مسئلۀ ایران
1.06K subscribers
114 photos
24 videos
26 files
115 links
رسانۀ تخصصی مسئلۀ ایران
Download Telegram
نقدی به رسالت فلسفۀ علوم اجتماعی

فلسفۀ علوم‌ اجتماعی تا جایی که دربارهٔ رویه‌های پژوهش اجتماعی تأمل می‌کند، فعالیتی فرانظری است. این تأمل می‌تواند اشکال مختلفی به خود گیرد.
غالب فیلسوفان علوم‌ اجتماعی در پی تعیین این نکته‌اند که آیا فلان نظریه یا فلان روش، از میان روش‌های ممکن، برای تبیین پدیده‌های اجتماعی مناسب است؟
[...] دیدگاه شخصی من این است که فلسفهٔ علوم‌ اجتماعی نباید تبیین جهان بیرون را تنها هدف پژوهش اجتماعی قلمداد کند؛ بلکه باید شیوه‌های بدیل کسب دانش را نیز سبک‌وسنگین کند.
[...] غالب فلاسفهٔ علوم‌ اجتماعی که من در این کتاب به آن‌ها می‌پردازم با دیدگاه من موافق نیستند.
برای بسیاری از این فلاسفه، پژوهش اجتماعی معطوف است به توضیح و تبیین قلمرو اجتماعی بیرونی؛ و از این رو وظیفهٔ آن‌ها تأمل دربارهٔ این تلاش معطوف به تبیین و استراتژی‌های روش‌شناختی همراه با آن است.


برشی از کتاب
فلسفۀ علوم اجتماعی؛ به‌سوی پراگمانیسم
اثر پاتریک برت

@philosophyofss
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#پاتریک_برت
#محمد_هدایتی
#برش_کتاب
فلسفه و خودآگاهی جامعه‌شناسی (۱)

علوم‌اجتماعی به‌مثابهٔ یک «علم»، بیش از هر زمان دیگری دچار بحران مشروعیت شده است.
به همین دلیل، بازاندیشی در شرایط امکان و تحقق آن از دو حیث معرفتی و تاریخی ضروری به نظر می‌رسد.

علوم اجتماعی به‌گفتهٔ بنیانگذارانش، دانش شناخت جامعهٔ مدرن و حفظ و بازسازی آن است. در این میان، جامعه‌شناسی به‌طور خاص، صورت تکامل‌یافته و انضمامی خودفهمی مدرنیته از خویشتن و بازتولید خود از خلال مرزگذاری با دیگری‌هایی است که پیش از آن، در نظریه‌های فلسفهٔ تاریخ مدرن و در ایدهٔ غالب اندیشهٔ ترقی، در مراحل تکاملی تاریخ به‌عنوان عقب‌مانده، چه به‌عنوان بربر و بی‌تمدن با ارزش‌گذاری منفی و چه به عنوان وحشی نجیب با دیدگاهی نسبتاً مثبت، تکلیف‌شان روشن شده بود.

فرض این دوگانه که در قالب‌های مفهومی گوناگونی تکرار شده است، یا به عبارت دقیق‌تر، فرض مدرنیته به‌مثابهٔ جهانی «متفاوت» با همهٔ جهان‌ها یا نوعی تجربه، ولو در اَشکال متنوع اما متفاوت از همهٔ تجارب بشری و البته «عیار» سایر جهان‌ها و تجارب، شرط شکل‌گیری جامعه‌شناسی است.

مدرنیته نوعی هستی تاریخی بازسازی‌شده و اعتباری است که در همهٔ اَشکال خودفهمی‌اش، به‌مثابهٔ نوعی جهان متمایز از همهٔ جهان‌ها در همهٔ دوران‌ها، توجیه می‌شود، چه آن‌طور که در صورت کلاسیکش در قالب رویکردهای اروپامحور فهم می‌شد، با تأکید بر مقولهٔ مکان‌خاستگاه، و متغیر یا سلسله‌مراتبی درنظرگرفتن زمان‌های تاریخی که توالی آن‌ها توضیح‌دهندهٔ تفاوت‌ها بود و چه به‌مثابهٔ تجربه‌های متکثر مدرن که صورت تکامل‌یافتهٔ ایدهٔ مدرنیتهٔ جهانی است و مکان‌خاستگاه را متغیر و توضیح‌دهندهٔ تفاوت‌ها و زمان را ثابت فرض می‌کند، به‌گونه‌ای که امکانی برای خروج از زمان تاریخی مدرن و کسب تجربهٔ غیرمدرن نیست.

