تئوردور رابرت باندى معروف به #تد_باندى يكى از زيركترين ترين قاتلين زنجيره اى تاريخ آمريكا در تاريخ ٢٤ نوامبر ١٩٤٦ در ورمونت به دنيا آمد. تد باندى فارق التحصيل رشته روانشناسى و حقوق از دانشگاه واشينگتون، پسرى جذاب و قد بلند با چشمانى تيره كه مورد تاييد و ستايش همكاران و اساتيدش بود. در آپريل ١٩٧٤ وقتى از معشوقه اش استفانى بروكس كه همكلاس او در دانشگاه واشنگتن بود جدا شد، غيبت هاى او از كلاس هاى حقوق و چندى بعد ناپديد شدن دختران دانشجو شروع شد. با اينكه بين متختصصان هنوز ائتلافى بر سر اينكه چه زمانى تد اولين قتلش را مرتكب شد نيست، ولى پرونده ى او بدون شك يكى از جنجال بر انگيزترين پرونده هاى جنايي تاريخ امريكا است. او كه به قاتل محوطه ى دانشگاه معروف شد،در ٧ ايالت ٣٦ دختر مو قهوه اى دانشجو را به قتل رساند و ٢ بار ازدست پليس اف.بى.آى گريخت و در نهايت از روى اثر دندان هايش بر بدن يكى از قربانيانش شناسايي و محكوم به مرگ شد. متخصصين ميگويند، تعداد قربانيان واقعى او به ١٠٠ نفر ميرسد، حال آنكه او تنها به قتل معدودى اعتراف ميكند.روانپزشكان عقيده دارند كه تد از منظومه اى از اختلالات روانپزشكى رنج ميبرد كه بارزترين آنها #اختلال_شخصيت_ضد_اجتماعى و #اختلال_شخصيت_خودشيفته بود. ويدئوى زير مربوط به آخرين مصاحبه وى در شب معدوم شدنش در ژانويه ١٩٨٩ در فلوريدا مي باشد. مشاهده اين مصاحبه تصويرى نسبتا واضح را در مورد اين اختلال به تصوير ميكشد؛ وجود ويژگيهاى متناقض شخصيتى در يك انسان باهوش ، از لحاظ اجتماعى موفق و #دگرديسى او به يك گرگ دو پا را نشان ميدهد. براى درك بهتر اين اختلال و اتيولوژى هاى محتمل آن فيلم #we_need_to_talk_about_kevin و #Bundy را مشاهده كنيد.
قلم:#مانى_منجمى
#مقاله #Ted_bundy
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @psychonstruct
قلم:#مانى_منجمى
#مقاله #Ted_bundy
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @psychonstruct
کاش هیچ گذشته ای با هم نداشتیم
آنوقت من می توانستم
به تو زنگ بزنم
و بی دلخوری حالت را بپرسم ؛
چقدر پرسیدنِ حالِ ساده ات
بعید شده حالا. .
قلم:#پریسا_زابلی_پور
ويزور: #Laura_Makabresku
@Psychonstruct
آنوقت من می توانستم
به تو زنگ بزنم
و بی دلخوری حالت را بپرسم ؛
چقدر پرسیدنِ حالِ ساده ات
بعید شده حالا. .
قلم:#پریسا_زابلی_پور
ويزور: #Laura_Makabresku
@Psychonstruct
وقتی از من میپرسند چه شد فيلمساز شدی؟
من میگويم تصادفی!
ولی قضيه خيلی هم تصادفی نبود و بيشتر شرايط فراهم شد.
من کنکور هنرهای زيبا را دادم و رد شدم.
بعد در اداره پليس راه استخدام شدم.
سال آيندهاش به کلی اين قضيه را فراموش کرده بودم.
که به سراغ يکی از دوستانم به نام عباس کهنداری که کتابفروشی و خرازی داشت رفتم.
او به من پيشنهاد کرد برويم سر پل تجريش
ولی من گيوه پام بود و نمیتوانستم همراه او بروم.
بعد کفشهای او را پوشيدم و با هم رفتيم.
سر پل يکی از دوستانم را ديدم و او پيشنهاد کرد با هم به خانه فرهاد اشتری شاعر برويم.
به اتفاق رفتيم، در خانهی اشتری يک آقای نقاشی بود، که وقتی فهميد من در کنکور رد شدهام، از من پرسيد کلاس رفتی يا نه!؟
او به من توصيه کرد در کلاس طراحی اسمم را بنويسم و سال بعد کنکور شرکت کنم، من در رو دربايستی که داشتم
در آن کلاس اسم نوشتم.
سال بعد کنکور دادم و قبول شدم.
بعد نقاشی تبليغاتی کردم
بعد فيلم تبليغاتی ساختم و به همين طريق با مکانيزم دوربين آشنا شدم و...
حالا فکر میکنم اگر کفش های دوستم به پای من نخورده بود من الان بازنشسته ی وزارت راه بودم .
گاهی زندگی آدم به چيزهايی مانند مو بستگی دارد.
قلم: #عباس_كيارستمى
ويزور: #Roch_Armando
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruc
من میگويم تصادفی!
ولی قضيه خيلی هم تصادفی نبود و بيشتر شرايط فراهم شد.
