مسئلۀ ایران
1.06K subscribers
114 photos
24 videos
26 files
115 links
رسانۀ تخصصی مسئلۀ ایران
Download Telegram
هایدگر و علوم اجتماعی
<unknown>
سلسله‌ نشست‌های
فلسفه و علوم اجتماعی
سخنرانی دکتر احمد رجبی
«هایدگر و علوم‌اجتماعی»


دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
سه‌شنبه، ۱۰دی۱۳۹۸


#هایدگر_و_علوم_اجتماعی
#فلسفه_و_علوم_اجتماعی

@philosophyofss
@utsaiss
Audio
سلسله‌ نشست‌های
فلسفه و علوم اجتماعی
سخنرانی دکتر مصطفی زالی
«هگل و علوم‌اجتماعی»


دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
سه‌شنبه، ١۵بهمن۱۳۹۸


#هگل_و_علوم_اجتماعی
#فلسفه_و_علوم_اجتماعی

@philosophyofss
@utsaiss
ضرورت بازبینی پیش‌فرض‌های جهان‌بینی علمی

علوم اجتماعی ادعا می‌کنند تجربی‌اند. موفقیت عظیم فیزیک مدرن در دخل‌وتصرف‌کردن در جهان باعث شده به نظر آید که روش‌های‌ آن راه‌حلی برای تعمیم شناخت انسانی به تمامی عرصه‌ها به دست می‌دهد. به این ترتیب، هر رشتۀ عقلانی در زیر فشار شدید قرار می‌گیرد تا دقیقاً به همان نحو که فیزیک علمی است، علمی بنماید؛ در غیر این صورت، محکوم به آن است که سهمی در تولید شناخت اصیل نداشته است.

با وجود این، فشار بر همۀ رشته‌ها به‌تبعیت از یک الگو، هنگامی شروع به کم‌شدن کرد که تردید دربارۀ توانایی علم برای تأمین رفاه مردم افزایش یافت. امیدهای روشن به پیشرفت بشریت که زمانی به علم بسته شده بود، هم‌اکنون خوش‌بینی بچه‌گانه‌ای به نظر می‌رسد. در حال حاضر، آسان‌تر می‌توان به بازبینی پیش‌فرض‌های جهان‌بینی علمی پرداخت.

برشی از کتاب
فهم علم اجتماعی
اثر راجر تریگ


#فلسفه_علوم_اجتماعی
#برش_کتاب


@philosophyofss
دستاوردهای فلسفۀ علوم اجتماعی
برای اهالی علوم اجتماعی

۱. فهم نظریۀ جامعه‌شناختی
نظریه‌های اجتماعی مبتنی بر پیش‌فرض‌هایی معرفتی، مانند هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی و انسان‌شناسی شکل می‌گیرند؛ زیرا جامعه‌شناسان بر اساس فهمی که از جهان و جامعه و انسان و نیز راه شناخت آن دارند، نظریه‌هایی را طرح می‌کنند.

نظریه و نقش پیش‌فرض‌های معرفتی در تولید نظریه، در دو سطح شکل می‌گیرد: گزینش مسئله و پیشنهاد راهکار. تعریف مسئله برآمده از پیش‌فرض‌های معرفتی است؛ زیرا مسئله یعنی فاصله‌گرفتن از وضعیت مطلوب و تعریف وضعیت مطلوب کاملاً از هنجارها و ارزش‌ها و پیش‌فرض‌ها پیروی می‌کند.

بر همین اساس، راه رسیدن به وضعیت مطلوب، یعنی راهکار نظریه برای حل مسئله هم از این ارزش‌ها و هنجارها و پیش‌فرض‌ها تأثیر می‌پذیرد. پس برای فهم این مسئله‌شناسی‌ها و راهکارپردازی‌ها چاره‌ای جز شناخت دقیق پیش‌فرض‌های معرفتی نیست که وظیفۀ فلسفۀ علوم اجتماعی به حساب می‌آید.

۲. نقد نظریۀ جامعه‌شناختی
علم با نقد پیش می‌رود و پیشرفت می‌کند و نظریۀ اجتماعی را در دو سطح می‌توان به نقد کشید: پیش‌فرض‌ها و دستاوردها یا نقد فلسفی و جامعه‌شناختی. در نقد فلسفی، فیلسوف پیش‌فرض‌های معرفتی نظریه را می‌کاود و به نقد می‌کشد و چندان به بررسی‌های اجتماعی نظریه که دستاوردهای این پیش‌فرض‌های معرفتی در عرصۀ تخصصی علوم اجتماعی به حساب می‌آیند، نمی‌پردازد.

اما نقد جامعه‌شناختی که کار اهالی علوم اجتماعی است، با قبول پیش‌فرض‌های معرفتی، دستاوردهای این پیش‌فرض‌های معرفتی در بررسی مسائل اجتماعی را می‌کاود و کارآمدی این مسئله‌شناسی و راهکارپردازی را برمی‌رسد. از نظر معرفتی، نقد فلسفی که وظیفۀ فلسفۀ علوم اجتماعی است، بر نقد جامعه‌شناختی نظریه‌های اجتماعی مقدم است؛ زیرا زمینه‌های رویش نظریۀ اجتماعی را می‌پژوهد.

