رفتیم یه کلاس طولانی که بعد براتون تعریف کنم
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💔10👍1
Forwarded from مدرسه نویسندگی|شاهین کلانتری
t.me/fahime_adabi_59
t.me/potiil
t.me/mahdie_bayat
t.me/Moradpour_frogism
t.me/CoolClasss
t.me/ElhamAjoodani
t.me/Vazhekhaneh
t.me/mahdiyeshouryabi
t.me/sayehroshanhayebodan
t.me/theFreeandliberated
t.me/nevisandehkhialy
t.me/MF_khatkhati
t.me/rahazadnm
t.me/layabahadori_noor
t.me/nasimhpr_a
t.me/maryamchanel9
t.me/zari_arezi
t.me/cufkopoem
t.me/mahanabootorabi
t.me/Themolaie
t.me/raheyadgirande
*«سمپوزیوم نویسندگی» عنوان جلسات پیشرفتهی دورهی حضوری مدرسه نویسندگی است که عصر هر پنجشنبه برگزار میشود.
@shahinkalantari
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤8
خونسار
شما جوانی، کلهت باد داره. بهت هم که میگیم بدت میاد. عزیز من، خیرت رو میخاهیم. بفهم. «قانونهای مهم با خون نوشته شدن» یعنی چی؟
یعنی یه خونی ریخته شده، یکی کشته شده، یکی جونش رو گذاشته پای این قضیه. بعد فهمیدن که آهان! عامل مرگ این بابا چی بوده؟ همینو قاعده کنیم تا از جان بقیه محافظت بشه. پس اینجوری یه چیزهایی ممنوع میشه، یه چیزهایی اجبار میشه.
نمیبینی این جادهسازیها رو؟ یادته سال آخر عمر عزیز جون هر چهارشنبه میافتادیم تو جاده؟ چندتا تصادف دیدیم؟ چند بار پیچ و میچ و تابلو و چراغ و آینه و این چیزها رو تو جاده تغییر دادن؟ همون جایی که نقطهی حادثهخیز بود، اصلاح میخورد.
این توی جاده. اون توی ورزشهای پر خطر. حالا شما هم تو کار خودت، زندگی خودت ببین چه جور خطایی سر بقیه رو به باد داده. همونایی که تو خیال میکنی سرت نمیاد، بقیه هم فکر میکردن. اما سرشون اومد. تو رو خدا بفهم. حالا بفهم.
#تکگویه
@potiil
شما جوانی، کلهت باد داره. بهت هم که میگیم بدت میاد. عزیز من، خیرت رو میخاهیم. بفهم. «قانونهای مهم با خون نوشته شدن» یعنی چی؟
یعنی یه خونی ریخته شده، یکی کشته شده، یکی جونش رو گذاشته پای این قضیه. بعد فهمیدن که آهان! عامل مرگ این بابا چی بوده؟ همینو قاعده کنیم تا از جان بقیه محافظت بشه. پس اینجوری یه چیزهایی ممنوع میشه، یه چیزهایی اجبار میشه.
نمیبینی این جادهسازیها رو؟ یادته سال آخر عمر عزیز جون هر چهارشنبه میافتادیم تو جاده؟ چندتا تصادف دیدیم؟ چند بار پیچ و میچ و تابلو و چراغ و آینه و این چیزها رو تو جاده تغییر دادن؟ همون جایی که نقطهی حادثهخیز بود، اصلاح میخورد.
این توی جاده. اون توی ورزشهای پر خطر. حالا شما هم تو کار خودت، زندگی خودت ببین چه جور خطایی سر بقیه رو به باد داده. همونایی که تو خیال میکنی سرت نمیاد، بقیه هم فکر میکردن. اما سرشون اومد. تو رو خدا بفهم. حالا بفهم.
