مسئلۀ ایران
1.06K subscribers
114 photos
24 videos
26 files
115 links
رسانۀ تخصصی مسئلۀ ایران
Download Telegram
بازخوانی برخط کتاب قواعد روش جامعه‌شناسی _ جلسۀ سوم
بازخوانی برخط کتاب قواعد روش جامعه‌شناسی، به‌میزبانی سیدمحسن ملاباشی، جلسۀ سوم.

#بازخوانی_برخط
#قواعد_روش_جامعه‌_شناسی

@philosophyofss
فلسفۀ علوم اجتماعی قاره‌ای در برابر سنت انگلیسی‌آمریکایی

عجیب است که در فلسفۀ علوم اجتماعی نمی‌توان حتی یک کتاب به زبان انگلیسی پیدا کرد که به سنت قاره‌ای اختصاص داشته باشد. حال، این وضعیت شگفت را مقایسه کنید با سیل رساله‌های گوناگون در فلسفۀ سیاسی و زیبایی‌شناسی و تاریخ آراء و کتاب‌های بی‌شمار دربارۀ صاحب‌نظران و مکاتب فکری اروپایی. در ضمن، به این تضاد غریب توجه کنید که چقدر به فلسفۀ علوم اجتماعی قاره‌ای کم پرداخته شده و در عوض، چه شرح‌های بی‌شماری در سنت انگلیسی‌آمریکایی منتشر شده است.

در حقیقت، آثار و نوشته‌های انگلیسی‌آمریکایی جریان غالب فلسفۀ علوم اجتماعی را تشکیل می‌دهند؛ در نتیجه، این مکاتب انگلیسی و آمریکایی هستند که دستورکار بخش عمدۀ فلسفۀ علوم اجتماعی را بر اساس رویکرد خاص خودشان تعیین می‌کنند؛ آن‌ها این کار را با تکیه بر اندیشمندان مرجع و مجموعه‌ای از پرسش‌ها و بحث‌هایی انجام می‌دهند که با سنت قاره‌ای تفاوت دارند. بدین ترتیب، فلسفۀ علوم اجتماعی قاره‌ای گاه به‌کلی حذف و گاه تنها بخش‌هایی از آن موردتوجه قرار گرفته است.

فلسفۀ علوم اجتماعی قاره‌ای هر کجا که با دستور کار سنت انگلیسی‌آمریکایی سازگاری نداشته، حذف شده است و تنها در مواردی موردتوجه قرار گرفته که با سرفصل‌های «جریان غالب» تطابق داشته است. این بدان معناست که اگر اساساً چیزی به نام فلسفۀ علوم اجتماعی قاره‌ای وجود داشته است، صرفاً جریانی متأثر از پروژۀ به‌ظاهر کلان‌تر فلسفۀ علوم اجتماعی انگلیسی‌آمریکایی محسوب می‌شود.

البته فلسفۀ علوم اجتماعی قاره‌ای چیزی بیش از جزء کوچکی از مجموعۀ آثار وسیع‌تر انگلیسی‌آمریکایی است و برای خودش حوزۀ فکری مستقل و متمایزی به شمار می‌آید. مکاتب قاره‌ای متفکران مرجع خودشان، پرسش‌های خاص خودشان و دستور کار ویژه‌شان و تاریخ غنی و درازمدت خود را دارند که به یونان باستان و روم و ابتدای مسیحیت باز می‌گردد. در واقع، همین گذشتۀ باستانی یا به‌تعبیری اومانیسم مشخصۀ سنت قاره‌ای است.

