چهار سوارِ اقتصاد
«تجربه نشان داده تا جاییکه رنجها قابل تحمل باشند، بشر بیشتر تمایل دارد رنج بکشد، تا اینکه شرایط را با لغو قانونهای حکومتی که به آنها انس هم گرفته است، اصلاح کند.»
این جمله که از اعلامیهی استقلال آمریکا نقل شده، اولین جمله از مستندی ۱۰۰ دقیقهای است به نام 2012 four horseman
(بیست سی تا جایزه بینالمللی هم برده)
کارگردانش یکی از توابین علم اقتصاد است. این یکی یعنی چه؟!
در دانشکده های علوم انسانی، برای واحدهای اقتصادی، کتابهای مبانی اقتصادِ یک بابایی را میخوانند به نام گریگوری مَنکیو.
دانشجویان هاروارد، سال ۲۰۱۱ اعتصاب کردند و کلاس پر طرفدار مبانی اقتصاد این استاد را تعطیل کردند، چون به نظرشان -بعد از بحران اقتصادی ۲۰۰۸ در آمریکا- این درس به اندازه کافی جامع ارائه نشده و دیدگاه محدودی به نظریات اقتصادی دارد و خلاصه به درد واقعیت جامعه نمیخورد.
این توابین علم اقتصاد هم، متخصصانی هستند که عمر گذاشتهاند پای نظریات اقتصادی اما بعد دیدهاند که فقط حرفهای قشنگِ روی کاغذ دارند و چیزی از واقعیت دستشان را نمیگیرد.
یک بابای مشهور دیگر هم بود به نام جوزف استیگلیتز که نوبل اقتصاد هم برده اما بعدتر کتابی نوشته به نام «سقوط آزاد: بازارهای آزاد و افول اقتصاد جهانی» و میگوید این علم اقتصاد است که شکست خورده و سقوط کرده و این حرفها. با تفسیری شبیه همان حرف دانشجوهای کنشگر هاروارد.
الآن چرا اینها را نوشتهام؟!
۱. بیشتر از همه به خاطر فکر کردن به همان جملهی پررنگ اولی.
۲. به خاطر اسم آن مستند: چهار سوارکار سرنوشت
استعاره مشهوریست میان مسیحیان، درباره تصویر و تعبیری از مکاشفات یوحنا. چهار سوار سرخ و سپید و سیاه و رنگ مرگ! که میتوانند جان آدمیان را غارت کنند و بروند، تمثیلی برای جنگ و بیماری و قحطی و مرگ.
۳. در معرض بحثهای انتخاباتی قرار گرفتهام. از آنوقتها که همه حرفهای خوب و قشنگِ روی کاغذ دارند، بی استنادی از اجرایی بودنش. دست آخر هم برای اثبات مدعایشان یا پای پیغمبر و امامی را وسط میکشند یا جان و جک و بیلهای خارجکی را.
اگر دغدغههای علوم انسانی و اقتصاد دارید -یا فکر میکنید اقتصاد به همهچیز ربط دارد- دیدن این مستند هم سرگرمکننده میشود، این که بدانید مثلا ده دوازده سال پیش، آینده را چطور میدیدند و حالا چطورتر شده؟!
«تجربه نشان داده تا جاییکه رنجها قابل تحمل باشند، بشر بیشتر تمایل دارد رنج بکشد، تا اینکه شرایط را با لغو قانونهای حکومتی که به آنها انس هم گرفته است، اصلاح کند.»
این جمله که از اعلامیهی استقلال آمریکا نقل شده، اولین جمله از مستندی ۱۰۰ دقیقهای است به نام 2012 four horseman
(بیست سی تا جایزه بینالمللی هم برده)
کارگردانش یکی از توابین علم اقتصاد است. این یکی یعنی چه؟!
در دانشکده های علوم انسانی، برای واحدهای اقتصادی، کتابهای مبانی اقتصادِ یک بابایی را میخوانند به نام گریگوری مَنکیو.
دانشجویان هاروارد، سال ۲۰۱۱ اعتصاب کردند و کلاس پر طرفدار مبانی اقتصاد این استاد را تعطیل کردند، چون به نظرشان -بعد از بحران اقتصادی ۲۰۰۸ در آمریکا- این درس به اندازه کافی جامع ارائه نشده و دیدگاه محدودی به نظریات اقتصادی دارد و خلاصه به درد واقعیت جامعه نمیخورد.
این توابین علم اقتصاد هم، متخصصانی هستند که عمر گذاشتهاند پای نظریات اقتصادی اما بعد دیدهاند که فقط حرفهای قشنگِ روی کاغذ دارند و چیزی از واقعیت دستشان را نمیگیرد.
یک بابای مشهور دیگر هم بود به نام جوزف استیگلیتز که نوبل اقتصاد هم برده اما بعدتر کتابی نوشته به نام «سقوط آزاد: بازارهای آزاد و افول اقتصاد جهانی» و میگوید این علم اقتصاد است که شکست خورده و سقوط کرده و این حرفها. با تفسیری شبیه همان حرف دانشجوهای کنشگر هاروارد.
الآن چرا اینها را نوشتهام؟!
۱. بیشتر از همه به خاطر فکر کردن به همان جملهی پررنگ اولی.
۲. به خاطر اسم آن مستند: چهار سوارکار سرنوشت
استعاره مشهوریست میان مسیحیان، درباره تصویر و تعبیری از مکاشفات یوحنا. چهار سوار سرخ و سپید و سیاه و رنگ مرگ! که میتوانند جان آدمیان را غارت کنند و بروند، تمثیلی برای جنگ و بیماری و قحطی و مرگ.
۳. در معرض بحثهای انتخاباتی قرار گرفتهام. از آنوقتها که همه حرفهای خوب و قشنگِ روی کاغذ دارند، بی استنادی از اجرایی بودنش. دست آخر هم برای اثبات مدعایشان یا پای پیغمبر و امامی را وسط میکشند یا جان و جک و بیلهای خارجکی را.
اگر دغدغههای علوم انسانی و اقتصاد دارید -یا فکر میکنید اقتصاد به همهچیز ربط دارد- دیدن این مستند هم سرگرمکننده میشود، این که بدانید مثلا ده دوازده سال پیش، آینده را چطور میدیدند و حالا چطورتر شده؟!
❤4
بیقرارِ دعوا
بلورخانم از لب پشتبام قل میخورد و تن پنبهایش پهن میشود وسط حیاط کلّهام. باید برسم به قرار دعوا*. میخواهم بپیچم سمت جلال شرق، راهنما که میزنم چشمم میافتد به پرتکردنهای عصبی دستهاش توی قاب نصفشدهی گوشی. بحث سر تماشای فیلم است. خُلم که از تماشای حرص خوردنش خوشم میآید. به رفیق عکاسم میگفتم این آدم مثل عروسک اسکوئیشیست، اصلاً عصبانی شدن ندارد. تازگیها بیشتر به چشمم میآید جایی که از پر طرفدار بودنِ راه اشتباه حرص میخورد، عصبی میشود، صدایی البته بلند نمیکند. سرعت جملهها و انتخاب کلمههایش تند میشود. چه جوری عصبانی تر نمیشود؟
یادم میآید آن روزی که دکتر ع پیراهن قرمز و کت سفید پوشیده بود و وسط لکچر و تحلیل فیلمی، بحث روز و ماجرای نظریات اقتصادی همینجوری برایش جدی شد و پله پله عصبانیتر شد و اوج گرفت و صدا بلند کرد و بد بیراه گفت و آخر هم برای فرود سر گذاشت به شوخی کردن. کت سفید را از تن در آورد که با آستین پیراهن قرمز، عرق پیشانیاش را بگیرد. میگفت «میدانم شدهام مثل کمدی کلاسیکها. اینجوری بعضیها فکر میکنند آن عصبانیته واقعی نبود و شومنبازی بوده. اما میگویم حق شماها که نیست این فحشها و داد و فریاد من را بشنوید. آنهایی که باید بشنوند اینجا پیدایشان نمیشود. فقط خودمان دور هم داریم حرصش را میخوریم میگویم کمی بانمک بازی در بیاورم برای تلطیف فضا، از دل شما هم در بیاورم».
دیگر باید برگردم توی قهوهخانهٔ امان آقا «انگار امروز خبرائی هس»**
*یه جماعتی اسم تئاترشان را گذاشته بودند قرار دعوا
** صفحهٔ 132 کتاب همسایهها/ احمد محمود
بلورخانم هم آدمِ همین کتاب است.
بلورخانم از لب پشتبام قل میخورد و تن پنبهایش پهن میشود وسط حیاط کلّهام. باید برسم به قرار دعوا*. میخواهم بپیچم سمت جلال شرق، راهنما که میزنم چشمم میافتد به پرتکردنهای عصبی دستهاش توی قاب نصفشدهی گوشی. بحث سر تماشای فیلم است. خُلم که از تماشای حرص خوردنش خوشم میآید. به رفیق عکاسم میگفتم این آدم مثل عروسک اسکوئیشیست، اصلاً عصبانی شدن ندارد. تازگیها بیشتر به چشمم میآید جایی که از پر طرفدار بودنِ راه اشتباه حرص میخورد، عصبی میشود، صدایی البته بلند نمیکند. سرعت جملهها و انتخاب کلمههایش تند میشود. چه جوری عصبانی تر نمیشود؟
یادم میآید آن روزی که دکتر ع پیراهن قرمز و کت سفید پوشیده بود و وسط لکچر و تحلیل فیلمی، بحث روز و ماجرای نظریات اقتصادی همینجوری برایش جدی شد و پله پله عصبانیتر شد و اوج گرفت و صدا بلند کرد و بد بیراه گفت و آخر هم برای فرود سر گذاشت به شوخی کردن. کت سفید را از تن در آورد که با آستین پیراهن قرمز، عرق پیشانیاش را بگیرد. میگفت «میدانم شدهام مثل کمدی کلاسیکها. اینجوری بعضیها فکر میکنند آن عصبانیته واقعی نبود و شومنبازی بوده. اما میگویم حق شماها که نیست این فحشها و داد و فریاد من را بشنوید. آنهایی که باید بشنوند اینجا پیدایشان نمیشود. فقط خودمان دور هم داریم حرصش را میخوریم میگویم کمی بانمک بازی در بیاورم برای تلطیف فضا، از دل شما هم در بیاورم».