#تکگویه
@potiil
❤13👍4
اعتماد کن به رسیدن سیب
تئاتراه امروز هم برگزار رفت، با این که من نبودم. افتخار میکردم به نوجوانان همراهم که هر بار لنگ میمانم میشود رویشان حساب کنم و خیالم تخت باشد که کار سرانجام میگیرد.
به خودم هم پُز دادم که میبینی چه کار خوبیست به جای لَلِگی کردن، اعتماد میکنی تا خودشان راه بیابند و رشد کنند و بسا به نقطههایی برسن که در رنگین خیالهای خودت هم نمیگنجد؟
دوشنبهها به ما سر بزنید و این نوجوانان درخشنده را ببینید.
@potiil
تئاتراه امروز هم برگزار رفت، با این که من نبودم. افتخار میکردم به نوجوانان همراهم که هر بار لنگ میمانم میشود رویشان حساب کنم و خیالم تخت باشد که کار سرانجام میگیرد.
به خودم هم پُز دادم که میبینی چه کار خوبیست به جای لَلِگی کردن، اعتماد میکنی تا خودشان راه بیابند و رشد کنند و بسا به نقطههایی برسن که در رنگین خیالهای خودت هم نمیگنجد؟
دوشنبهها به ما سر بزنید و این نوجوانان درخشنده را ببینید.
@potiil
❤11👍1
Audio
بشنویم از تئاتر 🎙
امروز دستمان رفت سمت معرفی ابزارهای کمکی برای تمرینات صداسازی و فن بیان.
چندتایی هم تکنیک مرور کردیم.
@potiil
امروز دستمان رفت سمت معرفی ابزارهای کمکی برای تمرینات صداسازی و فن بیان.
چندتایی هم تکنیک مرور کردیم.
@potiil
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤5🍾2
مریم مجدلیه در «فیلم کوتاهی دربارهی عشق»
ماگدا به تومک میگوید من زن خوبی نیستم. تومک میگوید که لایق عشق است و برای اثبات حرفش، مسیح میشود. به خاطر ماگدا کتک میخورد. به خاطرش خود را به آب و آتش میزند. در سر ساعت تماشا کردنش، در سر صبح شیر رساندن به خانهاش، در خلوت خیالِ ناپاکیزه نبافتنش. عاقبت هم با مچهای زخمی، به خون خود گواهی میدهد که عشق وجود دارد.
در این فیلم کیشلوفسکی، ساختار شاه پیرنگ نداریم. با حادثه شروع نشده. بازی نور و سایه و دستهایی را میبینیم. دستی که میآید برای نوازش دست مجروحی اما دست سوم مانع میشود.
اگر هالیوود بود میشد نتیجه گرفت که تمام داستان فیلم همین است: یکی خودش را برای عشق قربانی کرده، حالا که معشوق خودش عاشق شده تازه نفر سومی مانع میشود و تمام. اما این فیلم چنین نبود، روی این قطعیت و تعصب نبود، اصلاً کارش این نبود.
البته که توی این فیلم هم صورتی از مثلث عشقی هست. مثلاً پیرزن صاحبخانه به مگدا میگوید که تومک اشتباهی عاشقت شده. و با کارهای بعدیش انگار بگوید که عشق من برای تومک بهتر است.
فیلم بسیار به تصویر وابسته است. تا آنجا که ممکن بوده دیالوگی نیست. مصداق واقعی «نگو، نشان بده». دوستداشتنی برای من تمام نشانههایی بود که در میافتم حالا مگدا هم عاشق شده. آنجا که خرمن موهاش را بسته و در به در دنبال خبری از تومک، سر میزند به پستخانه. چشم انتظاری میکشد برای رسیدن مرد پستچی. بارانی به تن و پوشیدهتر از همیشه میخوابد.
اما تومک. انگار اول تماشای مگدا را فقط محض تفریح و چشمچرانی میخواسته، چیزی شبیه پورن. بعد دیگر نمیتواند. شرم دارد و اینجا حالا عاشق است. این شرمساری در مواجههی واقعی و لمس تن مگدا هم هست. مگدا هم میگوید توی حمام حوله هست برای تمیز کردن خودت. تومک اما به حمام میرود به قصد ریختن خون خودش.