پیوند با اومانیسم، مکاتب فکری قاره‌ای را از فلسفۀ علوم اجتماعی انگلیسی‌آمریکایی متمایز می‌کند. همین حفظ رابطۀ زنده با گذشتۀ اومانیستی نکتۀ غیرقابل‌هضمی برای فلسفۀ علوم اجتماعی انگلیسی‌آمریکایی است؛ چون این سنت بسیاری از دغدغه‌های اومانیستی را فدای مسائل علمی کرده است. اگر اساساً بتوان در سنت فکری انگلیسی‌آمریکایی شاهد طغیانی فلسفی علیه علم بود، این طغیان از منظر «مابعد علمی» رخ می‌دهد که باز هم اومانیسم اولیه در آن به‌طور کامل مغفول می‌ماند. به‌نظرم من بهترین راه فهم فلسفۀ علوم اجتماعی قاره‌ای این است که آن را برخاسته از اومانیسم بدانیم.

برشی از کتاب فلسفۀ علوم اجتماعی قاره‌ای
اثر ایون شرت

#فلسفه_علوم_اجتماعی
#فلسفه_علوم_اجتماعی_قاره‌ای
#سنت_انگلیسی_آمریکایی
#برش_کتاب

@philosophyofss
Audio
بازخوانی برخط کتاب قواعد روش جامعه‌شناسی، به‌میزبانی سیدمحسن ملاباشی، جلسۀ چهارم.

#بازخوانی_برخط
#قواعد_روش_جامعه_شناسی

@philosophyofss
برش‌کتاب‌های منتشرشده در کانال فلسفۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران

دورکیم و پوزیتیویستم


مغایرت‌های مواضع دورکیم با پوزیتیویسم


بیایید به این پرسش‌ها دربارهٔ علم بیندیشیم:


نقدی به رسالت فلسفۀ علوم اجتماعی


ماکس وبر و روش‌شناسی علوم اجتماعی


بی‌طرفی ارزشی در جمع‌آوری داده‌ها در علوم اجتماعی


شکل‌گیری پارادایم‌های گوناگون در علوم اجتماعی


روش‌شناسی علوم اجتماعی در نظریۀ انتقادی هابرماس


روش‌شناسی علوم اجتماعی در رئالیسم


تناهی انسان


تناهی استعلایی هستی‌شناسانه


مسئلۀ تناهی


تمایز «روش» از «روش‌شناسی»


ضرورت بازبینی پیش‌فرض‌های جهان‌بینی علمی


پوزیتیویسم، هنوز پارادایم مسلط بر جامعه‌شناسی


تاریخچۀ دوگانۀ واقعیت‌ارزش


به‌دنبال شاخص‌هایی برای تعریف پراگماتیسم


هایک و فلسفۀ علوم اجتماعی


افراط و تفریط در کاربرد نظریه در پژوهش اجتماعی


روش نوکانتی نزد ماکس وبر

فلسفۀ علوم اجتماعی قاره‌ای در برابر سنت انگلیسی‌آمریکایی

خطای بزرگ دورکیم

یکی از افسانه‌های بزرگ تاریخ جامعه‌شناسی

علمی که جامعه‌شناسان از آن سخن می‌گویند، چگونه علمی است؟
خطای بزرگ دورکیم

خطای بزرگ دورکیم این بود که احکام ارزشی را بحق از لحاظ نظر محکوم کرده بود، رندانه در ارزیابی‌هایش لحاظ می‌کرد و به این ترتیب، او در تداوم‌بخشیدن به خطایی سهیم است که اول بار خودش آن را چون یکی از دلایل راه‌نیافتن جامعه‌شناسی به تراز یک علم اثباتی و تجربی، اعلان کرده بود.

اینجا جای رسیدگی به حساب همۀ ارزیابی‌های کنترل‌نشدنی در آثار دورکیم نیست. برای نمونه، یادآوری کنیم که او جامعه را «خوب» می‌داند، بدون اینکه یک توجیه علمی باارزش‌تر از قضاوت آنانی که جامعه را «بد» دانسته‌اند، آورده باشد. او نه‌تنها جامعه را اقتداری اخلاقی، بلکه از رسالتی اصلاح‌گرانه نیز برخوردار می‌داند؛ چراکه در نظر وی، جامعه حامل عقلانیتی است که در آن جز خیر و برکت نمی‌بیند. بنابراین، او به ارتقای اخلاقی جامعه از راه ترقی اجتماعی آن باور دارد و حتی فکر می‌کند از مطالعات جامعه‌شناختی‌اش نظام اجتماعی نوینی بیرون بکشد که علم برحق‌بودنش را تأیید کند.

