جذابیت، اقبال و فلسفۀ علوم اجتماعی در ایران
چندی پیش در یادداشت «حال و روز فلسفۀ علوم اجتماعی در ایران» در همین کانال، به اقبال کمتر از انتظار استادان و دانشجویان و پژوهشگران علوم اجتماعی به فلسفۀ علوم اجتماعی اشاره کردم و نوشتم که علل این وضعیت را باید در نوشتۀ جداگانهای بررسید. در اینجا بهکوتاهی، یکی از این علل را واکاوی میکنیم.
در هر زمینهای، جذابیت یکی از علل اصلی اقبال مخاطب به حساب میآید و جذابیت در هر حوزهای هم زمینهها و شاخصهایی دارد و عرصۀ علم نیز از این قاعده مستثنا نیست. یکی از علل و زمینههای جذابیت در علم، تنوع و گوناگونی طرح موضوعات و مسائل و پرسشهاست؛ یعنی مخاطب همواره بتواند در مباحث و پژوهشهای جدید، با مسئلهیابیها و مصداقیابیهای تازهای روبهرو شود و بر عمق و گسترۀ دانش خود در آن زمینه بیفزاید.
متأسفانه، فلسفۀ علوم اجتماعی در ایران بهقدر کافی از این ویژگی برخوردار نیست و همین کمبود نیز برآمده از علل و عوامل گوناگونی است. فلسفۀ علوم اجتماعی در ایران تا حد زیادی به موضوع فلسفۀ روش و بهطور مشخص، بر مسئلۀ امکان بهکاربردن روش علوم طبیعی در علوم انسانی محدود شده است. این ادعا را با نگاهی گذرا به کتابهای موجود به زبان فارسی میتوان مشاهده کرد که در یادداشت جداگانهای به آن خواهیم پرداخت.
در این نکته تردیدی نیست که معرفتشناسی در هر علمی یکی از اصول و پایههای اساسی آن را شکل میدهد و روششناسی جایگاه ویژهای در معرفتشناسی هر علمی دارد و مسئلۀ بهکاربردن یا نبردن روش علوم طبیعی در علوم انسانی یکی از مسائلی است که از دیرباز تا کنون مناقشهبرانگیز و در عین حال، حیاتی است. اما فروکاستن کل فلسفۀ علوم اجتماعی به معرفتشناسی و محدودکردن معرفتشناسی به روششناسی و تقلیلدادن روششناسی به یک مسئلۀ خاص، از تنوع و جذابیت و کارآمدی فلسفۀ علوم اجتماعی میکاهد.
دربارۀ علل بروز این اتفاق در گسترۀ علوم اجتماعی در ایران میتوان عوامل بسیاری را برشمرد؛ اما در اینجا به ذکر سه عامل بسنده میکنم:
۱. ترجمههای قدیمی: چنانکه در یادداشت پیش دربارۀ این موضوع گفتم، بیشتر منابع فلسفۀ علوم اجتماعی به زبان فارسی یکیدو دهه از چاپ آن میگذرد و همان زمان نیز سالها از نگارش آنها به زبان انگلیسی گذشته بود. پژوهشها و کتابهای فلسفۀ علوم اجتماعی در جهان در دهههای اخیر وارد موضوعات و مسائل تازهای شدهاند یا دستکم مواجهۀ تازهای با همان موضوعات و مسائل و پرسشها داشتهاند که برای مخاطب متخصص علوم اجتماعی از تازگی و جذابیت بیشتری برخوردار نیست؛ ولی متأسفانه، چندان نظر مترجمان حوزۀ علوم اجتماعی را جلب نمیکند و ما کوشیدیم با معرفی برخی از آنها در کانال، تا حدی این موضوع را آشکار سازیم.
۲. فقدان تألیف: اندیشمندان و نویسندگان و پژوهشگران ایرانی نیز پژوهشهای چندانی در قامت کتابی در حوزۀ فلسفۀ علوم اجتماعی منتشر نکردهاند که دستکم مخاطب فارسیزبان از این طریق با پژوهشهای روز دنیا آشنا شده و با مسائل و پرسشهای تازهای در این زمینه روبهرو شود.
۳. موضوع روز نبودن: هر موضوع یا گرایشی در حوزۀ علوم اجتماعی به محض تبدیلشدن به موضوع روز، بسیاری از کتابها و پژوهشهای جدید در آن حوزه به زبان فارسی سرازیر میشود. عجیب اینکه با وجود علاقۀ بسیاری از اصحاب علوم اجتماعی به مباحث فلسفی، بهخصوص در برخی از دانشگاههای کشور، هنوز فلسفۀ علوم اجتماعی به مد روز تبدیل نشده است تا مترجمان بسیاری به ترجمۀ کتابهای این حوزه روی بیاورند و آثار بسیاری در این زمینه ترجمه کنند. شاید نداشتن نسبت آشکاری با سیاست، یکی از عوامل این تبدیلنشدن به موضوع روز باشد که به بررسی مفصلتری نیاز دارد.
طبیعی است حتی مخاطبان تخصصی علوم اجتماعی، یعنی استادان و دانشجویان و پژوهشگران، هر بار با ورقزدن منابع این عرصه یا حضور در کلاسها یا... با مسئلهها و پرسشهای نهچندان تازهای روبهرو میشوند و احتمالاً این تصور در ذهن آنها نقش میبندد که فلسفۀ علوم اجتماعی محدود به همینهاست و نیازی به دانشافزایی در این زمینه ندارند و کار چندانی هم از این حوزه برنمیآید؛ زیرا سالهاست در همین نقطه به سر میبرد.
سیدمحسن ملاباشی
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#معرفت_شناسی
#روش_شناسی
#جستار
@philosophyofss
چندی پیش در یادداشت «حال و روز فلسفۀ علوم اجتماعی در ایران» در همین کانال، به اقبال کمتر از انتظار استادان و دانشجویان و پژوهشگران علوم اجتماعی به فلسفۀ علوم اجتماعی اشاره کردم و نوشتم که علل این وضعیت را باید در نوشتۀ جداگانهای بررسید. در اینجا بهکوتاهی، یکی از این علل را واکاوی میکنیم.
در هر زمینهای، جذابیت یکی از علل اصلی اقبال مخاطب به حساب میآید و جذابیت در هر حوزهای هم زمینهها و شاخصهایی دارد و عرصۀ علم نیز از این قاعده مستثنا نیست. یکی از علل و زمینههای جذابیت در علم، تنوع و گوناگونی طرح موضوعات و مسائل و پرسشهاست؛ یعنی مخاطب همواره بتواند در مباحث و پژوهشهای جدید، با مسئلهیابیها و مصداقیابیهای تازهای روبهرو شود و بر عمق و گسترۀ دانش خود در آن زمینه بیفزاید.
متأسفانه، فلسفۀ علوم اجتماعی در ایران بهقدر کافی از این ویژگی برخوردار نیست و همین کمبود نیز برآمده از علل و عوامل گوناگونی است. فلسفۀ علوم اجتماعی در ایران تا حد زیادی به موضوع فلسفۀ روش و بهطور مشخص، بر مسئلۀ امکان بهکاربردن روش علوم طبیعی در علوم انسانی محدود شده است. این ادعا را با نگاهی گذرا به کتابهای موجود به زبان فارسی میتوان مشاهده کرد که در یادداشت جداگانهای به آن خواهیم پرداخت.
در این نکته تردیدی نیست که معرفتشناسی در هر علمی یکی از اصول و پایههای اساسی آن را شکل میدهد و روششناسی جایگاه ویژهای در معرفتشناسی هر علمی دارد و مسئلۀ بهکاربردن یا نبردن روش علوم طبیعی در علوم انسانی یکی از مسائلی است که از دیرباز تا کنون مناقشهبرانگیز و در عین حال، حیاتی است. اما فروکاستن کل فلسفۀ علوم اجتماعی به معرفتشناسی و محدودکردن معرفتشناسی به روششناسی و تقلیلدادن روششناسی به یک مسئلۀ خاص، از تنوع و جذابیت و کارآمدی فلسفۀ علوم اجتماعی میکاهد.
دربارۀ علل بروز این اتفاق در گسترۀ علوم اجتماعی در ایران میتوان عوامل بسیاری را برشمرد؛ اما در اینجا به ذکر سه عامل بسنده میکنم:
۱. ترجمههای قدیمی: چنانکه در یادداشت پیش دربارۀ این موضوع گفتم، بیشتر منابع فلسفۀ علوم اجتماعی به زبان فارسی یکیدو دهه از چاپ آن میگذرد و همان زمان نیز سالها از نگارش آنها به زبان انگلیسی گذشته بود. پژوهشها و کتابهای فلسفۀ علوم اجتماعی در جهان در دهههای اخیر وارد موضوعات و مسائل تازهای شدهاند یا دستکم مواجهۀ تازهای با همان موضوعات و مسائل و پرسشها داشتهاند که برای مخاطب متخصص علوم اجتماعی از تازگی و جذابیت بیشتری برخوردار نیست؛ ولی متأسفانه، چندان نظر مترجمان حوزۀ علوم اجتماعی را جلب نمیکند و ما کوشیدیم با معرفی برخی از آنها در کانال، تا حدی این موضوع را آشکار سازیم.