دیگر باید برگردم توی قهوهخانهٔ امان آقا «انگار امروز خبرائی هس»**
*یه جماعتی اسم تئاترشان را گذاشته بودند قرار دعوا
** صفحهٔ 132 کتاب همسایهها/ احمد محمود
بلورخانم هم آدمِ همین کتاب است.
❤3
ارمان
این روزها به شکار نشستهام. شکار واژههایی که میشناسم اما تا به حال ننوشتهام.
گاهی توی متنی پیدا میشوند، متنهای کمی قدیمیتر یا متون کهن فارسی. اما توی حرفهای آدمها شکار بهتری میزنم . وقتی آدمی دارد با این واژه جملههای روزمرهاش را میسازد یعنی شانسی برای من هم هست.
شکار امروزم، واژهای بود که سالها میشنیدم از مادرم. همین که وسط شعر خانم خوانندهٔ افغانستانی پیدایش کردم بال در آوردم. شیرجه زدم توی اینترنت و فرهنگ واژگان. پیدا شد! با همان تلفظ و معنی و منظوری که مادرم استفاده میکند.
(توی مدرسه، درس ادبیات فارسی یک تکلیف بیمعنی داشتیم، معنی کردن شعرهای فارسی! دربارهٔ یک کلمهٔ فارسی میتوانم بگویم معنی یا ترجمهش میشود چی؟!)
در فرهنگ واژگان مقابل «آرمان» نوشته شده امید، آرزو، اَمَل، حسرت.
اگر خیلی کانسپتها را اول خارجکی یاد گرفتهاید و بعد میخواهید به فارسی برگردانید، این آرمان را به جای ideal میگذارید، مثلاً آرمانگرایی به جای ایدهآلیسم.
این کلمه را با تلفظ «اَرمان» سالها میشنیدم اما به معنی حسرت، آرزومندی. تازه فهمیدم کاملاً فارسی بود.
این روزها به شکار نشستهام. شکار واژههایی که میشناسم اما تا به حال ننوشتهام.
گاهی توی متنی پیدا میشوند، متنهای کمی قدیمیتر یا متون کهن فارسی. اما توی حرفهای آدمها شکار بهتری میزنم . وقتی آدمی دارد با این واژه جملههای روزمرهاش را میسازد یعنی شانسی برای من هم هست.
شکار امروزم، واژهای بود که سالها میشنیدم از مادرم. همین که وسط شعر خانم خوانندهٔ افغانستانی پیدایش کردم بال در آوردم. شیرجه زدم توی اینترنت و فرهنگ واژگان. پیدا شد! با همان تلفظ و معنی و منظوری که مادرم استفاده میکند.
(توی مدرسه، درس ادبیات فارسی یک تکلیف بیمعنی داشتیم، معنی کردن شعرهای فارسی! دربارهٔ یک کلمهٔ فارسی میتوانم بگویم معنی یا ترجمهش میشود چی؟!)
در فرهنگ واژگان مقابل «آرمان» نوشته شده امید، آرزو، اَمَل، حسرت.
اگر خیلی کانسپتها را اول خارجکی یاد گرفتهاید و بعد میخواهید به فارسی برگردانید، این آرمان را به جای ideal میگذارید، مثلاً آرمانگرایی به جای ایدهآلیسم.
این کلمه را با تلفظ «اَرمان» سالها میشنیدم اما به معنی حسرت، آرزومندی. تازه فهمیدم کاملاً فارسی بود.
❤7💔1
درام سَرخود
آنی به خودت میآیی و مچ خودت را در حال قهقههزدن میگیری چون برای خودت جوکی تعریف کردهای که تا حالا نشنیده بودی.
غصه و گریهها هم همین شکلی. پقی میزنی زیر گریه چون قصهی کسی را برای خودت تعریف کردی که شکست عشقی خورده و کار دیگری هم ازت بر نمیآید. یکی دو صفحه حرفهای عاشقانه عارفانهٔ سوزناک مینویسی. اشکها که تمام شد، همزمان با فینفین و فیشفیش یک خط بزرگ میکشی میگویی خب اینها که کلیشهست و حرف مفت. داستان را جلو نمیبرد. دیگر چی بنویسم؟!
آنی به خودت میآیی و مچ خودت را در حال قهقههزدن میگیری چون برای خودت جوکی تعریف کردهای که تا حالا نشنیده بودی.
غصه و گریهها هم همین شکلی. پقی میزنی زیر گریه چون قصهی کسی را برای خودت تعریف کردی که شکست عشقی خورده و کار دیگری هم ازت بر نمیآید. یکی دو صفحه حرفهای عاشقانه عارفانهٔ سوزناک مینویسی. اشکها که تمام شد، همزمان با فینفین و فیشفیش یک خط بزرگ میکشی میگویی خب اینها که کلیشهست و حرف مفت. داستان را جلو نمیبرد. دیگر چی بنویسم؟!
❤7👍4
دلخوشی روزمره
روزی دردم را با جوک و لطیفه برای دوستانم گفتم. از راننده تاکسیه -که نظریات سیاسی اقتصادی خاصی داشت- پرسیدند خب چرا خودت نمیروی رئیس جمهور بشوی؟ گفت «خوشم نمیاد، جای پیشرفت نداره».
پرفکت و بینقص بودن جای کمی برای پیشرفت میگذارد. جای کمتری هم برای رضایت، برای لذت و خوشی.
در مسیری که انتخاب کردهام پیشرفت دلخوشی سادهایست که میخواهم روزانه بچشم. حتی بعضی روزها از خودم میپذیرم که بدتر شدن هم میتواند بخشی از همین مسیر رو به رشد باشد. هر کاری که تازه شروع کنم پر از نقص است. هر روز قدمی برای بهبود تدریجی. هر روز سهمی از پیشرفت.
لحظههای تجربهی بینقص بودن و کامل شدن هم سهممان میشود، همان لحظههایی که «در حال اقدام» هستیم. همان لحظههایی که الهام میزند روی شانهمان که به شتاب قلم و کاغذِ کنار تختمان را پیدا کنیم تا چشم بسته حرفهایش را یادداشت کنیم برای لذت خلق.
پیشنهاد:
همیشه پیش از انجام کار، روی کاغذ به خودتان فرصت فکر کردن بدهید. مثل بازیِ جنگ یک بار همهی مراحلش را با خودتان مرور کنید، که چه خواهید کرد، چهها خواهید گفت، بعد چه میشود. اینطور هم موانع پیش چشمتان میآید هم فرصتها، هم ضعفها هم قوتها.
روزی دردم را با جوک و لطیفه برای دوستانم گفتم. از راننده تاکسیه -که نظریات سیاسی اقتصادی خاصی داشت- پرسیدند خب چرا خودت نمیروی رئیس جمهور بشوی؟ گفت «خوشم نمیاد، جای پیشرفت نداره».
پرفکت و بینقص بودن جای کمی برای پیشرفت میگذارد. جای کمتری هم برای رضایت، برای لذت و خوشی.
در مسیری که انتخاب کردهام پیشرفت دلخوشی سادهایست که میخواهم روزانه بچشم. حتی بعضی روزها از خودم میپذیرم که بدتر شدن هم میتواند بخشی از همین مسیر رو به رشد باشد. هر کاری که تازه شروع کنم پر از نقص است. هر روز قدمی برای بهبود تدریجی. هر روز سهمی از پیشرفت.
لحظههای تجربهی بینقص بودن و کامل شدن هم سهممان میشود، همان لحظههایی که «در حال اقدام» هستیم. همان لحظههایی که الهام میزند روی شانهمان که به شتاب قلم و کاغذِ کنار تختمان را پیدا کنیم تا چشم بسته حرفهایش را یادداشت کنیم برای لذت خلق.
پیشنهاد:
همیشه پیش از انجام کار، روی کاغذ به خودتان فرصت فکر کردن بدهید. مثل بازیِ جنگ یک بار همهی مراحلش را با خودتان مرور کنید، که چه خواهید کرد، چهها خواهید گفت، بعد چه میشود. اینطور هم موانع پیش چشمتان میآید هم فرصتها، هم ضعفها هم قوتها.
❤15👍2
دیالوگ سَر خود
چنگال میزنم توی سیبزمینی شکمپر. به نظرم تقلب کرده. خودم خیلی بهتر درست میکنم. اگر بهخاطر ترس ترافیک نبود این همه زود راه نمیافتادم. جلسهٔ کوچینگ کنسل شده. چون من بلیت تئاتر دارم؟ نه! من که میدانم این سالنه هیچ وقت سر ساعت شروع نمیکند. به نظرم میرسیدیم. خود کوچ عزیز پیغام داد و کنسل کرد. همینجور کجکیِ قمارباخته نشستهام به صدای قهقههٔ پسرهٔ ته کافه چشمغرّه میروم.
گربهه آمده کنار پنجره زل زده که یعنی این چیه توی بشقابت؟
گربهه سیاه سفید است، مدل تاکسیدو. میگویم سیبزمینیست به دردت نمیخورد. دوباره چشم میچرخاند که گوشت هم داره؟ این کافه کلا وجترین است پسر! حتی کالباسش هم گیاهیست.
