همچنان درحال ارتباط برقرار کردن :
*یه لحظه شوکه شد صدا گربه از کجا میاد 😂
*یه لحظه شوکه شد صدا گربه از کجا میاد 😂
گلهای صورتی ،رقاصان ماهر در باد
برای یادآوریِ تنِ خود به جهان.
هر چرخش،
انکارِ سکون است
و هر لبخند..
اثباتِ اینکه
آزادی
گاهی فقط
جرأتِ حرکت است!...
برای یادآوریِ تنِ خود به جهان.
هر چرخش،
انکارِ سکون است
و هر لبخند..
اثباتِ اینکه
آزادی
گاهی فقط
جرأتِ حرکت است!...
The forbidden touch on the heart
انسان، آمیزهای لرزان از عشق و تفکر است؛ موجودی که خالق، ذرهای از روحِ عشق را در او دمید تا بداند ضعف واقعی چیست.
شاید همین است که میگویند: هرکه عشق را در جان نداشته باشد، از حیوان نیز کمتر است! چراکه بیعشق، انسان تنها پوستهای تهیست...
و اما عشق… مردابیست که حتی سردترین انسانها نیز دیر یا زود در آن غوطهور میشوند، بیآنکه بفهمند لحظه سقوط چه زمانی آغاز شد.
اولین دیدارمان را اتفاق مینامند، اما من میدانم هیچ چیز در این جهان بینقشه نیست.
گویی دستی پنهان، لحظه را در میان صفحات زمان متوقف کرد تا آن نگاه شکل بگیرد! نگاهی که نه گرم بود و نه آرام...چیزی میان کابوس و بیداری.
آن لرزش قلب… مردمان سادهدل آن را «عشق در نگاه اول» میخوانند، اما برای من شبیه زنگ خطری بود که از آیندهای مشکوک سخن میگفت.. هشداری برای آنکه در دامِ شیفتگی اسیر نشوم.
این تپش قلب، ندای عشق نیست؛ وحشت است.
سایهای ناشناس که از اعماق وجودم برمیخیزد و مرا از چیزی که هنوز نام ندارد میترساند.
هرچه باشد، میخواهم از آن بگریزم. نمیخواهم در قفسی که از جنس فکر اوست گرفتار شوم؛ قفسی بیصدا که آهسته دور ذهنم بسته میشود، بیآنکه فرصتی برای فرار باقی بگذارد......
انسان، آمیزهای لرزان از عشق و تفکر است؛ موجودی که خالق، ذرهای از روحِ عشق را در او دمید تا بداند ضعف واقعی چیست.
شاید همین است که میگویند: هرکه عشق را در جان نداشته باشد، از حیوان نیز کمتر است! چراکه بیعشق، انسان تنها پوستهای تهیست...
و اما عشق… مردابیست که حتی سردترین انسانها نیز دیر یا زود در آن غوطهور میشوند، بیآنکه بفهمند لحظه سقوط چه زمانی آغاز شد.
اولین دیدارمان را اتفاق مینامند، اما من میدانم هیچ چیز در این جهان بینقشه نیست.
گویی دستی پنهان، لحظه را در میان صفحات زمان متوقف کرد تا آن نگاه شکل بگیرد! نگاهی که نه گرم بود و نه آرام...چیزی میان کابوس و بیداری.
آن لرزش قلب… مردمان سادهدل آن را «عشق در نگاه اول» میخوانند، اما برای من شبیه زنگ خطری بود که از آیندهای مشکوک سخن میگفت.. هشداری برای آنکه در دامِ شیفتگی اسیر نشوم.
این تپش قلب، ندای عشق نیست؛ وحشت است.
سایهای ناشناس که از اعماق وجودم برمیخیزد و مرا از چیزی که هنوز نام ندارد میترساند.
هرچه باشد، میخواهم از آن بگریزم. نمیخواهم در قفسی که از جنس فکر اوست گرفتار شوم؛ قفسی بیصدا که آهسته دور ذهنم بسته میشود، بیآنکه فرصتی برای فرار باقی بگذارد......
🕊3
این نظریه از هاوکینگ که آخرین نظریه ی اون بوده
وبیان داشته که تاریخ جهان از گذشته به آینده نوشته نشده ، بلکه از حال ما به گذشته تعریف میشه (یعنی مشاهده ی ما خودش واقعیت را میسازد! )
وبیان داشته که تاریخ جهان از گذشته به آینده نوشته نشده ، بلکه از حال ما به گذشته تعریف میشه (یعنی مشاهده ی ما خودش واقعیت را میسازد! )