بهدنبال شاخصهایی برای تعریف پراگماتیسم
دربارهٔ نسخهای پیچیدهتر از پراگماتیسم، چه میتوان گفت؟ پس از ترسیم موضعگیریهای متکثر در پراگماتیسم، آیا میتوانیم مجموعهای از زمینهها را معیّن کنیم که اگر یک فیلسوف با آنها همآوا بود، او را پراگماتیست بدانیم؟
با درنظرگرفتن همۀ موضعگیریهای پراگماتیستی در گسترۀ دید خود، ممکن است به نظر آید که دیگر نمیدانیم پراگماتیسم چیست. شاید همۀ آنچه میتوان گفت، این است که پراگماتیسم نوعی ارتباط میان باورها و کنشهاست؛ یعنی این ایده که بدنهٔ باورهای زمینهای یا همان مفروضات ما باید در فلسفه، پژوهش و زندگی جدی انگاشته شوند.
حتی با توجه به این بنیانها، مناقشاتی وجود دارد؛ برای مثال، ویتگنشتاین تردید داشت که موضعگیریهایش را در این قالب بگنجاند؛ در حالی که موضعگیری ضدمعرفتشناسانه و ضدنظریاش با توجه به این ادعا که باورها بخشی ذاتی از کنشها هستند، در آثار متأخرش، ممکن است او را متفاوت از دیگران نشان دهد.
استدلال کردهام که حتی میتوان او را نسبت به این موضعگیری پراگماتیستی متعهد بدانیم. اگر سخنم قانعکننده باشد؛ آنگاه میتوان نتیجه گرفت که پیرس، جیمز، رمزی و ویتگنشتاین، همگی با این تفسیر پراگماتیست بودهاند. آنها شرح فنومنولوژی و دروننگری از «معنا» و «باورها» را رد کردهاند و «معنا» و «باور» را نیازمند ارتباط با رفتار میدانستهاند.
آنها به شکلهای متفاوتی این ارتباط را برساختند؛ اما کفهٔ ترازو بهسمت تشابهات نسبت به تفاوتها سنگینتر است. هیچکدام از آنها نمیخواستند رفتارگرایانی افراطی باشند و میان خود و رفتارگرایی، دیوانهوار تمایز قائل میشدند. هریک از آنها نسخهای متمایز از پراگماتیسم را ارائه دادند؛ حتی با وجود اینکه ویتگنشتاین از این عنوان بیزار بود... .
اما پراگماتیسم چیزی بیش از این است. تعهد به کنش، تنها محتوای باور را معیّن میکند و نه انواع کنشی را که باورها باید بیان کنند، یا اینکه آیا باورها، برای باورداشتن به آنها مطلوباند؟
قدم بعدی پراگماتیسم، پاسخدادن به این پرسشهاست:
۱. آیا باورهای ما با کنشها و انتظارات ما مرتبط هستند؟ ۲. آنها میتوانند به این صورت ارزیابی شوند که آیا این کنشها موفقیتآمیز هستند؟ ۳. آیا این انتظارات برآورده میشوند؟
شرح پراگماتیستی از «باورها» مستقیماً به یک شرح پراگماتیستی از «حقیقت» منجر میشود. در این شرح، حقیقت، نوعی رابطۀ درونی و ایستا بین گزارهها و جهان نیست. باید حقیقت به این صورت فهمیده شود که اساساً چه چیزی شایستهٔ تبدیلشدن به باور است.
استدلال کردهام که پیرس و جیمز تبیینی متفاوت برای اینکه چه چیزی باور خوبی محسوب میشود، ارائه کردهاند. در آن استدلال پیرس مدعی است موفقیت باور به پاسخ این پرسش وابسته است که جهان در واقع چگونه هست؟ در حالی که جیمز بر این نکته کمتر تاکید میکند. همچنین، استدلال کردهام که گرچه راسل و مور هیچگاه قدمی در راستای ارائهٔ شرحی پراگماتیستی از حقیقت برنداشتند، رمزی و ویتگنشتاین بهشدت جذب نسخههای متفاوت آن شده بودند.
برشی از کتاب
پراگماتیسم کمبریج: از پیرس و جیمز تا ویتگنشتاین و رمزی
#پراگماتیسم
#پیرس
#شریل_میساک
#برش_کتاب
@philosophyofss
دربارهٔ نسخهای پیچیدهتر از پراگماتیسم، چه میتوان گفت؟ پس از ترسیم موضعگیریهای متکثر در پراگماتیسم، آیا میتوانیم مجموعهای از زمینهها را معیّن کنیم که اگر یک فیلسوف با آنها همآوا بود، او را پراگماتیست بدانیم؟
با درنظرگرفتن همۀ موضعگیریهای پراگماتیستی در گسترۀ دید خود، ممکن است به نظر آید که دیگر نمیدانیم پراگماتیسم چیست. شاید همۀ آنچه میتوان گفت، این است که پراگماتیسم نوعی ارتباط میان باورها و کنشهاست؛ یعنی این ایده که بدنهٔ باورهای زمینهای یا همان مفروضات ما باید در فلسفه، پژوهش و زندگی جدی انگاشته شوند.
حتی با توجه به این بنیانها، مناقشاتی وجود دارد؛ برای مثال، ویتگنشتاین تردید داشت که موضعگیریهایش را در این قالب بگنجاند؛ در حالی که موضعگیری ضدمعرفتشناسانه و ضدنظریاش با توجه به این ادعا که باورها بخشی ذاتی از کنشها هستند، در آثار متأخرش، ممکن است او را متفاوت از دیگران نشان دهد.
استدلال کردهام که حتی میتوان او را نسبت به این موضعگیری پراگماتیستی متعهد بدانیم. اگر سخنم قانعکننده باشد؛ آنگاه میتوان نتیجه گرفت که پیرس، جیمز، رمزی و ویتگنشتاین، همگی با این تفسیر پراگماتیست بودهاند. آنها شرح فنومنولوژی و دروننگری از «معنا» و «باورها» را رد کردهاند و «معنا» و «باور» را نیازمند ارتباط با رفتار میدانستهاند.
آنها به شکلهای متفاوتی این ارتباط را برساختند؛ اما کفهٔ ترازو بهسمت تشابهات نسبت به تفاوتها سنگینتر است. هیچکدام از آنها نمیخواستند رفتارگرایانی افراطی باشند و میان خود و رفتارگرایی، دیوانهوار تمایز قائل میشدند. هریک از آنها نسخهای متمایز از پراگماتیسم را ارائه دادند؛ حتی با وجود اینکه ویتگنشتاین از این عنوان بیزار بود... .
اما پراگماتیسم چیزی بیش از این است. تعهد به کنش، تنها محتوای باور را معیّن میکند و نه انواع کنشی را که باورها باید بیان کنند، یا اینکه آیا باورها، برای باورداشتن به آنها مطلوباند؟
قدم بعدی پراگماتیسم، پاسخدادن به این پرسشهاست:
۱. آیا باورهای ما با کنشها و انتظارات ما مرتبط هستند؟ ۲. آنها میتوانند به این صورت ارزیابی شوند که آیا این کنشها موفقیتآمیز هستند؟ ۳. آیا این انتظارات برآورده میشوند؟
شرح پراگماتیستی از «باورها» مستقیماً به یک شرح پراگماتیستی از «حقیقت» منجر میشود. در این شرح، حقیقت، نوعی رابطۀ درونی و ایستا بین گزارهها و جهان نیست. باید حقیقت به این صورت فهمیده شود که اساساً چه چیزی شایستهٔ تبدیلشدن به باور است.
استدلال کردهام که پیرس و جیمز تبیینی متفاوت برای اینکه چه چیزی باور خوبی محسوب میشود، ارائه کردهاند. در آن استدلال پیرس مدعی است موفقیت باور به پاسخ این پرسش وابسته است که جهان در واقع چگونه هست؟ در حالی که جیمز بر این نکته کمتر تاکید میکند. همچنین، استدلال کردهام که گرچه راسل و مور هیچگاه قدمی در راستای ارائهٔ شرحی پراگماتیستی از حقیقت برنداشتند، رمزی و ویتگنشتاین بهشدت جذب نسخههای متفاوت آن شده بودند.