باز در همین افق فکری، امیدوار بود که جامعه‌شناسی بتواند ساخت‌های اجتماعی استوارتری بسازد تا جانشین ساخت‌هایی بشوند که در فردای ۱۸۷۰، در پی سقوط سازمان امپراتوری، فروپاشیده بود. افزون بر این، گمان می‌کرد که بتواند علاوه بر اخلاق و سیاست، نظریۀ شناخت و روح و دین را به عوامل سادۀ جامعه‌شناختی تقلیل دهد.

این‌ها چند نمونه از ارزیابی‌های کنترل‌نشدنی او را تشکیل می‌دهند. باری همۀ این تأکیدها و موضع‌گیری‌ها از احکام ارزشی هستند که از حوزۀ صلاحیت هر علمی خارج‌اند. با این وصف، دورکیم آن‌ها را در پوشش صلاحیت جامعه‌شناسی قرار داده است. در نتیجه، علی‌رغم خواست نظری‌اش، ملاحظه می‌کنیم که او پیوسته تحقیق ناب علمی را با مداخله‌دادن آرمان‌های ویژۀ نوعی کیش علمی، کدر می‌کند و عملاً برنامۀ مخصوص خودش را که تشکیل یک علم اثباتی بود، از محتوا تهی می‌سازد.

برشی از کتاب
جامعه‌شناسی ماکس وبر
اثر ژولین فروند

#برش_کتاب
#دورکیم
#احکام_ارزشی

@philosophyofss
نظریۀ شهود در پدیدارشناسی هوسرل
اثر امانوئل لویناس
ترجمۀ فرزاد جابرالانصار
چاپ اول: ۱۴۰۰

این کتاب، نخستین اثر امانوئل لویناس و در واقع، رسالۀ دکتری و نخستین کتاب مستقلی است که به‌زبان فرانسه در باب اندیشۀ هوسرل منتشر شده است. لویناس با خوانش دقیق آثار منتشرشدۀ هوسرل و با تأکید بر جلد اول کتاب ایده‌ها کوشیده است، فارغ از تفاسیر رایج و به‌دور از برچسب‌هایی همچون منطق‌گرایی، پروژۀ فلسفی هوسرل را بررسد. حضور در آخرین درس‌گفتارهای هوسرل در فرایبورگ و چشیدن طعم کلاس‌های هایدگر به لویناس امکان داد از نص متون پدر پدیدارشناسی گام فراتر نهد و به روح اندیشۀ او برسد.

هرچند این اثر در درجۀ اول، معرفی دقیق و آموزه‌وار آرای هوسرل است، از نقادی خالی نیست و لویناس در جای‌جای کتابش غلبۀ دیدگاه نظری را در آرای هوسرل به نقد کشیده و به مدد همین نقدها و نیز به یُمن هم‌کلامی با او توانسته گام‌های بعدی هوسرل را پیش‌بینی کند. اکنون با منتشرشدن تدریجی دست‌نوشته‌های هوسرل، تسلط لویناس به فلسفه و دغدغه‌های این «مرشد» مشخص شده و روشن شده است که هوسرل خود نخستین منتقد خویش بوده است.

#پدیدار_شناسی
#چاپ_اول

@philosophyofss
یکی از افسانه‌های بزرگ تاریخ جامعه‌شناسی

یکی از افسانه‌های بزرگ تاریخ جامعه‌شناسی این گفته است که برخلاف دورکیم که به جامعه توجه داشت، واحد تحلیل وبر، فرد بود. دلیل حقانیت این گفته از چهار بُعد زیر برخوردار است.

