فیلدمارشال محسن رضایی:
با این همه تلاشهای بیهوده، نه تنها از این وضعیت وخیمی که خودتان برای خودتان ایجاد کردهاید، خارج نخواهید شد، بلکه به زودی متوجه خواهید شد که استراتژی جدید ایران در میدان نبرد، در عرصه دیپلماسی و در مقابله با محاصره اقتصادی، بنیانهای شما را به طور کامل فرو خواهد ریخت.
@Proxy_Badss
با این همه تلاشهای بیهوده، نه تنها از این وضعیت وخیمی که خودتان برای خودتان ایجاد کردهاید، خارج نخواهید شد، بلکه به زودی متوجه خواهید شد که استراتژی جدید ایران در میدان نبرد، در عرصه دیپلماسی و در مقابله با محاصره اقتصادی، بنیانهای شما را به طور کامل فرو خواهد ریخت.
@Proxy_Badss
🤣87❤5🖕4👍1
بسنت؛ وزیر خزانه داری آمریکا:
ترامپ میخواد یک بار برای همیشه این ماجرا رو تموم کنه. مردم ایران مردم بزرگی هستن و باید دوباره به سیستم جهانی برگردن. نمیشه اجازه داد یه گروه کوچک برای همیشه بر سر کار باشه و بهشون ستم کنه. به زودی همه چی تموم میشه.
@Proxy_Badss
ترامپ میخواد یک بار برای همیشه این ماجرا رو تموم کنه. مردم ایران مردم بزرگی هستن و باید دوباره به سیستم جهانی برگردن. نمیشه اجازه داد یه گروه کوچک برای همیشه بر سر کار باشه و بهشون ستم کنه. به زودی همه چی تموم میشه.
@Proxy_Badss
❤147👍17🖕5🤣4👏1💔1
🔴حسین مرعشی دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی :
چین اعلام کرده اول تنگه رو بدون عوارض و شرط خاصی باز میکنید ، دوم با واشنگتن و ریاض مسائلتون رو حل میکنید بعد آقای قالیباف میتونه بیاد پکن!!!
@Proxy_Badss
چین اعلام کرده اول تنگه رو بدون عوارض و شرط خاصی باز میکنید ، دوم با واشنگتن و ریاض مسائلتون رو حل میکنید بعد آقای قالیباف میتونه بیاد پکن!!!
@Proxy_Badss
🤣134👍4❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بلا حدید، مدل معروف : پر قدرت به حمایت از فلسطین ادامه میدم و هیچ ترسی برای از دست دادن شغل مدلینگم ندارم.
@Proxy_Badss
@Proxy_Badss
🖕236❤33😐3👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فقط کافیه مرغ از خیابون رد کنی و پولت افزایش بدی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
این بازی خیلی این روزا ترند😍
راحت میتونی پولت چند برابر کنی💖
فرصت از دست ندین فیلم بازی نگاه کنید و شروع کنید😁💵
راحت میتونی پولت چند برابر کنی
فرصت از دست ندین فیلم بازی نگاه کنید و شروع کنید😁
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🤣1
🖕80❤7🤣5
🖕344👍66❤3🤬2🤣1
این نظام سقوط میکنه باید سقوط بکنه
کل ارکان نظامی ما درحال تلاش برای سقوط این نظام هستن
یک موشکی پرتاب بکنن آخرین حمله این نظام میشه
@Proxy_badss
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤187🖕14🔥10👍9🤣2🤬1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این رژیم روز به روز ضعیفتر میشود و در نهایت، به نقطهای خواهیم رسید که دیگر قادر نخواهند بود به راحتی شلیک کنند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍107🖕6🤬1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما هر کاری که آنها انجام میدهند را میبینیم.
آنها حتی نمیتوانند به دستشویی بروند بدون اینکه ما متوجه شویم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🤣98❤9🖕5👍1🤬1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@Proxy_badss
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🤣160🖕40👏11👍3😁1💔1
🅰11
https://t.me/+-ryLIPpK8uJhNGFk
https://t.me/+-ryLIPpK8uJhNGFk
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥202💔36🤣17❤7🤬4🖕4
📜 #شاهنامه
قسمت سیوهشتم: رسیدن رستم؛ نخستین رویارویی پدر و پسر
@Proxy_Badss
قسمت سیوهشتم: رسیدن رستم؛ نخستین رویارویی پدر و پسر
سهراب خشمگین شد، ولی هجیر در تصمیمش ثابت ماند. او ترجیح میداد خودش کشته شود، اما راز رستم را فاش نکند.ادامه دارد...
به دل گفت پس کاردیده هجیر
که گر من نشان گو شیرگیر
بگویم بدین ترک با زور دست
چنین یال و این خسروانی نشست
ز لشکر کند جنگ او ز انجمن
برانگیزد این بارهٔ پیلتن
برین زور و این کتف و این یال اوی
شود کشته رستم به چنگال اوی
در همین زمان، رستم و سپاهش به سوی میدان جنگ حرکت میکردند.
پدر و پسر، بدون آنکه بدانند چه سرنوشتی در انتظارشان است، هر دو به یک میدان نزدیک میشدند.
افراسیاب دقیقاً همان چیزی را میخواست.
اگر نقشه او درست پیش میرفت، رستم و سهراب یکدیگر را در میدان جنگ میدیدند و هیچکدام نمیدانستند دیگری چه نسبتی با او دارد.
