیات، #دایی_وانیای #چخوف را در داستان می‌گنجاند و در میان آدمهای وازده آن به روایت دختر پاکدامن زشت‌رویی می‌پردازد که قربانی ظاهر نازیبایش در دنیای هیستریونیک زده‌ی اطرافش می‌شود و دکتری که او عاشقش است او را نمی‌بیند). مینا در می‌یابد که خدای بی‌نقص و برازنده‌اش، شهزاده‌ی رویاهایش، آدمی حقیر، نیازمند، و ضعیف است. فرهاد را یارای آن نیست که بر پاهای خود ایستد، چه رسد تکیه گاه چون مینایی شود؛ شکننده و بندزده شده. در پایان‌بندی نعمت الله می‌کوشد با مخاطب مهربان باشد و دردی را که ذره ذره به جانش ریخته با کورسوی امیدی در چشم‌های مینا التیام بخشد. اما مونولوگ پایانی مینا که هنوز در انتظار خبری از پدر می‌ماند که بتواند به خودش افتخار کند، فیلم را یک پله بالاتر می‌برد. هرچند این تلخی را به ذهن متبادر می‌کند که طرح‌واره های مینا به این زودی‌ها خیال اصلاح شدن ندارد.
اما آن‌چه تماشای این فیلم خوش‌ساخت را علی رغم مفاهیم روان‌کاوانه‌ی آن دلچسب می‌کند به کارگیری میزانسن‌ها، موسیقی و نور است. موسیقی نقش بسیار پر رنگی را در بیان مفاهیم ممنوعه‌ی اروتیک بازی می‌کند. شادمانی مینا به صورت حرکات موزونی محو در زمینه‌ی ساز کلاس موسیقی مجاور. ساز زدن فرهاد و اوج برانگیختگی هیجانی و در نهایت موسیقی بسیار زیبای شجریان که آهای خبردار را (درست زمانی که مینا تازه از خوابی که همواره با قرص خودش را در آن فرو می‌کند بیدار می آورد ) آواز می دهد. و در واقع رگ خواب، سفری است برای خبردار شدن به قیمت بردار شدن...

قلم: #دکتر_عادله_عسکری دستيار #روانپزشكى
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#يلدا
----
جلوى آينه ى شكسته پاويون داشتم پيرهنمو عوض ميكردم... به آينه گفتم... فك كنم كم كم آمادم ... بعدِ ١٤٧٦ روز...
همزمانىِ لعنتى...
چند ساعت بعد وقتى گيج و گُنگ مثه هميشه... از اجراى سيِ همايون شجريان بر ميگشتم تو مسير خروج...يلدا به سراغم اومد...
مقدمه آواى كولى ساراساته تو مغزم پخش شد و ثانيه قد كشيد.... انگار رو ميدازولام بودم... صداها... آدمها دور شدن... همه چى تار ... فقط خطوط محيطى چهرش... و آواى كولى ...شفاف...
ميخنديد از ته دل... هيجانى مغلوب تو صورتش ... نگاهمون سُر خورد رو هم... و ثانيه كوتاه شد...
خندش يخ بست رو لباش...
اثر يخچالى هميشگى من...
ياد ماجراى موسى افتادم....كه به خدا ميگفت... رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی... و از اين قصه ها...
فك كنم ... بعد كلى روز دلم گشاده شد و آماده ...
اتفاق افتاد بدون اينكه زورى بزنم براش...
تسليم خودم شدم ... باختم به خودم...بدون اينكه واقعا بخوام... ترس ... يخ بست...و قفل كلمه كليد خورد...و يلدا طلوع كرد...
و شايدم به قول همايون...ابر باريد... و ... بالاخره شدم از يار جدا...
شايد.
-----
قلم:#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦ | مجموعه #سه_نقطه
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Zigeunerweisen
Sarasate
آواى كولى-پابلو ساراساته @Psychonstruct