۱. وبر با معنا و معنای تعریف‌شدۀ موقعیت‌ها از سوی افراد کار داشت.
۲. به نظر می‌رسد گونه‌های فرضی کنش وبر به صورت‌های عقلانی و غیرعقلانی کنش فردی، همانند شیوه‌های معمول در اقتصاد سیاسی عمل می‌کند.
۳. بلندآوازه‌ترین اثر وبر، یعنی اخلاق پروتستانی و روح سرمایه‌داری، به بحث دربارۀ نوشته‌های افرادی همچون لوتر و کالون می‌پردازد.
۴. وبر می‌گوید هرچند که انجام‌دادن تحقیق باید تحت‌ تابعیت معیارهای عملی باشد، ولی گزینش موضوعات تحقیق و نظر خاص دربارۀ دلالت‌های ضمنی آن‌ها به افراد واگذار شده است.

هریک از این گفته‌ها سخت گمراه‌کننده است.
میان معنا و فرد هیچ‌گونه پیوند ضروری تحلیلی یا منطقی وجود ندارد. هرچند درست است که روان‌شناسان برقرارکردن چنین پیوندی را مفید می‌دانند، اما جامعه‌شناسان سرچشمۀ معنا را ساختارهای اجتماعی می‌انگارند؛ یعنی همان چیزی که دورکیم «بازنمود جمعی» و وبر «فرهنگ» می‌نامد.

دوم، وبر گونه‌های فرضی کنش‌ اجتماعی را مطرح می‌کند؛ چون که نه به شرح فردگرایانۀ انگیزه‌ها بلکه به فهم کنشی علاقه‌مند است که صورت‌های فرهنگی تعریف‌شده و مبتنی بر حساب‌آوردن دیگران از سوی کنشگر باشد.

سوم، وبر نیز مانند مارکس و آلتوسر، از پذیرفتن دیدگاه فرد سرباز می‌زند. او در کتاب اخلاق پروتستانی و روح سرمایه‌داری، مانند آن‌ها به ساخت اقتصادی و اجتماعی اندیشه‌های نوین فرد می‌پردازد.

سرانجام، وبر می‌گوید که دانشمند اجتماعی در گزینش موضوع تحقیق و تخمین دلالت‌های ضمنی‌شان، نخست تحت تسلط ویژگی فرهنگی که در آن زندگی می‌کند، عمل می‌کند. این مهم است که وبر در آغاز اخلاق پروتستانی، علاقه به این مسئله را به‌عنوان «محصول یک تمدن اروپایی» در نظر می‌گیرد. پس هرچند که خود وبر بی‌گمان روحیه‌ای فردگرایانه یا تصمیم‌گیرانه (لیبرال) داشت، اما همین روحیه او را بر آن داشت که بر آن نوع تحلیل فرهنگی تأکید بورزد که می‌توانست سرنوشت نوین افراد را آشکار سازد.

وبر نوعی از تحلیل جامعه‌شناختی را برمی‌انگیزد که بیشتر به صورت‌های فرهنگی می‌پردازد. او نیز مانند دورکیم به‌دنبال تشخیص علت‌هاو استقرار قواعد است و تنها به‌خاطر پایبندی به یک سنت بدبینانه، آلمانی و نوکانتی و قدری نیچه‌ای که داعیه‌های علم را نسبی می‌داند، از اثبات‌گرایی اطمینان‌آمیز دورکیم فاصله می‌گیرد.

برشی از کتاب
روش تحقیق کیفی در جامعه‌شناسی
اثر دیوید سیلورمن

#برش_کتاب
#ماکس_وبر
#امیل_دورکیم
#اثبات_گرایی

@philosophyofss
Audio
بازخوانی برخط کتاب قواعد روش جامعه‌شناسی، به‌میزبانی سیدمحسن ملاباشی، جلسۀ پنجم.

