نامهی امروز
همیشه کوچک و احمق و سطحی هستم. برخوردها اینجوری مدیریت میشوند. همه دوست دارند بزرگ و دانا و عمیق و فلسفی و از این حرفهای گنده گنده باشند. خب باشند.
اگر فقط دوست دارند، که خب! این فرصت خوشحالشان میکند، من هم از همین خوش.
اگر واقعاً چنان باشند، یاد میگیرم ازشان، حالا من خوشتر.
همیشه کوچک و احمق و سطحی هستم. برخوردها اینجوری مدیریت میشوند. همه دوست دارند بزرگ و دانا و عمیق و فلسفی و از این حرفهای گنده گنده باشند. خب باشند.
اگر فقط دوست دارند، که خب! این فرصت خوشحالشان میکند، من هم از همین خوش.
اگر واقعاً چنان باشند، یاد میگیرم ازشان، حالا من خوشتر.
❤9
کن:
«تراژدی و فاجعه واقعی وقتیه که تو زمان خودت بیارزش بشی»... درسته؟ «پسر باید پدر رو از سر راه برداره. بهش احترام بذاره، اما بکشتش»... این حرف خودت نیست؟... شماها رفتین دنبال کوبیسم و سورئالیسم و خدای من خیلی هم ازش خوشتون میاومد. حالا وقت خودتون شده و نمیخواید ول کنین. خب روتکو از سمت چپ صحنه خارج شو. چون هنر پاپ اومده که اکسپرسیونیسم آبستره رو نابود کنه... فقط دعا میکنم اونا یکم از شماها بیشتر بزرگواری داشته باشن و موقع رفتنت برات یه احترامی قائل باشن. فکرشو بکن: آخرین نفسهای یه نسل رو به مرگ... بیهودگی. نگران نباش؛ همیشه میتونی برای پول منوهای رستوران رو امضا کنی.
نمایشنامه قرمز اثر جان لوگان
«تراژدی و فاجعه واقعی وقتیه که تو زمان خودت بیارزش بشی»... درسته؟ «پسر باید پدر رو از سر راه برداره. بهش احترام بذاره، اما بکشتش»... این حرف خودت نیست؟... شماها رفتین دنبال کوبیسم و سورئالیسم و خدای من خیلی هم ازش خوشتون میاومد. حالا وقت خودتون شده و نمیخواید ول کنین. خب روتکو از سمت چپ صحنه خارج شو. چون هنر پاپ اومده که اکسپرسیونیسم آبستره رو نابود کنه... فقط دعا میکنم اونا یکم از شماها بیشتر بزرگواری داشته باشن و موقع رفتنت برات یه احترامی قائل باشن. فکرشو بکن: آخرین نفسهای یه نسل رو به مرگ... بیهودگی. نگران نباش؛ همیشه میتونی برای پول منوهای رستوران رو امضا کنی.
نمایشنامه قرمز اثر جان لوگان
❤7
«ای تاریکی روشن شو!»
نور صحنه، تمام خاموشی میشود. از تابوت بیرون میخزد کارگردان. کارگردانِ نمایشِ بی بازیگرِ مصنوعی.
این هفته ۸ بار رفتم تماشاخانههای شهر، به تماشا. یکی را دو بار، هر بار تشنهتر که ای کاش هیچشبی از دستم نمیرفت. هر بار تغییر جزئیاتی که میشود سرک کشید به فکر و خیال کارگردان اثر. که شب سیزدهم خواسته کلاهگیس مو فرفری را تجربه کند، شب چهاردهم منصرف میشود. که میزانسن تغییری دارد، اکسسوار تغییری دارد، بازیگران حتی.
لذت چندباره تماشای یک کار برای من همین سرک کشیدن ست.
نور صحنه، تمام خاموشی میشود. از تابوت بیرون میخزد کارگردان. کارگردانِ نمایشِ بی بازیگرِ مصنوعی.
این هفته ۸ بار رفتم تماشاخانههای شهر، به تماشا. یکی را دو بار، هر بار تشنهتر که ای کاش هیچشبی از دستم نمیرفت. هر بار تغییر جزئیاتی که میشود سرک کشید به فکر و خیال کارگردان اثر. که شب سیزدهم خواسته کلاهگیس مو فرفری را تجربه کند، شب چهاردهم منصرف میشود. که میزانسن تغییری دارد، اکسسوار تغییری دارد، بازیگران حتی.
لذت چندباره تماشای یک کار برای من همین سرک کشیدن ست.
❤7👍4
ما را به سست عنصری خود این گمان نبود
خبری نیست. نه که هیچ خبری نباشد. هست همیشه. چیزهایی نه خیلی نو. دیروز یکی میپرسید یعنی جنگ میشه؟ جواب میداد به نظر من همین الان هم جنگ شده.
یکی میگوید جمع کنیم برویم شمال، این یکی هنوز نگفته که عمر دست خداست و اینجا و آنجا فرقی برایش ندارد که آن یکی گفت «شما برید من کادر درمانم». واضح و قاطع. تکلیفِ معلوم.
