#پاراگراف
📚 ششمین نشست از سلسله نشستهای نقد کتاب *«پاراگراف»* | رونمایی و نقد و بررسی کتاب *«تمدن مجازی در قرن ۲۱» اثر اندرو تارگوفسکی، جدیدترین اثر انتشارات پژوهشگاه فضای مجازی*
🔹 با ارائه:
دکتر مهدی حسینزاده | فاطمه دلاوری پاریزی
📆 *دوشنبه ۱۱ اسفند، ساعت ۱۳
📍 سعادتآباد، علامه شمالی، هجدهم غربی، پلاک ۱۷، پژوهشگاه فضای مجازی*
🔗 شرکت حضوری در این نشست آزاد بوده و صرفاً [با ثبتنام](https://majazi.porsline.ir/s/PargerafMeetings) امکانپذیر است.
🖥 پژوهشگاه فضای مجازی
مسئلهٔ ایران
📚 ششمین نشست از سلسله نشستهای نقد کتاب *«پاراگراف»* | رونمایی و نقد و بررسی کتاب *«تمدن مجازی در قرن ۲۱» اثر اندرو تارگوفسکی، جدیدترین اثر انتشارات پژوهشگاه فضای مجازی*
🔹 با ارائه:
دکتر مهدی حسینزاده | فاطمه دلاوری پاریزی
📆 *دوشنبه ۱۱ اسفند، ساعت ۱۳
📍 سعادتآباد، علامه شمالی، هجدهم غربی، پلاک ۱۷، پژوهشگاه فضای مجازی*
🔗 شرکت حضوری در این نشست آزاد بوده و صرفاً [با ثبتنام](https://majazi.porsline.ir/s/PargerafMeetings) امکانپذیر است.
🖥 پژوهشگاه فضای مجازی
مسئلهٔ ایران
انتخاب آیهالله سید مجتبی حسینی خامنهای به عنوان رهبر جمهوری اسلامی ایران تبریک عرض میکنیم. ایشان مجتهد مسلم، عالم به مسائل روز جهان، شجاع و اهل تدبیر و حکمت است. امیدواریم شاهد موفقیتهای بزرگ ملت شریف ایران باشیم. یاد و راه آن رهبر شهید جاودانه باد.
مسئلهٔ ایران
مسئلهٔ ایران
🟢 بیعت اصحاب علوم اجتماعی ایران با حضرت آیتالله امام سیدمجتبی خامنهای
ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله؛ یدالله فوق ایدیهم
رهبر معظم انقلاب اسلامی
حضرت آیت الله امام سیدمجتبی خامنهای
سلام خدا بر شما
ما اهالی علوم اجتماعی دانشگاههای کشور در شرایطی که داغدار فقدان رهبر شهیدمان هستیم و در سوگ او و سایر شهدای جنگ تحمیلی رمضان به سر می بریم، انکشاف حضرتعالی از سوی اعضای محترم مجلس خبرگان را مرهمی بر این داغ میدانیم و به عنوان ولی امر مسلمین و مستضعفین جهان دست بیعت شما را میفشریم و عهد میبندیم تا ظهور حضرت حجت(ارواحنا فداه) بر این عهد وفادار باشیم.
عهد میبندیم تا توان علمی و عملی خود را برای عبور از گردنههای فتح و پیروزی به کار بندیم و در شناخت و تأسیس جامعهای نوین در جایگاهی نوین در نظمی نوین بر محوریت آرمان های انقلاب اسلامی به کار بندیم.
معرفی جنابعالی مرهمی بود بر آلام فقدان رهبری دلسوز که برای امت اسلامی پدری کرد و به ایران و ایرانی آبرو بخشید. در حالی که حاکمان دوره معاصر با کرنش در برابر اربابان غربی آبرو از ایران و اسلام بردند، امامین انقلاب با اتکال به خدای متعال و ارج نهادن به مردم ایران و منطقه، مقاومت، سربلندی و آینده ای درخشان را برای ایرانیان و جهان اسلام به ارمغان آوردند. معجزه ارتقای توان مادی و معنوی امت اسلامی تا جایی که بتواند پنجه در پنجه بزرگتری قدرت های شیطانی این روزگار بیافکند و پیروزمندانه بر مکر آنان به برکت نصرت الهی فائق آید نتیجه چنین انقلابی و چنان رهبرانی است.
امروز بیش از هر دوره شاهد تحولات عظیم در پیکربندی نظم جهانی هستیم و بیش از هر دوره ای اهالی علوم اجتماعی می توانند با بازبینی آموزه های خود بر اساس قرآن و حکمت اسلامی و با بصیرت فراملی حضرت عالی را به عنوان نایب امام عصر در احراز جایگاه جدیدی برای جامعه ایرانی و جبهه مقاومت در جهان کنونی همراهی کنند.
در شرایطی که اهالی کرنش در برابر غرب وحشی و سکولاریزم ظرفیت ها و سرمایه های دینی و تمدنی جامعه ایرانی را به دیده اغماض می نگرند، اهالی علوم اجتماعی بر مدار دین و مقاومت بر این باورند که با شناخت و احیای این ذخایر تمدنی، ایران و ایرانی می تواند نقش فعالی در حفظ و تعالی ذخایر بشری و فراهم سازی زمینه های ظهور حضرت ولی عصر ایفا نماید.
اینجانبان اعضای هیئت علمی و دانش آموختگان علوم اجتماعی دانشگاه های کشور ضمن بیعت با شما به عنوان امام امت اسلامی متعهد می شویم در این مسیر دلسوزانه همراهی کنیم و حداکثر توان خود را برای فائق آمدن بر مسائل و مصائب امت اسلامی به کار بندیم.
انجمن بین المللی علوم اجتماعی ایران
#انجمن_بین_المللی_علوم_اجتماعی_ایران
مسئلهٔ ایران
ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله؛ یدالله فوق ایدیهم
رهبر معظم انقلاب اسلامی
حضرت آیت الله امام سیدمجتبی خامنهای
سلام خدا بر شما
ما اهالی علوم اجتماعی دانشگاههای کشور در شرایطی که داغدار فقدان رهبر شهیدمان هستیم و در سوگ او و سایر شهدای جنگ تحمیلی رمضان به سر می بریم، انکشاف حضرتعالی از سوی اعضای محترم مجلس خبرگان را مرهمی بر این داغ میدانیم و به عنوان ولی امر مسلمین و مستضعفین جهان دست بیعت شما را میفشریم و عهد میبندیم تا ظهور حضرت حجت(ارواحنا فداه) بر این عهد وفادار باشیم.
عهد میبندیم تا توان علمی و عملی خود را برای عبور از گردنههای فتح و پیروزی به کار بندیم و در شناخت و تأسیس جامعهای نوین در جایگاهی نوین در نظمی نوین بر محوریت آرمان های انقلاب اسلامی به کار بندیم.
معرفی جنابعالی مرهمی بود بر آلام فقدان رهبری دلسوز که برای امت اسلامی پدری کرد و به ایران و ایرانی آبرو بخشید. در حالی که حاکمان دوره معاصر با کرنش در برابر اربابان غربی آبرو از ایران و اسلام بردند، امامین انقلاب با اتکال به خدای متعال و ارج نهادن به مردم ایران و منطقه، مقاومت، سربلندی و آینده ای درخشان را برای ایرانیان و جهان اسلام به ارمغان آوردند. معجزه ارتقای توان مادی و معنوی امت اسلامی تا جایی که بتواند پنجه در پنجه بزرگتری قدرت های شیطانی این روزگار بیافکند و پیروزمندانه بر مکر آنان به برکت نصرت الهی فائق آید نتیجه چنین انقلابی و چنان رهبرانی است.
امروز بیش از هر دوره شاهد تحولات عظیم در پیکربندی نظم جهانی هستیم و بیش از هر دوره ای اهالی علوم اجتماعی می توانند با بازبینی آموزه های خود بر اساس قرآن و حکمت اسلامی و با بصیرت فراملی حضرت عالی را به عنوان نایب امام عصر در احراز جایگاه جدیدی برای جامعه ایرانی و جبهه مقاومت در جهان کنونی همراهی کنند.
در شرایطی که اهالی کرنش در برابر غرب وحشی و سکولاریزم ظرفیت ها و سرمایه های دینی و تمدنی جامعه ایرانی را به دیده اغماض می نگرند، اهالی علوم اجتماعی بر مدار دین و مقاومت بر این باورند که با شناخت و احیای این ذخایر تمدنی، ایران و ایرانی می تواند نقش فعالی در حفظ و تعالی ذخایر بشری و فراهم سازی زمینه های ظهور حضرت ولی عصر ایفا نماید.
اینجانبان اعضای هیئت علمی و دانش آموختگان علوم اجتماعی دانشگاه های کشور ضمن بیعت با شما به عنوان امام امت اسلامی متعهد می شویم در این مسیر دلسوزانه همراهی کنیم و حداکثر توان خود را برای فائق آمدن بر مسائل و مصائب امت اسلامی به کار بندیم.
انجمن بین المللی علوم اجتماعی ایران
#انجمن_بین_المللی_علوم_اجتماعی_ایران
مسئلهٔ ایران
بیانیه میثاق ۳۰۰ نفر از استادان و پژوهشگران علوم انسانی، اجتماعی و هنر با رهبر سوم انقلاب اسلامی:
«بسم الله الرحمن الرحیم»
«وَنُريدُ أَن نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ استُضعِفوا فِي الأَرضِ وَنَجعَلَهُم أَئِمَّةً وَنَجعَلَهُمُ الوارِثينَ»
ضمن عرض تسلیت شهادت جانسوز رهبر فرزانه و فرهیخته ایران، مرجع عالیقدر جهان اسلام، امام شهید حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنهای (قدس سره) و شهدای گرانقدر جنگ اخیر؛ اکنون که در اولین شب از لیالی قدر، قلبهای غمگین و عزادار مؤمنان با خبر انتخاب سومین رهبر انقلاب اسلامی، حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای (حفظهالله تعالی)، مسرور گردید، بر درگاه خداوند متعال سجده شکر به جای میآوریم. بیگمان این انتخاب حکیمانه ی مجلس خبرگان رهبری، در بحبوحه ی تجاوز ددمنشانه ی اهریمنان به خاک ایران، مرهمی التیامبخش بر دلهای شکسته از فقدان رهبر عزیزمان بود.
انتخاب مجتهدی گرانقدر، عالمی مجاهد، فقیهی سادهزیست، سیاستمداری باذکاوت و مردمی، آشنا با جریان علوم و فناوریهای روز، معتقد و متعهد به منظومه ی فکری امام راحل و رهبر شهید انقلاب اسلامی خصوصا تداوم مقاومت و مبارزه در برابر استکبار و صهیونیسم، موجب خرسندی و مایه ی قوّتِ قلب مؤمنان، آزادگان جهان و مبارزان جبهه ی مقاومت در اقصی نقاط دنیا گردید.
ملت ایران امروز به خود میبالد که در سایه ی نظام مقدس و بیبدیل جمهوری اسلامی، درخت تنومند انقلاب اسلامی با نظامی ساختارمند، منسجم و کارآمد، نظامی برآمده از مردمسالاری دینی، با توکل به خداوند متعال، با وجود همه ی خباثتها و نفاقها، در برابر مستکبران و زورگویان عالم ایستاده است و گامهای خود را برای رسیدن به قلههای پیشرفت و تعالی در همه ی عرصهها تا طلوع خورشید تمدن مهدوی محکم و استوار برمیدارد.
ما استادان و پژوهشگران علوم انسانی و اجتماعی، همچون قطرهای از دریای عظیم ملت ایران، ضمن اعلام پایبندی به اصول انقلاب اسلامی و تجدید میثاق با شهدا و آرمانهای امامین انقلاب، با حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای بیعت میکنیم و تا پای جان در کنار انقلاب اسلامی خواهیم ایستاد و در راه رسیدن به تمدن نوین اسلامی، در سنگر علم و فرهنگ از هیچ کوششی دریغ نخواهیم کرد.
ما بر این باوریم که رسوخ نگرشهای مخرب غربگرا و سیاستهای لیبرالیستی در عرصه ی فرهنگ و اقتصاد، سرمنشأ ضعف و نفوذ، و زمینهساز تعرض به حریم میهن و شهادت رهبر عزیز، فرماندهان سلحشور و مردم و کودکان مظلوم بوده است. از این رو، با رهبر جدید پیمان میبندیم که با اتکال به خداوند متعال، با ایمان به شعار ماندگار رهبر شهیدمان «ما میتوانیم»، مبتنی بر علوم اسلامی و دانش بومی، با حفظ روحیه ی مقاومت، برای اعتلای ایران آباد و سرافراز جانفشانی کنیم.
به امید پیروزی حق بر باطل.
مسئلهٔ ایران
«بسم الله الرحمن الرحیم»
«وَنُريدُ أَن نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ استُضعِفوا فِي الأَرضِ وَنَجعَلَهُم أَئِمَّةً وَنَجعَلَهُمُ الوارِثينَ»
ضمن عرض تسلیت شهادت جانسوز رهبر فرزانه و فرهیخته ایران، مرجع عالیقدر جهان اسلام، امام شهید حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنهای (قدس سره) و شهدای گرانقدر جنگ اخیر؛ اکنون که در اولین شب از لیالی قدر، قلبهای غمگین و عزادار مؤمنان با خبر انتخاب سومین رهبر انقلاب اسلامی، حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای (حفظهالله تعالی)، مسرور گردید، بر درگاه خداوند متعال سجده شکر به جای میآوریم. بیگمان این انتخاب حکیمانه ی مجلس خبرگان رهبری، در بحبوحه ی تجاوز ددمنشانه ی اهریمنان به خاک ایران، مرهمی التیامبخش بر دلهای شکسته از فقدان رهبر عزیزمان بود.
انتخاب مجتهدی گرانقدر، عالمی مجاهد، فقیهی سادهزیست، سیاستمداری باذکاوت و مردمی، آشنا با جریان علوم و فناوریهای روز، معتقد و متعهد به منظومه ی فکری امام راحل و رهبر شهید انقلاب اسلامی خصوصا تداوم مقاومت و مبارزه در برابر استکبار و صهیونیسم، موجب خرسندی و مایه ی قوّتِ قلب مؤمنان، آزادگان جهان و مبارزان جبهه ی مقاومت در اقصی نقاط دنیا گردید.
ملت ایران امروز به خود میبالد که در سایه ی نظام مقدس و بیبدیل جمهوری اسلامی، درخت تنومند انقلاب اسلامی با نظامی ساختارمند، منسجم و کارآمد، نظامی برآمده از مردمسالاری دینی، با توکل به خداوند متعال، با وجود همه ی خباثتها و نفاقها، در برابر مستکبران و زورگویان عالم ایستاده است و گامهای خود را برای رسیدن به قلههای پیشرفت و تعالی در همه ی عرصهها تا طلوع خورشید تمدن مهدوی محکم و استوار برمیدارد.
ما استادان و پژوهشگران علوم انسانی و اجتماعی، همچون قطرهای از دریای عظیم ملت ایران، ضمن اعلام پایبندی به اصول انقلاب اسلامی و تجدید میثاق با شهدا و آرمانهای امامین انقلاب، با حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای بیعت میکنیم و تا پای جان در کنار انقلاب اسلامی خواهیم ایستاد و در راه رسیدن به تمدن نوین اسلامی، در سنگر علم و فرهنگ از هیچ کوششی دریغ نخواهیم کرد.
ما بر این باوریم که رسوخ نگرشهای مخرب غربگرا و سیاستهای لیبرالیستی در عرصه ی فرهنگ و اقتصاد، سرمنشأ ضعف و نفوذ، و زمینهساز تعرض به حریم میهن و شهادت رهبر عزیز، فرماندهان سلحشور و مردم و کودکان مظلوم بوده است. از این رو، با رهبر جدید پیمان میبندیم که با اتکال به خداوند متعال، با ایمان به شعار ماندگار رهبر شهیدمان «ما میتوانیم»، مبتنی بر علوم اسلامی و دانش بومی، با حفظ روحیه ی مقاومت، برای اعتلای ایران آباد و سرافراز جانفشانی کنیم.
به امید پیروزی حق بر باطل.
مسئلهٔ ایران
نبرد ایران و آمریکا: فروپاشی روایتهای هژمونیک و آشکارگی تلههای اندیشه
مواجهۀ ما با جهان در عرصهها و حوزههای گوناگون از دریچه مفاهیم است. این مفاهیم غالباً خنثی و بیطرف نیستند؛ بلکه به تعبیر فیلسوفان علم از نظریهها، ارزشها، پارادایمها و ... باردارند. مفهوم، هر چند در ظاهر، تصوری بیش نیست که حکم و اذعانی به همراه ندارد، اما در باطن خود گاه گزارههای بیشماری را یدک میکشد. مثال دمدستی آن، مفهوم «آب» است که فهم آن به ساختار شیمیاییِ دو اتم هیدروژن و یک اتم اکسیژن، پذیرش تمام جدول تناوبی عناصر شیمیایی را در خود نهان دارد. به عبارتی، تا این جدول اذعان نشود، فهم آب به این عناصر، بیمعناست یا به عبارتی، توجیهی ندارد. اگر این جدول فروبپاشد، این فهم نیز از هم میگسلد. میتوان این جدول و نظریاتی را که پیرامون آن سامان میگیرد، روایتی دانست که در رویارویی ما با اشیاء مادی، هژمونیک است. این مجموعه معرفت، شامل جدول تناوبی و نظریههای مرتبط با آن را میتوان به مثابه یک «روایت» مسلط در نظر گرفت. این روایت، نحوه مواجهۀ ما با اشیاء مادی و درک ما از آنها را سامان میدهد و بر آنها «هژمونی» مییابد؛ به عبارتی، بر درک ما از جهان مادی تسلط پیدا میکند و تعیین میکند که چگونه واقعیت را ببینیم و تفسیر کنیم. این روایتها، که غالباً ناخودآگاه پذیرفته شدهاند، چارچوبی را برای شناخت ما فراهم میکنند و بر نحوۀ درک ما از پدیدههای پیرامونی تأثیر عمیقی میگذارند.
