مامانم یه چیزی لازم داشت ولی میدونستم بخاطر قیمتش نمیگیره، الکی بهش گفتم یه جا پیدا کردم که قیمتش یک چهارم جاهای دیگست بیا انتخاب کن سفارش بدم مدلاشو خیلی دوست داشت الان میخواد ۳ تا بگیره =)))
حین کار بهم گفتن یه بیمار خارجی اومده، صحبت کن باهاش ببین مشکلش چیه، بعد من تو ذهنم جملات هلو هاوار یو و اینا رو مرور میکردم. مریض اومد داخل بهش گفتم هلو، واتس یور پرابلم؟ بهم گفت داداش من تاجیکم، فارسی صحبت کن.
داشت برنج آبکش میکرد پرسید میدونی که چرا آب جوش نباید تو سینک ریخت؟ گفتم چون یه بچه جن اون تو خوابیده بعد میمیره مامانش میاد انتقامشو میگیره؟ گفت نه 😐 چون 😐 لوله هارو واسه دمای ۶۰ درجه ساختن 😐
با عموم اومدیم پیاده روی با یکی گرم صحبت شد در مورد وضع بازار و .... بعد پرسید شما هر روز میای اینجا؟ طرف گفت نه امروز دخترمو آوردم عموم گفت عه! منم دخترمو آوردم اون به سگش اشاره کرد، عموم به من 🚶🏻♀️