اهل تاروت و آسترولوژی میگویند چه ماه توت فرنگی عجیبی شد.میگویند تا فلان تاریخ این اختر در آن موقعیت فلک است و اوضاع قاراشمیشی.
نفس عمیق تمرین میکنیم و مرور:
حالا چه شرایطیست؟
چه کار میتوانم بکنم؟
چه مواردی در کنترل من نیست؟
چه روشهایی بلدم تا امن و آرام باشم؟
چیزی نمینویسم که تنش و اضطراب بزاید. حرفهای ژانر فلاکت بارِ پاتیل نمیکنم و تا حرف خوبتری -دست کم سرگرمکننده- پیدا نکنم، انتشار ندارم.
خبری نیست. نه که هیچ خبری نباشد. هست همیشه. چیزهایی نه خیلی نو. دیروز یکی میپرسید یعنی جنگ میشه؟ جواب میداد به نظر من همین الان هم جنگ شده.
یکی میگوید جمع کنیم برویم شمال، این یکی هنوز نگفته که عمر دست خداست و اینجا و آنجا فرقی برایش ندارد که آن یکی گفت «شما برید من کادر درمانم». واضح و قاطع. تکلیفِ معلوم.
اهل تاروت و آسترولوژی میگویند چه ماه توت فرنگی عجیبی شد.میگویند تا فلان تاریخ این اختر در آن موقعیت فلک است و اوضاع قاراشمیشی.
نفس عمیق تمرین میکنیم و مرور:
حالا چه شرایطیست؟
چه کار میتوانم بکنم؟
چه مواردی در کنترل من نیست؟
چه روشهایی بلدم تا امن و آرام باشم؟
چیزی نمینویسم که تنش و اضطراب بزاید. حرفهای ژانر فلاکت بارِ پاتیل نمیکنم و تا حرف خوبتری -دست کم سرگرمکننده- پیدا نکنم، انتشار ندارم.
❤13👍5
Audio
🧘🏻♀️ این فایل، قسمت 18 از فصل پنجم سفر روزانه هست، برای این که هر چیزی که نمیتونیم تغییر بدیم رو بپذیریم!
🔸 توی این قسمت و قسمت 17 (قبلی که فعلا رایگان هست) در مورد شرایطی که توی اون قرار داریم صحبت کردیم.
🧘🏻♂️ چند دقیقه برای آروم شدن توی این شرایط، زمان بذاریم...
📱 برای گوش دادن مدیتیشنهای بیشتر و قسمت 17 از فصل پنجم سفر روزانه، وارد اپلیکیشن آرامیا شو 🫂.
آرامیا
🔸 توی این قسمت و قسمت 17 (قبلی که فعلا رایگان هست) در مورد شرایطی که توی اون قرار داریم صحبت کردیم.
🧘🏻♂️ چند دقیقه برای آروم شدن توی این شرایط، زمان بذاریم...
📱 برای گوش دادن مدیتیشنهای بیشتر و قسمت 17 از فصل پنجم سفر روزانه، وارد اپلیکیشن آرامیا شو 🫂.
آرامیا
❤6
شرایط جدیدی داریم و با تظاهر به عادی بودن، رنج و اضطراب یکدیگر را انکار نمیکنیم.
بیایید امروز هم ساعت ۱۵ کنار هم باشیم و گپ بزنیم.
همان آدرس همیشگی
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/badealavi
بیایید امروز هم ساعت ۱۵ کنار هم باشیم و گپ بزنیم.
همان آدرس همیشگی
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/badealavi
www.skyroom.online
اسکایروم - وبینار روزانه تئاتراه
❤11👍3
یادآری نشست امروزمان 🕊️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
تئاتر چه راهی؟!
امروز گِرد هم نشستیم در تئاتراه،
کمی اضطراب شریک شدیم و بعد آزادنویسی کردیم برای سبک شدن.
با مرور تئاترهای هفتهی گذشته سرگرم شدیم. داستانهایشان را تعریف کردیم و تا ساعت ۴ دربارهی کارگردانیهایشان گپ زدیم و از روزمره جدایی گرفتیم. دیر یادمان آمد که صوتی ضبط نکردهایم.
دعوت میکنیم برای روزهای پیش رو، شما هم به جمع ما بپیوندید تا به حضور هم دلگرم شویم.
تمرین کنیم کنار هم هر روز یک نمایشنامه بخوانیم و خلاصهی طرح و داستانش را با هم شریک شویم.
امروز گِرد هم نشستیم در تئاتراه،
کمی اضطراب شریک شدیم و بعد آزادنویسی کردیم برای سبک شدن.
با مرور تئاترهای هفتهی گذشته سرگرم شدیم. داستانهایشان را تعریف کردیم و تا ساعت ۴ دربارهی کارگردانیهایشان گپ زدیم و از روزمره جدایی گرفتیم. دیر یادمان آمد که صوتی ضبط نکردهایم.
دعوت میکنیم برای روزهای پیش رو، شما هم به جمع ما بپیوندید تا به حضور هم دلگرم شویم.
تمرین کنیم کنار هم هر روز یک نمایشنامه بخوانیم و خلاصهی طرح و داستانش را با هم شریک شویم.