برشی از کتاب
پراگماتیسم کمبریج: از پیرس و جیمز تا ویتگنشتاین و رمزی
#پراگماتیسم
#پیرس
#شریل_میساک
#برش_کتاب
@philosophyofss
علوم اجتماعی دوپارادایمی در ایران
بیگمان، بعد از کتاب انقلابهای علمی توماس کوهن، مفهوم پارادایم با وجود ابهامهای فراوان بهدلیل کاربردهای زیاد در معناهای گوناگون، از جایگاه ویژهای در علم، از جمله علوم انسانی و علوم اجتماعی برخوردار شد؛ تا حدی که در علوم اجتماعی روشها و نظریههای گوناگون را بر اساس آن دستهبندی و فهم و نقد میکنند؛ زیرا چنانکه مورگان میگوید، از این مفهوم چهار برداشت در علوم اجتماعی وجود دارد: موضع هستیشناختی، موضع معرفتشناختی، باورهای مشترک در یک زمینۀ پژوهش و مثالهای نمونه. این چهار برداشت در کنار هم عملاً بیشتر گسترۀ علم اجتماعی را در بر میگیرند.
صرفنظر از این کاربردهای مفهومی گوناگون پارادایم در علوم اجتماعی، دربارۀ انواع آن نیز نظرهای بسیاری در بین فیلسوفان علوم اجتماعی وجود دارد؛ چنانکه بلیکی معتقد است یازده پارادایم در علوم اجتماعی وجود دارد، شش پارادایم کلاسیک و پنج پارادایم معاصر: اثباتگرایی، منفیگرایی، تاریخیگری، عقلگرایی، هرمنوتیک، تفسیرگرایی و نیز نظریۀ انتقادی، رئالیسم، هرمنوتیک معاصر، نظریۀ ساختیابی و فمنیسم. اما نیومن به وجود سه پارادایم اصلی در گسترۀ علوم اجتماعی باور دارد: اثباتگرایی و تفسیرگرایی و انتقادی. در هر صورت، علوم اجتماعی را به دو پارادایم و آن هم به شکل خاصی از آنها محدود نمیدانند.
جالب اینکه با وجود اینهمه بحث و درگیری نظری و تخصصی دربارۀ جایگاه پارادایم و چیستی و انواع آن در علوم اجتماعی، ما در ایران فارغ از همۀ این بحثها، دهههای متمادی به انجام پژوهشهایی ذیل پارادایم اثباتی مشغول بودیم. بالاخره، در یکیدو دهۀ اخیر کمکم بعد از ترجمۀ تعدادی از منابع روشهای کیفی، تا حدی پژوهشهای تفسیری هم در ایران رونق گرفت؛ اما بیگمان، هنوز پارادایم اثباتی بهصورت آشکار و پنهان بر ذهن و قلم ما در علوم اجتماعی مسلط است.
عجیب اینکه در این فضای اثباتیزدۀ جامعۀ علمی ما که انجامدادن پژوهشهایی ذیل پارادایم تفسیرگرایی، در برههای، به نوعی مد روز و مخالفت با جریان حاکم بر علوم اجتماعی در ایران تبدیل شده بود، پژوهشهای اجتماعی به همین دو پارادایم اثباتی و تفسیری محدود شد؛ گویا هیچ پارادایم دیگری در علوم اجتماعی وجود ندارد.
در ایران با پارادایم انتقادی تا چه اندازه آشناییم؟ چند کتاب ترجمهای و تألیفی در این زمینه در دسترس دانشجویان و پژوهشگران علوم اجتماعی در ایران قرار دارد؟ چند پژوهش ذیل این پارادایم انجام دادهایم یا دیدهایم که پژوهشگران دیگر انجام داده باشند؟ اگر باشد، آیا تعداد آنها با پژوهشهای اثباتی یا دستکم، پژوهشهای تفسیری قابلمقایسه است؟ همین پرسشها را میتوان دربارۀ پارادایمهای دیگر هم پرسید.
متأسفانه، ما پس از دوران اثباتگراییزدگی، امروزه گرفتار نگاه تنگ و محدود پارادایمی به پژوهشهای اجتماعی و بیتوجه و بیاعتنا به دیگر پارادایمها و نقد و اصلاح و بهبود پارادایمهای اثباتگرایی و تفسیرگرایی و البته تکرار کلیشهوار الگوهای حاضر پژوهش اجتماعی هستیم. البته آنچه گفتیم، بهمعنای نادیدهانگاشتن تلاشهای اهالی علوم اجتماعی در دهههای گذشته نیست؛ بلکه بهمعنای ضرورت نقد و بازبینی مداوم علوم اجتماعی از منظر فلسفۀ علوم اجتماعی است که میکوشد زمینۀ پویایی علوم اجتماعی را فراهم سازد.
سیدمحسن ملاباشی
#پارادایم
#روش_شناسی
#پوزیتیویسم
#تفسیرگرایی
#جستار
@philosophyofss
بیگمان، بعد از کتاب انقلابهای علمی توماس کوهن، مفهوم پارادایم با وجود ابهامهای فراوان بهدلیل کاربردهای زیاد در معناهای گوناگون، از جایگاه ویژهای در علم، از جمله علوم انسانی و علوم اجتماعی برخوردار شد؛ تا حدی که در علوم اجتماعی روشها و نظریههای گوناگون را بر اساس آن دستهبندی و فهم و نقد میکنند؛ زیرا چنانکه مورگان میگوید، از این مفهوم چهار برداشت در علوم اجتماعی وجود دارد: موضع هستیشناختی، موضع معرفتشناختی، باورهای مشترک در یک زمینۀ پژوهش و مثالهای نمونه. این چهار برداشت در کنار هم عملاً بیشتر گسترۀ علم اجتماعی را در بر میگیرند.
صرفنظر از این کاربردهای مفهومی گوناگون پارادایم در علوم اجتماعی، دربارۀ انواع آن نیز نظرهای بسیاری در بین فیلسوفان علوم اجتماعی وجود دارد؛ چنانکه بلیکی معتقد است یازده پارادایم در علوم اجتماعی وجود دارد، شش پارادایم کلاسیک و پنج پارادایم معاصر: اثباتگرایی، منفیگرایی، تاریخیگری، عقلگرایی، هرمنوتیک، تفسیرگرایی و نیز نظریۀ انتقادی، رئالیسم، هرمنوتیک معاصر، نظریۀ ساختیابی و فمنیسم. اما نیومن به وجود سه پارادایم اصلی در گسترۀ علوم اجتماعی باور دارد: اثباتگرایی و تفسیرگرایی و انتقادی. در هر صورت، علوم اجتماعی را به دو پارادایم و آن هم به شکل خاصی از آنها محدود نمیدانند.
جالب اینکه با وجود اینهمه بحث و درگیری نظری و تخصصی دربارۀ جایگاه پارادایم و چیستی و انواع آن در علوم اجتماعی، ما در ایران فارغ از همۀ این بحثها، دهههای متمادی به انجام پژوهشهایی ذیل پارادایم اثباتی مشغول بودیم. بالاخره، در یکیدو دهۀ اخیر کمکم بعد از ترجمۀ تعدادی از منابع روشهای کیفی، تا حدی پژوهشهای تفسیری هم در ایران رونق گرفت؛ اما بیگمان، هنوز پارادایم اثباتی بهصورت آشکار و پنهان بر ذهن و قلم ما در علوم اجتماعی مسلط است.
عجیب اینکه در این فضای اثباتیزدۀ جامعۀ علمی ما که انجامدادن پژوهشهایی ذیل پارادایم تفسیرگرایی، در برههای، به نوعی مد روز و مخالفت با جریان حاکم بر علوم اجتماعی در ایران تبدیل شده بود، پژوهشهای اجتماعی به همین دو پارادایم اثباتی و تفسیری محدود شد؛ گویا هیچ پارادایم دیگری در علوم اجتماعی وجود ندارد.
در ایران با پارادایم انتقادی تا چه اندازه آشناییم؟ چند کتاب ترجمهای و تألیفی در این زمینه در دسترس دانشجویان و پژوهشگران علوم اجتماعی در ایران قرار دارد؟ چند پژوهش ذیل این پارادایم انجام دادهایم یا دیدهایم که پژوهشگران دیگر انجام داده باشند؟ اگر باشد، آیا تعداد آنها با پژوهشهای اثباتی یا دستکم، پژوهشهای تفسیری قابلمقایسه است؟ همین پرسشها را میتوان دربارۀ پارادایمهای دیگر هم پرسید.
متأسفانه، ما پس از دوران اثباتگراییزدگی، امروزه گرفتار نگاه تنگ و محدود پارادایمی به پژوهشهای اجتماعی و بیتوجه و بیاعتنا به دیگر پارادایمها و نقد و اصلاح و بهبود پارادایمهای اثباتگرایی و تفسیرگرایی و البته تکرار کلیشهوار الگوهای حاضر پژوهش اجتماعی هستیم. البته آنچه گفتیم، بهمعنای نادیدهانگاشتن تلاشهای اهالی علوم اجتماعی در دهههای گذشته نیست؛ بلکه بهمعنای ضرورت نقد و بازبینی مداوم علوم اجتماعی از منظر فلسفۀ علوم اجتماعی است که میکوشد زمینۀ پویایی علوم اجتماعی را فراهم سازد.
