Audio
بشنویم از تئاتر🎙
امروز هم تمریناتی یاد گرفتیم برای صداسازی
امروز هم تمریناتی یاد گرفتیم برای صداسازی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤2🍾1
نوبت کیه حرف بزنه؟.pdf
1.5 MB
این نوکتاب شامل ۵۰ تکگویهی یک صفحهییست. بعضی آدمها در چند تکگویه نقش گرفتهاند. باقیشان یکبار با ماجرایی پیدا شدهاند و نوبت بعدیشان بسته به نظر شماست. این کتاب مجالیست برای بلندبلند خاندن در خلوت و اتودی برای علاقهمندان دور و نزدیک تئاتر.
نویسنده در پیام سپاسمندیاش مینویسد:
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤20👍4🍾3
بیمار نوشتنم، کمتر بخند
خیال کن مثلاً با لابیمن (مردِ راهرو؟) دعوات شده. جوری بیحرمتی کرده که در این همه سالِ زندگی، ندیدهای. سرشیفت آمده بدتر از خودش. رئیس هیئت مدیره توی تلفن میگوید اینها رفتنیاند، باهاشان حرف نزن. مدیر هم میآید که بگوید شرمنده است و بیست دقیقه نگه داردت تا به بقیه آموزش بدهد که اینجا کارمند هستند و شغلشان همین است و رئیسِ ساکنان نیستند.
خب همینجا تمام فرصتت برای خریدن و شستن و خرد کردن خیارهای آبدوغخیار ناهار از دست رفت.
تلفن به بعدی که فلانی من عجله دارم بیا دم در بستهات را تحویل بگیر تا به بقیهی کارهام برسم و همین یک طبقه پایین آمدن را دریغ کند و حرفهایی روند و آیند که ناخوشی بر ناخوشی. بیفتی توی بزرگراه و پریشان باشی و به خودت بیایی که ماشین را هم به گارد ریل کشیدهای.
هوف! میرسی به رستورانی که پاتوقت. اعتماد داری و غذا را بر میداری که بالاخره پا بگذاری به بهشت. خداوند پیراهن سرمهایش را پوشیده و خودش در رحمت را باز میکند به رویت. دیگر آسودگی. آنجا در بهشت همه اهل نوشتن. مینویسند که بهتر باشند. روز بهتر، حال بهتر، آدم بهتر، اصلاً هر چیزی کمی بهتر.
این روزها که دست به دوربینترم* تازه میفهمم ننوشتن بیمارم میکند. مثلاً همان دعواها که حرمت خودمان را نگه میداریم و فحشهای چارواداری حوالهی طرف نمیکنیم. آنجا که گرم شدن چشمهای خوشرنگ همکلاسی را میبینیم و بغضش را میشنویم و میدانیم کار خوبی نیست به حرف بکشیمش. اینجا که میبینیم این یکی طفلی آمادهی دیداریست و معذب است و سر حوصله نیست برای شوخیهای همیشه. همانجا که با خودمان قرار بستهایم برای عریانی صد در صد مقابل خداوندگار اما خجالت میکشیم که بهش بگوییم چه وقتهایی خجالت میکشیم.
خب اگر اینها را ننویسم که دل و جانم ورم میکند. نوشتن غیر از حرف زدن است. خوشم نیست که دوستداشتنیهام را گرفتار کنم با این انباشتهها.
* گمانم عکاسی و دوربین، عشق قدیمی.
خیال کن مثلاً با لابیمن (مردِ راهرو؟) دعوات شده. جوری بیحرمتی کرده که در این همه سالِ زندگی، ندیدهای. سرشیفت آمده بدتر از خودش. رئیس هیئت مدیره توی تلفن میگوید اینها رفتنیاند، باهاشان حرف نزن. مدیر هم میآید که بگوید شرمنده است و بیست دقیقه نگه داردت تا به بقیه آموزش بدهد که اینجا کارمند هستند و شغلشان همین است و رئیسِ ساکنان نیستند.
خب همینجا تمام فرصتت برای خریدن و شستن و خرد کردن خیارهای آبدوغخیار ناهار از دست رفت.