کوتاه نمیآید. دندان نشان میدهد که گوشت هم نداره و اینقدر ملچ ملوچ؟ توضیح میدهم در ۲۴ ساعت گذشته این اولین غذای جامدیست که از گلویم پایین رفته. فسوسکنان سر تکان میدهد و راهش را میکشد برود پیش بقیه. تا به خودم بگویم که لابد خُل شدهام برای گربهه هم توضیح میدهم، اژدها میشوم. دانهٔ فلفلِ توی کالباس گیاهی زیر دندانم شکسته. زبان شعلهور را ول میکنم توی لیوان سودا و دیگر اشکهاست که چکه چکه رودخانه راه انداخته روی صورتم. بروم جمع کنم این بساط را.
چنگال میزنم توی سیبزمینی شکمپر. به نظرم تقلب کرده. خودم خیلی بهتر درست میکنم. اگر بهخاطر ترس ترافیک نبود این همه زود راه نمیافتادم. جلسهٔ کوچینگ کنسل شده. چون من بلیت تئاتر دارم؟ نه! من که میدانم این سالنه هیچ وقت سر ساعت شروع نمیکند. به نظرم میرسیدیم. خود کوچ عزیز پیغام داد و کنسل کرد. همینجور کجکیِ قمارباخته نشستهام به صدای قهقههٔ پسرهٔ ته کافه چشمغرّه میروم.
گربهه آمده کنار پنجره زل زده که یعنی این چیه توی بشقابت؟
گربهه سیاه سفید است، مدل تاکسیدو. میگویم سیبزمینیست به دردت نمیخورد. دوباره چشم میچرخاند که گوشت هم داره؟ این کافه کلا وجترین است پسر! حتی کالباسش هم گیاهیست.
کوتاه نمیآید. دندان نشان میدهد که گوشت هم نداره و اینقدر ملچ ملوچ؟ توضیح میدهم در ۲۴ ساعت گذشته این اولین غذای جامدیست که از گلویم پایین رفته. فسوسکنان سر تکان میدهد و راهش را میکشد برود پیش بقیه. تا به خودم بگویم که لابد خُل شدهام برای گربهه هم توضیح میدهم، اژدها میشوم. دانهٔ فلفلِ توی کالباس گیاهی زیر دندانم شکسته. زبان شعلهور را ول میکنم توی لیوان سودا و دیگر اشکهاست که چکه چکه رودخانه راه انداخته روی صورتم. بروم جمع کنم این بساط را.
❤7👍1
فراری
بقیهٔ آدمها با روزشان چهکار میکنند؟ روزهای من را دزد دارد میبرد.
کم مانده تا با خورشید دعوا بیفتم. دیوانه زودتر از من بلند میشود، خودش را میکشاند وسط پنجره. چشم باز میکنم میبینم ساعت هنوز ۵ هم نشده.
وقتی هم که دارم میمیرم از خستگی و خواب، میگویم لابد ده یازده شب باشد. خورشید خانم تازه افتاده پشت بام برج آن دست خیابان، میگوید اوهو! کو تا برسم پشت کوه! که شب بشود، که اقلاً اذان بشود نماز را بخوانی بروی بخوابی.
کج و کوله شده برنامهٔ کار و زندگیم. اصلاً یادم نمیآید که چی شد همسایهها چسبید به دستم و از دستم هم در نیامد و تمام شد و شب شد و من یادم رفت غذا خوردم؟ نخوردم؟ یادم نیست. معده هم که چیزی نمیگوید لابد راضیست وگرنه حتماً صدایش در میآمد.
بقیهٔ آدمها با روزشان چهکار میکنند؟ روزهای من را دزد دارد میبرد.
کم مانده تا با خورشید دعوا بیفتم. دیوانه زودتر از من بلند میشود، خودش را میکشاند وسط پنجره. چشم باز میکنم میبینم ساعت هنوز ۵ هم نشده.
وقتی هم که دارم میمیرم از خستگی و خواب، میگویم لابد ده یازده شب باشد. خورشید خانم تازه افتاده پشت بام برج آن دست خیابان، میگوید اوهو! کو تا برسم پشت کوه! که شب بشود، که اقلاً اذان بشود نماز را بخوانی بروی بخوابی.
کج و کوله شده برنامهٔ کار و زندگیم. اصلاً یادم نمیآید که چی شد همسایهها چسبید به دستم و از دستم هم در نیامد و تمام شد و شب شد و من یادم رفت غذا خوردم؟ نخوردم؟ یادم نیست. معده هم که چیزی نمیگوید لابد راضیست وگرنه حتماً صدایش در میآمد.
❤7😁6👍4
عشق هورمون
برای ترشح اکسی توسین -هورمون عشق- نیاز داریم به بوسهی ۶ ثانیهای یا آغوشی به قدر ۲۰ ثانیه. طولانی به نظر میرسد؟ با این حساب کمبود آغوش یک مسئلهی شایع خواهد بود.
یادتان هست قدیمترها -پیش از کرونا- بغل رایگان مُد شدهبود؟
شگفتانگیزترین تجربهام در این هفته از جنس آغوش بود. دخترک قشنگی که گمانم دو سه بار هم را دیدهباشیم، آمد، نگاهم کرد. بیحرف و ادایی، جوری بغلم زد که در دم با سکنهی هفت آسمان چشم در چشم شدم و برگشتم توی بازوهای گرم و نرمش، کارینا دختر کالی.
برای ترشح اکسی توسین -هورمون عشق- نیاز داریم به بوسهی ۶ ثانیهای یا آغوشی به قدر ۲۰ ثانیه. طولانی به نظر میرسد؟ با این حساب کمبود آغوش یک مسئلهی شایع خواهد بود.
یادتان هست قدیمترها -پیش از کرونا- بغل رایگان مُد شدهبود؟
شگفتانگیزترین تجربهام در این هفته از جنس آغوش بود. دخترک قشنگی که گمانم دو سه بار هم را دیدهباشیم، آمد، نگاهم کرد. بیحرف و ادایی، جوری بغلم زد که در دم با سکنهی هفت آسمان چشم در چشم شدم و برگشتم توی بازوهای گرم و نرمش، کارینا دختر کالی.
❤9👍1
روزی از روزگارم
تمام روزم را فروختم به ورزش و چند برگ قصه و یک فیلم سه ساعته.
هر بار حرف فیلم باشد توضیح میدهم که من خیلی بد فیلم میبینم و به همین دلیل خیلی کم فیلم میبینم.
بد فیلم دیدنم یعنی مجبور میشوم دو سه باری پشت سر هم تمام فیلم را ببینم، بعضی صحنهها را آنقدر پس و پیش کنم که خیالم راحت باشد همهٔ کنج و کنارها، نور و نمادها، رنگ و دیالوگها را بلعیدهام. بعد شاید دلم بیایید بگویم من فلان فیلم را دیدهام.
فلان فیلم امروز «روزی روزگاری در آناتولی».
خواستم برایش یادداشتی بنویسم اما وسوسهها فرستادندم پی نخود سیاهِ یادداشت دیگران. اغلب خلاصهای از داستان بود با چند خطی حرفهای کلی. یکی هم اصلاً نصف فیلم را ندیدهبود و نصف دیگرش را هم اشتباهی فهمیدهبود. حرصی شدم که مگر مجبوری؟ گزارش کار پر میکنی که در هفتهی گذشته هشتا فیلم دیدم؟ برای هر پلان عوامل صحنه و لباس و نور و تصویر و صدا و بعد هم تدوین و دیگران قطار میشوند که من خیال کنم میشود با گوش دادن به دیالوگها، وسط پاپکورن خوردن از فیلم سر در بیاورم؟ تازه بعد برایش نقد و تحلیل هم بنویسم...
نفس عمیق.
علیالحساب بیایید از نسیه شروع کنیم، مثلاً لذت تماشای چندبارهٔ پلانهای بیدیالوگش. گاهی تصاویر آنقدر قشنگ بود که دلم نمیآمد رد شوم، بر میگشتم تا این حرکت و تغییر فوکس دوربین را دوباره ببینم. انگار کارگردان عکاس محشری باشد که میدانسته همچین تصویری هم میشود ساخت. حتماً زبان فیلمبردار را هم خوب بلد بوده که ایدهاش اجرایی بشود.
یکی دوبار دیگر که ببینم، بیشتر مینویسم.
تمام روزم را فروختم به ورزش و چند برگ قصه و یک فیلم سه ساعته.
هر بار حرف فیلم باشد توضیح میدهم که من خیلی بد فیلم میبینم و به همین دلیل خیلی کم فیلم میبینم.
بد فیلم دیدنم یعنی مجبور میشوم دو سه باری پشت سر هم تمام فیلم را ببینم، بعضی صحنهها را آنقدر پس و پیش کنم که خیالم راحت باشد همهٔ کنج و کنارها، نور و نمادها، رنگ و دیالوگها را بلعیدهام. بعد شاید دلم بیایید بگویم من فلان فیلم را دیدهام.
فلان فیلم امروز «روزی روزگاری در آناتولی».
خواستم برایش یادداشتی بنویسم اما وسوسهها فرستادندم پی نخود سیاهِ یادداشت دیگران. اغلب خلاصهای از داستان بود با چند خطی حرفهای کلی. یکی هم اصلاً نصف فیلم را ندیدهبود و نصف دیگرش را هم اشتباهی فهمیدهبود. حرصی شدم که مگر مجبوری؟ گزارش کار پر میکنی که در هفتهی گذشته هشتا فیلم دیدم؟ برای هر پلان عوامل صحنه و لباس و نور و تصویر و صدا و بعد هم تدوین و دیگران قطار میشوند که من خیال کنم میشود با گوش دادن به دیالوگها، وسط پاپکورن خوردن از فیلم سر در بیاورم؟ تازه بعد برایش نقد و تحلیل هم بنویسم...
نفس عمیق.
