مانى
1.14K subscribers
521 photos
676 videos
158 files
2.06K links
Download Telegram
مردم زیادی در خیابان بودند. از چهره ی کسانی که به من نزدیک می شدند چیزی نمی دیدم. صورت ها دروغ می گفتند. چه شاد بودند، چه ساکت، چه بی تفاوت؛ به هر حال دروغ می گفتند. آدم ها را در چهره هاشان نمی شد دید. چهره هاشان را ترک کرده بودند...

عکسی از آدم هایی که جلوتر از من راه می رفتند، گرفتم: عکسی از پشت سر آن ها... صورت ها دروغ می گویند، پشت سرها دروغ نمی گویند. همه چیز، مطلقا همه چیز را در پشت سرها می توان دید؛ غم و اندوه حقیقی، سبکباری حقیقی، خشم حقیقی، مهربانی حقیقی... پشت سرها چهره های واقعی آدم ها هستند. چهره هایی که آدم ها به فکر پنهان کردنشان نمی افتند. وقتی آن ها ما را ترک می کنند، وقتی از ما دور می شوند، همین چهره ها را دارند...
قلم: #ايزابل_بروژ | #كريستين_بوبن
نقش: #kwangho_shin
#مانی_منجمی #روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
همیشه آدمهایی هستند که حس میکنند که زندگی آنها را دور انداخته یا جلوی در خونه ی یک غریبه رها کرده. ترک شدن به خودی خود یعنی از دست دادن عشق، ازدست دادن حس حیاتی ارتباط. در اغلب موارد ترک شدن و دل کندن شامل تمام شدن رابطه، سوگ و تنهاییه-چیزی که آدمها میتوانند همه ی آن را یک جا تجربه کنند، یا به طور مجزا در یک بازه ی زمانی، یا حتی مثل یک پس لرزه چند سال بعد از تجربه ی ترک.
واژه ی ترک میتونه برای ادمهای مختلف معانی مختلفیو تداعی کنه. این مفهوم یه تجربه ی کاملا فردی و شخصیه. بعضی اوقات حس اندوه و سوگ ماندگار حاصل از فقدان یک نفر در کذشته است. بعضی از مواقع ترس، بعضی مواقع یک مانع نامرئی که نمیذاره ما ایجاد ارتباط کنیم، یا به ظرفیت و تواناییهای حقیقی خودمون دست پیدا کنیم. یه مواقعی هم به صورت مکانیزم خود-تخریبی عمل میکنه. در واقع ما زندانی الگوهاو شکل های مختلفی از ترک شدن هستیم.
افرادی که غم و اندوه از دست دادن عشق را تجربه میکنند اغلب فکر میکنند که زندگیشان برای همیشه تغییر کرده و دیگر مثل روز اول نمیشوند و نمیتوانند دیگر به کسی علاقه مند شوند. من به شما اطمینان میدهم اگرچه در حال حاضر احساس شکست میکنید، باید بدانید که این حس گذراست و روند عادى سوگ بعد از اتمام یک رابطه است. در واقع شما تنها با سر و کله زدن با این احساس که زندگی شما به پایان رسیده است این امکان را پیدا میکنید که از نو شروع کنید.
آن دسته از شما که هنوز درگیر#عشق از دست رفتتون هستین ؛ درگیراون کسی که رفت و یه زندگی جدید و رابطه ی جدید و شروع کرد و شما رو با تکه های شکستتون تنها گذاشت، باید بدونید که شما به این دلیل ترک شدید که سفر خود کاویتون رو شروع کنید. شما تعدادی از منتخبینی هستید که این شانس را دارید که سفر خودکاوی خود را شروع کنید. همچنان که سیر نوشته هاى من را دنبال میکنید متوجه میشید که دردی که حس میکنید واقعیست ، بخشی از سفر زندگیست وحتی لازمه این سفر است.
هر کس که این درد را حس میکند درحال تجربه ی یک بحران روانى عميق است که همه ی ما به عنوان انسان در برحه هایی از زندگی امکان دارد آن را تجربه کنیم. بسیاری فکر میکنند اگر بارها و بارها قلبشون شکسته و تیکه پاره شده، دیگه چطور باید این قلب رو وصله پینه کنند یا اصلا با التیام کدوم زخمشون شروع کنن؟ ولی خوبه كه هوشیار باشیم که این احساسات قدرتمند و بعضا ناتوان کننده به این معنی نیست که ما ضعیف وابسته یا نالایق هستیم. با وجود شدت این حسهای آزاردهنده ، باید بدانید شما همان انسان قدرتمند و مسئولی هستید که قبل از رابطه بودید. این تجربه ی جدایی هر چند سخت و فرساینده،شما را نابود نکرده است. در واقع اینکه میتوانید انقدر عمیق و زنده (درد) را حس کنید مهر تاییدی بر قدرت و سر سختی شماست. در واقع شما تنها با تمرکزهمه جانبه بر روی این احساساته که راهی برای رهایی از آنها پیدا میکنید.
الان زمان یک تصفیه حساب شخصیست، اما این خود کاوی میتونه حتی به نابودى تصوير مجازى خود اعتماد به نفس یا متهم کردن خود بینجامد. وقتی کسی را دوست میداریم و او ما را پس میزند، ما اغلب خشمی را که به طرف مقابل داریم به سمت خود شلیک میکنیم و برای از دست دادن اون شخص خودمونو متهم میکنیم. در این حالت تجربه ی ترک مثل یک باتلاق ما رو در باتلاق حسهای بی ارزشی و #افسردگی فرو میبرد. مهم این نیست که شریک قبلی شما تحت چه شرایطی شما رو ترک کرده و چقدر اون حرکت غیراخلاقی يا آسیب زا بوده ؛ شما یک #قربانی نیستید! این حقیقت که کسی انتخاب کرده که با شما نباشد بیشتر از انچه راجع به شما و روند عملکردتون در رابطه توضیحی بدهد راجع به شریک سابق شما روشنگری میکند.

