Pond Whispers
The forbidden touch on the heart انسان، آمیزهای لرزان از عشق و تفکر است؛ موجودی که خالق، ذرهای از روحِ عشق را در او دمید تا بداند ضعف واقعی چیست. شاید همین است که میگویند: هرکه عشق را در جان نداشته باشد، از حیوان نیز کمتر است! چراکه بیعشق، انسان تنها…
همهچیز از آن نگاه شروع شد.
درست است
(چشمها هرگز دروغ نمیگویند) شاید زبان بتواند حقیقت را پشت واژهها پنهان کند، اما چشمها خیانتکار نیستند! آنچه را که روح جرئت اعتراف به آن ندارد، بیصدا فاش میکنند.
اما عجیب بود...
منی که همیشه چشمانم از نگاه دیگران گریزان بودند، اینبار در اسارت نگاه او مانده بودم..
نگاهش عجیب بود..گیرا و در عین حال ترسناک!...
نه آنقدر گرم که بتوان نامش را آرامش گذاشت و نه آنقدر سرد که بتوان از آن بیتفاوت گذشت-
فقط نگاه میکرد.
و من، با همان نگاه، اسیر شده بودم؛ چنان که برای چند لحظه حتی اختیار نگاه خودم را هم نداشتم..
تا اینکه صدای زنگ، آغاز کلاس را اعلام کرد و آن طلسم خاموش شکست
به خودم آمدم و نگاه خود را دزدیدم؛ انگار از چیزی که هنوز نمیشناختم، بهسختی خودم را نجات داده بودم.
چون همهمان سال اولی بودیم، تقریباً هرکدام در تنهایی خودمان رها شده بودیم.
و برای من، این بد نبود.
من از آن آدمهایی نیستم که بهسادگی کسی را به دنیای خود راه بدهند.
دوستی برای من، عبور سادهای از کنار یکدیگر نیست؛ باید بخشی از دیوارهای ذهنم فرو بریزد تا کسی بتواند وارد شود.
گاهی دیدن جمع دیگران آزاردهنده بود؛ نه از روی حسرت، بلکه از آن حس غریبی که وقتی به جمعی نگاه میکنی و میفهمی جایی در آن نداری و با آنها فرق داری-
اما مهم نبود!
فعلاً فقط باید از این مرحله عبور کنم
برای همین ترجیح میدادم ته کلاس بنشینم؛ جایی دور از مرکز توجه، جایی که کمتر در معرض نگاه دیگران باشم.
آه، اینجا واقعاً عالی بود.
هم پنجره داشت، هم آخر کلاس بود و تقریباً هیچکس مرا نمیدید.
همان گوشهی دنجی که میتوانستم در آن محو شوم و جهان نیز برای چند ساعت فراموش کند که من وجود دارم.
اما...
این دیگر چیست؟
چرا این یارو دارد میآید این سمت؟
صبر کن!!!
نکند-
درست است
(چشمها هرگز دروغ نمیگویند) شاید زبان بتواند حقیقت را پشت واژهها پنهان کند، اما چشمها خیانتکار نیستند! آنچه را که روح جرئت اعتراف به آن ندارد، بیصدا فاش میکنند.
اما عجیب بود...
منی که همیشه چشمانم از نگاه دیگران گریزان بودند، اینبار در اسارت نگاه او مانده بودم..
نگاهش عجیب بود..گیرا و در عین حال ترسناک!...
نه آنقدر گرم که بتوان نامش را آرامش گذاشت و نه آنقدر سرد که بتوان از آن بیتفاوت گذشت-
فقط نگاه میکرد.
و من، با همان نگاه، اسیر شده بودم؛ چنان که برای چند لحظه حتی اختیار نگاه خودم را هم نداشتم..
تا اینکه صدای زنگ، آغاز کلاس را اعلام کرد و آن طلسم خاموش شکست
به خودم آمدم و نگاه خود را دزدیدم؛ انگار از چیزی که هنوز نمیشناختم، بهسختی خودم را نجات داده بودم.
چون همهمان سال اولی بودیم، تقریباً هرکدام در تنهایی خودمان رها شده بودیم.
و برای من، این بد نبود.
من از آن آدمهایی نیستم که بهسادگی کسی را به دنیای خود راه بدهند.
دوستی برای من، عبور سادهای از کنار یکدیگر نیست؛ باید بخشی از دیوارهای ذهنم فرو بریزد تا کسی بتواند وارد شود.
گاهی دیدن جمع دیگران آزاردهنده بود؛ نه از روی حسرت، بلکه از آن حس غریبی که وقتی به جمعی نگاه میکنی و میفهمی جایی در آن نداری و با آنها فرق داری-
اما مهم نبود!
فعلاً فقط باید از این مرحله عبور کنم
برای همین ترجیح میدادم ته کلاس بنشینم؛ جایی دور از مرکز توجه، جایی که کمتر در معرض نگاه دیگران باشم.
آه، اینجا واقعاً عالی بود.
هم پنجره داشت، هم آخر کلاس بود و تقریباً هیچکس مرا نمیدید.
همان گوشهی دنجی که میتوانستم در آن محو شوم و جهان نیز برای چند ساعت فراموش کند که من وجود دارم.
اما...
این دیگر چیست؟
چرا این یارو دارد میآید این سمت؟
صبر کن!!!
نکند-
Pond Whispers
Video message
*یه انگشت کافیه تا از ادامه نسلشون جلوگیری کنم-
(حس قدرت)
(حس قدرت)
واسه استادی اناتومی سعی میکنم ازین بعد پوزیشن و آناتومی های رندوم تمرین کنم و آرت بزنم -
🍓2
Eternity of the Universe:
ارسطو معتقد بود جهان آغاز زمانی مشخصی نداره، یعنی هیچ لحظهای نبوده که قبلش "هیچچیز" وجود داشته باشه.
از نظرش جهان همیشه وجود داشته و حرکت و تغییر هم همیشه ادامه داشته.
برای توضیح اینکه این حرکت از کجا میاد، ارسطو ایدهی "محرک نامتحرک"رو مطرح میکنه،چیزی که خودش حرکت نمیکنه ولی باعث حرکت بقیه میشه!
(هر شکل و حالت مشخصی از هستی آغاز و پایان داره اما ممکنه خود هستی لزوما آغاز و پایان نداشته باشه-)
ارسطو معتقد بود جهان آغاز زمانی مشخصی نداره، یعنی هیچ لحظهای نبوده که قبلش "هیچچیز" وجود داشته باشه.
از نظرش جهان همیشه وجود داشته و حرکت و تغییر هم همیشه ادامه داشته.
برای توضیح اینکه این حرکت از کجا میاد، ارسطو ایدهی "محرک نامتحرک"رو مطرح میکنه،چیزی که خودش حرکت نمیکنه ولی باعث حرکت بقیه میشه!
(هر شکل و حالت مشخصی از هستی آغاز و پایان داره اما ممکنه خود هستی لزوما آغاز و پایان نداشته باشه-)