علیالحساب بیایید از نسیه شروع کنیم، مثلاً لذت تماشای چندبارهٔ پلانهای بیدیالوگش. گاهی تصاویر آنقدر قشنگ بود که دلم نمیآمد رد شوم، بر میگشتم تا این حرکت و تغییر فوکس دوربین را دوباره ببینم. انگار کارگردان عکاس محشری باشد که میدانسته همچین تصویری هم میشود ساخت. حتماً زبان فیلمبردار را هم خوب بلد بوده که ایدهاش اجرایی بشود.
یکی دوبار دیگر که ببینم، بیشتر مینویسم.
❤9👍8🍾2
کُن ماری چیست
یا
یک بار تصمیمها
امروز با نیرو محرکهی خشم و نفرت، کلی شست و شو و رُفت و روب کردم.
همه، حتی آن راننده تاکسی صد و یازده سال پیش هم نشستهبودند توی کلهام تا دعوای ناتمام آنها را با خودم تمام کنم. من هم مجبور شدم به همهجا کف و اسپری بپاشم تا شسته شوند بروند پی کارشان. که سرم خلوت شود زندگیم جا باز کند برای زندگی کردن.
این روزگار که ADHD مُد هم شده، یکی از چالشهای تکرار شوندهی بنیآدم این شکلیست:
میخواهی کاری انجام بدهی، نمیتوانی متمرکز باشی چون محیط شلخته ست. نمیتوانی تمیزکاری کنی چون وقت نداری و اولویت با کار است تا پروژه را برسانی. نمیتوانی کار کنی چون بینظمی محیط مانع تمرکز است و همینطور چرخهی باطل که عاقبت هم دست میبری به تریاک قوطی -مامان به موبایل میگوید- تا سُر بخوری توی ویدئوهای کوتاه هزار رنگ اینستا و یوتوب و دیگران.
بعد هم ببینی ای وای! روزم رفت. نه خانه را تمیز کردم، نه پروژه را پیش بردم. اندوه و پشیمانی و دوباره تسلی با تریاک قوطی.
عاقبت چه کنیم؟
پیشنهاد نخستم «یک بار تصمیم» ها هستند. تصمیماتی تکراری، هر بار جلوی راهمان سبز میشوند و ما هر بار بلاتکلیفیم تا بیشتر عمر بسوزانیم. اگر یک بار تصمیم بگیریم برای همهی عمر، چقدر زندگی راحتتر میشود؟!
الگوریتم تصمیم من در این موقعیت:
سوال: این پروژه تعهد بیرونی دارد؟
اگر بله: برو کافه کار کن.
اگر خیر: امروز تعطیل، فقط تمیزکاری.
و تمام!
برای تمیزکاری و نظم خانه و زندگی روش «کُن ماری» را پیشنهاد میکنم. با چند تا قانون کلی زندگیتان را جوری میچیند که تا آخر دنیا بهم نریزد! وسوسه شُدید؟!
خانم ماری کُندو، مادر این روش، هم کتاب دارد هم یک رئالیتی-شو در نتفلیکس که میرود خانه و زندگی مردم را منظم میکند و یادشان میدهد چطور با این نظم خوشتر باشند.
(بیخبرم اگر زیرنویس فارسی داشته باشد)
یا
یک بار تصمیمها
امروز با نیرو محرکهی خشم و نفرت، کلی شست و شو و رُفت و روب کردم.
همه، حتی آن راننده تاکسی صد و یازده سال پیش هم نشستهبودند توی کلهام تا دعوای ناتمام آنها را با خودم تمام کنم. من هم مجبور شدم به همهجا کف و اسپری بپاشم تا شسته شوند بروند پی کارشان. که سرم خلوت شود زندگیم جا باز کند برای زندگی کردن.
این روزگار که ADHD مُد هم شده، یکی از چالشهای تکرار شوندهی بنیآدم این شکلیست:
میخواهی کاری انجام بدهی، نمیتوانی متمرکز باشی چون محیط شلخته ست. نمیتوانی تمیزکاری کنی چون وقت نداری و اولویت با کار است تا پروژه را برسانی. نمیتوانی کار کنی چون بینظمی محیط مانع تمرکز است و همینطور چرخهی باطل که عاقبت هم دست میبری به تریاک قوطی -مامان به موبایل میگوید- تا سُر بخوری توی ویدئوهای کوتاه هزار رنگ اینستا و یوتوب و دیگران.
بعد هم ببینی ای وای! روزم رفت. نه خانه را تمیز کردم، نه پروژه را پیش بردم. اندوه و پشیمانی و دوباره تسلی با تریاک قوطی.
عاقبت چه کنیم؟
پیشنهاد نخستم «یک بار تصمیم» ها هستند. تصمیماتی تکراری، هر بار جلوی راهمان سبز میشوند و ما هر بار بلاتکلیفیم تا بیشتر عمر بسوزانیم. اگر یک بار تصمیم بگیریم برای همهی عمر، چقدر زندگی راحتتر میشود؟!
الگوریتم تصمیم من در این موقعیت:
سوال: این پروژه تعهد بیرونی دارد؟
اگر بله: برو کافه کار کن.
اگر خیر: امروز تعطیل، فقط تمیزکاری.
و تمام!
برای تمیزکاری و نظم خانه و زندگی روش «کُن ماری» را پیشنهاد میکنم. با چند تا قانون کلی زندگیتان را جوری میچیند که تا آخر دنیا بهم نریزد! وسوسه شُدید؟!
خانم ماری کُندو، مادر این روش، هم کتاب دارد هم یک رئالیتی-شو در نتفلیکس که میرود خانه و زندگی مردم را منظم میکند و یادشان میدهد چطور با این نظم خوشتر باشند.
(بیخبرم اگر زیرنویس فارسی داشته باشد)
❤11
بمیر و بنویس
یا
گفتی مدل دوربینت چیه؟
عکاسها از این سوال نفرت دارند. نه این که مدل دوربینِ آدمی راز باشد. اصلاً بین خودشان با مدل دوربین پُز هم میدهند. مثل کَلکَل استقلال- پرسپولیس، آنها هم دعوای کانن-نیکون دارند.
اما وقتی مخاطب دربارهی مدل دوربین بپرسد انگار میخواهد به عکاس حالی کند که تو البته کار خاصی نکردهای. اگر عکسهایت خوب شده به خاطر مدل دوربین است. از آن خیالها که من هم اگر فلان دوربین را میداشتم یا به بهمان جزیره سفر کردهبودم میتوانستم همین عکس را بگیرم.
تا حالا کسی از نویسندهای پرسیده راستی جناب استاد برای نگارش این رمان از چه خودکاری استفاده کردهاید؟
قبل از دست بردن به دوربین دیجیتال، دو سه سالی با شبه SLR فقط ترکیببندی تمرین میکردم. بیمکافات نوردهی و عمق میدان، یاد گرفتم چطور جابهجا شوم، دور و نزدیک شوم تا به قاب تمیز برسم. وقت تحویل تکالیف استاد بپرسد اینجا را کراپ کردی؟ و توضیح بدهم که فایل خام تحویل دادهام و کراپ نشده و اصلاً ادیت بلد نیستم. بعدها هم حوصله و سلیقهام نکشید یاد بگیرم. بیشتر لذت عکاسی همان بود که توی شهر و روستا پرسه بزنم و قابی شکار کنم. بعدتر با خودم فکر کردم اگر دوربین را عوض کنم عکاس بهتری میشوم. مطمئن بودم اگر میررلس* بگیرم حتماً راحتتر میشوم. بیشتر عکس میگیرم و با تمرین بیشتر عکاس ورزیدهتری بشوم. حالا چند ماهی شده که دوربین فسقلی بهتری دارم. و لنزهای بهتر. اما عکس؟ فقط گاهی سر میز کافهای از دوستانم در حال بحث سیاسی. چرا؟
این روزها نوشتن شده سرگرمی شیرین زندگیم اما دارد میرسد به همان جای سختی که آرزو کنم اگر خودکار بهتری داشتهباشم، اگر فلان فونت را بخرم، اگر در بهمان نرمافزار تایپ کنم یا با قلم دیجیتال دستنویس کنم حتماً نویسندهی بهتری میشوم. پیش دوستان صبورم غرولند میکنم که «مین نیمیتینم فیلین میدیل بینیویسیم». آنها هم بگویند باشه باده! تو فعلاً بنویس، فلان مدل هم خودش بعداً درست میشود. فقط بنویس!
امروز با کاغذهایم نوبت جلسهی مشاورهی بسیار تخصصی داشتم و بالاخره فهمیدم در عکاسی -و حالا نوشتن- صبرم بر تمرین و اعتمادم به فرآیند را گم کردهام. وگرنه جواب همان است که استاد آهنگر میگفت بمیر و بِدَم!
تو فقط بنویس! بمیر و بنویس.
*Mirrorless دوربین بدون آینه
** با دهان پک و پهن، شبیه همان دایناسوره بگویید: من نمیتونم فلان مدل بنویسم.
یا
گفتی مدل دوربینت چیه؟
عکاسها از این سوال نفرت دارند. نه این که مدل دوربینِ آدمی راز باشد. اصلاً بین خودشان با مدل دوربین پُز هم میدهند. مثل کَلکَل استقلال- پرسپولیس، آنها هم دعوای کانن-نیکون دارند.
اما وقتی مخاطب دربارهی مدل دوربین بپرسد انگار میخواهد به عکاس حالی کند که تو البته کار خاصی نکردهای. اگر عکسهایت خوب شده به خاطر مدل دوربین است. از آن خیالها که من هم اگر فلان دوربین را میداشتم یا به بهمان جزیره سفر کردهبودم میتوانستم همین عکس را بگیرم.