قلم: #مانى_منجمى | مجموعه ى #سه_نقطه
#مانی_منجمی #روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
دیگر دوستش نداشت.
اما دیگر رنج نمی برد.
برعکس، بی هیچ مقدمه احساس رضایت و آرامش سراپاش رو فراگرفته بود.
هیچ چیز و هیچ کس، دیگر نمی توانست آزرده اش کند.
شاید خوشبختی واقعی در این است که باور کنیم، خوشبختی را برای همیشه از دست داده ایم، فقط آن وقت می توانیم بی امید و هراس زندگی کنیم، فقط در آن زمان می توانیم از شادی های ناچیز که بیش از هر چیز دیگر دوام می آرند، لذت ببریم...!

قلم: #ماریا_لوییزا_بومبال
ويزور: #Richard_Avedo
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نظر بزرگان درباره #عشق_رمانتیک

#افلاطون : پدیده ای برای کامل شدن

#شوپنهاور : پدیده ای فریبنده برای تداوم نسل

#راسل : پدیده ای برای فرار ازتنهایی

#دوبووار : پدیده ای برای معناجویی
@Psychonstruct
همه ی ما #تنهاییم و از این تنهایی ناگزیر.

هرچقدر هم به دیگری نزدیک شویم
هرگز نمی توانیم #حقیقت_وجودی آن دیگری را کاملاً بشناسیم، #روان_شناسی و #فلسفه هم تمام ماهیت انسان ها را آشکار نخواهد کرد آن ها تنها ایدئولوژی هایی هستند برای پذیرش این حقیقت.
‌‎تمام تئوری ها را هم که از بَر باشیم باز هم برای شناخت آدمیان پای مان چوبین خواهد بود
‌‎دلهای مان پر از درد تنهایی است بی هیچ مُسَکِنی، حجم آوار #کتاب ها هم نجات مان نخواهد داد، تنها راه باقی مانده بقول #راجرز پذیرش بی قید و شرط است!!! بپذیریم که بهتر است همیشه بخشی از #ماهیت دوستان و نزدیکان مان در #سایه بماند
‌‎چرا که اگر بدانیم دیگران حقیقتاً به چه مقولاتی می اندیشند، هرگز این دوستی ها دوام نخواهد اورد
#رابطه به #راز زنده است.
#دوستی به #راز زنده است.
#عشق به #راز زنده است.