تماشا کردن چندباره اش که میارزد اما میتواند دلتان را هم بشکند.
@potiil
ماگدا به تومک میگوید من زن خوبی نیستم. تومک میگوید که لایق عشق است و برای اثبات حرفش، مسیح میشود. به خاطر ماگدا کتک میخورد. به خاطرش خود را به آب و آتش میزند. در سر ساعت تماشا کردنش، در سر صبح شیر رساندن به خانهاش، در خلوت خیالِ ناپاکیزه نبافتنش. عاقبت هم با مچهای زخمی، به خون خود گواهی میدهد که عشق وجود دارد.
در این فیلم کیشلوفسکی، ساختار شاه پیرنگ نداریم. با حادثه شروع نشده. بازی نور و سایه و دستهایی را میبینیم. دستی که میآید برای نوازش دست مجروحی اما دست سوم مانع میشود.
اگر هالیوود بود میشد نتیجه گرفت که تمام داستان فیلم همین است: یکی خودش را برای عشق قربانی کرده، حالا که معشوق خودش عاشق شده تازه نفر سومی مانع میشود و تمام. اما این فیلم چنین نبود، روی این قطعیت و تعصب نبود، اصلاً کارش این نبود.
البته که توی این فیلم هم صورتی از مثلث عشقی هست. مثلاً پیرزن صاحبخانه به مگدا میگوید که تومک اشتباهی عاشقت شده. و با کارهای بعدیش انگار بگوید که عشق من برای تومک بهتر است.
فیلم بسیار به تصویر وابسته است. تا آنجا که ممکن بوده دیالوگی نیست. مصداق واقعی «نگو، نشان بده». دوستداشتنی برای من تمام نشانههایی بود که در میافتم حالا مگدا هم عاشق شده. آنجا که خرمن موهاش را بسته و در به در دنبال خبری از تومک، سر میزند به پستخانه. چشم انتظاری میکشد برای رسیدن مرد پستچی. بارانی به تن و پوشیدهتر از همیشه میخوابد.
اما تومک. انگار اول تماشای مگدا را فقط محض تفریح و چشمچرانی میخواسته، چیزی شبیه پورن. بعد دیگر نمیتواند. شرم دارد و اینجا حالا عاشق است. این شرمساری در مواجههی واقعی و لمس تن مگدا هم هست. مگدا هم میگوید توی حمام حوله هست برای تمیز کردن خودت. تومک اما به حمام میرود به قصد ریختن خون خودش.
تماشا کردن چندباره اش که میارزد اما میتواند دلتان را هم بشکند.
@potiil
❤10💔2👍1🍾1
بدزد و بخان
این روزها که فرصتی نیست تا نویسنده تر باشم، تمرین میکنم تا دزدتر باشم. بدزدم وقتی برای خاندن، خطی برای نوشتن، دمی برای خیال و نمی از یَم ایدههای دور و بریهام.
بَر کتابها نشستن به نخاندن، خوشم نیست. چارهای هم اما نیست.
همین است دیگر آدمی! روزهای خوشی، کم خوشی، سر خوشی، ناخوشی، در هم و قاطی.
@potiil
این روزها که فرصتی نیست تا نویسنده تر باشم، تمرین میکنم تا دزدتر باشم. بدزدم وقتی برای خاندن، خطی برای نوشتن، دمی برای خیال و نمی از یَم ایدههای دور و بریهام.
بَر کتابها نشستن به نخاندن، خوشم نیست. چارهای هم اما نیست.
همین است دیگر آدمی! روزهای خوشی، کم خوشی، سر خوشی، ناخوشی، در هم و قاطی.
