روزی از روزگارم
تمام روزم را فروختم به ورزش و چند برگ قصه و یک فیلم سه ساعته.
هر بار حرف فیلم باشد توضیح میدهم که من خیلی بد فیلم میبینم و به همین دلیل خیلی کم فیلم میبینم.
بد فیلم دیدنم یعنی مجبور میشوم دو سه باری پشت سر هم تمام فیلم را ببینم، بعضی صحنهها را آنقدر پس و پیش کنم که خیالم راحت باشد همهٔ کنج و کنارها، نور و نمادها، رنگ و دیالوگها را بلعیدهام. بعد شاید دلم بیایید بگویم من فلان فیلم را دیدهام.
فلان فیلم امروز «روزی روزگاری در آناتولی».
خواستم برایش یادداشتی بنویسم اما وسوسهها فرستادندم پی نخود سیاهِ یادداشت دیگران. اغلب خلاصهای از داستان بود با چند خطی حرفهای کلی. یکی هم اصلاً نصف فیلم را ندیدهبود و نصف دیگرش را هم اشتباهی فهمیدهبود. حرصی شدم که مگر مجبوری؟ گزارش کار پر میکنی که در هفتهی گذشته هشتا فیلم دیدم؟ برای هر پلان عوامل صحنه و لباس و نور و تصویر و صدا و بعد هم تدوین و دیگران قطار میشوند که من خیال کنم میشود با گوش دادن به دیالوگها، وسط پاپکورن خوردن از فیلم سر در بیاورم؟ تازه بعد برایش نقد و تحلیل هم بنویسم...
نفس عمیق.
علیالحساب بیایید از نسیه شروع کنیم، مثلاً لذت تماشای چندبارهٔ پلانهای بیدیالوگش. گاهی تصاویر آنقدر قشنگ بود که دلم نمیآمد رد شوم، بر میگشتم تا این حرکت و تغییر فوکس دوربین را دوباره ببینم. انگار کارگردان عکاس محشری باشد که میدانسته همچین تصویری هم میشود ساخت. حتماً زبان فیلمبردار را هم خوب بلد بوده که ایدهاش اجرایی بشود.
یکی دوبار دیگر که ببینم، بیشتر مینویسم.
تمام روزم را فروختم به ورزش و چند برگ قصه و یک فیلم سه ساعته.
هر بار حرف فیلم باشد توضیح میدهم که من خیلی بد فیلم میبینم و به همین دلیل خیلی کم فیلم میبینم.
بد فیلم دیدنم یعنی مجبور میشوم دو سه باری پشت سر هم تمام فیلم را ببینم، بعضی صحنهها را آنقدر پس و پیش کنم که خیالم راحت باشد همهٔ کنج و کنارها، نور و نمادها، رنگ و دیالوگها را بلعیدهام. بعد شاید دلم بیایید بگویم من فلان فیلم را دیدهام.
فلان فیلم امروز «روزی روزگاری در آناتولی».
خواستم برایش یادداشتی بنویسم اما وسوسهها فرستادندم پی نخود سیاهِ یادداشت دیگران. اغلب خلاصهای از داستان بود با چند خطی حرفهای کلی. یکی هم اصلاً نصف فیلم را ندیدهبود و نصف دیگرش را هم اشتباهی فهمیدهبود. حرصی شدم که مگر مجبوری؟ گزارش کار پر میکنی که در هفتهی گذشته هشتا فیلم دیدم؟ برای هر پلان عوامل صحنه و لباس و نور و تصویر و صدا و بعد هم تدوین و دیگران قطار میشوند که من خیال کنم میشود با گوش دادن به دیالوگها، وسط پاپکورن خوردن از فیلم سر در بیاورم؟ تازه بعد برایش نقد و تحلیل هم بنویسم...
نفس عمیق.
علیالحساب بیایید از نسیه شروع کنیم، مثلاً لذت تماشای چندبارهٔ پلانهای بیدیالوگش. گاهی تصاویر آنقدر قشنگ بود که دلم نمیآمد رد شوم، بر میگشتم تا این حرکت و تغییر فوکس دوربین را دوباره ببینم. انگار کارگردان عکاس محشری باشد که میدانسته همچین تصویری هم میشود ساخت. حتماً زبان فیلمبردار را هم خوب بلد بوده که ایدهاش اجرایی بشود.
یکی دوبار دیگر که ببینم، بیشتر مینویسم.
❤9👍8🍾2
کُن ماری چیست
یا
یک بار تصمیمها
امروز با نیرو محرکهی خشم و نفرت، کلی شست و شو و رُفت و روب کردم.
همه، حتی آن راننده تاکسی صد و یازده سال پیش هم نشستهبودند توی کلهام تا دعوای ناتمام آنها را با خودم تمام کنم. من هم مجبور شدم به همهجا کف و اسپری بپاشم تا شسته شوند بروند پی کارشان. که سرم خلوت شود زندگیم جا باز کند برای زندگی کردن.
این روزگار که ADHD مُد هم شده، یکی از چالشهای تکرار شوندهی بنیآدم این شکلیست:
میخواهی کاری انجام بدهی، نمیتوانی متمرکز باشی چون محیط شلخته ست. نمیتوانی تمیزکاری کنی چون وقت نداری و اولویت با کار است تا پروژه را برسانی. نمیتوانی کار کنی چون بینظمی محیط مانع تمرکز است و همینطور چرخهی باطل که عاقبت هم دست میبری به تریاک قوطی -مامان به موبایل میگوید- تا سُر بخوری توی ویدئوهای کوتاه هزار رنگ اینستا و یوتوب و دیگران.
بعد هم ببینی ای وای! روزم رفت. نه خانه را تمیز کردم، نه پروژه را پیش بردم. اندوه و پشیمانی و دوباره تسلی با تریاک قوطی.
عاقبت چه کنیم؟
پیشنهاد نخستم «یک بار تصمیم» ها هستند. تصمیماتی تکراری، هر بار جلوی راهمان سبز میشوند و ما هر بار بلاتکلیفیم تا بیشتر عمر بسوزانیم. اگر یک بار تصمیم بگیریم برای همهی عمر، چقدر زندگی راحتتر میشود؟!
الگوریتم تصمیم من در این موقعیت:
سوال: این پروژه تعهد بیرونی دارد؟
اگر بله: برو کافه کار کن.
اگر خیر: امروز تعطیل، فقط تمیزکاری.
و تمام!
برای تمیزکاری و نظم خانه و زندگی روش «کُن ماری» را پیشنهاد میکنم. با چند تا قانون کلی زندگیتان را جوری میچیند که تا آخر دنیا بهم نریزد! وسوسه شُدید؟!
خانم ماری کُندو، مادر این روش، هم کتاب دارد هم یک رئالیتی-شو در نتفلیکس که میرود خانه و زندگی مردم را منظم میکند و یادشان میدهد چطور با این نظم خوشتر باشند.
(بیخبرم اگر زیرنویس فارسی داشته باشد)
یا
یک بار تصمیمها
امروز با نیرو محرکهی خشم و نفرت، کلی شست و شو و رُفت و روب کردم.
همه، حتی آن راننده تاکسی صد و یازده سال پیش هم نشستهبودند توی کلهام تا دعوای ناتمام آنها را با خودم تمام کنم. من هم مجبور شدم به همهجا کف و اسپری بپاشم تا شسته شوند بروند پی کارشان. که سرم خلوت شود زندگیم جا باز کند برای زندگی کردن.
این روزگار که ADHD مُد هم شده، یکی از چالشهای تکرار شوندهی بنیآدم این شکلیست:
میخواهی کاری انجام بدهی، نمیتوانی متمرکز باشی چون محیط شلخته ست. نمیتوانی تمیزکاری کنی چون وقت نداری و اولویت با کار است تا پروژه را برسانی. نمیتوانی کار کنی چون بینظمی محیط مانع تمرکز است و همینطور چرخهی باطل که عاقبت هم دست میبری به تریاک قوطی -مامان به موبایل میگوید- تا سُر بخوری توی ویدئوهای کوتاه هزار رنگ اینستا و یوتوب و دیگران.
بعد هم ببینی ای وای! روزم رفت. نه خانه را تمیز کردم، نه پروژه را پیش بردم. اندوه و پشیمانی و دوباره تسلی با تریاک قوطی.
عاقبت چه کنیم؟
پیشنهاد نخستم «یک بار تصمیم» ها هستند. تصمیماتی تکراری، هر بار جلوی راهمان سبز میشوند و ما هر بار بلاتکلیفیم تا بیشتر عمر بسوزانیم. اگر یک بار تصمیم بگیریم برای همهی عمر، چقدر زندگی راحتتر میشود؟!
الگوریتم تصمیم من در این موقعیت:
سوال: این پروژه تعهد بیرونی دارد؟
اگر بله: برو کافه کار کن.
اگر خیر: امروز تعطیل، فقط تمیزکاری.
و تمام!
برای تمیزکاری و نظم خانه و زندگی روش «کُن ماری» را پیشنهاد میکنم. با چند تا قانون کلی زندگیتان را جوری میچیند که تا آخر دنیا بهم نریزد! وسوسه شُدید؟!
خانم ماری کُندو، مادر این روش، هم کتاب دارد هم یک رئالیتی-شو در نتفلیکس که میرود خانه و زندگی مردم را منظم میکند و یادشان میدهد چطور با این نظم خوشتر باشند.
(بیخبرم اگر زیرنویس فارسی داشته باشد)
❤11
بمیر و بنویس
یا
گفتی مدل دوربینت چیه؟
عکاسها از این سوال نفرت دارند. نه این که مدل دوربینِ آدمی راز باشد. اصلاً بین خودشان با مدل دوربین پُز هم میدهند. مثل کَلکَل استقلال- پرسپولیس، آنها هم دعوای کانن-نیکون دارند.
اما وقتی مخاطب دربارهی مدل دوربین بپرسد انگار میخواهد به عکاس حالی کند که تو البته کار خاصی نکردهای. اگر عکسهایت خوب شده به خاطر مدل دوربین است. از آن خیالها که من هم اگر فلان دوربین را میداشتم یا به بهمان جزیره سفر کردهبودم میتوانستم همین عکس را بگیرم.