الهام ربیعی

@philosophyofss
#خودآگاهی_جامعه_شناسی
#فلسفه
#بحران_مشروعیت
#مدرنیته
#تجربه_مدرن
#جستار
فلسفه و خودآگاهی جامعه‌شناسی (۲)

توجیه یکتایی این هستی بازسازی‌شدهٔ تاریخی، در همهٔ صورت‌های متفاوتش، بیش از استناد به رخدادهای تاریخی عینی، به فلسفه محتاج است که این جهان و تجربه را مفهوم‌پردازی و توجیه کند تا این امکان حاصل شود که به‌عنوان نوعی زمان‌مکان جدید، نام و حیاتی بیابد و به امور معنابخشی کند.

حتی اگر از موضعی انتقادی نپذیریم که هستی مستقلی به‌عنوان جهان‌تجربهٔ مدرن وجود دارد، در بازنمایی و ترسیم این مفهوم در آرای فیلسوفان مدرن نمی‌توان تردید کرد. فلسفهٔ مدرن از کانت به بعد، نوعی خودفهمی در باب این عصر جدید و لوازم معرفتی و وجودی آن است که تا مدت‌ها و حتی تا به امروز، داعیهٔ جهان‌شمولی دارد و در اندیشهٔ هگل به اوج خود رسید؛ زیرا به ‌نظر می‌رسد برای او مدرنیته شرط امکان امر معقول است و همان‌طور که هابرماس می‌گوید، مدرنیته در هگل به خودفهمی رسیده است. به‌طور‌کلی، می‌توان گفت میراث ایدئالیسم آلمانی و نقدهای منتقدانش، در تکوین جامعه‌شناسی پوزیتیویستی و تفهمی و انتقادی مهم‌ترین نقش را ایفا کرده است.

تحدید مفهومی مدرنیته و فرض وجود زمان‌فضای مدرن آن هم به‌عنوان شرط معرفت، راه را برای ظهور جامعه‌شناسی باز کرده است. چنانکه گفتیم، جامعه‌شناسی، علم شناخت جامعهٔ مدرن تلقی می‌شود و در حالی که از یک طرف دل‌مشغول مسائل نوظهور آن است، از طرف دیگر، علم‌بودن خود را مدیون نوع و نظام خاصی از اندیشیدن است.

الهام ربیعی

@philosophyofss
#خودآگاهی_جامعه_شناسی
#فلسفه
#بحران_مشروعیت
#مدرنیته
#تجربه_مدرن
#جستار
فلسفه و خودآگاهی جامعه‌شناسی (۳)

۱. اگر حیات مدرن از حیث هستی‌شناختی یا مدرنیته به‌مثابهٔ نوعی جهان‌تجربهٔ متفاوت به رسمیت شناخته نشود و فلسفه توانی برای توجیه آن نداشته باشد، امکانی برای دوام جامعه‌شناسی به‌واسطهٔ سلب‌شدن موضوعش نیست.

۲. اگر فلسفه، علم‌بودن جامعه‌شناسی را در هر معنایی که مبین نوعی ارزشِ‌ شناختی باشد، توجیه نکند، امکانی برای برای بقای جامعه‌شناسی نخواهد بود.

۳. درنهایت، اگر فلسفه، ارزش‌های مرکزی جهان مدرن را که وجه مشترک آن‌ها خودبنیادی و درون بودگی به معنای این جهانی‌بودن آن‌هاست، به‌عنوان هدف هر علم اجتماعی مدرن نتواند توجیه کند، جامعه‌شناسی به علت از دست‌دادن غایتش از معنا تهی می‌شود.