سیدمحسن ملاباشی
#پارادایم
#روش_شناسی
#پوزیتیویسم
#تفسیرگرایی
#جستار
@philosophyofss
راهنمای فلسفۀ بلَکوِل
فلسفۀ تحلیلی
اثر جان سرل و برنارد ویلیام
ترجمۀ محمد سعیدیمهر
چاپ اول: ۱۳۹۹
فلسفۀ تحلیلی با رویکردهای مختلفی معرفی میشود. بهترین رویکرد شاید این باشد که فلسفۀ تحلیلی را در قالب یک جریان فلسفی پویا بر اساس ویژگیهای خاص تاریخیاش (زمان شکلگیری و شخصیتهای فلسفی آغازگر، حلقات میانی و تحولات محتوایی و روش شناختی و...) تعریف کنیم؛ جریانی که با فیلسوفانی همچون فرگه، راسل، مور و ویتگنشتاین در اواخر سدۀ نوزده و اوایل سدۀ بیستم آغاز شده، مراحلی را پشت سر نهاده و امروزه روح حاکم بر بسیاری از شاخههای تازهاستقلالیافته، همچون متافیزیک، معرفتشناسی، فلسفۀ ذهن، فلسفۀ منطق، فلسفۀ دین و... است.
کتاب حاضر حاوی ترجمۀ دو مقاله است که هریک از منظری خاص به معرفی کلی فلسفۀ تحلیلی با تأکید بر برخی شاخههای آن پرداختهاند. مقالۀ نخست از جان سرل و مقاله دوم از ویلیامز است که بهنوعی مکمل مقالۀ سرل است.
#فلسفه_تحلیلی
#چاپ_اول
@philosophyofss
فلسفۀ تحلیلی
اثر جان سرل و برنارد ویلیام
ترجمۀ محمد سعیدیمهر
چاپ اول: ۱۳۹۹
فلسفۀ تحلیلی با رویکردهای مختلفی معرفی میشود. بهترین رویکرد شاید این باشد که فلسفۀ تحلیلی را در قالب یک جریان فلسفی پویا بر اساس ویژگیهای خاص تاریخیاش (زمان شکلگیری و شخصیتهای فلسفی آغازگر، حلقات میانی و تحولات محتوایی و روش شناختی و...) تعریف کنیم؛ جریانی که با فیلسوفانی همچون فرگه، راسل، مور و ویتگنشتاین در اواخر سدۀ نوزده و اوایل سدۀ بیستم آغاز شده، مراحلی را پشت سر نهاده و امروزه روح حاکم بر بسیاری از شاخههای تازهاستقلالیافته، همچون متافیزیک، معرفتشناسی، فلسفۀ ذهن، فلسفۀ منطق، فلسفۀ دین و... است.
کتاب حاضر حاوی ترجمۀ دو مقاله است که هریک از منظری خاص به معرفی کلی فلسفۀ تحلیلی با تأکید بر برخی شاخههای آن پرداختهاند. مقالۀ نخست از جان سرل و مقاله دوم از ویلیامز است که بهنوعی مکمل مقالۀ سرل است.
#فلسفه_تحلیلی
#چاپ_اول
@philosophyofss
هایک و فلسفۀ علوم اجتماعی
فریدریش فون هایک علاوه بر اینکه فیلسوف سیاسی برجستهای بود، نقش بسزایی در پیشبرد فلسفهٔ علوم اجتماعی هم داشت. در هر دو زمینه و حوزه، دلمشغولی اصلی او درک و فهم رابطهٔ میان فرد و اجتماع بود.
در فلسفهٔ علوم اجتماعی، مسئله، مسئلهای هستیشناختی است: آیا هستی فردی و هستی اجتماعی دو نوع هستیِ متفاوت و متمایز هستند؟ ربط آنها به هم چیست؟ حال آنکه در حوزهٔ سیاسی، مسئله برای هایک این است که چگونه میتوان نظم اجتماعی را با محفوظداشتن آزادی فردی وفق داد.
ربط میان این دو مسئله، بسی بیشتر از آن است که در ظاهر به نظر میآید. راهحل هایک برای مسئلهٔ سیاسی عمدتاً متکی بر امکانات بالقوۀ چیزی است که خودش آن را نظم اجتماعی خودانگیخته میخواند. اما برای آنکه نظم اجتماعی خودانگیخته بتواند راهحلی برای مسئلۀ سیاسی باشد، باید این نظم هم مثل هر نظم اجتماعی دیگری، نوع خاصی از رابطهٔ میان افراد باشد؛ البته بدیهی است که چنین چیزی باید ممکن هم باشد.
رسالهٔ هایک دربارۀ هستیشناسی اجتماعی، «ضد انقلاب علم»، حملهای است به آنچه او «علمباوری» میخواند و نه حملهای به خود علم. علمباوری نوعی بهکارگیری غیرمتفکرانه و نامناسب شیوههای علوم طبیعی در زمینهٔ علوم اجتماعی است.
علوم طبیعی و علوم اجتماعی اشتراکاتی دارند؛ اما بهعقیدهٔ هایک متدولوژی علوم طبیعی «عینگرایانه» است، یعنی شامل بررسی واقعیتهای عینی یا پدیدههای محسوس با حواس میشود؛ حال آنکه علوم اجتماعی نمیتواند چنین باشد؛ زیرا دادههای آن ذهنی هستند، یعنی نه بر اساس مادیات بلکه بر اساس نحوۀ تفکر انسان نسبت به مادیات تعریف میشوند.
آشکار است که علوم اجتماعی «ذهنگرایانه» آنگونه که هایک آن را به تصور درمیآورد، شبیه همان جامعهشناسی «درونفهمانۀ» ماکس وبر است. علاوه بر این و باز هم مانند وبر، متدولوژی علوم اجتماعی نهتنها باید ذهنگرایانه، بلکه باید فردگرایانه و ترکیبی هم باشد.
برشی از کتاب
فیلسوفان سیاسی قرن بیستم
اثر مایکل ایچ. لسناف
#فریدریش_فون_هایک
#هستی_شناسی
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#برش_کتاب
@philosophyofss
فریدریش فون هایک علاوه بر اینکه فیلسوف سیاسی برجستهای بود، نقش بسزایی در پیشبرد فلسفهٔ علوم اجتماعی هم داشت. در هر دو زمینه و حوزه، دلمشغولی اصلی او درک و فهم رابطهٔ میان فرد و اجتماع بود.
در فلسفهٔ علوم اجتماعی، مسئله، مسئلهای هستیشناختی است: آیا هستی فردی و هستی اجتماعی دو نوع هستیِ متفاوت و متمایز هستند؟ ربط آنها به هم چیست؟ حال آنکه در حوزهٔ سیاسی، مسئله برای هایک این است که چگونه میتوان نظم اجتماعی را با محفوظداشتن آزادی فردی وفق داد.
ربط میان این دو مسئله، بسی بیشتر از آن است که در ظاهر به نظر میآید. راهحل هایک برای مسئلهٔ سیاسی عمدتاً متکی بر امکانات بالقوۀ چیزی است که خودش آن را نظم اجتماعی خودانگیخته میخواند. اما برای آنکه نظم اجتماعی خودانگیخته بتواند راهحلی برای مسئلۀ سیاسی باشد، باید این نظم هم مثل هر نظم اجتماعی دیگری، نوع خاصی از رابطهٔ میان افراد باشد؛ البته بدیهی است که چنین چیزی باید ممکن هم باشد.
رسالهٔ هایک دربارۀ هستیشناسی اجتماعی، «ضد انقلاب علم»، حملهای است به آنچه او «علمباوری» میخواند و نه حملهای به خود علم. علمباوری نوعی بهکارگیری غیرمتفکرانه و نامناسب شیوههای علوم طبیعی در زمینهٔ علوم اجتماعی است.
علوم طبیعی و علوم اجتماعی اشتراکاتی دارند؛ اما بهعقیدهٔ هایک متدولوژی علوم طبیعی «عینگرایانه» است، یعنی شامل بررسی واقعیتهای عینی یا پدیدههای محسوس با حواس میشود؛ حال آنکه علوم اجتماعی نمیتواند چنین باشد؛ زیرا دادههای آن ذهنی هستند، یعنی نه بر اساس مادیات بلکه بر اساس نحوۀ تفکر انسان نسبت به مادیات تعریف میشوند.
آشکار است که علوم اجتماعی «ذهنگرایانه» آنگونه که هایک آن را به تصور درمیآورد، شبیه همان جامعهشناسی «درونفهمانۀ» ماکس وبر است. علاوه بر این و باز هم مانند وبر، متدولوژی علوم اجتماعی نهتنها باید ذهنگرایانه، بلکه باید فردگرایانه و ترکیبی هم باشد.