تا حالا کسی از نویسندهای پرسیده راستی جناب استاد برای نگارش این رمان از چه خودکاری استفاده کردهاید؟
قبل از دست بردن به دوربین دیجیتال، دو سه سالی با شبه SLR فقط ترکیببندی تمرین میکردم. بیمکافات نوردهی و عمق میدان، یاد گرفتم چطور جابهجا شوم، دور و نزدیک شوم تا به قاب تمیز برسم. وقت تحویل تکالیف استاد بپرسد اینجا را کراپ کردی؟ و توضیح بدهم که فایل خام تحویل دادهام و کراپ نشده و اصلاً ادیت بلد نیستم. بعدها هم حوصله و سلیقهام نکشید یاد بگیرم. بیشتر لذت عکاسی همان بود که توی شهر و روستا پرسه بزنم و قابی شکار کنم. بعدتر با خودم فکر کردم اگر دوربین را عوض کنم عکاس بهتری میشوم. مطمئن بودم اگر میررلس* بگیرم حتماً راحتتر میشوم. بیشتر عکس میگیرم و با تمرین بیشتر عکاس ورزیدهتری بشوم. حالا چند ماهی شده که دوربین فسقلی بهتری دارم. و لنزهای بهتر. اما عکس؟ فقط گاهی سر میز کافهای از دوستانم در حال بحث سیاسی. چرا؟
این روزها نوشتن شده سرگرمی شیرین زندگیم اما دارد میرسد به همان جای سختی که آرزو کنم اگر خودکار بهتری داشتهباشم، اگر فلان فونت را بخرم، اگر در بهمان نرمافزار تایپ کنم یا با قلم دیجیتال دستنویس کنم حتماً نویسندهی بهتری میشوم. پیش دوستان صبورم غرولند میکنم که «مین نیمیتینم فیلین میدیل بینیویسیم». آنها هم بگویند باشه باده! تو فعلاً بنویس، فلان مدل هم خودش بعداً درست میشود. فقط بنویس!
امروز با کاغذهایم نوبت جلسهی مشاورهی بسیار تخصصی داشتم و بالاخره فهمیدم در عکاسی -و حالا نوشتن- صبرم بر تمرین و اعتمادم به فرآیند را گم کردهام. وگرنه جواب همان است که استاد آهنگر میگفت بمیر و بِدَم!
تو فقط بنویس! بمیر و بنویس.
*Mirrorless دوربین بدون آینه
** با دهان پک و پهن، شبیه همان دایناسوره بگویید: من نمیتونم فلان مدل بنویسم.
❤6👍2
پاتیل | باده علوی pinned «تقلبِ ادراک شده یا من یک دغلبازم تا حالا پیشآمده حس کنید تلاشهایتان کافی نیست و بقیه هم این را میدانند؟ به نظرتان شرایط دارد جوری پیش میرود که در حال فریب دیگران هستید و شایستهٔ این تحسینها نیستید. دستاوردهایتان محصول شانس بوده و همین روزهاست که دستتان…»
پاتیل | باده علوی
تقلبِ ادراک شده یا من یک دغلبازم تا حالا پیشآمده حس کنید تلاشهایتان کافی نیست و بقیه هم این را میدانند؟ به نظرتان شرایط دارد جوری پیش میرود که در حال فریب دیگران هستید و شایستهٔ این تحسینها نیستید. دستاوردهایتان محصول شانس بوده و همین روزهاست که دستتان…
دعوت به مطالعهی مجدد این گِرِه!
👍2
اشطباحات
واژهها بیشتر از آنی که باهاشان حرف میزنیم، دربارهی ما حرف میزنند.
کمی فکر کنید به
انتخاب واژگان ما، شیوهی آرایش ارکان جمله، پس و پیش آوردن واژهای و ترکیبی، انتخاب و ترجیح ما میان صفتهایی با معنای مشابه، حتی اشتباهات لُپی!
این روزها عطشان یافتن واژههای نویی هستم، به امید جشنی برای تولد معنایی نو در جهانم.
واژهها بیشتر از آنی که باهاشان حرف میزنیم، دربارهی ما حرف میزنند.
کمی فکر کنید به
انتخاب واژگان ما، شیوهی آرایش ارکان جمله، پس و پیش آوردن واژهای و ترکیبی، انتخاب و ترجیح ما میان صفتهایی با معنای مشابه، حتی اشتباهات لُپی!
این روزها عطشان یافتن واژههای نویی هستم، به امید جشنی برای تولد معنایی نو در جهانم.
❤4👍3✍2
دوام وحدت منافع بیشتر از عشق است
این جملهی پررنگ بالای متن، توضیح همهی روابطیست که طرف ما را وسیلهای دیده برای رسیدن به هدف خودش. از آنهایی که با انباشت هزارکیلو کره و روغن روی زبانشان قربانصدقهٔ شکل ماهتان میروند. اما خوب که گوش بدهی فقط دارند از خودشان حرف میزنند، از آن حرفها که وای من چقدر خاص و مهم هستم، با وجود تکراریترین تجربههای عالم. اصلاً چه جوری دلمان خوش میشود به خاص بودنی؟ وقتی حتی حس خاصبودنمان هم تکراریست. همهی روزهایمان شبیه هم هستند. انتخابها و اشتباهاتمان الگوی تکرار شونده دارند. مشکلات شخصی و تنشهای زندگیمان، شبیه دیگران.
دوست ندارم تلخ شوید اما حتی در عشق هم تجربهی یگانهی عالم نیستیم. یکی دو سال پیش فهمیدم عمیقترین تجربهام در حس عشق، کپی کمرنگ یکی از اشعار یزید بوده -بله دقیقا همان یزید سال ۶۱ مهشیدی-.
وقتی کلاس اول بودیم به نظرمان کلاس پنجمی ها خیلی بزرگ و غول بودند، بیست سالگی خیلی زیاد بود و سی سالگی آخر دنیا. لابد هزار جور فکر و خیال هم داشتیم که فلانی که دستاوردی ندارد، من تا سیسالگی روی کرهی ماه هم پرچم کوبیدهام. زمان نوجوانی، همهمان در هر نسلی خیال میکردیم بزرگترها ما را نمیفهمند -کلاً نمیفهمند- حالا بزرگسالانی شدهایم که یادمان رفته زمانی نوجوان هم بودهایم.
اصلاً آدمی همین است! در هر سنی مطمئن است که داناترین و عاقلترین است و شک ندارد بیشتر از بغلدستیش میفهمد. ده سال پیش هم همین فکر را با خودش میکرده، حال آنکه در این ده سال بسیار تغییر کرده. حالا میگوییم آن موقع احمق بودم! (حالا میدانید که ده سال دیگر هم درباره امروزمان همین را خواهیم گفت)
مابعدالتحریر:
توی سرتان سوال جوانه زده که واقعا همان یزید پسر معاویه؟ چه شعری؟ چه حسی؟
شعر این است
پیرهنهای تو هم جزءِ رقیبانِ مناند /
من حسادت میکنم با هر که در آغوشِ توست
حس من؟
توی ویدئوکال، رشک بود که دود میشد بهجای نفسهام. که چه؟ حتی آن کُت روی رختآویزش از من خوشبختتر است که میتواند هر روز طرف را بغل کند، من اما نه.
این جملهی پررنگ بالای متن، توضیح همهی روابطیست که طرف ما را وسیلهای دیده برای رسیدن به هدف خودش. از آنهایی که با انباشت هزارکیلو کره و روغن روی زبانشان قربانصدقهٔ شکل ماهتان میروند. اما خوب که گوش بدهی فقط دارند از خودشان حرف میزنند، از آن حرفها که وای من چقدر خاص و مهم هستم، با وجود تکراریترین تجربههای عالم. اصلاً چه جوری دلمان خوش میشود به خاص بودنی؟ وقتی حتی حس خاصبودنمان هم تکراریست. همهی روزهایمان شبیه هم هستند. انتخابها و اشتباهاتمان الگوی تکرار شونده دارند. مشکلات شخصی و تنشهای زندگیمان، شبیه دیگران.
دوست ندارم تلخ شوید اما حتی در عشق هم تجربهی یگانهی عالم نیستیم. یکی دو سال پیش فهمیدم عمیقترین تجربهام در حس عشق، کپی کمرنگ یکی از اشعار یزید بوده -بله دقیقا همان یزید سال ۶۱ مهشیدی-.
وقتی کلاس اول بودیم به نظرمان کلاس پنجمی ها خیلی بزرگ و غول بودند، بیست سالگی خیلی زیاد بود و سی سالگی آخر دنیا. لابد هزار جور فکر و خیال هم داشتیم که فلانی که دستاوردی ندارد، من تا سیسالگی روی کرهی ماه هم پرچم کوبیدهام. زمان نوجوانی، همهمان در هر نسلی خیال میکردیم بزرگترها ما را نمیفهمند -کلاً نمیفهمند- حالا بزرگسالانی شدهایم که یادمان رفته زمانی نوجوان هم بودهایم.
اصلاً آدمی همین است! در هر سنی مطمئن است که داناترین و عاقلترین است و شک ندارد بیشتر از بغلدستیش میفهمد. ده سال پیش هم همین فکر را با خودش میکرده، حال آنکه در این ده سال بسیار تغییر کرده. حالا میگوییم آن موقع احمق بودم! (حالا میدانید که ده سال دیگر هم درباره امروزمان همین را خواهیم گفت)
مابعدالتحریر:
توی سرتان سوال جوانه زده که واقعا همان یزید پسر معاویه؟ چه شعری؟ چه حسی؟
شعر این است
پیرهنهای تو هم جزءِ رقیبانِ مناند /
من حسادت میکنم با هر که در آغوشِ توست
حس من؟
توی ویدئوکال، رشک بود که دود میشد بهجای نفسهام. که چه؟ حتی آن کُت روی رختآویزش از من خوشبختتر است که میتواند هر روز طرف را بغل کند، من اما نه.