#بازخوانی_برخط
#قواعد_روش_جامعه‌_شناسی

@philosophyofsshttps://t.me/problem_iran
علمی که جامعه‌شناسان از آن سخن می‌گویند، چگونه علمی است؟

بنیان‌گذاران جامعه‌شناسی اعتقاد داشتند جامعۀ جدید موجد علم جدید است و حتی جامعه‌ای است که تن به مطالعه علمی می‌دهد یا به عبارت بهتر علم همان «تأمل در خود جامعه مدرن است. اگر مجال یافته‌ایم که جوامع گذشته را نیز با دیدی علمی بسنجیم، سبب، ابزاری است که جامعۀ جدید در اختیار ما نهاده است.

مارکس معتقد بود شناخت آناتومی انسان مقدمۀ درک آناتومی میمون است و دورکیم نشان داد که علم جدید رازگشای طبقه‌بندی‌های بدوی است. هستی‌شناسی اجتماعی و معرفت‌شناسی را فقط به‌طور تحلیلی می‌توان از هم جدا ساخت، نه به‌طور بنیادی. آشکار است که همۀ جامعه‌شناسان به هستی‌شناسی اجتماعی و معرفت‌شناسی واحدی قائل نبوده‌اند.

تفاوت‌هایی وجود دارد میان ماتریالیسم و جمع‌گرایی و روش دیالکتیکی مارکس و لاادری‌گری و جمع‌گرایی و روش پوزیتیویستی دورکیم و لاادری‌گری و فردگرایی و روش وبر که نشئت‌گرفته از فلسفۀ تفهمی آلمانی است. اگر چنین باشد، وجه مشترک آن‌ها در چیست و علمی که آنان از آن سخن می‌گویند، چگونه علمی است؟

ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که شاید بتوان گفت بحث دربارۀ روش به عمده‌ترین مبحث فلسفی و جامعه‌شناختی مبدل شده است و مقولات چنان صیقل یافته و دقیق شده‌اند که اطلاق آن‌ها به اثر هر عالم و مکتبی بحث‌های مدرسه‌ای پر طول و تفصیلی به دنبال خواهد داشت.

مارکس را پوزیتیویست خوانده‌اند و از وجود عناصر پوزیتیویستی در آثار او ابراز شادمانی کرده‌اند (ماکس آدلر، ۱۹۷۸؛ باتامور، ۱۳۷۳) یا برعکس، از وجود عناصر پوزیتیویستی در آثار او انتقاد کرده‌اند (ولمر، ۱۹۷۴) و گروهی نیز او را دیالکتیسین و ضدپوزیتیویست نامیده‌اند (لوکاچ، ۱۹۷۳؛ گلدمن و آدورنو ۱۹۷۶). دورکیم را رئالیست‌پوزیتیویست (کیت و یوریه، ۱۹۷۸) و شهودی‌تجربی (مسترویچ، ۱۹۹۱) و پوزیتیویست (رکس، ۱۹۶۹) قلمداد کرده‌اند و وبر را پوزیتیویست و طرفدار مکتب تفهمی و تاریخ‌گرا نامیده‌اند.

ما به تناظر میان هستی‌شناسی اجتماعی و روش‌شناسی اشاره کردیم؛ کشیدن خط فاصل میان این دو بسیار دشوار است: آیا فی‌المثل تاریخ‌گرایی نوعی بینش است یا روش؟ به انحای گوناگون می‌توان به این پرسش پاسخ داد؛ کارل پوپر آن را نوعی روش می‌داند و میشل فوکو نوعی بینش.

از نظر ما وجه مشترک این متفکران آن است که همگی وارث جهان‌بینی علمی عصر روشنگری‌اند. رساترین تعریفی که از روشنگری شده است از آن ایمانوئل كانت بوده است. کانت روشنگری را چنین تعریف می‌کند:
«روشنگری همانا به‌درآمدن انسان از حالت کودکی است که گناهش به گردن خود اوست. کودکی یعنی ناتوانی از به‌کارگرفتن فهم خود بدون راهنمایی دیگران و اگر علت این کودکی نه فقدان فهم که نبود عزم و شجاعت در به‌کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگران باشد، گناه آن به گردن خود انسان است. شعار روشنگری این است: جسارت آن را داشته باش که فهم خود را به کار گیری» (كانت، ۱۳۷۰: ۴۹).