برشی از کتاب
فیلسوفان سیاسی قرن بیستم
اثر مایکل ایچ. لسناف
#فریدریش_فون_هایک
#هستی_شناسی
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#برش_کتاب
@philosophyofss
نزاع دانشکدهها
اثر ایمانوئل کانت
ترجمۀ رضا ماحوزی
چاپ اول: ۱۳۹۹
کانت:
جایگاه و رتبۀ دانشکدههای برتر حمایت از احکام قانونی حکومت است؛ اما وقتی پای حقیقت در میان باشد، باید در نظام حکومت آزاد، یک حزب مخالف هم باشد که ویژۀ دانشکدۀ فلسفه است؛ زیرا بدون ارزیابی و انتقادات شدید این دانشکده بنا به میل و استعدادشان حکومت نمیتواند بهنحو کامل، دربارۀ نفع یا ضرر خود مطلع گردد. بدین شیوه، میتوان امید داشت که آرزوی دیرین، روزی تحقق یابد؛ اما نه در قدرت، بلکه در مشاورهدادن به قدرت؛ زیرا [اگر] حکومت، آزادی دانشکده را تضمین کند و بصیرت خود را از قبیل این آزادی افزایش دهد بهشیوۀ بهتری برای بهدستآوردن غایات خود روی آورده است تا اینکه به اقتدار مطلق روی آورد.
مترجم:
نزاع دانشکدهها که در واپسین سالهای عمر کانت نگارش شده است، دیر به جامعۀ دانشگاهی انگلیسیزبان معرفی شد؛ اما برای آلمانیزبانها شناختهشده و جدی و اثرگذار است. این اثر یکی از جدیترین متون فلسفی دربارۀ دانشگاه و کارکرد دانشکدههای آن در مواجهه با جامعه از یک سو و تعهد و مسئولیت آنها در قبال حقیقت و روشنگری از سوی دیگر است.
#چاپ_اول
@philosophyofss
اثر ایمانوئل کانت
ترجمۀ رضا ماحوزی
چاپ اول: ۱۳۹۹
کانت:
جایگاه و رتبۀ دانشکدههای برتر حمایت از احکام قانونی حکومت است؛ اما وقتی پای حقیقت در میان باشد، باید در نظام حکومت آزاد، یک حزب مخالف هم باشد که ویژۀ دانشکدۀ فلسفه است؛ زیرا بدون ارزیابی و انتقادات شدید این دانشکده بنا به میل و استعدادشان حکومت نمیتواند بهنحو کامل، دربارۀ نفع یا ضرر خود مطلع گردد. بدین شیوه، میتوان امید داشت که آرزوی دیرین، روزی تحقق یابد؛ اما نه در قدرت، بلکه در مشاورهدادن به قدرت؛ زیرا [اگر] حکومت، آزادی دانشکده را تضمین کند و بصیرت خود را از قبیل این آزادی افزایش دهد بهشیوۀ بهتری برای بهدستآوردن غایات خود روی آورده است تا اینکه به اقتدار مطلق روی آورد.
مترجم:
نزاع دانشکدهها که در واپسین سالهای عمر کانت نگارش شده است، دیر به جامعۀ دانشگاهی انگلیسیزبان معرفی شد؛ اما برای آلمانیزبانها شناختهشده و جدی و اثرگذار است. این اثر یکی از جدیترین متون فلسفی دربارۀ دانشگاه و کارکرد دانشکدههای آن در مواجهه با جامعه از یک سو و تعهد و مسئولیت آنها در قبال حقیقت و روشنگری از سوی دیگر است.
#چاپ_اول
@philosophyofss
مسئلۀ ایران
#فلسفه_علوم_اجتماعی #فلسفه_روش #پوزیتیویسم #تفسیرگرایی #مرتضی_مردیها #مرور_کتاب @philosophyofss
فضیلت عدمقطعیت
در علم شناخت اجتماع
یکی از نقدهایی که به فلسفۀ علوم اجتماعی در ایران مطرح میکنند، بهروزنبودن کتابهای ترجمهشده و کمبود شدید تألیف در این زمینه است. مرتضی مردیها سالها پیش این نیاز اهالی علوم اجتماعی را دریافت و پژوهشی در این زمینه منتشر کرد که مخاطب با خواندن آن بهروشنی نقش نویسنده را در متن پژوهش مشاهده میکند.
مرتضی مردیها در مقدمۀ نسبتاً مفصل کتاب، بهخوبی پیشینۀ تاریخی و فلسفی دو پارادایم مسلط بر علوم اجتماعی، یعنی اثباتگرایی و تفسیرگرایی را شرح میدهد و کاملاً مخاطب را به دنیای پرالهاب پارادایمها و روشها و فلسفۀ روشهای علوم اجتماعی وارد میکند.
مردیها در بخش اول کتاب، «جدال روشها»، در دو فصل «فلسفۀ روش کیفی» و «فلسفۀ روش کمّی» بهروشنی عناصر هویتبخش هر دو روش را از منظر پارادایمهای پشتیبانکنندۀ آنها شرح میدهد و در فصل سوم، «ثمرۀ خلاف» بهکمک کلیدواژههای عینیت و دقت و قطعیت فصلهای اول و دوم را جمعبندی میکند.
نویسنده در بخش دوم، «جدال نگرش و سنجش»، معیار علمیبودن و عقلانیت علمی را در دو فصل «عمق و گستره» و «صدق و معنا» شرح میدهد و پس از مقایسۀ دورکیم و وبر به بررسی جایگاه استدلال جامعهشناختی میپردازد و با تحقیق در سه مدل فلسفۀ علم تجربی، یعنی ابطالگرایی و معیارگرایی و اجماعگرایی، علمالاجتماع را با الگوهای مذکور مقایسه میکند.
بخش سوم، «جدال پژوهش»، در امتداد بخش دوم و تکمیلکنندۀ آن به حساب میآید و مردیها در سه فصل «دورکیم و خودکشی» و «بشلر و خودکشیکنندگان» و «ارزیابی مقایسهکنندگان» دو کار بنام و برجسته دربارۀ خودکشی را بهتفصیل شرح میدهد و با هم مقایسه میکند و کاستیها و برتریهای هرکدام را برمیشمرد.
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#فلسفه_روش
#پوزیتیویسم
#تفسیرگرایی
#مرتضی_مردیها
#مرور_کتاب
@philosophyofss
در علم شناخت اجتماع
یکی از نقدهایی که به فلسفۀ علوم اجتماعی در ایران مطرح میکنند، بهروزنبودن کتابهای ترجمهشده و کمبود شدید تألیف در این زمینه است. مرتضی مردیها سالها پیش این نیاز اهالی علوم اجتماعی را دریافت و پژوهشی در این زمینه منتشر کرد که مخاطب با خواندن آن بهروشنی نقش نویسنده را در متن پژوهش مشاهده میکند.
مرتضی مردیها در مقدمۀ نسبتاً مفصل کتاب، بهخوبی پیشینۀ تاریخی و فلسفی دو پارادایم مسلط بر علوم اجتماعی، یعنی اثباتگرایی و تفسیرگرایی را شرح میدهد و کاملاً مخاطب را به دنیای پرالهاب پارادایمها و روشها و فلسفۀ روشهای علوم اجتماعی وارد میکند.
مردیها در بخش اول کتاب، «جدال روشها»، در دو فصل «فلسفۀ روش کیفی» و «فلسفۀ روش کمّی» بهروشنی عناصر هویتبخش هر دو روش را از منظر پارادایمهای پشتیبانکنندۀ آنها شرح میدهد و در فصل سوم، «ثمرۀ خلاف» بهکمک کلیدواژههای عینیت و دقت و قطعیت فصلهای اول و دوم را جمعبندی میکند.
نویسنده در بخش دوم، «جدال نگرش و سنجش»، معیار علمیبودن و عقلانیت علمی را در دو فصل «عمق و گستره» و «صدق و معنا» شرح میدهد و پس از مقایسۀ دورکیم و وبر به بررسی جایگاه استدلال جامعهشناختی میپردازد و با تحقیق در سه مدل فلسفۀ علم تجربی، یعنی ابطالگرایی و معیارگرایی و اجماعگرایی، علمالاجتماع را با الگوهای مذکور مقایسه میکند.
بخش سوم، «جدال پژوهش»، در امتداد بخش دوم و تکمیلکنندۀ آن به حساب میآید و مردیها در سه فصل «دورکیم و خودکشی» و «بشلر و خودکشیکنندگان» و «ارزیابی مقایسهکنندگان» دو کار بنام و برجسته دربارۀ خودکشی را بهتفصیل شرح میدهد و با هم مقایسه میکند و کاستیها و برتریهای هرکدام را برمیشمرد.