تا حالا کسی از نویسندهای پرسیده راستی جناب استاد برای نگارش این رمان از چه خودکاری استفاده کردهاید؟
قبل از دست بردن به دوربین دیجیتال، دو سه سالی با شبه SLR فقط ترکیببندی تمرین میکردم. بیمکافات نوردهی و عمق میدان، یاد گرفتم چطور جابهجا شوم، دور و نزدیک شوم تا به قاب تمیز برسم. وقت تحویل تکالیف استاد بپرسد اینجا را کراپ کردی؟ و توضیح بدهم که فایل خام تحویل دادهام و کراپ نشده و اصلاً ادیت بلد نیستم. بعدها هم حوصله و سلیقهام نکشید یاد بگیرم. بیشتر لذت عکاسی همان بود که توی شهر و روستا پرسه بزنم و قابی شکار کنم. بعدتر با خودم فکر کردم اگر دوربین را عوض کنم عکاس بهتری میشوم. مطمئن بودم اگر میررلس* بگیرم حتماً راحتتر میشوم. بیشتر عکس میگیرم و با تمرین بیشتر عکاس ورزیدهتری بشوم. حالا چند ماهی شده که دوربین فسقلی بهتری دارم. و لنزهای بهتر. اما عکس؟ فقط گاهی سر میز کافهای از دوستانم در حال بحث سیاسی. چرا؟
این روزها نوشتن شده سرگرمی شیرین زندگیم اما دارد میرسد به همان جای سختی که آرزو کنم اگر خودکار بهتری داشتهباشم، اگر فلان فونت را بخرم، اگر در بهمان نرمافزار تایپ کنم یا با قلم دیجیتال دستنویس کنم حتماً نویسندهی بهتری میشوم. پیش دوستان صبورم غرولند میکنم که «مین نیمیتینم فیلین میدیل بینیویسیم». آنها هم بگویند باشه باده! تو فعلاً بنویس، فلان مدل هم خودش بعداً درست میشود. فقط بنویس!
امروز با کاغذهایم نوبت جلسهی مشاورهی بسیار تخصصی داشتم و بالاخره فهمیدم در عکاسی -و حالا نوشتن- صبرم بر تمرین و اعتمادم به فرآیند را گم کردهام. وگرنه جواب همان است که استاد آهنگر میگفت بمیر و بِدَم!
تو فقط بنویس! بمیر و بنویس.
*Mirrorless دوربین بدون آینه
** با دهان پک و پهن، شبیه همان دایناسوره بگویید: من نمیتونم فلان مدل بنویسم.
یا
گفتی مدل دوربینت چیه؟
عکاسها از این سوال نفرت دارند. نه این که مدل دوربینِ آدمی راز باشد. اصلاً بین خودشان با مدل دوربین پُز هم میدهند. مثل کَلکَل استقلال- پرسپولیس، آنها هم دعوای کانن-نیکون دارند.
اما وقتی مخاطب دربارهی مدل دوربین بپرسد انگار میخواهد به عکاس حالی کند که تو البته کار خاصی نکردهای. اگر عکسهایت خوب شده به خاطر مدل دوربین است. از آن خیالها که من هم اگر فلان دوربین را میداشتم یا به بهمان جزیره سفر کردهبودم میتوانستم همین عکس را بگیرم.
تا حالا کسی از نویسندهای پرسیده راستی جناب استاد برای نگارش این رمان از چه خودکاری استفاده کردهاید؟
قبل از دست بردن به دوربین دیجیتال، دو سه سالی با شبه SLR فقط ترکیببندی تمرین میکردم. بیمکافات نوردهی و عمق میدان، یاد گرفتم چطور جابهجا شوم، دور و نزدیک شوم تا به قاب تمیز برسم. وقت تحویل تکالیف استاد بپرسد اینجا را کراپ کردی؟ و توضیح بدهم که فایل خام تحویل دادهام و کراپ نشده و اصلاً ادیت بلد نیستم. بعدها هم حوصله و سلیقهام نکشید یاد بگیرم. بیشتر لذت عکاسی همان بود که توی شهر و روستا پرسه بزنم و قابی شکار کنم. بعدتر با خودم فکر کردم اگر دوربین را عوض کنم عکاس بهتری میشوم. مطمئن بودم اگر میررلس* بگیرم حتماً راحتتر میشوم. بیشتر عکس میگیرم و با تمرین بیشتر عکاس ورزیدهتری بشوم. حالا چند ماهی شده که دوربین فسقلی بهتری دارم. و لنزهای بهتر. اما عکس؟ فقط گاهی سر میز کافهای از دوستانم در حال بحث سیاسی. چرا؟
این روزها نوشتن شده سرگرمی شیرین زندگیم اما دارد میرسد به همان جای سختی که آرزو کنم اگر خودکار بهتری داشتهباشم، اگر فلان فونت را بخرم، اگر در بهمان نرمافزار تایپ کنم یا با قلم دیجیتال دستنویس کنم حتماً نویسندهی بهتری میشوم. پیش دوستان صبورم غرولند میکنم که «مین نیمیتینم فیلین میدیل بینیویسیم». آنها هم بگویند باشه باده! تو فعلاً بنویس، فلان مدل هم خودش بعداً درست میشود. فقط بنویس!
امروز با کاغذهایم نوبت جلسهی مشاورهی بسیار تخصصی داشتم و بالاخره فهمیدم در عکاسی -و حالا نوشتن- صبرم بر تمرین و اعتمادم به فرآیند را گم کردهام. وگرنه جواب همان است که استاد آهنگر میگفت بمیر و بِدَم!
تو فقط بنویس! بمیر و بنویس.
*Mirrorless دوربین بدون آینه
** با دهان پک و پهن، شبیه همان دایناسوره بگویید: من نمیتونم فلان مدل بنویسم.
❤6👍2
پاتیل | باده علوی pinned «تقلبِ ادراک شده یا من یک دغلبازم تا حالا پیشآمده حس کنید تلاشهایتان کافی نیست و بقیه هم این را میدانند؟ به نظرتان شرایط دارد جوری پیش میرود که در حال فریب دیگران هستید و شایستهٔ این تحسینها نیستید. دستاوردهایتان محصول شانس بوده و همین روزهاست که دستتان…»
پاتیل | باده علوی
تقلبِ ادراک شده یا من یک دغلبازم تا حالا پیشآمده حس کنید تلاشهایتان کافی نیست و بقیه هم این را میدانند؟ به نظرتان شرایط دارد جوری پیش میرود که در حال فریب دیگران هستید و شایستهٔ این تحسینها نیستید. دستاوردهایتان محصول شانس بوده و همین روزهاست که دستتان…
دعوت به مطالعهی مجدد این گِرِه!
👍2
اشطباحات
واژهها بیشتر از آنی که باهاشان حرف میزنیم، دربارهی ما حرف میزنند.
کمی فکر کنید به
انتخاب واژگان ما، شیوهی آرایش ارکان جمله، پس و پیش آوردن واژهای و ترکیبی، انتخاب و ترجیح ما میان صفتهایی با معنای مشابه، حتی اشتباهات لُپی!
این روزها عطشان یافتن واژههای نویی هستم، به امید جشنی برای تولد معنایی نو در جهانم.
واژهها بیشتر از آنی که باهاشان حرف میزنیم، دربارهی ما حرف میزنند.
کمی فکر کنید به
انتخاب واژگان ما، شیوهی آرایش ارکان جمله، پس و پیش آوردن واژهای و ترکیبی، انتخاب و ترجیح ما میان صفتهایی با معنای مشابه، حتی اشتباهات لُپی!
این روزها عطشان یافتن واژههای نویی هستم، به امید جشنی برای تولد معنایی نو در جهانم.
❤4👍3✍2
دوام وحدت منافع بیشتر از عشق است
این جملهی پررنگ بالای متن، توضیح همهی روابطیست که طرف ما را وسیلهای دیده برای رسیدن به هدف خودش. از آنهایی که با انباشت هزارکیلو کره و روغن روی زبانشان قربانصدقهٔ شکل ماهتان میروند. اما خوب که گوش بدهی فقط دارند از خودشان حرف میزنند، از آن حرفها که وای من چقدر خاص و مهم هستم، با وجود تکراریترین تجربههای عالم. اصلاً چه جوری دلمان خوش میشود به خاص بودنی؟ وقتی حتی حس خاصبودنمان هم تکراریست. همهی روزهایمان شبیه هم هستند. انتخابها و اشتباهاتمان الگوی تکرار شونده دارند. مشکلات شخصی و تنشهای زندگیمان، شبیه دیگران.
دوست ندارم تلخ شوید اما حتی در عشق هم تجربهی یگانهی عالم نیستیم. یکی دو سال پیش فهمیدم عمیقترین تجربهام در حس عشق، کپی کمرنگ یکی از اشعار یزید بوده -بله دقیقا همان یزید سال ۶۱ مهشیدی-.
وقتی کلاس اول بودیم به نظرمان کلاس پنجمی ها خیلی بزرگ و غول بودند، بیست سالگی خیلی زیاد بود و سی سالگی آخر دنیا. لابد هزار جور فکر و خیال هم داشتیم که فلانی که دستاوردی ندارد، من تا سیسالگی روی کرهی ماه هم پرچم کوبیدهام. زمان نوجوانی، همهمان در هر نسلی خیال میکردیم بزرگترها ما را نمیفهمند -کلاً نمیفهمند- حالا بزرگسالانی شدهایم که یادمان رفته زمانی نوجوان هم بودهایم.
اصلاً آدمی همین است! در هر سنی مطمئن است که داناترین و عاقلترین است و شک ندارد بیشتر از بغلدستیش میفهمد. ده سال پیش هم همین فکر را با خودش میکرده، حال آنکه در این ده سال بسیار تغییر کرده. حالا میگوییم آن موقع احمق بودم! (حالا میدانید که ده سال دیگر هم درباره امروزمان همین را خواهیم گفت)
مابعدالتحریر:
توی سرتان سوال جوانه زده که واقعا همان یزید پسر معاویه؟ چه شعری؟ چه حسی؟
شعر این است
پیرهنهای تو هم جزءِ رقیبانِ مناند /
من حسادت میکنم با هر که در آغوشِ توست
حس من؟
توی ویدئوکال، رشک بود که دود میشد بهجای نفسهام. که چه؟ حتی آن کُت روی رختآویزش از من خوشبختتر است که میتواند هر روز طرف را بغل کند، من اما نه.
این جملهی پررنگ بالای متن، توضیح همهی روابطیست که طرف ما را وسیلهای دیده برای رسیدن به هدف خودش. از آنهایی که با انباشت هزارکیلو کره و روغن روی زبانشان قربانصدقهٔ شکل ماهتان میروند. اما خوب که گوش بدهی فقط دارند از خودشان حرف میزنند، از آن حرفها که وای من چقدر خاص و مهم هستم، با وجود تکراریترین تجربههای عالم. اصلاً چه جوری دلمان خوش میشود به خاص بودنی؟ وقتی حتی حس خاصبودنمان هم تکراریست. همهی روزهایمان شبیه هم هستند. انتخابها و اشتباهاتمان الگوی تکرار شونده دارند. مشکلات شخصی و تنشهای زندگیمان، شبیه دیگران.