۳. تولید نظریۀ جامعه‌شناختی
نقد، آغاز راه پیشرفت علم است، نه انجام آن. رویش نظریۀ اجتماعی، راهی که نقد می‌آغازد، به سرانجام می‌رساند. چنان‌که گفتیم، تولید نظریه بر اساس مبانی و پیش‌فرض‌های معرفتی شکل می‌گیرد و آنچه راه این فهم دقیق و درست و تخصصی مبانی و پیش‌فرض‌های فلسفی را هموار می‌سازد، فلسفۀ علوم اجتماعی است.

در فلسفۀ علوم اجتماعی می‌آموزیم چگونه پیش‌فرض‌های فلسفی به نوع نگاه نظریه‌پرداز به جامعه و ترسیم وضعیت مطلوب و شناسایی مسائل اجتماعی و پیشنهاد راهکارهایی برای حل آن اثر می‌گذارد؛ پس نظریه‌پرداز در مقام تولید نظریه، کاملاً آگاهانه این تأثیر و تأثرها را زیر نظر دارد و ارتباط و انسجام آن‌ها را برمی‌رسد و از انحراف از مبانی و پیش‌فرض‌ها در نظریه تا حد ممکن پیشگیری می‌کند.

سیدمحسن ملاباشی

#فلسفه_علوم_اجتماعی
#جامعه_شناسی
#نظریه_جامعه_شناختی
#جستار

@philosophyofss
نقش وبر در پایه‌گذاری فلسفۀ علوم اجتماعی

برخی ماکس وبر را از آخرین نسل اندیشمندان دائرة‌المعارفی دانسته‌اند؛ با این‌ حال، او از نظریه‌پردازان کلاسیک جامعه‌شناسی به حساب می‌آید و در دوره‌ای می‌زیست که جامعه‌شناسی به‌عنوان رشته‌ای تازه‌تأسیس با پرسش‌های بنیادینی روبه‌رو بود.

از آنجا که پاسخ‌دادن به این پرسش‌های بنیادین فقط از عهدۀ فلسفه برمی‌آید و همۀ علوم در این مرحله و زمینه به فلسفه نیازمندند، وبر در مقام فیلسوف علم، مقالات بسیاری نوشت که شاید این هفت مقالۀ روش‌شناسی به‌ترتیب زمان نگارش، مهم‌ترین آن‌ها باشند:
۱. «روش تاریخی روشر» (1903)؛
۲. «عینیت در علوم اجتماعی و سیاست اجتماعی» (1904)؛
۳. «کنیس و مسئلۀ ناعقلانیت» (1905 و 1906)؛
۴. «بررسی‌های انتقادی دربارۀ منطق علوم فرهنگی» (1906)؛
۵. «نقد استاملر» (1907)؛
۶. «برخی مقوله‌های جامعه‌شناسی تفسیری» (1913)؛
۷. «معنای بی‌طرفی اخلاقی در اقتصاد و جامعه‌شناسی» (1917).

شاید بتوان گفت دست‌کم او در مقاله‌های اول و دوم و هفتم، موضوعاتی را می‌کاود که هنوز در فلسفۀ علوم اجتماعی و رشتۀ جامعه‌شناسی، موضوعات روز به حساب می‌آیند. البته اینکه جامعه‌شناسی پس از گذشت بیش از یک قرن از نگارش این مقاله‌ها درگیر این موضوعات است، مسئلۀ تأمل‌برانگیز دیگری است.

معیار علمی‌بودن یکی از ضرورت‌های نظری هر رشتۀ علمی به حساب می‌آید و وبر با درک درست و دقیق این نیاز بنیادین علوم نوپای اجتماعی، در ابتدای مقالۀ «عینیت در علوم اجتماعی و سیاست اجتماعی» به‌طور مشخص این پرسش را مطرح می‌کند:
«اگر باید معیار علمی‌بودن هر معرفت را در اعتبار عینی نتایج آن بجوییم، نویسندۀ فوق بر مبنای کدام معنا از علم می‌تواند علمی‌بودن بحث خود را حفظ کند؟ [...] در رشته‌هایی که پدیده‌های اجتماعی و فرهنگی را مطالعه می‌کنند، وجود حقایق دارای اعتبار عینی به چه معناست؟»

چنان‌که از عنوان‌ها و مسئله‌ها و پرسش‌های این مقالات ماکس وبر آشکار است، او به‌طور مشخص، افزون بر هموارکردن راه ناهموار علوم نوپای اجتماعی، بذرهای فلسفۀ علوم اجتماعی را که به‌صورت تخصصی، معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی این علوم را می‌کاود، در زمین علوم انسانی کاشت. البته تأثیرپذیری عمیق او از دیلتای در این زمینه انکارناپذیر است و باید در فرصت دیگری به‌تفصیل به آن بپردازیم.