برشی از کتاب
خرد جامعه‌شناسی
اثر یوسف اباذری

#روش‌_شناسی
#هستی_شناسی
#معرفت_شناسی
#برش_کتاب

@philosophyofss
گسترۀ هرمنوتیک فلسفی
اثر گئورگ گادامر
ترجمۀ عبدالله امینی
چاپ اول: ۱۴۰۰

این کتاب دربردارندۀ هفت جستار مهم از گادامر است که پس از «حقیقت و روش» نگاشته شده‌اند. بخش نخست کتاب، حول محور گسترۀ «هرمنوتیک فلسفی» و مفاد و دلالت‌های آن است. گادامر می‌کوشد با بازگشت به «حکمت عملی» باستان و به‌طور مشخص، فلسفۀ عملی ارسطو و فن خطابۀ او، گسترۀ هرمنوتیک فلسفی خود را تعیین کند.

همچنین، تلاش می‌کند با تأکید بر مفاهیم فلسفی یونانی، مانند آرته، لوگوس، تئوریا، تخنه، ارگون و پراگسیس، برداشت غیردقیق فلسفه و علم دورۀ مدرن از تلقی فیلسوفان باستان از این مفاهیم را به نقد بکشد و چشم‌انداز دیگری برای مواجهه با این متون و زمینۀ آن‌ها فراهم آورد.

در بخش دوم کتاب، گادامر به مواجهۀ هرمنوتیکی با فیلسوفان یا سنت‌های فکری پیش از خود می‌پردازد و با فیلسوفانی همچون افلاطون، ارسطو، هگل، هایدگر و دریدا به گفت‌وگو می‌نشیند و با توجه به اصطلاحات و نظام فلسفی آن‌ها تفسیری متمایز در موضوعی خاص به دست دهد و بصیرتی جدید دربارۀ اندیشۀ این فیلسوفان و به‌طور کلی از سنت فلسفی غرب ارائه می‌کند.

#هرمنوتیک
#گئورگ_گادامر
#چاپ_اول
@philosophyofss
آسیب‌شناسی جامعه‌شناسی (بخش اول):
مسئلۀ پیشرفت و اجماع

یکی از رسالت‌های سرنوشت‌ساز و افق‌گشای فلسفۀ هر علمی، نقد آن علم از بیرون و با هدف افزایش خودآگاهی و بهبود روندها و رویه‌های موجود در آن علم است. به عبارت دیگر، در فلسفۀ هر علمی می‌کوشند هشدارهایی گره‌گشا و البته همدلانه به اهالی آن علم بدهند تا بتوانند دوباره و بیشتر در مسیر پیشرفت قرار بگیرند. بر این اساس، باید هر اثر یا رسانه‌ای در زمینۀ فلسفۀ علوم اجتماعی حتماً باید با همان اهدافی که گفتیم، به آسیب‌شناسی این علم هم بپردازد.

در کانال «فلسفه علوم اجتماعی دانشگاه تهران» تا به امروز کمتر به نقد و آسیب‌شناسی جامعه‌شناسی پرداخته‌ایم و بیشتر به چیستی فلسفۀ علوم اجتماعی و ضرورت‌ها و دستاوردهای پرداختن به آن و البته آسیب‌شناسی وضعیت فلسفه علوم اجتماعی در ایران پرداخته‌ایم؛ اما با توجه به اینکه آسیب‌شناسی جامعه‌شناسی به‌منظور پیشرفت آن یکی از اهداف فلسفه علوم اجتماعی به حساب می‌آید، در ادامه، با تأکید بر منابع مشخصی در این زمینه، سلسله یادداشت‌هایی را به این مسئلۀ مهم اختصاص خواهیم داد.