❤6👍1🍾1
راک یک سبک موسیقی نیست، راک یک جور باران است
ما شمالیها بارانهای جورواجوری داریم، برای هرکدام نامی. توی تهران اما فقط باران میبارد، اسمهای دیگر به کار نیست.
یکی از مشهورترین بارانهایمان، که اسمش به گوشتان آشنا میآید «وارِش» است. توی تهران هیچ وقت وارش ندیدم. یعنی اصلا به جز خانهٔ روستا، هیچجای دیگری هم ندیدمش. توی فیلم «در دنیای تو ساعت چند است» گیلهگل به وارش میگوید از این بارون ریزها. دقیقترین توصیف همین است.
فرض کنید توی سلمانی نشستهاید و طرف دارد به موهایتان آب میپاشد. اگر اسپری خیلی خوب قطرات آب را پودر کرده باشد، گونههایتان تر میشود اما این پاشیدن قطرات، ضربهای به صورتتان نمیزند. وارش درست همین است. انگار باران در تمام هوای شهر اسپری شده باشد، صدایی از باران نیست. قدم زدن زیر وارش هم آسانتر است. به نظرت زورش نمیرسد لباست را خیس کند.
یک جور دیگر را میگوییم «شیٖ». مثلا جملهٔ «شی زَنه» یعنی دارد بارانِ شی میزند. شی از وارش هم سبکتر است، انگار باران نیست اما لبهٔ برگها شبنم نشسته. گمانم بیشتر رطوبت خنک هواست که به سطحی مینشیند.
یک جور دیگر هم هست البته که مدل باران نیست، بیشتر توصیف آب و هواست «شالِ مارِ عروسی» یعنی عروسیِ مادرِ شغال. ترکیب مسخرهای شد؟! آفرین! دقیقا توصیف یک آب و هوای مسخره است. خورشید دارد توی آسمان میرقصد، باران هم درست و حسابی دارد برای خودش میبارد و حتماً یک رنگینکمان هم آن وسط لِنگ انداخته از این سر تا آن سر آسمان.
جور دیگر، راک. فرض کنید در حال و هوای اردیبهشتی، دارید خوشان خوشان قدم میزنید. ناگهان باد میشود و قطرات درشت باران به سر و صورتت میزند و فکر میکنی الان است که سیل ببردت اما، تمام شد. پنج دقیقه هم نشد. بعد هم میبینی زمین جوری به سرعت خشک شده که انگار آن باران، یک تجربهٔ معنوی شهودی بوده.
امشب وقتی آرزو میکردم قبل از رسیدن کسی که منتظرش هستم، کاش یک قاتل سریالی پیدایم کند و تمام شوم، راک نبود. خیس شدم اما به عرق شرم. سوئیچم را جا گذاشته بودم. توی کوچه راه میرفتم و مثل بچه گربه ناله میکردم که چرا اینجوری شد. کاش اصلاً بیخیال میشدم.
یک بار دربارهٔ موهبت بازیگری و صنعت نمایش مینویسم، اما امشب برای تحمل این شرم مرگ، همین دلقکبازیها زنده نگهم داشت. یعنی قاتل سریالی که پیدایم نکرد. چارهای نداشتم جز زنده ماندن و تابآوری رنج آن شرم.
بعد که جان خیس و خستهام، روانِ فروپاشیده را جمع کرد و ماشین را روشن کردم، دیدم روی شیشهها، راک رد پا انداخته.
فکرش را بکن! اگر توی کوچه و در حال ضجهمویه راک هم روی سرم میبارید یک اوج داشتیم در ژانر فلاکت.
حالا زنده و رنده، توی خانه نشستهام و فکر میکنم برای دیدن وارش و شی، باید تا ییلاق بروم؟ الان توی خرداد، توی تهران فقط راک گیر آدم میآید، حتی باران هم نه.
ما شمالیها بارانهای جورواجوری داریم، برای هرکدام نامی. توی تهران اما فقط باران میبارد، اسمهای دیگر به کار نیست.
یکی از مشهورترین بارانهایمان، که اسمش به گوشتان آشنا میآید «وارِش» است. توی تهران هیچ وقت وارش ندیدم. یعنی اصلا به جز خانهٔ روستا، هیچجای دیگری هم ندیدمش. توی فیلم «در دنیای تو ساعت چند است» گیلهگل به وارش میگوید از این بارون ریزها. دقیقترین توصیف همین است.
فرض کنید توی سلمانی نشستهاید و طرف دارد به موهایتان آب میپاشد. اگر اسپری خیلی خوب قطرات آب را پودر کرده باشد، گونههایتان تر میشود اما این پاشیدن قطرات، ضربهای به صورتتان نمیزند. وارش درست همین است. انگار باران در تمام هوای شهر اسپری شده باشد، صدایی از باران نیست. قدم زدن زیر وارش هم آسانتر است. به نظرت زورش نمیرسد لباست را خیس کند.
یک جور دیگر را میگوییم «شیٖ». مثلا جملهٔ «شی زَنه» یعنی دارد بارانِ شی میزند. شی از وارش هم سبکتر است، انگار باران نیست اما لبهٔ برگها شبنم نشسته. گمانم بیشتر رطوبت خنک هواست که به سطحی مینشیند.
یک جور دیگر هم هست البته که مدل باران نیست، بیشتر توصیف آب و هواست «شالِ مارِ عروسی» یعنی عروسیِ مادرِ شغال. ترکیب مسخرهای شد؟! آفرین! دقیقا توصیف یک آب و هوای مسخره است. خورشید دارد توی آسمان میرقصد، باران هم درست و حسابی دارد برای خودش میبارد و حتماً یک رنگینکمان هم آن وسط لِنگ انداخته از این سر تا آن سر آسمان.
جور دیگر، راک. فرض کنید در حال و هوای اردیبهشتی، دارید خوشان خوشان قدم میزنید. ناگهان باد میشود و قطرات درشت باران به سر و صورتت میزند و فکر میکنی الان است که سیل ببردت اما، تمام شد. پنج دقیقه هم نشد. بعد هم میبینی زمین جوری به سرعت خشک شده که انگار آن باران، یک تجربهٔ معنوی شهودی بوده.
امشب وقتی آرزو میکردم قبل از رسیدن کسی که منتظرش هستم، کاش یک قاتل سریالی پیدایم کند و تمام شوم، راک نبود. خیس شدم اما به عرق شرم. سوئیچم را جا گذاشته بودم. توی کوچه راه میرفتم و مثل بچه گربه ناله میکردم که چرا اینجوری شد. کاش اصلاً بیخیال میشدم.
یک بار دربارهٔ موهبت بازیگری و صنعت نمایش مینویسم، اما امشب برای تحمل این شرم مرگ، همین دلقکبازیها زنده نگهم داشت. یعنی قاتل سریالی که پیدایم نکرد. چارهای نداشتم جز زنده ماندن و تابآوری رنج آن شرم.
بعد که جان خیس و خستهام، روانِ فروپاشیده را جمع کرد و ماشین را روشن کردم، دیدم روی شیشهها، راک رد پا انداخته.
فکرش را بکن! اگر توی کوچه و در حال ضجهمویه راک هم روی سرم میبارید یک اوج داشتیم در ژانر فلاکت.
حالا زنده و رنده، توی خانه نشستهام و فکر میکنم برای دیدن وارش و شی، باید تا ییلاق بروم؟ الان توی خرداد، توی تهران فقط راک گیر آدم میآید، حتی باران هم نه.
❤11👍1🍾1
موهبت بازیگری
ما آدمها در زندگی روزمره همیشه داریم نقاب میزنیم. مثلاً کسی حرفی زده که بهمان برخورده اما لبخند میزنیم که نه عزیزم ناراحت نشدم. داریم کیف میکنیم از این که طرف شکست خورده و در اقصی نقاطمان عروسی است اما چهره مچاله میکنیم که ای وای عزیزم خیلی ناراحت شدم این طوری شد. آدمیم دیگر. همهی ما و همهی آنهایی که هزار سال پیش در کرانهی رود آمازون زندگی میکردند هم. تجربیات و احساسات انسانی که در همهی طول تاریخ و عرض جغرافیا یکسان میان آدمیان تجربه میشود. همه حسود شدهایم، حرصی شدهایم. همه غرق لذت شدهایم، پر از نیاز، تشنهی توجه، ترسخورده، غمگین، شرمگین...
بازیگران موجودات خوشبختی هستند که فرصت مییابند لحظهای نقاب بردارند. در فرآیند رسیدن به نقش حس خاصی را تجربه کنند و لُخت و بینقاب به تمامی ابرازش کنند. نمایش بدهند. قایم نشوند.
تماشای کارشان هم به تماشاچی کمک میکند. اگر یکی دو بار همذاتپنداری با شخصیت را تجربه کنی و همپای او به حسهایش برسی دیگر شک نمیکنی که برای تماشا باید انتخابگر باشی. دیگر هر چیزی نبینی و همان دیدنیها را شش دانگ ببینی.
من با این سبک زندگی محدودم هرگز نمیتوانم چالش «یک خواننده سیاه پوست بودن در میانهی جنگ جهانی دوم» را تجربه کنم اما با سینما، با تئاتر میتوانم هم پایش بروم و به سهم جدیدی از گنجینهی انسان بودن دست برسانم.
خلاصه که تماشای تجربههای آدمیان در بستر هنر و ادبیات میتواند گرهی برایمان باز کند و اثرش در سلامت و آسودگی روانمان دستکم گرفتهشده.
مابعدالتحریر:
پیشنهاد میکنم کارگاههای هنردرمانی را تجربه کنید.