رستم پس از سه روز ماندن در زابل، سرانجام همراه گیو و سپاه زابلستان راهی ایران شد. وقتی خبر رسید که رستم بالاخره حرکت کرده، کیکاووس هم آماده شد تا سپاه ایران را به سوی دژ سپید ببرد. اما کاووس از تأخیر رستم بهشدت خشمگین بود؛ چون فرمان داده بود رستم بیدرنگ خودش را به او برساند.
وقتی رستم به دربار رسید، کاووس با عصبانیت او را سرزنش کرد و حتی فرمان داد او و گیو را بگیرند و به دار بکشند. رستم از این رفتار شاه به خشم آمد و گفت اگر قرار باشد با پهلوانی که سالها برای ایران جنگیده چنین رفتاری شود، دیگر دلیلی برای ماندن او در دربار نیست.
> که رستم که باشد که فرمان من
کند پست و پیچد ز پیمان من
بگیر و ببر زنده بر دار کن
وزو نیز با من مگردان سخن
این تصمیم کاووس با اعتراض بزرگان روبهرو شد. گودرز نزد شاه رفت و به او یادآوری کرد که رستم چه خدماتی به ایران کرده است؛ از نجات کاووس در مازندران گرفته تا شکست دیوان و دشمنان ایران. گودرز هشدار داد که از دست دادن رستم در چنین زمانی، بزرگترین اشتباه ممکن است.
کاووس سرانجام از خشم خود پشیمان شد و فرمان داد رستم را برگردانند. گیو و دیگر پهلوانان در پی رستم رفتند و او را راضی کردند که دوباره به سپاه ایران بازگردد. رستم نیز پذیرفت و همراه سپاه به سوی دژ سپید حرکت کرد. این بخش از داستان در روایت شاهنامه در بخشهای مربوط به سهراب آمده است.
سرانجام سپاه ایران در نزدیکی دژ سپید اردو زد.
رستم اما برخلاف دیگران، شب هنگام تصمیم گرفت خودش به تنهایی به اردوی دشمن سر بزند. میخواست قبل از آغاز نبرد، دشمن را از نزدیک ببیند و بفهمد این جوانی که همه از قدرتش حرف میزنند، واقعاً چه کسی است.
شب تاریک بود. رستم زره پوشید و بیصدا از میان تاریکی گذشت. به اردوگاه تورانیان رسید و از دور سهراب را دید که در میان سپاهیان نشسته بود.
سهراب جوانی بلندبالا، نیرومند و جنگاور بود؛ چنانکه حتی از میان انبوه جنگجویان هم بهراحتی دیده میشد.
رستم مدتی او را نگاه کرد.
نمیدانست این جوان همان کودکی است که سالها پیش در سمنگان از تهمینه به دنیا آمده.
و سهراب هم نمیدانست مردی که در تاریکی اردوگاهش قدم گذاشته، همان پدری است که تمام عمر آرزوی دیدنش را داشته.
در همان شب، ژَندهرَزم، دایی سهراب، از سوی تهمینه مأمور شده بود که اگر فرصتی پیدا کرد، رستم را به سهراب نشان دهد. او رستم را نمیشناخت و در تاریکی اردوگاه به مردی ناشناس برخورد کرد.
رستم که نمیخواست هویتش فاش شود، با او درگیر شد و ضربهای سخت به او زد و ژندهرزم کشته شد.
صبح که سهراب از مرگ داییاش باخبر شد، بهشدت خشمگین شد و سوگند خورد انتقام خون او را از ایرانیان بگیرد.
حالا سهراب بیش از گذشته آماده جنگ بود.
او هجیر، نگهبان دژ سپید که به اسارت گرفته شده بود، نزد خود فراخواند. سهراب میخواست از روی بلندی، فرماندهان سپاه ایران را بشناسد. یکییکی از هجیر درباره بزرگان ایران پرسید.
هجیر نام طوس، گودرز، گیو و دیگر پهلوانان را گفت.
اما وقتی نوبت به رستم رسید، حقیقت را پنهان کرد.
سهراب از او پرسید:
رستم کجاست؟
هجیر میدانست اگر سهراب بفهمد رستم در سپاه ایران حضور دارد، ممکن است به سراغ او برود و فاجعهای رخ دهد.
پس گفت رستم در سپاه نیست.
> ز هر کس که پرسید نامش بگفت
ز رستم سخن را به دیگر نهفت
سهراب از این جواب ناراحت شد. او آمده بود پدرش را پیدا کند؛ اما حالا هرچه میگشت، اثری از رستم نمیدید.
با این حال، ناامید نشد.
سوار اسبش شد و به سوی سپاه ایران تاخت.
به قلب سپاه ایران حمله کرد و چندین پهلوان را به مبارزه طلبید. ایرانیان از دیدن قدرت او حیرت کردند. گیو و دیگر پهلوانان هم فهمیدند با جنگجویی عادی روبهرو نیستند.
سهراب رو به سپاه ایران فریاد زد:
رستم را به میدان بفرستید!
رستم در اردوگاه ایران آشفته بود.
هنوز نمیدانست چرا این جوان چنین اثری بر او گذاشته است.
اما در ذهنش خاطره جوانی زنده شد... سیاوش...
@Proxy_Badss
❤48❤🔥9🤣1