با این توضیح، میتوان گفت رویارویی ما با پیچیدگیهای روابط بینالملل و نظم کنونی جهان در سیطره روایتهای غالبی است که فهم و تفسیر ما را جهت میدهند. این روابط و نظم در قالب این روایتها فهم میشود، اما نه به شکلی عینی و مستقل، بلکه از درون این چارچوبهای روایی. اما باید توجه داشت، این روایتها مصون از خطا و تردید نیستند؛ آنها نیز مانند هر دستاورد بشری دیگری، باید در محکمه نقد حاضر شوند و از درستی خود دفاع کنند. جنگ تحمیلی آمریکا علیه ایران، فرصتی بینظیر را فراهم آورده است، برای به چالش کشیدن برخی از این روایتهای هژمونیکی که در قالب مفاهیمی آشنا صورتبندی میشود. قبل از این جنگ برخی از این مفاهیم محل نزاع و اختلاف بودند، اما در سایه این جنگ تحمیلی، میتوان به طور کاملاً ملموس و به مثابۀ سوژهای کنشگر و درگیر، به این روایتهای مسلط نگریست و از خود پرسید که آیا آنها واقعاً منعکسکننده حقیقت هستند یا صرفاً افسانهها، تلهها، فریبها و ابزارهایی برای حفظ منافع قدرتهای خاص. بر این باورم که تأمل در این مفاهیم، توصیفگری و روایتگریشان را زیر سوال میرود و آنها را به عنوان «تله»هایی برای اندیشه و اندیشیدن میشناساند. این تلهها سبب میشود، واقعیت واژگون به تصویر درآید. در اینجا و در مسیر گشودن روزنهای به بحثهایی ژرف، برخی از این مفاهیم را که در پس پشت خود روایتی هژمونیک را باردارند، ذکر میکنم و توضیح و تفصیل آن را به مجال دیگری وامیگذارم:
۱. تلۀ جهان آزاد و بدون سانسور؛ ۲. تلۀ علمِ خنثی و بیطرف؛ ۳. تلۀ توسعه پایدار؛ ۴. تلۀ مسئولیت اخلاقی دولتها؛ ۵. تلۀ حقوق بشر؛ ۶. تلۀ حقوق کودکان؛ ۷. تلۀ آزادی زنان و حقوق آنان ؛ ۸. تلۀ دموکراسی؛ ۹. تلۀ سکولاریسم؛ ۱۰. تلۀ نظمِ آمریکامحور جهان؛ ۱۱. تلۀ فرهنگ و تمدن برتر غربی؛ ۱۲. تلۀ مدرنیته نجاتبخش؛ ۱۳. تلۀ امنیت داده و حریم خصوصی؛ ۱۴. تلۀ دینگریزی و دینستیزی مردم؛ ۱۵. تلۀ جهانی شدن؛ ۱۶. تلۀ برابری نژادی؛ ۱۷. تلۀ شفافیت سیاسی؛ ۱۸. تلۀ اقتصاد آزاد و بازار رقابتی؛ ۱۹. تلۀ فردگرایی؛ ۲۰. تلۀ پایان استعمار؛ ۲۱. تلۀ انزوای کشورهایی غیرهمپیمان با غرب؛ ۲۲. تلۀ شرق عقبمانده؛ ۲۳. تلۀ خودبسندگی غرب؛ ۲۴. تلۀ سازمان ملل و قوانین بینالمللی؛ ۲۵. تلۀ دولتهای قانونمدار غربی.
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشگاه تهران
مسئلهٔ ایران
مواجهۀ ما با جهان در عرصهها و حوزههای گوناگون از دریچه مفاهیم است. این مفاهیم غالباً خنثی و بیطرف نیستند؛ بلکه به تعبیر فیلسوفان علم از نظریهها، ارزشها، پارادایمها و ... باردارند. مفهوم، هر چند در ظاهر، تصوری بیش نیست که حکم و اذعانی به همراه ندارد، اما در باطن خود گاه گزارههای بیشماری را یدک میکشد. مثال دمدستی آن، مفهوم «آب» است که فهم آن به ساختار شیمیاییِ دو اتم هیدروژن و یک اتم اکسیژن، پذیرش تمام جدول تناوبی عناصر شیمیایی را در خود نهان دارد. به عبارتی، تا این جدول اذعان نشود، فهم آب به این عناصر، بیمعناست یا به عبارتی، توجیهی ندارد. اگر این جدول فروبپاشد، این فهم نیز از هم میگسلد. میتوان این جدول و نظریاتی را که پیرامون آن سامان میگیرد، روایتی دانست که در رویارویی ما با اشیاء مادی، هژمونیک است. این مجموعه معرفت، شامل جدول تناوبی و نظریههای مرتبط با آن را میتوان به مثابه یک «روایت» مسلط در نظر گرفت. این روایت، نحوه مواجهۀ ما با اشیاء مادی و درک ما از آنها را سامان میدهد و بر آنها «هژمونی» مییابد؛ به عبارتی، بر درک ما از جهان مادی تسلط پیدا میکند و تعیین میکند که چگونه واقعیت را ببینیم و تفسیر کنیم. این روایتها، که غالباً ناخودآگاه پذیرفته شدهاند، چارچوبی را برای شناخت ما فراهم میکنند و بر نحوۀ درک ما از پدیدههای پیرامونی تأثیر عمیقی میگذارند.
با این توضیح، میتوان گفت رویارویی ما با پیچیدگیهای روابط بینالملل و نظم کنونی جهان در سیطره روایتهای غالبی است که فهم و تفسیر ما را جهت میدهند. این روابط و نظم در قالب این روایتها فهم میشود، اما نه به شکلی عینی و مستقل، بلکه از درون این چارچوبهای روایی. اما باید توجه داشت، این روایتها مصون از خطا و تردید نیستند؛ آنها نیز مانند هر دستاورد بشری دیگری، باید در محکمه نقد حاضر شوند و از درستی خود دفاع کنند. جنگ تحمیلی آمریکا علیه ایران، فرصتی بینظیر را فراهم آورده است، برای به چالش کشیدن برخی از این روایتهای هژمونیکی که در قالب مفاهیمی آشنا صورتبندی میشود. قبل از این جنگ برخی از این مفاهیم محل نزاع و اختلاف بودند، اما در سایه این جنگ تحمیلی، میتوان به طور کاملاً ملموس و به مثابۀ سوژهای کنشگر و درگیر، به این روایتهای مسلط نگریست و از خود پرسید که آیا آنها واقعاً منعکسکننده حقیقت هستند یا صرفاً افسانهها، تلهها، فریبها و ابزارهایی برای حفظ منافع قدرتهای خاص. بر این باورم که تأمل در این مفاهیم، توصیفگری و روایتگریشان را زیر سوال میرود و آنها را به عنوان «تله»هایی برای اندیشه و اندیشیدن میشناساند. این تلهها سبب میشود، واقعیت واژگون به تصویر درآید. در اینجا و در مسیر گشودن روزنهای به بحثهایی ژرف، برخی از این مفاهیم را که در پس پشت خود روایتی هژمونیک را باردارند، ذکر میکنم و توضیح و تفصیل آن را به مجال دیگری وامیگذارم:
۱. تلۀ جهان آزاد و بدون سانسور؛ ۲. تلۀ علمِ خنثی و بیطرف؛ ۳. تلۀ توسعه پایدار؛ ۴. تلۀ مسئولیت اخلاقی دولتها؛ ۵. تلۀ حقوق بشر؛ ۶. تلۀ حقوق کودکان؛ ۷. تلۀ آزادی زنان و حقوق آنان ؛ ۸. تلۀ دموکراسی؛ ۹. تلۀ سکولاریسم؛ ۱۰. تلۀ نظمِ آمریکامحور جهان؛ ۱۱. تلۀ فرهنگ و تمدن برتر غربی؛ ۱۲. تلۀ مدرنیته نجاتبخش؛ ۱۳. تلۀ امنیت داده و حریم خصوصی؛ ۱۴. تلۀ دینگریزی و دینستیزی مردم؛ ۱۵. تلۀ جهانی شدن؛ ۱۶. تلۀ برابری نژادی؛ ۱۷. تلۀ شفافیت سیاسی؛ ۱۸. تلۀ اقتصاد آزاد و بازار رقابتی؛ ۱۹. تلۀ فردگرایی؛ ۲۰. تلۀ پایان استعمار؛ ۲۱. تلۀ انزوای کشورهایی غیرهمپیمان با غرب؛ ۲۲. تلۀ شرق عقبمانده؛ ۲۳. تلۀ خودبسندگی غرب؛ ۲۴. تلۀ سازمان ملل و قوانین بینالمللی؛ ۲۵. تلۀ دولتهای قانونمدار غربی.
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشگاه تهران
مسئلهٔ ایران
تئورسینهای ترس و تسلیم
سالهاست جریانی در کشور با ادعای واقعگرایی و رویکرد علمی و غیرایدئولوژیک، سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران را بهشدت نقد و رد کرد و ایران را کشوری ناتوان در برابر غرب توصیف کرد و در هر موقعیت سرنوشتسازی، مانند تصمیمهای راهبردی و سرنوشتساز، مانند هستهایشدن و موشکیشدن یا در مواجهه با تهدیدها و تحریمهای استعمارگران، ترس و یأس را به جامعه، بهویژه به جوانان و تحصیلکردگان و طبقۀ متوسط تزریق کرد.
این جریان کوشید از غرب، بهویژه آمریکا، غولی بیشاخودم و شکستناپذیر بسازد و ایستادگی در برابر آن را نابخردانهترین و پُرهزینهترین تصمیم و تسلیم در برابر او را، البته در پوشش پرهیز از ماجراجویی، واقعگرایانهترین و سنجیدهترین تصمیم ممکن نشان بدهد و هواداران ایستادگی و استقلال کشور را نیروهای ایدئولوژیک و غیرمنطقی معرفی کند. ایران اسلامی با وجود همۀ این مخالفتها دستکم در هستهای و موشکی، با توان درونی، به قله رسید.
تا پیش از امسال، بحثهای هواداران ارتباط با آمریکا و هواداران ایستادگی در برابر آمریکا را میشد به کشاکشی نظری در حوزۀ سیاست خارجی و... تقلیل داد و با حُسنظن از آن عبور کرد؛ اما امروز در سال ۱۴۰۴، پس از اینکه در طول یکسال، نه یک بار، بلکه دوبار، نه در حین رجزخوانی، بلکه در حین مذاکره، نهتنها تجربۀ مذاکره با آمریکا، بلکه تجربۀ آتشبس با آمریکا را هم داریم و رهبر خود و دهها فرمانده و هزاران شهروند غیرنظامیمان را از دست دادهایم، دوباره هواداران ارتباط با آمریکا که دیگر امروز بدون هیچ تردیدی باید آنها را هواداران تسلیم در برابر آمریکا معرفی کرد، میکوشند با همان ترفند قدیمی، یعنی دلسوزی برای ایران، تسلیم در برابر آن را تئوریره کنند.
این نگاه و رویکرد در کشور، دقیقاً متناسب با شفافشدن مواضع آمریکا، یعنی اذعان به نابودی کامل و تجزیۀ ایران، مواضع خود را روشنتر و شفافتر مطرح میکند؛ طبیعتاً در این موقعیت، به همین اندازه قضاوت ما دربارۀ این گروه هم باید روشنتر و شفافتر باشد و آنها را «نظریهپردازان ترس و تسلیم» ایران بدانیم که سالها ایدۀ تسلیمشدن در برابر آمریکا را مخفی میکردند و فقط بر طبل ترس از ابرقدرت به نام آمریکا میکوبیدند و امروز بهروشنی دم از تسلیم در برابر آمریکا میزنند؛ آن با وجود ایستادگی در برابر مجهزترین قدرت نظامی جهان که ناتو خود را در برابرآن ناتوان توصیف میکند.
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
مسئلۀ ایران
سالهاست جریانی در کشور با ادعای واقعگرایی و رویکرد علمی و غیرایدئولوژیک، سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران را بهشدت نقد و رد کرد و ایران را کشوری ناتوان در برابر غرب توصیف کرد و در هر موقعیت سرنوشتسازی، مانند تصمیمهای راهبردی و سرنوشتساز، مانند هستهایشدن و موشکیشدن یا در مواجهه با تهدیدها و تحریمهای استعمارگران، ترس و یأس را به جامعه، بهویژه به جوانان و تحصیلکردگان و طبقۀ متوسط تزریق کرد.
این جریان کوشید از غرب، بهویژه آمریکا، غولی بیشاخودم و شکستناپذیر بسازد و ایستادگی در برابر آن را نابخردانهترین و پُرهزینهترین تصمیم و تسلیم در برابر او را، البته در پوشش پرهیز از ماجراجویی، واقعگرایانهترین و سنجیدهترین تصمیم ممکن نشان بدهد و هواداران ایستادگی و استقلال کشور را نیروهای ایدئولوژیک و غیرمنطقی معرفی کند. ایران اسلامی با وجود همۀ این مخالفتها دستکم در هستهای و موشکی، با توان درونی، به قله رسید.
تا پیش از امسال، بحثهای هواداران ارتباط با آمریکا و هواداران ایستادگی در برابر آمریکا را میشد به کشاکشی نظری در حوزۀ سیاست خارجی و... تقلیل داد و با حُسنظن از آن عبور کرد؛ اما امروز در سال ۱۴۰۴، پس از اینکه در طول یکسال، نه یک بار، بلکه دوبار، نه در حین رجزخوانی، بلکه در حین مذاکره، نهتنها تجربۀ مذاکره با آمریکا، بلکه تجربۀ آتشبس با آمریکا را هم داریم و رهبر خود و دهها فرمانده و هزاران شهروند غیرنظامیمان را از دست دادهایم، دوباره هواداران ارتباط با آمریکا که دیگر امروز بدون هیچ تردیدی باید آنها را هواداران تسلیم در برابر آمریکا معرفی کرد، میکوشند با همان ترفند قدیمی، یعنی دلسوزی برای ایران، تسلیم در برابر آن را تئوریره کنند.
این نگاه و رویکرد در کشور، دقیقاً متناسب با شفافشدن مواضع آمریکا، یعنی اذعان به نابودی کامل و تجزیۀ ایران، مواضع خود را روشنتر و شفافتر مطرح میکند؛ طبیعتاً در این موقعیت، به همین اندازه قضاوت ما دربارۀ این گروه هم باید روشنتر و شفافتر باشد و آنها را «نظریهپردازان ترس و تسلیم» ایران بدانیم که سالها ایدۀ تسلیمشدن در برابر آمریکا را مخفی میکردند و فقط بر طبل ترس از ابرقدرت به نام آمریکا میکوبیدند و امروز بهروشنی دم از تسلیم در برابر آمریکا میزنند؛ آن با وجود ایستادگی در برابر مجهزترین قدرت نظامی جهان که ناتو خود را در برابرآن ناتوان توصیف میکند.
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
مسئلۀ ایران
مغزهای کوچک استعمارزده
توصیفهای ما از دنیای پیرامون، ارزشبار است؛ به این معنا که در هر توصیفی، انتخاب و تصمیمی وجود دارد و این انتخاب و تصمیم بر اساس ارزش یا ارزشهایی سامان میگیرد. برای روشن شدن بحث، یک معمار، یک روانشناس و یک خانم خانهدار را در نظر بگیرید که از آنها خواسته شده اتاق a را توصیف کنند. توصیفات این افراد چه تفاوتهایی با هم خواهد داشت؟ به نظر میرسد در غالب موارد، هر یک بر اساس ارزشها و دغدغههای حرفهای خود، جنبههای متفاوتی از آن را خواهند دید. مثلاً معمار بیشتر به متراژ و ارتفاع سقف، روانشناس بیشتر به رنگبندی و نورپردازی، و خانم خانهدار بیشتر به تمییزی اتاق توجه خواهد کرد. البته این تأثیرگذاری، به ارزشها منحصر نیست. میتوانیم هر آن چه بر توصیفهای ما تأثیر میگذارند، به «پیشفرض» تعبیر کنیم و ویژگی آن را ناموجه بودن بدانیم.
در توصیف یک جامعه و نسبتهایی که در آن برقرار است، نیز همین منطق جریان دارد. اینجاست که مفاهیمی مانند سفیدنمایی یا سیاه نمایی معنا پیدا میکند. مثلاً، اگر در توصیف جامعه بر اساس هر ارزشی، بر جنبههای نقص و کاستیهای آن تأکید شود، و ابعاد مثبت و مترقی آن لحاظ نگردد، از مفهوم سیاهنمایی استفاده میشود. توصیف گاهی چنان متأثر از ازرشها و پیشفرضهاست که واقعیت را واژگون به تصویر میکشند. باید توجه داشت که این تأثیرگذاری به ساحت توصیف منحصر نمیشود و بر دیگر ساحتهای دوازدهگانه علم، مانند تبیین، توجیه، توصیه و مفهوم اثر میگذارند.
اکنون با توجه به مهم، این پرسش بنیادین مطرح میشود: پژوهشگرانی که به توصیف و تبیین ایران و جامعه ایرانی میپردازند، با چه ارزشها و پیشفرضهایی به سراغ آن میروند؟ پاسخ این پرسش، پژوهشی وسیع و عمیقی را طلب میکند. در این مجال کوتاه، تنها میتوان به آنچه باید باشد و آنچه نباید، اشاره کرد. میتوان گفت توصیف یا تبیینی علمی است که همه ابعاد و جنبهها را تا جای ممکن در کنار هم ببیند و بر اساس ارزش یا پیشفرضی پارهای از آن را نادیده نگیرد.