‌‎ما قدرت فهم و درک تمامیت یکدیگر را نداریم
‌‎پس همان به که همه چیز را ندانیم

قلم: #عباس_ناظرى
ويزور: #نهال_باقرى
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#تفرد چيست؟
یونگ راجع به انسان هزاره سوم دستاوردهای مهمی از لحاظ روانشناسی و اجتماعی دارد.  از نظر یونگ، تفرد یا  individuation   فرایندی است که باید در زندگی رخ دهد تا ما انسانهای کاملی شویم.  در واقع ما قبل از متفرد شدن نیمه انسانیم؛ انسان بودن برای ما یک امکان بالقوه است نه بالفعل.   آنچه در ابتدا بالفعل است حیوان بودن ماست.  اما فقط عده ای از ما انسان شده و عده ای دیگر انسان نخواهند شد.  به نظر میرسد که انسان شدن مشکل باشد! "گوردن آلپورت" روانشناس انسانگرای آمریکایی، اعتقاد دارد که تنها 2%  مردم به این مرحله  self-actualization   که همان مرحله انسان شدن است؛ می رسند. 98% دیگر، انسان بالقوه و حیوان بالفعل به دنیا میآیند و انسان بالقوه و حیوان بالفعل هم از دنیا میروند). این  self-actualization  یا خود شکوفایی اسمی است که  " مازلو"  برای مقصد راهی گذاشته که یونگ به آن individuation  یا فرایند تفرد میگوید. یونگ میگوید فرایند رشد روانی دو بخش دارد : از تولد تا دوره نوجوانی، فقط  بستر سازی رشد روانی انسان اتفاق می افتد. یعنی آن اتفاق اساسی که قرار است در رشد انسان بوقوع بپیوندد؛ تا دوره نوجوانی محقق نمیشود . در واقع تا  آن موقع، انسان در حال یادگیری مهارتهای زنده ماندن و بقاست.  از ابتدای نوجوانی مرحله ای در روند رشد انسان شروع میشود که احتمالا در زندگی حیوانات وجود ندارد. (گرچه که ممکن است چنین نباشد زیرا ما هنوز ابزارهای لازم برای مطالعه تعاملات پیچیده حیوانات را نداریم. شاید همانطور که ما فکر میکنیم کلاغها فقط قار و قار میکنند و صدای همه شان شبیه بهم است؛ حیوانات هم  فکر می کنند که ما انسانها قار و قور می کنیم و صدایمان مثل هم است . اگر حضرت سلیمان باشی آنوقت می فهمی که کلاغها قار قار نمی کنند!) اسم این مرحله "بحران نوجوانی" یا "بحران هویت" است.  از این مرحله به بعد، تازه فرایند انسان شدن ما شروع میشود و با یک بحران هم  شروع میشود.  به طور کلی هر وقت که ما در زندگی دچار بحران میشویم یعنی وارد یک مرحله رشدی شده ایم؛ وقتی که همین طور دنده خلاص و راحت برای خودمان می چرخیم و همه چیز بر وفق مراد است؛ یعنی ما در یک دوره رشدی نیستیم.  شروع دوره های رشدی برای انسان همیشه با بحران همراه است. پس اولین بحران، بحران نوجوانی است که همزمان با بلوغ جنسی هم رخ میدهد.  در بحران نوجوانی مهمترین چیزی که برای انسان مطرح میشود؛ مسئله هویت یا  identity  است .
هویت یعنی چه؟... یعنی من کیستم؟!  اولین بحران این است که "من کیستم؟"  قبل از این بحران همه می دانستند که "من کیستم." مثلا "دخترزری خانم"  یا "پسر بابام"... همه ماجرا حل شده است!  اما معلوم نیست که این هورمونها هستند که با شروع نوجوانی فرایندی را در مغز ایجاد می کنند یا تغییر شکل و شمایل بدن انسان این سوال هویتی را برایش ایجاد میکند که "من کیستم؟".  بهرحال فرد برای جواب دادن به این سوال شروع می کند به استقلال پیداکردن و مجزا کردن خودش از بستری که در آن قرار دارد. گویی تا به حال خودش را با اینزمینه یکی می دیده و حالا شروع می کند که خودش را چیزی منفک، برآمده و متجلی شده ببیند؛ یعنی خود را برای اولین بار به شکل یک figure  مورد توجه قرار میدهد. بنابراین دیگر نمیتواند با "پسر بابام" و "پسر مامانم" خود را معرفی کند؛ بلکه میخواهد برای معرفی خودش   چهار چوبی به دور خودش بکشد و برای کشیدن این چهار چوب، عمدا بعضی از رفتارهای تحمیلی را رد کرده و به سوی بعضی از رفتارهایی میرود که برایش نهی شده است؛ زیرا اگر این اتفاق نیافتد او هنوز جزیی از زمینه است. او با کسی خصومت و دشمنی ندارد؛ فقط می خواهد خودش را به رنگی متفاوت با زمینه درآورد تا بتواند "من کیستم "   خود را به راحتی تشخیص دهد. این بحران، بحران هویت است که با لجبازی و خشونت و پرخاشگری و تبعیت نکردن خود را نشان میدهد .   فرایندی در حال طی شدن است که اگر این فرآیند به سلامت طی شود منجر به این میشود که انسان از یک حیوان غیر اجتماعی بالقوه انسان، به یک حیوان اجتماعی بالقوه انسان تغییر شکل دهد.

قلم: #دكتر_محمرضا_سرگلزايي | #قسمت_اول
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
فقط زندگی در جهانی را تصور کن که در آن آیینه نباشد. تو درباره ی صورتت خیالبافی می کنی و تصورت این است که صورتت بازتاب آن چیزی است که در درون تو است. و بعد وقتی چهل ساله شدی، کسی برای اولین بار آیینه ای در برابرت می گیرد.
وحشت خودت را مجسم کن! تو صورت یک بیگانه را خواهی دید و به روشنی به چیزی پی خواهی برد که قادر به پذیرفتنش نیستی: صورتِ تو، خودِ تو نیست.

