این هفت قلم نمایشنامه هم پیشنهاداتم برای هفتهی پیش رو.
قرار ما برای تئاتراه، همان آدرس همیشگی
هر روز ساعت ۱۵
حتی جمعهها
اگر اسکایروم راهم بدهد.
قرار ما برای تئاتراه، همان آدرس همیشگی
هر روز ساعت ۱۵
حتی جمعهها
اگر اسکایروم راهم بدهد.
❤2
پاتیل | باده علوی pinned «سلام برای شما که میبینید: استاد کلانتری وبینار جدیدی برگزار میکنند هر روز ساعت ۱۲ و ۱۸ در این آدرس https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/ayandenevis و برای دریافت به روزرسانیها و اطلاعات جدید، به وبسایت ایشان سر بزنید: https://shahinkalantari.com/»
تنخانی
این روزگاران گذشته، دمپایی ابری خیس بودم. سنگین و ورم کرده. هر حرکتم با شالاپ شولوپ اضافه. اینجوری آزارنده میشدم.
روزها مینشستم زیر آفتاب تا خشک شوم. گرم شوم، گرمای حیات بگیرم. ضدآفتاب هم میزدم.
کسی کاری به کارم نداشت، هیچ کاری، هیچ مسئولیتی، هیچ تکلیفی، هیچ کلاسی، هیچ حسابی. اما نه بیکتابی.
من هم کاری نداشتم جز کتابها. کاری نمانده بود. تئاتری که نبود. اینترنت هم، سهمیهی روزانه چند قطره در آن گوشهی مشخص خانه، قحطیتر از صف پمپ بنزین.
کتاب کاغذی داشتم چندتایی. بیشتر برای سرگرم کردن بقیهی اهل خانه. گنجینهی خودم همه pdf و epub در طاقچه و فیدیبو.
خلاصه همان زیر آفتاب رمان خواندم. نمایشنامه خواندم. داستان کوتاه خواندم. داستان بلند خواندم. نویسندهساز خواندم. کار رسید به جایی که قرار کردم اگر فلان شود دیگر من هم بنویسم «خاندم».
مابعدالتحریر:
ما که این روزها چراغ تئاتراه را روشن نگاه داشتیم. هنوز هم هستیم اگر سر بزنید.
این روزگاران گذشته، دمپایی ابری خیس بودم. سنگین و ورم کرده. هر حرکتم با شالاپ شولوپ اضافه. اینجوری آزارنده میشدم.
روزها مینشستم زیر آفتاب تا خشک شوم. گرم شوم، گرمای حیات بگیرم. ضدآفتاب هم میزدم.
کسی کاری به کارم نداشت، هیچ کاری، هیچ مسئولیتی، هیچ تکلیفی، هیچ کلاسی، هیچ حسابی. اما نه بیکتابی.
من هم کاری نداشتم جز کتابها. کاری نمانده بود. تئاتری که نبود. اینترنت هم، سهمیهی روزانه چند قطره در آن گوشهی مشخص خانه، قحطیتر از صف پمپ بنزین.
کتاب کاغذی داشتم چندتایی. بیشتر برای سرگرم کردن بقیهی اهل خانه. گنجینهی خودم همه pdf و epub در طاقچه و فیدیبو.
خلاصه همان زیر آفتاب رمان خواندم. نمایشنامه خواندم. داستان کوتاه خواندم. داستان بلند خواندم. نویسندهساز خواندم. کار رسید به جایی که قرار کردم اگر فلان شود دیگر من هم بنویسم «خاندم».
مابعدالتحریر:
ما که این روزها چراغ تئاتراه را روشن نگاه داشتیم. هنوز هم هستیم اگر سر بزنید.