یکی از بنیادیترین مولفهها و عواملی که بسیاری از پژوهشها درباره ایران از آن گذر میکنند استعمار است. اساساً استعمار به مثابه یکی از مؤلفههای بنیادین نظم نوین جهانی در عصر مدرن، دگرگونیهای شگرفی در بازتولید ساختارهای قدرت، شیوههای تولید و توزیع ثروت، سلسلهمراتب اجتماعی و نظامهای هویتی در کشورهای پیرامونی موجب شد. در این میان پرواضح است که ایران به دلیل جایگاه راهبردی در معادلات ژئوپلیتیک خاورمیانه و دارا بودن منابع انرژی، بهویژه نفت و بازارهای مصرف، به کانون رقابتهای استعماری میان قدرتهای فرامنطقهای، مانند امپراتوری بریتانیا و روسیه تزاری و بعدها ایالات متحده، تبدیل شدهاست.
چگونه است که در توصیفها و تبیینهای بسیاری از به اصطلاح روشنفکران و پژوهشگران تأثیر این عامل در بسیاری از مشکلات و مسائلی که ایران امروز با آن دست به گریبان است، اشارهای نمیشود. شاید یکی از مهمترین پیامد این نادیدهگرفت از بین بردن حس «اعتماد به نفس جمعی» و «ما میتوانیم» باشد.
اما استعمارزدگی به این سطح محدود نمیشود. مشکل زمانی حادتر میشود که توصیف و تبیین و تحلیل، از منظر و چارچوب استعمار سامان میگیرد که خود حاکی از درونیسازی چهارچوبهای فکری، ارزشی و تحلیلیِ تولیدشده توسط استعمارگر است. در این حالت، حتی اندیشمندان و روشنفکران کشور نیز ناخودآگاه با همان ابزارهای معرفتیِ سلطهگر به تحلیل جامعه میپردازند و در نتیجه، به بازتولید همان روابط سلطه کمک میکنند.
از آنجا که این اندیشمندان یا «مغزها» همه عوامل را در کنار هم نمیبینند، و تحلیلشان «کوچک» است و همهجانبه نیست و از منظر غیر است و نیز مولفه بنیادینی را از قلم میاندازد که آن مولفه، استعمار است و حاکی از «استعمارزدگی» آنان، میتوان از «مغزهای کوچک استعمارزده» سخن گفت. اگر به دنبال نمونه روشنی برای اینگونه مغزها هستید، اجازه دهید آتش این جنگ تحمیلی علیه ایران که در میانه مذاکرات رخ داد، فروکش کند، آن زمان خواهید دید که این جماعت، چگونه این تجاوز را در راستای منافع نظام سلطه روایتکنند و به جان میهنپرستان و مدافعان وطن بیافتند؛ گویی همه مقصرند، جز استعمارگر متجاوز. به راستی، نسخههایی که برای ایران تجویز کنند، چه ویژگیهایی دارد؟
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
مسئلهٔ ایران
توصیفهای ما از دنیای پیرامون، ارزشبار است؛ به این معنا که در هر توصیفی، انتخاب و تصمیمی وجود دارد و این انتخاب و تصمیم بر اساس ارزش یا ارزشهایی سامان میگیرد. برای روشن شدن بحث، یک معمار، یک روانشناس و یک خانم خانهدار را در نظر بگیرید که از آنها خواسته شده اتاق a را توصیف کنند. توصیفات این افراد چه تفاوتهایی با هم خواهد داشت؟ به نظر میرسد در غالب موارد، هر یک بر اساس ارزشها و دغدغههای حرفهای خود، جنبههای متفاوتی از آن را خواهند دید. مثلاً معمار بیشتر به متراژ و ارتفاع سقف، روانشناس بیشتر به رنگبندی و نورپردازی، و خانم خانهدار بیشتر به تمییزی اتاق توجه خواهد کرد. البته این تأثیرگذاری، به ارزشها منحصر نیست. میتوانیم هر آن چه بر توصیفهای ما تأثیر میگذارند، به «پیشفرض» تعبیر کنیم و ویژگی آن را ناموجه بودن بدانیم.
در توصیف یک جامعه و نسبتهایی که در آن برقرار است، نیز همین منطق جریان دارد. اینجاست که مفاهیمی مانند سفیدنمایی یا سیاه نمایی معنا پیدا میکند. مثلاً، اگر در توصیف جامعه بر اساس هر ارزشی، بر جنبههای نقص و کاستیهای آن تأکید شود، و ابعاد مثبت و مترقی آن لحاظ نگردد، از مفهوم سیاهنمایی استفاده میشود. توصیف گاهی چنان متأثر از ازرشها و پیشفرضهاست که واقعیت را واژگون به تصویر میکشند. باید توجه داشت که این تأثیرگذاری به ساحت توصیف منحصر نمیشود و بر دیگر ساحتهای دوازدهگانه علم، مانند تبیین، توجیه، توصیه و مفهوم اثر میگذارند.
اکنون با توجه به مهم، این پرسش بنیادین مطرح میشود: پژوهشگرانی که به توصیف و تبیین ایران و جامعه ایرانی میپردازند، با چه ارزشها و پیشفرضهایی به سراغ آن میروند؟ پاسخ این پرسش، پژوهشی وسیع و عمیقی را طلب میکند. در این مجال کوتاه، تنها میتوان به آنچه باید باشد و آنچه نباید، اشاره کرد. میتوان گفت توصیف یا تبیینی علمی است که همه ابعاد و جنبهها را تا جای ممکن در کنار هم ببیند و بر اساس ارزش یا پیشفرضی پارهای از آن را نادیده نگیرد.
یکی از بنیادیترین مولفهها و عواملی که بسیاری از پژوهشها درباره ایران از آن گذر میکنند استعمار است. اساساً استعمار به مثابه یکی از مؤلفههای بنیادین نظم نوین جهانی در عصر مدرن، دگرگونیهای شگرفی در بازتولید ساختارهای قدرت، شیوههای تولید و توزیع ثروت، سلسلهمراتب اجتماعی و نظامهای هویتی در کشورهای پیرامونی موجب شد. در این میان پرواضح است که ایران به دلیل جایگاه راهبردی در معادلات ژئوپلیتیک خاورمیانه و دارا بودن منابع انرژی، بهویژه نفت و بازارهای مصرف، به کانون رقابتهای استعماری میان قدرتهای فرامنطقهای، مانند امپراتوری بریتانیا و روسیه تزاری و بعدها ایالات متحده، تبدیل شدهاست.
چگونه است که در توصیفها و تبیینهای بسیاری از به اصطلاح روشنفکران و پژوهشگران تأثیر این عامل در بسیاری از مشکلات و مسائلی که ایران امروز با آن دست به گریبان است، اشارهای نمیشود. شاید یکی از مهمترین پیامد این نادیدهگرفت از بین بردن حس «اعتماد به نفس جمعی» و «ما میتوانیم» باشد.
اما استعمارزدگی به این سطح محدود نمیشود. مشکل زمانی حادتر میشود که توصیف و تبیین و تحلیل، از منظر و چارچوب استعمار سامان میگیرد که خود حاکی از درونیسازی چهارچوبهای فکری، ارزشی و تحلیلیِ تولیدشده توسط استعمارگر است. در این حالت، حتی اندیشمندان و روشنفکران کشور نیز ناخودآگاه با همان ابزارهای معرفتیِ سلطهگر به تحلیل جامعه میپردازند و در نتیجه، به بازتولید همان روابط سلطه کمک میکنند.
از آنجا که این اندیشمندان یا «مغزها» همه عوامل را در کنار هم نمیبینند، و تحلیلشان «کوچک» است و همهجانبه نیست و از منظر غیر است و نیز مولفه بنیادینی را از قلم میاندازد که آن مولفه، استعمار است و حاکی از «استعمارزدگی» آنان، میتوان از «مغزهای کوچک استعمارزده» سخن گفت. اگر به دنبال نمونه روشنی برای اینگونه مغزها هستید، اجازه دهید آتش این جنگ تحمیلی علیه ایران که در میانه مذاکرات رخ داد، فروکش کند، آن زمان خواهید دید که این جماعت، چگونه این تجاوز را در راستای منافع نظام سلطه روایتکنند و به جان میهنپرستان و مدافعان وطن بیافتند؛ گویی همه مقصرند، جز استعمارگر متجاوز. به راستی، نسخههایی که برای ایران تجویز کنند، چه ویژگیهایی دارد؟
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
مسئلهٔ ایران
یا آزادی یا آمریکا؛ انتخاب با شما
سالها نظریههای غربی، معنایی تحریفشده از آزادی به خورد جهان دادند و از خود، الگویی تاموتمام از آزادی ساختند و رسانههایشان، بهویژه هالیوود، تصویری آرمانشهری از غرب، بهخصوص آمریکا ترسیم کردند تا همۀ کشورهای جهان، سودای ساختن چنین جامعهای یا رفتن به آن را در سر بپرورانند و به همین دلیل، سیر مهاجرت نخبگان از سراسر جهان به این کشورها و فشار افکار عمومی بر دولتها و حکومتها برای پیروی از الگوی سیاسیاجتماعی غربی اوج بگیرد.
این معنا از آزادی، بیش از هر چیز، آزادی فردی را برجسته میسازد که در آن، حکمرانی امیال، میداندار است، در این روایت از آزادی، باور و کنشهای دینی، دشمن اصلی و آشکار آزادی انسان به حساب میآید؛ بنابراین، میکوشد دین را بهکلی از زیست انسانی بزداید. برایناساس، تعریف سکولاریسم بهعنوان محدودکردن دین به عرصۀ فردی هم فریبی بیش نیست؛ زیرا این روایت فردمحور از آزادی که دال مرکزیاش امیال فردی است، با دین سر ستیز دارد و دین را ب خلاف ادعای سکولاریسم، حتی در عرصۀ فردی هم برنمیتابد.
اگر از ابعاد دروغین این آزادی فردی چشم بپوشیم که باید در یادداشت دیگری بیشتر به آنها بپردازیم، این روایت از آزادی، بهکلی آزادی در واحد ملتها را نادیده میگیرد؛ یعنی آزادی خلاصه میشود در فقدان مانعی در برابر تحقق امیال فرد؛ اما هیچ سخنی از آزادی در واحد تحلیل جامعه به چشم نمیخورد و نمیتوان این خلأ بنیادین و سرنوشتساز را به خطایی علمی نسبت داد؛ زیرا نظریههای آزادی فردی در کشورهایی تئوریزه شده است که مهمترین موانع آزادی ملتها در جهان هستند.
آمریکا بهعنوان مهد خودخواندۀ آزادی در جهان، بزرگترین دشمن آزادی ملتهای جهان است. آمریکا به هیچ کشور و ملتی اجازه نمیدهد آزادانه سرنوشتش را برگزیند و همۀ کشورهای جهان را مجبور میکند فقط در راستای اهداف و ارزشهای او گام بردارند و هر کشوری خارج از اهداف و ارزشهای مهد بهاصطلاح آزادی گام بردارد، آمریکا با تحریم و حملۀ نظامی بهروز آزادی و دموکراسی برای او به ارمغان میآورد.
به همین دلیل، هیچ کشوری در جهان نمیتواند از آمریکا پیروی نکند و راه پیشرفت و توسعه را در پیش گیرد؛ زیرا آمریکا با همۀ توان فکری، سیاسی، علمی، رسانهای، نظامی، ایدئولوژیک و دیپلماسیاش به جنگ با آن کشور میرود و تا او را از پا درنیاورد، از پا نمینشیند. این ادعا را میتوان با واکاوی موشکافانۀ وضعیت کشورهای جهان بررسی کرد و به این پرسش پاسخ داد که چند کشور در جهان میتوان یافت که از نظر نظامی یا اقتصادی یا سیاسی تحت سیطرۀ آمریکا نیستند و توانستهاند راه پیشرفت درونزایشان را در پیش گیرند؟!
در این بین، مردم ایران تصمیم گرفتهاند بهپیروی از آمریکا گام برندارند و راه پیشرفت خود را بسازند و در پیش گیرند و آمریکا، بهعنوان منادی خودخواندۀ آزادی و دموکراسی در جهان، حق آزادی ملتها در تعیین سرنوشتشان را برنمیتابد و ملت ایران را با انتخاب بین دو گزینه مواجه ساخته است: یا آزادی یا آمریکا! بنابراین، هرکس بگوید میتوان با آمریکا رابطهای دوستانه برقرار کرد و تحت سیطره او قرار نگرفت و راه پیشرفت درونزا را هم در پیش گرفت، یا بیخرد است یا نادان یا دروغگو!
سیدمحسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
مسئلهٔ ایران
سالها نظریههای غربی، معنایی تحریفشده از آزادی به خورد جهان دادند و از خود، الگویی تاموتمام از آزادی ساختند و رسانههایشان، بهویژه هالیوود، تصویری آرمانشهری از غرب، بهخصوص آمریکا ترسیم کردند تا همۀ کشورهای جهان، سودای ساختن چنین جامعهای یا رفتن به آن را در سر بپرورانند و به همین دلیل، سیر مهاجرت نخبگان از سراسر جهان به این کشورها و فشار افکار عمومی بر دولتها و حکومتها برای پیروی از الگوی سیاسیاجتماعی غربی اوج بگیرد.
این معنا از آزادی، بیش از هر چیز، آزادی فردی را برجسته میسازد که در آن، حکمرانی امیال، میداندار است، در این روایت از آزادی، باور و کنشهای دینی، دشمن اصلی و آشکار آزادی انسان به حساب میآید؛ بنابراین، میکوشد دین را بهکلی از زیست انسانی بزداید. برایناساس، تعریف سکولاریسم بهعنوان محدودکردن دین به عرصۀ فردی هم فریبی بیش نیست؛ زیرا این روایت فردمحور از آزادی که دال مرکزیاش امیال فردی است، با دین سر ستیز دارد و دین را ب خلاف ادعای سکولاریسم، حتی در عرصۀ فردی هم برنمیتابد.
اگر از ابعاد دروغین این آزادی فردی چشم بپوشیم که باید در یادداشت دیگری بیشتر به آنها بپردازیم، این روایت از آزادی، بهکلی آزادی در واحد ملتها را نادیده میگیرد؛ یعنی آزادی خلاصه میشود در فقدان مانعی در برابر تحقق امیال فرد؛ اما هیچ سخنی از آزادی در واحد تحلیل جامعه به چشم نمیخورد و نمیتوان این خلأ بنیادین و سرنوشتساز را به خطایی علمی نسبت داد؛ زیرا نظریههای آزادی فردی در کشورهایی تئوریزه شده است که مهمترین موانع آزادی ملتها در جهان هستند.
آمریکا بهعنوان مهد خودخواندۀ آزادی در جهان، بزرگترین دشمن آزادی ملتهای جهان است. آمریکا به هیچ کشور و ملتی اجازه نمیدهد آزادانه سرنوشتش را برگزیند و همۀ کشورهای جهان را مجبور میکند فقط در راستای اهداف و ارزشهای او گام بردارند و هر کشوری خارج از اهداف و ارزشهای مهد بهاصطلاح آزادی گام بردارد، آمریکا با تحریم و حملۀ نظامی بهروز آزادی و دموکراسی برای او به ارمغان میآورد.
به همین دلیل، هیچ کشوری در جهان نمیتواند از آمریکا پیروی نکند و راه پیشرفت و توسعه را در پیش گیرد؛ زیرا آمریکا با همۀ توان فکری، سیاسی، علمی، رسانهای، نظامی، ایدئولوژیک و دیپلماسیاش به جنگ با آن کشور میرود و تا او را از پا درنیاورد، از پا نمینشیند. این ادعا را میتوان با واکاوی موشکافانۀ وضعیت کشورهای جهان بررسی کرد و به این پرسش پاسخ داد که چند کشور در جهان میتوان یافت که از نظر نظامی یا اقتصادی یا سیاسی تحت سیطرۀ آمریکا نیستند و توانستهاند راه پیشرفت درونزایشان را در پیش گیرند؟!
در این بین، مردم ایران تصمیم گرفتهاند بهپیروی از آمریکا گام برندارند و راه پیشرفت خود را بسازند و در پیش گیرند و آمریکا، بهعنوان منادی خودخواندۀ آزادی و دموکراسی در جهان، حق آزادی ملتها در تعیین سرنوشتشان را برنمیتابد و ملت ایران را با انتخاب بین دو گزینه مواجه ساخته است: یا آزادی یا آمریکا! بنابراین، هرکس بگوید میتوان با آمریکا رابطهای دوستانه برقرار کرد و تحت سیطره او قرار نگرفت و راه پیشرفت درونزا را هم در پیش گرفت، یا بیخرد است یا نادان یا دروغگو!
سیدمحسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
مسئلهٔ ایران
علوم اجتماعی ایران در محکمهٔ وجدان
بیش از یک دهه است که از ضرورت حضور «علوم اجتماعی ایران در دادگاه و محکمهٔ نقد» گفته و نوشتهام. نقد در این عبارت به معنای کانتی آن مدنظر است. کانت در کتاب نقد عقل محض (Critique of pure reason) به دنبال آن بود که حدود و ثغور عقل را روشن کند. از این رهگذر معلوم میشود که آیا عقل توان آن را دارد که در باب متافیزیک و امور متعالی به ما شناختی دهد یا نه.
با توجه به این مهم، مراد از نقد علوم اجتماعی، همان نگاه درجه دومی (second_order) است که دستکم از معرفتبخشی علوم اجتماعی میپرسد. آیا اساساً میتوان آنچه به نام علوم اجتماعی خوانده میشود، علم دانست؟ آیا گزارههای علوم اجتماعی معرفتبخش هستند؟ یا اساساً قصهها و رمانهایی را میمانند که در آن، سراغگرفتن از استدلال و معرفت امری بیمعناست؟ مسئله اینجاست که علوم اجتماعی دستکم در ایران پارادایم غالب ندارد. وقتی به ساحت علوم اجتماعی پا میگذارید، با پارادایمها و بالتبع نظریات گوناگون و گاه متناقضی مواجه میشوید که گاه جز سردرگمی چیزی نمیافزاید.