جامعه‌شناسی به‌واسطهٔ فهم نسبت و در واقع، نیازی که به فلسفه دارد، می‌تواند دربارهٔ مرزها و محدوده‌هایش، یعنی دربارهٔ امکانات و محدودیت‌هایش به خودآگاهی برسد و اگر امیدی به بقای جامعه‌شناسی در دوران بحران معرفتی‌اش باشد، چه راهی به‌جز دست‌یافتن به چنین خودآگاهی، از خلال تن‌دادن به نوعی نقادی فلسفی وجود دارد؟

هرگونه تلاش برای تجربی‌کردن این دانش، اگر به‌معنای کنارگذاشتن تامل در امکانات نظری‌اش باشد، به‌تدریج، آن را به مسلخ خواهد برد و بی‌ اعتبار خواهد ساخت. در عین حال، نمی توان انتظار داشت به گونه‌ای تعبدی و بدون بازاندیشی در مبانی، موضوعات، غایات و روش‌های این علم به بهانهٔ اصول موضوعه‌بودن‌شان، به پژوهش جامعه‌شناسانه پرداخت.

اگر پیش‌فرض‌ها و ارزش‌های پذیرفته‌شدهٔ این علم، خود در کار نقادی دیگری‌هایشان هستند، طبیعتا باید پذیرای نقدهای وارده به خویشتن نیز باشند. هرگونه تمسک به امر غیرمعرفتی در این راستا برای تثبیت تسلط و هژمونی علوم اجتماعی موجود، خروج از منطق درون بود [مورد ادعای] میدان علم است و تابع قواعدی متفاوت از استدلال و گفت‌وگوی منطقی خواهد بود.

البته روشن است که علوم‌اجتماعی، واجد و فراتر از آن، خواستار تبعات سیاسی‌اجتماعی است و با نوع خاصی از نظم سیاسی و اجتماعی سنخیت دارد. با این حال، بر کسی پوشیده نیست که این گرایش علوم‌اجتماعی به کنشگری و بازسازی جهان از خلال نحوهٔ خاص بازنمایی و معنابخشی به آن، به‌معنای نادیده‌گرفتن منطق درونی و اقناعی علم نیست.

الهام ربیعی

@philosophyofss
#خودآگاهی_جامعه_شناسی
#فلسفه
#بحران_مشروعیت
#مدرنیته
#تجربه_مدرن
#جستار
ماکس وبر و روش‌شناسی علوم اجتماعی

ماکس وبر پدر بی‌طرفی ارزشی در علوم‌اجتماعی تصور می‌شود؛ اما وی نه پدر که فرزند ناخلف بی‌طرفی است.
وی معتقد است عالمان اجتماعی نباید قضاوت‌های مبتنی بر ارزش سیاسی یا اخلاقی را در آموزش‌ها یا آثار خود وارد سازند.
اما وبر معتقد نیست که علوم‌اجتماعی باید یا می‌تواند غیرجانبدارانه باشد؛ زیرا می‌پذیرد نمی‌توان دلایل علمی را چه از مقام کشف و چه از مقام توجیه در علوم اجتماعی خارج ساخت.
علاوه ‌بر این، وبر معتقد است در توجیه نظریه‌ای که مشتمل بر نمونه‌های آرمانی است، دلایل عملی، قضاوت‌های مبتنی بر ارزش فرهنگی را در بر خواهد داشت.

برشی از کتاب
فلسفۀ علوم اجتماعی
اثر مایکل رووت


@philosophyofss
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#ماکس_وبر
#بی_طرفی_ارزشی
#مایکل_رووت
#برش_کتاب
بی‌طرفی ارزشی در جمع‌آوری داده‌ها در علوم اجتماعی

روش‌های جمع‌آوری داده‌ها در علوم‌‌اجتماعی برای تضمین اتکا‌پذیری و اعتبار داده‌ها طراحی شده است.
عالمان اجتماعی فرض می‌کنند داده‌های آن‌ها صرفاً در صورتی اتکا‌پذیر و معتبر است که روش‌های جمع‌آوری آن‌ها به‌لحاظ ارزشی بی‌طرف باشد.
اما با توجه به روشی که آنان اعتبار را تعریف می‌کنند، داده‌هایشان تنها در صورتی معتبر است که روش‌هایشان جانبدارانه باشد. بی‌طرفی، عالمان را به‌سمت جداسازی ضوابط علمی از قواعد اخلاقی راهنمایی می‌کنند.
این جداسازی اجازه می‌دهد داده‌های خود را صرف‌نظر از اینکه تا چه میزان فنون جمع‌آوری آن‌ها به‌لحاظ اخلاقی نادرست باشد، مناسب بنامند. بی‌طرفی فقط نادرست دانستن آن را منع می‌کند.