۲. فقدان تألیف: اندیشمندان و نویسندگان و پژوهشگران ایرانی نیز پژوهشهای چندانی در قامت کتابی در حوزۀ فلسفۀ علوم اجتماعی منتشر نکردهاند که دستکم مخاطب فارسیزبان از این طریق با پژوهشهای روز دنیا آشنا شده و با مسائل و پرسشهای تازهای در این زمینه روبهرو شود.
۳. موضوع روز نبودن: هر موضوع یا گرایشی در حوزۀ علوم اجتماعی به محض تبدیلشدن به موضوع روز، بسیاری از کتابها و پژوهشهای جدید در آن حوزه به زبان فارسی سرازیر میشود. عجیب اینکه با وجود علاقۀ بسیاری از اصحاب علوم اجتماعی به مباحث فلسفی، بهخصوص در برخی از دانشگاههای کشور، هنوز فلسفۀ علوم اجتماعی به مد روز تبدیل نشده است تا مترجمان بسیاری به ترجمۀ کتابهای این حوزه روی بیاورند و آثار بسیاری در این زمینه ترجمه کنند. شاید نداشتن نسبت آشکاری با سیاست، یکی از عوامل این تبدیلنشدن به موضوع روز باشد که به بررسی مفصلتری نیاز دارد.
طبیعی است حتی مخاطبان تخصصی علوم اجتماعی، یعنی استادان و دانشجویان و پژوهشگران، هر بار با ورقزدن منابع این عرصه یا حضور در کلاسها یا... با مسئلهها و پرسشهای نهچندان تازهای روبهرو میشوند و احتمالاً این تصور در ذهن آنها نقش میبندد که فلسفۀ علوم اجتماعی محدود به همینهاست و نیازی به دانشافزایی در این زمینه ندارند و کار چندانی هم از این حوزه برنمیآید؛ زیرا سالهاست در همین نقطه به سر میبرد.
سیدمحسن ملاباشی
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#معرفت_شناسی
#روش_شناسی
#جستار
@philosophyofss
Forwarded from فلسفه و علوم انسانی (Mohammad.Talebi)
هانس-گئورگ گادامر (زادهٔ ۱۱ فوریه ۱۹۰۰ – درگذشتهٔ ۱۳ مارس ۲۰۰۲) فیلسوف برجستهٔ آلمانی در سنت قارهای و نویسندهٔ اثر مشهور حقیقت و روش (۱۹۶۰) بود. گادامر در ماربورگ به دنیا آمد. پدرش شیمیدان بود. او بعدها در فرایبورگ با هایدگر آشنا شد. در آن زمان هایدگر دانشجو بود و هنوز به سمت استادی دانشگاه درنیامده بود.
گادامر از پیشگامان هرمنوتیک فلسفی است. آن زمان که شلایرماخر به شیوهای تأثیر گرفته از کانت رسالت هرمنوتیک را از تعیین دستورالعملهایی برای فهم به کشف شرایط عامی که اساساً فهم را امکانپذیر میسازد تغییر داد تصوری تازه از هرمنوتیک حاصل شد.
درسگفتار حقیقت و روش گادامر (در 30 جلسه) با تدریس دکتر محمد رضا بهشتی
📣 فلسفه و علوم انسانی
https://t.me/Philosophy_and_Humanities
گادامر از پیشگامان هرمنوتیک فلسفی است. آن زمان که شلایرماخر به شیوهای تأثیر گرفته از کانت رسالت هرمنوتیک را از تعیین دستورالعملهایی برای فهم به کشف شرایط عامی که اساساً فهم را امکانپذیر میسازد تغییر داد تصوری تازه از هرمنوتیک حاصل شد.
درسگفتار حقیقت و روش گادامر (در 30 جلسه) با تدریس دکتر محمد رضا بهشتی
📣 فلسفه و علوم انسانی
https://t.me/Philosophy_and_Humanities
تاریخچۀ دوگانۀ واقعیتارزش
همه شنیدهاید که کسی بپرسد «آیا این یک واقعیت است یا یک داوری ارزشی؟» پیشفرض این پرسش عجزآور این است که اگر «داوری ارزشی» باشد، پس نمیتواند «واقعیت» باشد؛ و پیشفرض دیگر این است که داوریهای ارزشی «ذهنی» هستند.
این نظر که ارزشداوریها دعویهایی درمورد واقعیتها نیستند و این استنتاج که اگر چنین نیستند، پس باید ذهنی باشند، تاریخی طولانی دارد. در قرن بیستم بسیاری از دانشمندان اجتماعی هر دو را قبول داشتند که پیامدهای فوقالعاده مهمی داشت.
پیش از اینکه دوگانگی بین واقعیتها و ارزشها را بهتفصیل بیشتر بررسی کنیم، خوب است به تمایزی دیگر نگاه کنیم، تمایزی که آن نیز بهصورت یک دوگانگی تقویتیافته و چنان بدان توسل میجویند که گویی شامل طبقهبندی مستوفای همۀ داوریهای ممکن است و آن تمایز بین تحلیلی و ترکیبی است.
«تحلیلی»، اصطلاح تخصصی فیلسوفان است که تحتفشار تحولات تاریخ اولیۀ فلسفۀ تحلیلی، بهصورت نامی برای طبقهای از حقيقتها دانسته شد که «همانگویی» یا «صرفاً بهسبب معنای خود صادق» هستند.
پوزیتیویستها، در بهکارگرفتن اصطلاحهای «تحلیلی» و «ترکیبی» واژگان را از کانت وام گرفته بودند که از طریق فرگه به آنان رسیده و در این بین، دچار تبدیلی هم شده بود.
پوزیتیویستهای منطقی مدعی بودند ریاضیات عبارت از حقیقتهای تحلیلی است. «ترکیبی» اصطلاح کانت برای حقیقتهای غیرتحلیلی بود. ادعای عجیب او این بود که حقیقتهای ریاضی، هم ترکیبی هستند و هم ضروری (پیشینی).
در قرن بیستم، مخالفان پوزیتیویست كانت کوشیدند مفهوم «تحلیلی» را بسط دهند تا همۀ ریاضیات را هم در بر بگیرد که در واقع، مدعی بودند موضوع قراردادهای زبانی ماست، نه واقعيتها.
پس نزد پوزیتیویستها هر دو تمایز، تمایز بین واقعیتها و ارزشها، و تمایز بین تحلیلی و ترکیبی، واقعيتها را در مقابل چیزی دیگر قرار میدهند: اولی آنها را در برابر ارزشها میگذارد و دومی آنها را در برابر «همانگوییها» یا «حقیقتهای تحلیلی».
برشی از کتاب
دوگانگی واقعیتارزش
اثر هیلری پانتم
#ارزش_داوری
#واقعیت_ارزش
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#برش_کتاب
@philosophyofss
همه شنیدهاید که کسی بپرسد «آیا این یک واقعیت است یا یک داوری ارزشی؟» پیشفرض این پرسش عجزآور این است که اگر «داوری ارزشی» باشد، پس نمیتواند «واقعیت» باشد؛ و پیشفرض دیگر این است که داوریهای ارزشی «ذهنی» هستند.
این نظر که ارزشداوریها دعویهایی درمورد واقعیتها نیستند و این استنتاج که اگر چنین نیستند، پس باید ذهنی باشند، تاریخی طولانی دارد. در قرن بیستم بسیاری از دانشمندان اجتماعی هر دو را قبول داشتند که پیامدهای فوقالعاده مهمی داشت.
پیش از اینکه دوگانگی بین واقعیتها و ارزشها را بهتفصیل بیشتر بررسی کنیم، خوب است به تمایزی دیگر نگاه کنیم، تمایزی که آن نیز بهصورت یک دوگانگی تقویتیافته و چنان بدان توسل میجویند که گویی شامل طبقهبندی مستوفای همۀ داوریهای ممکن است و آن تمایز بین تحلیلی و ترکیبی است.
«تحلیلی»، اصطلاح تخصصی فیلسوفان است که تحتفشار تحولات تاریخ اولیۀ فلسفۀ تحلیلی، بهصورت نامی برای طبقهای از حقيقتها دانسته شد که «همانگویی» یا «صرفاً بهسبب معنای خود صادق» هستند.
پوزیتیویستها، در بهکارگرفتن اصطلاحهای «تحلیلی» و «ترکیبی» واژگان را از کانت وام گرفته بودند که از طریق فرگه به آنان رسیده و در این بین، دچار تبدیلی هم شده بود.
پوزیتیویستهای منطقی مدعی بودند ریاضیات عبارت از حقیقتهای تحلیلی است. «ترکیبی» اصطلاح کانت برای حقیقتهای غیرتحلیلی بود. ادعای عجیب او این بود که حقیقتهای ریاضی، هم ترکیبی هستند و هم ضروری (پیشینی).