من کنکور هنرهای زيبا را دادم و رد شدم.
بعد در اداره پليس راه استخدام شدم.
سال آيندهاش به کلی اين قضيه را فراموش کرده بودم.
که به سراغ يکی از دوستانم به نام عباس کهنداری که کتابفروشی و خرازی داشت رفتم.
او به من پيشنهاد کرد برويم سر پل تجريش
ولی من گيوه پام بود و نمیتوانستم همراه او بروم.
بعد کفشهای او را پوشيدم و با هم رفتيم.
سر پل يکی از دوستانم را ديدم و او پيشنهاد کرد با هم به خانه فرهاد اشتری شاعر برويم.
به اتفاق رفتيم، در خانهی اشتری يک آقای نقاشی بود، که وقتی فهميد من در کنکور رد شدهام، از من پرسيد کلاس رفتی يا نه!؟
او به من توصيه کرد در کلاس طراحی اسمم را بنويسم و سال بعد کنکور شرکت کنم، من در رو دربايستی که داشتم
در آن کلاس اسم نوشتم.
سال بعد کنکور دادم و قبول شدم.
بعد نقاشی تبليغاتی کردم
بعد فيلم تبليغاتی ساختم و به همين طريق با مکانيزم دوربين آشنا شدم و...
حالا فکر میکنم اگر کفش های دوستم به پای من نخورده بود من الان بازنشسته ی وزارت راه بودم .
گاهی زندگی آدم به چيزهايی مانند مو بستگی دارد.
قلم: #عباس_كيارستمى
ويزور: #Roch_Armando
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruc
#وسواس_از_نظر_اگزیستانسیالیسم
اسکوک بر اساس پژوهشهای خود می گوید بیش از 70% بیماران مبتلا به وسواس شدید در ابتدای بیماری،تجربه ای مرتبط با #مرگ داشته اند که مخل احساس امنیتشان بوده است. با پیشرفت بیماری، فرد می خواهد هرچه بیشتر دنیایش را کنترل کند و از بروز اتفاقات غیرمنتظره یا تصادفی در آن جلوگیری به عمل آورد
از بی نظمی یا کثیفی اجتناب می کند و مراسمی برای دور کردن بدی و خطر تدارک می بیند
اشتراوس نیز یادآور می شود تنفر وسواسی بیمار از خرابی،بیماری و کثیفی،ارتباط تنگاتنگی با ترس از نابودی شخصی و نیستی دارد.
قلم: #اگزيستانسيال
نقش: #Magnificent_Obsession
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruc
اسکوک بر اساس پژوهشهای خود می گوید بیش از 70% بیماران مبتلا به وسواس شدید در ابتدای بیماری،تجربه ای مرتبط با #مرگ داشته اند که مخل احساس امنیتشان بوده است. با پیشرفت بیماری، فرد می خواهد هرچه بیشتر دنیایش را کنترل کند و از بروز اتفاقات غیرمنتظره یا تصادفی در آن جلوگیری به عمل آورد
از بی نظمی یا کثیفی اجتناب می کند و مراسمی برای دور کردن بدی و خطر تدارک می بیند
اشتراوس نیز یادآور می شود تنفر وسواسی بیمار از خرابی،بیماری و کثیفی،ارتباط تنگاتنگی با ترس از نابودی شخصی و نیستی دارد.
قلم: #اگزيستانسيال
نقش: #Magnificent_Obsession
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruc
Telegram
attach 📎
اگر نمی دانید چه می خواهید ، نترسید . کافی است خیلی ساده به خودتان تعهد بدهید که " با تمام ظرفیت های تان " زندگی کنید .
در لحظه زندگی کنید و جهان استعداد های بی همتای تان را به شما نشان خواهد داد .
همین تعهد شما را به سوی جاهایی که باید بروید راهنمایی خواهد کرد ، کتاب هایی راکه باید بخوانید نشان تان خواهد داد و افرادی را سر راه تان قرار می دهد که شما را کمک میکنند و آموزش های لازم را در اختیارتان قرار می دهند .
قلم: #دبی_فورد | #جوجه_اردک_زشت_درون صفحه ۱۸۱
عكس: #مانى_منجمى
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruc
در لحظه زندگی کنید و جهان استعداد های بی همتای تان را به شما نشان خواهد داد .
همین تعهد شما را به سوی جاهایی که باید بروید راهنمایی خواهد کرد ، کتاب هایی راکه باید بخوانید نشان تان خواهد داد و افرادی را سر راه تان قرار می دهد که شما را کمک میکنند و آموزش های لازم را در اختیارتان قرار می دهند .