@potiil
❤7👍1🍾1
عطش شیر گرم*
آدما کتاب نیستن همینجوری منتظرت بموننا. قهر واسه چیه؟ حالا نمیگم بزرگ شو. نمیخاد. با هم بزرگ میشیم. ولی با هم، نه با قهر.
من صبرش رو دارم اما اگر خودت نخای، خودت نیای، منم تموم میشم. کم میارم. اصلاً میدونی امروز فهمیدم چقدر از همه چی متنفرم؟ از هر چیزی که دوستش داری.
فکر میکنم حتی مسواکت از من بهت نزدیکتره. خوبه که آدم به مسواک یکی دیگه حسودی کنه؟ تو باید خوشت بیاد.
*هنگام آن است که دندانهای تو را
در بوسهای طولانی
چون شیری گرم
بنوشم
احمد شاملو
#تکگویه
#پادمستی
@potiil
آدما کتاب نیستن همینجوری منتظرت بموننا. قهر واسه چیه؟ حالا نمیگم بزرگ شو. نمیخاد. با هم بزرگ میشیم. ولی با هم، نه با قهر.
من صبرش رو دارم اما اگر خودت نخای، خودت نیای، منم تموم میشم. کم میارم. اصلاً میدونی امروز فهمیدم چقدر از همه چی متنفرم؟ از هر چیزی که دوستش داری.
فکر میکنم حتی مسواکت از من بهت نزدیکتره. خوبه که آدم به مسواک یکی دیگه حسودی کنه؟ تو باید خوشت بیاد.
*هنگام آن است که دندانهای تو را
در بوسهای طولانی
چون شیری گرم
بنوشم
احمد شاملو
#تکگویه
#پادمستی
@potiil
❤14👍2🍾2
Cooking is not fun, it's a vital work
بیخیال. معنیاش آنقدر هم مهم نیست. میگوید آشپزی فان و تفریح و خوشی نیست، آشپزی یک کار حیاتیست. به جان آدمی بستگی دارد.
عاشق آشپزی نیستم، برایم کار معنیداریست. جدی است. آنقدر که اولین فرستهی پاتیل، آییننامهی آشپزخانه است.
قبلاً مسئلهی هر روز: امروز برای پاتیل چی بار بگذارم که تکراری نباشد و مزه بدهد؟
حالا مسئلهی هر روز: امروز غذا چی بپزم که تکراری نباشد و مزه بدهد؟
این روزها تمرین میکنم تا برای بیشتر از یک نفر غذا بسازم. اول خیال میکردم قرار است ذائقهی بیشتر از یک نفر را بشناسم. حالا اما سؤالاتم عجیب شدهاند. جوابهایشان عجیبتر.
-لطفاً اسم چند غذا را بنویسید. (خیال میکنم میشود رویشان حساب کنم تا خلاصم کنند از خورهی «وای امروز چی بپزم؟»)
-رعیتو چه به این غلطا؟ (خیال میکنند پاسخ به این سؤال پر رویی و قدرناشناسی ست).
مهم است که مواد اولیهی کافی هم داشته باشم. فضای ذخیره زیاد نیست. نمیخاهم هیچ غذایی بیشتر از نیم ساعت طول بکشد. میشود؟ مجبور میشوم به حذف و انتخاب و آمادهسازیهای پیشینی. این وسط سقلمه که با آش هم زدن که نویسندهی بهتری نمیشوم، پس چرا نارضایتی نه؟ الکی خوشم؟
غذا مهم است بالاخره.
روی سایت فلان، برای استخدام آشپز در خانه نوشته در ازای ۵ ساعت کار، ۸۵۰ هزارتومان دستمزد، هر ساعت اضافه کار هم ۱۵۰ بیشتر. معلوم است که چرتکه نمیکنم. اما اگر ارزشمندی کارها، با پول سنجیده شود چه؟
اطلاعات عمومی هم خوب است بالاخره.