❤13💔1
Forwarded from نشر نویسندهساز
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Telegram
نشر نویسندهساز
ساعت ۱۷ امروز
⭕️ هر روز با نویسندهساز
*️⃣ برای حفظ انگیزه در مسیر نوشتن
🔵 وبینار نویسندهساز | خوشیجای اهل نوشتن
✔️حضور برای همه آزاد و رایگان است
❤️سخنران: شاهین کلانتری
🪴جایی برای طرح دغدغههای شما در نویسندگی
📕 آموزش+پرسشوپاسخ
📌از شنبه تا چهارشنبهی…
⭕️ هر روز با نویسندهساز
*️⃣ برای حفظ انگیزه در مسیر نوشتن
🔵 وبینار نویسندهساز | خوشیجای اهل نوشتن
✔️حضور برای همه آزاد و رایگان است
❤️سخنران: شاهین کلانتری
🪴جایی برای طرح دغدغههای شما در نویسندگی
📕 آموزش+پرسشوپاسخ
📌از شنبه تا چهارشنبهی…
❤2✍1
چه تابستان تابانی
امروز ۴/۴/۴ آنقدر هیجان و سرخوشی و حرف نگفته داشتم که جا نشد شوخی آبکی تکراری بگویم که «چه خبره سزارین!»
این روزهای کشدار، همصحبتی و همنشینی نداشتم جز چند خطی حول اخبار و چند بندی حول نمایشنامه. امروز برای اولین بار مجبور شدم از فکرهام حرف بزنم. حرف زدم. خام بود.
دیدم انگار اندیشههام سر و شکل نمیگیرند اگر برای ارائه به مخاطبی ورزیده نشوند. بقیهی روز ورز دانش. حالا بعد از یک نوبت آزادنویسی استعارهی بهتری برایش دارم. چند بار دیگر که فکرش را بنویسم لابد پختهتر و نرمتر و صیقلیتر هم بشود.
** این روزها چیزی دربارهی خودت یاد گرفتی؟ چیزی که در جهان بینیت تغییر ایجاد کند؟
تجربهی شخصی این روزهام نه آنچنان جنگی، اما خیلی جنگ درونی. انگار معتادی که دستش به مخدر نمیرسد و بیتابانه زمین و آسمان را به هم کوک میزند و جان میکَند تا بالاخره تنش از اسارت سم برهد و بعد تازه اول قصه. تازه باید اصل خواهندگی و وابستگی جان و روانش را از نو تربیت کند. خب من هم چند روزی درد میکشیدم و تب و لرز میکردم از آشوب دلبستگیهام. بعد دیگر جنگم بود با وسواس فکرهای تکرار شونده و عادتی. تغییر عادتی. **
امروز ۴/۴/۴ آنقدر هیجان و سرخوشی و حرف نگفته داشتم که جا نشد شوخی آبکی تکراری بگویم که «چه خبره سزارین!»
این روزهای کشدار، همصحبتی و همنشینی نداشتم جز چند خطی حول اخبار و چند بندی حول نمایشنامه. امروز برای اولین بار مجبور شدم از فکرهام حرف بزنم. حرف زدم. خام بود.
دیدم انگار اندیشههام سر و شکل نمیگیرند اگر برای ارائه به مخاطبی ورزیده نشوند. بقیهی روز ورز دانش. حالا بعد از یک نوبت آزادنویسی استعارهی بهتری برایش دارم. چند بار دیگر که فکرش را بنویسم لابد پختهتر و نرمتر و صیقلیتر هم بشود.
** این روزها چیزی دربارهی خودت یاد گرفتی؟ چیزی که در جهان بینیت تغییر ایجاد کند؟
تجربهی شخصی این روزهام نه آنچنان جنگی، اما خیلی جنگ درونی. انگار معتادی که دستش به مخدر نمیرسد و بیتابانه زمین و آسمان را به هم کوک میزند و جان میکَند تا بالاخره تنش از اسارت سم برهد و بعد تازه اول قصه. تازه باید اصل خواهندگی و وابستگی جان و روانش را از نو تربیت کند. خب من هم چند روزی درد میکشیدم و تب و لرز میکردم از آشوب دلبستگیهام. بعد دیگر جنگم بود با وسواس فکرهای تکرار شونده و عادتی. تغییر عادتی. **
❤6
تنیدگی
تنم را دوست میدارم، تماشا کردنش چه کیفیست. شستنش، روغن زدن و ماساژ و معطر کردن و زیور بستن و آراستنش، همه لذت. اصلاً تماشای تن را بیشتر از صورتم دوست میدارم، یواشکی.