قلم: جاودانگی | #میلان_کوندرا
ويزور: #Deborah_Sheedy
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#تفرد چيست؟
میدانید که حیوانات دو دسته اند؛ حیوانات اجتماعی و حیوانات غیر اجتماعی .   مثلا گربه ها حیوانات غیر اجتماعی هستند .   اغلب، ما گربه ها را تنها می بینیم .   فقط برای تولید مثل، یک دوره کوتاه با هم هستند و آمیزشی انجام میدهند؛ سپس گربه نر جدا میشود؛ گربه ماده بچه ها را بدنیا آورده و بزرگ میکند و بعد همگی به دنبال کار خودشان میروند. شما به جز در یک دوره کوتاهی که بچه ها نیاز به مراقبت دارند؛ گربه ها را خانوادگی نمی بینید .   همین طور کرگدن ها و خیلی از حیوانات دیگر هم بصورت منفرد زندگی می کنند. حیوانات غیر اجتماعی به نوعی "خود بسنده" زندگی می کنند؛ یعنی هر حیوانی تمام امور مربوط به خودش را مستقلا و به تنهایی انجام میدهد؛ نه توقعی از دیگری دارد و نه تکلیفی نسبت به اعضای دیگر گونه دارد؛ جز همان تکلیف تولید مثلی( . انسان تازه در این نقطه (بحران نوجوانی) در شرایطی قرار می گیرد که تبدیل به یک حیوان اجتماعی مثل گرگ، سگ، دولفین، نهنگ و...بشود .   یک فرق حیوانات اجتماعی با حیوانات غیر اجتماعی این است که حیوانات اجتماعی "گرسنگی لمس" دارند .
]" اریک برن" میگوید: انسانها سه دسته گرسنگی دارند :
1-  گرسنگی غذا  (food hunger)
2-  گرسنگی لمس، نوازش، توجه  (touch hunger)
3-  گرسنگی ساختار  (structure hunger)
پس ویژگی حیوان اجتماعی این است که گرسنگی لمس دارد و یکی از ویژگیهای ژنتیکی انسان هم این است که حیوانی اجتماعی است و اگر مورد توجه و لمس قرار نگیرد مریض میشود.  می دانید که سالها پیش، یعنی زمانی که باکتریها کشف شدند؛ دانشمندان به این نتیجه رسیدند که خیلی از بیماریها ناشی از باکتری ها هستند؛ و بنابراین برای نوزادان که در بدو تولد هنوز سیستم ایمنی رشد یافته ای ندارند؛ بهتر است که در محیط های کم باکتری زندگی کنند. به همین دلیل، بعد از زایمان نوزادان را از مادر جدا کرده و به بخش نوزادان میبردند. پرستاران، با کفش و کلاه و دستکش و لباس مخصوص بچه ها را مورد مراقبت قرار داده و هر دو تا سه ساعت یک بار برای شیر خوردن نزد مادرانشان میبردند.  در واقع این بچه ها در روز فقط ده تا بیست دقیقه لمس می شدند. پس از مدتی مشاهده شد که بچه ها در این شرایط ایزوله، میزان رشد جسمانی کمتر و میزان بروز بیماریهای عفونی بیشتری را نشان میدهند.  بعدا متوجه شدند که بچه ها به غیر از غذا نیاز به لمس دارند؛ بنابراین این بخش ها بسته شد و نوزادان، به غیر از مواقعی که بیماری خاصی داشته باشند؛ از بدو تولد در کنار مادر و روی همان تخت نگهداری میشوند .
قلم: #دكتر_محمرضا_سرگلزايي | #قسمت_دوم
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#Sapiosexual: این واژه به کسانی اطلاق می شه که بیشتر از رابطه فیزیکی و احساسات، درگیر هوش بالا و رفتارهای خاص شخصی می شوند که آن شخص رفتارهایی برگرفته از هوشمندی و طرز تفکر و خرد دارد. به عبارت دیگر، شخصی که هوش و هوشمندی را بهترین و بالاترین  خصوصیت جذابیت جنسی بداند.
در اصل، Sapiosexual نوع جدیدی از جهت گیری جنسی است که در آن جنسیت فیزیکی (#زن و #مرد) معنا ندارد و شخص سپیوسکچوال شیفته و عاشق رفتار و منش هوشمندانه و خاص طرف مقابل می گردد.
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
عشق به كلمه نياز دارد. مدتى كوتاه مىتوان به حسِ بى كلام اعتماد كرد، اما در دراز مدت، عشق بى كلام و كلام بى عشق دوام نخواهدآورد.

عشق جانورى است گرسنه؛ خوراكش ارتباط، اطمينان دادن‌هاى پى‌درپى و چشم به چشم هم دوختن است. وقتى چشم‌ها به هم بسيار نزديك مى‌شوند، چشم هيچ‌كدامشان چيز ديگرى نمى‌بيند.