اما امروز میخواهم از همۀ این مجادلات نظری و هیاهوی پارادایمها و نظریهها گذر کنم. میخواهم در مقابل «وجدان» زانو بزنم. این روزها نه مسئلهٔ «معرفت» و «علم» که مسئلهٔ «خون» در میان است. خونی که بر خاک وطن میچکد و این پرسش را پیش روی همۀ ما مینهد: علوم اجتماعی در مقابل این جنگ تحمیلیِ ظالمانه و ددمنشانه، چه وظیفهای بر دوش دارد؟
اندیشمندان و روشنفکرانی که از مواهب و فرصتهای این سرزمین، متنعم شدهاند، در برابر تجاوز به این بوم و بر چه موضعی باید بگیرند تا شرمنده وجدانشان نشوند؟
هر چند، برخی از دانشمندان و متفکران، بیهراس از تهدیدها با غیرتی سترگ، در برابر تجاوز به مام میهن پا به میدان گذاشته و غیرتمندانه سینه ستبر کردهاند که بر ایشان میبالم، اما سکوت برخی از اصحاب علوم اجتماعی برایم اندوهبار و نامفهوم است.
از روشنفکرانی که نان و نام و اعتبارشان وامدارِ همین خاک پرگهر است، میپرسم: شما که سالها از «توسعه»، «مردم»، «حقوق زنان»، «حقوق کودکان»، «جامعهٔ مدنی» و «حقوق شهروندی» نوشتهاید و در محافل علمی علیه «خشونت » و «بازتولید سلطه» سخن راندهاید، امروز که خشونتِ بیپرده در کوچه و خیابان، «توسعه»، «مردم»، «حقوق زنان»، «حقوق کودکان»، «جامعهٔ مدنی» و «حقوق شهروندی» را سلاخی میکند، چرا زبانتان بند آمده است؟
علوم اجتماعی اگر قرار است معنایی داشته باشد، اگر قرار است جز قصه و رمان، جز بازیِ واژگان و تولیدِ متونِ پرشمارِ بیمخاطب و بیخاصیت و جز مقالات «استاد» برساختکُن چیزی باشد، باید در چنین روزهایی بخاری از آن بلند شود؛ نه در پشتِ میزهای صیقلخورده، که در میان مردم.
آسمانِ پرستارهٔ بالای سرِ این سرزمین، قانونِ اخلاقی درونِ شما، شما را به هیچ تکلیفی فرا نمیخواند؟ تجاوز به مام میهن، درخون غلطیدن عزیزترین داشتههایمان، پرپرشدن دانشآموزان و دخترکان معصوم میناب برای شما «مسئلهٔ اجتماعی» نیست؟ قرار نبود علوم اجتماعی صدایِ بیصداها باشد و نه نظام سلطه؟ امروز فریاد مظلومیت، چنان رسا و چنان دردمندانه از گلوهای آغشته به خون و افتاده بر روی زمین، برمیآید که سکوت در برابر آن، نه نقصِ دانش که نبود وجدان است.
برایم روش است که این روزهای سخت با سربلندی مردم غیور و پاک این سرزمین، تمام میشود، برایم واضح است که ایران و ایرانی از این میدان نیز سربلند بیرون میآید و برایم روشنتر است که بعد از این، آنان باز هم طلبکار میشوند و قصه پر غصه عوضکردن جای جلاد و شهید را میآغازند.
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
مسئلهٔ ایران
بیش از یک دهه است که از ضرورت حضور «علوم اجتماعی ایران در دادگاه و محکمهٔ نقد» گفته و نوشتهام. نقد در این عبارت به معنای کانتی آن مدنظر است. کانت در کتاب نقد عقل محض (Critique of pure reason) به دنبال آن بود که حدود و ثغور عقل را روشن کند. از این رهگذر معلوم میشود که آیا عقل توان آن را دارد که در باب متافیزیک و امور متعالی به ما شناختی دهد یا نه.
با توجه به این مهم، مراد از نقد علوم اجتماعی، همان نگاه درجه دومی (second_order) است که دستکم از معرفتبخشی علوم اجتماعی میپرسد. آیا اساساً میتوان آنچه به نام علوم اجتماعی خوانده میشود، علم دانست؟ آیا گزارههای علوم اجتماعی معرفتبخش هستند؟ یا اساساً قصهها و رمانهایی را میمانند که در آن، سراغگرفتن از استدلال و معرفت امری بیمعناست؟ مسئله اینجاست که علوم اجتماعی دستکم در ایران پارادایم غالب ندارد. وقتی به ساحت علوم اجتماعی پا میگذارید، با پارادایمها و بالتبع نظریات گوناگون و گاه متناقضی مواجه میشوید که گاه جز سردرگمی چیزی نمیافزاید.
اما امروز میخواهم از همۀ این مجادلات نظری و هیاهوی پارادایمها و نظریهها گذر کنم. میخواهم در مقابل «وجدان» زانو بزنم. این روزها نه مسئلهٔ «معرفت» و «علم» که مسئلهٔ «خون» در میان است. خونی که بر خاک وطن میچکد و این پرسش را پیش روی همۀ ما مینهد: علوم اجتماعی در مقابل این جنگ تحمیلیِ ظالمانه و ددمنشانه، چه وظیفهای بر دوش دارد؟
اندیشمندان و روشنفکرانی که از مواهب و فرصتهای این سرزمین، متنعم شدهاند، در برابر تجاوز به این بوم و بر چه موضعی باید بگیرند تا شرمنده وجدانشان نشوند؟
هر چند، برخی از دانشمندان و متفکران، بیهراس از تهدیدها با غیرتی سترگ، در برابر تجاوز به مام میهن پا به میدان گذاشته و غیرتمندانه سینه ستبر کردهاند که بر ایشان میبالم، اما سکوت برخی از اصحاب علوم اجتماعی برایم اندوهبار و نامفهوم است.
از روشنفکرانی که نان و نام و اعتبارشان وامدارِ همین خاک پرگهر است، میپرسم: شما که سالها از «توسعه»، «مردم»، «حقوق زنان»، «حقوق کودکان»، «جامعهٔ مدنی» و «حقوق شهروندی» نوشتهاید و در محافل علمی علیه «خشونت » و «بازتولید سلطه» سخن راندهاید، امروز که خشونتِ بیپرده در کوچه و خیابان، «توسعه»، «مردم»، «حقوق زنان»، «حقوق کودکان»، «جامعهٔ مدنی» و «حقوق شهروندی» را سلاخی میکند، چرا زبانتان بند آمده است؟
علوم اجتماعی اگر قرار است معنایی داشته باشد، اگر قرار است جز قصه و رمان، جز بازیِ واژگان و تولیدِ متونِ پرشمارِ بیمخاطب و بیخاصیت و جز مقالات «استاد» برساختکُن چیزی باشد، باید در چنین روزهایی بخاری از آن بلند شود؛ نه در پشتِ میزهای صیقلخورده، که در میان مردم.
آسمانِ پرستارهٔ بالای سرِ این سرزمین، قانونِ اخلاقی درونِ شما، شما را به هیچ تکلیفی فرا نمیخواند؟ تجاوز به مام میهن، درخون غلطیدن عزیزترین داشتههایمان، پرپرشدن دانشآموزان و دخترکان معصوم میناب برای شما «مسئلهٔ اجتماعی» نیست؟ قرار نبود علوم اجتماعی صدایِ بیصداها باشد و نه نظام سلطه؟ امروز فریاد مظلومیت، چنان رسا و چنان دردمندانه از گلوهای آغشته به خون و افتاده بر روی زمین، برمیآید که سکوت در برابر آن، نه نقصِ دانش که نبود وجدان است.
برایم روش است که این روزهای سخت با سربلندی مردم غیور و پاک این سرزمین، تمام میشود، برایم واضح است که ایران و ایرانی از این میدان نیز سربلند بیرون میآید و برایم روشنتر است که بعد از این، آنان باز هم طلبکار میشوند و قصه پر غصه عوضکردن جای جلاد و شهید را میآغازند.
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
مسئلهٔ ایران
خودتحقیری سیستماتیک در دانشگاه
ما در ایران، به دلایل گوناگون، از جمله اینکه از زاویۀ علوم انسانی غیرایرانی خود را بررسی و تحلیل میکنیم و همچنین، تحتفشار بیوقفۀ رسانهها هستیم، همواره خود را کمتر از آنچه هستیم، میبینیم و به همین دلیل هم در عرصهها و زمینههای گوناگون درگیر خودتحقیری میشویم. برای نمونه، با وجود این همه پیشرفت در زمینهها و عرصههای گوناگون، ازجمله در حوزههای راهبردی، آن هم در وضعیت تحریم حداکثری کشورهای ثروتمند و قدرمند جهان، خود را جهانسومی و توسعهنیافته میخوانیم.
یکی از نمونههای بارز این خودتحقیری، باور به ضعف ساختاری در ایران و شخصیتمحور بودن سیاست و ادارۀ جامعه در ایران است و این را در مقابل ساختارمندبودن کشورهای پیشرفته و دوری از شخصمحوربودن آنهاست. اینها گزارههایی است که همواره از سوی روشنفکران مطرح میشد و آن را نشانهای از عقبماندگی ایران میدانستند.
جنگ رمضان با وجود لطمهها و آسیبهای فراوانی که برای کشور و ملت ایران به همراه داشت، دستاوردها و بصیرتهای پُرشماری هم برای ما به ارمغان آورد که فقط کسانی آنها را بهخوبی درمییابند که مرعوب علوم انسانی غیرایرانی و هژمونی رسانهای حاکم بر جهان نباشند. یکی از این بصیرتها فهم ژرفتر و دقیقتر از ماهیت و هدف انقلاب اسلامی ایران و جمهوری اسلامی ایران است.
بیگمان، هیچ ملتی در تاریخ، هدف چنین جنگ همهجانبه و ناجوانمردانه و ترکیبی، آن هم پس از سالها تروریسم اقتصادی و فرهنگی و رسانهای و اطلاعاتی و امنیتی نبوده است. ایران همواره در معرض ترور بوده است و دشمن آمریکاییصهیونی که به هیچ مرز اخلاقی و قانونی پایبند نیست، از رهبر ایران تا دانشمندان و استادان دانشگاه و سیاستمداران ایران را براساس همین تحلیلهای نادرست از ساختار سیاسی ایران، ترور کرده است، به این امید که ساختار سیاسی ایران فروپاشد.
جالب اینکه این ساختار سیاسی گویا هیچ تأثیری از این ترورها نمیپذیرد و بدون هرگونه خللی به بهترین شکل ممکن با دو قدرت هستهای جهان و فربهترین و گرانترین ارتشهای جهان در حال جنگ است و آنها را دستبهدامان کشورهای دیگر کرده است تا از این گرداب بیرون آیند.
بیگمان، چنین ساختار سیاسی از بهترین و بیشترین استحکام و انسجام ساختاری برخوردار است که با شهادت هرکدام از مسئولانش هیچ خللی در کار خدمترسانی به مردم و مبارزه با دشمنان ملت ایجاد نمیشود. در اینجا بهروشنی مشاهده میکنیم که این تحلیلها تا چه اندازه نادرست و فقط بهدلیل فقدان علوم انسانی ایرانی و نگریستن به جامعه از زاویۀ نظریههای غیرایرانی به جامعۀ ایران است و چنین کژنگری در بین روشنفکران میآفریند.
این جنگ به لطف خدا با پیروزی مردم ایران به پایان میرسد،؛ اما پس از آن، وظیفۀ ما اصحاب علوم انسانی و اجتماعی در ایران، بهمراتب سنگینتر از گذشته میشود؛ زیرا باید بهدور از نظریهزدگی پیشین در دانشگاهها، براساس دادههای میدانی ارزشمندی که با هزینۀ بسیار به دست آوردهایم، نظریهپردازی دربارۀ واقعیت جامعۀ ایران را بیاغازیم و از خودتحقیری نظری و سیستماتیک دست برداریم.
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
مسئلهٔ ایران
ما در ایران، به دلایل گوناگون، از جمله اینکه از زاویۀ علوم انسانی غیرایرانی خود را بررسی و تحلیل میکنیم و همچنین، تحتفشار بیوقفۀ رسانهها هستیم، همواره خود را کمتر از آنچه هستیم، میبینیم و به همین دلیل هم در عرصهها و زمینههای گوناگون درگیر خودتحقیری میشویم. برای نمونه، با وجود این همه پیشرفت در زمینهها و عرصههای گوناگون، ازجمله در حوزههای راهبردی، آن هم در وضعیت تحریم حداکثری کشورهای ثروتمند و قدرمند جهان، خود را جهانسومی و توسعهنیافته میخوانیم.
یکی از نمونههای بارز این خودتحقیری، باور به ضعف ساختاری در ایران و شخصیتمحور بودن سیاست و ادارۀ جامعه در ایران است و این را در مقابل ساختارمندبودن کشورهای پیشرفته و دوری از شخصمحوربودن آنهاست. اینها گزارههایی است که همواره از سوی روشنفکران مطرح میشد و آن را نشانهای از عقبماندگی ایران میدانستند.
جنگ رمضان با وجود لطمهها و آسیبهای فراوانی که برای کشور و ملت ایران به همراه داشت، دستاوردها و بصیرتهای پُرشماری هم برای ما به ارمغان آورد که فقط کسانی آنها را بهخوبی درمییابند که مرعوب علوم انسانی غیرایرانی و هژمونی رسانهای حاکم بر جهان نباشند. یکی از این بصیرتها فهم ژرفتر و دقیقتر از ماهیت و هدف انقلاب اسلامی ایران و جمهوری اسلامی ایران است.
بیگمان، هیچ ملتی در تاریخ، هدف چنین جنگ همهجانبه و ناجوانمردانه و ترکیبی، آن هم پس از سالها تروریسم اقتصادی و فرهنگی و رسانهای و اطلاعاتی و امنیتی نبوده است. ایران همواره در معرض ترور بوده است و دشمن آمریکاییصهیونی که به هیچ مرز اخلاقی و قانونی پایبند نیست، از رهبر ایران تا دانشمندان و استادان دانشگاه و سیاستمداران ایران را براساس همین تحلیلهای نادرست از ساختار سیاسی ایران، ترور کرده است، به این امید که ساختار سیاسی ایران فروپاشد.
جالب اینکه این ساختار سیاسی گویا هیچ تأثیری از این ترورها نمیپذیرد و بدون هرگونه خللی به بهترین شکل ممکن با دو قدرت هستهای جهان و فربهترین و گرانترین ارتشهای جهان در حال جنگ است و آنها را دستبهدامان کشورهای دیگر کرده است تا از این گرداب بیرون آیند.
بیگمان، چنین ساختار سیاسی از بهترین و بیشترین استحکام و انسجام ساختاری برخوردار است که با شهادت هرکدام از مسئولانش هیچ خللی در کار خدمترسانی به مردم و مبارزه با دشمنان ملت ایجاد نمیشود. در اینجا بهروشنی مشاهده میکنیم که این تحلیلها تا چه اندازه نادرست و فقط بهدلیل فقدان علوم انسانی ایرانی و نگریستن به جامعه از زاویۀ نظریههای غیرایرانی به جامعۀ ایران است و چنین کژنگری در بین روشنفکران میآفریند.
این جنگ به لطف خدا با پیروزی مردم ایران به پایان میرسد،؛ اما پس از آن، وظیفۀ ما اصحاب علوم انسانی و اجتماعی در ایران، بهمراتب سنگینتر از گذشته میشود؛ زیرا باید بهدور از نظریهزدگی پیشین در دانشگاهها، براساس دادههای میدانی ارزشمندی که با هزینۀ بسیار به دست آوردهایم، نظریهپردازی دربارۀ واقعیت جامعۀ ایران را بیاغازیم و از خودتحقیری نظری و سیستماتیک دست برداریم.
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
مسئلهٔ ایران
آتشبس بهمثابۀ «سلاح»: مرگ تدریجی یک ملت
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
جنگ اولاً و بالذات، پدیدهای منفور و نامطلوب برای انسانهاست. جنگ فینفسه، نمیتواند غایت هیچ کنشگری خردورز و مصلحتاندیش باشد. در مقابل، دفاع و مقاومت در برابر تجاوز، به دلیل آنکه معطوف به صیانت از جان، تمامیت ارضی و استقلال سیاسی است، از منظر اخلاقی و عقلانی اولاً و بالذات مطلوب و ضروری است. در برابر متجاوزگر باید ایستاد و دفاع کرد. در این میان، هر کارگزار، مُصلح، اندیشمند و روشنفکری برای مردمان و به ویژه ملَّتش صلح و صفا و آرامش طلب میکند. عُقلا ترجیح میدهند که نزاعها و اختلافات را از راه گفتگو و مذاکره حلوفصل کنند. چه چیزی در دنیا میتواند دلنشینتر و زیباتر از قهقهۀ گوشنواز کودکان و بازی آنان در فضایی آرام و بدون ترس و واهمه باشد؟ صلح و آرامش، زیبا و دلکَش است و زمانی مطلوب است که پایدار باشد و نه اینکه آرامشی باشد قبل از طوفان.