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#فلسفه_روش
#پوزیتیویسم
#تفسیرگرایی
#مرتضی_مردیها
#مرور_کتاب
@philosophyofss
شرح و نقدی بر فلسفۀ اجتماعی و سیاسی هگل
اثر جان پلامناتز
ترجمۀ حسین بشیریه
چاپ اول ویراست جدید: ۱۳۹۹
اپلامناتز در شرح و نقدی بر فلسفۀ اجتماعی و سیاسی هگل بیشتر متأثر از تعابير جناح چپ مکتب هگل است و با استفاده از همین تعابیر به استدلال پدیدارشناسی روح توجه بیشتری دارد.
بهنظر او اندیشۀ هگل دربارۀ آگاهی و پویشهای ذهن انسان اندیشهای ارزشمند است. یکی از مسائل همیشگی وضع بشری این است که انسان همواره نیاز دارد جایگاه خود را در جهان بیابد و از لحاظ فکری و عاطفی با خود و با جهان به سازش برسد و خرسند شود. بهنظر پلامناتز یکی از علایق مهم فلسفۀ هگل همین پویش ذهن انسان بهسوی خرسندی است.
از سوی دیگر، پلامناتز به نقد دستگاه کلی فلسفۀ هگل و اندیشهها و پیشفرضهای آن و انسجام منطقی آنها میپردازد. هدف او عرضۀ دورنمایی کلی نیست بلکه «وارد خانه میشود و به تجسس میپردازد». بهعلاوه، هدف نویسنده صرفاً یافتن هماهنگی با ناهماهنگی درونی آن فلسفه یا بهترین و وفادارترین تعبیر آن نیست؛ بلکه میکوشد اهمیت آن را از لحاظ مسائل همیشگی انسان روشن سازد.
#چاپ_اول
#فلسفه_اجتماعی
#هگل
@philosophyofss
اثر جان پلامناتز
ترجمۀ حسین بشیریه
چاپ اول ویراست جدید: ۱۳۹۹
اپلامناتز در شرح و نقدی بر فلسفۀ اجتماعی و سیاسی هگل بیشتر متأثر از تعابير جناح چپ مکتب هگل است و با استفاده از همین تعابیر به استدلال پدیدارشناسی روح توجه بیشتری دارد.
بهنظر او اندیشۀ هگل دربارۀ آگاهی و پویشهای ذهن انسان اندیشهای ارزشمند است. یکی از مسائل همیشگی وضع بشری این است که انسان همواره نیاز دارد جایگاه خود را در جهان بیابد و از لحاظ فکری و عاطفی با خود و با جهان به سازش برسد و خرسند شود. بهنظر پلامناتز یکی از علایق مهم فلسفۀ هگل همین پویش ذهن انسان بهسوی خرسندی است.
از سوی دیگر، پلامناتز به نقد دستگاه کلی فلسفۀ هگل و اندیشهها و پیشفرضهای آن و انسجام منطقی آنها میپردازد. هدف او عرضۀ دورنمایی کلی نیست بلکه «وارد خانه میشود و به تجسس میپردازد». بهعلاوه، هدف نویسنده صرفاً یافتن هماهنگی با ناهماهنگی درونی آن فلسفه یا بهترین و وفادارترین تعبیر آن نیست؛ بلکه میکوشد اهمیت آن را از لحاظ مسائل همیشگی انسان روشن سازد.
#چاپ_اول
#فلسفه_اجتماعی
#هگل
@philosophyofss
افراط و تفریط در کاربرد نظریه در پژوهش اجتماعی
پژوهشگران دربارۀ جایگاه نظریه در تحقیق برداشت درستی ندارند.
از یک بُعد افراطی، آنها ممکن است فرض را بر این بگیرند که نظریه بهمعنای همان مكاتب جامعهشناسی است که در دورههای کارشناسی بهطرز کسلکنندهای ارائه میشوند. بر پایۀ این برداشت، محقق فقط نیاز به این دارد که در آغاز تحقیق اعتقادش را به یکی از این مکاتب، از نظریۀ کنش گرفته تا مارکسیسم یا روششناسی مردمنگارانه آشکار سازد تا همۀ مسائل نظری بیدرنگ روشن گردد.
اما از بُعد تفریطی، اعتقاد بر این است که وظیفۀ تحقیق اساساً توصیفی یا اکتشافی و یا عمدتاً معطوف به یک مسئلۀ اجتماعی است. در نتیجۀ این برداشت، ملاحظات نظری اهمیتی ندارند.
رهیافت نخست دلالت بر این دارد که تنها چیزی که محقق به آن نیاز دارد، نشان وابستگی به یک مکتب نظری است؛ ولی برابر با رهیافت دوم، تنها یک روش درست کافی است؛ اما هر دو رهیافت اشتباه است.
درست است که پایبندی به یک مکتب خاص جامعهشناختی، جهتگیری پیشینی سودمندی را در برخورد با واقعیت اجتماعی به دست میدهد؛ اما هیچ مکتبی نیست که واحد یکپارچهای باشد؛ بلکه مجموعهای از نظریههایی است که محقق باید از میان آنها یکی را برگزیند.
اما در بعد تفریطی، یعنی جهتگیری معطوف به توصیف و مسئلۀ اجتماعی، باید گوشزد کرد که جهان اجتماعی بهخودیخود هیچ قضیهای را بیان نمیکند. برای همین است که محققان وابسته به این بُعد هرچند با سروصدای اعلام میدارند که هدفشان نزدیکماندن به واقعیتهاست؛ اما در عمل، طرح نظری خاصی را بر واقعیت تحمیل میکنند.
برشی از کتاب
روش تحقیق کیفی در جامعهشناسی
اثر دیوید سیلورمن
#برش_کتاب
#فلسفه_روش
#روش_کمی
#روش_کیفی
@philosophyofss
پژوهشگران دربارۀ جایگاه نظریه در تحقیق برداشت درستی ندارند.
از یک بُعد افراطی، آنها ممکن است فرض را بر این بگیرند که نظریه بهمعنای همان مكاتب جامعهشناسی است که در دورههای کارشناسی بهطرز کسلکنندهای ارائه میشوند. بر پایۀ این برداشت، محقق فقط نیاز به این دارد که در آغاز تحقیق اعتقادش را به یکی از این مکاتب، از نظریۀ کنش گرفته تا مارکسیسم یا روششناسی مردمنگارانه آشکار سازد تا همۀ مسائل نظری بیدرنگ روشن گردد.
اما از بُعد تفریطی، اعتقاد بر این است که وظیفۀ تحقیق اساساً توصیفی یا اکتشافی و یا عمدتاً معطوف به یک مسئلۀ اجتماعی است. در نتیجۀ این برداشت، ملاحظات نظری اهمیتی ندارند.
رهیافت نخست دلالت بر این دارد که تنها چیزی که محقق به آن نیاز دارد، نشان وابستگی به یک مکتب نظری است؛ ولی برابر با رهیافت دوم، تنها یک روش درست کافی است؛ اما هر دو رهیافت اشتباه است.
درست است که پایبندی به یک مکتب خاص جامعهشناختی، جهتگیری پیشینی سودمندی را در برخورد با واقعیت اجتماعی به دست میدهد؛ اما هیچ مکتبی نیست که واحد یکپارچهای باشد؛ بلکه مجموعهای از نظریههایی است که محقق باید از میان آنها یکی را برگزیند.
اما در بعد تفریطی، یعنی جهتگیری معطوف به توصیف و مسئلۀ اجتماعی، باید گوشزد کرد که جهان اجتماعی بهخودیخود هیچ قضیهای را بیان نمیکند. برای همین است که محققان وابسته به این بُعد هرچند با سروصدای اعلام میدارند که هدفشان نزدیکماندن به واقعیتهاست؛ اما در عمل، طرح نظری خاصی را بر واقعیت تحمیل میکنند.
برشی از کتاب
روش تحقیق کیفی در جامعهشناسی
اثر دیوید سیلورمن
#برش_کتاب
#فلسفه_روش
#روش_کمی
#روش_کیفی
@philosophyofss
مسئلۀ ایران
#نظریه_اجتماعی #الهیات #عقل_سکولار #جان_میلبنک #مرور_کتاب @philosophyofss
یکی از نیازهایی که همواره پژوهشگران و اندیشمندان رشتههای مختلف از آن یاد میکنند، پژوهشهای میانرشتهایاند. پژوهشهای میلبنک دقیقاً میانرشتهای هستند و در رفتوآمد بین نظریههای فلسفی مدرن و علوم اجتماعی و نظریههای قرون وسطی و الهیات مسیحی به سر میبرند.