یکی از نقدهای پربسامد و بنیادین به جامعه‌شناسی، ناتوانی جامعه‌شناسی در ایجاد نوعی توافق و اجماع و پیشرفت‌ علمی است؛ یعنی جامعه‌شناسی به حد کافی نتوانسته است بر اساس دانش، نوعی توافق و انسجام شناختی بیافریند. استیون کولی در مقالۀ «چرا جامعه‌شناسی همچون علوم طبیعی پیشرفت نمی‌کند» به‌خوبی بین لبۀ دانش و هسته در هر علمی تفاوتی دقیق قائل شده است.

لبۀ دانش بخشی از علم است که هنوز اتفاق نظری دربارۀ آن وجود ندارد و محل اختلاف اندیشمندان و دانشمندان و پژوهشگران است؛ اما هسته، واقعیت‌های اندک و الگوها و نظریه‌هایی هستند که همۀ اهالی آن علم آن را پذیرفته‌اند و به بیان دیگر، حقیقت‌هایی دربارۀ موضوع آن علم به حساب می‌آیند.

استیون کولی بر این باور است که جامعه‌شناسی هسته‌ای بسیار کوچک دارد یا اصلاً هستۀ مشخصی ندارد. او دو علت اصلی برای این وضعیت برمی‌شمرد: ۱. انتخاب موضوعات در زمینه‌های غیرنظری؛ ۲. تیراندازی به‌سمت هدفی در حال حرکت. در یادداشت بعدی بیشتر دربارۀ این دو علت بحث خواهیم کرد.

دیویس و هوبر به‌ترتیب در مقاله‌های «جامعه‌شناسی از چه معضلی رنج می‌برد» و «دیدگاه‌های نهادی به جامعه‌شناسی» به این نکته اشاره می‌کنند که جامعه‌شناسی فاقد هستۀ فکری توسعه‌یافته‌ای است و اگر این وضعیت ادامه یابد، آیندۀ خطرناکی برای این رشته رقم می‌خورد. هوبر به‌روشنی می‌پرسد مدیران از گروهی آموزشی در دانشگاه چه می‌خواهند؟ او پاسخ می‌دهد مرکزیت و نیز استادان و دانشجویان باکیفیت.

او دربارۀ ویژگی اول می‌گوید که نسبت رشته‌های علمی دیگر با علوم انسانی و اجتماعی چیست؟ برای مثال، رشته‌های ریاضی و انگلیسی موضوع کاملاً روشن و مشخصی دارند که دانشجویان همۀ رشته‌ها را مجبور می‌کنند در سطوح گوناگون آن‌ها را فرابگیرند؛ اما جامعه‌شناسی به‌دلیل اینکه هیچ موضوع و هستۀ مشخصی ندارد، هر مدیری در دانشگاه می‌تواند گروه آموزشی خود را بدون آن هم شکل بدهد و پیش ببرد.

دیویس معتقد است جامعه‌شناسی به‌قدری نامنسجم است و ما به‌قدری دمدمی مزاج هستیم که وقتی از موضوعی خسته می‌شویم، بدون اینکه به نتیجۀ مشخصی رسیده باشیم، آن را کنار می‌گذاریم و به موضوع دیگری می‌پردازیم. مسئلۀ جدی در جامعه‌شناسی این است که ما به‌جای تمرکز کامل بر حل مشکلات، بیشتر به سخنرانی می‌پردازیم و حتی در دقیق‌ترین تحقیقاتمان، بر برانگیختن پرسش‌ها و درکی جزئی از مسئله تمرکز می‌کنیم، بدون اینکه به پاسخی عملی و روشن دست پیدا کنیم.

سیدمحسن ملاباشی

#آسیب‌شناسی_جامعه‌شناسی
#جستار
@philosophyofss