در قرن بیستم، مخالفان پوزیتیویست كانت کوشیدند مفهوم «تحلیلی» را بسط دهند تا همۀ ریاضیات را هم در بر بگیرد که در واقع، مدعی بودند موضوع قراردادهای زبانی ماست، نه واقعيتها.
پس نزد پوزیتیویستها هر دو تمایز، تمایز بین واقعیتها و ارزشها، و تمایز بین تحلیلی و ترکیبی، واقعيتها را در مقابل چیزی دیگر قرار میدهند: اولی آنها را در برابر ارزشها میگذارد و دومی آنها را در برابر «همانگوییها» یا «حقیقتهای تحلیلی».
برشی از کتاب
دوگانگی واقعیتارزش
اثر هیلری پانتم
#ارزش_داوری
#واقعیت_ارزش
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#برش_کتاب
@philosophyofss
بهدنبال شاخصهایی برای تعریف پراگماتیسم
دربارهٔ نسخهای پیچیدهتر از پراگماتیسم، چه میتوان گفت؟ پس از ترسیم موضعگیریهای متکثر در پراگماتیسم، آیا میتوانیم مجموعهای از زمینهها را معیّن کنیم که اگر یک فیلسوف با آنها همآوا بود، او را پراگماتیست بدانیم؟
با درنظرگرفتن همۀ موضعگیریهای پراگماتیستی در گسترۀ دید خود، ممکن است به نظر آید که دیگر نمیدانیم پراگماتیسم چیست. شاید همۀ آنچه میتوان گفت، این است که پراگماتیسم نوعی ارتباط میان باورها و کنشهاست؛ یعنی این ایده که بدنهٔ باورهای زمینهای یا همان مفروضات ما باید در فلسفه، پژوهش و زندگی جدی انگاشته شوند.
حتی با توجه به این بنیانها، مناقشاتی وجود دارد؛ برای مثال، ویتگنشتاین تردید داشت که موضعگیریهایش را در این قالب بگنجاند؛ در حالی که موضعگیری ضدمعرفتشناسانه و ضدنظریاش با توجه به این ادعا که باورها بخشی ذاتی از کنشها هستند، در آثار متأخرش، ممکن است او را متفاوت از دیگران نشان دهد.
استدلال کردهام که حتی میتوان او را نسبت به این موضعگیری پراگماتیستی متعهد بدانیم. اگر سخنم قانعکننده باشد؛ آنگاه میتوان نتیجه گرفت که پیرس، جیمز، رمزی و ویتگنشتاین، همگی با این تفسیر پراگماتیست بودهاند. آنها شرح فنومنولوژی و دروننگری از «معنا» و «باورها» را رد کردهاند و «معنا» و «باور» را نیازمند ارتباط با رفتار میدانستهاند.
آنها به شکلهای متفاوتی این ارتباط را برساختند؛ اما کفهٔ ترازو بهسمت تشابهات نسبت به تفاوتها سنگینتر است. هیچکدام از آنها نمیخواستند رفتارگرایانی افراطی باشند و میان خود و رفتارگرایی، دیوانهوار تمایز قائل میشدند. هریک از آنها نسخهای متمایز از پراگماتیسم را ارائه دادند؛ حتی با وجود اینکه ویتگنشتاین از این عنوان بیزار بود... .
اما پراگماتیسم چیزی بیش از این است. تعهد به کنش، تنها محتوای باور را معیّن میکند و نه انواع کنشی را که باورها باید بیان کنند، یا اینکه آیا باورها، برای باورداشتن به آنها مطلوباند؟
قدم بعدی پراگماتیسم، پاسخدادن به این پرسشهاست:
۱. آیا باورهای ما با کنشها و انتظارات ما مرتبط هستند؟ ۲. آنها میتوانند به این صورت ارزیابی شوند که آیا این کنشها موفقیتآمیز هستند؟ ۳. آیا این انتظارات برآورده میشوند؟
شرح پراگماتیستی از «باورها» مستقیماً به یک شرح پراگماتیستی از «حقیقت» منجر میشود. در این شرح، حقیقت، نوعی رابطۀ درونی و ایستا بین گزارهها و جهان نیست. باید حقیقت به این صورت فهمیده شود که اساساً چه چیزی شایستهٔ تبدیلشدن به باور است.
استدلال کردهام که پیرس و جیمز تبیینی متفاوت برای اینکه چه چیزی باور خوبی محسوب میشود، ارائه کردهاند. در آن استدلال پیرس مدعی است موفقیت باور به پاسخ این پرسش وابسته است که جهان در واقع چگونه هست؟ در حالی که جیمز بر این نکته کمتر تاکید میکند. همچنین، استدلال کردهام که گرچه راسل و مور هیچگاه قدمی در راستای ارائهٔ شرحی پراگماتیستی از حقیقت برنداشتند، رمزی و ویتگنشتاین بهشدت جذب نسخههای متفاوت آن شده بودند.
برشی از کتاب
پراگماتیسم کمبریج: از پیرس و جیمز تا ویتگنشتاین و رمزی
#پراگماتیسم
#پیرس
#شریل_میساک
#برش_کتاب
@philosophyofss
دربارهٔ نسخهای پیچیدهتر از پراگماتیسم، چه میتوان گفت؟ پس از ترسیم موضعگیریهای متکثر در پراگماتیسم، آیا میتوانیم مجموعهای از زمینهها را معیّن کنیم که اگر یک فیلسوف با آنها همآوا بود، او را پراگماتیست بدانیم؟
با درنظرگرفتن همۀ موضعگیریهای پراگماتیستی در گسترۀ دید خود، ممکن است به نظر آید که دیگر نمیدانیم پراگماتیسم چیست. شاید همۀ آنچه میتوان گفت، این است که پراگماتیسم نوعی ارتباط میان باورها و کنشهاست؛ یعنی این ایده که بدنهٔ باورهای زمینهای یا همان مفروضات ما باید در فلسفه، پژوهش و زندگی جدی انگاشته شوند.
حتی با توجه به این بنیانها، مناقشاتی وجود دارد؛ برای مثال، ویتگنشتاین تردید داشت که موضعگیریهایش را در این قالب بگنجاند؛ در حالی که موضعگیری ضدمعرفتشناسانه و ضدنظریاش با توجه به این ادعا که باورها بخشی ذاتی از کنشها هستند، در آثار متأخرش، ممکن است او را متفاوت از دیگران نشان دهد.
استدلال کردهام که حتی میتوان او را نسبت به این موضعگیری پراگماتیستی متعهد بدانیم. اگر سخنم قانعکننده باشد؛ آنگاه میتوان نتیجه گرفت که پیرس، جیمز، رمزی و ویتگنشتاین، همگی با این تفسیر پراگماتیست بودهاند. آنها شرح فنومنولوژی و دروننگری از «معنا» و «باورها» را رد کردهاند و «معنا» و «باور» را نیازمند ارتباط با رفتار میدانستهاند.
آنها به شکلهای متفاوتی این ارتباط را برساختند؛ اما کفهٔ ترازو بهسمت تشابهات نسبت به تفاوتها سنگینتر است. هیچکدام از آنها نمیخواستند رفتارگرایانی افراطی باشند و میان خود و رفتارگرایی، دیوانهوار تمایز قائل میشدند. هریک از آنها نسخهای متمایز از پراگماتیسم را ارائه دادند؛ حتی با وجود اینکه ویتگنشتاین از این عنوان بیزار بود... .
اما پراگماتیسم چیزی بیش از این است. تعهد به کنش، تنها محتوای باور را معیّن میکند و نه انواع کنشی را که باورها باید بیان کنند، یا اینکه آیا باورها، برای باورداشتن به آنها مطلوباند؟
قدم بعدی پراگماتیسم، پاسخدادن به این پرسشهاست:
۱. آیا باورهای ما با کنشها و انتظارات ما مرتبط هستند؟ ۲. آنها میتوانند به این صورت ارزیابی شوند که آیا این کنشها موفقیتآمیز هستند؟ ۳. آیا این انتظارات برآورده میشوند؟
شرح پراگماتیستی از «باورها» مستقیماً به یک شرح پراگماتیستی از «حقیقت» منجر میشود. در این شرح، حقیقت، نوعی رابطۀ درونی و ایستا بین گزارهها و جهان نیست. باید حقیقت به این صورت فهمیده شود که اساساً چه چیزی شایستهٔ تبدیلشدن به باور است.
استدلال کردهام که پیرس و جیمز تبیینی متفاوت برای اینکه چه چیزی باور خوبی محسوب میشود، ارائه کردهاند. در آن استدلال پیرس مدعی است موفقیت باور به پاسخ این پرسش وابسته است که جهان در واقع چگونه هست؟ در حالی که جیمز بر این نکته کمتر تاکید میکند. همچنین، استدلال کردهام که گرچه راسل و مور هیچگاه قدمی در راستای ارائهٔ شرحی پراگماتیستی از حقیقت برنداشتند، رمزی و ویتگنشتاین بهشدت جذب نسخههای متفاوت آن شده بودند.