تلفن به بعدی که فلانی من عجله دارم بیا دم در بستهات را تحویل بگیر تا به بقیهی کارهام برسم و همین یک طبقه پایین آمدن را دریغ کند و حرفهایی روند و آیند که ناخوشی بر ناخوشی. بیفتی توی بزرگراه و پریشان باشی و به خودت بیایی که ماشین را هم به گارد ریل کشیدهای.
هوف! میرسی به رستورانی که پاتوقت. اعتماد داری و غذا را بر میداری که بالاخره پا بگذاری به بهشت. خداوند پیراهن سرمهایش را پوشیده و خودش در رحمت را باز میکند به رویت. دیگر آسودگی. آنجا در بهشت همه اهل نوشتن. مینویسند که بهتر باشند. روز بهتر، حال بهتر، آدم بهتر، اصلاً هر چیزی کمی بهتر.
این روزها که دست به دوربینترم* تازه میفهمم ننوشتن بیمارم میکند. مثلاً همان دعواها که حرمت خودمان را نگه میداریم و فحشهای چارواداری حوالهی طرف نمیکنیم. آنجا که گرم شدن چشمهای خوشرنگ همکلاسی را میبینیم و بغضش را میشنویم و میدانیم کار خوبی نیست به حرف بکشیمش. اینجا که میبینیم این یکی طفلی آمادهی دیداریست و معذب است و سر حوصله نیست برای شوخیهای همیشه. همانجا که با خودمان قرار بستهایم برای عریانی صد در صد مقابل خداوندگار اما خجالت میکشیم که بهش بگوییم چه وقتهایی خجالت میکشیم.
خب اگر اینها را ننویسم که دل و جانم ورم میکند. نوشتن غیر از حرف زدن است. خوشم نیست که دوستداشتنیهام را گرفتار کنم با این انباشتهها.
* گمانم عکاسی و دوربین، عشق قدیمی.
❤4💔2✍1🍾1
Forwarded from اَبری | ساقی نیاکی
🟧کارگاه تکجلسهی حضوری «داستانَقاشی»
🎨✍🏻ترکیبی از داستانسرایی و نقاشی خلاقانه
🔆ویژهی کودکان ۸ تا ۱۲ سال
🔹«داستانَقاشی» فضایی دوستانه و خلاقانه برای رشد تخیل و مهارتهای داستانسرایی و نقاشی کودکان است.
🔹کودکان در «داستانَقاشی» با بازی و تمرینهای مهیج، داستانپردازی و نقاشی را همراه با هم، به شیوهای شیرین و کودکانه میآموزند.
🔹هر کودک، داستان خودش را نقاشی میکند تا در پایان با لبخند بگوید:
💬«این داستان من است.»
🕒زمان:
چهارشنبه ۱ مرداد، ساعت ۱۶ تا ۱۸:۳۰
📋برنامهی کارگاه:
آموزش+داستانسرایی و خلق نقاشی
🎁قیمت با تخفیف ویژه تا ۲۹ تیر: ۱۴۹ هزار تومان
پس از آن: ۳۹۰ هزار تومان
👩🏻🏫مدرسان: زهرا شکری و ساقی نیاکی
📩برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام، پیام دهید به:
@saghii_niaki
🎨✍🏻ترکیبی از داستانسرایی و نقاشی خلاقانه
🔆ویژهی کودکان ۸ تا ۱۲ سال
🔹«داستانَقاشی» فضایی دوستانه و خلاقانه برای رشد تخیل و مهارتهای داستانسرایی و نقاشی کودکان است.
🔹کودکان در «داستانَقاشی» با بازی و تمرینهای مهیج، داستانپردازی و نقاشی را همراه با هم، به شیوهای شیرین و کودکانه میآموزند.
🔹هر کودک، داستان خودش را نقاشی میکند تا در پایان با لبخند بگوید:
💬«این داستان من است.»
🕒زمان:
چهارشنبه ۱ مرداد، ساعت ۱۶ تا ۱۸:۳۰
📋برنامهی کارگاه:
آموزش+داستانسرایی و خلق نقاشی
🎁قیمت با تخفیف ویژه تا ۲۹ تیر: ۱۴۹ هزار تومان
پس از آن: ۳۹۰ هزار تومان
👩🏻🏫مدرسان: زهرا شکری و ساقی نیاکی
📩برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام، پیام دهید به:
@saghii_niaki
❤2
گرامیداشت این کتابه را مفصل بر نگذاردیم. یعنی اصلاً دلمان نمیخاست به روی خودمان بیاوریم که عجب گام بلندی برداشتیم و چه خون دلی خوردند استاد کلانتری و چه خونی کردیم به دل جناب مرتضی عباسی تا بالاخره کتابدار شدیم.