بی‌گمان، باید از ماکس وبر در کنار امیل دورکیم و کارل مارکس و گئورگ زیمل افزون بر نظریه‌پردازان کلاسیک جامعه‌شناسی، به‌عنوان نظریه‌پردازان کلاسیک فلسفۀ علوم اجتماعی هم نام برد.‌ این اندیشمندان با درک درست و دقیق و به‌موقع نیاز حیاتی جامعه‌شناسی به فلسفه، کوشیدند شالوده‌های استواری برای جامعه‌شناسی بنیان نهند. البته این نیاز هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسد؛ چراکه همواره فیلسوفان همۀ علوم در حال بهبود و ارتقای مبادی و مبانی فلسفی علوم هستند و در این راه، تنها فلسفه است که می‌تواند به این نیاز اساسی پاسخ دهد و توقف این روزآمدی و ارتقا برابر است با درجازدن و تکرار که با ماهیت علم سازگار نیست و جامعه‌شناسی نیز از این قاعده مستثنی نیست.

شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از موضوعات و مسائلی که وبر بیش از یک قرن پیش بررسیده است، هنوز در فلسفۀ علوم اجتماعی به حیات خود ادامه می‌دهد و هر پاسخ تازه‌ای به این مسئله‌ها و پرسش‌ها علوم اجتماعی را در راه فهم پدیده‌های اجتماعی و حل مسائل نظری و عملی این حوزه یک گام به جلو می‌برد.

سیدمحسن ملاباشی

#فلسفه_علوم_اجتماعی
#جامعه_شناسی
#نظریه_جامعه_شناختی
#جستار

@philosophyofss
پوزیتیویسم، هنوز پارادایم مسلط بر جامعه‌شناسی

نمی‌توان زین‌پس از پوزیتیویسم خام به‌منزلۀ فلسفه‌ای مناسب برای علوم اجتماعی دفاع کرد؛ اما نمی‌توان مدعی شد جایگزینی برای پوزیتیوسم به‌عنوان پارادایم مسلط هم پیدا شده است.

اهمیت این مسئله را می‌توان به دو عامل عمده نسبت داد: نخست، همان طور که رادینسکی خاطرنشان می‌سازد، میراث پوزیتیویسم در علوم اجتماعی خلق آرمان برای علم است و از این راه مواضع خود را در اذهان دانشمندان علوم اجتماعی استحکام بخشیده است. اگرچه این آرمان بارها مردود دانسته شده است، به‌سادگی از بین نخواهد رفت؛ زیرا اثبات شده است که غیاب آن به‌لحاظ منطقی قابل‌دفاع نیست (رادینسکی، 1970: 69). این سخن بدین معناست که نزد دانشمندان علوم اجتماعیِ فعال در این عرصه، هنوز پوزیتیویسم عملاً موضع غالب است (گیدنز، 1976: 13).

ممکن است فیلسوفان علوم اجتماعی پوزیتیویسم را موضوع مرده‌ای قلمداد کنند؛ لیکن پوزیتیویسم همچنان اصل راهنمای بیشتر فعالیت‌های پژوهشی دانشمندان علوم اجتماعی است.

عامل دیگری که باعث می‌شود از جایگزین‌کردن پارادایم پوزیتیویستی باز بمانیم، با عامل نخست ارتباط تنگاتنگی دارد. [...] حمله به پوزیتیویسم سلسله حملاتی پراکنده است، نه یورشی یکدست. نقدهای زیادی به پوزیتیویسم وارد شده است و مدعیان بسیاری نیز در حمایت از پوزیتیویسم به‌عنوان پارادایم مسلط علوم اجتماعی پای به صحنه نهاده‌اند؛ اما تاکنون هیچ‌کدام نتوانسته‌اند از ماهیت آن پرده بردارند.

در مقابل، تعداد زیادی از منتقدان پوزیتیویسم به اردوگاه‌هایی پیوسته‌اند که در آنجا به همان اندازه که دشمن مشترک خود را مورد هجوم قرار داده‌اند، به جدل در میان خود نیز مشغول بوده‌اند. از این رو، روش تحقیق پوزیتیویستی و آرمان پوزیتیویستیِ علم، جایگزین مستقل و منسجمی پیدا نکرده است. پوزیتیویسم همچنان دیدگاه غالب است؛ زیرا هیچ‌یک از مواضع جایگزین نتوانسته‌اند جایگاه برجستۀ آن را تصاحب کنند.


برشی از کتاب
وبر، گونۀ ایده‌آل و نظریۀ اجتماعی معاصر
اثر سوزان هکمن

#پوزیتیویسم
#نقد_پوزیتیویسم
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#برش_کتاب

@philosophyofss
جذابیت، اقبال و فلسفۀ علوم اجتماعی در ایران

چندی پیش در یادداشت «حال و روز فلسفۀ علوم اجتماعی در ایران» در همین کانال، به اقبال کمتر از انتظار استادان و دانشجویان و پژوهشگران علوم اجتماعی به فلسفۀ علوم اجتماعی اشاره کردم و نوشتم که علل این وضعیت را باید در نوشتۀ جداگانه‌ای بررسید. در اینجا به‌کوتاهی، یکی از این علل را واکاوی می‌کنیم.

در هر زمینه‌ای، جذابیت یکی از علل اصلی اقبال مخاطب به حساب می‌آید و جذابیت در هر حوزه‌ای هم زمینه‌ها و شاخص‌هایی دارد و عرصۀ علم نیز از این قاعده مستثنا نیست. یکی از علل و زمینه‌های جذابیت در علم، تنوع و گوناگونی طرح موضوعات و مسائل و پرسش‌هاست؛ یعنی مخاطب همواره بتواند در مباحث و پژوهش‌های جدید، با مسئله‌یابی‌ها و مصداق‌یابی‌های تازه‌ای روبه‌رو شود و بر عمق و گسترۀ دانش خود در آن زمینه بیفزاید.

متأسفانه، فلسفۀ علوم اجتماعی در ایران به‌قدر کافی از این ویژگی برخوردار نیست و همین کمبود نیز برآمده از علل و عوامل گوناگونی است. فلسفۀ علوم اجتماعی در ایران تا حد زیادی به موضوع فلسفۀ روش و به‌طور مشخص، بر مسئلۀ امکان به‌کاربردن روش علوم طبیعی در علوم انسانی محدود شده است. این ادعا را با نگاهی گذرا به کتاب‌های موجود به زبان فارسی می‌توان مشاهده کرد که در یادداشت‌ جداگانه‌ای به آن خواهیم پرداخت.

در این نکته تردیدی نیست که معرفت‌شناسی در هر علمی یکی از اصول و پایه‌های اساسی آن را شکل می‌دهد و روش‌شناسی جایگاه ویژه‌ای در معرفت‌شناسی هر علمی دارد و مسئلۀ به‌کاربردن یا نبردن روش علوم طبیعی در علوم انسانی یکی از مسائلی است که از دیرباز تا کنون مناقشه‌برانگیز و در عین حال، حیاتی است. اما فروکاستن کل فلسفۀ علوم اجتماعی به معرفت‌شناسی و محدودکردن معرفت‌شناسی به روش‌شناسی و تقلیل‌دادن روش‌شناسی به یک مسئلۀ خاص، از تنوع و جذابیت و کارآمدی فلسفۀ علوم اجتماعی می‌کاهد.

دربارۀ علل بروز این اتفاق در گسترۀ علوم اجتماعی در ایران می‌توان عوامل بسیاری را برشمرد؛ اما در اینجا به ذکر سه عامل بسنده می‌کنم:

۱. ترجمه‌های قدیمی: چنان‌که در یادداشت پیش دربارۀ این موضوع گفتم، بیشتر منابع فلسفۀ علوم اجتماعی به زبان فارسی یکی‌دو دهه از چاپ آن می‌گذرد و همان زمان نیز سال‌ها از نگارش آن‌ها به زبان انگلیسی گذشته بود. پژوهش‌ها و کتاب‌های فلسفۀ علوم اجتماعی در جهان در ‌دهه‌های اخیر وارد موضوعات و مسائل تازه‌ای شده‌اند یا دست‌کم مواجهۀ تازه‌ای با همان موضوعات و مسائل و پرسش‌ها داشته‌اند که برای مخاطب متخصص علوم اجتماعی از تازگی و جذابیت بیشتری برخوردار نیست؛ ولی متأسفانه، چندان نظر مترجمان حوزۀ علوم اجتماعی را جلب نمی‌کند و ما کوشیدیم با معرفی برخی از آن‌ها در کانال، تا حدی این موضوع را آشکار سازیم.

۲. فقدان تألیف: اندیشمندان و نویسندگان و پژوهشگران ایرانی نیز پژوهش‌های چندانی در قامت کتابی در حوزۀ فلسفۀ علوم اجتماعی منتشر نکرده‌اند که دست‌کم مخاطب فارسی‌زبان از این طریق با پژوهش‌های روز دنیا آشنا شده و با مسائل و پرسش‌های تازه‌ای در این زمینه روبه‌رو شود.

۳. موضوع روز نبودن: هر موضوع یا گرایشی در حوزۀ علوم اجتماعی به محض تبدیل‌شدن به موضوع روز، بسیاری از کتاب‌ها و پژوهش‌های جدید در آن حوزه به زبان فارسی سرازیر می‌شود. عجیب اینکه با وجود علاقۀ بسیاری از اصحاب علوم اجتماعی به مباحث فلسفی، به‌خصوص در برخی از دانشگاه‌های کشور، هنوز فلسفۀ علوم اجتماعی به مد روز تبدیل نشده است تا مترجمان بسیاری به ترجمۀ کتاب‌های این حوزه روی بیاورند و آثار بسیاری در این زمینه ترجمه کنند. شاید نداشتن نسبت آشکاری با سیاست، یکی از عوامل این تبدیل‌نشدن به موضوع روز باشد که به بررسی مفصل‌تری نیاز دارد.

طبیعی است حتی مخاطبان تخصصی علوم اجتماعی، یعنی استادان و دانشجویان و پژوهشگران، هر بار با ورق‌زدن منابع این عرصه یا حضور در کلاس‌ها یا... با مسئله‌ها و پرسش‌های نه‌چندان تازه‌ای روبه‌رو می‌شوند و احتمالاً این تصور در ذهن آن‌ها نقش می‌بندد که فلسفۀ علوم اجتماعی محدود به همین‌هاست و نیازی به دانش‌افزایی در این زمینه ندارند و کار چندانی هم از این حوزه برنمی‌آید؛ زیرا سال‌هاست در همین نقطه به سر می‌برد.