قلم: #دبی_فورد | #جوجه_اردک_زشت_درون صفحه ۱۸۱
عكس: #مانى_منجمى
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruc
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#نت_هفته_روانسازه
#ابرمیبارد #همایون_شجریان با بازی #رعنا_آزادیور و #مهدی_پاکدل
آهنگساز: سهراب پورناظری
تنظیم: #بردیا_کیارس
شعر: #امیرخسرو_دهلوی
برگرفته از:
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائ
#ابرمیبارد #همایون_شجریان با بازی #رعنا_آزادیور و #مهدی_پاکدل
آهنگساز: سهراب پورناظری
تنظیم: #بردیا_کیارس
شعر: #امیرخسرو_دهلوی
برگرفته از:
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائ
#یادداشت_هفته
#سلیقه_و_عقیده
خیلی مهم است که سلیقه هامان را از عقیده هامان جدا کنیم. سلیقه های ما مبنای حسی - احساسی دارند در حالی که عقیده های ما مبنایی فکری دارند و بر اساس استقراء و استنتاج شکل می گیرند. عقیده ها را می توان در دو دسته درست و غلط قرار داد، کار "منطق صوری" و "تفکر نقاد" همین است که گزاره های درست را از گزاره های نادرست جدا کنند؛ در حالی که سلیقه ها را نمی توان درست - غلط کرد. سلیقه های هر کسی بر مبنای طبع، مزاج و تجربه او ایجاد می شوند و مباحثه و مناظره بر سر آن ها راه به جایی نمی برد. گاهی اوقات ما با سلیقه هامان به گونه ای برخورد می کنیم که گویا "باورهای درست" هستند، مثلأ اگر من آبگوشت را بیش از پیتزا دوست دارم، آبگوشت خوری را فعالیتی فرهنگی می دانم و پیتزا خوردن را غرب زدگی و محصول تهاجم فرهنگی، در حالی که انتخاب من مبنایی فرهنگی یا حتی بهداشتی نداشته است بلکه ترجیح ذوقی و احساسی من بوده است. گاهی هم سلیقه های افراد مهم را با دلایل موفقیت آنها اشتباه می گیریم و فکر می کنیم اگر فلان فوتبالیست مشهور، بستنی وانیلی را به بستنی کاکائویی ترجیح می دهد حتما شهرت و ثروت او با علاقه اش به بستنی وانیلی ارتباط دارد و "درست" این است که ما هم همان طعم را انتخاب کنیم.
گاهی وقت ها حتی "نظام باور" ما نیز بر اساس فرایندهای سلیقه ای شکل می گیرد، مثلا سوسیالیست می شویم چون از چهره و ژست های #چگوارا خوشمان آمده است یا برعکس طرفدار نظام سرمایه داری می شویم چون از ریش انبوه #مارکس خوشمان نیامده است!
مجله های عوامانه و تبلیغات کاسب کارانه تلاش می کنند ما را با ذوق و سلیقه افراد ثروتمند، قدرتمند و مشهور درگیر کنند و ما "اسپرسو خور" می شویم برای این که فلان خواننده پرطرفدار روزش را با یک فنجان اسپرسو شروع می کند!
قلم:#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
نقش: #مانا_نيستانى
#مانى_منجمى | #انتخابات_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruc
#سلیقه_و_عقیده
خیلی مهم است که سلیقه هامان را از عقیده هامان جدا کنیم. سلیقه های ما مبنای حسی - احساسی دارند در حالی که عقیده های ما مبنایی فکری دارند و بر اساس استقراء و استنتاج شکل می گیرند. عقیده ها را می توان در دو دسته درست و غلط قرار داد، کار "منطق صوری" و "تفکر نقاد" همین است که گزاره های درست را از گزاره های نادرست جدا کنند؛ در حالی که سلیقه ها را نمی توان درست - غلط کرد. سلیقه های هر کسی بر مبنای طبع، مزاج و تجربه او ایجاد می شوند و مباحثه و مناظره بر سر آن ها راه به جایی نمی برد. گاهی اوقات ما با سلیقه هامان به گونه ای برخورد می کنیم که گویا "باورهای درست" هستند، مثلأ اگر من آبگوشت را بیش از پیتزا دوست دارم، آبگوشت خوری را فعالیتی فرهنگی می دانم و پیتزا خوردن را غرب زدگی و محصول تهاجم فرهنگی، در حالی که انتخاب من مبنایی فرهنگی یا حتی بهداشتی نداشته است بلکه ترجیح ذوقی و احساسی من بوده است. گاهی هم سلیقه های افراد مهم را با دلایل موفقیت آنها اشتباه می گیریم و فکر می کنیم اگر فلان فوتبالیست مشهور، بستنی وانیلی را به بستنی کاکائویی ترجیح می دهد حتما شهرت و ثروت او با علاقه اش به بستنی وانیلی ارتباط دارد و "درست" این است که ما هم همان طعم را انتخاب کنیم.
گاهی وقت ها حتی "نظام باور" ما نیز بر اساس فرایندهای سلیقه ای شکل می گیرد، مثلا سوسیالیست می شویم چون از چهره و ژست های #چگوارا خوشمان آمده است یا برعکس طرفدار نظام سرمایه داری می شویم چون از ریش انبوه #مارکس خوشمان نیامده است!
مجله های عوامانه و تبلیغات کاسب کارانه تلاش می کنند ما را با ذوق و سلیقه افراد ثروتمند، قدرتمند و مشهور درگیر کنند و ما "اسپرسو خور" می شویم برای این که فلان خواننده پرطرفدار روزش را با یک فنجان اسپرسو شروع می کند!