این کیف و سرخوشیها سر به جنون هم میزند گاهی. آن وقتها که دوست دارم خودِ خودِ بدن داشتن را. همین که هست، هستم. هر شکلی که دارد.
این اما قصهی خلوت است. پیش چشم دیگران همیشه محافظهکارانه و پنهانکارانه ظاهر میشوم. حتی در باشگاه.
انتخاب لباسها و آرا ویرا، سادهتر. پالت رنگی محدود، حتی تنوع مدل محدود. بعید میدانم کسی از انتخاب لباسم سورپرایز شده باشد.
انگار هر چه ابراز کمتری از تن و جنسیتم باشد خیال آسودهترم. شاید همان میلم به نامرئی بودن.
شاید هم روزی که یادم نیست تصمیم گرفتم انتخابها را محدود کنم و توقع بیشتری به لباسها بار نکنم. بپوشانندم، پنهانم کنند تا فکر و خیالم را بگذارم برای بقیهش.
مابعدالتحریر:
یکی دو قلم رخت قرمز هم هست محض هوس جنون آنی.
تنم را دوست میدارم، تماشا کردنش چه کیفیست. شستنش، روغن زدن و ماساژ و معطر کردن و زیور بستن و آراستنش، همه لذت. اصلاً تماشای تن را بیشتر از صورتم دوست میدارم، یواشکی.
این کیف و سرخوشیها سر به جنون هم میزند گاهی. آن وقتها که دوست دارم خودِ خودِ بدن داشتن را. همین که هست، هستم. هر شکلی که دارد.
این اما قصهی خلوت است. پیش چشم دیگران همیشه محافظهکارانه و پنهانکارانه ظاهر میشوم. حتی در باشگاه.
انتخاب لباسها و آرا ویرا، سادهتر. پالت رنگی محدود، حتی تنوع مدل محدود. بعید میدانم کسی از انتخاب لباسم سورپرایز شده باشد.
انگار هر چه ابراز کمتری از تن و جنسیتم باشد خیال آسودهترم. شاید همان میلم به نامرئی بودن.
شاید هم روزی که یادم نیست تصمیم گرفتم انتخابها را محدود کنم و توقع بیشتری به لباسها بار نکنم. بپوشانندم، پنهانم کنند تا فکر و خیالم را بگذارم برای بقیهش.
مابعدالتحریر:
یکی دو قلم رخت قرمز هم هست محض هوس جنون آنی.
❤12🍾2
عزیزم سورپرایز می
روزهایی که نویسندهترم از کنترل دنیا دست میکشم. رها میکنم تا بشود هر چه میخاهد*. روزهایی که نویسندهترم آمادهام تا چیزی شگفتانگیز پیدام کند. راه حلهای طلایی، ایدههای درخشان، طیفی از احساسات و هیجانات بیایند خودشان.
روزهایی که نویسندهترم دست نمیکشم از نوشتن، به سفیدی صفحه تسلیم نمیشوم.
پیدام میکنند بالاخره.
*حالا دیگر خاستن به جای خواستن، محض هماهنگی گفتار و نوشتار.
روزهایی که نویسندهترم از کنترل دنیا دست میکشم. رها میکنم تا بشود هر چه میخاهد*. روزهایی که نویسندهترم آمادهام تا چیزی شگفتانگیز پیدام کند. راه حلهای طلایی، ایدههای درخشان، طیفی از احساسات و هیجانات بیایند خودشان.
روزهایی که نویسندهترم دست نمیکشم از نوشتن، به سفیدی صفحه تسلیم نمیشوم.