در زمانهای ایستادهایم که در کمتر از یک سال، خونخوارترین موجودات روی زمین که به هیچ قانون و قاعدهای جز منفعت و لذتشان پایبند نیستند، دو مرتبه به وطن عزیزتر از جان، در میانۀ مذاکرات تجاوز کردند و بهترین مردمان و هموطنانمان را از ما گرفتند. جرثومههای فسادی که نمیتوان دربارهشان حتی از واژۀ گرگصفت یا حیوانصفت استفاده کرد. بهراستی، کدام حیوان یا کدامین گرگ از همنوعش چنین میدَرَد و چنین خون میریزد و کودک سلاخی میکند؟
آیا مذاکره با چنین جرثومههایی میتواند منطقی و عَقلانی باشد؟ آیا عُقلا، مذاکره با بازیگرانی که کارنامۀ سیاهی از نقض مکرّر قوانین بینالملل و معاهدات را دارند، در حالتی که هیچ ضمانت و تضمینی امکان وجود ندارد، تجویز میکنند؟ فراموش نمی کنیم کودککشان و غارتگران بعد از آتشبس در جنگ 12 روزه و تجدید قوا و دوباره در میانۀ مذاکرات به سرزمین مادری حمله کردند.
اکنون بیستوپنج روز از تجاوز دوم گذشته است. چه تضمینی وجود دارد که بعد از آتشبس، کسانی که سرِ سوزنی به هیچ عهد و معاهدهای پایبند نیستند، دوباره و چند ماه دیگر به کشور حمله نکنند؟ کدام نهاد یا قانون بینالمللی میتواند، جلوی تجاوز بعدی را بگیرد؟ آتشبس با این ویژگی، نه تنها نقض غایت اصلی صلحآوری است، بلکه از خود فرایند دیپلماسی مشروعیتزدایی میکند. بنابراین، پرسش از عقلانیت مذاکره با متجاوزی که سابقهٔ سوءاستفاده از فرصتهای دیپلماتیک را دارد، پرسشی صرفاً سیاسی نیست، بلکه پرسشی بنیادین در فلسفهٔ عمل جمعی و نظریهٔ امنیت است که پاسخ آن بدون وجود سازوکارهای تضمینبخش، ناکارآمد و نافرجام است.
پرسش بنیادین این است که آیا در شرایط کنونی، درخواست آتشبس چیزی جز استمهال طرف متجاوز برای تجدید قوا و تکرار تجاوز خواهد بود؟ تجربهٔ تاریخی نشان داده است که نبود ضمانتهای اجرایی، آتشبس را به فاصلهای صرف میان دو مرحله از تجاوز و آن را بهمثابۀ سلاحی برای فرسایش و ازبینبردن توان حریف تبدیل میکند. وضعیت «نه جنگ و نه صلح» بهمثابۀ یکی از چالشهای راهبردی، توان ملی را در بلندمدت تحلیل میبرد. تداوم این وضعیت، نه تنها ظرفیت دفاعی را فرسایش میدهد، بلکه امکان اتخاذ راهبردهای فعال بازدارندگی را نیز محدود میسازد و فرصتی را برای بریدن و قطع کردن بازوان پرقدرت ایران در جبهه مقاومت در لبنان و عراق و ... فراهم می آورد.
زمانی که کشور در شرایط تحریمی طاقتفرسا بود و با مشکلات اقتصادی دستوپنچه نرم میکرد و کشور از یک کودتا جان سالم بهدر بُرد، به کشور حمله شد. نیروهای مسلح در میدان نبرد و مردم در میدان خیابان با تمام قوا ایستادهاند؛ برای دین و میهن؛ برای آبادانی و پیشرفت؛ برای غیرت و شرف؛ برای آرامش کودکان و آیندگان. آیا در زمانی که نیروهای مسلح به پشت خیمه دشمن نزدیک شدهاند و ضمانت را در میدان و نه روی کاغذ طلب میکنند، آتشبس معنایی میتواند داشته باشد؟ آیا آتش بس با نظم موجود در منطقه و وجود پایگاههای دشمن در اطراف ما و رژیم کودکشی که با ما جنگ وجودی دارد، برای ما امنیت و آرامش را به ارمغان میآورد؟ در این حالت، آتشبس نه راهگشا، بلکه بخشی از چرخهٔ معیوبِ تجاوز و استمهال خواهد بود. با توجه به این مطالب میتوان گفت: آتشبس چیزی نیست، جز فرسودن توان ایستادگی و مرگ تدریجی ایران و ایرانی.
مسئلهٔ ایران
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
جنگ اولاً و بالذات، پدیدهای منفور و نامطلوب برای انسانهاست. جنگ فینفسه، نمیتواند غایت هیچ کنشگری خردورز و مصلحتاندیش باشد. در مقابل، دفاع و مقاومت در برابر تجاوز، به دلیل آنکه معطوف به صیانت از جان، تمامیت ارضی و استقلال سیاسی است، از منظر اخلاقی و عقلانی اولاً و بالذات مطلوب و ضروری است. در برابر متجاوزگر باید ایستاد و دفاع کرد. در این میان، هر کارگزار، مُصلح، اندیشمند و روشنفکری برای مردمان و به ویژه ملَّتش صلح و صفا و آرامش طلب میکند. عُقلا ترجیح میدهند که نزاعها و اختلافات را از راه گفتگو و مذاکره حلوفصل کنند. چه چیزی در دنیا میتواند دلنشینتر و زیباتر از قهقهۀ گوشنواز کودکان و بازی آنان در فضایی آرام و بدون ترس و واهمه باشد؟ صلح و آرامش، زیبا و دلکَش است و زمانی مطلوب است که پایدار باشد و نه اینکه آرامشی باشد قبل از طوفان.
در زمانهای ایستادهایم که در کمتر از یک سال، خونخوارترین موجودات روی زمین که به هیچ قانون و قاعدهای جز منفعت و لذتشان پایبند نیستند، دو مرتبه به وطن عزیزتر از جان، در میانۀ مذاکرات تجاوز کردند و بهترین مردمان و هموطنانمان را از ما گرفتند. جرثومههای فسادی که نمیتوان دربارهشان حتی از واژۀ گرگصفت یا حیوانصفت استفاده کرد. بهراستی، کدام حیوان یا کدامین گرگ از همنوعش چنین میدَرَد و چنین خون میریزد و کودک سلاخی میکند؟
آیا مذاکره با چنین جرثومههایی میتواند منطقی و عَقلانی باشد؟ آیا عُقلا، مذاکره با بازیگرانی که کارنامۀ سیاهی از نقض مکرّر قوانین بینالملل و معاهدات را دارند، در حالتی که هیچ ضمانت و تضمینی امکان وجود ندارد، تجویز میکنند؟ فراموش نمی کنیم کودککشان و غارتگران بعد از آتشبس در جنگ 12 روزه و تجدید قوا و دوباره در میانۀ مذاکرات به سرزمین مادری حمله کردند.
اکنون بیستوپنج روز از تجاوز دوم گذشته است. چه تضمینی وجود دارد که بعد از آتشبس، کسانی که سرِ سوزنی به هیچ عهد و معاهدهای پایبند نیستند، دوباره و چند ماه دیگر به کشور حمله نکنند؟ کدام نهاد یا قانون بینالمللی میتواند، جلوی تجاوز بعدی را بگیرد؟ آتشبس با این ویژگی، نه تنها نقض غایت اصلی صلحآوری است، بلکه از خود فرایند دیپلماسی مشروعیتزدایی میکند. بنابراین، پرسش از عقلانیت مذاکره با متجاوزی که سابقهٔ سوءاستفاده از فرصتهای دیپلماتیک را دارد، پرسشی صرفاً سیاسی نیست، بلکه پرسشی بنیادین در فلسفهٔ عمل جمعی و نظریهٔ امنیت است که پاسخ آن بدون وجود سازوکارهای تضمینبخش، ناکارآمد و نافرجام است.
پرسش بنیادین این است که آیا در شرایط کنونی، درخواست آتشبس چیزی جز استمهال طرف متجاوز برای تجدید قوا و تکرار تجاوز خواهد بود؟ تجربهٔ تاریخی نشان داده است که نبود ضمانتهای اجرایی، آتشبس را به فاصلهای صرف میان دو مرحله از تجاوز و آن را بهمثابۀ سلاحی برای فرسایش و ازبینبردن توان حریف تبدیل میکند. وضعیت «نه جنگ و نه صلح» بهمثابۀ یکی از چالشهای راهبردی، توان ملی را در بلندمدت تحلیل میبرد. تداوم این وضعیت، نه تنها ظرفیت دفاعی را فرسایش میدهد، بلکه امکان اتخاذ راهبردهای فعال بازدارندگی را نیز محدود میسازد و فرصتی را برای بریدن و قطع کردن بازوان پرقدرت ایران در جبهه مقاومت در لبنان و عراق و ... فراهم می آورد.
زمانی که کشور در شرایط تحریمی طاقتفرسا بود و با مشکلات اقتصادی دستوپنچه نرم میکرد و کشور از یک کودتا جان سالم بهدر بُرد، به کشور حمله شد. نیروهای مسلح در میدان نبرد و مردم در میدان خیابان با تمام قوا ایستادهاند؛ برای دین و میهن؛ برای آبادانی و پیشرفت؛ برای غیرت و شرف؛ برای آرامش کودکان و آیندگان. آیا در زمانی که نیروهای مسلح به پشت خیمه دشمن نزدیک شدهاند و ضمانت را در میدان و نه روی کاغذ طلب میکنند، آتشبس معنایی میتواند داشته باشد؟ آیا آتش بس با نظم موجود در منطقه و وجود پایگاههای دشمن در اطراف ما و رژیم کودکشی که با ما جنگ وجودی دارد، برای ما امنیت و آرامش را به ارمغان میآورد؟ در این حالت، آتشبس نه راهگشا، بلکه بخشی از چرخهٔ معیوبِ تجاوز و استمهال خواهد بود. با توجه به این مطالب میتوان گفت: آتشبس چیزی نیست، جز فرسودن توان ایستادگی و مرگ تدریجی ایران و ایرانی.
مسئلهٔ ایران
هشت سناریوی محتمل مطرحکردن مذاکره
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
ما در اینکه آمریکا هیچگاه در پی مذاکرۀ واقعی برای دستیافتن به توافقی دوجانبه با ایران نبوده و همواره مذاکره ابزاری برای کنترل و فریب ایران بوده است، تردیدی نداریم و برای اثبات این ادعا به بررسیهای طولودراز تاریخی و... نیازی نیست؛ نگاهی به هجده ماه گذشته، کاملاً گویاست. به همین دلیل، وقتی زمزمۀ مذاکره، آن هم در میانۀ جنگی وجودی و تمامعیار مطرح میشود، نباید ذرهای به آن خوشبین بود. بر همین اساس، بیگمان، زمزمههای مذاکره، در این وضعیت، اهداف پشتِ پردهای دارد که بر ما پوشیده است؛ اما میتوانیم با نگاهی تحلیلی، سناریوهای ممکن را برشمریم.
نخست، کنترل بازارهای مالی: در اینکه حمله به ایران پیامدهای ناگوار اقتصادی فراوانی برای بسیاری از کشورهای جهان، بهویژه دولت تروریستی آمریکا دارد، تردیدی نیست. بیگمان، این پیامدها در کوتاهمدت هیچ راهکاری جز نمایشهای رسانهای و شوکدرمانی ندارد که ترامپ استاد آن به حساب میآید و در وضعیت فعلی، هیچ شوکی بهتر و بیشتر از مذاکره با ایران اثرگذار نیست. فشار اقتصادی و پیامدهای آن، کمترین هزینهای است که دولتهای تروریست آمریکا و رژیم صهیونیستی باید بپردازند؛ اما با موجسواریهایی از این دست، میخواهند همین هزینه را به حداقل برسانند؛ پس هرگونه دامنزدن به مذاکره در وضعیت فعلی، لگدمالکردن خون هموطنانمان است که آمریکا و اسرائیل حتی حاضر نیستند هزینههای اقتصادی آن را بر عهده بگیرند.
دوم، سردرگمی راهبردی: یکی از تکنیکهای پُرتکرار و شاید تکنیکی که ترامپ بیشترین مهارت را در آن دارد، ایجاد سردرگمی برای حریف با طرح ادعاها و دروغهای زیاد است؛ چنانکه این تکنیک را دو بار در سال ۱۴۰۴ با ایران انجام داد. بار نخست توانست ایران را غافلگیر کند؛ اما بار دوم خبری از غافلگیری نبود و تیرش به سنگ خورد. ترامپ برای سومین بار به سراغ این تکنیک رفته است تا بتواند با فریب ایران و همزمان، اجرای نقشهای برای پایانبندی موفقیتآمیز جنگ، ایران را غافلگیر کند؛ ولی خیلی دور از ذهن است که نیروهای مسلح ایران از یک سوراخ، برای بار دوم گزیده شوند.
سوم، بهدستگرفتن مدیریت فضا: به اذعان بسیاری از متخصصان نظامی و سیاست خارجی در غرب، ترامپ مدیریت میدانی و روانی و رسانهای جنگ را از دست داده و ایدههایش برای پیشبرد جنگ نادرست از آب درآمده و ایدههای جدیدش هم بینتیجه مانده است و نمیتواند دست روی دست بگذارد و مدیریت جنگ را به ایران و اسرائیل واگذارد. طبیعی است که در چنین وضعیتی تلاش میکند با جذابترین خبر ممکن، یعنی مذاکره با ایران برای پایان جنگ، ابتکار عمل را به دست گیرد. در این وضعیت، دامنزدن به مذاکره، عملاً کمک به ترامپ برای بهدستگرفتن ابتکار عمل در جنگ است.
چهارم، بازسازی تصویر آمریکای صلحطلب و ایران جنگطلب: یکی از کارکردهای ویژۀ رسانه در دنیای امروز، تصویرسازی است و رسانههای استعماری استاد بهرهبردن از این قابلیت رسانهاند؛ چنانکه در یک دهۀ اخیر همۀ توان خود را به کار گرفتند که بهکمک داعش، تصویری خشن و انسانستیز از اسلام برای جهان بسازند. همین هدف را برای پروژۀ هستهای ایران پی گرفتند و کوشیدند تصویری جنگطلب و دارای سلاح هستهای از ایران در جهان ترسیم کنند؛ اما دو بار حمله به ایران در حین مذاکره با آمریکا و آغاز حملۀ دوم با هدف قراردادن دبستانی دخترانه، این تصویر را تا حدی مخدوش کرده است و موجسواری مذاکره بهکمک قدرت رسانههای استعماری میتواند تا حدی این تصویر را بازسازی کند.
پنجم، پلیس خوب، پلیس بد، بین آمریکا و اسرائیل: در تقابل با ایران همواره تقسیم وظایفی بین بازیگران گوناگون، ازجمله اروپا و آمریکا یا آمریکا و اسرائیل وجود داشته است؛ چنانکه در جنگ خرداد، صدراعظم آلمان گفت بخش کثیف کار را اسرائیل انجام داد. اکنون آمریکا وظیفه دارد ایران را در مخمصۀ مواجهه با پیشنهاد آتسبس قرار دهد و رژیم صهیونیستی وظیفۀ ترور و حمله به ایران را پیش ببرد. این تقسیم وظیفه، ایران را در وضعیتی دشوار قرار داده است: واکنش نشانندادن به حملههای اسرائیل ایران را در نقطۀ ضعف قرار میدهد و ادامۀ جنگ در مقابل پیشنهاد مذاکره و آتشبس آمریکا، تصویری جنگطلب از ایران در رسانهها میسازد.
مسئلهٔ ایران
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
ما در اینکه آمریکا هیچگاه در پی مذاکرۀ واقعی برای دستیافتن به توافقی دوجانبه با ایران نبوده و همواره مذاکره ابزاری برای کنترل و فریب ایران بوده است، تردیدی نداریم و برای اثبات این ادعا به بررسیهای طولودراز تاریخی و... نیازی نیست؛ نگاهی به هجده ماه گذشته، کاملاً گویاست. به همین دلیل، وقتی زمزمۀ مذاکره، آن هم در میانۀ جنگی وجودی و تمامعیار مطرح میشود، نباید ذرهای به آن خوشبین بود. بر همین اساس، بیگمان، زمزمههای مذاکره، در این وضعیت، اهداف پشتِ پردهای دارد که بر ما پوشیده است؛ اما میتوانیم با نگاهی تحلیلی، سناریوهای ممکن را برشمریم.
نخست، کنترل بازارهای مالی: در اینکه حمله به ایران پیامدهای ناگوار اقتصادی فراوانی برای بسیاری از کشورهای جهان، بهویژه دولت تروریستی آمریکا دارد، تردیدی نیست. بیگمان، این پیامدها در کوتاهمدت هیچ راهکاری جز نمایشهای رسانهای و شوکدرمانی ندارد که ترامپ استاد آن به حساب میآید و در وضعیت فعلی، هیچ شوکی بهتر و بیشتر از مذاکره با ایران اثرگذار نیست. فشار اقتصادی و پیامدهای آن، کمترین هزینهای است که دولتهای تروریست آمریکا و رژیم صهیونیستی باید بپردازند؛ اما با موجسواریهایی از این دست، میخواهند همین هزینه را به حداقل برسانند؛ پس هرگونه دامنزدن به مذاکره در وضعیت فعلی، لگدمالکردن خون هموطنانمان است که آمریکا و اسرائیل حتی حاضر نیستند هزینههای اقتصادی آن را بر عهده بگیرند.
دوم، سردرگمی راهبردی: یکی از تکنیکهای پُرتکرار و شاید تکنیکی که ترامپ بیشترین مهارت را در آن دارد، ایجاد سردرگمی برای حریف با طرح ادعاها و دروغهای زیاد است؛ چنانکه این تکنیک را دو بار در سال ۱۴۰۴ با ایران انجام داد. بار نخست توانست ایران را غافلگیر کند؛ اما بار دوم خبری از غافلگیری نبود و تیرش به سنگ خورد. ترامپ برای سومین بار به سراغ این تکنیک رفته است تا بتواند با فریب ایران و همزمان، اجرای نقشهای برای پایانبندی موفقیتآمیز جنگ، ایران را غافلگیر کند؛ ولی خیلی دور از ذهن است که نیروهای مسلح ایران از یک سوراخ، برای بار دوم گزیده شوند.