قلم:#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
نقش: #مانا_نيستانى
#مانى_منجمى | #انتخابات_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruc
همه ما زمانی اشک ریزان گفته ایم بخاطر عشقی رنج می برم که ارزش اش را ندارد. رنج میبریم، چون فکر میکنیم بیشتر از آنچه که میگیریم، می دهیم. رنج می بریم که عشقمان درک نمی شود. رنج میبریم چون نمیتوانیم قواعد خودمان را تحمیل کنیم. بیهوده رنج می بریم چون عشق بذر رشد ماست. هر چه بیشتر عشق بورزیم ،تجربه روحانیمان بیشتر خواهدشد....
قلم: #پائولو_كوئليو
ويزور: #Berta_Vicente_Salas
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruc
قلم: #پائولو_كوئليو
ويزور: #Berta_Vicente_Salas
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruc
#مقاله
#زندگی_کمدی_یا_تراژدی؟
همهٔ شما با نماد تئاتر آشنا هستید، دو صورتک یکی شاد و دیگری غمگین. در یونان باستان - که خاستگاه تئاتر بود- دو ژانر نمایشی وجود داشت: کمدی و تراژدی، صورتک شاد نماد کمدی بود و صورتک غمگین نماد تراژدی.
کمدی به معنای نمایش های خنده دار نبود بلکه نمایش هایی را شامل می شد که انتهایی خوش داشتند و هدف آنها دمیدن امید و خوش بینی در تماشاگران بود. معمولاً قهرمان کمدی با مشکلات و چالش های زیادی روبرو می شد و گاهی خسته ، زخمی و ناامید می شد اما در نهایت پیروز و سربلند از آزمون زندگی بیرون می آمد. برخلاف کمدی، تراژدی شاهنامه ای نبود که آخرش خوش باشد! در تراژدی، قهرمان با دشواری ها دست و پنجه نرم می کرد و نهایت توان خود را به کار می برد ولی مقهور تقدیر می شد و در نهایت محکوم به درد و رنج و شکست می شد.
ترکیب کمدی و تراژدی در تئاتر یونان باستان در پی ایجاد یک تعادل در ذهن مخاطب بود: از یک طرف کمدی این پیام را داشت که برای عاقبت خوش، تدبیر به کار ببر، تلاش و مقاومت کن و تسلیم نشو و از طرف دیگر تراژدی این پیام را داشت که نیروهای فراتر از توان تو وجود دارند که تقدیری را رقم می زنند که تمام تدبیر و هوش و قدرت تو از تغییر دادن آن عاجز است و تو چاره ای جز پذیرش آنها نداری.
بنابراین دوگانه کمدی/تراژدی در واقع دو گانه اختیار و جبر است. اگر جهان را یکسره جبرآمیز ببینیم و تسلیم این جبر گردیم وضع زندگی مان از آنچه "تقدیر" نگاشته نیز بدتر می شود و اگر جهان را یکسره تابع انتخاب و عمل و اختیار خود بیانگاریم و تقدیر یا تصادف را انکار کنیم زمانی که با شرایط غیر قابل کنترل مواجه شویم دچار سرخوردگی و ناکامی می شویم و عنان از کف می دهیم!
#مولانا در #مثنوی نیز همین دوگانه متناقض را به کار می گیرد از یک سو جانب اختیار را می گیرد و می گوید:
این که گویی این کنم یا آن کنم
خود دلیل اختیار است ای صنم
و از سوی دیگر جانب جبر را می گیرد و می سراید:
ما همه شیران ولی شیر علم
حمله مان از باد او شد دم به دم
و به ما می آموزد که به جز تسلیم در برابر تقدیر چاره ای نیست پس چرا این تسلیم را با میل و رضا انجام ندهیم:
در كف شير نر خونخواره اي
غیر تسلیم و رضا کو چاره ای؟!
سال گذشته کتابی خواندم از مرحوم دکتر ابوالقاسم تفضّلی با نام "تخته نرد، تقدیر یا تدبیر" . در این کتاب نگارنده دو بازی معروف و جهانی شطرنج و تخته نرد را با هم مقایسه می کند و به این نتیجه می رسد که تخته بازان بیش از شطرنج بازان با ذات زندگی هماهنگ می شوند زیرا که تخته باز ضمن این که میداند با رعایت هوشمندانه قواعد بازی و در نظر داشتن تاکتیک درست "شانس پیروزی" بیشتری دارد اما همواره این معنا را هم در نظر دارد که بخش بزرگی از نتیجه بازی نه در اختیار او که در اختیار "کعبتین" کور و کر و بی احساس است که بی هیچ منطق و عدالتی می چرخند و اعدادی را می نمایانند که ما ناچار از خواندن آنها هستیم!
در همین زمینه است که محمد بن محمود آملی صاحب "نفایس الفنون" سروده است:
تقدیر چو کعبتین و تدبیر چو نرد
در دست تو هست لیک در دست تو نیست!