حالا دیگر دغدغههام را توی آشپزخانه پهن میکنم. حتی دفتر صفحات صبحگاهی هم روی میز آشپزخانه است. هنوز قرارم همان است. آشپزخانه، قلب خانه. باید که گرم باشد شعلهش. امن، آرام و منظم. خاندن را هم که توی آشپزخانه داشته باشم دیگر بهشت.
مابعدالتحریر:
ممنونم از اویی که اجازه داد آشپزخانه علم کنم و دوگانه پاتیل بار بگذارم.
ممنونم از آنها که اعتماد میکنند و میگذارند به جانشان بنشیند آنچه سر سفره گذاشتهام.
@potiil
بیخیال. معنیاش آنقدر هم مهم نیست. میگوید آشپزی فان و تفریح و خوشی نیست، آشپزی یک کار حیاتیست. به جان آدمی بستگی دارد.
عاشق آشپزی نیستم، برایم کار معنیداریست. جدی است. آنقدر که اولین فرستهی پاتیل، آییننامهی آشپزخانه است.
قبلاً مسئلهی هر روز: امروز برای پاتیل چی بار بگذارم که تکراری نباشد و مزه بدهد؟
حالا مسئلهی هر روز: امروز غذا چی بپزم که تکراری نباشد و مزه بدهد؟
این روزها تمرین میکنم تا برای بیشتر از یک نفر غذا بسازم. اول خیال میکردم قرار است ذائقهی بیشتر از یک نفر را بشناسم. حالا اما سؤالاتم عجیب شدهاند. جوابهایشان عجیبتر.
-لطفاً اسم چند غذا را بنویسید. (خیال میکنم میشود رویشان حساب کنم تا خلاصم کنند از خورهی «وای امروز چی بپزم؟»)
-رعیتو چه به این غلطا؟ (خیال میکنند پاسخ به این سؤال پر رویی و قدرناشناسی ست).
مهم است که مواد اولیهی کافی هم داشته باشم. فضای ذخیره زیاد نیست. نمیخاهم هیچ غذایی بیشتر از نیم ساعت طول بکشد. میشود؟ مجبور میشوم به حذف و انتخاب و آمادهسازیهای پیشینی. این وسط سقلمه که با آش هم زدن که نویسندهی بهتری نمیشوم، پس چرا نارضایتی نه؟ الکی خوشم؟
غذا مهم است بالاخره.
روی سایت فلان، برای استخدام آشپز در خانه نوشته در ازای ۵ ساعت کار، ۸۵۰ هزارتومان دستمزد، هر ساعت اضافه کار هم ۱۵۰ بیشتر. معلوم است که چرتکه نمیکنم. اما اگر ارزشمندی کارها، با پول سنجیده شود چه؟
اطلاعات عمومی هم خوب است بالاخره.
حالا دیگر دغدغههام را توی آشپزخانه پهن میکنم. حتی دفتر صفحات صبحگاهی هم روی میز آشپزخانه است. هنوز قرارم همان است. آشپزخانه، قلب خانه. باید که گرم باشد شعلهش. امن، آرام و منظم. خاندن را هم که توی آشپزخانه داشته باشم دیگر بهشت.
مابعدالتحریر:
ممنونم از اویی که اجازه داد آشپزخانه علم کنم و دوگانه پاتیل بار بگذارم.
ممنونم از آنها که اعتماد میکنند و میگذارند به جانشان بنشیند آنچه سر سفره گذاشتهام.
@potiil
❤13🍾2
من + عشق = فرار
نمیفهمم چرا برای بقیه معلوم نیست که باید از عشق فرار کرد.
این قرار منهها. شما اگر عاشق بشی خیلی هم برات ضعف میکنم و تبریک میگم. میگم عشق برکته، خوبه، قشنگه.
برای من اما عاشقی شگون نداره. نه چون هر بار رنج و سرخوردگی. آدم عاشق که از این چیزا فرار نداره. قرارش همینه.
من تاب عشق گرفتن ندارم. تاب ندارم که ببینم یکی دوستم داره بیشتر از خودش. یکی آدم حسابم میکنه بیشتر از خودم.