اما مخاطبان کتاب الهیات و نظریهٔ اجتماعی، بهطور مشخص، نظریهپردازان اجتماعی و متألهاناند. جان میلبنک این اثر را تمرینی در عرصهٔ نسبیگرایی شکاکانه میداند. او در این کتاب میکوشد به نظریهپردازان اجتماعی امکان ابطال شکاکانهٔ نظریهٔ اجتماعی مدرن سکولار را از چشماندازی مغایر با آن، یعنی چشمانداز مسیحیت نشان دهد.
میلبنک با رویکردی باستانشناسانه بهدنبال خاستگاه شکلهای اصلی عقل سکولار است تا به سازههای دلبخواهی در ساخت منطقشان دست یابد. او قصد دارد دو ایده را به چالش بکشد: یکی اینکه قرائت جامعهشناختی مهمی از دین و مسیحیت وجود دارد که الهیات باید آن را به حساب آورد و دیگری این ایده که الهیات باید برای تشخیص مشکلات اجتماعی و نظردادن دربارهٔ راهحلهای اجتماعی تماماً از تحلیل مارکسیستی، بههمراه آمیزهای جامعهشناختی، وام بگیرد.
کتاب الهیات و نظریۀ اجتماعی، فراسوی عقل سکولار مهمترین اثر میلبنک به حساب میآید و دربردارندۀ ۴ بخش و ۱۲ فصل است.
بخش اول، «الهیات و لیبرالیسم» رابطۀ بین این دو را واکاوی میکند. در این بخش میلبنک امر سکولار را همراه با «هستیشناسی خشونت» به مخاطب معرفی میکند. منظور از هستیشناسی خشونت، تفسیری از جهان است که تقدم نیرو را فرض میگیرد و دراینباره سخن میگوید که چگونه این نیرو بهوسیلهٔ ضدنیرو به بهترین نحو کنترل میشود.
بخش دوم با عنوان «الهیات و پوزیتیویسم»، جهشهای واقعیت اجتماعی را برمیرسد و نقدی بر جامعهشناسی دین مطرح میکند. جانکلام این بخش تاکید بر رابطهٔ بسیار پیچیدهٔ الهیات و پوزیتیویسم است که فقط در رابطهٔ متضاد محدود نشده است.
بخش سوم «الهیات و دیالکتیک» با دفاع و رد هگل آغاز میشود و با بیان این پرسش که آیا الهیات نیازمند علم اجتماعی است، به پایان میرسد. این بخش نشان میدهد که چگونه اساسیترین و انتقادیترین عناصر در سنت هگلیمارکسیستی دقیقاً عناصری فراسوی عقل سکولار و در آستانهٔ واسازی امر سکولارند.
بخش چهارم با مسئلۀ «الهیات و تفاوت»، سرشت این نیستانگاری را واضح میکند و این دو را در برابر یکدیگر میآزماید. در حقیقت، چشمانداز اصلی کتاب، چشمانداز فضیلت است، نه تفاوت نیستانگارانه.
#نظریه_اجتماعی
#الهیات
#عقل_سکولار
#جان_میلبنک
#مرور_کتاب
@philosophyofss
اما مخاطبان کتاب الهیات و نظریهٔ اجتماعی، بهطور مشخص، نظریهپردازان اجتماعی و متألهاناند. جان میلبنک این اثر را تمرینی در عرصهٔ نسبیگرایی شکاکانه میداند. او در این کتاب میکوشد به نظریهپردازان اجتماعی امکان ابطال شکاکانهٔ نظریهٔ اجتماعی مدرن سکولار را از چشماندازی مغایر با آن، یعنی چشمانداز مسیحیت نشان دهد.
میلبنک با رویکردی باستانشناسانه بهدنبال خاستگاه شکلهای اصلی عقل سکولار است تا به سازههای دلبخواهی در ساخت منطقشان دست یابد. او قصد دارد دو ایده را به چالش بکشد: یکی اینکه قرائت جامعهشناختی مهمی از دین و مسیحیت وجود دارد که الهیات باید آن را به حساب آورد و دیگری این ایده که الهیات باید برای تشخیص مشکلات اجتماعی و نظردادن دربارهٔ راهحلهای اجتماعی تماماً از تحلیل مارکسیستی، بههمراه آمیزهای جامعهشناختی، وام بگیرد.
کتاب الهیات و نظریۀ اجتماعی، فراسوی عقل سکولار مهمترین اثر میلبنک به حساب میآید و دربردارندۀ ۴ بخش و ۱۲ فصل است.
بخش اول، «الهیات و لیبرالیسم» رابطۀ بین این دو را واکاوی میکند. در این بخش میلبنک امر سکولار را همراه با «هستیشناسی خشونت» به مخاطب معرفی میکند. منظور از هستیشناسی خشونت، تفسیری از جهان است که تقدم نیرو را فرض میگیرد و دراینباره سخن میگوید که چگونه این نیرو بهوسیلهٔ ضدنیرو به بهترین نحو کنترل میشود.
بخش دوم با عنوان «الهیات و پوزیتیویسم»، جهشهای واقعیت اجتماعی را برمیرسد و نقدی بر جامعهشناسی دین مطرح میکند. جانکلام این بخش تاکید بر رابطهٔ بسیار پیچیدهٔ الهیات و پوزیتیویسم است که فقط در رابطهٔ متضاد محدود نشده است.
بخش سوم «الهیات و دیالکتیک» با دفاع و رد هگل آغاز میشود و با بیان این پرسش که آیا الهیات نیازمند علم اجتماعی است، به پایان میرسد. این بخش نشان میدهد که چگونه اساسیترین و انتقادیترین عناصر در سنت هگلیمارکسیستی دقیقاً عناصری فراسوی عقل سکولار و در آستانهٔ واسازی امر سکولارند.
بخش چهارم با مسئلۀ «الهیات و تفاوت»، سرشت این نیستانگاری را واضح میکند و این دو را در برابر یکدیگر میآزماید. در حقیقت، چشمانداز اصلی کتاب، چشمانداز فضیلت است، نه تفاوت نیستانگارانه.
#نظریه_اجتماعی
#الهیات
#عقل_سکولار
#جان_میلبنک
#مرور_کتاب
@philosophyofss
فرهنگ، آموزش و نظریۀ اجتماعی در اندیشۀ کانت
اثر آنا مارتا گنزالس
ترجمۀ زهره سعیدی و رضا ماحوزی
چاپ اول: ۱۳۹۹
سه موضوع عمدهای که در این کتاب بررسی شده، یعنی بنانهادن فرهنگی که حول احترام به آزادی انسان صورتبندی شده باشد و اشتیاق به توسعۀ علم تعلیموتربیت بهنحوی که به پیشرفت بشریت کمک کند و بذرهای نظریۀ نوین اجتماعی، مطالب فراوانی برای درک ظرفیت میراث فلسفی کانت فراهم میآورد.
کانت ذیل مفهوم فرهنگ، دقایق فراوانی را پیش کشیده است؛ بهگونهای که میتوان از آزادی اندیشه و بیان تا مؤلفههای متعدد حکومت مطلوب، سعادت مدنی و در نهایت، سعادت اخلاقی و عقلانی را در آن مشاهده کرد.
از نظر کانت، اساساً هرگونه طرح و انگیزهای برای تغییر مبانی فرهنگی و حرکت بهسوی فرهنگ عقلانی یا همان فرهنگ آزادی و اخلاقی مستلزم برنامهریزی و آموزش تدریجی و پیوستۀ نسلهای آتی است؛ نسلهایی که نهتنها باید صاحبان فرهنگ پیش رو باشند و میراث گذشته را در اختیار بگیرند، بلکه باید متناسب با حرکت روبهجلوی عقل، میراث مذکور را کامل کنند و ارتقا دهند.
#کانت
#نظریه_اجتماعی
#چاپ_اول
@philosophyofss
اثر آنا مارتا گنزالس
ترجمۀ زهره سعیدی و رضا ماحوزی
چاپ اول: ۱۳۹۹
سه موضوع عمدهای که در این کتاب بررسی شده، یعنی بنانهادن فرهنگی که حول احترام به آزادی انسان صورتبندی شده باشد و اشتیاق به توسعۀ علم تعلیموتربیت بهنحوی که به پیشرفت بشریت کمک کند و بذرهای نظریۀ نوین اجتماعی، مطالب فراوانی برای درک ظرفیت میراث فلسفی کانت فراهم میآورد.
کانت ذیل مفهوم فرهنگ، دقایق فراوانی را پیش کشیده است؛ بهگونهای که میتوان از آزادی اندیشه و بیان تا مؤلفههای متعدد حکومت مطلوب، سعادت مدنی و در نهایت، سعادت اخلاقی و عقلانی را در آن مشاهده کرد.