دوست ندارم تلخ شوید اما حتی در عشق هم تجربهی یگانهی عالم نیستیم. یکی دو سال پیش فهمیدم عمیقترین تجربهام در حس عشق، کپی کمرنگ یکی از اشعار یزید بوده -بله دقیقا همان یزید سال ۶۱ مهشیدی-.
وقتی کلاس اول بودیم به نظرمان کلاس پنجمی ها خیلی بزرگ و غول بودند، بیست سالگی خیلی زیاد بود و سی سالگی آخر دنیا. لابد هزار جور فکر و خیال هم داشتیم که فلانی که دستاوردی ندارد، من تا سیسالگی روی کرهی ماه هم پرچم کوبیدهام. زمان نوجوانی، همهمان در هر نسلی خیال میکردیم بزرگترها ما را نمیفهمند -کلاً نمیفهمند- حالا بزرگسالانی شدهایم که یادمان رفته زمانی نوجوان هم بودهایم.
اصلاً آدمی همین است! در هر سنی مطمئن است که داناترین و عاقلترین است و شک ندارد بیشتر از بغلدستیش میفهمد. ده سال پیش هم همین فکر را با خودش میکرده، حال آنکه در این ده سال بسیار تغییر کرده. حالا میگوییم آن موقع احمق بودم! (حالا میدانید که ده سال دیگر هم درباره امروزمان همین را خواهیم گفت)
مابعدالتحریر:
توی سرتان سوال جوانه زده که واقعا همان یزید پسر معاویه؟ چه شعری؟ چه حسی؟
شعر این است
پیرهنهای تو هم جزءِ رقیبانِ مناند /
من حسادت میکنم با هر که در آغوشِ توست
حس من؟
توی ویدئوکال، رشک بود که دود میشد بهجای نفسهام. که چه؟ حتی آن کُت روی رختآویزش از من خوشبختتر است که میتواند هر روز طرف را بغل کند، من اما نه.
❤6👍1🍾1
راک یک سبک موسیقی نیست، راک یک جور باران است
ما شمالیها بارانهای جورواجوری داریم، برای هرکدام نامی. توی تهران اما فقط باران میبارد، اسمهای دیگر به کار نیست.
یکی از مشهورترین بارانهایمان، که اسمش به گوشتان آشنا میآید «وارِش» است. توی تهران هیچ وقت وارش ندیدم. یعنی اصلا به جز خانهٔ روستا، هیچجای دیگری هم ندیدمش. توی فیلم «در دنیای تو ساعت چند است» گیلهگل به وارش میگوید از این بارون ریزها. دقیقترین توصیف همین است.
فرض کنید توی سلمانی نشستهاید و طرف دارد به موهایتان آب میپاشد. اگر اسپری خیلی خوب قطرات آب را پودر کرده باشد، گونههایتان تر میشود اما این پاشیدن قطرات، ضربهای به صورتتان نمیزند. وارش درست همین است. انگار باران در تمام هوای شهر اسپری شده باشد، صدایی از باران نیست. قدم زدن زیر وارش هم آسانتر است. به نظرت زورش نمیرسد لباست را خیس کند.
یک جور دیگر را میگوییم «شیٖ». مثلا جملهٔ «شی زَنه» یعنی دارد بارانِ شی میزند. شی از وارش هم سبکتر است، انگار باران نیست اما لبهٔ برگها شبنم نشسته. گمانم بیشتر رطوبت خنک هواست که به سطحی مینشیند.
یک جور دیگر هم هست البته که مدل باران نیست، بیشتر توصیف آب و هواست «شالِ مارِ عروسی» یعنی عروسیِ مادرِ شغال. ترکیب مسخرهای شد؟! آفرین! دقیقا توصیف یک آب و هوای مسخره است. خورشید دارد توی آسمان میرقصد، باران هم درست و حسابی دارد برای خودش میبارد و حتماً یک رنگینکمان هم آن وسط لِنگ انداخته از این سر تا آن سر آسمان.
جور دیگر، راک. فرض کنید در حال و هوای اردیبهشتی، دارید خوشان خوشان قدم میزنید. ناگهان باد میشود و قطرات درشت باران به سر و صورتت میزند و فکر میکنی الان است که سیل ببردت اما، تمام شد. پنج دقیقه هم نشد. بعد هم میبینی زمین جوری به سرعت خشک شده که انگار آن باران، یک تجربهٔ معنوی شهودی بوده.
امشب وقتی آرزو میکردم قبل از رسیدن کسی که منتظرش هستم، کاش یک قاتل سریالی پیدایم کند و تمام شوم، راک نبود. خیس شدم اما به عرق شرم. سوئیچم را جا گذاشته بودم. توی کوچه راه میرفتم و مثل بچه گربه ناله میکردم که چرا اینجوری شد. کاش اصلاً بیخیال میشدم.
یک بار دربارهٔ موهبت بازیگری و صنعت نمایش مینویسم، اما امشب برای تحمل این شرم مرگ، همین دلقکبازیها زنده نگهم داشت. یعنی قاتل سریالی که پیدایم نکرد. چارهای نداشتم جز زنده ماندن و تابآوری رنج آن شرم.
بعد که جان خیس و خستهام، روانِ فروپاشیده را جمع کرد و ماشین را روشن کردم، دیدم روی شیشهها، راک رد پا انداخته.
فکرش را بکن! اگر توی کوچه و در حال ضجهمویه راک هم روی سرم میبارید یک اوج داشتیم در ژانر فلاکت.
حالا زنده و رنده، توی خانه نشستهام و فکر میکنم برای دیدن وارش و شی، باید تا ییلاق بروم؟ الان توی خرداد، توی تهران فقط راک گیر آدم میآید، حتی باران هم نه.
ما شمالیها بارانهای جورواجوری داریم، برای هرکدام نامی. توی تهران اما فقط باران میبارد، اسمهای دیگر به کار نیست.
یکی از مشهورترین بارانهایمان، که اسمش به گوشتان آشنا میآید «وارِش» است. توی تهران هیچ وقت وارش ندیدم. یعنی اصلا به جز خانهٔ روستا، هیچجای دیگری هم ندیدمش. توی فیلم «در دنیای تو ساعت چند است» گیلهگل به وارش میگوید از این بارون ریزها. دقیقترین توصیف همین است.
فرض کنید توی سلمانی نشستهاید و طرف دارد به موهایتان آب میپاشد. اگر اسپری خیلی خوب قطرات آب را پودر کرده باشد، گونههایتان تر میشود اما این پاشیدن قطرات، ضربهای به صورتتان نمیزند. وارش درست همین است. انگار باران در تمام هوای شهر اسپری شده باشد، صدایی از باران نیست. قدم زدن زیر وارش هم آسانتر است. به نظرت زورش نمیرسد لباست را خیس کند.
یک جور دیگر را میگوییم «شیٖ». مثلا جملهٔ «شی زَنه» یعنی دارد بارانِ شی میزند. شی از وارش هم سبکتر است، انگار باران نیست اما لبهٔ برگها شبنم نشسته. گمانم بیشتر رطوبت خنک هواست که به سطحی مینشیند.
یک جور دیگر هم هست البته که مدل باران نیست، بیشتر توصیف آب و هواست «شالِ مارِ عروسی» یعنی عروسیِ مادرِ شغال. ترکیب مسخرهای شد؟! آفرین! دقیقا توصیف یک آب و هوای مسخره است. خورشید دارد توی آسمان میرقصد، باران هم درست و حسابی دارد برای خودش میبارد و حتماً یک رنگینکمان هم آن وسط لِنگ انداخته از این سر تا آن سر آسمان.
جور دیگر، راک. فرض کنید در حال و هوای اردیبهشتی، دارید خوشان خوشان قدم میزنید. ناگهان باد میشود و قطرات درشت باران به سر و صورتت میزند و فکر میکنی الان است که سیل ببردت اما، تمام شد. پنج دقیقه هم نشد. بعد هم میبینی زمین جوری به سرعت خشک شده که انگار آن باران، یک تجربهٔ معنوی شهودی بوده.
امشب وقتی آرزو میکردم قبل از رسیدن کسی که منتظرش هستم، کاش یک قاتل سریالی پیدایم کند و تمام شوم، راک نبود. خیس شدم اما به عرق شرم. سوئیچم را جا گذاشته بودم. توی کوچه راه میرفتم و مثل بچه گربه ناله میکردم که چرا اینجوری شد. کاش اصلاً بیخیال میشدم.
یک بار دربارهٔ موهبت بازیگری و صنعت نمایش مینویسم، اما امشب برای تحمل این شرم مرگ، همین دلقکبازیها زنده نگهم داشت. یعنی قاتل سریالی که پیدایم نکرد. چارهای نداشتم جز زنده ماندن و تابآوری رنج آن شرم.
بعد که جان خیس و خستهام، روانِ فروپاشیده را جمع کرد و ماشین را روشن کردم، دیدم روی شیشهها، راک رد پا انداخته.
فکرش را بکن! اگر توی کوچه و در حال ضجهمویه راک هم روی سرم میبارید یک اوج داشتیم در ژانر فلاکت.
حالا زنده و رنده، توی خانه نشستهام و فکر میکنم برای دیدن وارش و شی، باید تا ییلاق بروم؟ الان توی خرداد، توی تهران فقط راک گیر آدم میآید، حتی باران هم نه.
❤11👍1🍾1
موهبت بازیگری
ما آدمها در زندگی روزمره همیشه داریم نقاب میزنیم. مثلاً کسی حرفی زده که بهمان برخورده اما لبخند میزنیم که نه عزیزم ناراحت نشدم. داریم کیف میکنیم از این که طرف شکست خورده و در اقصی نقاطمان عروسی است اما چهره مچاله میکنیم که ای وای عزیزم خیلی ناراحت شدم این طوری شد. آدمیم دیگر. همهی ما و همهی آنهایی که هزار سال پیش در کرانهی رود آمازون زندگی میکردند هم. تجربیات و احساسات انسانی که در همهی طول تاریخ و عرض جغرافیا یکسان میان آدمیان تجربه میشود. همه حسود شدهایم، حرصی شدهایم. همه غرق لذت شدهایم، پر از نیاز، تشنهی توجه، ترسخورده، غمگین، شرمگین...