جالب اینجاست که حکیم ابولقاسم #فردوسی که 167 بیت را در شاهنامه به تاریخ تخته نرد اختصاص داده است و ابداع کننده تخته نرد را بزرگمهر دانشمند دانسته است سرگذشت بزرگمهر را در ژانر تراژدی تصویر کرده است! بزرگمهر هم هوش و تدبیر دارد و هم صداقت و خوش نیتی اما تقدیر برای او سخت ترین فرجام را رقم زده است و او به اتهام جرم نکرده سالها در زندان و زیر شکنجهٔ زندانبان ها و مأموران "انوشیروان عادل" پیر و کور می شود ولی می گوید:
چو آرد بد و نیک "رای سپهر"
چه شاه و چه موبد چه بوذرجمهر
ز تخمی که یزدان به اختر بکشت
ببایدش بر تارک ما نبشت
کتاب #من_این_سرنوشت_را_نمیخواهم راجع به شهامت و تدبیر برای تغییر دادن زندگی است و کتاب #نامه_هایی_به_آسمان راجع به پذیرش و تاب آوردن تراژدی زندگی. این دو کتابم را انتشارات همنشین منتشر کرده و از کتابفروشی رشد قابل تهیه هستند. داستان های روان درمانی که در بخش داستان های سایت گذاشته ام نیز بیشتر به تراژدی زندگی نظر دارند. در کتاب #یادداشتهای_یک_روانپزشک (نشر قطره) مقاله ای نوشته ام تحت عنوان #مهارت_توکل و به وجه تراژیک زندگی بیشتر پرداخته ام.
قلم:#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
نقش: #Marcella_Hayes_Mohammad
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruc
#زندگی_کمدی_یا_تراژدی؟
همهٔ شما با نماد تئاتر آشنا هستید، دو صورتک یکی شاد و دیگری غمگین. در یونان باستان - که خاستگاه تئاتر بود- دو ژانر نمایشی وجود داشت: کمدی و تراژدی، صورتک شاد نماد کمدی بود و صورتک غمگین نماد تراژدی.
کمدی به معنای نمایش های خنده دار نبود بلکه نمایش هایی را شامل می شد که انتهایی خوش داشتند و هدف آنها دمیدن امید و خوش بینی در تماشاگران بود. معمولاً قهرمان کمدی با مشکلات و چالش های زیادی روبرو می شد و گاهی خسته ، زخمی و ناامید می شد اما در نهایت پیروز و سربلند از آزمون زندگی بیرون می آمد. برخلاف کمدی، تراژدی شاهنامه ای نبود که آخرش خوش باشد! در تراژدی، قهرمان با دشواری ها دست و پنجه نرم می کرد و نهایت توان خود را به کار می برد ولی مقهور تقدیر می شد و در نهایت محکوم به درد و رنج و شکست می شد.
ترکیب کمدی و تراژدی در تئاتر یونان باستان در پی ایجاد یک تعادل در ذهن مخاطب بود: از یک طرف کمدی این پیام را داشت که برای عاقبت خوش، تدبیر به کار ببر، تلاش و مقاومت کن و تسلیم نشو و از طرف دیگر تراژدی این پیام را داشت که نیروهای فراتر از توان تو وجود دارند که تقدیری را رقم می زنند که تمام تدبیر و هوش و قدرت تو از تغییر دادن آن عاجز است و تو چاره ای جز پذیرش آنها نداری.
بنابراین دوگانه کمدی/تراژدی در واقع دو گانه اختیار و جبر است. اگر جهان را یکسره جبرآمیز ببینیم و تسلیم این جبر گردیم وضع زندگی مان از آنچه "تقدیر" نگاشته نیز بدتر می شود و اگر جهان را یکسره تابع انتخاب و عمل و اختیار خود بیانگاریم و تقدیر یا تصادف را انکار کنیم زمانی که با شرایط غیر قابل کنترل مواجه شویم دچار سرخوردگی و ناکامی می شویم و عنان از کف می دهیم!
#مولانا در #مثنوی نیز همین دوگانه متناقض را به کار می گیرد از یک سو جانب اختیار را می گیرد و می گوید:
این که گویی این کنم یا آن کنم
خود دلیل اختیار است ای صنم
و از سوی دیگر جانب جبر را می گیرد و می سراید:
ما همه شیران ولی شیر علم
حمله مان از باد او شد دم به دم
و به ما می آموزد که به جز تسلیم در برابر تقدیر چاره ای نیست پس چرا این تسلیم را با میل و رضا انجام ندهیم:
در كف شير نر خونخواره اي
غیر تسلیم و رضا کو چاره ای؟!
سال گذشته کتابی خواندم از مرحوم دکتر ابوالقاسم تفضّلی با نام "تخته نرد، تقدیر یا تدبیر" . در این کتاب نگارنده دو بازی معروف و جهانی شطرنج و تخته نرد را با هم مقایسه می کند و به این نتیجه می رسد که تخته بازان بیش از شطرنج بازان با ذات زندگی هماهنگ می شوند زیرا که تخته باز ضمن این که میداند با رعایت هوشمندانه قواعد بازی و در نظر داشتن تاکتیک درست "شانس پیروزی" بیشتری دارد اما همواره این معنا را هم در نظر دارد که بخش بزرگی از نتیجه بازی نه در اختیار او که در اختیار "کعبتین" کور و کر و بی احساس است که بی هیچ منطق و عدالتی می چرخند و اعدادی را می نمایانند که ما ناچار از خواندن آنها هستیم!
در همین زمینه است که محمد بن محمود آملی صاحب "نفایس الفنون" سروده است:
تقدیر چو کعبتین و تدبیر چو نرد
در دست تو هست لیک در دست تو نیست!