میدونی یه چیزایی جور نیست. جورِ من نیست. اگر اون دوستم داره واسه اینه که هنوز نمیشناسه درست منو.
نمیدونه چقدر احمق و ضعیف و تکراری و پر توقع و تنهام. اولش هم که هیچکس گردن نمیگیره براش مهمه. اول میگن تو هر چی باشی عاشقتم. عشق بیقید و شرط. بعد اما.
تا اولین نقطه که از حرفم کارم خلقم ریختم خوشش نیاد. بهونه و انگ و عیب و دعوا و بیوفایی.
همین دیگه. من + عشق، تا اطلاع ثانوی فقط فرار.
#تکگویه
#پادمستی
@potiil
نمیفهمم چرا برای بقیه معلوم نیست که باید از عشق فرار کرد.
این قرار منهها. شما اگر عاشق بشی خیلی هم برات ضعف میکنم و تبریک میگم. میگم عشق برکته، خوبه، قشنگه.
برای من اما عاشقی شگون نداره. نه چون هر بار رنج و سرخوردگی. آدم عاشق که از این چیزا فرار نداره. قرارش همینه.
من تاب عشق گرفتن ندارم. تاب ندارم که ببینم یکی دوستم داره بیشتر از خودش. یکی آدم حسابم میکنه بیشتر از خودم.
میدونی یه چیزایی جور نیست. جورِ من نیست. اگر اون دوستم داره واسه اینه که هنوز نمیشناسه درست منو.
نمیدونه چقدر احمق و ضعیف و تکراری و پر توقع و تنهام. اولش هم که هیچکس گردن نمیگیره براش مهمه. اول میگن تو هر چی باشی عاشقتم. عشق بیقید و شرط. بعد اما.
تا اولین نقطه که از حرفم کارم خلقم ریختم خوشش نیاد. بهونه و انگ و عیب و دعوا و بیوفایی.
همین دیگه. من + عشق، تا اطلاع ثانوی فقط فرار.
#تکگویه
#پادمستی
@potiil
❤20🍾3👍2
Audio
بشنویم از تئاتر 🎙
امروز سرک کشیدیم به گیشهی تماشاخانهها و رسیدیم به آهوخانم بالا بلند، ماه پیشونی سرو سمند؟!🦌
@potiil
امروز سرک کشیدیم به گیشهی تماشاخانهها و رسیدیم به آهوخانم بالا بلند، ماه پیشونی سرو سمند؟!
@potiil
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍾3❤1
من + عشق = فراموشی
منفصلم از جهان. جدا. سوا. دیسکانکت.
انگار اصلن نه تو این شهر. میرم شهر آرزوها. همش خیال.
گاهی خیالها خوشن. بالاخره عشق خیالی هیچ وقت باهات دعوا نمیکنه، مخالفت نمیکنه. قهر نمیکنه. اصلن توی خیالت فقط خودتون دوتایید. آدمهای دیگه نیستن.
یه بار عاشق شدم. بعد توی خیال همه چی عالی. یهو توی جمع آخر هفته دیدم وای! این بابا که با همه میگه و میخنده. وقتی بقیه هم هستن، این اصلن منو نمیبینه. اصلن آدم حسابم نمیکنه. اصلن بودنم با نبودنم فرقی نداره. اصلن بین همه، من با بقیه فرقی ندارم.
#تکگویه
#پادمستی
@potiil
منفصلم از جهان. جدا. سوا. دیسکانکت.
انگار اصلن نه تو این شهر. میرم شهر آرزوها. همش خیال.
گاهی خیالها خوشن. بالاخره عشق خیالی هیچ وقت باهات دعوا نمیکنه، مخالفت نمیکنه. قهر نمیکنه. اصلن توی خیالت فقط خودتون دوتایید. آدمهای دیگه نیستن.