بازیگران موجودات خوشبختی هستند که فرصت مییابند لحظهای نقاب بردارند. در فرآیند رسیدن به نقش حس خاصی را تجربه کنند و لُخت و بینقاب به تمامی ابرازش کنند. نمایش بدهند. قایم نشوند.
تماشای کارشان هم به تماشاچی کمک میکند. اگر یکی دو بار همذاتپنداری با شخصیت را تجربه کنی و همپای او به حسهایش برسی دیگر شک نمیکنی که برای تماشا باید انتخابگر باشی. دیگر هر چیزی نبینی و همان دیدنیها را شش دانگ ببینی.
من با این سبک زندگی محدودم هرگز نمیتوانم چالش «یک خواننده سیاه پوست بودن در میانهی جنگ جهانی دوم» را تجربه کنم اما با سینما، با تئاتر میتوانم هم پایش بروم و به سهم جدیدی از گنجینهی انسان بودن دست برسانم.
خلاصه که تماشای تجربههای آدمیان در بستر هنر و ادبیات میتواند گرهی برایمان باز کند و اثرش در سلامت و آسودگی روانمان دستکم گرفتهشده.
مابعدالتحریر:
پیشنهاد میکنم کارگاههای هنردرمانی را تجربه کنید.
ما آدمها در زندگی روزمره همیشه داریم نقاب میزنیم. مثلاً کسی حرفی زده که بهمان برخورده اما لبخند میزنیم که نه عزیزم ناراحت نشدم. داریم کیف میکنیم از این که طرف شکست خورده و در اقصی نقاطمان عروسی است اما چهره مچاله میکنیم که ای وای عزیزم خیلی ناراحت شدم این طوری شد. آدمیم دیگر. همهی ما و همهی آنهایی که هزار سال پیش در کرانهی رود آمازون زندگی میکردند هم. تجربیات و احساسات انسانی که در همهی طول تاریخ و عرض جغرافیا یکسان میان آدمیان تجربه میشود. همه حسود شدهایم، حرصی شدهایم. همه غرق لذت شدهایم، پر از نیاز، تشنهی توجه، ترسخورده، غمگین، شرمگین...
بازیگران موجودات خوشبختی هستند که فرصت مییابند لحظهای نقاب بردارند. در فرآیند رسیدن به نقش حس خاصی را تجربه کنند و لُخت و بینقاب به تمامی ابرازش کنند. نمایش بدهند. قایم نشوند.
تماشای کارشان هم به تماشاچی کمک میکند. اگر یکی دو بار همذاتپنداری با شخصیت را تجربه کنی و همپای او به حسهایش برسی دیگر شک نمیکنی که برای تماشا باید انتخابگر باشی. دیگر هر چیزی نبینی و همان دیدنیها را شش دانگ ببینی.
من با این سبک زندگی محدودم هرگز نمیتوانم چالش «یک خواننده سیاه پوست بودن در میانهی جنگ جهانی دوم» را تجربه کنم اما با سینما، با تئاتر میتوانم هم پایش بروم و به سهم جدیدی از گنجینهی انسان بودن دست برسانم.
خلاصه که تماشای تجربههای آدمیان در بستر هنر و ادبیات میتواند گرهی برایمان باز کند و اثرش در سلامت و آسودگی روانمان دستکم گرفتهشده.
مابعدالتحریر:
پیشنهاد میکنم کارگاههای هنردرمانی را تجربه کنید.
سلام چطوری؟
حال کسی را نمیپرسم، مگر این که واقعاً اهمیت بدهم. یعنی اگر بخواهد شروع کند به تعریف دلناآرامیهایش، منتظر یک ثانیه سکوت نشوم که تندی حرف خودم را بزنم و دَر بروم.
اگر اهمیت بدهم، معمولاً میپرسم «امروز حالت چطوره؟»
اگر جوابهای کلی و بیربط به حالش بدهد، دوباره میپرسم. کوتاه نمیآیم، چون بالاخره دارم اهمیت میدهم.
زمانی با نویسندهای نامهپرانی کاغذی داشتیم، بعدتر شد چت و ایمیل. هر بار حالش را میپرسیدم میگفت خدا را شکر!
بله خب! اما این که توصیف حال شما نیست. به تفکیک و با جزئیات میپرسیدم احوال جسمی، روحی، عاطفی چگونه است. باز میگفت الحمدالله!
بعضیها راحت نیستند که توصیفی از احوالشان بگویند -البته که مخاطب هم اثر دارد- اما تلاش برای رصد احوالمان، آن هم به تفکیک خودآگاهیست. اگر هم آنقدر خوشبخت بودیم که کسی باشد تا به چگونگی احوالمان اهمیت بدهد دیگر واویلا! شاید پیشنهادی برای تغییر یا تحمل وضعیت داشت. مثلاً بگوید صبح فردا برویم امامزاده زیارت و بازارگردی یا عصری بنشینیم دور هم چای هورت بکشیم و ساعتی بیخیال عالم، به هیچ چیز/کس اهمیت ندهیم.
مابعدالتحریر:
در ویدئویی که آدرسش این پایین آمده، طرف از آدمها میپرسد چطوری؟!
میگویند خوبم. همهچی خوبه. هوا چقدر خوبه.
بعد میپرسد حالا واقعاً حالت چطوره؟
برای این سوال جواب مفصلتری دارند.
(آدمهای دیگر هم مثل خودت/خودم دارند معجونی از احساسات و هیجانات را تجربه میکنند.)
مصاحبهکننده اهمیت میدهد و میگوید برای این اضطراب چه کمکی میتوانم بدهم؟
- فکر میکنم همینکه پرسیدی بهم کمک کرد. بهم اجازه دادی دربارهش حرف بزنم. خوبه همین که تونستم به احساساتم توجه کنم و یه نفسی بگیرم و به خودم بگم خب همهچی بهتر میشه.
https://www.instagram.com/reel/C7mhbHuiUel/?igsh=MzRlODBiNWFlZA==
بعد مابعدالتحریر:
ترجمهای که نوشتم دقیق نیست.
حال کسی را نمیپرسم، مگر این که واقعاً اهمیت بدهم. یعنی اگر بخواهد شروع کند به تعریف دلناآرامیهایش، منتظر یک ثانیه سکوت نشوم که تندی حرف خودم را بزنم و دَر بروم.
اگر اهمیت بدهم، معمولاً میپرسم «امروز حالت چطوره؟»
اگر جوابهای کلی و بیربط به حالش بدهد، دوباره میپرسم. کوتاه نمیآیم، چون بالاخره دارم اهمیت میدهم.
زمانی با نویسندهای نامهپرانی کاغذی داشتیم، بعدتر شد چت و ایمیل. هر بار حالش را میپرسیدم میگفت خدا را شکر!
بله خب! اما این که توصیف حال شما نیست. به تفکیک و با جزئیات میپرسیدم احوال جسمی، روحی، عاطفی چگونه است. باز میگفت الحمدالله!
بعضیها راحت نیستند که توصیفی از احوالشان بگویند -البته که مخاطب هم اثر دارد- اما تلاش برای رصد احوالمان، آن هم به تفکیک خودآگاهیست. اگر هم آنقدر خوشبخت بودیم که کسی باشد تا به چگونگی احوالمان اهمیت بدهد دیگر واویلا! شاید پیشنهادی برای تغییر یا تحمل وضعیت داشت. مثلاً بگوید صبح فردا برویم امامزاده زیارت و بازارگردی یا عصری بنشینیم دور هم چای هورت بکشیم و ساعتی بیخیال عالم، به هیچ چیز/کس اهمیت ندهیم.
مابعدالتحریر:
در ویدئویی که آدرسش این پایین آمده، طرف از آدمها میپرسد چطوری؟!
میگویند خوبم. همهچی خوبه. هوا چقدر خوبه.
بعد میپرسد حالا واقعاً حالت چطوره؟
برای این سوال جواب مفصلتری دارند.
(آدمهای دیگر هم مثل خودت/خودم دارند معجونی از احساسات و هیجانات را تجربه میکنند.)
مصاحبهکننده اهمیت میدهد و میگوید برای این اضطراب چه کمکی میتوانم بدهم؟
- فکر میکنم همینکه پرسیدی بهم کمک کرد. بهم اجازه دادی دربارهش حرف بزنم. خوبه همین که تونستم به احساساتم توجه کنم و یه نفسی بگیرم و به خودم بگم خب همهچی بهتر میشه.
https://www.instagram.com/reel/C7mhbHuiUel/?igsh=MzRlODBiNWFlZA==
بعد مابعدالتحریر:
ترجمهای که نوشتم دقیق نیست.
فهرست عوامل خالیشدن باطری ارتباطات اجتماعیم
آدمهایی که
به قول آباندخت در حال انتقال تجربیات نزیستهی خودشان هستند.
پیش از هر پرسش و درخواستی نصیحت میکنند.
سر هر کلاسی، اصرار دارند به اندازهی مدرس حرف بزنند تا اطلاعات عمومی و حرفهای کلی و ناکارآمدشان را به اطلاع عموم برسانند.
دربارهی همهچیز بیهوا نظر میدهند و همان نظراتشان را هم پیش از ابراز نمیجوند.
آدمهایی که تاریخ نمیخوانند اما به اظهارفضل دربارهی مباحث تاریخی اصرار دارند.
آنهایی که برای بحث جدی مبانی ندارند اما سکوت و مشارکت نکردن آدم را هم تاب نمیآورند.
.
.
.
امیدوارم تا صبح فردا نتوانم همینجوری ادامه بدهم.
یک نمونهی حرصدرآر!
عهد عتیق که روی اینستاگرام فعالتر بودم و دربارهی اقدامات و اتفاقات مختلف روزمره چیزکی منتشر میکردم، یک بابایی به ویدئوی ورزشم پاسخ زد که: «این کارا الکیه بیا من بهت برنامه میدم یه ماهه فیت بشی»
پرسیدم مربی ورزشی یا متخصص تغذیه هستند؟ فرمودند «نه! اما بلدم»
آخر آدم ناحسابی تو مگر میدانی من در چه شرایطی هستم و با چه هدفی ورزش میکنم؟!
«خب معلومه دیگه، همه میخوان لاغر بشن»
محض جمع شدن ماجرا تشکر و قدردانی کردم که میخواهد اطلاعات ارزشمندش را به رایگان در اختیارم بگذارد.
آنموقع -کمی بیشتر از حالا- کمبود وزن داشتم، به دنبال عضله سازی بودم و نصف حقوقم را میدادم پای مربی خصوصی عزیزم که دکترای فیزیولوژی داشت. تمرین تکراری نداشتم. زیر نظر پزشک مکملها و منابع پروتئینیِ چرتکه شده مصرف میکردم و به ساعت خواب و کنترل استرس هم در حد المپیک اهمیت میدادم.