برشی از کتاب
فلسفۀ علوم اجتماعی
اثر مایکل رووت


@philosophyofss
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#بی_طرفی_ارزشی
#مایکل_رووت
#برش_کتاب
فلسفه به چه کار علوم می آید؟ (۱)

روش تحقیق در علوم، تجربی و در فلسفه، عقلی است. در علوم برای تعیین درستی و نادرستی گزاره‌ها به‌وسیلۀ تجربه، به جهان طبیعت نظر می‌افکنند و در فلسفه از روش عقلی بهره می‌برند.

بنابراین، نه درستی گزاره‌های فلسفی را می‌توان به‌کمک تجربه محک زد، نه اعتبار گزاره‌های علمی را می‌توان فقط به‌وسیلۀ روش عقلی سنجید. اما آیا این تفاوت بنیادین روش‌شناختی به این معناست که فلسفه و علوم هیچ ارتباطی باهم ندارند و دو عرصۀ به‌کلی متفاوت و بی‌ربط‌اند؟ هرگز چنین نیست. هم فلسفه بر علوم تأثیر می‌گذارد و هم علوم، فلسفه را متأثر می‌سازند. در اینجا بعضی از تأثیرگذاری‌های فلسفه بر علوم را برمی‌شمریم.

۱. اثبات موضوع
اندیشمندان و نظریه‌پردازان و پژوهشگران هر علمی، حول موضوع آن علم می‌اندیشند و نظریه‌هایی را سامان می‌دهند. در اینجا پرسشی مهم شکل می‌گیرد که آیا این موضوعات در عالَم واقع وجود دارند که این علوم آن‌ها را بررسی می‌کنند یا فقط ساختۀ ذهن اهالی این علوم هستند؟ در اینجا ضرورت اثبات وجود موضوع برای هر علمی به‌خوبی آشکار می‌شود.

طبیعی است اگر موضوعی وجود نداشته باشد، اندیشیدن به آن و نظریه‌پردازی‌کردن دربارۀ آن، کاری بیهوده و نابخردانه است؛ بنابراین، پیش‌فرض اهالی هر علمی، وجودداشتن موضوع آن علم است و به همین دلیل، در آن علم به اثبات وجود موضوع آن علم نمی‌پردازند. همچنین، اثبات وجود موضوعِ هرکدام از این علوم هم در گسترۀ وظایف اهالی آن علوم نیست و توانایی انجام‌دادن آن را هم ندارند.

پس چه کسی یا چه علمی این وظیفه را برعهده دارد؟ این، وظیفۀ فلسفه است؛ زیرا بحث‌کردن دربارۀ اینکه چیزی در خارج موجود هست یا نه از احکام مطلق وجود است و از مسائل فلسفه به‌ حساب می‌آید. اساساً واقعیت چیست؟ چه مرزی میان امر متوهم و واقعی وجود دارد و معیار آن کدام است؟ پس همۀ علوم برای اثبات موضوع خود به فلسفه نیازمندند.

سیدمحسن ملاباشی

@philosophyofss

#فلسفه
#فلسفه_علم
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#هستی_شناسی
#معرفت_شناسی
#جستار
فلسفه به چه کار علوم می آید؟ (۲)

۲. اثبات برخی پیش‌فرض‌ها

همۀ علوم درصدد بیان قوانینی دربارۀ موضوع یا موضوعاتی هستند که مطالعه می‌کنند. طبیعی است این قوانین از دل استدلال‌ها و استنتاج‌ها بیرون می‌آیند و هر استدلال‌ و استنتاجی دو بخش اصلی دارد: صورت و ماده. منظور از صورت، چگونگی قرارگرفتن مفاهیم در گزاره‌ها و شیوۀ هم‌نشینی گزاره‌ها در کنار یکدیگر است. ماده نیز به محتوای گزاره‌ها اطلاق می‌شود.