سیدمحسن ملاباشی

#فلسفه_علوم_اجتماعی
#معرفت_شناسی
#روش_شناسی
#جستار

@philosophyofss
Forwarded from فلسفه و علوم انسانی (Mohammad.Talebi)
هانس-گئورگ گادامر (زادهٔ ۱۱ فوریه ۱۹۰۰ – درگذشتهٔ ۱۳ مارس ۲۰۰۲) فیلسوف برجستهٔ آلمانی در سنت قاره‌ای و نویسندهٔ اثر مشهور حقیقت و روش (۱۹۶۰) بود. گادامر در ماربورگ به دنیا آمد. پدرش شیمیدان بود. او بعدها در فرایبورگ با هایدگر آشنا شد. در آن زمان هایدگر دانشجو بود و هنوز به سمت استادی دانشگاه درنیامده بود.

گادامر از پیشگامان هرمنوتیک فلسفی است. آن زمان که شلایرماخر به شیوه‌ای تأثیر گرفته از کانت رسالت هرمنوتیک را از تعیین دستورالعمل‌هایی برای فهم به کشف شرایط عامی که اساساً فهم را امکان‌پذیر می‌سازد تغییر داد تصوری تازه از هرمنوتیک حاصل شد.



درسگفتار حقیقت و روش گادامر (در 30 جلسه) با تدریس دکتر محمد رضا بهشتی

📣 فلسفه و علوم انسانی
https://t.me/Philosophy_and_Humanities
تاریخچۀ دوگانۀ واقعیت‌ارزش

همه شنیده‌اید که کسی بپرسد «آیا این یک واقعیت است یا یک داوری ارزشی؟» پیش‌فرض این پرسش عجزآور این است که اگر «داوری ارزشی» باشد، پس نمی‌تواند «واقعیت» باشد؛ و پیش‌فرض دیگر این است که داوری‌های ارزشی «ذهنی» هستند.

این نظر که ارزش‌داوری‌ها دعوی‌هایی درمورد واقعیت‌ها نیستند و این استنتاج که اگر چنین نیستند، پس باید ذهنی باشند، تاریخی طولانی دارد. در قرن بیستم بسیاری از دانشمندان اجتماعی هر دو را قبول داشتند که پیامدهای فوق‌العاده مهمی داشت.

پیش از اینکه دوگانگی بین واقعیت‌ها و ارزش‌ها را به‌تفصیل بیشتر بررسی کنیم، خوب است به تمایزی دیگر نگاه کنیم، تمایزی که آن نیز به‌صورت یک دوگانگی تقویت‌یافته و چنان بدان توسل می‌جویند که گویی شامل طبقه‌بندی مستوفای همۀ داوری‌های ممکن است و آن تمایز بین تحلیلی و ترکیبی است.

«تحلیلی»، اصطلاح تخصصی فیلسوفان است که تحت‌فشار تحولات تاریخ اولیۀ فلسفۀ تحلیلی، به‌صورت نامی برای طبقه‌ای از حقيقت‌ها دانسته شد که «همان‌گویی» یا «صرفاً به‌سبب معنای خود صادق» هستند.

پوزیتیویست‌ها، در به‌کارگرفتن اصطلاح‌های «تحلیلی» و «ترکیبی» واژگان را از کانت وام گرفته بودند که از طریق فرگه به آنان رسیده و در این بین، دچار تبدیلی هم شده بود.

پوزیتیویست‌های منطقی مدعی بودند ریاضیات عبارت از حقیقت‌های تحلیلی است. «ترکیبی» اصطلاح کانت برای حقیقت‌های غیرتحلیلی بود. ادعای عجیب او این بود که حقیقت‌های ریاضی، هم ترکیبی هستند و هم ضروری (پیشینی).

در قرن بیستم، مخالفان پوزیتیویست كانت کوشیدند مفهوم «تحلیلی» را بسط دهند تا همۀ ریاضیات را هم در بر بگیرد که در واقع، مدعی بودند موضوع قراردادهای زبانی ماست، نه واقعيت‌ها.

پس نزد پوزیتیویست‌ها هر دو تمایز، تمایز بین واقعیت‌ها و ارزش‌ها، و تمایز بین تحلیلی و ترکیبی، واقعيت‌ها را در مقابل چیزی دیگر قرار می‌دهند: اولی آن‌ها را در برابر ارزش‌ها می‌گذارد و دومی آن‌ها را در برابر «همان‌گویی‌ها» یا «حقیقت‌های تحلیلی».

برشی از کتاب
دوگانگی واقعیت‌ارزش
اثر هیلری پانتم

#ارزش_داوری
#واقعیت_ارزش
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#برش_کتاب
@philosophyofss
به‌دنبال شاخص‌هایی برای تعریف پراگماتیسم

دربارهٔ نسخه‌ای پیچیده‌تر از پراگماتیسم، چه می‌توان گفت؟ پس از ترسیم موضع‌گیری‌های متکثر در پراگماتیسم، آیا می‌توانیم مجموعه‌ای از زمینه‌ها را معیّن کنیم که اگر یک فیلسوف با آن‌ها هم‌آوا بود، او را پراگماتیست بدانیم؟

با درنظرگرفتن همۀ موضع‌گیری‌های پراگماتیستی در گسترۀ دید خود، ممکن است به نظر آید که دیگر نمی‌دانیم پراگماتیسم چیست. شاید همۀ آنچه می‌توان گفت، این است که پراگماتیسم نوعی ارتباط میان باورها و کنش‌هاست؛ یعنی این ایده که بدنهٔ باورهای زمینه‌ای یا همان مفروضات ما باید در فلسفه، پژوهش و زندگی جدی انگاشته شوند.

حتی با توجه به این بنیان‌ها، مناقشاتی وجود دارد؛ برای مثال، ویتگنشتاین تردید داشت که موضع‌گیری‌هایش‌ را در این قالب بگنجاند؛ در حالی که موضع‌گیری ضدمعرفت‌شناسانه و ضدنظری‌اش با توجه به این ادعا که باورها بخشی ذاتی از کنش‌ها هستند، در آثار متأخرش، ممکن است او را متفاوت از دیگران نشان دهد.

استدلال کرده‌ام که حتی می‌توان او را نسبت به این موضع‌گیری پراگماتیستی متعهد بدانیم. اگر سخنم قانع‌کننده باشد؛ آن‌گاه می‌توان نتیجه گرفت که پیرس، جیمز، رمزی و ویتگنشتاین، همگی با این تفسیر پراگماتیست بوده‌اند. آن‌ها شرح فنومنولوژی و درون‌نگری از «معنا» و «باورها» را رد کرده‌اند و «معنا» و «باور» را نیازمند ارتباط با رفتار می‌دانسته‌اند.

آن‌ها به شکل‌های متفاوتی این ارتباط را برساختند؛ اما کفهٔ ترازو به‌سمت تشابهات نسبت به تفاوت‌ها سنگین‌تر است. هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌خواستند رفتارگرایانی افراطی باشند و میان‌ خود و رفتارگرایی، دیوانه‌وار تمایز قائل می‌شدند. هریک از آن‌ها نسخه‌ای متمایز از پراگماتیسم را ارائه دادند؛ حتی با وجود اینکه ویتگنشتاین از این عنوان بیزار بود... .

اما پراگماتیسم چیزی بیش از این است. تعهد به کنش، تنها محتوای باور را معیّن می‌کند و نه انواع کنشی را که باورها باید بیان کنند، یا اینکه ‌آیا باورها، برای باورداشتن به آن‌ها مطلوب‌اند؟

قدم بعدی پراگماتیسم، پاسخ‌دادن به این پرسش‌هاست:
۱. آیا باورهای ما با کنش‌ها و انتظارات ما مرتبط هستند؟ ۲. آن‌ها می‌توانند به این صورت ارزیابی شوند که آیا این کنش‌ها موفقیت‌آمیز هستند؟ ۳. آیا این انتظارات برآورده می‌شوند؟

شرح پراگماتیستی از «باورها» مستقیماً به یک شرح پراگماتیستی از «حقیقت» منجر می‌شود. در این شرح، حقیقت، نوعی رابطۀ درونی و ایستا بین گزاره‌ها و جهان نیست. باید حقیقت به‌ این صورت فهمیده شود که اساساً چه چیزی شایستهٔ تبدیل‌شدن به باور است.

استدلال‌ کرده‌ام که پیرس و جیمز تبیینی متفاوت برای اینکه چه چیزی باور خوبی محسوب می‌شود، ارائه کرده‌اند. در آن استدلال پیرس مدعی است موفقیت باور به پاسخ این پرسش وابسته است که جهان در واقع چگونه هست؟ در حالی‌ که جیمز بر این نکته کمتر تاکید می‌کند. همچنین، استدلال کرده‌ام که گرچه راسل و مور هیچ‌گاه قدمی در راستای ارائهٔ شرحی پراگماتیستی از حقیقت برنداشتند، رمزی و ویتگنشتاین به‌شدت جذب نسخه‌های متفاوت آن شده‌ بودند.

برشی از کتاب
پراگماتیسم کمبریج: از پیرس و جیمز تا ویتگنشتاین و رمزی

#پراگماتیسم
#پیرس
#شریل_میساک
#برش_کتاب
@philosophyofss
علوم اجتماعی دوپارادایمی در ایران

بی‌گمان، بعد از کتاب انقلاب‌های علمی توماس کوهن، مفهوم پارادایم با وجود ابهام‌های فراوان به‌دلیل کاربردهای زیاد در معناهای گوناگون، از جایگاه ویژه‌ای در علم، از جمله علوم انسانی و علوم اجتماعی برخوردار شد؛ تا حدی که در علوم اجتماعی روش‌ها و نظریه‌های گوناگون را بر اساس آن دسته‌بندی و فهم و نقد می‌کنند؛ زیرا چنان‌که مورگان می‌گوید، از این مفهوم چهار برداشت در علوم اجتماعی وجود دارد: موضع هستی‌شناختی، موضع معرفت‌شناختی، باورهای مشترک در یک زمینۀ پژوهش و مثال‌های نمونه. این چهار برداشت در کنار هم عملاً بیشتر گسترۀ علم اجتماعی را در بر می‌گیرند.

صرف‌نظر از این کاربردهای مفهومی گوناگون پارادایم در علوم اجتماعی، دربارۀ انواع آن نیز نظرهای بسیاری در بین فیلسوفان علوم اجتماعی وجود دارد؛ چنان‌که بلیکی معتقد است یازده پارادایم در علوم اجتماعی وجود دارد، شش پارادایم کلاسیک و پنج پارادایم معاصر: اثبات‌گرایی، منفی‌گرایی، تاریخی‌گری، عقل‌گرایی، هرمنوتیک، تفسیرگرایی و نیز نظریۀ انتقادی، رئالیسم، هرمنوتیک معاصر، نظریۀ ساخت‌یابی و فمنیسم. اما نیومن به وجود سه پارادایم اصلی در گسترۀ علوم اجتماعی باور دارد: اثبات‌گرایی و تفسیرگرایی و انتقادی. در هر صورت، علوم اجتماعی را به دو پارادایم و آن هم به شکل خاصی از آن‌ها محدود نمی‌دانند.

جالب اینکه با وجود این‌همه بحث و درگیری نظری و تخصصی دربارۀ جایگاه پارادایم و چیستی و انواع آن در علوم اجتماعی، ما در ایران فارغ از همۀ این بحث‌ها، دهه‌های متمادی به انجام‌ پژوهش‌هایی ذیل پارادایم اثباتی مشغول بودیم. بالاخره، در یکی‌دو دهۀ اخیر کم‌کم بعد از ترجمۀ تعدادی از منابع روش‌های کیفی، تا حدی پژوهش‌های تفسیری هم در ایران رونق گرفت؛ اما بی‌گمان، هنوز پارادایم اثباتی به‌صورت آشکار و پنهان بر ذهن و قلم ما در علوم اجتماعی مسلط است.

عجیب اینکه در این فضای اثباتی‌‌زدۀ جامعۀ علمی ما که انجام‌‌دادن پژوهش‌هایی ذیل پارادایم تفسیرگرایی، در برهه‌ای، به نوعی مد روز و مخالفت با جریان حاکم بر علوم اجتماعی در ایران تبدیل شده بود، پژوهش‌های اجتماعی به همین دو پارادایم اثباتی و تفسیری محدود شد؛ گویا هیچ پارادایم دیگری در علوم اجتماعی وجود ندارد.

در ایران با پارادایم انتقادی تا چه اندازه آشناییم؟ چند کتاب ترجمه‌ای و تألیفی در این زمینه در دسترس دانشجویان و پژوهشگران علوم اجتماعی در ایران قرار دارد؟ چند پژوهش ذیل این پارادایم انجام‌ داده‌ایم یا دیده‌ایم که پژوهشگران دیگر انجام داده باشند؟ اگر باشد، آیا تعداد آن‌ها با پژوهش‌های اثباتی یا دست‌کم، پژوهش‌های تفسیری قابل‌مقایسه است؟‌ همین پرسش‌ها را می‌توان دربارۀ پارادایم‌های دیگر هم پرسید.

متأسفانه، ما پس از دوران اثبات‌گرایی‌زدگی، امروزه گرفتار نگاه تنگ و محدود پارادایمی به پژوهش‌های اجتماعی و بی‌توجه و بی‌اعتنا به دیگر پارادایم‌ها و نقد و اصلاح و بهبود پارادایم‌های اثبات‌گرایی و تفسیرگرایی و البته تکرار کلیشه‌وار الگوهای حاضر پژوهش اجتماعی هستیم. البته آنچه گفتیم، به‌معنای نادیده‌انگاشتن تلاش‌های اهالی علوم اجتماعی در دهه‌های گذشته نیست؛ بلکه به‌معنای ضرورت نقد و بازبینی مداوم علوم اجتماعی از منظر فلسفۀ علوم اجتماعی است که می‌کوشد زمینۀ پویایی علوم اجتماعی را فراهم سازد.

سیدمحسن ملاباشی

#پارادایم
#روش_شناسی
#پوزیتیویسم
#تفسیرگرایی
#جستار
@philosophyofss
راهنمای فلسفۀ بلَک‌وِل
فلسفۀ تحلیلی
اثر جان سرل و برنارد ویلیام
ترجمۀ محمد سعیدی‌مهر
چاپ اول: ۱۳۹۹

فلسفۀ تحلیلی با رویکردهای مختلفی معرفی می‌شود. بهترین رویکرد شاید این باشد که فلسفۀ تحلیلی را در قالب یک جریان فلسفی پویا بر اساس ویژگی‌های خاص تاریخی‌اش (زمان شکل‌گیری و شخصیت‌های فلسفی آغازگر، حلقات میانی و تحولات محتوایی و روش شناختی و...) تعریف کنیم؛ جریانی که با فیلسوفانی همچون فرگه، راسل، مور و ویتگنشتاین در اواخر سدۀ نوزده و اوایل سدۀ بیستم آغاز شده، مراحلی را پشت سر نهاده و امروزه روح حاکم بر بسیاری از شاخه‌های تازه‌استقلال‌یافته، همچون متافیزیک، معرفت‌شناسی، فلسفۀ ذهن، فلسفۀ منطق، فلسفۀ دین و... است.

کتاب حاضر حاوی ترجمۀ دو مقاله است که هریک از منظری خاص به معرفی کلی فلسفۀ تحلیلی با تأکید بر برخی شاخه‌های آن پرداخته‌اند. مقالۀ نخست از جان سرل و مقاله دوم از ویلیامز است که به‌نوعی مکمل مقالۀ سرل است.