سوم، بهدستگرفتن مدیریت فضا: به اذعان بسیاری از متخصصان نظامی و سیاست خارجی در غرب، ترامپ مدیریت میدانی و روانی و رسانهای جنگ را از دست داده و ایدههایش برای پیشبرد جنگ نادرست از آب درآمده و ایدههای جدیدش هم بینتیجه مانده است و نمیتواند دست روی دست بگذارد و مدیریت جنگ را به ایران و اسرائیل واگذارد. طبیعی است که در چنین وضعیتی تلاش میکند با جذابترین خبر ممکن، یعنی مذاکره با ایران برای پایان جنگ، ابتکار عمل را به دست گیرد. در این وضعیت، دامنزدن به مذاکره، عملاً کمک به ترامپ برای بهدستگرفتن ابتکار عمل در جنگ است.
چهارم، بازسازی تصویر آمریکای صلحطلب و ایران جنگطلب: یکی از کارکردهای ویژۀ رسانه در دنیای امروز، تصویرسازی است و رسانههای استعماری استاد بهرهبردن از این قابلیت رسانهاند؛ چنانکه در یک دهۀ اخیر همۀ توان خود را به کار گرفتند که بهکمک داعش، تصویری خشن و انسانستیز از اسلام برای جهان بسازند. همین هدف را برای پروژۀ هستهای ایران پی گرفتند و کوشیدند تصویری جنگطلب و دارای سلاح هستهای از ایران در جهان ترسیم کنند؛ اما دو بار حمله به ایران در حین مذاکره با آمریکا و آغاز حملۀ دوم با هدف قراردادن دبستانی دخترانه، این تصویر را تا حدی مخدوش کرده است و موجسواری مذاکره بهکمک قدرت رسانههای استعماری میتواند تا حدی این تصویر را بازسازی کند.
پنجم، پلیس خوب، پلیس بد، بین آمریکا و اسرائیل: در تقابل با ایران همواره تقسیم وظایفی بین بازیگران گوناگون، ازجمله اروپا و آمریکا یا آمریکا و اسرائیل وجود داشته است؛ چنانکه در جنگ خرداد، صدراعظم آلمان گفت بخش کثیف کار را اسرائیل انجام داد. اکنون آمریکا وظیفه دارد ایران را در مخمصۀ مواجهه با پیشنهاد آتسبس قرار دهد و رژیم صهیونیستی وظیفۀ ترور و حمله به ایران را پیش ببرد. این تقسیم وظیفه، ایران را در وضعیتی دشوار قرار داده است: واکنش نشانندادن به حملههای اسرائیل ایران را در نقطۀ ضعف قرار میدهد و ادامۀ جنگ در مقابل پیشنهاد مذاکره و آتشبس آمریکا، تصویری جنگطلب از ایران در رسانهها میسازد.
مسئلهٔ ایران
ششم، ایجاد شکاف بین مردم و بین مسئولان: همواره بهدلایل گوناگون، ازجمله فعالیت بیوقفۀ رسانههای استعماری، نوعی غربهراسی و غربگرایی در ایران وجود داشته و در برهههای حساس، خود را نشان داده است و بهدلیل قدرت ژورنالیستی که این جریان در کشور دارد، توانسته است حرف خود را به کرسی بنشاند و کشور را اسیر مذاکرههای طولانیمدت با غرب کند. با طرح موضوع مذاکره، دوباره شکافهای موجود در جامعه سر بر میآورد و تیشه به ریشۀ وحدت موجود در کشور میزند که تا به امروز، بخش بزرگی از نقشههای دشمن را نقش برآب کرده است.
هفتم، دلسردکردن مردم میداندار: رویدادی که در حدود یک ماه گذشته در کشور جاری است، رویدادی کمنظیر، در جهان به حساب میآید. مردمی که از زیر بار سنگینترین فشارهای اقتصادی در سه ماه اخیر درآمدهاند و بخش بزرگی از قدرت خرید خود را از دست دادهاند، با حملهای ناگهانی و شهادت رهبرشان مواجه میشوند؛ ولی بهدلیل درک دقیق و درست و هوشمندانه از وضعیت کشور، با وجود ماه مبارک رمضان، هر شب ساعتها در خیابانها حاضر میشوند تا میدان برای آشوب اغتشاشگران و ایجاد بهانهای تازه از جنس حقوقبشری برای دشمنان ایران فراهم نشود. شنیدن خبر مذاکره، میتواند ضربهای سخت به عزم و ارادۀ این گروه وارد آورد و کمر همت آنها را بشکند و آنها را از ادامۀ این راه ناامید سازد تا میدان را به نفع دشمن خالی کنند.
هشتم، پاسخ به تشنگی خبری رسانهها: رسانههای امروز، بهدلیل رقابت سخت و نزدیک در «اقتصاد توجه»، همواره تشنۀ خبرهایی هستند که بتواند توجهها را به خود جلب کند. اما اقتصاد توجه به رسانهها محدود نیست و شخصیتها را هم درگیر خود ساخته است و به همین دلیل، رابطه و بدهبستانی دوسویه بین رسانهها و شخصیتها شکل گرفته است. در چنین وضعیتی، ترامپ که بهشدت در پی کنشگری فعال و بهدستگرفتن مدیریت فضای جنگ است، از این تشنگی رسانهها در اقتصاد توجه بیشترین بهره را میبرد.
مسئلهٔ ایران
هفتم، دلسردکردن مردم میداندار: رویدادی که در حدود یک ماه گذشته در کشور جاری است، رویدادی کمنظیر، در جهان به حساب میآید. مردمی که از زیر بار سنگینترین فشارهای اقتصادی در سه ماه اخیر درآمدهاند و بخش بزرگی از قدرت خرید خود را از دست دادهاند، با حملهای ناگهانی و شهادت رهبرشان مواجه میشوند؛ ولی بهدلیل درک دقیق و درست و هوشمندانه از وضعیت کشور، با وجود ماه مبارک رمضان، هر شب ساعتها در خیابانها حاضر میشوند تا میدان برای آشوب اغتشاشگران و ایجاد بهانهای تازه از جنس حقوقبشری برای دشمنان ایران فراهم نشود. شنیدن خبر مذاکره، میتواند ضربهای سخت به عزم و ارادۀ این گروه وارد آورد و کمر همت آنها را بشکند و آنها را از ادامۀ این راه ناامید سازد تا میدان را به نفع دشمن خالی کنند.
هشتم، پاسخ به تشنگی خبری رسانهها: رسانههای امروز، بهدلیل رقابت سخت و نزدیک در «اقتصاد توجه»، همواره تشنۀ خبرهایی هستند که بتواند توجهها را به خود جلب کند. اما اقتصاد توجه به رسانهها محدود نیست و شخصیتها را هم درگیر خود ساخته است و به همین دلیل، رابطه و بدهبستانی دوسویه بین رسانهها و شخصیتها شکل گرفته است. در چنین وضعیتی، ترامپ که بهشدت در پی کنشگری فعال و بهدستگرفتن مدیریت فضای جنگ است، از این تشنگی رسانهها در اقتصاد توجه بیشترین بهره را میبرد.
مسئلهٔ ایران
«حسبیالله»؛ شاهکاری هویتی
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
در دوران ناکارآمدی رسانههای رسمی و ناتوانیشان از روایتسازی کارآمد و کمک به افزایش یکپارچگی در جامعه، کاهش روزافزون اعتماد و محبوبیتشان در جامعۀ ایران، جاماندن از دگرگونیهای جامعه و پیشرفتهای دانش رسانه در دنیا و سوقدادن بحش بزرگی از جامعۀ ایران بهسمت رسانههای دشمن و در سوی دیگر، موجسواری گستردۀ بخش بزرگی از سلبریتیهای (فعلاً مفقودالاثر)، هنرمندان خوشفکر و نوآور و ایراندوست، نقشی سرنوشتساز بر عهده دارند.
محسن چاوشی، بهویژه در سه رویداد سرنوشتساز سال ۱۴۰۴، یعنی جنگ خرداد و ناآرامیهای دیماه و جنگ رمضان، ثابت کرده است فرسنگها از سلبریتیهای موجسوار و منفعتطلب و بیخاصیت ایران فاصله دارد و هنرمندی کنشگر، هوشمند، موقعیتشناس و ایراندوست است. به همین دلیل، برخی آثارش، افزون بر اثری هنری، پدیدهای فرهنگی و اجتماعی و جریانساز هم به حساب میآید که درخور واکاوی علمی است و در اینجا به بررسی ابعاد فرهنگیاجتماعی «حسبیالله» میپردازیم.
شما هرآنچه در رسانههای رسمی نمیبینید، یکجا در «حسبیالله» مشاهده میکنید. نخست، ارزش هنری ویژه که در شعر موزون و خوشساخت و هنرمندانۀ اثر منعکس شده است. دوم، هوشمندی در انتخاب مخاطب شعر، یعنی امیرالمؤمنین که نماد صبر و سکوت و بصیرت برای حفظ یکپارچگی جامعۀ اسلامی و یکی از عناصر معنایی برجستۀ ماه مبارک رمضان به حساب میآید (تکیه به عرش دادهای، به این زمانه خیرهای، چقدر آیه سوخته، چه روزگار تیرهای/صبر چگونه میکنی؟ بر اینهمه جفا علی؟ بغض چگونه میخوری؟ یاد بده به ما علی!)، سوم، توصیفی دقیق از رنجی که مردم ایران و جهان از تمامیتخواهی افسارگسیختۀ تمدن غرب میبرند (خیره به پستتر شدن، خیره به خیرهسر شدن، خیره به حملهور شدن، خیره به خونجگر شدن).
چهارم، نگاه و رویکرد حداکثری به جامعۀ ایران، نه نگاه تنگ و حداقلی و خودبین و خودمحور، پنجم، بهرهبردن از فیلمهای فرامتنی در خدمت اثربخشی بهتر و بیشتر شعر و کل اثر هنری و جلوگیری از برداشتهای نادرست از آن؛ ششم، برگزیدن وطن بهعنوان دال مرکزی، نه بهعنوان هدفی صرفاً وسیلهای (پشت به ساحت وطن، در التماس اهرمن، نمیزنی چرا بزن؟ آه وطن وطن وطن)؛ هفتم، روایت درست و ترکیبی از هویت ایرانی که دربردارندۀ عناصر ایرانی و اسلامی (شیعی) است؛
هشتم، غیریتسازی دقیق و روشن از دشمنان ایران که بخش مهمی از هویت ایرانیاسلامیمان را شکل میدهد؛ نهم، نشاندادن پشتپردۀ زشت واقعیت تمدن غرب (به اینهمه فراعنه، به بردهداری نوین، به خوردن تن جنین، به این قساوت زمین) که زیر سانتیمانتالیزم علمی و رسانهای و فناورانه تمدن غرب مخفی شده است؛ دهم، واکنش ظریف و هنرمندانه به فضاسازی رسانهای دشمنان ایران در ماههای گذشته و هشدار به سادهلوحان دربارۀ کمک دشمنان به ایران (مدرسههای بیپناه، دخترکان بیگناه، بیا کمک رسیده آه، سنگدلان روسیاه)؛
یازدهم، توصیف بسیار زیبا و هنرمندانه و مودبانه از خائنان به وطن (دریدگان پُرغضب، دهاننجس و بیادب، مریض و واجبالمطب، قماش تجزیهطلب)؛ دوازدهم، بیان شاخصی روشن برای خائن (میان دشمن و وطن، ننگ بر آنکه شک کند، ننگ بر آنکه خواسته، شمر به ما کمک کند)؛ سیزدهم، پیوند هوشمندانۀ گذشتۀ اندیشۀ اسلامیشیعی، یعنی امیرالمومنین بهعنوان مخاطب این اثر، به اندیشۀ مهدویت و امامزمان بهعنوان تنها راه نجاتبخش بشر و نقطۀ نهایی این نبرد تاریخی حقوباطل (آه امام اولین، بگو به منجی زمین، تمام دلشکستگان، منتظرند بعد از این)؛
چهاردهم، امیدآفرینی توحیدی و ژرف که نام اثر هم برآمده از آن است (بُکش غم کشنده را، مبر ز یاد خنده را، فکر نکن چه میشود؟ خدا بس است بنده را)؛ پانزدهم، برانگیختن همزمان اندیشه و احساس در اثر که دستاورد اصلی هر اثر هنری است و بدون هرکدام از اینها اثر یا از هنر و لطافت و زیبایی خالی میشود یا از محتوا و عمق و معنا.
مسئلۀ ایران
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
در دوران ناکارآمدی رسانههای رسمی و ناتوانیشان از روایتسازی کارآمد و کمک به افزایش یکپارچگی در جامعه، کاهش روزافزون اعتماد و محبوبیتشان در جامعۀ ایران، جاماندن از دگرگونیهای جامعه و پیشرفتهای دانش رسانه در دنیا و سوقدادن بحش بزرگی از جامعۀ ایران بهسمت رسانههای دشمن و در سوی دیگر، موجسواری گستردۀ بخش بزرگی از سلبریتیهای (فعلاً مفقودالاثر)، هنرمندان خوشفکر و نوآور و ایراندوست، نقشی سرنوشتساز بر عهده دارند.
محسن چاوشی، بهویژه در سه رویداد سرنوشتساز سال ۱۴۰۴، یعنی جنگ خرداد و ناآرامیهای دیماه و جنگ رمضان، ثابت کرده است فرسنگها از سلبریتیهای موجسوار و منفعتطلب و بیخاصیت ایران فاصله دارد و هنرمندی کنشگر، هوشمند، موقعیتشناس و ایراندوست است. به همین دلیل، برخی آثارش، افزون بر اثری هنری، پدیدهای فرهنگی و اجتماعی و جریانساز هم به حساب میآید که درخور واکاوی علمی است و در اینجا به بررسی ابعاد فرهنگیاجتماعی «حسبیالله» میپردازیم.
شما هرآنچه در رسانههای رسمی نمیبینید، یکجا در «حسبیالله» مشاهده میکنید. نخست، ارزش هنری ویژه که در شعر موزون و خوشساخت و هنرمندانۀ اثر منعکس شده است. دوم، هوشمندی در انتخاب مخاطب شعر، یعنی امیرالمؤمنین که نماد صبر و سکوت و بصیرت برای حفظ یکپارچگی جامعۀ اسلامی و یکی از عناصر معنایی برجستۀ ماه مبارک رمضان به حساب میآید (تکیه به عرش دادهای، به این زمانه خیرهای، چقدر آیه سوخته، چه روزگار تیرهای/صبر چگونه میکنی؟ بر اینهمه جفا علی؟ بغض چگونه میخوری؟ یاد بده به ما علی!)، سوم، توصیفی دقیق از رنجی که مردم ایران و جهان از تمامیتخواهی افسارگسیختۀ تمدن غرب میبرند (خیره به پستتر شدن، خیره به خیرهسر شدن، خیره به حملهور شدن، خیره به خونجگر شدن).
چهارم، نگاه و رویکرد حداکثری به جامعۀ ایران، نه نگاه تنگ و حداقلی و خودبین و خودمحور، پنجم، بهرهبردن از فیلمهای فرامتنی در خدمت اثربخشی بهتر و بیشتر شعر و کل اثر هنری و جلوگیری از برداشتهای نادرست از آن؛ ششم، برگزیدن وطن بهعنوان دال مرکزی، نه بهعنوان هدفی صرفاً وسیلهای (پشت به ساحت وطن، در التماس اهرمن، نمیزنی چرا بزن؟ آه وطن وطن وطن)؛ هفتم، روایت درست و ترکیبی از هویت ایرانی که دربردارندۀ عناصر ایرانی و اسلامی (شیعی) است؛
هشتم، غیریتسازی دقیق و روشن از دشمنان ایران که بخش مهمی از هویت ایرانیاسلامیمان را شکل میدهد؛ نهم، نشاندادن پشتپردۀ زشت واقعیت تمدن غرب (به اینهمه فراعنه، به بردهداری نوین، به خوردن تن جنین، به این قساوت زمین) که زیر سانتیمانتالیزم علمی و رسانهای و فناورانه تمدن غرب مخفی شده است؛ دهم، واکنش ظریف و هنرمندانه به فضاسازی رسانهای دشمنان ایران در ماههای گذشته و هشدار به سادهلوحان دربارۀ کمک دشمنان به ایران (مدرسههای بیپناه، دخترکان بیگناه، بیا کمک رسیده آه، سنگدلان روسیاه)؛
یازدهم، توصیف بسیار زیبا و هنرمندانه و مودبانه از خائنان به وطن (دریدگان پُرغضب، دهاننجس و بیادب، مریض و واجبالمطب، قماش تجزیهطلب)؛ دوازدهم، بیان شاخصی روشن برای خائن (میان دشمن و وطن، ننگ بر آنکه شک کند، ننگ بر آنکه خواسته، شمر به ما کمک کند)؛ سیزدهم، پیوند هوشمندانۀ گذشتۀ اندیشۀ اسلامیشیعی، یعنی امیرالمومنین بهعنوان مخاطب این اثر، به اندیشۀ مهدویت و امامزمان بهعنوان تنها راه نجاتبخش بشر و نقطۀ نهایی این نبرد تاریخی حقوباطل (آه امام اولین، بگو به منجی زمین، تمام دلشکستگان، منتظرند بعد از این)؛
چهاردهم، امیدآفرینی توحیدی و ژرف که نام اثر هم برآمده از آن است (بُکش غم کشنده را، مبر ز یاد خنده را، فکر نکن چه میشود؟ خدا بس است بنده را)؛ پانزدهم، برانگیختن همزمان اندیشه و احساس در اثر که دستاورد اصلی هر اثر هنری است و بدون هرکدام از اینها اثر یا از هنر و لطافت و زیبایی خالی میشود یا از محتوا و عمق و معنا.