برای دست‌یافتن به قانونی درست و مطابق با واقع باید استدلال از صورتی معیار و ماده‌ای درست برخوردار باشد. مواد استدلال مربوط به خودِ علم است؛ اما صورتِ استدلال فقط در تخصص علم منطق است و هیچ دانش دیگری در این زمینه نمی‌تواند درستیِ صورتِ استدلال را بسنجد. بنابراین، همۀ علوم در این زمینه و برای اعتباربخشیدن به قوانین و احکامی که صادر می‌کنند، به علم منطق نیازمندند.

به بیان دیگر، قوانینِ منطقیِ استنتاج، از پیش‌فرض‌های همۀ دانش‌هایی به ‌شمار می‌روند که به‌نحوی با استدلال سروکار دارند و اگر اهالی هر علمی این پیش‌فرض‌ها را به‌درستی و به‌دقت در استدلال‌های خود به‌ کار نبندند، به نتایج نادرستی دست می‌یابند و هرگز نمی‌توان دستاورد نظری آن‌ها را علم خواند.

حال، به این پرسش باید چه پاسخی داد: آیا علوم افزون بر اینکه به پیش‌فرض‌های منطقی نیاز دارند، به پیش‌فرض‌هایی فلسفی هم وابسته‌اند؟ بله، چنین پیش‌فرض‌هایی وجود دارد و علوم برای به‌کارگرفتن آن‌ها به فلسفه نیازمندند؛ زیرا درصورتی‌که این پیش‌فرض‌ها بدیهی نباشند تا زمانی که فلسفه آن‌ها را اثبات نکند، علوم نمی‌توانند از آن‌ها استفاده کنند.

مثلاً قانون امتناع تناقض و قانون علیت و قانون قانون‌مندبودن جهان و قانون توان‌مندبودن انسان برای شناخت جهان، نمونه‌هایی از این پیش‌فرض‌های فلسفی علوم‌اند. البته، دو قانون اول، یعنی تناقض و علیت، بدیهی‌اند و نیازی به اثبات ندارند و فلسفه باید راز بدیهی‌بودن آن‌ها را آشکار کند.

چرایی نیازمندبودن علوم در این قوانین به فلسفه هم نکتۀ مهمی است. علوم در پی شناسایی پدیده‌هایی هستند که مطالعه می‌کنند؛ پس این پیش‌فرض را پذیرفته‌اند که می‌توان پدیده‌های موجود را شناخت؛ اما فلسفه به درستی و نادرستی خودِ این پیش‌فرض می‌پردازد و از امکان شناخت و ماهیت شناخت بحث می‌کند؛ زیرا شناخت یکی از مسائل محوری فلسفه به‌ شمار می‌آید.

همچنین، یکی از اهداف همۀ علوم، تدوین قوانین پدیده‌ای است که آن را مطالعه می‌کنند؛ یعنی این پیش‌فرض را پذیرفته‌اند که جهان قانون‌مند است؛ اما فلسفه همین پیش‌فرض را محل پژوهش قرار می‌دهد و می‌کوشد به این پرسش پاسخ دهد: آیا واقعاً جهان قانون‌مند است یا قوانین زاییدۀ ذهن انسان است و آن‌ها را به جهان نسبت می‌دهد؟

سرانجام اینکه همۀ علوم درصدد تبیین پدیده‌ها هستند؛ یعنی روابط علّی‌معلولی موجود بین پدیده‌ها را کشف می‌کنند؛ بنابراین، وجود رابطۀ علّی‌معلولی را پیش‌فرض گرفته‌اند و آن را پذیرفته‌اند؛ اما هیچ‌کدام دربارۀ خودِ این پیش‌فرض بحث نمی‌کنند. طبیعی است اگر چنین رابطه‌ای وجود نداشته باشد، تلاش برای یافتن مصادیق آن بی‌معناست. فلسفه به خودِ رابطۀ علّی‌معلولی می‌پردازد و آن را اثبات می‌کند و راه علوم برای یافتن مصادیق آن در پدیده‌های گوناگون را هموار می‌سازد.