البته شگفتانگیز هم نبود قبل از این دانشمند مفتکی اینستاگرام، دیگران هم به خودشان اجازه میدادند دربارهی چیزی که نمیدانند فرمایشات صادر بفرمایند.
گمانم وقتی این بلا-آدمها سرمان آوار شوند، یاد میگیریم کمی آگاهانهتر رفتار کنیم.
من هم اینجوریها میشوم؟
لابد میشوم. دوستان نزدیکم بهتر میدانند.
آدمهایی که
به قول آباندخت در حال انتقال تجربیات نزیستهی خودشان هستند.
پیش از هر پرسش و درخواستی نصیحت میکنند.
سر هر کلاسی، اصرار دارند به اندازهی مدرس حرف بزنند تا اطلاعات عمومی و حرفهای کلی و ناکارآمدشان را به اطلاع عموم برسانند.
دربارهی همهچیز بیهوا نظر میدهند و همان نظراتشان را هم پیش از ابراز نمیجوند.
آدمهایی که تاریخ نمیخوانند اما به اظهارفضل دربارهی مباحث تاریخی اصرار دارند.
آنهایی که برای بحث جدی مبانی ندارند اما سکوت و مشارکت نکردن آدم را هم تاب نمیآورند.
.
.
.
امیدوارم تا صبح فردا نتوانم همینجوری ادامه بدهم.
یک نمونهی حرصدرآر!
عهد عتیق که روی اینستاگرام فعالتر بودم و دربارهی اقدامات و اتفاقات مختلف روزمره چیزکی منتشر میکردم، یک بابایی به ویدئوی ورزشم پاسخ زد که: «این کارا الکیه بیا من بهت برنامه میدم یه ماهه فیت بشی»
پرسیدم مربی ورزشی یا متخصص تغذیه هستند؟ فرمودند «نه! اما بلدم»
آخر آدم ناحسابی تو مگر میدانی من در چه شرایطی هستم و با چه هدفی ورزش میکنم؟!
«خب معلومه دیگه، همه میخوان لاغر بشن»
محض جمع شدن ماجرا تشکر و قدردانی کردم که میخواهد اطلاعات ارزشمندش را به رایگان در اختیارم بگذارد.
آنموقع -کمی بیشتر از حالا- کمبود وزن داشتم، به دنبال عضله سازی بودم و نصف حقوقم را میدادم پای مربی خصوصی عزیزم که دکترای فیزیولوژی داشت. تمرین تکراری نداشتم. زیر نظر پزشک مکملها و منابع پروتئینیِ چرتکه شده مصرف میکردم و به ساعت خواب و کنترل استرس هم در حد المپیک اهمیت میدادم.
البته شگفتانگیز هم نبود قبل از این دانشمند مفتکی اینستاگرام، دیگران هم به خودشان اجازه میدادند دربارهی چیزی که نمیدانند فرمایشات صادر بفرمایند.
گمانم وقتی این بلا-آدمها سرمان آوار شوند، یاد میگیریم کمی آگاهانهتر رفتار کنیم.
من هم اینجوریها میشوم؟
لابد میشوم. دوستان نزدیکم بهتر میدانند.
❤1👍1
آه از دلم، آه
به هوای منظم کردن چرکنویسم، در حادثهای جانکاه! دست بردم و اشتباهی چند تا فرستهی اخیر را مستقیم از پاتیل حذف کردم.
این سه تا را از توی چرکنویسها درآوردم و فوروارد کردم. (بیویرایشهای بعدی)
اما یادداشتم برای تولد نیمهی گمنشدنیم را گم کردم😭
مابعدالتحریر:
پیدا کردم! روی ورد تایپ کرده بودم و نسخهی پیش از ارسال را نگهداشتم 🍷✌🏻
به هوای منظم کردن چرکنویسم، در حادثهای جانکاه! دست بردم و اشتباهی چند تا فرستهی اخیر را مستقیم از پاتیل حذف کردم.
این سه تا را از توی چرکنویسها درآوردم و فوروارد کردم. (بیویرایشهای بعدی)
اما یادداشتم برای تولد نیمهی گمنشدنیم را گم کردم😭
مابعدالتحریر:
پیدا کردم! روی ورد تایپ کرده بودم و نسخهی پیش از ارسال را نگهداشتم 🍷✌🏻
🍾3👍2✍1
«رشد حلزونواره»
این ترسناکترین جمله برای منِ عجولِ بیتاب
اگر نتوانم سرعت پخش صوت یا تصویری را دوبرابر کنم از شدت کلافگی چروک میخورم، کبود میشوم.
یک بار شنیدم کهربایی از قول نفیسی میگفت (یا برعکس) که دیده من متن بیست صفحهای را پنج دقیقهای خواندهام و نظرات دقیق مهندسی دادهام پس لابد تندخوانی بلدم. من که چیزی یادم نمیآید.
گره ماجرا دقیقاً همینجاست که چیزی یادم نمانده. از خیلی حرفها که یک بار هولهولکی شنیدم، صفحاتی که تند تند ورق زدم، کلاسهایی که هول هولکی خودم را بهشان میرساندم، تکالیفی که هولهولکی تحویل میدادم، امتحاناتی که فقط بیست دقیقه برای نوشتن وقت میگذاشتم و ...
خب! گیرم سرعت همهچیز را دو برابر سه برابر کنم، آخر مگر میشود هولهولکی هم زندگی کرد؟ میشود هولهولکی از زندگی لذت برد؟ میشود تندتند زندگی کنیم؟
مثلاً میشود تندتند غذا بخوریم، اما واقعاً میشود تندتند ازش لذت ببریم؟
برای مرمت بنایی در کاشان، هنرمند سنتیِ آینهکاری مشغول بود به بریدن قطعات کوچک آینه و یکییکی نصبکردن.
یک بابای مدرنی آمد و پرسید که چرا اینجوری یکییکی؟
-پس چه جوری؟
- با فلان روش اگر کار کنی تندتر میشود کار کرد.
-تندتر کار کنم که چه بشود؟
-که زودتر تمام بشود.
-زودتر تمام بشود که چه؟
-که زودتر بروید اتاق بعدی.
- اتاق بعدی مگر دارد جایی میرود؟ سر جایش هست.
میگفت من آینهکاری میکنم، امروز، فردا، هفتهی دیگر. عشقم همین است، بازنشسته که نمیشوم. دیر و زود برای چی؟ کارم همین است، با هر قطعه سیر و سلوک خودم را دارم. حالا شما این همه تندتند کار میکنید، که بیشتر کار کنید که چی بشود؟ مثلاً تند تند نماز میخوانید که بیشتر نماز بخوانید؟ که به چه اثری برسید؟
همان جمله که میگفت «مگر ۹ تا زن باردار میتوانند با همکاری، یک ماهه بچهی سالمی را به دنیا بیاورند؟»
نمیشود دیگر. طبیعت زمان خودش را میخواهد. هیچجوره نمیتوانیم عجله مان را تحمیل کنیم. چارهی دیگری نداریم. تاب بیاور!
تمرین میکنم این حلزونوارگی را تاب بیاورم. از تجربهی لحظههایش لذت ببرم. بیشتاب بنشینم تا یادگرفتنها به جانم بنشینند. به قلمم. آن وقت که اثرش معلوم شود، قندش توی دلم آب میشود.
این ترسناکترین جمله برای منِ عجولِ بیتاب
اگر نتوانم سرعت پخش صوت یا تصویری را دوبرابر کنم از شدت کلافگی چروک میخورم، کبود میشوم.
یک بار شنیدم کهربایی از قول نفیسی میگفت (یا برعکس) که دیده من متن بیست صفحهای را پنج دقیقهای خواندهام و نظرات دقیق مهندسی دادهام پس لابد تندخوانی بلدم. من که چیزی یادم نمیآید.
گره ماجرا دقیقاً همینجاست که چیزی یادم نمانده. از خیلی حرفها که یک بار هولهولکی شنیدم، صفحاتی که تند تند ورق زدم، کلاسهایی که هول هولکی خودم را بهشان میرساندم، تکالیفی که هولهولکی تحویل میدادم، امتحاناتی که فقط بیست دقیقه برای نوشتن وقت میگذاشتم و ...
خب! گیرم سرعت همهچیز را دو برابر سه برابر کنم، آخر مگر میشود هولهولکی هم زندگی کرد؟ میشود هولهولکی از زندگی لذت برد؟ میشود تندتند زندگی کنیم؟
مثلاً میشود تندتند غذا بخوریم، اما واقعاً میشود تندتند ازش لذت ببریم؟
برای مرمت بنایی در کاشان، هنرمند سنتیِ آینهکاری مشغول بود به بریدن قطعات کوچک آینه و یکییکی نصبکردن.
یک بابای مدرنی آمد و پرسید که چرا اینجوری یکییکی؟
-پس چه جوری؟
- با فلان روش اگر کار کنی تندتر میشود کار کرد.
-تندتر کار کنم که چه بشود؟
-که زودتر تمام بشود.
-زودتر تمام بشود که چه؟
-که زودتر بروید اتاق بعدی.
- اتاق بعدی مگر دارد جایی میرود؟ سر جایش هست.
میگفت من آینهکاری میکنم، امروز، فردا، هفتهی دیگر. عشقم همین است، بازنشسته که نمیشوم. دیر و زود برای چی؟ کارم همین است، با هر قطعه سیر و سلوک خودم را دارم. حالا شما این همه تندتند کار میکنید، که بیشتر کار کنید که چی بشود؟ مثلاً تند تند نماز میخوانید که بیشتر نماز بخوانید؟ که به چه اثری برسید؟
همان جمله که میگفت «مگر ۹ تا زن باردار میتوانند با همکاری، یک ماهه بچهی سالمی را به دنیا بیاورند؟»
نمیشود دیگر. طبیعت زمان خودش را میخواهد. هیچجوره نمیتوانیم عجله مان را تحمیل کنیم. چارهی دیگری نداریم. تاب بیاور!
تمرین میکنم این حلزونوارگی را تاب بیاورم. از تجربهی لحظههایش لذت ببرم. بیشتاب بنشینم تا یادگرفتنها به جانم بنشینند. به قلمم. آن وقت که اثرش معلوم شود، قندش توی دلم آب میشود.
👍9❤3
آها مومنت*
الگوی تکرارشوندهام میگوید هر از گاهی افسار زندگی از دستم در میرود. بعد باید بروم کنج دنجی بنشینم و فهرست بلندبالایی بنویسم از همهی کارهایی که دلم میخواهد انجام دهم. سرشماری صف کتابهای نیمهکاره و فیلمهای توی نوبت نشسته و بقیه. بعد بگذارمش کنار فهرست کارهایی که باید انجام بدهم و تا زمان مشخصی به مقصد برسانم.