#فلسفه_تحلیلی
#چاپ_اول
@philosophyofss
هایک و فلسفۀ علوم اجتماعی

فریدریش فون هایک علاوه بر اینکه فیلسوف سیاسی برجسته‌ای بود، نقش بسزایی در پیشبرد فلسفهٔ علوم‌ اجتماعی هم داشت. در هر دو زمینه و حوزه، دلمشغولی اصلی او درک و فهم رابطهٔ میان فرد و اجتماع بود.

در فلسفهٔ علوم اجتماعی، مسئله، مسئله‌ای هستی‌شناختی است: آیا هستی فردی و هستی اجتماعی دو نوع هستیِ متفاوت و متمایز هستند؟ ربط آن‌ها به‌ هم چیست؟ حال آنکه در حوزهٔ سیاسی، مسئله برای هایک این است که چگونه می‌توان نظم اجتماعی را با محفوظ‌داشتن آزادی فردی وفق داد.

ربط میان این دو مسئله، بسی بیشتر از آن است که در ظاهر به ‌نظر می‌آید. راه‌حل هایک برای مسئلهٔ سیاسی عمدتاً متکی بر امکانات بالقوۀ چیزی است که خودش آن را نظم اجتماعی خودانگیخته می‌خواند. اما برای آنکه نظم اجتماعی خودانگیخته بتواند راه‌حلی برای مسئلۀ سیاسی باشد، باید این نظم هم مثل هر نظم اجتماعی دیگری، نوع خاصی از رابطهٔ میان افراد باشد؛ البته بدیهی است که چنین چیزی باید ممکن هم باشد.

رسالهٔ هایک دربارۀ هستی‌شناسی اجتماعی، «ضد انقلاب علم»، حمله‌ای است به آنچه او «علم‌باوری» می‌خواند و نه حمله‌ای به خود علم. علم‌باوری نوعی به‌کارگیری غیرمتفکرانه و نامناسب شیوه‌های علوم طبیعی در زمینهٔ علوم اجتماعی است.

علوم طبیعی و علوم اجتماعی اشتراکاتی دارند؛ اما به‌عقیدهٔ هایک متدولوژی علوم طبیعی «عین‌گرایانه» است، یعنی شامل بررسی واقعیت‌های عینی یا پدیده‌های محسوس با حواس می‌شود؛ حال آنکه علوم اجتماعی نمی‌تواند چنین باشد؛ زیرا داده‌های آن ذهنی هستند، یعنی نه بر اساس مادیات بلکه بر اساس نحوۀ تفکر انسان نسبت به مادیات تعریف می‌شوند.

آشکار است که علوم اجتماعی «ذهن‌گرایانه» آن‌گونه که هایک آن را به تصور درمی‌آورد، شبیه همان جامعه‌شناسی «درون‌فهمانۀ» ماکس وبر است. علاوه بر این و باز هم مانند وبر، متدولوژی علوم اجتماعی نه‌تنها باید ذهن‌گرایانه، بلکه باید فردگرایانه و ترکیبی هم باشد.


برشی از کتاب
فیلسوفان سیاسی قرن بیستم
اثر مایکل ایچ. لسناف


#فریدریش_فون_هایک
#هستی_شناسی
#فلسفه_علوم_اجتماعی
#برش_کتاب
@philosophyofss
نزاع دانشکده‌ها
اثر ایمانوئل کانت
ترجمۀ رضا ماحوزی
چاپ اول: ۱۳۹۹

کانت:
جایگاه و رتبۀ دانشکده‌های برتر حمایت از احکام قانونی حکومت است؛ اما وقتی پای حقیقت در میان باشد، باید در نظام حکومت آزاد، یک حزب مخالف هم باشد که ویژۀ دانشکدۀ فلسفه است؛ زیرا بدون ارزیابی و انتقادات شدید این دانشکده بنا به میل و استعدادشان حکومت نمی‌تواند به‌نحو کامل، دربارۀ نفع یا ضرر خود مطلع گردد. بدین شیوه، می‌توان امید داشت که آرزوی دیرین، روزی تحقق یابد؛ اما نه در قدرت، بلکه در مشاوره‌دادن به قدرت؛ زیرا [اگر] حکومت، آزادی دانشکده را تضمین کند و بصیرت خود را از قبیل این آزادی افزایش دهد به‌شیوۀ بهتری برای به‌دست‌آوردن غایات خود روی آورده است تا اینکه به اقتدار مطلق روی آورد.

مترجم:
نزاع دانشکده‌ها که در واپسین سال‌های عمر کانت نگارش شده است، دیر به جامعۀ دانشگاهی انگلیسی‌زبان معرفی شد؛ اما برای آلمانی‌زبان‌ها شناخته‌شده و جدی و اثرگذار است. این اثر یکی از جدی‌ترین متون فلسفی دربارۀ دانشگاه و کارکرد دانشکده‌های آن در مواجهه با جامعه از یک سو و تعهد و مسئولیت‌ آن‌ها در قبال حقیقت و روشنگری از سوی دیگر است.

#چاپ_اول
@philosophyofss