از نظر کانت، اساساً هرگونه طرح و انگیزهای برای تغییر مبانی فرهنگی و حرکت بهسوی فرهنگ عقلانی یا همان فرهنگ آزادی و اخلاقی مستلزم برنامهریزی و آموزش تدریجی و پیوستۀ نسلهای آتی است؛ نسلهایی که نهتنها باید صاحبان فرهنگ پیش رو باشند و میراث گذشته را در اختیار بگیرند، بلکه باید متناسب با حرکت روبهجلوی عقل، میراث مذکور را کامل کنند و ارتقا دهند.
#کانت
#نظریه_اجتماعی
#چاپ_اول
@philosophyofss
روش نوکانتی نزد ماکس وبر
وبر مانند ریکرت مخالف فلسفههای علمی تاریخ است که تمام آنچه را رخمیدهد یا حداقل تمامی وقایع را با توجه به «قوانین طبیعت» توضیح میدهند. در چنین فلسفههایی، موتور محرک اصلی تاریخ میشود اِعمال عقلانیت وسیله و هدف در فرایندهای تکنیکی و اقتصادی (مسلماً کنت و مارکس مورد نظرند).
تمرکز وبر بر انگیزههای فردی با تمایلی به نشاندادن این است که در عینحال ممکن است افراد غالباً توسط چنین اهداف ناشی از عقلانیت ابزاری برانگیخته شوند، توسط اهداف ناشی از عقلانیت ارزشی جوهری نیز میتوانند برانگیخته شوند گره خورده است.
با این حال، وبر بیشتر از ریکرت به پوزیتیویسم و بنابراین جامعهشناسی نزدیک است، زیرا فرایندهای عقلانیت صوری وسیله و هدف را تنها چیزی میداند که مورخ علمی میتواند آن را مستقیم و با عینیت کامل بفهمد. فرد میتواند تنها تا آنجا شناخت کاملاً عینی اما غیرمستقیم از انگیزههای عقلانی ارزشی داشته باشد که انحرافهایی را از «نوع مثالی» عقلانیت وسیله و هدف نشانه میدهد.
بنابراین، فرد میتواند بهنحوی غیرواقعی، آنچه را بر اساس این نوع مثانی بنا بود رخدهد، تصور کند... و بنابراین انحراف از این نوع را در واقعیت اندازهگیری کند. آن وقت است که فرد متوجه میشود که عوامل دیگری نیز که کاملاً عقلانی نیستند، در کارند. اما به غرابت بسیار شدیدی که تمام اینها دارند، توجه کنید. در واقع، میگوید تاریخ کاملاً ابژکتیو و عینی (جامعهشناسی) در درجهٔ اول دربارهٔ عقلانیت اقتصادی، بوروکراسی صوری و سیاست ماکیاولیایی است.
نمیتوان بهآنچه خارج از این تقسیمبندیها قرار میگیرد بهعنوان الگوی مشخص از کنش نمادین نگریست؛ بلکه آن چیزی است که تنها بهنحوی منفی ثبت میشود؛ زیرا چیزهای خارجی (هنر، دین، جوامع سنتی ارگانیک) در این دیدگاه در واقع اصلاً به حوزهٔ امر واقع تعلق ندارند؛ بلکه به قلمرو غیرواقعی ارزشگذاری تعلق دارد و در درجهٔ اول بهصورت نیروهای پنهانی و سوبژکتیو وجود دارند.
برشی از کتاب
الهیات و نظریهٔاجتماعی، فراسوی عقل سکولار
اثر جان میلبنک
#وبر
#ریکرت
#امر_واقع
#عقلانیت
#برش_کتاب
@philosophyofss
وبر مانند ریکرت مخالف فلسفههای علمی تاریخ است که تمام آنچه را رخمیدهد یا حداقل تمامی وقایع را با توجه به «قوانین طبیعت» توضیح میدهند. در چنین فلسفههایی، موتور محرک اصلی تاریخ میشود اِعمال عقلانیت وسیله و هدف در فرایندهای تکنیکی و اقتصادی (مسلماً کنت و مارکس مورد نظرند).
تمرکز وبر بر انگیزههای فردی با تمایلی به نشاندادن این است که در عینحال ممکن است افراد غالباً توسط چنین اهداف ناشی از عقلانیت ابزاری برانگیخته شوند، توسط اهداف ناشی از عقلانیت ارزشی جوهری نیز میتوانند برانگیخته شوند گره خورده است.
با این حال، وبر بیشتر از ریکرت به پوزیتیویسم و بنابراین جامعهشناسی نزدیک است، زیرا فرایندهای عقلانیت صوری وسیله و هدف را تنها چیزی میداند که مورخ علمی میتواند آن را مستقیم و با عینیت کامل بفهمد. فرد میتواند تنها تا آنجا شناخت کاملاً عینی اما غیرمستقیم از انگیزههای عقلانی ارزشی داشته باشد که انحرافهایی را از «نوع مثالی» عقلانیت وسیله و هدف نشانه میدهد.
بنابراین، فرد میتواند بهنحوی غیرواقعی، آنچه را بر اساس این نوع مثانی بنا بود رخدهد، تصور کند... و بنابراین انحراف از این نوع را در واقعیت اندازهگیری کند. آن وقت است که فرد متوجه میشود که عوامل دیگری نیز که کاملاً عقلانی نیستند، در کارند. اما به غرابت بسیار شدیدی که تمام اینها دارند، توجه کنید. در واقع، میگوید تاریخ کاملاً ابژکتیو و عینی (جامعهشناسی) در درجهٔ اول دربارهٔ عقلانیت اقتصادی، بوروکراسی صوری و سیاست ماکیاولیایی است.
نمیتوان بهآنچه خارج از این تقسیمبندیها قرار میگیرد بهعنوان الگوی مشخص از کنش نمادین نگریست؛ بلکه آن چیزی است که تنها بهنحوی منفی ثبت میشود؛ زیرا چیزهای خارجی (هنر، دین، جوامع سنتی ارگانیک) در این دیدگاه در واقع اصلاً به حوزهٔ امر واقع تعلق ندارند؛ بلکه به قلمرو غیرواقعی ارزشگذاری تعلق دارد و در درجهٔ اول بهصورت نیروهای پنهانی و سوبژکتیو وجود دارند.
برشی از کتاب
الهیات و نظریهٔاجتماعی، فراسوی عقل سکولار
اثر جان میلبنک
#وبر
#ریکرت
#امر_واقع
#عقلانیت
#برش_کتاب
@philosophyofss
قفس پولادین
ماکس وبر و مارکسیسم وبری
اثر مایکل لوی
ترجمۀ ناصر کفایی
چاپ اول: ۱۳۹۹
کتابی که در دست دارید، حاصل پژوهشهای مایکل لویت، مدیر پژوهشهای جامعهشناسی مرکز پژوهشهای علمی فرانسه است. هدف این اثر نشاندادن نوعی همگونی بین نظرات مارکس و وبر و تأثیر این همگونی بر طیف گستردهای از صاحبنظران رادیکال قرن گذشته و یا بهگفتهٔ فیلسوف فرانسوی موریس مرلوپونتی، «مارکسیستهای وبری» است.
در این کتاب تفاوتها و حتی تضادهای آشکار در نظریات سیاسی و اجتماعی آنها میز موردبررسی قرار گرفته است. مارکس، سوسیالیم را ناجی بشریت از چنگال سرمایهداری میداند؛ اما وبر لیبرال با تنفر از هر نوع سوسیالیسم، آن را خیالپردازی و فریبکاری میخواند.
اما این امر مانع آن نیست که وبر، مارکس را اندیشمندی بزرگ و مانیفست حزب کمونیست او را «تراوشات ذهنی هوشمند» بداند. درواقع و از منظر روشنفکری وجه مشترک نظرات این دو متفکر بیش از همه در تحلیلهای آن دو از سیستم سرمایهداری است. بهعنوان مثال شباهت خویشاوندی نزدیک اندیشهٔ وبر در زمینهٔ غیرعقلانیبودن سیستم سرمایهداری با نظریهٔ از خودبیگانگی مارکس.
#وبر
#مارکس
#چاپ_اول
@philosophyofss
ماکس وبر و مارکسیسم وبری
اثر مایکل لوی
ترجمۀ ناصر کفایی
چاپ اول: ۱۳۹۹
کتابی که در دست دارید، حاصل پژوهشهای مایکل لویت، مدیر پژوهشهای جامعهشناسی مرکز پژوهشهای علمی فرانسه است. هدف این اثر نشاندادن نوعی همگونی بین نظرات مارکس و وبر و تأثیر این همگونی بر طیف گستردهای از صاحبنظران رادیکال قرن گذشته و یا بهگفتهٔ فیلسوف فرانسوی موریس مرلوپونتی، «مارکسیستهای وبری» است.