برشی از کتاب
پراگماتیسم کمبریج: از پیرس و جیمز تا ویتگنشتاین و رمزی
#پراگماتیسم
#پیرس
#شریل_میساک
#برش_کتاب
@philosophyofss
علوم اجتماعی دوپارادایمی در ایران
بیگمان، بعد از کتاب انقلابهای علمی توماس کوهن، مفهوم پارادایم با وجود ابهامهای فراوان بهدلیل کاربردهای زیاد در معناهای گوناگون، از جایگاه ویژهای در علم، از جمله علوم انسانی و علوم اجتماعی برخوردار شد؛ تا حدی که در علوم اجتماعی روشها و نظریههای گوناگون را بر اساس آن دستهبندی و فهم و نقد میکنند؛ زیرا چنانکه مورگان میگوید، از این مفهوم چهار برداشت در علوم اجتماعی وجود دارد: موضع هستیشناختی، موضع معرفتشناختی، باورهای مشترک در یک زمینۀ پژوهش و مثالهای نمونه. این چهار برداشت در کنار هم عملاً بیشتر گسترۀ علم اجتماعی را در بر میگیرند.
صرفنظر از این کاربردهای مفهومی گوناگون پارادایم در علوم اجتماعی، دربارۀ انواع آن نیز نظرهای بسیاری در بین فیلسوفان علوم اجتماعی وجود دارد؛ چنانکه بلیکی معتقد است یازده پارادایم در علوم اجتماعی وجود دارد، شش پارادایم کلاسیک و پنج پارادایم معاصر: اثباتگرایی، منفیگرایی، تاریخیگری، عقلگرایی، هرمنوتیک، تفسیرگرایی و نیز نظریۀ انتقادی، رئالیسم، هرمنوتیک معاصر، نظریۀ ساختیابی و فمنیسم. اما نیومن به وجود سه پارادایم اصلی در گسترۀ علوم اجتماعی باور دارد: اثباتگرایی و تفسیرگرایی و انتقادی. در هر صورت، علوم اجتماعی را به دو پارادایم و آن هم به شکل خاصی از آنها محدود نمیدانند.
جالب اینکه با وجود اینهمه بحث و درگیری نظری و تخصصی دربارۀ جایگاه پارادایم و چیستی و انواع آن در علوم اجتماعی، ما در ایران فارغ از همۀ این بحثها، دهههای متمادی به انجام پژوهشهایی ذیل پارادایم اثباتی مشغول بودیم. بالاخره، در یکیدو دهۀ اخیر کمکم بعد از ترجمۀ تعدادی از منابع روشهای کیفی، تا حدی پژوهشهای تفسیری هم در ایران رونق گرفت؛ اما بیگمان، هنوز پارادایم اثباتی بهصورت آشکار و پنهان بر ذهن و قلم ما در علوم اجتماعی مسلط است.
عجیب اینکه در این فضای اثباتیزدۀ جامعۀ علمی ما که انجامدادن پژوهشهایی ذیل پارادایم تفسیرگرایی، در برههای، به نوعی مد روز و مخالفت با جریان حاکم بر علوم اجتماعی در ایران تبدیل شده بود، پژوهشهای اجتماعی به همین دو پارادایم اثباتی و تفسیری محدود شد؛ گویا هیچ پارادایم دیگری در علوم اجتماعی وجود ندارد.
در ایران با پارادایم انتقادی تا چه اندازه آشناییم؟ چند کتاب ترجمهای و تألیفی در این زمینه در دسترس دانشجویان و پژوهشگران علوم اجتماعی در ایران قرار دارد؟ چند پژوهش ذیل این پارادایم انجام دادهایم یا دیدهایم که پژوهشگران دیگر انجام داده باشند؟ اگر باشد، آیا تعداد آنها با پژوهشهای اثباتی یا دستکم، پژوهشهای تفسیری قابلمقایسه است؟ همین پرسشها را میتوان دربارۀ پارادایمهای دیگر هم پرسید.
متأسفانه، ما پس از دوران اثباتگراییزدگی، امروزه گرفتار نگاه تنگ و محدود پارادایمی به پژوهشهای اجتماعی و بیتوجه و بیاعتنا به دیگر پارادایمها و نقد و اصلاح و بهبود پارادایمهای اثباتگرایی و تفسیرگرایی و البته تکرار کلیشهوار الگوهای حاضر پژوهش اجتماعی هستیم. البته آنچه گفتیم، بهمعنای نادیدهانگاشتن تلاشهای اهالی علوم اجتماعی در دهههای گذشته نیست؛ بلکه بهمعنای ضرورت نقد و بازبینی مداوم علوم اجتماعی از منظر فلسفۀ علوم اجتماعی است که میکوشد زمینۀ پویایی علوم اجتماعی را فراهم سازد.
سیدمحسن ملاباشی
#پارادایم
#روش_شناسی
#پوزیتیویسم
#تفسیرگرایی
#جستار
@philosophyofss
بیگمان، بعد از کتاب انقلابهای علمی توماس کوهن، مفهوم پارادایم با وجود ابهامهای فراوان بهدلیل کاربردهای زیاد در معناهای گوناگون، از جایگاه ویژهای در علم، از جمله علوم انسانی و علوم اجتماعی برخوردار شد؛ تا حدی که در علوم اجتماعی روشها و نظریههای گوناگون را بر اساس آن دستهبندی و فهم و نقد میکنند؛ زیرا چنانکه مورگان میگوید، از این مفهوم چهار برداشت در علوم اجتماعی وجود دارد: موضع هستیشناختی، موضع معرفتشناختی، باورهای مشترک در یک زمینۀ پژوهش و مثالهای نمونه. این چهار برداشت در کنار هم عملاً بیشتر گسترۀ علم اجتماعی را در بر میگیرند.
صرفنظر از این کاربردهای مفهومی گوناگون پارادایم در علوم اجتماعی، دربارۀ انواع آن نیز نظرهای بسیاری در بین فیلسوفان علوم اجتماعی وجود دارد؛ چنانکه بلیکی معتقد است یازده پارادایم در علوم اجتماعی وجود دارد، شش پارادایم کلاسیک و پنج پارادایم معاصر: اثباتگرایی، منفیگرایی، تاریخیگری، عقلگرایی، هرمنوتیک، تفسیرگرایی و نیز نظریۀ انتقادی، رئالیسم، هرمنوتیک معاصر، نظریۀ ساختیابی و فمنیسم. اما نیومن به وجود سه پارادایم اصلی در گسترۀ علوم اجتماعی باور دارد: اثباتگرایی و تفسیرگرایی و انتقادی. در هر صورت، علوم اجتماعی را به دو پارادایم و آن هم به شکل خاصی از آنها محدود نمیدانند.
جالب اینکه با وجود اینهمه بحث و درگیری نظری و تخصصی دربارۀ جایگاه پارادایم و چیستی و انواع آن در علوم اجتماعی، ما در ایران فارغ از همۀ این بحثها، دهههای متمادی به انجام پژوهشهایی ذیل پارادایم اثباتی مشغول بودیم. بالاخره، در یکیدو دهۀ اخیر کمکم بعد از ترجمۀ تعدادی از منابع روشهای کیفی، تا حدی پژوهشهای تفسیری هم در ایران رونق گرفت؛ اما بیگمان، هنوز پارادایم اثباتی بهصورت آشکار و پنهان بر ذهن و قلم ما در علوم اجتماعی مسلط است.
عجیب اینکه در این فضای اثباتیزدۀ جامعۀ علمی ما که انجامدادن پژوهشهایی ذیل پارادایم تفسیرگرایی، در برههای، به نوعی مد روز و مخالفت با جریان حاکم بر علوم اجتماعی در ایران تبدیل شده بود، پژوهشهای اجتماعی به همین دو پارادایم اثباتی و تفسیری محدود شد؛ گویا هیچ پارادایم دیگری در علوم اجتماعی وجود ندارد.
در ایران با پارادایم انتقادی تا چه اندازه آشناییم؟ چند کتاب ترجمهای و تألیفی در این زمینه در دسترس دانشجویان و پژوهشگران علوم اجتماعی در ایران قرار دارد؟ چند پژوهش ذیل این پارادایم انجام دادهایم یا دیدهایم که پژوهشگران دیگر انجام داده باشند؟ اگر باشد، آیا تعداد آنها با پژوهشهای اثباتی یا دستکم، پژوهشهای تفسیری قابلمقایسه است؟ همین پرسشها را میتوان دربارۀ پارادایمهای دیگر هم پرسید.