بعد هر کدام را مثل پیتزا قاچ قاچ کنم بریزم توی روزهای هفته و ماه پیش رو. عاشق شنبهها هستم بهخاطر سرخوشی شروع تازه. چهارشنبهها اما باید حساب پس بدهم، به خودم، به کوچ عزیز.
حالا بعد از چند هفته «مروری بر آنچه گذشت» زیر سایهی هیئت ناظر متخصص -دوستان دانا و توانا و دلسوزم- میبینم که آهّا!*
استعداد خوبی نشان دادهام و میتوانم برای قهرمانی پرتاب دیسک در المپیک اقدام کنم. از بس که هی دست دو سه تا پروژهی سنگین را میگیرم و پرتاب میکنم به هفتهی بعدی و بعدتری و آن یکی دورتره.
امروز دیگر مچ خودم را گرفتم که خب عزیزم! چه مرگت شده؟ چه مقاومتی برای انجام این کارها داری؟ اگر چه تغییری ایجاد شود راحتتر اقدام میکنی؟ یقهی کوچ عزیز را هم گرفتیم که شما میدانید من چرا در فلان پروژه پیش نمیروم؟
دستآخر هم تصمیماتی گرفتیم و طرحی ریختیم که به اجرایی شدنش امید دارم. اما توقع دگرگونی جادویی ندارم. تغییر که یک شبه نیست.
مابعدالتحریر:
آری. اعتیاد سنگین به دوپامین ارزان هم دارم. هی میفتم توی باتلاق هزار رنگ ویدئوهای بیربط. اما هنوز جرأت برنامهریزی برای دیتاکس (سمزدایی) ندارم. مثلاً دو سه روز پاتیل ننویسم؟ با دوستانم چت نکنم؟ آه. فعلاً روی قفل کردن ساعتی اپلیکیشن حساب میکنم.
بعدمابعدالتحریر:
Stay Focused
این اپلیکیشنی که بقیهی برنامههایم را قفل میکند. روشهای مختلفی برای محدود کردن اپها در اختیارم میگذارد. میشود برای هرکدام هم یک پیام انگیزشی و متنبهکننده تنظیم کرد. اگر در درد مشترک هستیم، این یکی را هم پیشنهاد میکنم.
*Aha moment
خارجکیها میگویند «لحظهی آهان گفتن!» یعنی همان لحظهای که دوزاریمان میافتد. یکهو چیزی را میفهمیم و گرهی برایمان باز میشود. پیشنهاد میکنم در این لحظهها برای خودتان بشکن بزنید و جشن بگیرید.
الگوی تکرارشوندهام میگوید هر از گاهی افسار زندگی از دستم در میرود. بعد باید بروم کنج دنجی بنشینم و فهرست بلندبالایی بنویسم از همهی کارهایی که دلم میخواهد انجام دهم. سرشماری صف کتابهای نیمهکاره و فیلمهای توی نوبت نشسته و بقیه. بعد بگذارمش کنار فهرست کارهایی که باید انجام بدهم و تا زمان مشخصی به مقصد برسانم.
بعد هر کدام را مثل پیتزا قاچ قاچ کنم بریزم توی روزهای هفته و ماه پیش رو. عاشق شنبهها هستم بهخاطر سرخوشی شروع تازه. چهارشنبهها اما باید حساب پس بدهم، به خودم، به کوچ عزیز.
حالا بعد از چند هفته «مروری بر آنچه گذشت» زیر سایهی هیئت ناظر متخصص -دوستان دانا و توانا و دلسوزم- میبینم که آهّا!*
استعداد خوبی نشان دادهام و میتوانم برای قهرمانی پرتاب دیسک در المپیک اقدام کنم. از بس که هی دست دو سه تا پروژهی سنگین را میگیرم و پرتاب میکنم به هفتهی بعدی و بعدتری و آن یکی دورتره.
امروز دیگر مچ خودم را گرفتم که خب عزیزم! چه مرگت شده؟ چه مقاومتی برای انجام این کارها داری؟ اگر چه تغییری ایجاد شود راحتتر اقدام میکنی؟ یقهی کوچ عزیز را هم گرفتیم که شما میدانید من چرا در فلان پروژه پیش نمیروم؟
دستآخر هم تصمیماتی گرفتیم و طرحی ریختیم که به اجرایی شدنش امید دارم. اما توقع دگرگونی جادویی ندارم. تغییر که یک شبه نیست.
مابعدالتحریر:
آری. اعتیاد سنگین به دوپامین ارزان هم دارم. هی میفتم توی باتلاق هزار رنگ ویدئوهای بیربط. اما هنوز جرأت برنامهریزی برای دیتاکس (سمزدایی) ندارم. مثلاً دو سه روز پاتیل ننویسم؟ با دوستانم چت نکنم؟ آه. فعلاً روی قفل کردن ساعتی اپلیکیشن حساب میکنم.
بعدمابعدالتحریر:
Stay Focused
این اپلیکیشنی که بقیهی برنامههایم را قفل میکند. روشهای مختلفی برای محدود کردن اپها در اختیارم میگذارد. میشود برای هرکدام هم یک پیام انگیزشی و متنبهکننده تنظیم کرد. اگر در درد مشترک هستیم، این یکی را هم پیشنهاد میکنم.
*Aha moment
خارجکیها میگویند «لحظهی آهان گفتن!» یعنی همان لحظهای که دوزاریمان میافتد. یکهو چیزی را میفهمیم و گرهی برایمان باز میشود. پیشنهاد میکنم در این لحظهها برای خودتان بشکن بزنید و جشن بگیرید.
👍9❤1
دوست دارید با عشقتان سر چی دعوا کنید؟
خوبیها و قشنگیهای آدم را که همه دوست دارند. برای شروع رابطه، باید ببینی جنگ و جدال سر چه موضوعاتی را میخواهی تا آخر عمر ادامه بدهی؟
عجیب شد؟!
جان گاتمن میگوید به دلیل تفاوتهای شخصیتی، حتی در سالم ترین روابط هم تعارضات غیرقابل حلِ همیشگی وجود دارد (با عددی بیشتر از ۵۰ درصد). مثلاً اگر حالا ده تا موضوع برای بحث و دعوا دارید، پانزده سال دیگر، حداقل پنج تایشان همان قبلیها هستند.
میبینید؟!
پس دفعهی بعد که خواستید به ارتباطی فکر کنید، ببینید تاب میآورید سر این موضوعات سالها بحث کنید؟ یا دلتان میخواهد با این آدم مشخص بحث کنید؟! بالاخره بعضیها موقع دعوا شبیه عکسهای آتلیهایشان نیستند. یا وقت عصبانیت دیگر چندان اتوکشیده رفتار نمیکنند.
پیشنهاد میکنم برای یادگیری مهارت حل تعارض وقت بگذارید. اگر با هم به سمینار و کلاسی بروید که خیلی بهتر.
خوبیها و قشنگیهای آدم را که همه دوست دارند. برای شروع رابطه، باید ببینی جنگ و جدال سر چه موضوعاتی را میخواهی تا آخر عمر ادامه بدهی؟
عجیب شد؟!
جان گاتمن میگوید به دلیل تفاوتهای شخصیتی، حتی در سالم ترین روابط هم تعارضات غیرقابل حلِ همیشگی وجود دارد (با عددی بیشتر از ۵۰ درصد). مثلاً اگر حالا ده تا موضوع برای بحث و دعوا دارید، پانزده سال دیگر، حداقل پنج تایشان همان قبلیها هستند.
میبینید؟!
پس دفعهی بعد که خواستید به ارتباطی فکر کنید، ببینید تاب میآورید سر این موضوعات سالها بحث کنید؟ یا دلتان میخواهد با این آدم مشخص بحث کنید؟! بالاخره بعضیها موقع دعوا شبیه عکسهای آتلیهایشان نیستند. یا وقت عصبانیت دیگر چندان اتوکشیده رفتار نمیکنند.
پیشنهاد میکنم برای یادگیری مهارت حل تعارض وقت بگذارید. اگر با هم به سمینار و کلاسی بروید که خیلی بهتر.
👍14❤2
👍5❤4😁1
حالا دیگه قرارِ دعوا
دوست دارید خوشحالم کنید؟!
در شبی که کلاس ندارم، در ساعتی که خوابالو و گرسنه نیستم به تماشای تئاتر دعوتم کنید. ترجیحاً سالنهایی که خودم تنهایی نمیروم مثلا تئاترشهر یا حافظ و وحدت. حتی هامون!
بهار امسال، ۹ تا تئاتر دیدم. ۳ تا را هم ندیدم. یعنی بلیت گرفتم اما نرسیدم به تماشا. یکی هم فیلم تئاتر استادم بود. از مجموع این ۱۴ تا، فقط پنج تایشان را تنها نبودم.
نه فقط به تماشای تنهایی تئاتر علاقه دارم، بلکه به چندباره دیدن بعضی کارها هم عادت دارم. فکر میکنم تجربهی تماشای تئاتر تکراری نیست وقتی بازیگر در لحظه «حضور» دارد و همان آن را پیش چشمت زنده میکند. وقتی حس خاصی در تو برانگیخته میشود و دلت میخواهد هزارباره شاهد این لحظه باشی.
از تماشای یک نمایش، همان اول ماجرا پشیمان شدم. «قرار دعوا» از این قرار بود که مُشتی جوان علاقهمند به بازیگری -بیشتر سینما- دلشان میخواست اجرایی را تجربه کنند و پول یا روابط کافی داشتند که برای این تجربه توی سالن شهرزاد بلیط بفروشند. به نظرشان نوشتن و اجرای لاتبازی آسان آمد چون هم فیلم مغزهای کوچک زنگ زده را دیده بودند و هم سریال یاغی را (در دقایق اولیهی اجرا اسم هر دو را میگوید).
متن نه منطق داستانی درست و سالمی داشت نه شخصیتهای معنیدار و نه حتی زبان مناسب. همین قدر بگویم که با دو سه تا کلمه کل کار را جمع کردند «حازی* و اسکلِ پلشت». آخر شما را به خدا همین که داد و بیداد کنیم و روی دست و بالمان ادای خالکوبی باشد لات دعوایی و آشنای وحید مرادی میشویم؟ یعنی واقعاً حرف زدن اشرار تهران با بچههای نارمک در همین دو سه کلمه فرق دارد؟
آه.