جالب اینجاست که حکیم ابولقاسم #فردوسی که 167 بیت را در شاهنامه به تاریخ تخته نرد اختصاص داده است و ابداع کننده تخته نرد را بزرگمهر دانشمند دانسته است سرگذشت بزرگمهر را در ژانر تراژدی تصویر کرده است! بزرگمهر هم هوش و تدبیر دارد و هم صداقت و خوش نیتی اما تقدیر برای او سخت ترین فرجام را رقم زده است و او به اتهام جرم نکرده سالها در زندان و زیر شکنجهٔ زندانبان ها و مأموران "انوشیروان عادل" پیر و کور می شود ولی می گوید:
چو آرد بد و نیک "رای سپهر"
چه شاه و چه موبد چه بوذرجمهر
ز تخمی که یزدان به اختر بکشت
ببایدش بر تارک ما نبشت
کتاب #من_این_سرنوشت_را_نمیخواهم راجع به شهامت و تدبیر برای تغییر دادن زندگی است و کتاب #نامه_هایی_به_آسمان راجع به پذیرش و تاب آوردن تراژدی زندگی. این دو کتابم را انتشارات همنشین منتشر کرده و از کتابفروشی رشد قابل تهیه هستند. داستان های روان درمانی که در بخش داستان های سایت گذاشته ام نیز بیشتر به تراژدی زندگی نظر دارند. در کتاب #یادداشتهای_یک_روانپزشک (نشر قطره) مقاله ای نوشته ام تحت عنوان #مهارت_توکل و به وجه تراژیک زندگی بیشتر پرداخته ام.
قلم:#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
نقش: #Marcella_Hayes_Mohammad
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruc
اگر زمان و مکان در اختیار من بود
ده سال قبل از طوفان نوح عاشقت می شدم
و تو می توانستی تا قیامت برایم ناز کنی
و من کم می آوردم و تسلیم می شدم.
یکصد سال به ستایش چشمانت می گذشت
و سی هزار سال سر به ستایش تنت
و تازه در پایان عمر به دلت راه می یافتم
هیچ چیز نگو
که می خواهم تمام نا نوشته هایم را یکجا در جانت بریزم بدون کم و کاست ...
قلم: #آندره_مالرو
نقش: #Ole_Ahlberg
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruc
ده سال قبل از طوفان نوح عاشقت می شدم
و تو می توانستی تا قیامت برایم ناز کنی
و من کم می آوردم و تسلیم می شدم.
یکصد سال به ستایش چشمانت می گذشت
و سی هزار سال سر به ستایش تنت
و تازه در پایان عمر به دلت راه می یافتم
هیچ چیز نگو
که می خواهم تمام نا نوشته هایم را یکجا در جانت بریزم بدون کم و کاست ...
قلم: #آندره_مالرو
نقش: #Ole_Ahlberg
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruc
شمس گفت نمیتوانم بگویم تقدیر چیست اما میتوانم بگویم چه نیست. تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش تعیین شده. به همین سبب این که انسان گردن خم کند و بگوید : " چه کنم, تقدیرم این بوده, " نشانه جهالت است. اما انتخاب گردش ها و راه های فرعی در دست مسافر است. پس نه بر زندگی ات حاکمی و نه محکوم آنی.
قلم: #اليف_شافاك | #ملت_عشق
ويزور: #mani_monajemi
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruc
قلم: #اليف_شافاك | #ملت_عشق
ويزور: #mani_monajemi
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruc
#مقاله
#پدیده_انکار
وقتی در روانشناسی راجع به انکار صحبت می کنیم، منظورمان فرایندی ست که اغلب ما انسانها دچار آن هستیم و معنی آن این است که سعی می کنیم به خودمان دروغ بگوییم! اغلب آدم ها بارها به خودشان دروغ می گویند، چرا؟! چون گاهی اوقات حقیقت دردناک است، تاب تحمل آن را نداریم، پس ترجیح می دهیم همچون کبک سر در برف فرو کنیم و تصور کنیم شکارچیان ما را نمی بینند! پدیده ی انکار البته گاهی به ما کمک می کند. مثلا بسیاری از انسان ها اگر قرار بود واقعیت غیر قابل اجتناب "مرگ" را همیشه به یاد داشته باشند قادر به ادامه ی حیات نبودند و دچار اضطراب دائمی میشدند. اما خیلی وقت ها پدیده ی انکار بسیار خطرناک است. مثلا فرد از ترس این که نکند بیماری خطرناکی داشته باشد حاضر به آزمایش دادن نیست و خود را قانع می کند که "من خیلی هم سالمم و این دکترها عادت دارند الکی مردم را بترسانند!"