متأسفانه، ما پس از دوران اثباتگراییزدگی، امروزه گرفتار نگاه تنگ و محدود پارادایمی به پژوهشهای اجتماعی و بیتوجه و بیاعتنا به دیگر پارادایمها و نقد و اصلاح و بهبود پارادایمهای اثباتگرایی و تفسیرگرایی و البته تکرار کلیشهوار الگوهای حاضر پژوهش اجتماعی هستیم. البته آنچه گفتیم، بهمعنای نادیدهانگاشتن تلاشهای اهالی علوم اجتماعی در دهههای گذشته نیست؛ بلکه بهمعنای ضرورت نقد و بازبینی مداوم علوم اجتماعی از منظر فلسفۀ علوم اجتماعی است که میکوشد زمینۀ پویایی علوم اجتماعی را فراهم سازد.
سیدمحسن ملاباشی
#پارادایم
#روش_شناسی
#پوزیتیویسم
#تفسیرگرایی
#جستار
@philosophyofss
راهنمای فلسفۀ بلَکوِل
فلسفۀ تحلیلی
اثر جان سرل و برنارد ویلیام
ترجمۀ محمد سعیدیمهر
چاپ اول: ۱۳۹۹
فلسفۀ تحلیلی با رویکردهای مختلفی معرفی میشود. بهترین رویکرد شاید این باشد که فلسفۀ تحلیلی را در قالب یک جریان فلسفی پویا بر اساس ویژگیهای خاص تاریخیاش (زمان شکلگیری و شخصیتهای فلسفی آغازگر، حلقات میانی و تحولات محتوایی و روش شناختی و...) تعریف کنیم؛ جریانی که با فیلسوفانی همچون فرگه، راسل، مور و ویتگنشتاین در اواخر سدۀ نوزده و اوایل سدۀ بیستم آغاز شده، مراحلی را پشت سر نهاده و امروزه روح حاکم بر بسیاری از شاخههای تازهاستقلالیافته، همچون متافیزیک، معرفتشناسی، فلسفۀ ذهن، فلسفۀ منطق، فلسفۀ دین و... است.
کتاب حاضر حاوی ترجمۀ دو مقاله است که هریک از منظری خاص به معرفی کلی فلسفۀ تحلیلی با تأکید بر برخی شاخههای آن پرداختهاند. مقالۀ نخست از جان سرل و مقاله دوم از ویلیامز است که بهنوعی مکمل مقالۀ سرل است.
#فلسفه_تحلیلی
#چاپ_اول
@philosophyofss
فلسفۀ تحلیلی
اثر جان سرل و برنارد ویلیام
ترجمۀ محمد سعیدیمهر
چاپ اول: ۱۳۹۹
فلسفۀ تحلیلی با رویکردهای مختلفی معرفی میشود. بهترین رویکرد شاید این باشد که فلسفۀ تحلیلی را در قالب یک جریان فلسفی پویا بر اساس ویژگیهای خاص تاریخیاش (زمان شکلگیری و شخصیتهای فلسفی آغازگر، حلقات میانی و تحولات محتوایی و روش شناختی و...) تعریف کنیم؛ جریانی که با فیلسوفانی همچون فرگه، راسل، مور و ویتگنشتاین در اواخر سدۀ نوزده و اوایل سدۀ بیستم آغاز شده، مراحلی را پشت سر نهاده و امروزه روح حاکم بر بسیاری از شاخههای تازهاستقلالیافته، همچون متافیزیک، معرفتشناسی، فلسفۀ ذهن، فلسفۀ منطق، فلسفۀ دین و... است.
کتاب حاضر حاوی ترجمۀ دو مقاله است که هریک از منظری خاص به معرفی کلی فلسفۀ تحلیلی با تأکید بر برخی شاخههای آن پرداختهاند. مقالۀ نخست از جان سرل و مقاله دوم از ویلیامز است که بهنوعی مکمل مقالۀ سرل است.
#فلسفه_تحلیلی
#چاپ_اول
@philosophyofss
هایک و فلسفۀ علوم اجتماعی
فریدریش فون هایک علاوه بر اینکه فیلسوف سیاسی برجستهای بود، نقش بسزایی در پیشبرد فلسفهٔ علوم اجتماعی هم داشت. در هر دو زمینه و حوزه، دلمشغولی اصلی او درک و فهم رابطهٔ میان فرد و اجتماع بود.
در فلسفهٔ علوم اجتماعی، مسئله، مسئلهای هستیشناختی است: آیا هستی فردی و هستی اجتماعی دو نوع هستیِ متفاوت و متمایز هستند؟ ربط آنها به هم چیست؟ حال آنکه در حوزهٔ سیاسی، مسئله برای هایک این است که چگونه میتوان نظم اجتماعی را با محفوظداشتن آزادی فردی وفق داد.
ربط میان این دو مسئله، بسی بیشتر از آن است که در ظاهر به نظر میآید. راهحل هایک برای مسئلهٔ سیاسی عمدتاً متکی بر امکانات بالقوۀ چیزی است که خودش آن را نظم اجتماعی خودانگیخته میخواند. اما برای آنکه نظم اجتماعی خودانگیخته بتواند راهحلی برای مسئلۀ سیاسی باشد، باید این نظم هم مثل هر نظم اجتماعی دیگری، نوع خاصی از رابطهٔ میان افراد باشد؛ البته بدیهی است که چنین چیزی باید ممکن هم باشد.
رسالهٔ هایک دربارۀ هستیشناسی اجتماعی، «ضد انقلاب علم»، حملهای است به آنچه او «علمباوری» میخواند و نه حملهای به خود علم. علمباوری نوعی بهکارگیری غیرمتفکرانه و نامناسب شیوههای علوم طبیعی در زمینهٔ علوم اجتماعی است.
علوم طبیعی و علوم اجتماعی اشتراکاتی دارند؛ اما بهعقیدهٔ هایک متدولوژی علوم طبیعی «عینگرایانه» است، یعنی شامل بررسی واقعیتهای عینی یا پدیدههای محسوس با حواس میشود؛ حال آنکه علوم اجتماعی نمیتواند چنین باشد؛ زیرا دادههای آن ذهنی هستند، یعنی نه بر اساس مادیات بلکه بر اساس نحوۀ تفکر انسان نسبت به مادیات تعریف میشوند.
آشکار است که علوم اجتماعی «ذهنگرایانه» آنگونه که هایک آن را به تصور درمیآورد، شبیه همان جامعهشناسی «درونفهمانۀ» ماکس وبر است. علاوه بر این و باز هم مانند وبر، متدولوژی علوم اجتماعی نهتنها باید ذهنگرایانه، بلکه باید فردگرایانه و ترکیبی هم باشد.
برشی از کتاب
فیلسوفان سیاسی قرن بیستم
اثر مایکل ایچ. لسناف
#فریدریش_فون_هایک
#هستی_شناسی
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#برش_کتاب
@philosophyofss
فریدریش فون هایک علاوه بر اینکه فیلسوف سیاسی برجستهای بود، نقش بسزایی در پیشبرد فلسفهٔ علوم اجتماعی هم داشت. در هر دو زمینه و حوزه، دلمشغولی اصلی او درک و فهم رابطهٔ میان فرد و اجتماع بود.
در فلسفهٔ علوم اجتماعی، مسئله، مسئلهای هستیشناختی است: آیا هستی فردی و هستی اجتماعی دو نوع هستیِ متفاوت و متمایز هستند؟ ربط آنها به هم چیست؟ حال آنکه در حوزهٔ سیاسی، مسئله برای هایک این است که چگونه میتوان نظم اجتماعی را با محفوظداشتن آزادی فردی وفق داد.
ربط میان این دو مسئله، بسی بیشتر از آن است که در ظاهر به نظر میآید. راهحل هایک برای مسئلهٔ سیاسی عمدتاً متکی بر امکانات بالقوۀ چیزی است که خودش آن را نظم اجتماعی خودانگیخته میخواند. اما برای آنکه نظم اجتماعی خودانگیخته بتواند راهحلی برای مسئلۀ سیاسی باشد، باید این نظم هم مثل هر نظم اجتماعی دیگری، نوع خاصی از رابطهٔ میان افراد باشد؛ البته بدیهی است که چنین چیزی باید ممکن هم باشد.
رسالهٔ هایک دربارۀ هستیشناسی اجتماعی، «ضد انقلاب علم»، حملهای است به آنچه او «علمباوری» میخواند و نه حملهای به خود علم. علمباوری نوعی بهکارگیری غیرمتفکرانه و نامناسب شیوههای علوم طبیعی در زمینهٔ علوم اجتماعی است.
علوم طبیعی و علوم اجتماعی اشتراکاتی دارند؛ اما بهعقیدهٔ هایک متدولوژی علوم طبیعی «عینگرایانه» است، یعنی شامل بررسی واقعیتهای عینی یا پدیدههای محسوس با حواس میشود؛ حال آنکه علوم اجتماعی نمیتواند چنین باشد؛ زیرا دادههای آن ذهنی هستند، یعنی نه بر اساس مادیات بلکه بر اساس نحوۀ تفکر انسان نسبت به مادیات تعریف میشوند.