دربارهی آبکش بودن منطق داستان و زورچپان کردن اشک و آه و غیرت و فلان هم دیگر عمرتان را نمیسوزانم.
.
نمایشهای کمدی خوب هم دیدم. میدانید بعضیوقتها نگرانم کمدیها لوس از آب در بیایند برای همین ترجیح میدهم قبل از معرفی به دوستان علاقهمند، خودم تنهایی تماشا کنم. «دروغ پارلمانی» و «آرت» خوشایند بودند.
مونولوگ هم فُرم دلپسندم است که «مجلس توبهنامه نویسی اسماعیل بزاز» با نویسندگی حسین کیانی و کارگردانی پسر ۱۸ سالهش واقعاً ارزشش را داشت.
دلم مانده پیش یکی دو تا اجرای «تالار مولوی». تا ببینم تابستان چه زایَد باز.
* شکل کج و معوج گفتن «حاجی»
دوست دارید خوشحالم کنید؟!
در شبی که کلاس ندارم، در ساعتی که خوابالو و گرسنه نیستم به تماشای تئاتر دعوتم کنید. ترجیحاً سالنهایی که خودم تنهایی نمیروم مثلا تئاترشهر یا حافظ و وحدت. حتی هامون!
بهار امسال، ۹ تا تئاتر دیدم. ۳ تا را هم ندیدم. یعنی بلیت گرفتم اما نرسیدم به تماشا. یکی هم فیلم تئاتر استادم بود. از مجموع این ۱۴ تا، فقط پنج تایشان را تنها نبودم.
نه فقط به تماشای تنهایی تئاتر علاقه دارم، بلکه به چندباره دیدن بعضی کارها هم عادت دارم. فکر میکنم تجربهی تماشای تئاتر تکراری نیست وقتی بازیگر در لحظه «حضور» دارد و همان آن را پیش چشمت زنده میکند. وقتی حس خاصی در تو برانگیخته میشود و دلت میخواهد هزارباره شاهد این لحظه باشی.
از تماشای یک نمایش، همان اول ماجرا پشیمان شدم. «قرار دعوا» از این قرار بود که مُشتی جوان علاقهمند به بازیگری -بیشتر سینما- دلشان میخواست اجرایی را تجربه کنند و پول یا روابط کافی داشتند که برای این تجربه توی سالن شهرزاد بلیط بفروشند. به نظرشان نوشتن و اجرای لاتبازی آسان آمد چون هم فیلم مغزهای کوچک زنگ زده را دیده بودند و هم سریال یاغی را (در دقایق اولیهی اجرا اسم هر دو را میگوید).
متن نه منطق داستانی درست و سالمی داشت نه شخصیتهای معنیدار و نه حتی زبان مناسب. همین قدر بگویم که با دو سه تا کلمه کل کار را جمع کردند «حازی* و اسکلِ پلشت». آخر شما را به خدا همین که داد و بیداد کنیم و روی دست و بالمان ادای خالکوبی باشد لات دعوایی و آشنای وحید مرادی میشویم؟ یعنی واقعاً حرف زدن اشرار تهران با بچههای نارمک در همین دو سه کلمه فرق دارد؟
آه.
دربارهی آبکش بودن منطق داستان و زورچپان کردن اشک و آه و غیرت و فلان هم دیگر عمرتان را نمیسوزانم.
.
نمایشهای کمدی خوب هم دیدم. میدانید بعضیوقتها نگرانم کمدیها لوس از آب در بیایند برای همین ترجیح میدهم قبل از معرفی به دوستان علاقهمند، خودم تنهایی تماشا کنم. «دروغ پارلمانی» و «آرت» خوشایند بودند.
مونولوگ هم فُرم دلپسندم است که «مجلس توبهنامه نویسی اسماعیل بزاز» با نویسندگی حسین کیانی و کارگردانی پسر ۱۸ سالهش واقعاً ارزشش را داشت.
دلم مانده پیش یکی دو تا اجرای «تالار مولوی». تا ببینم تابستان چه زایَد باز.
* شکل کج و معوج گفتن «حاجی»
❤5👍2
رؤیاهای شب نیمهی تابستان
یک کتاب* روزشمار کاملاً زنانه در دست دارم که از شب سال نوی میلادی شروع شده و حالا به ۲۳ ژوئن رسیده. در یادداشت امروز نوشته «من روز نیمهی تابستان (۲۴ ژوئن- سوم تیر) را دوست دارم» و مناسک و مراسم شخصیاش را تعریف میکند برای گرامیداشت گذر زمان و غنیمت شمردن فرصت عمر و لذت لحظهها. مثلاً شستن صورتش با شبنم صبحگاهی یا ساختن نوشیدنی تابستانه و پیکنیک زیر نور ماه.
بعد هم از عقیده به طلسم عشق میگوید.
کنجکاو نمیشوید دربارهی این طلسم بدانید؟ خب در عوض میشود یک نمایشنامهی شکسپیری دربارهش بخوانید. یا حتی فیلم تئاترش را ببینید، اجراهای مختلف به زبانهای مختلف در دسترس است. اما اگر حوصلهتان نمیکشد یا وقت نمیگذارید اینجا مریم کشفی خلاصهی داستان را نوشته، از دست ندهید.
دستآخر پیشنهاد میکنم برای این روز برنامهای بچینید که کمتر از شب یلدا بهتان خوش نگذرد.
* فراوانی مطلق
روزشمار زنانی که به دنبال آرامشاند
از سارا بانبراناک
یک کتاب* روزشمار کاملاً زنانه در دست دارم که از شب سال نوی میلادی شروع شده و حالا به ۲۳ ژوئن رسیده. در یادداشت امروز نوشته «من روز نیمهی تابستان (۲۴ ژوئن- سوم تیر) را دوست دارم» و مناسک و مراسم شخصیاش را تعریف میکند برای گرامیداشت گذر زمان و غنیمت شمردن فرصت عمر و لذت لحظهها. مثلاً شستن صورتش با شبنم صبحگاهی یا ساختن نوشیدنی تابستانه و پیکنیک زیر نور ماه.
بعد هم از عقیده به طلسم عشق میگوید.
کنجکاو نمیشوید دربارهی این طلسم بدانید؟ خب در عوض میشود یک نمایشنامهی شکسپیری دربارهش بخوانید. یا حتی فیلم تئاترش را ببینید، اجراهای مختلف به زبانهای مختلف در دسترس است. اما اگر حوصلهتان نمیکشد یا وقت نمیگذارید اینجا مریم کشفی خلاصهی داستان را نوشته، از دست ندهید.
دستآخر پیشنهاد میکنم برای این روز برنامهای بچینید که کمتر از شب یلدا بهتان خوش نگذرد.
* فراوانی مطلق
روزشمار زنانی که به دنبال آرامشاند
از سارا بانبراناک
❤8👍1
اثر هالهای
یا
فقط ۶ ثانیه فرصت داری
اثر هالهای یعنی وقتی کسی را در نگاه اول مثبت قلمداد کنیم، صفات مثبت دیگری را هم به او نسبت میدهیم.
مثلاً با مطب دکتری تماس میگیرید و منشی با صدای گوشنوازی پاسخ میدهد. از همان پشت تلفن به این نتیجه میرسیم که لابد خوشگل هم هست. حتماً مهربان هم هست. باهوش هم هست.
یا وارد داروخانهی محل میشوید و دکتر داروساز جدید را میبینید که لباس و روپوشش منظم است، قاب عینک شیکی دارد و عطرش هم که خوبست. بیآنکه ابله یا آدم سطحی باشیم، به این پیشداوری میرسیم که لابد دکتر خوبی هم هست، دلسوز هم هست، خوشحوصله هم توضیح میدهد. حتماً برای تحصیلاتش هم خیلی زحمت کشیده...
آگاهی به این اثر هالهای کمک میکند یاد بگیریم:
یِکُم
دو بار فرصت نداریم روی دیگران «تأثیر اولیه» بگذاریم. اینجوری تلاش برای بهبود ظاهر و کنترل تصویر اولیه معنیدار میشود مثلاً کشف نقاط کور (مثل بوی بد دهان، که همهی عالم میفهمند به جز خودمان. سیاهبختی اینکه هیچکس هم جرأت نمیکند بهمان بگوید. مگر بدخواهی، یا پارتنری وسط دعوا).
دوم
انتظارات و توقعاتی از رفتار دیگران داریم که مبنای منطقی نداشته. مثلاً فلانی معلم دقیق و دلسوزی است، اما ضرورتاً رفتار عاطفی با ثباتی هم دارد؟
برایتان خاطره زنده شد که آخ فلان مورد را من هم دیدهام و توی ذوقم خورد؟
پیش میآید دیگر! همهمان آدم/حوا هستیم، با زیباییها و نقصهایی شبیه هم.
یا
فقط ۶ ثانیه فرصت داری
اثر هالهای یعنی وقتی کسی را در نگاه اول مثبت قلمداد کنیم، صفات مثبت دیگری را هم به او نسبت میدهیم.
مثلاً با مطب دکتری تماس میگیرید و منشی با صدای گوشنوازی پاسخ میدهد. از همان پشت تلفن به این نتیجه میرسیم که لابد خوشگل هم هست. حتماً مهربان هم هست. باهوش هم هست.
یا وارد داروخانهی محل میشوید و دکتر داروساز جدید را میبینید که لباس و روپوشش منظم است، قاب عینک شیکی دارد و عطرش هم که خوبست. بیآنکه ابله یا آدم سطحی باشیم، به این پیشداوری میرسیم که لابد دکتر خوبی هم هست، دلسوز هم هست، خوشحوصله هم توضیح میدهد. حتماً برای تحصیلاتش هم خیلی زحمت کشیده...
آگاهی به این اثر هالهای کمک میکند یاد بگیریم:
یِکُم
دو بار فرصت نداریم روی دیگران «تأثیر اولیه» بگذاریم. اینجوری تلاش برای بهبود ظاهر و کنترل تصویر اولیه معنیدار میشود مثلاً کشف نقاط کور (مثل بوی بد دهان، که همهی عالم میفهمند به جز خودمان. سیاهبختی اینکه هیچکس هم جرأت نمیکند بهمان بگوید. مگر بدخواهی، یا پارتنری وسط دعوا).
دوم
انتظارات و توقعاتی از رفتار دیگران داریم که مبنای منطقی نداشته. مثلاً فلانی معلم دقیق و دلسوزی است، اما ضرورتاً رفتار عاطفی با ثباتی هم دارد؟
برایتان خاطره زنده شد که آخ فلان مورد را من هم دیدهام و توی ذوقم خورد؟
پیش میآید دیگر! همهمان آدم/حوا هستیم، با زیباییها و نقصهایی شبیه هم.