سیدمحسن ملاباشی
@philosophyofss

#فلسفه
#فلسفه_علم
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#هستی_شناسی
#معرفت_شناسی
#جستار
فلسفه به چه کار علوم آید؟ (۳)

۳. کلیت و ضرورت‌بخشی به قوانین

دربارۀ جایگاه و ضرورت قوانین در زندگی انسان‌ نمی‌توان تردید کرد. اگر انسان توانایی کشف قوانین را نداشت و آگاهی او به گزاره‌های شخصی و جزئی محدود بود، زندگی او نیز همچون حیوانات هرگز روی پیشرفت به خود نمی‌دید؛ زیرا همۀ پیشرفت‌های انسان مدیون شناخت قوانین علمی است. انسان با دستیابی به قوانین علمی می‌تواند پیامدها و دستاوردهای تصمیم‌ها یا ساخته‌هایش را پیش‌بینی کند.

مثلاً مهندسی که مبتنی‌بر قوانین علوم آیرودینامیک، دینامیک پرواز، پیش‌رانش و سازه، هواپیمایی را طراحی می‌کند، به‌دقت تمام محاسبات لازم برای پرواز را انجام می‌دهد و پیش‌بینی می‌کند که این هواپیما در این ارتفاع و فشار هوا و تعداد مسافر و... چه عملکردی دارد. براساس همین قوانین و محاسبات و پیش‌بینی‌ها هواپیما پرواز می‌کند و به‌سلامت به مقصد می‌رسد.

پس از توجه به جایگاه عالی درک و فهم قوانین، پرسشی مهم شکل می‌گیرد: قانون چیست و چه ویژگی‌هایی دارد؟ ویژگی اول هر قانونی کلی‌بودن آن است. کلی‌بودن گزاره یعنی شیء خاصی موضوع آن نباشد و بدون هیچ استثنایی، حُکم آن گزاره، همۀ مصادیق موضوع آن گزاره را در حال و گذشته و آینده در بر گیرد.

ویژگی دوم هر قانون علمی، ضرورت است؛ یعنی در صورت فراهم‌بودن شرط‌های لازم، موضوع این حُکم نتواند در حالت دیگری موجود شود. برای مثال، وقتی قانونی کلی می‌گوید «نقطۀ انجماد هر آب خالصی در فشار یک اتمسفر، صفر است»، در این موقعیت و با داشتن این شرط‌ها هیچ آبی نتواند جز این باشد.

اگر کلیت و ضرورت از شرط‌های ضروری و لازم قوانین علمی باشند، باید به این پرسش پاسخ دهیم: دانشمندان چگونه به کلیت و ضرورت این قوانین پی‌می‌برند؟ ممکن است کسی پاسخ دهد این قوانین رفتار طبیعت را نشان می‌دهند و رفتار طبیعت، دائمی و همه‌جایی و ضروری است؛ بنابراین، کلیت و ضرورت این قوانین برآمده از کلیت و ضرورت رفتار طبیعت است.

اما هنوز پرسش ما پابرجاست که دانشمندان به چه وسیله‌ای به این کلیت و ضرورت دست می‌یابند؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت ابزار دانشمند، تجربه است و تجربه، محسوسات را شناسایی می‌کند؛ ولی کلیت و ضرورت محسوس نیستند که بتوان به‌‌وسیلۀ تجربه، آن‌ها را شناخت و به چنگ آورد؛ بنابراین، با هیچ تجربه‌ای نمی‌توان به کلیت و ضرورت قوانین علمی دست یافت.

اثبات این دو ویژگی برای قوانین علمی، فقط به پشتوانۀ قوانین فلسفی ممکن است و به این وسیله، فلسفه یکی دیگر از ویژگی‌های مهم علوم را که کلیت و ضرورت بخشیدن به قوانین آن‌هاست، برآورده می‌سازد. درصورتی که بگوییم ضرورت و علیت شرط گزاره‌های علمی هستند، با چه معیاری این سخن را بسنجیم و وظیفۀ این سنجش برعهدۀ کیست؟

سیدمحسن ملاباشی
@philosophyofss

#فلسفه
#فلسفه_علم
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#هستی_شناسی
#معرفت_شناسی
#جستار