آشکار است که علوم اجتماعی «ذهنگرایانه» آنگونه که هایک آن را به تصور درمیآورد، شبیه همان جامعهشناسی «درونفهمانۀ» ماکس وبر است. علاوه بر این و باز هم مانند وبر، متدولوژی علوم اجتماعی نهتنها باید ذهنگرایانه، بلکه باید فردگرایانه و ترکیبی هم باشد.
برشی از کتاب
فیلسوفان سیاسی قرن بیستم
اثر مایکل ایچ. لسناف
#فریدریش_فون_هایک
#هستی_شناسی
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#برش_کتاب
@philosophyofss
نزاع دانشکدهها
اثر ایمانوئل کانت
ترجمۀ رضا ماحوزی
چاپ اول: ۱۳۹۹
کانت:
جایگاه و رتبۀ دانشکدههای برتر حمایت از احکام قانونی حکومت است؛ اما وقتی پای حقیقت در میان باشد، باید در نظام حکومت آزاد، یک حزب مخالف هم باشد که ویژۀ دانشکدۀ فلسفه است؛ زیرا بدون ارزیابی و انتقادات شدید این دانشکده بنا به میل و استعدادشان حکومت نمیتواند بهنحو کامل، دربارۀ نفع یا ضرر خود مطلع گردد. بدین شیوه، میتوان امید داشت که آرزوی دیرین، روزی تحقق یابد؛ اما نه در قدرت، بلکه در مشاورهدادن به قدرت؛ زیرا [اگر] حکومت، آزادی دانشکده را تضمین کند و بصیرت خود را از قبیل این آزادی افزایش دهد بهشیوۀ بهتری برای بهدستآوردن غایات خود روی آورده است تا اینکه به اقتدار مطلق روی آورد.
مترجم:
نزاع دانشکدهها که در واپسین سالهای عمر کانت نگارش شده است، دیر به جامعۀ دانشگاهی انگلیسیزبان معرفی شد؛ اما برای آلمانیزبانها شناختهشده و جدی و اثرگذار است. این اثر یکی از جدیترین متون فلسفی دربارۀ دانشگاه و کارکرد دانشکدههای آن در مواجهه با جامعه از یک سو و تعهد و مسئولیت آنها در قبال حقیقت و روشنگری از سوی دیگر است.
#چاپ_اول
@philosophyofss
اثر ایمانوئل کانت
ترجمۀ رضا ماحوزی
چاپ اول: ۱۳۹۹
کانت:
جایگاه و رتبۀ دانشکدههای برتر حمایت از احکام قانونی حکومت است؛ اما وقتی پای حقیقت در میان باشد، باید در نظام حکومت آزاد، یک حزب مخالف هم باشد که ویژۀ دانشکدۀ فلسفه است؛ زیرا بدون ارزیابی و انتقادات شدید این دانشکده بنا به میل و استعدادشان حکومت نمیتواند بهنحو کامل، دربارۀ نفع یا ضرر خود مطلع گردد. بدین شیوه، میتوان امید داشت که آرزوی دیرین، روزی تحقق یابد؛ اما نه در قدرت، بلکه در مشاورهدادن به قدرت؛ زیرا [اگر] حکومت، آزادی دانشکده را تضمین کند و بصیرت خود را از قبیل این آزادی افزایش دهد بهشیوۀ بهتری برای بهدستآوردن غایات خود روی آورده است تا اینکه به اقتدار مطلق روی آورد.
مترجم:
نزاع دانشکدهها که در واپسین سالهای عمر کانت نگارش شده است، دیر به جامعۀ دانشگاهی انگلیسیزبان معرفی شد؛ اما برای آلمانیزبانها شناختهشده و جدی و اثرگذار است. این اثر یکی از جدیترین متون فلسفی دربارۀ دانشگاه و کارکرد دانشکدههای آن در مواجهه با جامعه از یک سو و تعهد و مسئولیت آنها در قبال حقیقت و روشنگری از سوی دیگر است.
#چاپ_اول
@philosophyofss
مسئلۀ ایران
#فلسفه_علوم_اجتماعی #فلسفه_روش #پوزیتیویسم #تفسیرگرایی #مرتضی_مردیها #مرور_کتاب @philosophyofss
فضیلت عدمقطعیت
در علم شناخت اجتماع
یکی از نقدهایی که به فلسفۀ علوم اجتماعی در ایران مطرح میکنند، بهروزنبودن کتابهای ترجمهشده و کمبود شدید تألیف در این زمینه است. مرتضی مردیها سالها پیش این نیاز اهالی علوم اجتماعی را دریافت و پژوهشی در این زمینه منتشر کرد که مخاطب با خواندن آن بهروشنی نقش نویسنده را در متن پژوهش مشاهده میکند.
مرتضی مردیها در مقدمۀ نسبتاً مفصل کتاب، بهخوبی پیشینۀ تاریخی و فلسفی دو پارادایم مسلط بر علوم اجتماعی، یعنی اثباتگرایی و تفسیرگرایی را شرح میدهد و کاملاً مخاطب را به دنیای پرالهاب پارادایمها و روشها و فلسفۀ روشهای علوم اجتماعی وارد میکند.
مردیها در بخش اول کتاب، «جدال روشها»، در دو فصل «فلسفۀ روش کیفی» و «فلسفۀ روش کمّی» بهروشنی عناصر هویتبخش هر دو روش را از منظر پارادایمهای پشتیبانکنندۀ آنها شرح میدهد و در فصل سوم، «ثمرۀ خلاف» بهکمک کلیدواژههای عینیت و دقت و قطعیت فصلهای اول و دوم را جمعبندی میکند.
نویسنده در بخش دوم، «جدال نگرش و سنجش»، معیار علمیبودن و عقلانیت علمی را در دو فصل «عمق و گستره» و «صدق و معنا» شرح میدهد و پس از مقایسۀ دورکیم و وبر به بررسی جایگاه استدلال جامعهشناختی میپردازد و با تحقیق در سه مدل فلسفۀ علم تجربی، یعنی ابطالگرایی و معیارگرایی و اجماعگرایی، علمالاجتماع را با الگوهای مذکور مقایسه میکند.
بخش سوم، «جدال پژوهش»، در امتداد بخش دوم و تکمیلکنندۀ آن به حساب میآید و مردیها در سه فصل «دورکیم و خودکشی» و «بشلر و خودکشیکنندگان» و «ارزیابی مقایسهکنندگان» دو کار بنام و برجسته دربارۀ خودکشی را بهتفصیل شرح میدهد و با هم مقایسه میکند و کاستیها و برتریهای هرکدام را برمیشمرد.
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#فلسفه_روش
#پوزیتیویسم
#تفسیرگرایی
#مرتضی_مردیها
#مرور_کتاب
@philosophyofss
در علم شناخت اجتماع
یکی از نقدهایی که به فلسفۀ علوم اجتماعی در ایران مطرح میکنند، بهروزنبودن کتابهای ترجمهشده و کمبود شدید تألیف در این زمینه است. مرتضی مردیها سالها پیش این نیاز اهالی علوم اجتماعی را دریافت و پژوهشی در این زمینه منتشر کرد که مخاطب با خواندن آن بهروشنی نقش نویسنده را در متن پژوهش مشاهده میکند.
مرتضی مردیها در مقدمۀ نسبتاً مفصل کتاب، بهخوبی پیشینۀ تاریخی و فلسفی دو پارادایم مسلط بر علوم اجتماعی، یعنی اثباتگرایی و تفسیرگرایی را شرح میدهد و کاملاً مخاطب را به دنیای پرالهاب پارادایمها و روشها و فلسفۀ روشهای علوم اجتماعی وارد میکند.
مردیها در بخش اول کتاب، «جدال روشها»، در دو فصل «فلسفۀ روش کیفی» و «فلسفۀ روش کمّی» بهروشنی عناصر هویتبخش هر دو روش را از منظر پارادایمهای پشتیبانکنندۀ آنها شرح میدهد و در فصل سوم، «ثمرۀ خلاف» بهکمک کلیدواژههای عینیت و دقت و قطعیت فصلهای اول و دوم را جمعبندی میکند.
نویسنده در بخش دوم، «جدال نگرش و سنجش»، معیار علمیبودن و عقلانیت علمی را در دو فصل «عمق و گستره» و «صدق و معنا» شرح میدهد و پس از مقایسۀ دورکیم و وبر به بررسی جایگاه استدلال جامعهشناختی میپردازد و با تحقیق در سه مدل فلسفۀ علم تجربی، یعنی ابطالگرایی و معیارگرایی و اجماعگرایی، علمالاجتماع را با الگوهای مذکور مقایسه میکند.
بخش سوم، «جدال پژوهش»، در امتداد بخش دوم و تکمیلکنندۀ آن به حساب میآید و مردیها در سه فصل «دورکیم و خودکشی» و «بشلر و خودکشیکنندگان» و «ارزیابی مقایسهکنندگان» دو کار بنام و برجسته دربارۀ خودکشی را بهتفصیل شرح میدهد و با هم مقایسه میکند و کاستیها و برتریهای هرکدام را برمیشمرد.