❤10👍3💔1
سریال وضعیت سفید یادتان هست؟
به حکم جنگ تبعید شده بودند به روستایی. ما اما نه به روستای آبا و اجدادیمان. جایی که فقط راه خانهی خودمان را بلدیم، نه حتی یک خانه بالاتر، نه حتی یک کوچه پایینتر را.
برای این اقامت نامعلوم، به قدر هفتهای، لوازم جور کردهایم. پررنگترین رویداد تغییر اولویتها و برنامهی زندگیست. با خودم کُشتی میگیرم که این تغییر اولویتهاست یا آشکار شدن عیار واقعیشان؟
به ماسیما میگویم «بچهی آدم باید زیر بالشش باشه تا شب خوابش ببره». میداند نگران چه کسی هستم. میپرد که حالا فلانی شده بچهت؟ خیال میبافم اگر او هم کنارم بود دیگر نگران نبودم. نبودم واقعاً؟
خیلی چیزهاست که قدرت و کنترلی رویشان ندارم. چارهای هم نیست، مثل مادر موسای نبی باید بسپارمشان به خداوند نیل.
هنوز دست و پایم جمع نشده. میبینم چه ظرف کوچکی دارم. میبینم چه خوب که بعضیها بزرگند. چه خوب که میشناسمشان تا ساعتی دلآرامی بیابم کنارشان. امید که صحت و سلامتی و آرامش را بیابم در ایمان.
به حکم جنگ تبعید شده بودند به روستایی. ما اما نه به روستای آبا و اجدادیمان. جایی که فقط راه خانهی خودمان را بلدیم، نه حتی یک خانه بالاتر، نه حتی یک کوچه پایینتر را.
برای این اقامت نامعلوم، به قدر هفتهای، لوازم جور کردهایم. پررنگترین رویداد تغییر اولویتها و برنامهی زندگیست. با خودم کُشتی میگیرم که این تغییر اولویتهاست یا آشکار شدن عیار واقعیشان؟
به ماسیما میگویم «بچهی آدم باید زیر بالشش باشه تا شب خوابش ببره». میداند نگران چه کسی هستم. میپرد که حالا فلانی شده بچهت؟ خیال میبافم اگر او هم کنارم بود دیگر نگران نبودم. نبودم واقعاً؟
خیلی چیزهاست که قدرت و کنترلی رویشان ندارم. چارهای هم نیست، مثل مادر موسای نبی باید بسپارمشان به خداوند نیل.
هنوز دست و پایم جمع نشده. میبینم چه ظرف کوچکی دارم. میبینم چه خوب که بعضیها بزرگند. چه خوب که میشناسمشان تا ساعتی دلآرامی بیابم کنارشان. امید که صحت و سلامتی و آرامش را بیابم در ایمان.
❤15💔5
شنبه تا چهارشنبه ساعت ۱۵
حضور شما برایمان ارزشمند است. گاهی نمیشود صدایی ثبت کرد یا نشود صدایی بارگزاری کرد.
پیوند همیشگیمان
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/badealavi
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤2👍2✍1
Audio
🍾4❤1
پیانوی چمدانی
چمدان پر شده بود اما هنوز دلم میخواست لوازم یوگا را بردارم. کتابخانهام، دفترهام، میزها و صندلیها و بالکن و پنجره و تمام خانهی قشنگ را.
یادم افتاد دختری، خانهش در ضاحیه را ترک کرده بود و بعد در ویدئویی دیده بود یک سرباز اسرائیلی دارد همانجا با پیانوی قشنگش بازی میکند.
اگر همهی آدمها از زندگی همینها را میخواهند، چرا جنگ، چرا کشتن...
چمدان پر شده بود اما هنوز دلم میخواست لوازم یوگا را بردارم. کتابخانهام، دفترهام، میزها و صندلیها و بالکن و پنجره و تمام خانهی قشنگ را.
یادم افتاد دختری، خانهش در ضاحیه را ترک کرده بود و بعد در ویدئویی دیده بود یک سرباز اسرائیلی دارد همانجا با پیانوی قشنگش بازی میکند.
اگر همهی آدمها از زندگی همینها را میخواهند، چرا جنگ، چرا کشتن...
💔11❤6
اسکای روم سر ناسازگاری داره و باز نمیشه برام 🥲
ولی من امروز نمایشنامهی اول رو خوندم.
جایی دیگر
هادی حجازیفر
۲۴ صفحه pdf
ولی من امروز نمایشنامهی اول رو خوندم.
جایی دیگر
هادی حجازیفر
۲۴ صفحه pdf
👍8❤1
با این کجکرداریها که اسکای روم دارد، بیایید قرار کنیم هر روز نمایشنامهای بخوانیم و اگر وبینار علم نشد، همینجا خلاصهای از داستانش بنویسیم و گپ بزنیم، همچنان به شرط دسترسی به تلگرام که این یکی هم با هزار اما و اگر است.
پیشنهاد من تا پایان هفته این سه تا
پیشنهاد من تا پایان هفته این سه تا
❤5👍3