قلم: #تصرف_عدوانى | #لنا_آندرشون
نقش: #Alex_Cherry
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#تفرد چيست؟
ميمون ها، مورچه ها و زنبور عسل هم مثل انسان، حيواناتي اجتماعي هستند . انسان در زمان بحران هويت، انگار كه يك حق انتخاب پيدا مي كند ... حق انتخاب گربه شدن، يا گرگ شدن !... حيوان منزوي شدن يا حیوان اجتماعي شدن !  اگر اين مرحله با موفقيت طي شود؛ روند اجتماعي شدن يا socialization  شكل گرفته است .  انسان، زماني يك حيوان اجتماعي است كه منافع تيم را بر منافع شخصي خودش ترجيح دهد .  اين انسان ميداند كه وقتي تيم قوي باشد منافع او هم تامين ميشود .  اما اين هويت اجتماعي پيدا كردن با چالش هاي زيادي همراه است .  يونگ ميگويد اين اجتماعي شدن كه هنوز در خيلي از جوامع مدرن امروزي اتفاق نيافتاده است؛ در اقوام بدوي وجود داشته است؛ چرا كه در اين جوامع، اسم گذاري به شكل گروهي انجام ميشود؛ ختنه گروهي است؛ آموزش گروهي است؛ غذا خوردن گروهي است ...  چون در اين اقوام رشد جمعي اتفاق افتاده؛ مثل يك تيم زندگي ميكنند .  در جامعه اي كه سوشياليزيشن اتفاق افتاده است؛ شاگرد اول، شاگرد اول شناخته نمي شود؛ مگر اينكه باعث ارتقاء نمره ديگر دانش آموزان هم بشود .  اگر تمام جامعه ساختار سازي مجدد شود؛ آنگاه سوسياليزيشن در آن اتفاق مي افتد .  اما پايان سوسياليزيشن، تازه شروع روند  individuation (تفرد) است؛ و پايان روند تفرد را يونگ integrity يا تماميت مينامد كه در حقيقت،پايان تعارض هاي دروني است .   اين نقطه را، هم اريكسون و هم يونگ اينتگريتي مينامند .  پس سوشياليزيشن يك مرحله است كه پايانش به دست آوردن ايگوست و ايگو يعني social identity . پس از اين سوشياليزيشن، مرحله تفرد آغاز ميشود كه به اينتگريتي (تماميت) ختم ميشود .
***اما Individuation   چيست؟
تفرد يك سفر ماجراجويانه است؛ يعني اين سفر، سفري نيست كه مسيرش را علامت گذاري كرده باشند و در آخر راه به شما بگويند كه رسيديد؛ حالابياييد تفرد اينجاست !... قدم به قدم اين مسير بايد به شكل مكتشفانه توسط خودتان طي شود .  اين journey   (سفر) كجا اتفاق مي افتد؟ ... !through life     يعني از شكم زندگي !  يعني نمي توان چمدان بست و گفت: "خداحافظ، من دارم ميروم Individuation  پيدا كنم "! اين اتفاق بايستي در مسير زندگي و در جريان درگيري با حوادث زندگي اتفاق بيافتد .  مقصدش كجاست؟ ... تماميت يا wholeness يا selfhood ؛ رسيدن به آن خويشتن حقيقي . چگونه اين اتفاق واقع ميشود؟ ...  بايد بين نيرو هاي متضاد زندگيمان تعادل ايجاد كنيم . وقتي دوچرخه سواري مي كنيد علي القاعده بايد از يك طرف بيفتيد؛ اما با بدست آوردن لم كار، اين اتفاق نمي افتد .  رسيدن به نقطه تعادل هم اينگونه است؛ اتفاقي به ظاهر نشدني كه ميشود و ما مي توانيم بين نيروهاي متضاد درونيمان تعادل ايجاد كنيم .  اين همان رسيدن به Individuation   است .  در حالت معمول، بعضي از آدمها عاشقند و بعضيها عاقل؛ اما كسي كه به  Individuation ميرسد عاشق عاقل است . بعضي از آدمها حاكمند و بعضيها مطيع؛ اما كسي كه به تفرد ميرسد  "حاكم مطيع "  است .  (همانطور که " لائوتزو " در " تائو ته چینگ " می نویسد : رهبر فرزانه كسي است كه وقتي كه كاري را انجام ميدهد هيچ كس نمي فهمد كه كار او بوده است؛ مردم مي گويند كه اين كار را ما انجام داديم .  همه اش به دست خودمان بود ! اين رهبر، رهبر گمنامي است كه مردم از حضورش خبر ندارند). "اوشو " ، فیلسوف هندی، میگويد هر وقت ديديد كه آدمهاي بسيار عاشق، به عقل رسيدند از راه عشق؛ يا آدمهاي بسيار عاقل به عشق رسيدند از راه عقل؛ آنگاه تعادل بين اجزاء متضاد ايجاد شده است .
قلم: #دكتر_محمرضا_سرگلزايي | #قسمت_سوم
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
