پاتیل | باده علوی
710 subscribers
41 photos
4 videos
17 files
207 links
حالا چرا پاتیل؟

چون مست و پاتیل
چون هر روز یه پاتیل آش می‌پزم یه وجب روغن روش
Download Telegram
😮قرار جدید ما در وبینار تئاتراه

شنبه تا چهارشنبه ساعت ۱۵
🎭درباره‌ی یک نمایشنامه با هم گپ می‌زنیم.

حضور شما برایمان ارزشمند است. گاهی نمی‌شود صدایی ثبت کرد یا نشود صدایی بارگزاری کرد.

پیوند همیشگی‌مان 🔗
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/badealavi
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
2👍21
Audio
امروز رضا چمبر برایمان گفت:

هرامسا ۷۰۵-۷۰۹
عباس نعلبندیان
🍾41
پیانوی چمدانی

چمدان پر شده بود اما هنوز دلم می‌خواست لوازم یوگا را بردارم. کتابخانه‌ام، دفترهام، میزها و صندلی‌ها و بالکن و پنجره‌ و تمام خانه‌ی قشنگ را.‌
یادم افتاد دختری، خانه‌ش در ضاحیه را ترک کرده بود و بعد در ویدئویی دیده بود یک سرباز اسرائیلی دارد همان‌جا با پیانوی قشنگش بازی می‌کند.
اگر همه‌ی آدم‌ها از زندگی همین‌ها را می‌خواهند، چرا جنگ، چرا کشتن...
💔116
یادآری تئاتراه امروز

لینک ورود

https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/badealavi
اسکای روم سر ناسازگاری داره و باز نمیشه برام 🥲
ولی من امروز نمایشنامه‌ی اول رو خوندم.
جایی دیگر
هادی حجازی‌فر
۲۴ صفحه pdf
👍81
با این کج‌کرداری‌ها که اسکای روم دارد، بیایید قرار کنیم هر روز نمایشنامه‌ای بخوانیم و اگر وبینار علم نشد، همین‌‌جا خلاصه‌ای از داستانش بنویسیم و گپ بزنیم، همچنان به شرط دسترسی به تلگرام که این یکی هم با هزار اما و اگر است.

پیشنهاد من تا پایان هفته این سه تا
5👍3
این هفت قلم نمایشنامه هم پیشنهاداتم برای هفته‌ی پیش رو.

قرار ما برای تئاتراه،‌ همان آدرس همیشگی
هر روز ساعت ۱۵
حتی جمعه‌ها
اگر اسکای‌روم راهم بدهد.
2
پاتیل | باده علوی pinned «سلام برای شما که می‌بینید: استاد کلانتری وبینار جدیدی برگزار می‌کنند هر روز ساعت ۱۲ و ۱۸ در این آدرس https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/ayandenevis و برای دریافت به روزرسانی‌ها و اطلاعات جدید، به وبسایت ایشان سر بزنید: https://shahinkalantari.com/»
تن‌خانی

این روزگاران گذشته، دمپایی ابری خیس بودم. سنگین و ورم کرده. هر حرکتم با شالاپ شولوپ اضافه. اینجوری آزارنده می‌شدم.

روزها می‌نشستم زیر آفتاب تا خشک شوم. گرم شوم، گرمای حیات بگیرم. ضدآفتاب هم می‌زدم.

کسی کاری به کارم نداشت، هیچ کاری، هیچ مسئولیتی، هیچ تکلیفی، هیچ کلاسی، هیچ حسابی. اما نه بی‌کتابی.
من هم کاری نداشتم جز کتاب‌ها. کاری نمانده بود. تئاتری که نبود. اینترنت هم، سهمیه‌ی روزانه چند قطره در آن گوشه‌ی مشخص خانه، قحطی‌تر از صف پمپ بنزین.

کتاب کاغذی داشتم چندتایی. بیشتر برای سرگرم کردن بقیه‌ی اهل خانه. گنجینه‌‌ی خودم همه pdf و epub در طاقچه و فیدیبو.

خلاصه همان زیر آفتاب رمان خواندم. نمایشنامه خواندم. داستان کوتاه خواندم. داستان بلند خواندم. نویسنده‌ساز خواندم. کار رسید به جایی که قرار کردم اگر فلان شود دیگر من هم بنویسم «خاندم».




مابعدالتحریر:

ما که این روزها چراغ تئاتراه را روشن نگاه داشتیم. هنوز هم هستیم اگر سر بزنید.
13💔1