در این کتاب تفاوتها و حتی تضادهای آشکار در نظریات سیاسی و اجتماعی آنها میز موردبررسی قرار گرفته است. مارکس، سوسیالیم را ناجی بشریت از چنگال سرمایهداری میداند؛ اما وبر لیبرال با تنفر از هر نوع سوسیالیسم، آن را خیالپردازی و فریبکاری میخواند.
اما این امر مانع آن نیست که وبر، مارکس را اندیشمندی بزرگ و مانیفست حزب کمونیست او را «تراوشات ذهنی هوشمند» بداند. درواقع و از منظر روشنفکری وجه مشترک نظرات این دو متفکر بیش از همه در تحلیلهای آن دو از سیستم سرمایهداری است. بهعنوان مثال شباهت خویشاوندی نزدیک اندیشهٔ وبر در زمینهٔ غیرعقلانیبودن سیستم سرمایهداری با نظریهٔ از خودبیگانگی مارکس.
#وبر
#مارکس
#چاپ_اول
@philosophyofss
چگونه فلسفۀ علوم اجتماعی بخوانیم؟ (۱)
در مدتی که از طریق کانال فلسفۀ علوم اجتماعی با مخاطبان در ارتباط بودهام، بارها با این پرسش روبهرو شدهام: «چگونه فلسفۀ علوم اجتماعی بخوانیم؟» طبیعی است پاسخدادن به این پرسش، مانند پاسخدادن به پرسشهای مطالعاتی دیگر، به مخاطب بستگی دارد. به این معنا که از خواندن فلسفۀ علوم اجتماعی چه هدفی را دنبال میکند، با این عرصه تا چه اندازه آشناست، چقدر با علوم اجتماعی و با چه حوزههایی از آن آشنایی دارد و آشناییاش با فلسفه در چه حدی است و... .
اما ضمن نادیدهنگرفتن همۀ این نکتهها و ویژگیها همواره تلاش کردهام دستکم پاسخی روشن و تا حدی منظم با مخاطبان در میان بگذارم و بازخوردهای مثبتی هم از آنها گرفتهام و به همین دلیل، این پاسخ را در اینجا به اشتراک میگذارم؛ اما پیش از آن، برای اینکه بتوانم منطق پیشنهادم را بهتر و بیشتر آشکار سازم، کتابهای فلسفۀ علوم اجتماعی را دستهبندی میکنم.
کتابهای فلسفۀ علوم اجتماعی را از نظر پارادایم میتوان به دو دستۀ اصلی تقسیم کرد. دستۀ اول، کتابهایی هستند که نویسنده از موضع و منظر پارادایمی مشخص به برخی پرسشهای فلسفۀ علوم اجتماعی پاسخ داده است؛ برای مثال، کتاب ایدۀ علم اجتماعی اثر پیتر وینچ بهطور مشخص، ذیل پارادایم تفسیری جای میگیرد و به تعدادی از پرسشهای فلسفۀ علوم اجتماعی از منظر این پارادایم پاسخ میدهد و پارادایم اثباتی را بهشدت به نقد میکشد. کتاب فلسفۀ علوم اجتماعی؛ بهسوی پراگماتیسم اثر پاتریک برت هم در همین دسته جای میگیرد که نویسنده میکوشد افزون بر طرح پیشنهادی پراگماتیستی برای فلسفۀ علوم اجتماعی، تا حدی از منظر پراگماتیسم آرای اندیشمندان برجسته را نیز بازخوانی کند.
اما دستۀ دوم، آثاری هستند که نویسنده بیشتر در جایگاه مفسر و تحلیلگر تلاش میکند همۀ پاسخهای موجود یا دستکم، برجستهترین و مهمترین پاسخهای موجود به پرسشهای فلسفۀ علوم اجتماعی را گرد آورد و با مخاطب در میان بگذارد. البته این گردآوری بهمعنای سکوت نویسنده در قبال کاستیها و برتریهای هرکدام از این پاسخها نیست و بهفراخور بحث، هرکدام را کموبیش به نقد هم میکشد. کتاب پارادایمهای تحقیق در علوم انسانی اثر نورمن بلیکی و فلسفۀ علوم اجتماعی؛ بنیادهای فلسفی تفکر اجتماعی اثر تد بنتون و یان کرایب در این دسته جای میگیرند.
البته در اینجا نمیتوان از آنچه لاورنس نیومن در ابتدای جلد اول کتاب شیوههای پژوهش اجتماعی: رویکردهای کیفی و کمی میگوید هم چشم پوشید. آشکار است که منابع دیگری هم هستند که در هر دو دسته جای میگیرند که در اینجا از برشمردن آنها چشم پوشیدم و در یادداشت دیگری که به هرکدام از منابع خواهم پرداخت، آنها را برمیرسم.
سیدمحسن ملاباشی
#پارادایم
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#جستار
@philosophyofss
در مدتی که از طریق کانال فلسفۀ علوم اجتماعی با مخاطبان در ارتباط بودهام، بارها با این پرسش روبهرو شدهام: «چگونه فلسفۀ علوم اجتماعی بخوانیم؟» طبیعی است پاسخدادن به این پرسش، مانند پاسخدادن به پرسشهای مطالعاتی دیگر، به مخاطب بستگی دارد. به این معنا که از خواندن فلسفۀ علوم اجتماعی چه هدفی را دنبال میکند، با این عرصه تا چه اندازه آشناست، چقدر با علوم اجتماعی و با چه حوزههایی از آن آشنایی دارد و آشناییاش با فلسفه در چه حدی است و... .
اما ضمن نادیدهنگرفتن همۀ این نکتهها و ویژگیها همواره تلاش کردهام دستکم پاسخی روشن و تا حدی منظم با مخاطبان در میان بگذارم و بازخوردهای مثبتی هم از آنها گرفتهام و به همین دلیل، این پاسخ را در اینجا به اشتراک میگذارم؛ اما پیش از آن، برای اینکه بتوانم منطق پیشنهادم را بهتر و بیشتر آشکار سازم، کتابهای فلسفۀ علوم اجتماعی را دستهبندی میکنم.
کتابهای فلسفۀ علوم اجتماعی را از نظر پارادایم میتوان به دو دستۀ اصلی تقسیم کرد. دستۀ اول، کتابهایی هستند که نویسنده از موضع و منظر پارادایمی مشخص به برخی پرسشهای فلسفۀ علوم اجتماعی پاسخ داده است؛ برای مثال، کتاب ایدۀ علم اجتماعی اثر پیتر وینچ بهطور مشخص، ذیل پارادایم تفسیری جای میگیرد و به تعدادی از پرسشهای فلسفۀ علوم اجتماعی از منظر این پارادایم پاسخ میدهد و پارادایم اثباتی را بهشدت به نقد میکشد. کتاب فلسفۀ علوم اجتماعی؛ بهسوی پراگماتیسم اثر پاتریک برت هم در همین دسته جای میگیرد که نویسنده میکوشد افزون بر طرح پیشنهادی پراگماتیستی برای فلسفۀ علوم اجتماعی، تا حدی از منظر پراگماتیسم آرای اندیشمندان برجسته را نیز بازخوانی کند.
اما دستۀ دوم، آثاری هستند که نویسنده بیشتر در جایگاه مفسر و تحلیلگر تلاش میکند همۀ پاسخهای موجود یا دستکم، برجستهترین و مهمترین پاسخهای موجود به پرسشهای فلسفۀ علوم اجتماعی را گرد آورد و با مخاطب در میان بگذارد. البته این گردآوری بهمعنای سکوت نویسنده در قبال کاستیها و برتریهای هرکدام از این پاسخها نیست و بهفراخور بحث، هرکدام را کموبیش به نقد هم میکشد. کتاب پارادایمهای تحقیق در علوم انسانی اثر نورمن بلیکی و فلسفۀ علوم اجتماعی؛ بنیادهای فلسفی تفکر اجتماعی اثر تد بنتون و یان کرایب در این دسته جای میگیرند.
البته در اینجا نمیتوان از آنچه لاورنس نیومن در ابتدای جلد اول کتاب شیوههای پژوهش اجتماعی: رویکردهای کیفی و کمی میگوید هم چشم پوشید. آشکار است که منابع دیگری هم هستند که در هر دو دسته جای میگیرند که در اینجا از برشمردن آنها چشم پوشیدم و در یادداشت دیگری که به هرکدام از منابع خواهم پرداخت، آنها را برمیرسم.
سیدمحسن ملاباشی
#پارادایم
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#جستار
@philosophyofss