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#فلسفه_روش
#پوزیتیویسم
#تفسیرگرایی
#مرتضی_مردیها
#مرور_کتاب
@philosophyofss
شرح و نقدی بر فلسفۀ اجتماعی و سیاسی هگل
اثر جان پلامناتز
ترجمۀ حسین بشیریه
چاپ اول ویراست جدید: ۱۳۹۹
اپلامناتز در شرح و نقدی بر فلسفۀ اجتماعی و سیاسی هگل بیشتر متأثر از تعابير جناح چپ مکتب هگل است و با استفاده از همین تعابیر به استدلال پدیدارشناسی روح توجه بیشتری دارد.
بهنظر او اندیشۀ هگل دربارۀ آگاهی و پویشهای ذهن انسان اندیشهای ارزشمند است. یکی از مسائل همیشگی وضع بشری این است که انسان همواره نیاز دارد جایگاه خود را در جهان بیابد و از لحاظ فکری و عاطفی با خود و با جهان به سازش برسد و خرسند شود. بهنظر پلامناتز یکی از علایق مهم فلسفۀ هگل همین پویش ذهن انسان بهسوی خرسندی است.
از سوی دیگر، پلامناتز به نقد دستگاه کلی فلسفۀ هگل و اندیشهها و پیشفرضهای آن و انسجام منطقی آنها میپردازد. هدف او عرضۀ دورنمایی کلی نیست بلکه «وارد خانه میشود و به تجسس میپردازد». بهعلاوه، هدف نویسنده صرفاً یافتن هماهنگی با ناهماهنگی درونی آن فلسفه یا بهترین و وفادارترین تعبیر آن نیست؛ بلکه میکوشد اهمیت آن را از لحاظ مسائل همیشگی انسان روشن سازد.
#چاپ_اول
#فلسفه_اجتماعی
#هگل
@philosophyofss
اثر جان پلامناتز
ترجمۀ حسین بشیریه
چاپ اول ویراست جدید: ۱۳۹۹
اپلامناتز در شرح و نقدی بر فلسفۀ اجتماعی و سیاسی هگل بیشتر متأثر از تعابير جناح چپ مکتب هگل است و با استفاده از همین تعابیر به استدلال پدیدارشناسی روح توجه بیشتری دارد.
بهنظر او اندیشۀ هگل دربارۀ آگاهی و پویشهای ذهن انسان اندیشهای ارزشمند است. یکی از مسائل همیشگی وضع بشری این است که انسان همواره نیاز دارد جایگاه خود را در جهان بیابد و از لحاظ فکری و عاطفی با خود و با جهان به سازش برسد و خرسند شود. بهنظر پلامناتز یکی از علایق مهم فلسفۀ هگل همین پویش ذهن انسان بهسوی خرسندی است.
از سوی دیگر، پلامناتز به نقد دستگاه کلی فلسفۀ هگل و اندیشهها و پیشفرضهای آن و انسجام منطقی آنها میپردازد. هدف او عرضۀ دورنمایی کلی نیست بلکه «وارد خانه میشود و به تجسس میپردازد». بهعلاوه، هدف نویسنده صرفاً یافتن هماهنگی با ناهماهنگی درونی آن فلسفه یا بهترین و وفادارترین تعبیر آن نیست؛ بلکه میکوشد اهمیت آن را از لحاظ مسائل همیشگی انسان روشن سازد.
#چاپ_اول
#فلسفه_اجتماعی
#هگل
@philosophyofss
افراط و تفریط در کاربرد نظریه در پژوهش اجتماعی
پژوهشگران دربارۀ جایگاه نظریه در تحقیق برداشت درستی ندارند.
از یک بُعد افراطی، آنها ممکن است فرض را بر این بگیرند که نظریه بهمعنای همان مكاتب جامعهشناسی است که در دورههای کارشناسی بهطرز کسلکنندهای ارائه میشوند. بر پایۀ این برداشت، محقق فقط نیاز به این دارد که در آغاز تحقیق اعتقادش را به یکی از این مکاتب، از نظریۀ کنش گرفته تا مارکسیسم یا روششناسی مردمنگارانه آشکار سازد تا همۀ مسائل نظری بیدرنگ روشن گردد.
اما از بُعد تفریطی، اعتقاد بر این است که وظیفۀ تحقیق اساساً توصیفی یا اکتشافی و یا عمدتاً معطوف به یک مسئلۀ اجتماعی است. در نتیجۀ این برداشت، ملاحظات نظری اهمیتی ندارند.
رهیافت نخست دلالت بر این دارد که تنها چیزی که محقق به آن نیاز دارد، نشان وابستگی به یک مکتب نظری است؛ ولی برابر با رهیافت دوم، تنها یک روش درست کافی است؛ اما هر دو رهیافت اشتباه است.
درست است که پایبندی به یک مکتب خاص جامعهشناختی، جهتگیری پیشینی سودمندی را در برخورد با واقعیت اجتماعی به دست میدهد؛ اما هیچ مکتبی نیست که واحد یکپارچهای باشد؛ بلکه مجموعهای از نظریههایی است که محقق باید از میان آنها یکی را برگزیند.
اما در بعد تفریطی، یعنی جهتگیری معطوف به توصیف و مسئلۀ اجتماعی، باید گوشزد کرد که جهان اجتماعی بهخودیخود هیچ قضیهای را بیان نمیکند. برای همین است که محققان وابسته به این بُعد هرچند با سروصدای اعلام میدارند که هدفشان نزدیکماندن به واقعیتهاست؛ اما در عمل، طرح نظری خاصی را بر واقعیت تحمیل میکنند.
برشی از کتاب
روش تحقیق کیفی در جامعهشناسی
اثر دیوید سیلورمن
#برش_کتاب
#فلسفه_روش
#روش_کمی
#روش_کیفی
@philosophyofss
پژوهشگران دربارۀ جایگاه نظریه در تحقیق برداشت درستی ندارند.
از یک بُعد افراطی، آنها ممکن است فرض را بر این بگیرند که نظریه بهمعنای همان مكاتب جامعهشناسی است که در دورههای کارشناسی بهطرز کسلکنندهای ارائه میشوند. بر پایۀ این برداشت، محقق فقط نیاز به این دارد که در آغاز تحقیق اعتقادش را به یکی از این مکاتب، از نظریۀ کنش گرفته تا مارکسیسم یا روششناسی مردمنگارانه آشکار سازد تا همۀ مسائل نظری بیدرنگ روشن گردد.
اما از بُعد تفریطی، اعتقاد بر این است که وظیفۀ تحقیق اساساً توصیفی یا اکتشافی و یا عمدتاً معطوف به یک مسئلۀ اجتماعی است. در نتیجۀ این برداشت، ملاحظات نظری اهمیتی ندارند.
رهیافت نخست دلالت بر این دارد که تنها چیزی که محقق به آن نیاز دارد، نشان وابستگی به یک مکتب نظری است؛ ولی برابر با رهیافت دوم، تنها یک روش درست کافی است؛ اما هر دو رهیافت اشتباه است.
درست است که پایبندی به یک مکتب خاص جامعهشناختی، جهتگیری پیشینی سودمندی را در برخورد با واقعیت اجتماعی به دست میدهد؛ اما هیچ مکتبی نیست که واحد یکپارچهای باشد؛ بلکه مجموعهای از نظریههایی است که محقق باید از میان آنها یکی را برگزیند.
اما در بعد تفریطی، یعنی جهتگیری معطوف به توصیف و مسئلۀ اجتماعی، باید گوشزد کرد که جهان اجتماعی بهخودیخود هیچ قضیهای را بیان نمیکند. برای همین است که محققان وابسته به این بُعد هرچند با سروصدای اعلام میدارند که هدفشان نزدیکماندن به واقعیتهاست؛ اما در عمل، طرح نظری خاصی را بر واقعیت تحمیل میکنند.
برشی از کتاب
روش تحقیق کیفی در جامعهشناسی
اثر دیوید سیلورمن
#برش_کتاب
#فلسفه_روش
#روش_کمی
#روش_کیفی
@philosophyofss
مسئلۀ ایران
#نظریه_اجتماعی #الهیات #عقل_سکولار #جان_میلبنک #مرور_کتاب @philosophyofss
یکی از نیازهایی که همواره پژوهشگران و اندیشمندان رشتههای مختلف از آن یاد میکنند، پژوهشهای میانرشتهایاند. پژوهشهای میلبنک دقیقاً میانرشتهای هستند و در رفتوآمد بین نظریههای فلسفی مدرن و علوم اجتماعی و نظریههای قرون وسطی و الهیات مسیحی به سر میبرند.
اما مخاطبان کتاب الهیات و نظریهٔ اجتماعی، بهطور مشخص، نظریهپردازان اجتماعی و متألهاناند. جان میلبنک این اثر را تمرینی در عرصهٔ نسبیگرایی شکاکانه میداند. او در این کتاب میکوشد به نظریهپردازان اجتماعی امکان ابطال شکاکانهٔ نظریهٔ اجتماعی مدرن سکولار را از چشماندازی مغایر با آن، یعنی چشمانداز مسیحیت نشان دهد.