مسئلۀ ایران
معمّای حکمرانی: چرا ظرفیت عظیم مردمی، به بازیگر اصلی در اقتصاد ایران تبدیل نمیشود؟
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
حضور میلیونی مردم در خیابان، در جنگ تحمیلی سوم، شگفتانهای بینظیر را آفرید. مردمی که قریب یک ماه، با وجود همه خطرات و مخاطرات، با خانواده و حتی با فرزندان خردسال هر شب به خیابانها آمدند و تا پاسی از شب و گاه، بسته به شرایط، تا نزدیک سحر در خیابانها ماندند و خود را موظّف و مسئول به حفظ نظام و کشور دانستند. به نظر میرسد در میان نظامهای سیاسی در جهان، نظامی وجود نداشته باشد که از پشتوانهای به این گستردگی از مشارکت مردمی برخوردار باشد.
نکته تأمل برانگیز این است که از این مشارکت و حضور نه تنها با گذشت زمان کم نشد، بلکه گستردهتر، پرشورتر، منسجمتر و از حیث کنشگران متنوعتر گردید. بر اساس شواهد موجود، میتوان استدلال کرد که اگر شرایط کنونی به مدت یک سال یا حتی بیشتر ادامه پیدا کند، این مشارکت با همین انگیزه یا حتی بیشتر تکرار خواهد شد. این مشارکت به حضور میدانی محدود نبود. در موارد دیگر مانند فراخوانهای هلالاحمر برای کمکهای امدادی یا درخواستهای سازمان انتقال خون برای اهدای خون یا اعلام حسابهای کمکرسانی از سوی برخی مراجع رسمی، مشارکت مردم شگفتانگیز بوده است. بنا بر آمارهای رسمی، بیشتر موفقیتها در حوزههای امنیتی، از اول انقلاب تاکنون، وامدار گزارشهای مردمی است.
آنچه به نظر این حضور و مشارکتِ با شور و شعور را برجسته و متفاوت میسازد، ماهیت خودجوش آن است. این حضور الگویی از مشارکت را به تصویر میکشد که در بسیاری از جوامع، حتی دموکراتیکترین آنها، کمنظیر و حتی بینظیر است. اگر نیاز به حضور مردم در میدان نبرد باشد، بیتردید شگفتانه دیگری رقم خواهد خورد. این مشارکت به این بازۀ زمانی اختصاص ندارد. دستکم، شاهدان عینی، آن را از سالهای دور و در دوران مبارزه با رژیم منحوس پهلوی، برایمان روایت میکنند. میتوان گفت این مشارکت، در باورهای عمیق مذهبی و دینی، غیرت و شرافت و حس وطن دوستی مردمان این سرزمین ریشه دارد. به عبارتی، این رفتارها را نمیتوان از جنس واکنشهای احساسی زودگذر دانست؛ بلکه آنها نشانهای از یک ساختار عمیق فرهنگی و تاریخی است که در آن «مسئولیتپذیری جمعی» به مثابۀ یک ارزشِ نهادینهشده، عمل میکند.
با توجه به این مهم، در میان انبوه پرسشهای بنیادینی که دربارۀ اقتصاد ایران مطرح میشود، به نظر میرسد هیچکدام به اندازه این پرسش پرچالش و سرنوشتساز نباشد: چرا کشوری با چنین سرمایه اجتماعی عظیم و پشتوانه مردمی کمنظیر یا بینظیر، هنوز نتوانسته است این ظرفیت را به موتور محرک توسعه یا پیشرفت اقتصادی بدل کند؟ پرسش این نیست که آیا این ظرفیت وجود دارد یا خیر؛ پاسخ بدان از حضور میلیونی مردم در صحنههای گوناگون روشن است. پرسش اصلی این است: چگونه میتوان این سرمایه اجتماعی و مشارکت مردمی و روحیۀ جمعی که توانسته رژیم طاغوت را سرنگون سازد و کشور را در بحرانها تابآور کند، در عرصه اقتصاد به کنشگر اصلی و پایدار تبدیل نمیشود؟ این پرسش هرچند در نگاه نخست یک تضاد ساده به نظرمیرسد، اما با اندک تأملی، به معمایی نظری و عملی در حکمرانی بدل میشود که پاسخ به آن، کلید بسیاری از گرههای ساختاری کشور است.
پاسخ امام شهید انقلاب به این پرسش فقدان «الگوی اقتصادی بومی و علمی» یا همان «اقتصاد مقاومتی» است. ایشان در متن ابلاغیه سیاستهای کلی «اقتصاد مقاومتی» مینویسد: «ایران اسلامی ... اگر از الگوی اقتصادی بومی و علمی برآمده از فرهنگ انقلابی و اسلامی که همان اقتصاد مقاومتی است، پیروی کند نه تنها بر همه مشکلات اقتصادی فائق میآید ... بلکه خواهد توانست ... اقتصاد متکی به دانش و فناوری، عدالت بنیان، درونزا و برونگرا، پویا و پیشرو را محقق سازد و الگوئی الهامبخش از نظام اقتصادی اسلام را عینیت بخشد.»
فقدان در اینجا در دو ساحت نظر و عمل مطرح میشود؛ یعنی اولاً، باید این الگوی بومی طراحی شود و ثانیاً باید بهدرستی اجرا شود تا اهداف آن محقق شود. با توجه به اینکه این سیاستها در سال 1392 ابلاغ شد و با توجه به گذشت در حدود 12 سال از آن تاریخ و فاصله ژرف اقتصاد کنونی با اقتصاد مقاومتی این پرسش مطرح میشود:چه الگویی از توسعه بر اذهان کارگزاران کشور و ساختارها و نهادهای موجود در ایران حکومتمیکند که اوضاع اقتصادی کشوربسامان نمیشود؟ با توجه به اینکه رهبر معظم انقلاب سال 1405 را سال «اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملی و امنیت ملی» نامگذاری کردند، فرصتی پیش آمده که درباره این مباحث بیشتر گفتگو و بحث صورت گیرد. به خواست الهی در اینباره با برجستهکردن سویههای اجتماعی اقتصاد مقاومتی بیشتر خواهم نوشت.
مسئلهٔ ایران
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
حضور میلیونی مردم در خیابان، در جنگ تحمیلی سوم، شگفتانهای بینظیر را آفرید. مردمی که قریب یک ماه، با وجود همه خطرات و مخاطرات، با خانواده و حتی با فرزندان خردسال هر شب به خیابانها آمدند و تا پاسی از شب و گاه، بسته به شرایط، تا نزدیک سحر در خیابانها ماندند و خود را موظّف و مسئول به حفظ نظام و کشور دانستند. به نظر میرسد در میان نظامهای سیاسی در جهان، نظامی وجود نداشته باشد که از پشتوانهای به این گستردگی از مشارکت مردمی برخوردار باشد.
نکته تأمل برانگیز این است که از این مشارکت و حضور نه تنها با گذشت زمان کم نشد، بلکه گستردهتر، پرشورتر، منسجمتر و از حیث کنشگران متنوعتر گردید. بر اساس شواهد موجود، میتوان استدلال کرد که اگر شرایط کنونی به مدت یک سال یا حتی بیشتر ادامه پیدا کند، این مشارکت با همین انگیزه یا حتی بیشتر تکرار خواهد شد. این مشارکت به حضور میدانی محدود نبود. در موارد دیگر مانند فراخوانهای هلالاحمر برای کمکهای امدادی یا درخواستهای سازمان انتقال خون برای اهدای خون یا اعلام حسابهای کمکرسانی از سوی برخی مراجع رسمی، مشارکت مردم شگفتانگیز بوده است. بنا بر آمارهای رسمی، بیشتر موفقیتها در حوزههای امنیتی، از اول انقلاب تاکنون، وامدار گزارشهای مردمی است.
آنچه به نظر این حضور و مشارکتِ با شور و شعور را برجسته و متفاوت میسازد، ماهیت خودجوش آن است. این حضور الگویی از مشارکت را به تصویر میکشد که در بسیاری از جوامع، حتی دموکراتیکترین آنها، کمنظیر و حتی بینظیر است. اگر نیاز به حضور مردم در میدان نبرد باشد، بیتردید شگفتانه دیگری رقم خواهد خورد. این مشارکت به این بازۀ زمانی اختصاص ندارد. دستکم، شاهدان عینی، آن را از سالهای دور و در دوران مبارزه با رژیم منحوس پهلوی، برایمان روایت میکنند. میتوان گفت این مشارکت، در باورهای عمیق مذهبی و دینی، غیرت و شرافت و حس وطن دوستی مردمان این سرزمین ریشه دارد. به عبارتی، این رفتارها را نمیتوان از جنس واکنشهای احساسی زودگذر دانست؛ بلکه آنها نشانهای از یک ساختار عمیق فرهنگی و تاریخی است که در آن «مسئولیتپذیری جمعی» به مثابۀ یک ارزشِ نهادینهشده، عمل میکند.
با توجه به این مهم، در میان انبوه پرسشهای بنیادینی که دربارۀ اقتصاد ایران مطرح میشود، به نظر میرسد هیچکدام به اندازه این پرسش پرچالش و سرنوشتساز نباشد: چرا کشوری با چنین سرمایه اجتماعی عظیم و پشتوانه مردمی کمنظیر یا بینظیر، هنوز نتوانسته است این ظرفیت را به موتور محرک توسعه یا پیشرفت اقتصادی بدل کند؟ پرسش این نیست که آیا این ظرفیت وجود دارد یا خیر؛ پاسخ بدان از حضور میلیونی مردم در صحنههای گوناگون روشن است. پرسش اصلی این است: چگونه میتوان این سرمایه اجتماعی و مشارکت مردمی و روحیۀ جمعی که توانسته رژیم طاغوت را سرنگون سازد و کشور را در بحرانها تابآور کند، در عرصه اقتصاد به کنشگر اصلی و پایدار تبدیل نمیشود؟ این پرسش هرچند در نگاه نخست یک تضاد ساده به نظرمیرسد، اما با اندک تأملی، به معمایی نظری و عملی در حکمرانی بدل میشود که پاسخ به آن، کلید بسیاری از گرههای ساختاری کشور است.
پاسخ امام شهید انقلاب به این پرسش فقدان «الگوی اقتصادی بومی و علمی» یا همان «اقتصاد مقاومتی» است. ایشان در متن ابلاغیه سیاستهای کلی «اقتصاد مقاومتی» مینویسد: «ایران اسلامی ... اگر از الگوی اقتصادی بومی و علمی برآمده از فرهنگ انقلابی و اسلامی که همان اقتصاد مقاومتی است، پیروی کند نه تنها بر همه مشکلات اقتصادی فائق میآید ... بلکه خواهد توانست ... اقتصاد متکی به دانش و فناوری، عدالت بنیان، درونزا و برونگرا، پویا و پیشرو را محقق سازد و الگوئی الهامبخش از نظام اقتصادی اسلام را عینیت بخشد.»
فقدان در اینجا در دو ساحت نظر و عمل مطرح میشود؛ یعنی اولاً، باید این الگوی بومی طراحی شود و ثانیاً باید بهدرستی اجرا شود تا اهداف آن محقق شود. با توجه به اینکه این سیاستها در سال 1392 ابلاغ شد و با توجه به گذشت در حدود 12 سال از آن تاریخ و فاصله ژرف اقتصاد کنونی با اقتصاد مقاومتی این پرسش مطرح میشود:چه الگویی از توسعه بر اذهان کارگزاران کشور و ساختارها و نهادهای موجود در ایران حکومتمیکند که اوضاع اقتصادی کشوربسامان نمیشود؟ با توجه به اینکه رهبر معظم انقلاب سال 1405 را سال «اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملی و امنیت ملی» نامگذاری کردند، فرصتی پیش آمده که درباره این مباحث بیشتر گفتگو و بحث صورت گیرد. به خواست الهی در اینباره با برجستهکردن سویههای اجتماعی اقتصاد مقاومتی بیشتر خواهم نوشت.
مسئلهٔ ایران
داغ ننگِ سکوت و بیطرفی
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
بیگمان، این روزها روزهای سخت و سرنوشتسازی در تاریخ ایران به حساب میآید؛ زیرا ایران در بزنگاهی تاریخیتمدنی است: یا جهشی بلند و روبهجلو خواهیم داشت یا دچار عقبگردی سخت و سنگین خواهیم شد و بخش بزرگی از دستاوردهایمان، یعنی استقلال و تمامیت ارضی ایران، آسیبهای جبرانناپذیری میبیند؛ پس با فهم دقیق و درست این موقعیت تاریخی، باید در همۀ عرصهها، ازجمله تحلیلهای اجتماعیفرهنگی هوشمندانه و البته شفاف عمل کنیم و ترسها و تعارفها را کنار بگذاریم.
یکی از تکنیکهای کارآمد در همراهکردن یا بازداشتن دیگران از انجامدادن کاری، تکنیک «داغ ننگ» است. همۀ آدمهای سالم، از نظر روانی، نیاز دارند عضوی از جامعه باشند و از سوی آن پذیرفته شوند. داغ ننگ، نقطۀ مقابل عضویت و پذیرفتهشدن است. در این وضعیت، چنانکه از نامش پیداست، جامعه صفتی به فرد نسبت میدهد و بهخاطر آن ویژگی، او را طرد میکند.
داغ ننگ، فرد را از جامعه جدا میکند و او را در برابر جامعه قرار میدهد و با فشار اجتماعی، بار روانی سنگینی روی شانههای فرد میگذارد تا او را به انجام کار مدنظر مجبور سازد. این فرایند خیلی از اوقات بهصورت ناخودآگاه در جامعه شکل میگیرد؛ اما گاهی گروهی، آگاهانه از این روش برای مجبورکردن دیگران بهره میبرند.
جریان اپوزوسیون و سکولار و غربگرا در دهههای اخیر، بیشترین بهره را از این تکنیک بردهاند و کوشیدهاند با داغ ننگهایی، مانند حکومتی، عقبمانده، سنتی، متعصب، ایدئولوژیک و... به کسانی که مانند آنها فکر و رفتار نمیکنند، داغ ننگ بزنند و آنها را به پیروی از خود یا دستکم، سکوت و انزوا وادارند و بسیار هم موفق بودهاند؛ زیرا از ویژگیهای فریبندهای بهرهمندند که برای عموم مردم، بهویژه جوانان و نوجوانان، بسیار جذاب است، از اداهای روشنفکری و ژستهای هنری و سینمایی تا پُزهای رسانهای و ژورنالیستی و حتی جذابیتهای جنسی.
شاید بتوان گفت نقطۀ تلاقی همۀ این جذابیتهای فریبنده، در سلبریتیها به چشم میخورد که همزمان با کوهی از ادعاهای توخالی و اظهارنظرهای بیپشتوانه، بهکمک رانتهای آشکار و پنهان، میتوانند با سبک زندگیشان به مردم فخر بفروشند و فضای جامعه را ملتهب سازند و نارضایتی در جامعه بیافرینند و در موقعیتهای حساس، برخلاف منافع ملی، برای تأمین منافع شخصیشان موجسواری کنند.
اما این بار در میانۀ جنگی وجودی با ابرقدرت (آمریکا) و لات بیسروپای (رژیم صهیونیستی) تمدن غرب و البته عصارههای فرهنگ و سبک زندگی غربی (شرکای اپستین)، باید این معادله را بر هم بزنیم؛ چون دیگر بحث حزب و گروه و سلیقه و... نیست. بحث موجودیت ایران و اسلام است و نمیتوانیم بیش از این، اداهای روشنفکران و پُزهای هنرمندنمایان و موجسواری سلبریتیها را تحمل کنیم و جاندادن هموطنانمان و ازدسترفتن ایران و اسلام را پیش چشممان ببینیم.
این بار جنگ، سنگ محک شرافت است و باید سکوت و بیطرفی در برابر تهاجم رژیمهای کودککُش و سیاستمداران شرکای اپستین، به داغ ننگی برای موجسواران تبدیل شود تا دیگر نتوانند در جامعه سر بلند کنند و دوباره با اداها و نمایشهایشان جامعه را فریب دهند و دنبال خود بکشانند. بعد از این جنگ، پیش از هر گفتوگو و نقد و نظری باید از خود و دیگران بپرسیم در جنگ، کجا بودی و چه کردی و چه گفتی و کدام سو ایستادی؟ سمت کودککُشان و رفقای اپستین یا شرافت ایرانی؟
مسئلهٔ ایران
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
بیگمان، این روزها روزهای سخت و سرنوشتسازی در تاریخ ایران به حساب میآید؛ زیرا ایران در بزنگاهی تاریخیتمدنی است: یا جهشی بلند و روبهجلو خواهیم داشت یا دچار عقبگردی سخت و سنگین خواهیم شد و بخش بزرگی از دستاوردهایمان، یعنی استقلال و تمامیت ارضی ایران، آسیبهای جبرانناپذیری میبیند؛ پس با فهم دقیق و درست این موقعیت تاریخی، باید در همۀ عرصهها، ازجمله تحلیلهای اجتماعیفرهنگی هوشمندانه و البته شفاف عمل کنیم و ترسها و تعارفها را کنار بگذاریم.
یکی از تکنیکهای کارآمد در همراهکردن یا بازداشتن دیگران از انجامدادن کاری، تکنیک «داغ ننگ» است. همۀ آدمهای سالم، از نظر روانی، نیاز دارند عضوی از جامعه باشند و از سوی آن پذیرفته شوند. داغ ننگ، نقطۀ مقابل عضویت و پذیرفتهشدن است. در این وضعیت، چنانکه از نامش پیداست، جامعه صفتی به فرد نسبت میدهد و بهخاطر آن ویژگی، او را طرد میکند.