یه بار عاشق شدم. بعد توی خیال همه چی عالی. یهو توی جمع آخر هفته دیدم وای! این بابا که با همه میگه و میخنده. وقتی بقیه هم هستن، این اصلن منو نمیبینه. اصلن آدم حسابم نمیکنه. اصلن بودنم با نبودنم فرقی نداره. اصلن بین همه، من با بقیه فرقی ندارم.
#تکگویه
#پادمستی
@potiil
من + عشق = تعادل
ببین شیرینم! رابطه بده-بستونه. رابطه به تعادل زنده است. من اگر عاشقم فقط به این نیست که همه کار برات بکنم. من اگر عاشقم خودداری میکنم از انجام خیلی کارها. اتفاقن بتونم جلوی خودمو بگیرم که هر کاری ازم بر میاد نکنم. چرا؟
تا تو هم فرصت داشتهباشی کارایی که میتونی رو انجام بدی. که بشه این بده و بستون جاری بشه بینمون. که رابطه متناسب رشد کنه، کاریکاتور نشه. درختِ یه وری نشه سقوط کنه دنیا خراب بشه روی سر هر دوتامون.
من یه قدم، دو قدم، سه قدم، ده قدم بیام. تو اگر نیایی که رابطه نیست. حالا فکرش رو بکن. من بدوم طرف تو، قبل از اینکه اصلن به خودت بیای رسیدم. شاید اصلن این همه نزدیکی رو برای این وقت نخای. خاست تو هم مهمه بالاخره. صلاحت اما مهم تره.
صلاحِ عشق همینه که تعادل نگه داریم و همدست بشیم برای رشدش. عشق یه سره تا آخر خط یه دردسره.*
* از یه ترانهی قدیمی که یادم نمیاد کی به کیه.
#تکگویه
#پادمستی
@potiil
ببین شیرینم! رابطه بده-بستونه. رابطه به تعادل زنده است. من اگر عاشقم فقط به این نیست که همه کار برات بکنم. من اگر عاشقم خودداری میکنم از انجام خیلی کارها. اتفاقن بتونم جلوی خودمو بگیرم که هر کاری ازم بر میاد نکنم. چرا؟
تا تو هم فرصت داشتهباشی کارایی که میتونی رو انجام بدی. که بشه این بده و بستون جاری بشه بینمون. که رابطه متناسب رشد کنه، کاریکاتور نشه. درختِ یه وری نشه سقوط کنه دنیا خراب بشه روی سر هر دوتامون.
من یه قدم، دو قدم، سه قدم، ده قدم بیام. تو اگر نیایی که رابطه نیست. حالا فکرش رو بکن. من بدوم طرف تو، قبل از اینکه اصلن به خودت بیای رسیدم. شاید اصلن این همه نزدیکی رو برای این وقت نخای. خاست تو هم مهمه بالاخره. صلاحت اما مهم تره.
صلاحِ عشق همینه که تعادل نگه داریم و همدست بشیم برای رشدش. عشق یه سره تا آخر خط یه دردسره.*
* از یه ترانهی قدیمی که یادم نمیاد کی به کیه.
#تکگویه
#پادمستی
@potiil
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤3
من + عشق = آدم بمون
طرف زن و زندگی خودش رو داره ولی میگه اون وقتا دوستم داشته. میگم خودتو نجات دادی بابا، دوست داشتن من سخته.
کجا سخته؟ چرا سخته؟ کی گفته سخته؟ مگه من چِمِه؟
فقط آدمم. باید مراقب زندگی یه آدم دیگه باشم که همهی امید و اعتمادش رو ریخته پای این نامرد که بعد از دو سال ازدواج داره به یه غریبه اینجوری میگه.