👍10🍾1
همهچیز تغییر میکند حتی شما دوست عزیز
اگر از آدمهای سی ساله بپرسی «به نظرت در ده سال آینده چقدر تغییر خواهیکرد؟» غالبأ پاسخ میدهند «احتمالاً خیلی کم»
اما اگر از چهل سالهها بپرسید «در ده سال گذشته چقدر تغییر کردید؟» میگویند «خیلی زیاد»
خلاصه این که بالاخره همهچیز تغییر میکند، ما هم! اگر این تغییرات را آگاهانه دنبال کنیم یا عامدانه ایجاد کنیم، شاید حس تسلط و کنترل بهتری روی زندگیمان داشته باشیم. تسلیم نمیشویم که همیشه همینجوری بودهام و همین است که هست و بهتر که نمیشوم... کنترل زندگی را دستمان میگیریم و میگوییم خب من دوست دارم ده سال دیگر، در فلان کیفیتهای شخصیتم رشد و بهبودی داشته باشم، پس این تغییر را در خودم دنبال میکنم.
پیشنهاد من؟
بهترین پیشنهادی که تا این لحظه میشناسم نوشتن کتابی شخصی برای توسعهی فردیست. پیشنهاد میکنم برای شروع کنترل تغییرات زندگیتان، این وبینار را بشنوید و دربارهی این ایده کمی جستوجو کنید.
اگر از آدمهای سی ساله بپرسی «به نظرت در ده سال آینده چقدر تغییر خواهیکرد؟» غالبأ پاسخ میدهند «احتمالاً خیلی کم»
اما اگر از چهل سالهها بپرسید «در ده سال گذشته چقدر تغییر کردید؟» میگویند «خیلی زیاد»
خلاصه این که بالاخره همهچیز تغییر میکند، ما هم! اگر این تغییرات را آگاهانه دنبال کنیم یا عامدانه ایجاد کنیم، شاید حس تسلط و کنترل بهتری روی زندگیمان داشته باشیم. تسلیم نمیشویم که همیشه همینجوری بودهام و همین است که هست و بهتر که نمیشوم... کنترل زندگی را دستمان میگیریم و میگوییم خب من دوست دارم ده سال دیگر، در فلان کیفیتهای شخصیتم رشد و بهبودی داشته باشم، پس این تغییر را در خودم دنبال میکنم.
پیشنهاد من؟
بهترین پیشنهادی که تا این لحظه میشناسم نوشتن کتابی شخصی برای توسعهی فردیست. پیشنهاد میکنم برای شروع کنترل تغییرات زندگیتان، این وبینار را بشنوید و دربارهی این ایده کمی جستوجو کنید.
❤6👍3
مملکتداریِ بچهها
هنوز هم خیال میکنم بهترین مستندهای زندگیم را سر کلاس «همایون امامی» دیدم، آدم دانای توانای مهربانِ صبور.
یکی از این مستندها آنقدر شیرین بود که توانستم دو سه باری به جای فیلم سینمایی به دور و بریها قالب کنم. یعنی میگفتم تو رو خدا فقط ده دقیقه ببینیم اگر خوشتان نیامد، فیلم دیگری. «اُرُد زند» کاری کرده که تماشاچی همان اول ماجرا گیر میافتد در تور «مدرسه در دست بچهها».
قصه این است که در سال تحصیلی برای ۲ روز، مدرسه تماماً در دست بچههاست. دانشآموزان برای نقشهای مختلف داوطلب میشوند. پس از بررسی صلاحیتشان، هیئتی از خود دانشآموزان میشوند نهاد برگزارکنندهی انتخابات. بعد از شمارش آراء، از مدیر تا خدمتگزار و تکتک معلمان با دانشآموزان منتخب جایگزین میشوند.
شور و شوق کمپین انتخاباتی و مصاحبه با نامزدها تماشاییست. یکی دونفری از دانشآموزان همان اول توی چشممان پر رنگ میشوند مثلا داوود، پسرک تپلی که قلدر هم هست. کارگردان میپرسد اگر انتخاب نشی چیکار میکنی؟
فیلم در سال ۱۳۸۰ساخته شده، در جو دوران اصلاحات و فرهنگسازی سیاسی. چالشها و اعتراضها و طیف متنوع دیدگاهها و تحلیلهای دانشآموزان از این رویداد را دوست دارم. به نظرم در هر انتخاباتی در سطح مملکت -که فقط بالای ۱۸ سالهها حق رأی دارند- میتوانیم همین طیف را ببینیم، حتی هنوز.
برگردیم به داوود! صادقانه و بیتهدید گفت اگر انتخاب نشود مینشیند سر کلاس و مزهپرانی میکند تا بچهها بخندند. واضح است که در زندگی روزمرهش هم این کاره است.
بعد از اعلام نتایج ما هم خوشحال میشویم که داوود برای پوزیشن مورد علاقهاش رأی آورده، هم قلدر است هم محبوب!
اصل ماجرا اما بعد از انتخابات تازه شروع میشود. مدرسه داریِ بچهها، حکمرانی عدهای منتخبِ دانشآموزان بر بقیه دانشآموزان. یک قرارداد دموکراتیک شفاف. آدمها همه همسطح و همسن و سال، از میان خودشان، کسانی را انتخاب کردهاند برای خدمات مشخصی.
چالش کجاست؟ دقیقاً همینجا! هیچکس بعد از این انتخابات تغییر نمیکند، فقط نقشها و نسبتها تغییر کردهاند.
جلسهی شورای معلمان را میبینیم و شکایت مشترکشان این است که بچهها این اتوریتهی (فرد صاحب اقتدار) جدید را نمیپذیرند. مقاومتی هست، زیر بار نمیروند. سوالات فرادرسی میپرسند محض کَلکَل و اثبات بیکفایتی معلم-دانشآموز و البته مزهپرانیها که نظم کلاس را بهم میزنند.
دعوا هم میشود. در اعمال قدرت زیادهروی هم میکنند. با هم بیصبری هم میکنند. دلجویی و دلداری هم هست.
و آخر فیلم فکر میکنم یعنی بعد از این تجربه، بچهها چطور رابطهشان را از سر میگیرند؟
مابعدالتحریر:
یک بابایی وسط قصه آمده به مدرسه سر بزند. دوست داشتم که به عنوان بزرگسال، اینطور مسئولین نوجوان مدرسه را جدی گرفته و با احترام برخورد میکند.
بعد مابعدالتحریر:
البته که پیشنهاد میکنم خودتان فیلم را ببینید، اما هنوز لینکی پیدا نکردم. علیالحساب حرفهای کارگردان، اُرُد زند را بخوانید.
هنوز هم خیال میکنم بهترین مستندهای زندگیم را سر کلاس «همایون امامی» دیدم، آدم دانای توانای مهربانِ صبور.
یکی از این مستندها آنقدر شیرین بود که توانستم دو سه باری به جای فیلم سینمایی به دور و بریها قالب کنم. یعنی میگفتم تو رو خدا فقط ده دقیقه ببینیم اگر خوشتان نیامد، فیلم دیگری. «اُرُد زند» کاری کرده که تماشاچی همان اول ماجرا گیر میافتد در تور «مدرسه در دست بچهها».
قصه این است که در سال تحصیلی برای ۲ روز، مدرسه تماماً در دست بچههاست. دانشآموزان برای نقشهای مختلف داوطلب میشوند. پس از بررسی صلاحیتشان، هیئتی از خود دانشآموزان میشوند نهاد برگزارکنندهی انتخابات. بعد از شمارش آراء، از مدیر تا خدمتگزار و تکتک معلمان با دانشآموزان منتخب جایگزین میشوند.
شور و شوق کمپین انتخاباتی و مصاحبه با نامزدها تماشاییست. یکی دونفری از دانشآموزان همان اول توی چشممان پر رنگ میشوند مثلا داوود، پسرک تپلی که قلدر هم هست. کارگردان میپرسد اگر انتخاب نشی چیکار میکنی؟
فیلم در سال ۱۳۸۰ساخته شده، در جو دوران اصلاحات و فرهنگسازی سیاسی. چالشها و اعتراضها و طیف متنوع دیدگاهها و تحلیلهای دانشآموزان از این رویداد را دوست دارم. به نظرم در هر انتخاباتی در سطح مملکت -که فقط بالای ۱۸ سالهها حق رأی دارند- میتوانیم همین طیف را ببینیم، حتی هنوز.
برگردیم به داوود! صادقانه و بیتهدید گفت اگر انتخاب نشود مینشیند سر کلاس و مزهپرانی میکند تا بچهها بخندند. واضح است که در زندگی روزمرهش هم این کاره است.
بعد از اعلام نتایج ما هم خوشحال میشویم که داوود برای پوزیشن مورد علاقهاش رأی آورده، هم قلدر است هم محبوب!
اصل ماجرا اما بعد از انتخابات تازه شروع میشود. مدرسه داریِ بچهها، حکمرانی عدهای منتخبِ دانشآموزان بر بقیه دانشآموزان. یک قرارداد دموکراتیک شفاف. آدمها همه همسطح و همسن و سال، از میان خودشان، کسانی را انتخاب کردهاند برای خدمات مشخصی.
چالش کجاست؟ دقیقاً همینجا! هیچکس بعد از این انتخابات تغییر نمیکند، فقط نقشها و نسبتها تغییر کردهاند.
جلسهی شورای معلمان را میبینیم و شکایت مشترکشان این است که بچهها این اتوریتهی (فرد صاحب اقتدار) جدید را نمیپذیرند. مقاومتی هست، زیر بار نمیروند. سوالات فرادرسی میپرسند محض کَلکَل و اثبات بیکفایتی معلم-دانشآموز و البته مزهپرانیها که نظم کلاس را بهم میزنند.
دعوا هم میشود. در اعمال قدرت زیادهروی هم میکنند. با هم بیصبری هم میکنند. دلجویی و دلداری هم هست.
و آخر فیلم فکر میکنم یعنی بعد از این تجربه، بچهها چطور رابطهشان را از سر میگیرند؟
مابعدالتحریر:
یک بابایی وسط قصه آمده به مدرسه سر بزند. دوست داشتم که به عنوان بزرگسال، اینطور مسئولین نوجوان مدرسه را جدی گرفته و با احترام برخورد میکند.
بعد مابعدالتحریر:
البته که پیشنهاد میکنم خودتان فیلم را ببینید، اما هنوز لینکی پیدا نکردم. علیالحساب حرفهای کارگردان، اُرُد زند را بخوانید.
❤5👍2