داغ ننگ، فرد را از جامعه جدا میکند و او را در برابر جامعه قرار میدهد و با فشار اجتماعی، بار روانی سنگینی روی شانههای فرد میگذارد تا او را به انجام کار مدنظر مجبور سازد. این فرایند خیلی از اوقات بهصورت ناخودآگاه در جامعه شکل میگیرد؛ اما گاهی گروهی، آگاهانه از این روش برای مجبورکردن دیگران بهره میبرند.
جریان اپوزوسیون و سکولار و غربگرا در دهههای اخیر، بیشترین بهره را از این تکنیک بردهاند و کوشیدهاند با داغ ننگهایی، مانند حکومتی، عقبمانده، سنتی، متعصب، ایدئولوژیک و... به کسانی که مانند آنها فکر و رفتار نمیکنند، داغ ننگ بزنند و آنها را به پیروی از خود یا دستکم، سکوت و انزوا وادارند و بسیار هم موفق بودهاند؛ زیرا از ویژگیهای فریبندهای بهرهمندند که برای عموم مردم، بهویژه جوانان و نوجوانان، بسیار جذاب است، از اداهای روشنفکری و ژستهای هنری و سینمایی تا پُزهای رسانهای و ژورنالیستی و حتی جذابیتهای جنسی.
شاید بتوان گفت نقطۀ تلاقی همۀ این جذابیتهای فریبنده، در سلبریتیها به چشم میخورد که همزمان با کوهی از ادعاهای توخالی و اظهارنظرهای بیپشتوانه، بهکمک رانتهای آشکار و پنهان، میتوانند با سبک زندگیشان به مردم فخر بفروشند و فضای جامعه را ملتهب سازند و نارضایتی در جامعه بیافرینند و در موقعیتهای حساس، برخلاف منافع ملی، برای تأمین منافع شخصیشان موجسواری کنند.
اما این بار در میانۀ جنگی وجودی با ابرقدرت (آمریکا) و لات بیسروپای (رژیم صهیونیستی) تمدن غرب و البته عصارههای فرهنگ و سبک زندگی غربی (شرکای اپستین)، باید این معادله را بر هم بزنیم؛ چون دیگر بحث حزب و گروه و سلیقه و... نیست. بحث موجودیت ایران و اسلام است و نمیتوانیم بیش از این، اداهای روشنفکران و پُزهای هنرمندنمایان و موجسواری سلبریتیها را تحمل کنیم و جاندادن هموطنانمان و ازدسترفتن ایران و اسلام را پیش چشممان ببینیم.
این بار جنگ، سنگ محک شرافت است و باید سکوت و بیطرفی در برابر تهاجم رژیمهای کودککُش و سیاستمداران شرکای اپستین، به داغ ننگی برای موجسواران تبدیل شود تا دیگر نتوانند در جامعه سر بلند کنند و دوباره با اداها و نمایشهایشان جامعه را فریب دهند و دنبال خود بکشانند. بعد از این جنگ، پیش از هر گفتوگو و نقد و نظری باید از خود و دیگران بپرسیم در جنگ، کجا بودی و چه کردی و چه گفتی و کدام سو ایستادی؟ سمت کودککُشان و رفقای اپستین یا شرافت ایرانی؟
مسئلهٔ ایران
مسئلۀ ایران از منظر شهید دکتر علی لاریجانی
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
در حدود نیم قرن پس از انقلاب اسلامی ایران، موفقیتهای چشمگیر و در مواردی بی سابقه را در زمینههای گوناگون، در ایران شاهد هستیم؛ به طوری که از کسب رتبهٔ اول افزایش سواد در جهان، رشد مشارکت زنان در آموزش عالی و فعالیتهای اجتماعی، ارتقای شاخصهای بهداشت و درمان، کاهش شگفت آور مرگومیر کودکان و افزایش امید به زندگی، واكسیناسیون، پوشش همگانی سلامت، گرفته تا توسعهٔ توان موشکی و پهپادی، پیشرفت چشمگیر در فناوریهای نوین از جمله نانوتکنولوژی، بیوتکنولوژی و سلولهای بنیادی همگی مسیری رو به پیشرفت را نشان میدهند.
اما با این وجود، ایران هنوز آنگونه نیست که انتظار داریم. امروزه سرزمین مادری با مشکلات و مسائل آزاردهندهای دست به گریبان است.
این نوشتار به دنبال آن است که مسئله ایران را از منظر فیلسوف_سیاستمدار ایرانی معاصر، شهید دکتر علی لاریجانی استنباط کند. لاریجانی اندیشمندی بود که دغدغه ایران و ایرانی داشت ...
ادامه را در فرهیختگان بخوانید:
https://farhikhtegandaily.com/news/228502
مسئلهٔ ایران
مهدی حسینزاده یزدی
دانشیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
در حدود نیم قرن پس از انقلاب اسلامی ایران، موفقیتهای چشمگیر و در مواردی بی سابقه را در زمینههای گوناگون، در ایران شاهد هستیم؛ به طوری که از کسب رتبهٔ اول افزایش سواد در جهان، رشد مشارکت زنان در آموزش عالی و فعالیتهای اجتماعی، ارتقای شاخصهای بهداشت و درمان، کاهش شگفت آور مرگومیر کودکان و افزایش امید به زندگی، واكسیناسیون، پوشش همگانی سلامت، گرفته تا توسعهٔ توان موشکی و پهپادی، پیشرفت چشمگیر در فناوریهای نوین از جمله نانوتکنولوژی، بیوتکنولوژی و سلولهای بنیادی همگی مسیری رو به پیشرفت را نشان میدهند.
اما با این وجود، ایران هنوز آنگونه نیست که انتظار داریم. امروزه سرزمین مادری با مشکلات و مسائل آزاردهندهای دست به گریبان است.
این نوشتار به دنبال آن است که مسئله ایران را از منظر فیلسوف_سیاستمدار ایرانی معاصر، شهید دکتر علی لاریجانی استنباط کند. لاریجانی اندیشمندی بود که دغدغه ایران و ایرانی داشت ...
ادامه را در فرهیختگان بخوانید:
https://farhikhtegandaily.com/news/228502
مسئلهٔ ایران
تسلیحات بومی آری، علوم انسانی بومی نه
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
سالهاست بر سر امکان و ضرورت علوم انسانی بومی در ایران کشمکشهای بسیاری وجود دارد. مخالفان با این استدلالها که علم، علم است و قرار نیست چرخ را دوباره اختراع کنیم و تعریف و راه و شاخص توسعه روشن است و باید اروپا و آمریکا را الگوی خود قرار دهیم و همان راه غرب در پیش گیریم تا مانند آنها پیشرفت کنیم، همۀ توان خود را به کار بستند تا تلاش برای علوم انسانی ایرانی را هدفی حکومتی، غیرعلمی، ایدئولوژیک و سادهلوحانه نشان دهند و در این راه هم پیروز شدند.
از سوی دیگر، تلاشها برای شکلگیری علوم انسانی ایرانی، مسیر درستی را در پیش نگرفت و بهجای رویکردی مسئلهمحور، درگیر کلیگویی و فلسفهپردازی شد و از مسیر تولید علمی باز ماند و نتوانست به دستاوردهایی ملموس دست یابد تا بهانهای تازه به دست مخالفان بدهد: «اگر قرار بود علوم انسانی ایرانی شکل بگیرد، باید در چهار دهۀ گذشته شکل میگرفت، پس این هدف، شدنی نیست.» این استدلال، پاسخهای فلسفی و تاریخی بسیاری دارد که در یادداشت دیگری به آن میپردازیم.
اما در سوی دیگر، دانشمندان ایرانی در حوزۀ نظامی که برخلاف اصحاب علوم انسانی دچار غربپرستی و خودتحقیری برآمده از فلسفهها و نظریههای اروپامحور و آمریکامحور نشده بودند، بهجای مسخرهکردن تولید علم و تکنولوژی بومی یا فلسفیبافی و کلیگویی، دستاوردهای علمی و تکنولوژیک غرب را بهخوبی بررسی کردند؛ اما مرعوب آن نشدند و از آن عبور کردند و کوشیدند بهجای مصرفکننده، به تولیدکنندۀ علم و تکنولوژی در جهان تبدیل شوند.
این دستاوردها را امروز در میدان جنگ با ابرقدرت نظامی غرب و لاتِ بیسروپایش، با هدف قراردادن و ازکارانداختن آخرین تسلیحات نجومی آنها، همچون ناوهای هواپیمابر غولآسا و رادارهای چندهزارکیلومتری و هواپیماهای شناسایی غیرقابلردگیری و جنگندههای غیرقابلشناسایی میتوانیم بهروشنی مشاهده کنیم. این در حالی است که تعداد کشورهای دارای چنین توان نظامی از تعداد انگشتان یک دست کمترند. یک ماه پیش، اگر فرماندهان کشور چنین ادعاهایی مطرح میکردند، با طعنه و تمسخر مواجه میشدند؛ البته بیش و پیش از غربیها، غربپرستان ایرانی توانمندیهای ایران را نادیده و به مسخره میگرفتند.
آیا در علوم انسانی، بیشتر ضرورت و امکان تولید علم بومی وجود دارد یا در حوزۀ علوم و تکنولوژی تسلیحات؟ انسان موجودی فرهنگی و معناساز است؛ یعنی هر انسانی در بوم، بستر، فرهنگ و تاریخ منحصربهفردی زندگی میکند و ارزشها و باورها و هنجارهای یگانهای دارد که هیچ مشابهی در هیچ نقطۀ جغرافیایی و تاریخی ندارد. اما غرب استعمارگرِ دلسوز، نسخهای واحد برای پیشرفت همۀ جوامع میپیچد تا طوطیوار از او تقلید کنند و دنبالهرو او باشند. علمی که دربارۀ چنین موضوعی پژوهش و نظریهپردازی میکند، بیشتر ضرورت و امکان تولید بومی دارد یا علم تولیدکنندۀ تسلیحات؟
عجیب و حیرتانگیز اینکه در ایران، علوم انسانی بومی شکل نگرفت؛ اما علم و تکنولوژی بومی تسلیحات شکل گرفت. البته مفهوم بومی در گسترۀ علوم انسانی و تسلیحات، منطق و معنای متفاوتی دارد. منظور از علم و تکنولوژی بومی تسلیحات این است که دانشمندان ایرانی توانستند پس از هضم علوم موجود، به تولیدکنندۀ علم و تکنولوژی تبدیل شوند و از خرید تکنولوژی تا حد زیادی بینیاز شوند و متناسب با توان داخلی و نیازهای منطقهای و اقلیمی و ژئوپولیتیکی ایران، تسلیحات متناسب تولید کنند. همچنین، با توجه به همان هضم درست علم و تکنولوژی غربی، تسلیحاتی در تقابل با آنها طراحی و تولید کنند که بتواند به بهترین شکل ممکن آنها را از کار بیندازد. اینها ادعاهایی خودخوانده نیست و امروز در میدان جنگ بهروشنی مشاهده میکنیم. این یعنی تولید بومی دانش و تکنولوژی تسلیحاتی در ایران اسلامی.
این دستاوردها بیش از هر چیز حاصل خودباوری و دوری از غربپرستی و خودکمبینی است؛ یعنی دقیقاً برخلاف خواست و ارادۀ غرب. غرب در پی آن است که همۀ جهان را به شیوههای گوناگون، مرعوب خویش سازد و پس از آن، حلقۀ غلامی به گوش آنها بیندازد و در هر حوزه و زمینهای به هر سو که میخواهد، بکشاند. برخی را با تکنولوژی، عدهای را با فلسفه، گروهی را با نظریههای علمی، دستهای را با رسانه، جماعتی را با پول و شهوت و... مرعوب میسازد. بیگمان، باید از دستاوردهای غرب بهره برد؛ اما نباید مرعوب آن شد؛ زیرا مرعوبشدن برابر است با خودتحقیری و در نهایت تسلیم بیقیدوشرط، یعنی دقیقاً آنچه امروز آمریکا بدون تعارف و بهصراحت میگوید.
مسئلهٔ ایران
سید محسن ملاباشی
عضو هیئتعلمی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران
سالهاست بر سر امکان و ضرورت علوم انسانی بومی در ایران کشمکشهای بسیاری وجود دارد. مخالفان با این استدلالها که علم، علم است و قرار نیست چرخ را دوباره اختراع کنیم و تعریف و راه و شاخص توسعه روشن است و باید اروپا و آمریکا را الگوی خود قرار دهیم و همان راه غرب در پیش گیریم تا مانند آنها پیشرفت کنیم، همۀ توان خود را به کار بستند تا تلاش برای علوم انسانی ایرانی را هدفی حکومتی، غیرعلمی، ایدئولوژیک و سادهلوحانه نشان دهند و در این راه هم پیروز شدند.
از سوی دیگر، تلاشها برای شکلگیری علوم انسانی ایرانی، مسیر درستی را در پیش نگرفت و بهجای رویکردی مسئلهمحور، درگیر کلیگویی و فلسفهپردازی شد و از مسیر تولید علمی باز ماند و نتوانست به دستاوردهایی ملموس دست یابد تا بهانهای تازه به دست مخالفان بدهد: «اگر قرار بود علوم انسانی ایرانی شکل بگیرد، باید در چهار دهۀ گذشته شکل میگرفت، پس این هدف، شدنی نیست.» این استدلال، پاسخهای فلسفی و تاریخی بسیاری دارد که در یادداشت دیگری به آن میپردازیم.
اما در سوی دیگر، دانشمندان ایرانی در حوزۀ نظامی که برخلاف اصحاب علوم انسانی دچار غربپرستی و خودتحقیری برآمده از فلسفهها و نظریههای اروپامحور و آمریکامحور نشده بودند، بهجای مسخرهکردن تولید علم و تکنولوژی بومی یا فلسفیبافی و کلیگویی، دستاوردهای علمی و تکنولوژیک غرب را بهخوبی بررسی کردند؛ اما مرعوب آن نشدند و از آن عبور کردند و کوشیدند بهجای مصرفکننده، به تولیدکنندۀ علم و تکنولوژی در جهان تبدیل شوند.
این دستاوردها را امروز در میدان جنگ با ابرقدرت نظامی غرب و لاتِ بیسروپایش، با هدف قراردادن و ازکارانداختن آخرین تسلیحات نجومی آنها، همچون ناوهای هواپیمابر غولآسا و رادارهای چندهزارکیلومتری و هواپیماهای شناسایی غیرقابلردگیری و جنگندههای غیرقابلشناسایی میتوانیم بهروشنی مشاهده کنیم. این در حالی است که تعداد کشورهای دارای چنین توان نظامی از تعداد انگشتان یک دست کمترند. یک ماه پیش، اگر فرماندهان کشور چنین ادعاهایی مطرح میکردند، با طعنه و تمسخر مواجه میشدند؛ البته بیش و پیش از غربیها، غربپرستان ایرانی توانمندیهای ایران را نادیده و به مسخره میگرفتند.
آیا در علوم انسانی، بیشتر ضرورت و امکان تولید علم بومی وجود دارد یا در حوزۀ علوم و تکنولوژی تسلیحات؟ انسان موجودی فرهنگی و معناساز است؛ یعنی هر انسانی در بوم، بستر، فرهنگ و تاریخ منحصربهفردی زندگی میکند و ارزشها و باورها و هنجارهای یگانهای دارد که هیچ مشابهی در هیچ نقطۀ جغرافیایی و تاریخی ندارد. اما غرب استعمارگرِ دلسوز، نسخهای واحد برای پیشرفت همۀ جوامع میپیچد تا طوطیوار از او تقلید کنند و دنبالهرو او باشند. علمی که دربارۀ چنین موضوعی پژوهش و نظریهپردازی میکند، بیشتر ضرورت و امکان تولید بومی دارد یا علم تولیدکنندۀ تسلیحات؟
عجیب و حیرتانگیز اینکه در ایران، علوم انسانی بومی شکل نگرفت؛ اما علم و تکنولوژی بومی تسلیحات شکل گرفت. البته مفهوم بومی در گسترۀ علوم انسانی و تسلیحات، منطق و معنای متفاوتی دارد. منظور از علم و تکنولوژی بومی تسلیحات این است که دانشمندان ایرانی توانستند پس از هضم علوم موجود، به تولیدکنندۀ علم و تکنولوژی تبدیل شوند و از خرید تکنولوژی تا حد زیادی بینیاز شوند و متناسب با توان داخلی و نیازهای منطقهای و اقلیمی و ژئوپولیتیکی ایران، تسلیحات متناسب تولید کنند. همچنین، با توجه به همان هضم درست علم و تکنولوژی غربی، تسلیحاتی در تقابل با آنها طراحی و تولید کنند که بتواند به بهترین شکل ممکن آنها را از کار بیندازد. اینها ادعاهایی خودخوانده نیست و امروز در میدان جنگ بهروشنی مشاهده میکنیم. این یعنی تولید بومی دانش و تکنولوژی تسلیحاتی در ایران اسلامی.
این دستاوردها بیش از هر چیز حاصل خودباوری و دوری از غربپرستی و خودکمبینی است؛ یعنی دقیقاً برخلاف خواست و ارادۀ غرب. غرب در پی آن است که همۀ جهان را به شیوههای گوناگون، مرعوب خویش سازد و پس از آن، حلقۀ غلامی به گوش آنها بیندازد و در هر حوزه و زمینهای به هر سو که میخواهد، بکشاند. برخی را با تکنولوژی، عدهای را با فلسفه، گروهی را با نظریههای علمی، دستهای را با رسانه، جماعتی را با پول و شهوت و... مرعوب میسازد. بیگمان، باید از دستاوردهای غرب بهره برد؛ اما نباید مرعوب آن شد؛ زیرا مرعوبشدن برابر است با خودتحقیری و در نهایت تسلیم بیقیدوشرط، یعنی دقیقاً آنچه امروز آمریکا بدون تعارف و بهصراحت میگوید.
مسئلهٔ ایران