ما آدمها در زندگی روزمره همیشه داریم نقاب میزنیم. مثلاً کسی حرفی زده که بهمان برخورده اما لبخند میزنیم که نه عزیزم ناراحت نشدم. داریم کیف میکنیم از این که طرف شکست خورده و در اقصی نقاطمان عروسی است اما چهره مچاله میکنیم که ای وای عزیزم خیلی ناراحت شدم این طوری شد. آدمیم دیگر. همهی ما و همهی آنهایی که هزار سال پیش در کرانهی رود آمازون زندگی میکردند هم. تجربیات و احساسات انسانی که در همهی طول تاریخ و عرض جغرافیا یکسان میان آدمیان تجربه میشود. همه حسود شدهایم، حرصی شدهایم. همه غرق لذت شدهایم، پر از نیاز، تشنهی توجه، ترسخورده، غمگین، شرمگین...
بازیگران موجودات خوشبختی هستند که فرصت مییابند لحظهای نقاب بردارند. در فرآیند رسیدن به نقش حس خاصی را تجربه کنند و لُخت و بینقاب به تمامی ابرازش کنند. نمایش بدهند. قایم نشوند.
تماشای کارشان هم به تماشاچی کمک میکند. اگر یکی دو بار همذاتپنداری با شخصیت را تجربه کنی و همپای او به حسهایش برسی دیگر شک نمیکنی که برای تماشا باید انتخابگر باشی. دیگر هر چیزی نبینی و همان دیدنیها را شش دانگ ببینی.
من با این سبک زندگی محدودم هرگز نمیتوانم چالش «یک خواننده سیاه پوست بودن در میانهی جنگ جهانی دوم» را تجربه کنم اما با سینما، با تئاتر میتوانم هم پایش بروم و به سهم جدیدی از گنجینهی انسان بودن دست برسانم.
خلاصه که تماشای تجربههای آدمیان در بستر هنر و ادبیات میتواند گرهی برایمان باز کند و اثرش در سلامت و آسودگی روانمان دستکم گرفتهشده.
مابعدالتحریر:
پیشنهاد میکنم کارگاههای هنردرمانی را تجربه کنید.
سلام چطوری؟
حال کسی را نمیپرسم، مگر این که واقعاً اهمیت بدهم. یعنی اگر بخواهد شروع کند به تعریف دلناآرامیهایش، منتظر یک ثانیه سکوت نشوم که تندی حرف خودم را بزنم و دَر بروم.
اگر اهمیت بدهم، معمولاً میپرسم «امروز حالت چطوره؟»
اگر جوابهای کلی و بیربط به حالش بدهد، دوباره میپرسم. کوتاه نمیآیم، چون بالاخره دارم اهمیت میدهم.
زمانی با نویسندهای نامهپرانی کاغذی داشتیم، بعدتر شد چت و ایمیل. هر بار حالش را میپرسیدم میگفت خدا را شکر!
بله خب! اما این که توصیف حال شما نیست. به تفکیک و با جزئیات میپرسیدم احوال جسمی، روحی، عاطفی چگونه است. باز میگفت الحمدالله!
بعضیها راحت نیستند که توصیفی از احوالشان بگویند -البته که مخاطب هم اثر دارد- اما تلاش برای رصد احوالمان، آن هم به تفکیک خودآگاهیست. اگر هم آنقدر خوشبخت بودیم که کسی باشد تا به چگونگی احوالمان اهمیت بدهد دیگر واویلا! شاید پیشنهادی برای تغییر یا تحمل وضعیت داشت. مثلاً بگوید صبح فردا برویم امامزاده زیارت و بازارگردی یا عصری بنشینیم دور هم چای هورت بکشیم و ساعتی بیخیال عالم، به هیچ چیز/کس اهمیت ندهیم.
مابعدالتحریر:
در ویدئویی که آدرسش این پایین آمده، طرف از آدمها میپرسد چطوری؟!
میگویند خوبم. همهچی خوبه. هوا چقدر خوبه.
بعد میپرسد حالا واقعاً حالت چطوره؟
برای این سوال جواب مفصلتری دارند.
(آدمهای دیگر هم مثل خودت/خودم دارند معجونی از احساسات و هیجانات را تجربه میکنند.)
مصاحبهکننده اهمیت میدهد و میگوید برای این اضطراب چه کمکی میتوانم بدهم؟
- فکر میکنم همینکه پرسیدی بهم کمک کرد. بهم اجازه دادی دربارهش حرف بزنم. خوبه همین که تونستم به احساساتم توجه کنم و یه نفسی بگیرم و به خودم بگم خب همهچی بهتر میشه.
https://www.instagram.com/reel/C7mhbHuiUel/?igsh=MzRlODBiNWFlZA==
بعد مابعدالتحریر:
ترجمهای که نوشتم دقیق نیست.
حال کسی را نمیپرسم، مگر این که واقعاً اهمیت بدهم. یعنی اگر بخواهد شروع کند به تعریف دلناآرامیهایش، منتظر یک ثانیه سکوت نشوم که تندی حرف خودم را بزنم و دَر بروم.
اگر اهمیت بدهم، معمولاً میپرسم «امروز حالت چطوره؟»
اگر جوابهای کلی و بیربط به حالش بدهد، دوباره میپرسم. کوتاه نمیآیم، چون بالاخره دارم اهمیت میدهم.
زمانی با نویسندهای نامهپرانی کاغذی داشتیم، بعدتر شد چت و ایمیل. هر بار حالش را میپرسیدم میگفت خدا را شکر!
بله خب! اما این که توصیف حال شما نیست. به تفکیک و با جزئیات میپرسیدم احوال جسمی، روحی، عاطفی چگونه است. باز میگفت الحمدالله!
بعضیها راحت نیستند که توصیفی از احوالشان بگویند -البته که مخاطب هم اثر دارد- اما تلاش برای رصد احوالمان، آن هم به تفکیک خودآگاهیست. اگر هم آنقدر خوشبخت بودیم که کسی باشد تا به چگونگی احوالمان اهمیت بدهد دیگر واویلا! شاید پیشنهادی برای تغییر یا تحمل وضعیت داشت. مثلاً بگوید صبح فردا برویم امامزاده زیارت و بازارگردی یا عصری بنشینیم دور هم چای هورت بکشیم و ساعتی بیخیال عالم، به هیچ چیز/کس اهمیت ندهیم.
مابعدالتحریر:
در ویدئویی که آدرسش این پایین آمده، طرف از آدمها میپرسد چطوری؟!
میگویند خوبم. همهچی خوبه. هوا چقدر خوبه.
بعد میپرسد حالا واقعاً حالت چطوره؟
برای این سوال جواب مفصلتری دارند.
(آدمهای دیگر هم مثل خودت/خودم دارند معجونی از احساسات و هیجانات را تجربه میکنند.)
مصاحبهکننده اهمیت میدهد و میگوید برای این اضطراب چه کمکی میتوانم بدهم؟
- فکر میکنم همینکه پرسیدی بهم کمک کرد. بهم اجازه دادی دربارهش حرف بزنم. خوبه همین که تونستم به احساساتم توجه کنم و یه نفسی بگیرم و به خودم بگم خب همهچی بهتر میشه.
https://www.instagram.com/reel/C7mhbHuiUel/?igsh=MzRlODBiNWFlZA==
بعد مابعدالتحریر:
ترجمهای که نوشتم دقیق نیست.
فهرست عوامل خالیشدن باطری ارتباطات اجتماعیم
آدمهایی که
به قول آباندخت در حال انتقال تجربیات نزیستهی خودشان هستند.
پیش از هر پرسش و درخواستی نصیحت میکنند.
سر هر کلاسی، اصرار دارند به اندازهی مدرس حرف بزنند تا اطلاعات عمومی و حرفهای کلی و ناکارآمدشان را به اطلاع عموم برسانند.
دربارهی همهچیز بیهوا نظر میدهند و همان نظراتشان را هم پیش از ابراز نمیجوند.
آدمهایی که تاریخ نمیخوانند اما به اظهارفضل دربارهی مباحث تاریخی اصرار دارند.
آنهایی که برای بحث جدی مبانی ندارند اما سکوت و مشارکت نکردن آدم را هم تاب نمیآورند.
.
.
.
امیدوارم تا صبح فردا نتوانم همینجوری ادامه بدهم.
یک نمونهی حرصدرآر!
عهد عتیق که روی اینستاگرام فعالتر بودم و دربارهی اقدامات و اتفاقات مختلف روزمره چیزکی منتشر میکردم، یک بابایی به ویدئوی ورزشم پاسخ زد که: «این کارا الکیه بیا من بهت برنامه میدم یه ماهه فیت بشی»
پرسیدم مربی ورزشی یا متخصص تغذیه هستند؟ فرمودند «نه! اما بلدم»
آخر آدم ناحسابی تو مگر میدانی من در چه شرایطی هستم و با چه هدفی ورزش میکنم؟!
«خب معلومه دیگه، همه میخوان لاغر بشن»
محض جمع شدن ماجرا تشکر و قدردانی کردم که میخواهد اطلاعات ارزشمندش را به رایگان در اختیارم بگذارد.
آنموقع -کمی بیشتر از حالا- کمبود وزن داشتم، به دنبال عضله سازی بودم و نصف حقوقم را میدادم پای مربی خصوصی عزیزم که دکترای فیزیولوژی داشت. تمرین تکراری نداشتم. زیر نظر پزشک مکملها و منابع پروتئینیِ چرتکه شده مصرف میکردم و به ساعت خواب و کنترل استرس هم در حد المپیک اهمیت میدادم.
البته شگفتانگیز هم نبود قبل از این دانشمند مفتکی اینستاگرام، دیگران هم به خودشان اجازه میدادند دربارهی چیزی که نمیدانند فرمایشات صادر بفرمایند.
گمانم وقتی این بلا-آدمها سرمان آوار شوند، یاد میگیریم کمی آگاهانهتر رفتار کنیم.
من هم اینجوریها میشوم؟
لابد میشوم. دوستان نزدیکم بهتر میدانند.