پس در Individuation مهم است كه به يك تعادلي برسيم . اما تعريف تعادل، تعريف بسيار دشواري است .  مولوي در كتاب مثنوي مثالي دارد كه نشان ميدهد به تعادل رسيدن به اين راحتي نيست . او ميگويد :  خانقاهي بود كه چند نفر بعنوان مريد بهمراه مرشدي در آن زندگي ميكردند . يك روز عده اي از مريدها  نزد مرشد آمدند و گفتند: "يك نفر در بين ماست كه اهل افراط است؛ زيرا هر يك از ما يك قرص نان مي خوريم و او دو قرص نان!" مرشد آن شخص را فرا خواند و از او پرسيد : "چرا تو دو قرص نان مي خوري و افراط می کنی؟ "   آن شخص گفت : "كساني كه اين حرف را زده اند در خانه خودشان روزي نصف قرص نان مي خورند؛ قوت روزانه شان همين است . اما اينجا به جاي نصف نان يك قرص نان مي خورند در حاليكه شكمشان نصف نان است؛ ولي ما در خانه خودمان روزي چهار قرص نان مي خورديم؛ اينجا من امساك مي كنم؛ رياضت ميكشم؛ نصف شكممم را گرسنه نگه مي دارم و دو قرص نان مي خورم؛ تا  شب هم شكمم  قار و قور ميكند ! حالا چه كسي اهل افراط است و چه كسي اهل امساك؟!" استاد مي بيند كه بله، كار، كار بسيار مشكلي است؛ زيرا نقطه تعادل يك نقطه استاندارد  نيست .
استاندارد سازي، در سطح اجتماع اتفاق مي افتد در حالي كه نقطه تعادلي كه ما از آن صحبت ميكنيم؛ كاملا فرديست . به همين خاطر هم به آن تفرد ميگويند . آدمهاي اجتماعي شده، مثل قطعات سراميكي هستند كه زمين را فرش ميكنند؛ مي توانيد هر كدام را برداريد و يكي ديگر به جاي آن بگذاريد .  قطعات سراميك شخصيت اجتماعي پيدا كرده اند . اما آدمهاي Individuation  پيدا كرده را نميتوان به جاي يكديگر گذاشت .  نميشود گفت كه لئوناردو داوينچي ما را بس !   نميشود گفت كه آخر شعر فارسي مثلا حافظ است؛ ديگر رباعيات خيام لازم نيست ... هيچ فرد individualized  را نمي شود با فرد ديگري عوض كرد . بنابراين انسان، اول بايد به استانداردسازي برسد. اما فرديت، نقطه تعادلي است كه كسي از بيرون نمي تواند آن را به انسان مشق بدهد؛ بلكه در طول سفري از زندگي، اين بالانس اتفاق مي افتد .  در فرآيند تفرد، تضادهاي موجود بين خير و شر، درونگرايي و برونگرايي، نرينگي و مادينگي، تفكر و احساس، تولد و مرگ و بين جنبه حيواني و جنبه فرا حيواني ما به تعادل مي رسند .  يونگ اعتقاد دارد كه اينها جنبه هاي مختلف عملكرد روان است . او ميگويد كه ما عملكرد هاي رواني مختلفي داريم كه متضاد هم هستند .  اين جنبه ها شامل موارد زير ميباشند :
- تفكر (thinking) و احساس (feeling)
-  حس  (sensation ) و شعور يا اشراق يا بصيرت  (intuition )
- درونگرايي (introversion) و برونگرايي (extroversion)
یونگ ميگويد كه همه آدمها همه اين عملكرد ها را دارند؛ هيچكس مطلق و صد در صد نيست . مثلا هيچكس صد درصد  يا صفر درصد احساسي نيست؛ اما توازن بين اين عملكردها وجود ندارد .  يكنفر احساس خيلي بارزي دارد؛ حرف مي زنيم اشكش در مي آيد؛ خيلي لذت بخش است كه او بخواهد چيزي را توصيف كند .  اين شخصيت، بسيار دوست داشتني است ولي نمي توانيم او را به جاي يك مدير بگذاريم .  در نقطه مقابل، افراد تفكري هستند؛ اين افراد همه چيز را آناليز مي كنند؛ تعريف مي كنند؛ درست و غلطش را مشخص ميكنند .  آن تماميتي كه بدنبال Individuation  ايجاد ميشود به اين معني است كه آدم به شدت تفكري، از ميزان تفكرش كم و به احساسش اضافه شود .  يونگ اعتقاد دارد :
‏ Increase in one area (for example thinking) means decreasing another (for example feeling)
يعني آدمي كه خيلي زياد تفكري است يك جاي كارش لنگ خواهد زد و آن، در موارد احساسي است .  اين آدم خيلي چيز ها را نمي فهمد .  اما زماني كه همين آدم تفرد پيدا مي كند؛ مسائل احساسي هم برايش قابل فهم ميشوند .  اين علامت تفرد يافتن اوست (اصلا كاري به تكنيك هاي مسير تفرد نداريم). و در مقابل، اگر آدم احساسي هم، دو دو تا چهار تا را بفهمد علامت متعادل شدن اوست .
-----
قلم: #دكتر_محمرضا_سرگلزايي | #قسمت_سوم
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
نقش #بيولوژى در ابراز بهترين و بدترين نسخه ى ما!!!
#ted  #tedmed
#robert_sapolsky
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر  @Psychonstruct
نگاهى به نمايشنامه #خرده_جنايات_زناشويي |#اريك_امانوئل_اشميت
ژیل: تو منو دوست داری؟ ..... شوهرت رو دوست داری یا نه؟ لیزا لبخند می‌زند. از این که جواب نمی‌دهد ژیل جا می‌خورد. ژیل: اگه دوستش نداشتی فرصت مناسبیه که از شرش خلاص شی. از این که دیگه خودش نیست یعنی منه استفاده کنی و دیگه عذرشو بخوای. عذر منو بخوای. یعنی عذر هر دو مونو. یه خونه‌تکونی حسابی.» آیا لیزا در تلاش است تا تصویری واقعی از زندگی زناشویی‌شان به ژیل ارائه دهد؟ در صحنه‌ای دیگر از نماشنامه (صفحه ۳۸) لیزا می‌گوید: «دروغ نمی‌گویم ژیل. تو واقعاً همون طوری هستی که دارم بهت می‌گم. یک مرد. همون مردی که من می‌خوام. مردی که چی بشه و یه زن شانس بیاره و باهاش برخورد کنه.»
 
و آیا ژیل تمام یا بخشی از حافظه‌اش را از دست داده است؟ در صحنه‌ای از داستان (صفحه ۳۸- ۴۰)، ژیل موضوع را به خاطرات ماه عسل می‌کشاند و به نام مکانی در ایتالیا که ماه عسلشان را در آنجا گذرانده‌اند، اشاره می‌کند. لیزا متوجه می‌شود. ژیل اصرار دارد که لیزا این نام را همین الان بر زبان آورده است ولی لیزا نمی‌پذیرد: «ژیل: خودت متوجه نشدی ولی گفتی پورتوفینو. لیزا: من اسم پورتوفینو رو نبردم چون همون موقعم از دست خودم عصبانی بودم که چطور اسم اون جا رو یادم رفته.»
 
#اريك_امانوئل_اشمیت در این نمایشنامه کوتاه ۸۷ صفحه‌ای، با نهایت مهارت و ظرافت، هر لحظه خواننده را غافلگیر می‌کند و با کند و کاو در لایه های پنهان زندگی زناشویی، تحلیل بسیار جالبی از حقیقت و عشق در زندگی مشترک و رمز و رازهای آن و تداوم یک رابطه ارائه می‌دهد. در صحنه‌ای از نمایشنامه (صفحه ۷۱)، لیزا خطاب به همسرش می‌گوید: «اون چه باعث می‌شه یک زن و مرد با هم بمونن مسایل مبتذل و پستیه که بینشونه؛ به خاطر منافع، ترس از تغییر، وحشت پیری، ترس از تنهایی، سست می‌شن، تحلیل می‌رن، دیگه حتی فکرشم نمی‌کنن که یک کاری بکنن تا زندگیشون عوض شه، اگه دست همو می‌گیرن فقط برای اینه که تنها به گورستان نرن، تو به خاطر دلایل منفی با من موندی.»
 
تازه نگه داشتن عشق و احساس و دوست داشتن همدیگر در کنار تمام تفاوت‌های فردی و جنسیتی، درد و رنج‌ها و مسائل انسانی و خرده جنایت‌هایی که هر زوجی ممکن است مرتکب آن شوند، نکته‌ای است که در نهایت نویسنده کتاب با مهارت خواننده‌اش را جذب کرده و در این باره به تعمق وا می‌دارد.  چنانچه در انتهای نمایشنامه (صفحه۸۳)  ژیل به همسرش اعتراف می‌کند: «من بهت توجه نمی‌کردم. مثل چادری که چهره زن‌ها رو می‌پوشونه من هم سراپاتو با محبت پوشونده بودم... خیالم راحت بود که سال‌هاست با هم زندگی می‌کنیم و متوجه نبودم که زمان با عشق سازگاری نداره... .»
#مانی_منجمی #روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#تفرد چيست؟
"پائولو كوئيلو" در اينمورد داستان قشنگي داردكه البته نمي دانيم مال خودش است يا از جايي برداشت كرده قص هقصه جواني است كه نزد خردمندي ميرود و ميگويد كه من مي خواهم به تفرد برسم. خردمند يك ليوان آب به دستش ميدهد و ميگويد: "برو و دور اين باغ بگرد و برگرد؛ اما مواظب باش كه يك قطره از اين آب نريزد".   جوان ميرود و بدون اينكه آب را بريزد برميگردد. استاد مي پرسد كه: "آيا درخت ها را هم ديدي؟... چه درختي بود؟... شكوفه داده بود؟... ميوه داده بود؟"  جوان ميگويد كه: "من حواسم نبود! " استاد ميگويد كه: "برگرد؛ دوباره ليوان را بردار و در باغ بچرخ و اين دفعه ببين كه درختها چه بودند؟... پرنده ها چه بودند؟..."  جوان رفت و خندان برگشت و گفت: "عجب ميوه هايي بودند؛ عجب شكوفه هايي بودند و عجب خرمالويي و .....خرگوشي بود و پروانه هايي و... عجب دنيايي!"... استاد گفت: "از ليوانت چه خبر؟!" جوان تازه متوجه شد كه ليوان خالي است!  در اينجا استاد به او گفت: "همين است! ...  هنر زندگي كردن اين است كه تمام باغ را ببيني و حواست به آن ليوان هم باشد كه نريزد!" پائولو کوئیلو با اين استعاره زيبا،  تفرد  يونگي را بيان ميكند. مرحوم حسین پناهی هم شعری با همین حال و هوا دارد: "رسالت من شاید این است که دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم و شبی روی در رو، با خدای خود نوش كنم
بر اساس طرحي كه يونگ ترسيم مي كند زماني كه تفرد اتفاق مي افتد؛ تماميت ناخوداگاه فردي در خودآگاهي قرار مي گيرد؛ يعني فرد در هر لحظه مي فهمد كه كدام انتخابش ناشي از عقده حقارت بوده؛ كداميك ناشي از عادت و كدام ناشي از ترس بوده است .  سقراط ميگويد:  " خودآگاهي، يعني آگاهي از نيات اعمال در لحظه وقوع " ؛ وگرنه بسياري از آدمها بعد از وقوع رفتارشان با فكر كردن به آن (يا مثلا در جريان روانكاوي (  به علت اصلي رفتارشان پي ميبرند .  يونگ ميگويد هرگاه تماميت ناخودآگاه شخصي شما در خودآگاهي قرارگرفت؛ به تفرد رسيده ايد .  البته چنين نيست كه آدم تفرد يافته بر ناخودآگاه جمعي نيز مسلط شود؛ ناخودآگاه جمعي خيلي بزرگتر و عظيم تر از آن است كه ما بر آن مسلط شويم .  هميشه ناخودآگاه جمعي بر ما مسلط است و روي ما تاثير ميگذارد . تفاوت رويا ديدن يك فرد individualized با يك فرد غير individualized اين است كه چون فرد تفرد نيافته از ناخوداگاه شخصي اش اطلاع ندارد؛ ناخودآگاه فردي بر او مسلط بوده؛ روي رفتارش تاثير مي گذارد و به صورت سمبوليك هم در خوابهايش تاثير مي گذارد .  پس اگر چنين فردي احساس گناه داشته باشد؛ ممكن است خواب ببيند كه پليس براي دستگيري اش آمده است !  اما آدمي كه در Individuation  قرار دارد؛ بر ناخوداگاه فردي خودش كاملا آگاهي داشته و مسلط است .  آنچه كه او از آن ناآگاه است ناخوداگاه جمعي است . پس روياي اين فرد روياي جمعي ميشود؛ يعني اگر در رويا ببيند كه پليس او را گرفته و ميبرد؛  اين به معني احساس گناه نيست؛  پس اگر چنين فردي احساس گناه داشته باشد؛ ممكن است خواب ببيند كه پليس براي دستگيري اش آمده است !  اما آدمي كه در Individuation  قرار دارد؛ بر ناخوداگاه فردي خودش كاملا آگاهي داشته و مسلط است .  آنچه كه او از آن ناآگاه است ناخوداگاه جمعي است . پس روياي اين فرد روياي جمعي ميشود؛ يعني اگر در رويا ببيند كه پليس او را گرفته و ميبرد؛  اين به معني احساس گناه نيست؛ بلكه سمبولي از يك اتفاق است كه در سطح گونه (species) بوقوع ميپيوندد .
قلم: #دكتر_محمرضا_سرگلزايي | #قسمت_چهارم
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
بنابراين او ميتواند بعنوان يك راهنما، يك رسالت، اين را به ديگران اعلام كند .  باز هم پائولو كوئيلو در كتاب " كيمياگر "  به اين موضوع اشاره دارد؛ آنجا كه براي " سانتياگو " مكاشفه اي روي ميدهد به اين مضمون كه " دو  قرقي در حال جنگ با يكديگر هستند " . بعد او ميرود و به بزرگان قبيله ميگويد كه شب دشمن به اين واحه حمله خواهد كرد !...  به قول يونگ اينها حمله هاي ناخوداگاه جمعي به خوداگاه است (Invasion) . يعني اين ناخوداگاه جمعي است كه دارد اين تصاوير را بالا مي آورد .
از لحاظ سمبوليك، اين فرايند را با شكل هاي مختلف بيان مي كنند . يونگ بيشتر دوست داشت كه آن را با " ماندالا " بيان كند (دايره ها و مربع هاي متحدالمركز .( در خيلي از جاها اين موضوع به صورت تخمي نشان داده ميشود كه قرار است جوجه اي از آن سر در بياورد . يعني چيزي در درون ماست كه بعد، از درون ما  جوانه ميزند و بيرون مي آيد .  اما بعد از اينكه جوجه از تخم بيرون مي آيد چه اتفاقي مي افتد؟ ...  تخم از بين ميرود !  در واقع تخم مرغ براي ايجاد جوجه ضروري است؛ ولي وقتي كه رشد جوجه به وقوع پيوست؛ ديگر تخمش از بين ميرود .  باز هم مولانا درقصه قشنگي اين موضوع را بيان كرده است . او در آن قصه ميگويد : " مرغ خانه تصميم گرفت كه با شتر دوستي كند و شتر را به خانه اش دعوت كرد؛ بي خبر از اينكه وقتي شتر وارد خانه او بشود ديگر خانه اي باقي نخواهد ماند!"  فرايندي كه در اينجا رخ ميدهد؛ اين است كه آن " من " محكم اجتماعي كه اسمش " ايگو " ست؛ از بين ميرود .
حيلت رها كن عاشقا، ديوانه شو ديوانه شو
اندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو
هم خانه را ویرانه کن هم خویش را دیوانه کن
آنگه بیا با عاشقان همخانه شو، همخانه شو!
يعني زماني تو مي تواني اين همخانه شدن را تجربه كني كه ديگر خانه اي نداري ! اين، فرايند Individuation است . چيني ها آن را با " يين و يانگ " بيان مي كنند؛ يعني دو چيز متضاد كه از درون هر كس، ضد خودش دارد مي جوشد و " تائو " ، هماهنگي وجود اين دو در كنار هم است. "ماري كه پوست مي اندازد "  هم يكي ديگر از استعاره ها و سمبل هاي اين ماجراست .  ماري كه پوست مي اندازد؛ پوست قبلي را رها مي كند و وارد پوست بعدي ميشود .  همينطور، " كرمي كه پروانه ميشود"... هم كرم مي ميرد؛ هم پيله اش داغون ميشود تا پروانه بيرون بيايد .  یکی دیگر از نمادهای تفرد، ققنوس افسانه ای است . ققنوس چگونه متولد ميشود؟ …  به جاي آميزش با جنس مخالف، با آتش آميزش ميكند و در آتش خود سوزي ميكند . مي ميرد؛ و تخم جديد از خاكستر ققنوس سر مي زند . اين ققنوس، يا پرنده افسانه اي، افسانه  self است. "لائوتزو "  نيز در كتاب " تائو ته چنگ " استعاره خيلي قشنگي  را بيان مي كند .  او ميگويد : "ما از فضاي خالي اتاق استفاده مي كنيم در حالي كه اين چهار ديوار هستند كه فضاي خالي اتاق را ميسازند؛ ما از فضاي خالي كوزه استفاده مي كنيم در حالي كه ديواره هاي كوزه اند كه فضاي خالي اين كوزه را ميسازند". انگار اين استعاره ها ميخواهند پيام Individuation  را به ما برسانند .
خيام ميگويد :
چندی به کودکی به استاد شدیم
چندي به استادي خود شاد شديم
پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد
از خاك بر آمديم و بر باد شديم
در واقع اگر كه شما يونگ را نفهميد؛ هيچ وقت اين بيت خيام برايتان قابل راز گشايي نيست .

قلم: #دكتر_محمرضا_سرگلزايي | #قسمت_چهارم
#مانى_منجمى | #مرداد_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
Hich
Parnaz Partovi