میلبنک با رویکردی باستانشناسانه بهدنبال خاستگاه شکلهای اصلی عقل سکولار است تا به سازههای دلبخواهی در ساخت منطقشان دست یابد. او قصد دارد دو ایده را به چالش بکشد: یکی اینکه قرائت جامعهشناختی مهمی از دین و مسیحیت وجود دارد که الهیات باید آن را به حساب آورد و دیگری این ایده که الهیات باید برای تشخیص مشکلات اجتماعی و نظردادن دربارهٔ راهحلهای اجتماعی تماماً از تحلیل مارکسیستی، بههمراه آمیزهای جامعهشناختی، وام بگیرد.
کتاب الهیات و نظریۀ اجتماعی، فراسوی عقل سکولار مهمترین اثر میلبنک به حساب میآید و دربردارندۀ ۴ بخش و ۱۲ فصل است.
بخش اول، «الهیات و لیبرالیسم» رابطۀ بین این دو را واکاوی میکند. در این بخش میلبنک امر سکولار را همراه با «هستیشناسی خشونت» به مخاطب معرفی میکند. منظور از هستیشناسی خشونت، تفسیری از جهان است که تقدم نیرو را فرض میگیرد و دراینباره سخن میگوید که چگونه این نیرو بهوسیلهٔ ضدنیرو به بهترین نحو کنترل میشود.
بخش دوم با عنوان «الهیات و پوزیتیویسم»، جهشهای واقعیت اجتماعی را برمیرسد و نقدی بر جامعهشناسی دین مطرح میکند. جانکلام این بخش تاکید بر رابطهٔ بسیار پیچیدهٔ الهیات و پوزیتیویسم است که فقط در رابطهٔ متضاد محدود نشده است.
بخش سوم «الهیات و دیالکتیک» با دفاع و رد هگل آغاز میشود و با بیان این پرسش که آیا الهیات نیازمند علم اجتماعی است، به پایان میرسد. این بخش نشان میدهد که چگونه اساسیترین و انتقادیترین عناصر در سنت هگلیمارکسیستی دقیقاً عناصری فراسوی عقل سکولار و در آستانهٔ واسازی امر سکولارند.
بخش چهارم با مسئلۀ «الهیات و تفاوت»، سرشت این نیستانگاری را واضح میکند و این دو را در برابر یکدیگر میآزماید. در حقیقت، چشمانداز اصلی کتاب، چشمانداز فضیلت است، نه تفاوت نیستانگارانه.
#نظریه_اجتماعی
#الهیات
#عقل_سکولار
#جان_میلبنک
#مرور_کتاب
@philosophyofss
اما مخاطبان کتاب الهیات و نظریهٔ اجتماعی، بهطور مشخص، نظریهپردازان اجتماعی و متألهاناند. جان میلبنک این اثر را تمرینی در عرصهٔ نسبیگرایی شکاکانه میداند. او در این کتاب میکوشد به نظریهپردازان اجتماعی امکان ابطال شکاکانهٔ نظریهٔ اجتماعی مدرن سکولار را از چشماندازی مغایر با آن، یعنی چشمانداز مسیحیت نشان دهد.
میلبنک با رویکردی باستانشناسانه بهدنبال خاستگاه شکلهای اصلی عقل سکولار است تا به سازههای دلبخواهی در ساخت منطقشان دست یابد. او قصد دارد دو ایده را به چالش بکشد: یکی اینکه قرائت جامعهشناختی مهمی از دین و مسیحیت وجود دارد که الهیات باید آن را به حساب آورد و دیگری این ایده که الهیات باید برای تشخیص مشکلات اجتماعی و نظردادن دربارهٔ راهحلهای اجتماعی تماماً از تحلیل مارکسیستی، بههمراه آمیزهای جامعهشناختی، وام بگیرد.
کتاب الهیات و نظریۀ اجتماعی، فراسوی عقل سکولار مهمترین اثر میلبنک به حساب میآید و دربردارندۀ ۴ بخش و ۱۲ فصل است.
بخش اول، «الهیات و لیبرالیسم» رابطۀ بین این دو را واکاوی میکند. در این بخش میلبنک امر سکولار را همراه با «هستیشناسی خشونت» به مخاطب معرفی میکند. منظور از هستیشناسی خشونت، تفسیری از جهان است که تقدم نیرو را فرض میگیرد و دراینباره سخن میگوید که چگونه این نیرو بهوسیلهٔ ضدنیرو به بهترین نحو کنترل میشود.
بخش دوم با عنوان «الهیات و پوزیتیویسم»، جهشهای واقعیت اجتماعی را برمیرسد و نقدی بر جامعهشناسی دین مطرح میکند. جانکلام این بخش تاکید بر رابطهٔ بسیار پیچیدهٔ الهیات و پوزیتیویسم است که فقط در رابطهٔ متضاد محدود نشده است.
بخش سوم «الهیات و دیالکتیک» با دفاع و رد هگل آغاز میشود و با بیان این پرسش که آیا الهیات نیازمند علم اجتماعی است، به پایان میرسد. این بخش نشان میدهد که چگونه اساسیترین و انتقادیترین عناصر در سنت هگلیمارکسیستی دقیقاً عناصری فراسوی عقل سکولار و در آستانهٔ واسازی امر سکولارند.
بخش چهارم با مسئلۀ «الهیات و تفاوت»، سرشت این نیستانگاری را واضح میکند و این دو را در برابر یکدیگر میآزماید. در حقیقت، چشمانداز اصلی کتاب، چشمانداز فضیلت است، نه تفاوت نیستانگارانه.
#نظریه_اجتماعی
#الهیات
#عقل_سکولار
#جان_میلبنک
#مرور_کتاب
@philosophyofss
فرهنگ، آموزش و نظریۀ اجتماعی در اندیشۀ کانت
اثر آنا مارتا گنزالس
ترجمۀ زهره سعیدی و رضا ماحوزی
چاپ اول: ۱۳۹۹
سه موضوع عمدهای که در این کتاب بررسی شده، یعنی بنانهادن فرهنگی که حول احترام به آزادی انسان صورتبندی شده باشد و اشتیاق به توسعۀ علم تعلیموتربیت بهنحوی که به پیشرفت بشریت کمک کند و بذرهای نظریۀ نوین اجتماعی، مطالب فراوانی برای درک ظرفیت میراث فلسفی کانت فراهم میآورد.
کانت ذیل مفهوم فرهنگ، دقایق فراوانی را پیش کشیده است؛ بهگونهای که میتوان از آزادی اندیشه و بیان تا مؤلفههای متعدد حکومت مطلوب، سعادت مدنی و در نهایت، سعادت اخلاقی و عقلانی را در آن مشاهده کرد.
از نظر کانت، اساساً هرگونه طرح و انگیزهای برای تغییر مبانی فرهنگی و حرکت بهسوی فرهنگ عقلانی یا همان فرهنگ آزادی و اخلاقی مستلزم برنامهریزی و آموزش تدریجی و پیوستۀ نسلهای آتی است؛ نسلهایی که نهتنها باید صاحبان فرهنگ پیش رو باشند و میراث گذشته را در اختیار بگیرند، بلکه باید متناسب با حرکت روبهجلوی عقل، میراث مذکور را کامل کنند و ارتقا دهند.
#کانت
#نظریه_اجتماعی
#چاپ_اول
@philosophyofss
اثر آنا مارتا گنزالس
ترجمۀ زهره سعیدی و رضا ماحوزی
چاپ اول: ۱۳۹۹
سه موضوع عمدهای که در این کتاب بررسی شده، یعنی بنانهادن فرهنگی که حول احترام به آزادی انسان صورتبندی شده باشد و اشتیاق به توسعۀ علم تعلیموتربیت بهنحوی که به پیشرفت بشریت کمک کند و بذرهای نظریۀ نوین اجتماعی، مطالب فراوانی برای درک ظرفیت میراث فلسفی کانت فراهم میآورد.
کانت ذیل مفهوم فرهنگ، دقایق فراوانی را پیش کشیده است؛ بهگونهای که میتوان از آزادی اندیشه و بیان تا مؤلفههای متعدد حکومت مطلوب، سعادت مدنی و در نهایت، سعادت اخلاقی و عقلانی را در آن مشاهده کرد.
از نظر کانت، اساساً هرگونه طرح و انگیزهای برای تغییر مبانی فرهنگی و حرکت بهسوی فرهنگ عقلانی یا همان فرهنگ آزادی و اخلاقی مستلزم برنامهریزی و آموزش تدریجی و پیوستۀ نسلهای آتی است؛ نسلهایی که نهتنها باید صاحبان فرهنگ پیش رو باشند و میراث گذشته را در اختیار بگیرند، بلکه باید متناسب با حرکت روبهجلوی عقل، میراث مذکور را کامل کنند و ارتقا دهند.
#کانت
#نظریه_اجتماعی
#چاپ_اول
@philosophyofss