خب اگر چیزی از دوست داشتنت در میومد که پس چرا همون موقع کاری نکردی؟ چه دوست داشتنی اصلن که تازه الان داری میگی؟ همون موقع ارزشش رو نداشت؟ غرورت نذاشت؟ من باید کف پام رو بو میکردم تا میفهمیدم؟ من باید میومدم خاستگاریت؟ من میگرفتمت؟
خیال میکنه خرم. یادم نیست همون وقتش هم خرش رو جای دیگه میبسته. یه بار اصلن حرفش رو با من زد مگه که حالا فیلش یاد هندستون کرده؟
#تکگویه
#پادمستی
@potiil
طرف زن و زندگی خودش رو داره ولی میگه اون وقتا دوستم داشته. میگم خودتو نجات دادی بابا، دوست داشتن من سخته.
کجا سخته؟ چرا سخته؟ کی گفته سخته؟ مگه من چِمِه؟
فقط آدمم. باید مراقب زندگی یه آدم دیگه باشم که همهی امید و اعتمادش رو ریخته پای این نامرد که بعد از دو سال ازدواج داره به یه غریبه اینجوری میگه.
خب اگر چیزی از دوست داشتنت در میومد که پس چرا همون موقع کاری نکردی؟ چه دوست داشتنی اصلن که تازه الان داری میگی؟ همون موقع ارزشش رو نداشت؟ غرورت نذاشت؟ من باید کف پام رو بو میکردم تا میفهمیدم؟ من باید میومدم خاستگاریت؟ من میگرفتمت؟
خیال میکنه خرم. یادم نیست همون وقتش هم خرش رو جای دیگه میبسته. یه بار اصلن حرفش رو با من زد مگه که حالا فیلش یاد هندستون کرده؟
#تکگویه
#پادمستی
@potiil
❤5👍1
من + عشق = پیر دختر
بس که هرکی از راه رسید سادگی کردم دل دادم.
سادگی کردم پولهام رو دادم.
سادگی کردم رفت که رفت.
خسرو رفت جوونیش رو بده به آب.
توی قایق قاچاقبرا تلف شد.
نرسید به اون ور آب.
فال گرفته بودم که میگفت
« سحرم دولت بیدار به بالین آمد»
خسرو هم داشت شعره.
مابعدالتحریر:
سَحَرم دولتِ بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
مژدگانی بده ای خلوتیِ نافهگشای
که ز صحرایِ خُتَن آهویِ مُشکین آمد
گریه آبی به رخِ سوختگان بازآورد
ناله فریادرَسِ عاشقِ مسکین آمد
مرغِ دل باز هوادارِ کمانابروییست
ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کامِ دلِ ما آن بشد و این آمد
رسمِ بدعهدیِ ایّام چو دید ابرِ بهار
گریهاش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
چون صبا گفتهٔ حافظ بشنید از بلبل
عَنبرافشان به تماشایِ ریاحین آمد
برای یکی از آدمهای فیلم کافه ستاره
#تکگویه
#پادمستی
@potiil
بس که هرکی از راه رسید سادگی کردم دل دادم.
سادگی کردم پولهام رو دادم.
سادگی کردم رفت که رفت.
خسرو رفت جوونیش رو بده به آب.
توی قایق قاچاقبرا تلف شد.
نرسید به اون ور آب.
فال گرفته بودم که میگفت
« سحرم دولت بیدار به بالین آمد»
خسرو هم داشت شعره.
مابعدالتحریر:
سَحَرم دولتِ بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
مژدگانی بده ای خلوتیِ نافهگشای
که ز صحرایِ خُتَن آهویِ مُشکین آمد
گریه آبی به رخِ سوختگان بازآورد
ناله فریادرَسِ عاشقِ مسکین آمد
مرغِ دل باز هوادارِ کمانابروییست
ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کامِ دلِ ما آن بشد و این آمد
رسمِ بدعهدیِ ایّام چو دید ابرِ بهار
گریهاش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
چون صبا گفتهٔ حافظ بشنید از بلبل
عَنبرافشان به تماشایِ ریاحین آمد
برای یکی از آدمهای فیلم کافه ستاره
#تکگویه
#پادمستی
@potiil
❤1