اگر بخانید مهربانی شماست و اگر بازخورد میدهید سخاوتمندید با من.
برایم مینویسید که دوست دارید کدام آدمها را بیشتر بشناسید؟
اگر بخانید مهربانی شماست و اگر بازخورد میدهید سخاوتمندید با من.
برایم مینویسید که دوست دارید کدام آدمها را بیشتر بشناسید؟
❤15🍾4
امروز که تئاتراه نداریم 🥺
چون پیغام داده
همراه گرامی اسکای روم؛
با توجه به مشکلات اینترنتی در یکی از مراکز داده سرویس دهنده به «اسکای روم»، سرویس های اسکای روم دچار قطعی شدند.
ضمن عذرخواهی از شما، همکاران ما در تلاش برای رفع این مشکل هستند.
چون پیغام داده
همراه گرامی اسکای روم؛
با توجه به مشکلات اینترنتی در یکی از مراکز داده سرویس دهنده به «اسکای روم»، سرویس های اسکای روم دچار قطعی شدند.
ضمن عذرخواهی از شما، همکاران ما در تلاش برای رفع این مشکل هستند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤3💔3🍾1
Audio
بشنویم از تئاتر 🎙
ادامهی مطالعهی کتاب «نوشتن گفتوگو در ادبیات داستانی»
مطالعه کتاب- ۸
ادامهی مطالعهی کتاب «نوشتن گفتوگو در ادبیات داستانی»
مطالعه کتاب- ۸
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍾2
Forwarded from پاتیل | باده علوی
نوبت کیه حرف بزنه؟.pdf
1.5 MB
این نوکتاب شامل ۵۰ تکگویهی یک صفحهییست. بعضی آدمها در چند تکگویه نقش گرفتهاند. باقیشان یکبار با ماجرایی پیدا شدهاند و نوبت بعدیشان بسته به نظر شماست. این کتاب مجالیست برای بلندبلند خواندن در خلوت و اتودی برای علاقهمندان دور و نزدیک تئاتر.
نویسنده در پیام سپاسمندیاش مینویسد:
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤30
معلم، اول مجبورش کرد هر روز یه پاتیل بار بذاره. اینم نخورده مست، از خدا خاسته. بعد مجبورش کرد هر رو یه منولوگ ببافه از جور واجورِ آدمها. اینم که نزده میرقصه. یهو گفت آخه مشتی من که خونه نشینم، اصلن پردهنشینم، آدم بهدورم. چه منولوگی بسازم؟ آدمهام همه از فیلم و کتابها در میان، تکراری. معلم؟ گفت «تو آدمهاتو دههی سی دیدی!»
آشناست دههی سی واسه ما. شنیدی. ۲۸ مرداد ۳۲. عجیب روزگاری بود. چه آدمهایی دیدیم. چه نا آدمهایی. چه رویی از آدمها دیدیم. عجیب روزگار، مردم ناسازگار. «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» شنیدی؟ رُمانه. بخون. بخون ببین همین خیالی که نویسندهه بافته عینهوی روزگار واقعی خیلیهاست همون دهه سی. آخ از دههی سی. بعد میرسه ۱۵ خرداد ۴۲، اون خودش یه ماجرای اعلای دیگه.
ولی این نوشتا. سیاهمست و پاتیل نوشت. از دهن تراش روی میزش نوشت تا آخوند سر منبر. از استاد دانشگاه تا شاهپورِ قهوهخونه. ۵۰ تا منولوگ بی چک و چونه.
مابعدالتحریر:
دانلود رایگان اینجا
آشناست دههی سی واسه ما. شنیدی. ۲۸ مرداد ۳۲. عجیب روزگاری بود. چه آدمهایی دیدیم. چه نا آدمهایی. چه رویی از آدمها دیدیم. عجیب روزگار، مردم ناسازگار. «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» شنیدی؟ رُمانه. بخون. بخون ببین همین خیالی که نویسندهه بافته عینهوی روزگار واقعی خیلیهاست همون دهه سی. آخ از دههی سی. بعد میرسه ۱۵ خرداد ۴۲، اون خودش یه ماجرای اعلای دیگه.
ولی این نوشتا. سیاهمست و پاتیل نوشت. از دهن تراش روی میزش نوشت تا آخوند سر منبر. از استاد دانشگاه تا شاهپورِ قهوهخونه. ۵۰ تا منولوگ بی چک و چونه.
مابعدالتحریر:
دانلود رایگان اینجا
❤20👍2💔2🍾2
میزبان حضور تئاتراهیهای نوجوان هستیم!
ورود به جلسه
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/badealavi
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤8🍾3
Forwarded from مدرسه نویسندگی|شاهین کلانتری
t.me/nevisandesazshop
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤9🍾4
تنبل همیشه خابه جاش توی رختخابه؟
چه حرفها. چه حرفهای جنایتکارانهای. تازه این شعر کودکانه است. خیالش را بکنید. مراحل رشد مغز و بدن بچهی آدم در خاب است.
دغدغهی کودک، بازیست. یاد عصرها بیفتید که به زور میخاهند بچهه را بخابانند چون خودِ بزرگسالشان نیاز دارند به چُرت نیمروزی.
بدتر هم هست. الگوی خاب نوجوانان کاملاً متفاوت است و نیاز بدنشان هم بیشترتر. همان ماجرای رشد مغز و تغییرات بدن. و اتفاقاً طبیعی همین است که نتوانند صبحها بیدار شوند و دلشان نخاهد بروند مدرسه. اما کیست که این حق را به رسمیت بشناسد؟! حتی خودشان هم توقعات باشگاه پنج صبحیها دارند.
میشود روضه را اینجور هم باز کرد که ساختار و ساعت کار مدرسه، کارخانهایست و برای کارگران که لابد قرار است کودک و نوجوان نباشند.
*میدانید دیگر، حالا خاب به جای خواب محض هماهنگی گفتار و نوشتار.
چه حرفها. چه حرفهای جنایتکارانهای. تازه این شعر کودکانه است. خیالش را بکنید. مراحل رشد مغز و بدن بچهی آدم در خاب است.
دغدغهی کودک، بازیست. یاد عصرها بیفتید که به زور میخاهند بچهه را بخابانند چون خودِ بزرگسالشان نیاز دارند به چُرت نیمروزی.
بدتر هم هست. الگوی خاب نوجوانان کاملاً متفاوت است و نیاز بدنشان هم بیشترتر. همان ماجرای رشد مغز و تغییرات بدن. و اتفاقاً طبیعی همین است که نتوانند صبحها بیدار شوند و دلشان نخاهد بروند مدرسه. اما کیست که این حق را به رسمیت بشناسد؟! حتی خودشان هم توقعات باشگاه پنج صبحیها دارند.
میشود روضه را اینجور هم باز کرد که ساختار و ساعت کار مدرسه، کارخانهایست و برای کارگران که لابد قرار است کودک و نوجوان نباشند.
*میدانید دیگر، حالا خاب به جای خواب محض هماهنگی گفتار و نوشتار.
❤13👍5🍾3
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍾3
آمادگی جسمانی
یا
اگر مجبور شدی برای نجاتش بِدَوی چی؟
فوتبالیست مورد علاقهتان نقش زمین شده و گروهی بالای سرش جمع. امدادگران باید هرچه سریعتر خودشان را برسانند. نمیتوانند. دو تا فوتبالیست میدوند کولههای سنگین امدادگران را میگیرند و میرسانند بالای سر مصدوم. امدادگرها هنوز دارند هنّ و هنّ میکنند. زن و مرد چاقی که نمیتوانند تندتر حرکت کنند و زودتر... نمیرسند.
مامانوی تُپلویی دارد کالسکهی فرزندش را پیش میراند. پایش گیر میکند به موزاییک شکسته و ولو میشود روی زمین. کالسکه هم ولو میشود توی خیابان. میخاهد بلند شود برای نجات دلبندش. پای چپ را عمود میکند، دست به زانو میزند تا بلند شود و. باز صورتش به زمین. کالسکهه دارد میرسد به خیابان. مامانو دوباره تلاش میکند. حالا پای راست را عمود میکند تا شاید این بار بشود. بتواند.
اینها که گفتم در تقبیح تُپُلیّت نیست. سؤال همان اولیست. اگر نجاتِ جان کسی به تو بستگی داشته باشد، آیا شرایط جسمانیت مانع نیست؟
این هفته در خدمت کتابفروشی نویسندهساز بودم و دیدم اوه مای خدا. دل و جانم میخاهد، تنم اما نمیکِشد. چه را؟ کار بیشتر، تمرکز بیشتر، خواندن، نوشتن، تماشا، حتی قدم زدن و پلهنوردی. همه را میخاهم اما نشد. نتوانستم. نه که فرصتش نباشد. آنقدر هلاک که نای تقلب هم نه.
@potiil
یا
اگر مجبور شدی برای نجاتش بِدَوی چی؟
فوتبالیست مورد علاقهتان نقش زمین شده و گروهی بالای سرش جمع. امدادگران باید هرچه سریعتر خودشان را برسانند. نمیتوانند. دو تا فوتبالیست میدوند کولههای سنگین امدادگران را میگیرند و میرسانند بالای سر مصدوم. امدادگرها هنوز دارند هنّ و هنّ میکنند. زن و مرد چاقی که نمیتوانند تندتر حرکت کنند و زودتر... نمیرسند.
مامانوی تُپلویی دارد کالسکهی فرزندش را پیش میراند. پایش گیر میکند به موزاییک شکسته و ولو میشود روی زمین. کالسکه هم ولو میشود توی خیابان. میخاهد بلند شود برای نجات دلبندش. پای چپ را عمود میکند، دست به زانو میزند تا بلند شود و. باز صورتش به زمین. کالسکهه دارد میرسد به خیابان. مامانو دوباره تلاش میکند. حالا پای راست را عمود میکند تا شاید این بار بشود. بتواند.
اینها که گفتم در تقبیح تُپُلیّت نیست. سؤال همان اولیست. اگر نجاتِ جان کسی به تو بستگی داشته باشد، آیا شرایط جسمانیت مانع نیست؟
این هفته در خدمت کتابفروشی نویسندهساز بودم و دیدم اوه مای خدا. دل و جانم میخاهد، تنم اما نمیکِشد. چه را؟ کار بیشتر، تمرکز بیشتر، خواندن، نوشتن، تماشا، حتی قدم زدن و پلهنوردی. همه را میخاهم اما نشد. نتوانستم. نه که فرصتش نباشد. آنقدر هلاک که نای تقلب هم نه.
@potiil
❤15🍾2👍1
نمانده شاید باقی چیزی
چشم و چراغم اگر بدانی چقدر غریبم بی تو. اگر بدانی چه درندگانی را در جان و تنم رام کردم بی تو.
میدریدندم روز و شب. دل و روده نمانده بود برایم. آدمی هم که دل و روده ندارد، خورد و خوراکش چرا؟ آنوقت میشود پارچه پوستی کشیده بر استخان.
حالا مشق میکنم. حقیقتهای تلخی که باید بپذیرم تا جان بیاساید:
خبری نیست.
بهتر میشود اوضاع. شاید.
دوستمان ندارد. شاید. شاید هم داشته باشد. ما که نمیدانیم. دوام بیاوریم تا معلوممان شود. اصلاً تا خودش بگوید. بگوید که ندارد. دارد. اصلاً مگر فرقی هم دارد؟ انگار چیزی مانده باقی.
@potiil
چشم و چراغم اگر بدانی چقدر غریبم بی تو. اگر بدانی چه درندگانی را در جان و تنم رام کردم بی تو.
میدریدندم روز و شب. دل و روده نمانده بود برایم. آدمی هم که دل و روده ندارد، خورد و خوراکش چرا؟ آنوقت میشود پارچه پوستی کشیده بر استخان.
حالا مشق میکنم. حقیقتهای تلخی که باید بپذیرم تا جان بیاساید:
خبری نیست.
بهتر میشود اوضاع. شاید.
دوستمان ندارد. شاید. شاید هم داشته باشد. ما که نمیدانیم. دوام بیاوریم تا معلوممان شود. اصلاً تا خودش بگوید. بگوید که ندارد. دارد. اصلاً مگر فرقی هم دارد؟ انگار چیزی مانده باقی.
@potiil
❤15💔2🍾2👍1