پیدام میکنند بالاخره.
*حالا دیگر خاستن به جای خواستن، محض هماهنگی گفتار و نوشتار.
❤8👍4
پاتیل | باده علوی pinned «⭕️ ادامهی وبینار نویسندهساز از امروز ساعت ۱۷ https://t.me/nevisandehsaz/27»
Audio
بشنویم از تئاتر 🎙
امروز دربارهی اهمیت چند نمایشنامه گفتیم که در آزمون عملی کنکور ارشد رشتهی کارگردانی معرفی شدهاند.
کمی هم سرک کشیدیم به سایت تیوال و برنامهی تماشاخانهها
دست آخر هم قرار کردیم هر روز کمی زودتر جمع شویم برای شریک شدن منولوگهایمان دور هم.
امروز دربارهی اهمیت چند نمایشنامه گفتیم که در آزمون عملی کنکور ارشد رشتهی کارگردانی معرفی شدهاند.
کمی هم سرک کشیدیم به سایت تیوال و برنامهی تماشاخانهها
دست آخر هم قرار کردیم هر روز کمی زودتر جمع شویم برای شریک شدن منولوگهایمان دور هم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤2🍾1
نام مرگ هم برایشان ژستِ خِرَد
خوب نیست که بلد نیستم. دست کم از سیزدهْ نود و هشت خورشیدی باید شروع میکردم، تمرین میکردم، یاد میگرفتم. همیشه بود جایی که غمشریکی را تمرین کنیم. همدلی کردن را تمرین کنیم. زندگی همین است دیگر. آمد و رفتها، مرگها.
مرگها انگار پررنگتر. مثلاً برای دیدار مولودِ رفیق شفیقم چنان هول و هراس ندارم. نه که شوقی نباشد، نه که ترس از دست دادن نباشد، بود. زیاد هم بود. نمیتوانستم بگویم میترسم از همهچیز. که تو را از. از. از. هیچی. ولش کن.
خوب نیست که بلد نیستم. دست کم از سیزدهْ نود و هشت خورشیدی باید شروع میکردم، تمرین میکردم، یاد میگرفتم. همیشه بود جایی که غمشریکی را تمرین کنیم. همدلی کردن را تمرین کنیم. زندگی همین است دیگر. آمد و رفتها، مرگها.
مرگها انگار پررنگتر. مثلاً برای دیدار مولودِ رفیق شفیقم چنان هول و هراس ندارم. نه که شوقی نباشد، نه که ترس از دست دادن نباشد، بود. زیاد هم بود. نمیتوانستم بگویم میترسم از همهچیز. که تو را از. از. از. هیچی. ولش کن.
❤6👍3💔3
Audio
بشنویم از تئاتر 🎙
امروز دربارهی نوشتن دیالوگ حرف زدیم با مراجعه به کتاب «نوشتن گفتوگو در ادبیات داستانی» اثر ویلیام نوبل
مطالعه کتاب- ۳
امروز دربارهی نوشتن دیالوگ حرف زدیم با مراجعه به کتاب «نوشتن گفتوگو در ادبیات داستانی» اثر ویلیام نوبل
مطالعه کتاب- ۳
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Audio
بشنویم از تئاتر 🎙
به قرار دوشنبهها، میزبان
رضا چمبر
بودیم و اختتامیهی مرور آثار نعلبندیان را برگزاردیم.
به قرار دوشنبهها، میزبان
رضا چمبر
بودیم و اختتامیهی مرور آثار نعلبندیان را برگزاردیم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤3
انسان روح است، نه جسم
اسم کتابه بود. من نخوندمشا. ترسناکه یه جور. ولی میدونم مثلاً میگفت ما روحیم، از روحیم، نه این که روح داریم. روح هستیم در حال تجربهی انسان. داریم انسانو تجربه میکنیم، نه انسان بودنو. یه کم پیچیده ست شاید بعداً بفهمیم.