انکار، باعث می شود که چنین بیماری وقت طلایی درمان را از دست بدهد. شما چه مواردی از انکار را می شناسید؟
انکار به عنوان یک بلای جمعی
گاهی اوقات انکار پدیده ای فردی نیست بلکه یک گروه در توافقی ناخوداگاه دچار یک انکار جمعی می شوند! مثلا مردم یک شهر کشنده بودن آلودگی هوا را انکار می کنند و چنان به زندگی خود ادامه می دهند که گویی اعداد و ارقام مربوط به خطر، اعدادی بی ربط به زندگی آنها هستند! یا مردم یک کشور مضرات ناشی از مواجهه ی دائمی با پارازیت های ماهواره ای را نادیده می گیرند، چنان که انگار این عوارض و خطرات قصه هایی مهمل هستند! وقتی انکار بصورت یک پدیده ی گروهی رخ می دهد عوارض و هزینه های بیشتری هم ایجاد می کند
معرفی یک کتاب خوب
خوشبختانه چند وقتی است کتاب جامع و مفیدی در زمینه ی انکار به فارسی منتشر شده است. این کتاب #کوری_خودخواسته نام دارد و توسط "مارگارت هفرنان" نوشته شده است. نویسنده ی کتاب، موشکافانه به بررسی پدیده ی انکار پرداخته و نقش این پدیده را در گرفتاری های بزرگ تاریخ معاصر نشان داده است. خانم هفرنان ابتدا گستردگی پدیده ی انکار را در زندگی های شخصی ما نشان داده و سپس نقش آن را در حوادثی همچون فاجعه ی نیروگاه اتمی چرنوبیل، بحران وال استریت و فجایع زندان هایی همچون ابوغریب اثبات می نماید. خواندن این کتاب را قویأ پیشنهاد می کنم. این کتاب توسط خانم دکتر اقدس صفری به فارسی برگردانده شده و انتشارات سرور کیان آن را منتشر کرده است.
قلم:#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
#پدیده_انکار
وقتی در روانشناسی راجع به انکار صحبت می کنیم، منظورمان فرایندی ست که اغلب ما انسانها دچار آن هستیم و معنی آن این است که سعی می کنیم به خودمان دروغ بگوییم! اغلب آدم ها بارها به خودشان دروغ می گویند، چرا؟! چون گاهی اوقات حقیقت دردناک است، تاب تحمل آن را نداریم، پس ترجیح می دهیم همچون کبک سر در برف فرو کنیم و تصور کنیم شکارچیان ما را نمی بینند! پدیده ی انکار البته گاهی به ما کمک می کند. مثلا بسیاری از انسان ها اگر قرار بود واقعیت غیر قابل اجتناب "مرگ" را همیشه به یاد داشته باشند قادر به ادامه ی حیات نبودند و دچار اضطراب دائمی میشدند. اما خیلی وقت ها پدیده ی انکار بسیار خطرناک است. مثلا فرد از ترس این که نکند بیماری خطرناکی داشته باشد حاضر به آزمایش دادن نیست و خود را قانع می کند که "من خیلی هم سالمم و این دکترها عادت دارند الکی مردم را بترسانند!"
انکار، باعث می شود که چنین بیماری وقت طلایی درمان را از دست بدهد. شما چه مواردی از انکار را می شناسید؟
انکار به عنوان یک بلای جمعی
گاهی اوقات انکار پدیده ای فردی نیست بلکه یک گروه در توافقی ناخوداگاه دچار یک انکار جمعی می شوند! مثلا مردم یک شهر کشنده بودن آلودگی هوا را انکار می کنند و چنان به زندگی خود ادامه می دهند که گویی اعداد و ارقام مربوط به خطر، اعدادی بی ربط به زندگی آنها هستند! یا مردم یک کشور مضرات ناشی از مواجهه ی دائمی با پارازیت های ماهواره ای را نادیده می گیرند، چنان که انگار این عوارض و خطرات قصه هایی مهمل هستند! وقتی انکار بصورت یک پدیده ی گروهی رخ می دهد عوارض و هزینه های بیشتری هم ایجاد می کند
معرفی یک کتاب خوب
خوشبختانه چند وقتی است کتاب جامع و مفیدی در زمینه ی انکار به فارسی منتشر شده است. این کتاب #کوری_خودخواسته نام دارد و توسط "مارگارت هفرنان" نوشته شده است. نویسنده ی کتاب، موشکافانه به بررسی پدیده ی انکار پرداخته و نقش این پدیده را در گرفتاری های بزرگ تاریخ معاصر نشان داده است. خانم هفرنان ابتدا گستردگی پدیده ی انکار را در زندگی های شخصی ما نشان داده و سپس نقش آن را در حوادثی همچون فاجعه ی نیروگاه اتمی چرنوبیل، بحران وال استریت و فجایع زندان هایی همچون ابوغریب اثبات می نماید. خواندن این کتاب را قویأ پیشنهاد می کنم. این کتاب توسط خانم دکتر اقدس صفری به فارسی برگردانده شده و انتشارات سرور کیان آن را منتشر کرده است.
قلم:#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
چند سال پيش... فكر ميكردم كه عاشق شدم... تا اينكه يه روز خوردم تو ديوار...شايدَم چند بارى شد... ولى اون دفعه... دردش از هميشه بيشتر بود...
فكر ميكردم... ضربه هاى اونه كه محكمتر و حساب شده تر شده... ولى... حقيقت اينه كه... اون بيچاره تقصيرى نداشت... اين من بودم كه هر بار محكمتر سرمو به ديوارش ميكوبيدم...
اِم... خوبه كه آدم... ناكام كنندشو... ديوارشو... خوب انتخاب كنه...
بالاخره شكست... يا حداقل... ترك خورد... اون نقاب جذابى كه سالها... با دقت و ظرافت... رو صورتم ريشه دُوونده بود...
به نظرم... از ديواراى زندگى بيشتر ميشه قد كشيد تا از درهاش... هر ديوار... يك نقاب...
شايد اخرش كه شد ...چيزى نمونه ازمون... ولى همونقد... خودِ خودمونه...
نكته ى مهم ديگه اينه كه بدونيم كى وقت سر و كله زدن با ديوارمون تموم شده... و خوبه كه بريم دنبال يه در... يا شايدم... يه ديوار ديگه...
قلم: #مانى_منجمى | تير٩٥
ويزور: #mani_monajemi
#مانى_منجمى | ارديبهشت ٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
فكر ميكردم... ضربه هاى اونه كه محكمتر و حساب شده تر شده... ولى... حقيقت اينه كه... اون بيچاره تقصيرى نداشت... اين من بودم كه هر بار محكمتر سرمو به ديوارش ميكوبيدم...
اِم... خوبه كه آدم... ناكام كنندشو... ديوارشو... خوب انتخاب كنه...
بالاخره شكست... يا حداقل... ترك خورد... اون نقاب جذابى كه سالها... با دقت و ظرافت... رو صورتم ريشه دُوونده بود...
به نظرم... از ديواراى زندگى بيشتر ميشه قد كشيد تا از درهاش... هر ديوار... يك نقاب...
شايد اخرش كه شد ...چيزى نمونه ازمون... ولى همونقد... خودِ خودمونه...
نكته ى مهم ديگه اينه كه بدونيم كى وقت سر و كله زدن با ديوارمون تموم شده... و خوبه كه بريم دنبال يه در... يا شايدم... يه ديوار ديگه...
قلم: #مانى_منجمى | تير٩٥
ويزور: #mani_monajemi
#مانى_منجمى | ارديبهشت ٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
به دنیا نیامده ایم که چوب قضاوت به دست بگیریم و سر هر راه و بیراهی مردم را قضاوت کنیم. ما مرکز دنیا نیستیم, حتی اگر این به نظرمان برسد. ما لبریز از اشتباهات و کمبود هایی هستیم که دیگران را به خاطرش تحقیر می کنیم...!
... از بچگی به ما ياد دادند كه به دروغ از ديگران تعريف كنيم و نظر واقعيمون رو نديم٬ همين طور كه تحمل شنيدن حقيقت رو نداريم...!
... معنايی براي خوشبختی وجود ندارد. وجود ما لبريز از خوشبختی ها و بدبختی هايی است كه خودمان در ذهن هان رديف كرده ايم. خيلی وقت ها حاشيه ها هستند كه زندگی را می سازند...!
... یک روز در حالی که قدم زنان از همان مسیر همیشگی مان عبور می کنیم, دنیا برایمان بیگانه می شود. یاد آرزوهایی می افتیم که هیچ وقت به آنها نرسیده ایم. همه جا بوی تازگی می دهد و ما بوی ماندگی. برای آنهایی که حتی به ما فکر هم نمی کنند زندگی کرده ایم و وقتی خوب خاطراتمان را مرور می کنیم می فهمیم که هر چه را داشته ایم از دست داده ایم چیزی به دست نیاورده ایم...!
... فقط خودمان را مي بينيم٬ خواسته های خودمان. اگر روزی قدرت اين را داشته باشيم كه جای ديگری قرار بگيريم٬ همه چيز تغيير خواهد كرد...!
قلم: #شهری_میان_تاریکی | #هورناز_هنرور
نقش: #Archibald | #قضاوت
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct
... از بچگی به ما ياد دادند كه به دروغ از ديگران تعريف كنيم و نظر واقعيمون رو نديم٬ همين طور كه تحمل شنيدن حقيقت رو نداريم...!
... معنايی براي خوشبختی وجود ندارد. وجود ما لبريز از خوشبختی ها و بدبختی هايی است كه خودمان در ذهن هان رديف كرده ايم. خيلی وقت ها حاشيه ها هستند كه زندگی را می سازند...!
... یک روز در حالی که قدم زنان از همان مسیر همیشگی مان عبور می کنیم, دنیا برایمان بیگانه می شود. یاد آرزوهایی می افتیم که هیچ وقت به آنها نرسیده ایم. همه جا بوی تازگی می دهد و ما بوی ماندگی. برای آنهایی که حتی به ما فکر هم نمی کنند زندگی کرده ایم و وقتی خوب خاطراتمان را مرور می کنیم می فهمیم که هر چه را داشته ایم از دست داده ایم چیزی به دست نیاورده ایم...!
... فقط خودمان را مي بينيم٬ خواسته های خودمان. اگر روزی قدرت اين را داشته باشيم كه جای ديگری قرار بگيريم٬ همه چيز تغيير خواهد كرد...!
قلم: #شهری_میان_تاریکی | #هورناز_هنرور
نقش: #Archibald | #قضاوت
#مانى_منجمى | #ارديبهشت_٩٦
#روانسازه ائتلاف روان، فلسفه و هنر @Psychonstruct