آدمهایی که
به قول آباندخت در حال انتقال تجربیات نزیستهی خودشان هستند.
پیش از هر پرسش و درخواستی نصیحت میکنند.
سر هر کلاسی، اصرار دارند به اندازهی مدرس حرف بزنند تا اطلاعات عمومی و حرفهای کلی و ناکارآمدشان را به اطلاع عموم برسانند.
دربارهی همهچیز بیهوا نظر میدهند و همان نظراتشان را هم پیش از ابراز نمیجوند.
آدمهایی که تاریخ نمیخوانند اما به اظهارفضل دربارهی مباحث تاریخی اصرار دارند.
آنهایی که برای بحث جدی مبانی ندارند اما سکوت و مشارکت نکردن آدم را هم تاب نمیآورند.
.
.
.
امیدوارم تا صبح فردا نتوانم همینجوری ادامه بدهم.
یک نمونهی حرصدرآر!
عهد عتیق که روی اینستاگرام فعالتر بودم و دربارهی اقدامات و اتفاقات مختلف روزمره چیزکی منتشر میکردم، یک بابایی به ویدئوی ورزشم پاسخ زد که: «این کارا الکیه بیا من بهت برنامه میدم یه ماهه فیت بشی»
پرسیدم مربی ورزشی یا متخصص تغذیه هستند؟ فرمودند «نه! اما بلدم»
آخر آدم ناحسابی تو مگر میدانی من در چه شرایطی هستم و با چه هدفی ورزش میکنم؟!
«خب معلومه دیگه، همه میخوان لاغر بشن»
محض جمع شدن ماجرا تشکر و قدردانی کردم که میخواهد اطلاعات ارزشمندش را به رایگان در اختیارم بگذارد.
آنموقع -کمی بیشتر از حالا- کمبود وزن داشتم، به دنبال عضله سازی بودم و نصف حقوقم را میدادم پای مربی خصوصی عزیزم که دکترای فیزیولوژی داشت. تمرین تکراری نداشتم. زیر نظر پزشک مکملها و منابع پروتئینیِ چرتکه شده مصرف میکردم و به ساعت خواب و کنترل استرس هم در حد المپیک اهمیت میدادم.
البته شگفتانگیز هم نبود قبل از این دانشمند مفتکی اینستاگرام، دیگران هم به خودشان اجازه میدادند دربارهی چیزی که نمیدانند فرمایشات صادر بفرمایند.
گمانم وقتی این بلا-آدمها سرمان آوار شوند، یاد میگیریم کمی آگاهانهتر رفتار کنیم.
من هم اینجوریها میشوم؟
لابد میشوم. دوستان نزدیکم بهتر میدانند.
❤1👍1
آه از دلم، آه
به هوای منظم کردن چرکنویسم، در حادثهای جانکاه! دست بردم و اشتباهی چند تا فرستهی اخیر را مستقیم از پاتیل حذف کردم.
این سه تا را از توی چرکنویسها درآوردم و فوروارد کردم. (بیویرایشهای بعدی)
اما یادداشتم برای تولد نیمهی گمنشدنیم را گم کردم😭
مابعدالتحریر:
پیدا کردم! روی ورد تایپ کرده بودم و نسخهی پیش از ارسال را نگهداشتم 🍷✌🏻
به هوای منظم کردن چرکنویسم، در حادثهای جانکاه! دست بردم و اشتباهی چند تا فرستهی اخیر را مستقیم از پاتیل حذف کردم.
این سه تا را از توی چرکنویسها درآوردم و فوروارد کردم. (بیویرایشهای بعدی)
اما یادداشتم برای تولد نیمهی گمنشدنیم را گم کردم😭
مابعدالتحریر:
پیدا کردم! روی ورد تایپ کرده بودم و نسخهی پیش از ارسال را نگهداشتم 🍷✌🏻
🍾3👍2✍1
«رشد حلزونواره»
این ترسناکترین جمله برای منِ عجولِ بیتاب
اگر نتوانم سرعت پخش صوت یا تصویری را دوبرابر کنم از شدت کلافگی چروک میخورم، کبود میشوم.
یک بار شنیدم کهربایی از قول نفیسی میگفت (یا برعکس) که دیده من متن بیست صفحهای را پنج دقیقهای خواندهام و نظرات دقیق مهندسی دادهام پس لابد تندخوانی بلدم. من که چیزی یادم نمیآید.
گره ماجرا دقیقاً همینجاست که چیزی یادم نمانده. از خیلی حرفها که یک بار هولهولکی شنیدم، صفحاتی که تند تند ورق زدم، کلاسهایی که هول هولکی خودم را بهشان میرساندم، تکالیفی که هولهولکی تحویل میدادم، امتحاناتی که فقط بیست دقیقه برای نوشتن وقت میگذاشتم و ...
خب! گیرم سرعت همهچیز را دو برابر سه برابر کنم، آخر مگر میشود هولهولکی هم زندگی کرد؟ میشود هولهولکی از زندگی لذت برد؟ میشود تندتند زندگی کنیم؟
مثلاً میشود تندتند غذا بخوریم، اما واقعاً میشود تندتند ازش لذت ببریم؟
برای مرمت بنایی در کاشان، هنرمند سنتیِ آینهکاری مشغول بود به بریدن قطعات کوچک آینه و یکییکی نصبکردن.
یک بابای مدرنی آمد و پرسید که چرا اینجوری یکییکی؟
-پس چه جوری؟
- با فلان روش اگر کار کنی تندتر میشود کار کرد.
-تندتر کار کنم که چه بشود؟
-که زودتر تمام بشود.
-زودتر تمام بشود که چه؟
-که زودتر بروید اتاق بعدی.
- اتاق بعدی مگر دارد جایی میرود؟ سر جایش هست.
میگفت من آینهکاری میکنم، امروز، فردا، هفتهی دیگر. عشقم همین است، بازنشسته که نمیشوم. دیر و زود برای چی؟ کارم همین است، با هر قطعه سیر و سلوک خودم را دارم. حالا شما این همه تندتند کار میکنید، که بیشتر کار کنید که چی بشود؟ مثلاً تند تند نماز میخوانید که بیشتر نماز بخوانید؟ که به چه اثری برسید؟
همان جمله که میگفت «مگر ۹ تا زن باردار میتوانند با همکاری، یک ماهه بچهی سالمی را به دنیا بیاورند؟»
نمیشود دیگر. طبیعت زمان خودش را میخواهد. هیچجوره نمیتوانیم عجله مان را تحمیل کنیم. چارهی دیگری نداریم. تاب بیاور!
تمرین میکنم این حلزونوارگی را تاب بیاورم. از تجربهی لحظههایش لذت ببرم. بیشتاب بنشینم تا یادگرفتنها به جانم بنشینند. به قلمم. آن وقت که اثرش معلوم شود، قندش توی دلم آب میشود.
این ترسناکترین جمله برای منِ عجولِ بیتاب
اگر نتوانم سرعت پخش صوت یا تصویری را دوبرابر کنم از شدت کلافگی چروک میخورم، کبود میشوم.
یک بار شنیدم کهربایی از قول نفیسی میگفت (یا برعکس) که دیده من متن بیست صفحهای را پنج دقیقهای خواندهام و نظرات دقیق مهندسی دادهام پس لابد تندخوانی بلدم. من که چیزی یادم نمیآید.
گره ماجرا دقیقاً همینجاست که چیزی یادم نمانده. از خیلی حرفها که یک بار هولهولکی شنیدم، صفحاتی که تند تند ورق زدم، کلاسهایی که هول هولکی خودم را بهشان میرساندم، تکالیفی که هولهولکی تحویل میدادم، امتحاناتی که فقط بیست دقیقه برای نوشتن وقت میگذاشتم و ...
خب! گیرم سرعت همهچیز را دو برابر سه برابر کنم، آخر مگر میشود هولهولکی هم زندگی کرد؟ میشود هولهولکی از زندگی لذت برد؟ میشود تندتند زندگی کنیم؟
مثلاً میشود تندتند غذا بخوریم، اما واقعاً میشود تندتند ازش لذت ببریم؟
برای مرمت بنایی در کاشان، هنرمند سنتیِ آینهکاری مشغول بود به بریدن قطعات کوچک آینه و یکییکی نصبکردن.
یک بابای مدرنی آمد و پرسید که چرا اینجوری یکییکی؟
-پس چه جوری؟
- با فلان روش اگر کار کنی تندتر میشود کار کرد.
-تندتر کار کنم که چه بشود؟
-که زودتر تمام بشود.
-زودتر تمام بشود که چه؟
-که زودتر بروید اتاق بعدی.
- اتاق بعدی مگر دارد جایی میرود؟ سر جایش هست.
میگفت من آینهکاری میکنم، امروز، فردا، هفتهی دیگر. عشقم همین است، بازنشسته که نمیشوم. دیر و زود برای چی؟ کارم همین است، با هر قطعه سیر و سلوک خودم را دارم. حالا شما این همه تندتند کار میکنید، که بیشتر کار کنید که چی بشود؟ مثلاً تند تند نماز میخوانید که بیشتر نماز بخوانید؟ که به چه اثری برسید؟
همان جمله که میگفت «مگر ۹ تا زن باردار میتوانند با همکاری، یک ماهه بچهی سالمی را به دنیا بیاورند؟»
نمیشود دیگر. طبیعت زمان خودش را میخواهد. هیچجوره نمیتوانیم عجله مان را تحمیل کنیم. چارهی دیگری نداریم. تاب بیاور!
تمرین میکنم این حلزونوارگی را تاب بیاورم. از تجربهی لحظههایش لذت ببرم. بیشتاب بنشینم تا یادگرفتنها به جانم بنشینند. به قلمم. آن وقت که اثرش معلوم شود، قندش توی دلم آب میشود.
👍9❤3