به چشمان تو که مشکیتر از شب
به لبهایت که دوزی بر دگر لب
به پلکانت که رقصان و خمارند
به تاب و طاقت و بیتابی و تب
به رقص نرم دستت روی زلفم
به جام می که پر کردی لبالب
به آن رگهای آبی ظریفت
که رخشانند چون تابی مورب
به آن باده که از چشم تو میریخت
و گلگون کرده بود این پیکر آن شب
به اشکت در نگاهت وقت دیدار
در آن آیینهی خیس محدب
خودم را یافتم بعد از هزاری
تو ای هم کفر من هم دین و مذهب
تو ای هم عشق و هم ایزد وَ هم دوست
خودم را در تو مییابم مرتب
به لبهایت که دوزی بر دگر لب
به پلکانت که رقصان و خمارند
به تاب و طاقت و بیتابی و تب
به رقص نرم دستت روی زلفم
به جام می که پر کردی لبالب
به آن رگهای آبی ظریفت
که رخشانند چون تابی مورب
به آن باده که از چشم تو میریخت
و گلگون کرده بود این پیکر آن شب
به اشکت در نگاهت وقت دیدار
در آن آیینهی خیس محدب
خودم را یافتم بعد از هزاری
تو ای هم کفر من هم دین و مذهب
تو ای هم عشق و هم ایزد وَ هم دوست
خودم را در تو مییابم مرتب
Forwarded from -انجُمن هنرمندان مُرده.
در این باغ کوچک
چرا صدای تبر قطع نمیشود؟
در این باغ کوچک
مگر چند سرو و صنوبر هست؟
که این دندان بُرنده تبر از شکستنشان سیر نمیشود؟
چرا صدای تبر قطع نمیشود؟
در این باغ کوچک
مگر چند سرو و صنوبر هست؟
که این دندان بُرنده تبر از شکستنشان سیر نمیشود؟
منوچهر آتشی