ولی جسم من خیلی قویه. انگار مثلاً قراره کار مهمی تو دنیا بکنم که باید قوی باشم. اینا قضا و قدریه. یعنی همون قدری بهت میدن که لازمه برای انجام مأموریت. پس آدم غصه نداره که مثلاً قد بلند نیست یا خوشگلتر نیست.
من مریض نمیشم خیلی. چون تمیز ۳۰ ماه شیر مادر خوردم. داداشم تپلو تر بود و زودتر به غذا افتاد دیگه از شیر مادر جا افتاد. زحمت از شیر گرفتنش هم نبود. ولی خیلی ضعیفه دیگه. ظاهر معلوم نمیکنه، اما تقی به توقی میخوره طفلی توی رختخوابه.
راستش منم اصلن مریض نمیشم مگر با غصه خوردن. بابا جانی هم مریض نمیشه. اون چون خوب میخابه*. همیشه میخابه، هر چی بشه اول میخابه. به خاب اعتقاد عمیقی داره. منظور اعتقاد به خود خابیدن، نه که رؤیا دیدن. میگه خاب عالم ملکوته. مثلاً روح میره سیر و سفر، جلا میگیره بر میگرده. بدن هم توی اون فاصله خودشو ترمیم کرده مثلاً.
تو چی؟ از بدنت راضی هستی؟ به قول ماما جانی مَرکب راهوارت هست؟
#تکگویه
#پادمستی
*حالا دیگر خاب به جای خواب، محض هماهنگی گفتار و نوشتار.
اسم کتابه بود. من نخوندمشا. ترسناکه یه جور. ولی میدونم مثلاً میگفت ما روحیم، از روحیم، نه این که روح داریم. روح هستیم در حال تجربهی انسان. داریم انسانو تجربه میکنیم، نه انسان بودنو. یه کم پیچیده ست شاید بعداً بفهمیم.
ولی جسم من خیلی قویه. انگار مثلاً قراره کار مهمی تو دنیا بکنم که باید قوی باشم. اینا قضا و قدریه. یعنی همون قدری بهت میدن که لازمه برای انجام مأموریت. پس آدم غصه نداره که مثلاً قد بلند نیست یا خوشگلتر نیست.
من مریض نمیشم خیلی. چون تمیز ۳۰ ماه شیر مادر خوردم. داداشم تپلو تر بود و زودتر به غذا افتاد دیگه از شیر مادر جا افتاد. زحمت از شیر گرفتنش هم نبود. ولی خیلی ضعیفه دیگه. ظاهر معلوم نمیکنه، اما تقی به توقی میخوره طفلی توی رختخوابه.
راستش منم اصلن مریض نمیشم مگر با غصه خوردن. بابا جانی هم مریض نمیشه. اون چون خوب میخابه*. همیشه میخابه، هر چی بشه اول میخابه. به خاب اعتقاد عمیقی داره. منظور اعتقاد به خود خابیدن، نه که رؤیا دیدن. میگه خاب عالم ملکوته. مثلاً روح میره سیر و سفر، جلا میگیره بر میگرده. بدن هم توی اون فاصله خودشو ترمیم کرده مثلاً.
تو چی؟ از بدنت راضی هستی؟ به قول ماما جانی مَرکب راهوارت هست؟
#تکگویه
#پادمستی
*حالا دیگر خاب به جای خواب، محض هماهنگی گفتار و نوشتار.
❤12🍾2
Audio
بشنویم از تئاتر 🎙
به قرار سهشنبهها دربارهی نوشتن گپ میزنیم و این روزها سرمان گرم است با کتاب «نوشتن گفتوگو در ادبیات داستانی» از ویلیام نوبل✏️
مطالعه کتاب- ۴
به قرار سهشنبهها دربارهی نوشتن گپ میزنیم و این روزها سرمان گرم است با کتاب «نوشتن گفتوگو در ادبیات داستانی» از ویلیام نوبل
مطالعه کتاب- ۴
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM