پاتیل | باده علوی
714 subscribers
35 photos
3 videos
17 files
197 links
حالا چرا پاتیل؟

چون مست و پاتیل
چون هر روز یه پاتیل آش می‌پزم یه وجب روغن روش
Download Telegram
من؟ شما!
یا تضاد هویتی

۱. من
در هفته‌ای که گذشت نویسنده نبودم، به جز یکی دو ساعتی. نه این که چیزی ننوشتم، نوشتم. اما هویت خودم را نویسنده تعریف نمی‌کردم.
در هفته‌ای که گذشت یکی از کوچ (Coach) های خوش‌حوصله و دلسوز کسب و کارم را از کف دادم. شرطی گذاشته بود برای ادامهٔ همکاری و اقدامی نکردم و نشد.
در هفته‌ای که گذشت ورزش هم نکردم، با وجود برنامهٔ هر روزه. حتی به اینستاگرام هم سر نمی‌‌زدم، جز دقایق کوتاهی به هوای رفیقی.
در هفته‌ای که گذشت حتی رفیق به دردبخوری هم نبودم.
کلاً هفتهٔ گذشته نبودم. روی زمین نبودم. پشت چشم‌هایم نبودم. به لحظهٔ اکنون هیچ ربطی نداشتم. برای شما هم پیش می‌آید؟ وقت‌هایی هست که نیاز دارم از زندگی مرخصی بگیرم.
این هفته همهٔ آدم‌های مورد علاقه‌ام -برای ارتباط- یا خاموش بودند، یا خیلی دور. ترکیب میانگین پنج‌نفره‌ام -همانی که جیم ران می‌گوید- بد بهم خورده‌بود.
نشستم به برگزاری کنفرانس چند روزه با خودم که بفهمم چه کاره‌ام و چه تغییراتی می‌خواهم. به سند توافقنامهٔ تهران و بیانیهٔ اختتامیه هم رسیدم. با همه بندهایش موافق بودم، بخشنامهٔ اجرایی هم ابلاغ شد با هشتگ از شنبه.
امروز شنبه باز نویسنده‌ترم و امید دارم با برنامهٔ جدید دیگر هویتم گم نشود.

۲. شما
شما هویت‌تان را چطور معرفی می‌کنید؟
مثلاً می‌گویید
من چاقالو هستم یا آدم سالمی هستم که کمی اضافه وزن دارم؟
من فراموشکارم / گاهی چیزهایی را فراموش می‌کنم
من بازنده‌ام، گاهی پیش می‌آید برنده شوم / من برنده‌ام گاهی پیش‌آمده که ببازم
من نویسنده‌ام یا گاهی چیزکی می‌نویسم؟

پیشنهاد می‌شود -از سوی متخصصین امر- تا چیزهایی که دوست دارید باشید/بشوید را به تعریف هویتتان ربط بدهید و هرچه ناپسند می‌دارید از تعریف هویت‌تان بیرون بیندازید.

حتی این متخصص امر می‌گفت خودش سیگار را همین‌جوری ترک کرده، شروع کرده هویت خودش را با جملهٔ «من سیگاری نیستم» تعریف کند. در مقابل همهٔ پرسش‌ها و تعارف‌ها به همه بگوید نه من که ترک کردم، من سیگاری نیستم... وقتی هنوز واقعاً ترک نکرده بود. اما وقتی هویت‌مان را -بودن‌مان را- اینجور تعریف کنیم دستگاه پیچیدهٔ مغزمان وارد برنامه‌ریزی جدیدی می‌شود و اقدامات متفاوتی را انتخاب می‌کند، چیزهایی که بهمان می‌آید! چی بهتر از این؟ انگار هک کردن مغز!

البته که صبر و زمان می‌خواهد. من هستم. شما چطور؟
5👍52🍾1
با غیظ و غرض می‌گفت: «خب عزیزم!
راننده‌ت نیستم که وقتی برای یک مسیر پنج دقیقه‌ای نشستی توی ماشینم فوری موبایل می‌گذاری زیر گوشت برای حرف زدن با شوهر پیرهن گشادت که همین راه را حاضر نشده بیاید دنبالت. پنج دقیقه دیرتر جواب بدهی چیزی نمی‌شود. تو هم نه اورژانسی نه آتش‌نشانی».
با من که نبود، اما جرأت هم نداشت به خودِ طرف بگوید این‌ها را.

#لوگوس
👍3🍾21
کی گفته دیوانه‌خانه است؟ -۱

یکی نوشته چرا برق ما قطعه؟ یک ساعت شده.
آن یکی می‌گوید خبر دارم تا آن دستِ آن یکی خیابان برق همه قطع است.
نمی‌توانیم سر دربیاوریم که قطعی برق فقط از فیوز پف کرده‌ٔ واحد ماست یا کل ساختمان، چون برق اضطراری در راهروها کار می‌کند.
هیئت مدیره می‌آید و خبر می‌دهد این قطعی برق خسارت زده به «محافظ جان» آسانسور بلوک B. این که نمیدانم محافظ جان چی‌چی‌هست توجهم را جلب نمی‌کند. آسانسور بلوک B؟ به! عالی شد. آسانسور کوچک بلوک A دو هفته‌ای ست که تعطیل شده به خاطر خراب شدن قطعه‌ای که اسم و معنی آن را هم نمی‌فهمیدم. آسانسور بزرگ هم بعد از قطعی آب پریروز خسارت دید و کفکش آوردند برای خشک کردن چاله‌ی آسانسور و خلاصه کلاً بلوک A تعطیل. از آسانسورهای بلوک B استفاده می‌کردیم و کم کلافه نبودیم که حالا این خبر جدید!
این وسط یکی دیگر نوشته آیا توی بلوک A و B دزدی شده؟ چرا اطلاع‌رسانی نمی‌کنید؟ بعد معلوم می‌شود باز یکی از لابی‌من‌های جدید که به شکل کلیشه‌ای تنبل و آموزش ندیده‌است، شایعه‌ای از خودش درآورده و شده داستان جدید.
توی گروهِ ساختمان یادواره‌ٔ لابی‌من‌های قدیم برگزار می‌شود و دیگر می‌رسد به ابراز دلتنگی برای شهرام. شهرام؟ جوان تأسیساتی اسبق که عصای دست همه‌ٔ دویست سیصد تا واحد این چهارتا بلوک بود. گمانم همه دوستش داشتند. قیافه‌اش را یادم هست وقتی اولین بار آمده بود برای نصب چراغ جدید اتاق کارم. توی چارچوب در ایستاد و پلک هم نزد، این همه کتاب؟ بعد از شهرام هم عجمی آمده‌بود. می‌گفت دانشجویی؟ من اگر امکانات تو را داشتم تا دکترا می‌خواندم. خدا را شکر مامان نبود وگرنه الان داشتم دکترا می‌خواندم و به جای تایپ روزمرگی روی رساله‌ٔ بی‌صاحبم کار می‌کردم، در ملال‌آور‌ترین موضوعی که کمیسیون می‌توانست بالاخره تأیید کند.

مابعدالتحریر:
من هم نمی‌دانم کفکش چی‌چی هست. لابد به آب و برق مربوط است.

بعدمابعدالتحریر:
جمعه بعد از کارگاه تمرین نوشتن باید بنشینم توی نشست مجمع که هیئت مدیرهٔ جدید انتخاب کنیم. من به همان‌هایی رأی می‌دهم که همسایه روبه‌رویی می‌گوید. دیوانه‌خانهٔ‌ ۲ را آن موقع برایتان بنویسم؟
4👍3
برنامه‌ریزی یا کوزِت لایف‌استایل؟

روزانه چشم می‌اندازید به لیست بلندبالای کارهای روزمره‌تان،‌ بعد می‌گویید «اووهه! چه خبره؟ کی میره این‌همه راهو؟» یا آخر شب دوباره نگاهش می‌کنید و می‌گویید «این برنامه‌ریزی هم که به هیچ دردی نخورد»؟!
لیست کارهای امروز من تقریباً دو و نیم وجب بود. چه‌کار کردم؟
در مرحلهٔ اول دست دو سه تایشان را گرفتم و پرتشان کردم به تاریخ دورتری مثلاً دو هفته یا دو ماه دیگر. این مدل کارها از فهرستی هستند به نام «یه روزگاری بهش فکر کنم». کارهایی مثل کلاس خط، پاراگلایدر، زبان روسی که گاهی توی سرم جوانه می‌زند اما اثر معنی‌داری روی کار و زندگیم ندارد. فقط در فهرستی می‌نویسم تا توی کلّه‌ام جا باز بشود. دیوید اَلِن (یکی از همان متخصصین امر) می‌گوید کلّه‌ی آدمی -مغز- انباری و محل نگه‌داری ایده‌ها نیست، کارگاه خلق ایده‌هاست.
در مرحلهٔ دوم شروع کردم به کشف این‌که «یگانه کار اثرگذار امروزم کدام است؟» گاهی کارها ضرورت دارند، اورژانسی! اگر همان روز انجام ندهم به خاک فنا می‌رود. مثلاً بالاخره کوچ عزیزم با مذاکره به همکاری برگشت و ضروری بود تا پیش از ظهر پروژه‌ای را برسانم. پس امروز صبح کارآفرین‌تر بودم!
مرحلهٔ سوم واسپاری کارهایی بود که دیگران می‌توانستند با کیفیتی در حد ۷۰ درصد خودم به سرانجام برسانند و تیک بخورند. چرخی زدم و با دو سه تا تلفن حل شد.
حالا از آن فهرست فقط نیم وجب باقی‌مانده برای خودِ خودم. کارهای خودِ نویسنده‌ترم. آنچه می‌خواهم بخوانم و بنویسم.
می‌دانید اگر من فلان داستان و بهمان کتاب را نخوانم هم اتفاق عجیبی نمی‌افتد. البته که خواندنشان اتفاق خوبی‌ست اما وقتی کاری با فشار نیروهای بیرونی به ما تحمیل نشود، در انجامشان کوتاهی می‌کنیم. طفره می‌رویم. بعد می‌شود حسرت و آه که من نمی‌رسم این همه کتاب را بخوانم. حیف! خوش به حال بقیه که می‌توانند...
می‌دانید این مصیبت بیشتر سر چه کسانی می‌آید؟
آن‌هایی که خودشان را انداخته‌اند تهِ چاهِ کوزت لایف استایل.
آن‌قدر کار هیچ‌کس را قبول نداشتند و در واسپاری‌ها سخت گرفته‌اند که دیگر هیچ‌کس جرأت نمی‌کند کمکی برساند. خودشان مجبورند همهٔ کارهای ریز و درشت را سامان بدهند. این جوری هر روز کم‌تر می‌شود سهم کارهای مورد علاقهٔ بدون فشار بیرونی. ‌آن وقت است که دیگر خواندن و نوشتن برایشان لوکس می‌شود. کار آدم‌های بیکار و سرخوش به نظر می‌رسد.
شما را به خدا نپرسید چه‌جوری ممکن است پایمان سُر بخورد و با کلّه برویم ته چاه کوزت لایف استایل.
فرض کنید زنی چند بار همان جلوی در، از خریدهای شوهر ایراد می‌گیرد(چه صحنهٔ آشنایی؟): وااااای! چرا این را گرفتی آن را نگرفتی این که زیاد است آن که ریز است چرا از این مغازه خریدی از میدان نخریدی؟ چرا هیچ‌وقت درست خرید نمی‌کنی؟
دفعهٔ بعد خانمِ خانم‌ها لیست خرید می‌دهد. به نظر شما طبیعی‌ترین واکنش شوهر مهربان چیست؟ آفرین! «عزیزم وقت ندارم، نمی‌رسم، نمی‌توانم. کارت گذاشته‌ام برایت، خودت راننده بگیر با خیال راحت مطابق میل خودت خرید کن».
این‌ها را با این فرض نوشتم که خانم قبلاً از تجربهٔ تلفن زدن به سوپری محل و اسنپ مارکت هم ابراز نارضایتی کرده. حالا اگر خانم به ظرف شستن‌ها و آشپزی و گردگیریِ بقیهٔ اهل خانه هم اینجوری غُر زده باشد و بی‌نقص نبودن کسی را تحمل نکرده باشد دیگر یک کوزت سه ستاره شده و تمام.
5👍5
«می‌دونستی اگر توی تونل رعد و برق ببینی، باید جریمه بدی؟

منم تازه امروز فهمیدم
وقتی دوربین دو بار راننده تاکسیه رو گرفت»

#لوگوس
5👍3🍾1
ماتیک مربّا

یک بابایی توی اینستاگرام داشت با یک عمویی بحث می‌کرد سر این‌که چرا گفته زنی که آرایش می‌کند فلان. به جای این فلان بگذارید دو سه صفحه حرف بد از جنس ضعف. مثلاً اعتماد به نفس ندارد، خودش را دوست ندارد...
بعد تو هم زنی باشی که ماتیک و ریمل میلیونی داری و اتفاقاً هر بار آن یکی گران‌تره را برمیداری چون به نظرت ارزشش را داری.
بعد تو هم زنی باشی که با آرایش یا بی‌آرایش فرق خاصی ندارد برایت. بیرون از خانه یا توی خانه، جلوی چشم کسی یا فقط آینه‌ی اتاق خودت.
بعد تو هم زنی باشی که اتفاقاً از آرایش کردن لذت می‌بری. روزهایی که قرار نیست کسی را ببینی یا دیده شوی هم برای خودت آرایش می‌کنی چون حال می‌دهد! «حال» می‌دهد! لذت لحظه‌ی حال را بهت هدیه می‌دهد. خوش حال می‌شوی.
بعد تو هم زنی باشی که بگویی اصلاً جذابیت مردها به همین اهل ثبات بودنشان است، همین تحمل تکرار. و همه‌ی تنوع‌های عالم برای زن‌هاست از هوس تغییر گاه به گاه رنگ موها تا تحمل نکردن یک غذای تکراری به قدر فقط دو روز پشت سر هم. چنین مخلوقی حتی خودش را هم تکراری نمی‌خواهد.
بعد تو هم زنی باشی که هر جور چرتکه می‌کنی سر در نمی‌آوری که اصلاً سر و ته حرف‌هایشان چه ربطی به هم دارد؟ فکر می‌کنی بالاخره هرکسی میل دارد جوری خودش را، بدنش را تزئین کند. یکی با آراستن مدل سبیل و موها، یکی با انتخاب قاب عینک، یکی با لاک زدن، یکی با گوشواره، یکی با نقاشی کشیدن روی تنش،‌ تتو و رنگ و روغن...

بعد تو هم زنی باشی که بگویی «خب دیگه اینترنت برای امروز بسه».
👍54👎1
فیل شما یاد هندوستان نمی‌کند؟

شاید دیده‌اید در سیرک و باغ‌وحش فیل‌های بزرگ را با طناب یا زنجیر کوچکی بسته‌‌اند و رفتارش هم کاملاً تحت کنترل است. از محدوده‌ای خارج نمی‌شود و تلاشی نمی‌کند برای زنجیر پاره کردن.
قصه از این قرار است که آن فیل (به فیل هم می‌شود گفت پیل‌پیکر؟) این طور آموخته که راهی ندارد.
زمانی که بچه‌فیل کوچکی بوده با زنجیری بسته شده و زورش نرسیده تا خودش را خلاص کند. بعد از مدت‌ها تقلا و کوشش، بالاخره دست کشید و تسلیم شد و این‌طور آموخت که راهی ندارد. آنقدر راهی ندارد که حالا در این بزرگسالی و پیل پیکری هم فکر و خیالش را نمی‌کند که برای رهاییش، برای تغییر شرایطش تلاشی کند. زنجیر بچگیش را پاره کند.
متخصصین امر به این حال می‌گویند «درماندگی آموخته‌شده»
شما هم از این درماندگی‌های آموخته‌شده دارید؟
مثلاً هدفی داشتید که پیشتر اقدام کردید اما چون آن‌موقع نشد، دیگر از خیرش گذشتید و گفتید «نه! برای من نیست یا من آدمش نیستم»
👍83
چهار سوارِ اقتصاد


«تجربه نشان داده تا جایی‌که رنج‌ها قابل تحمل باشند، بشر بیشتر تمایل دارد رنج بکشد، تا این‌که شرایط را با لغو قانون‌های حکومتی که به آن‌ها انس هم گرفته است، اصلاح کند.»

این جمله که از اعلامیه‌ی استقلال آمریکا نقل شده، اولین جمله از مستندی ۱۰۰ دقیقه‌ای است به نام 2012 four horseman
(بیست سی تا جایزه بین‌المللی هم برده)
کارگردانش یکی از توابین علم اقتصاد است. این یکی یعنی چه؟!
در دانشکده های علوم انسانی، برای واحد‌های اقتصادی، کتاب‌های مبانی اقتصادِ یک بابایی را می‌خوانند به نام گریگوری مَنکیو.
دانشجویان هاروارد، سال ۲۰۱۱ اعتصاب کردند و کلاس پر طرفدار مبانی اقتصاد این استاد را تعطیل کردند، چون به نظرشان -بعد از بحران اقتصادی ۲۰۰۸ در آمریکا- این درس به اندازه کافی جامع ارائه نشده و دیدگاه محدودی به نظریات اقتصادی دارد و خلاصه به درد واقعیت جامعه نمی‌خورد.
این توابین علم اقتصاد هم، متخصصانی هستند که عمر گذاشته‌اند پای نظریات اقتصادی اما بعد دیده‌اند که فقط حرف‌های قشنگِ روی کاغذ دارند و چیزی از واقعیت دستشان را نمی‌گیرد.
یک بابای مشهور دیگر هم بود به نام جوزف استیگلیتز که نوبل اقتصاد هم برده اما بعدتر کتابی نوشته به نام «سقوط آزاد: بازارهای آزاد و افول اقتصاد جهانی» و می‌گوید این علم اقتصاد است که شکست خورده و سقوط کرده و این حرف‌ها. با تفسیری شبیه همان حرف‌ دانشجوهای کنش‌گر هاروارد.

الآن چرا این‌ها را نوشته‌ام؟!
۱. بیشتر از همه به خاطر فکر کردن به همان جمله‌ی پررنگ اولی.
۲. به خاطر اسم آن مستند: چهار سوارکار سرنوشت
استعاره مشهوری‌ست میان مسیحیان، درباره تصویر و تعبیری از مکاشفات یوحنا. چهار سوار سرخ و سپید و سیاه و رنگ مرگ! که می‌توانند جان آدمیان را غارت کنند و بروند، تمثیلی برای جنگ و بیماری و قحطی و مرگ.
۳. در معرض بحث‌های انتخاباتی قرار گرفته‌ام. از آن‌وقت‌ها که همه حرف‌های خوب و قشنگِ روی کاغذ دارند، بی استنادی از اجرایی بودنش. دست آخر هم برای اثبات مدعایشان یا پای پیغمبر و امامی را وسط می‌کشند یا جان و جک و بیل‌های خارجکی را.

اگر دغدغه‌های علوم انسانی و اقتصاد دارید -یا فکر می‌کنید اقتصاد به همه‌چیز ربط دارد- دیدن این مستند هم سرگرم‌کننده می‌شود، این که بدانید مثلا ده دوازده سال پیش، آینده را چطور می‌دیدند و حالا چطورتر شده؟!
4
بی‌قرارِ دعوا

بلورخانم از لب پشت‌بام قل میخورد و تن پنبه‌ایش پهن می‌شود وسط حیاط کلّه‌ام. باید برسم به قرار دعوا*. می‌خواهم بپیچم سمت جلال شرق، راهنما که میزنم چشمم می‌افتد به پرت‌کردن‌های عصبی دستهاش توی قاب نصف‌شده‌ی گوشی. بحث سر تماشای فیلم است. خُلم که از تماشای حرص خوردنش خوشم می‌آید. به رفیق عکاسم می‌گفتم این آدم مثل عروسک اسکوئیشی‌ست، اصلاً عصبانی شدن ندارد. تازگی‌ها بیشتر به چشمم می‌آید جایی که از پر طرفدار بودنِ راه اشتباه حرص می‌خورد، عصبی می‌شود، صدایی البته بلند نمی‌کند. سرعت جمله‌ها و انتخاب کلمه‌هایش تند می‌شود. چه جوری عصبانی تر نمی‌شود؟
یادم می‌آید آن روزی که دکتر ع پیراهن قرمز و کت سفید پوشیده بود و وسط لکچر و تحلیل فیلمی، بحث روز و ماجرای نظریات اقتصادی همینجوری برایش جدی شد و پله پله عصبانی‌تر شد و اوج گرفت و صدا بلند کرد و بد بیراه گفت و آخر هم برای فرود سر گذاشت به شوخی کردن. کت سفید را از تن در آورد که با آستین پیراهن قرمز، عرق پیشانی‌اش را بگیرد. می‌گفت «می‌دانم شده‌ام مثل کمدی کلاسیک‌ها. این‌جوری بعضی‌ها فکر می‌کنند آن عصبانیته واقعی نبود و شومن‌بازی بوده. اما می‌گویم حق شماها که نیست این فحش‌ها و داد و فریاد من را بشنوید. آن‌هایی که باید بشنوند این‌جا پیدایشان نمی‌شود. فقط خودمان دور هم داریم حرصش را می‌خوریم می‌گویم کمی بانمک بازی در بیاورم برای تلطیف فضا، از دل شما هم در بیاورم».

دیگر باید برگردم توی قهوه‌خانهٔ امان آقا «انگار امروز خبرائی هس»**



*یه جماعتی اسم تئاترشان را گذاشته بودند قرار دعوا
** صفحهٔ 132 کتاب همسایه‌ها/ احمد محمود
بلورخانم هم آدمِ همین کتاب است.
3
ارمان

این روزها به شکار نشسته‌ام. شکار واژه‌هایی که می‌شناسم اما تا به حال ننوشته‌ام.
گاهی توی متنی پیدا می‌شوند، متن‌های کمی قدیمی‌تر یا متون کهن فارسی. اما توی حرف‌های آدم‌ها شکار بهتری میزنم . وقتی آدمی دارد با این واژه‌ جمله‌های روزمره‌اش را می‌سازد یعنی شانسی برای من هم هست.

شکار امروزم، واژه‌ای بود که سال‌ها می‌شنیدم از مادرم. همین که وسط شعر خانم خوانندهٔ افغانستانی پیدایش کردم بال در آوردم. شیرجه زدم توی اینترنت و فرهنگ‌ واژگان. پیدا شد! با همان تلفظ و معنی و منظوری که مادرم استفاده می‌کند.
(توی مدرسه، درس ادبیات فارسی یک تکلیف بی‌معنی داشتیم، معنی کردن شعرهای فارسی! دربارهٔ یک کلمه‌ٔ فارسی می‌توانم بگویم معنی یا ترجمه‌ش می‌شود چی؟!)
در فرهنگ واژگان مقابل «آرمان» نوشته شده امید، آرزو، اَمَل، حسرت.
اگر خیلی کانسپت‌ها را اول خارجکی یاد گرفته‌اید و بعد می‌خواهید به فارسی برگردانید، این آرمان را به جای ideal می‌گذارید، مثلاً آرمان‌گرایی به جای ایده‌آلیسم.
این کلمه را با تلفظ «اَرمان» سال‌ها می‌شنیدم اما به معنی حسرت، آرزومندی. تازه فهمیدم کاملاً فارسی بود.
7💔1
درام سَرخود

آنی به خودت می‌آیی و مچ خودت را در حال قهقهه‌زدن می‌گیری چون برای خودت جوکی تعریف کرده‌ای که تا حالا نشنیده بودی.
غصه و گریه‌ها هم همین شکلی‌. پقی میزنی زیر گریه چون قصه‌ی کسی را برای خودت تعریف کردی که شکست عشقی خورده و کار دیگری هم ازت بر نمی‌آید. یکی دو صفحه حرف‌های عاشقانه عارفانهٔ سوزناک می‌نویسی. اشک‌ها که تمام شد، همزمان با فین‌فین و فیش‌فیش یک خط بزرگ می‌کشی می‌گویی خب این‌ها که کلیشه‌ست و حرف مفت. داستان را جلو نمی‌برد. دیگر چی بنویسم؟!
7👍4
دلخوشی روزمره

روزی دردم را با جوک و لطیفه برای دوستانم گفتم. از راننده تاکسیه -که نظریات سیاسی اقتصادی خاصی داشت- پرسیدند خب چرا خودت نمی‌روی رئیس جمهور بشوی؟ گفت «خوشم نمیاد، جای پیشرفت نداره».
پرفکت و بی‌نقص بودن جای کمی برای پیشرفت می‌گذارد. جای کمتری هم برای رضایت، برای لذت و خوشی.
در مسیری که انتخاب کرده‌ام پیشرفت دلخوشی ساده‌ای‌ست که می‌خواهم روزانه بچشم. حتی بعضی روزها از خودم می‌پذیرم که بدتر شدن هم می‌تواند بخشی از همین مسیر رو به رشد باشد. هر کاری که تازه شروع کنم پر از نقص است. هر روز قدمی برای بهبود تدریجی. هر روز سهمی از پیشرفت.
لحظه‌های تجربه‌ی بی‌نقص بودن و کامل شدن هم سهم‌مان می‌شود، همان لحظه‌هایی که «در حال اقدام» هستیم. همان لحظه‌هایی که الهام می‌زند روی شانه‌مان که به شتاب قلم و کاغذِ کنار تخت‌مان را پیدا کنیم تا چشم بسته حرف‌هایش را یادداشت کنیم برای لذت خلق.

پیشنهاد:
همیشه پیش از انجام کار، روی کاغذ به خودتان فرصت فکر کردن بدهید. مثل بازیِ جنگ یک بار همه‌ی مراحلش را با خودتان مرور کنید، که چه خواهید کرد، چه‌ها خواهید گفت، بعد چه می‌شود. این‌طور هم موانع پیش چشم‌تان می‌آید هم فرصت‌ها، هم ضعف‌ها هم قوت‌ها.
15👍2
دیالوگ سَر خود

چنگال می‌زنم توی سیب‌زمینی شکم‌پر. به نظرم تقلب کرده. خودم خیلی بهتر درست می‌کنم. اگر به‌خاطر ترس ترافیک نبود این همه زود راه نمی‌افتادم. جلسهٔ کوچینگ کنسل شده. چون من بلیت تئاتر دارم؟ نه! من که می‌دانم این سالنه هیچ وقت سر ساعت شروع نمی‌کند. به نظرم می‌رسیدیم. خود کوچ عزیز پیغام داد و کنسل کرد. همینجور کجکیِ قمارباخته نشسته‌ام به صدای قهقههٔ پسرهٔ ته کافه چشم‌غرّه می‌روم.
گربهه آمده کنار پنجره زل زده که یعنی این چیه توی بشقابت؟
گربهه سیاه سفید است، مدل تاکسیدو. می‌گویم سیب‌زمینی‌ست به دردت نمی‌خورد. دوباره چشم می‌چرخاند که گوشت هم داره؟ این کافه کلا وجترین است پسر! حتی کالباسش هم گیاهی‌ست.
کوتاه نمی‌آید. دندان نشان می‌دهد که گوشت هم نداره و این‌قدر ملچ ملوچ؟ توضیح می‌دهم در ۲۴ ساعت گذشته این اولین غذای جامدی‌ست که از گلویم پایین رفته. فسوس‌کنان سر تکان می‌دهد و راهش را می‌کشد برود پیش بقیه. تا به خودم بگویم که لابد خُل شده‌ام برای گربهه هم توضیح می‌دهم، اژدها می‌شوم. دانهٔ فلفلِ توی کالباس گیاهی زیر دندانم شکسته. زبان شعله‌ور را ول می‌کنم توی لیوان سودا و دیگر اشک‌هاست که چکه چکه رودخانه راه انداخته‌ روی صورتم. بروم جمع کنم این بساط را.
7👍1
فراری

بقیهٔ آدم‌ها با روزشان چه‌کار می‌کنند؟ روزهای من را دزد دارد می‌برد.
کم مانده تا با خورشید دعوا بیفتم. دیوانه زودتر از من بلند می‌شود، خودش را می‌کشاند وسط پنجره. چشم باز می‌کنم می‌بینم ساعت هنوز ۵ هم نشده.
وقتی هم که دارم می‌میرم از خستگی و خواب، می‌گویم لابد ده یازده شب باشد. خورشید خانم تازه افتاده پشت بام برج آن دست خیابان، می‌گوید اوهو! کو تا برسم پشت کوه! که شب بشود، که اقلاً اذان بشود نماز را بخوانی بروی بخوابی.
کج و کوله شده برنامهٔ کار و زندگیم. اصلاً یادم نمی‌آید که چی شد همسایه‌ها چسبید به دستم و از دستم هم در نیامد و تمام شد و شب شد و من یادم رفت غذا خوردم؟ نخوردم؟ یادم نیست. معده‌ هم که چیزی نمی‌گوید لابد راضی‌ست وگرنه حتماً صدایش در می‌آمد.
7😁6👍4
عشق هورمون

برای ترشح اکسی توسین -هورمون عشق- نیاز داریم به بوسه‌ی ۶ ثانیه‌ای یا آغوشی به قدر ۲۰ ثانیه. طولانی به نظر می‌رسد؟ با این حساب کمبود آغوش یک مسئله‌ی شایع خواهد بود.
یادتان هست قدیم‌ترها -پیش از کرونا- بغل رایگان مُد شده‌بود؟

شگفت‌انگیز‌ترین تجربه‌ام در این هفته از جنس آغوش بود. دخترک قشنگی که گمانم دو سه بار هم را دیده‌باشیم، آمد، نگاهم کرد. بی‌حرف و ادایی، جوری بغلم زد که در دم با سکنه‌ی هفت آسمان چشم در چشم شدم و برگشتم توی بازوهای گرم و نرمش، کارینا دختر کالی.
9👍1
روزی از روزگارم

تمام روزم را فروختم به ورزش و چند برگ قصه و یک فیلم سه ساعته.
هر بار حرف فیلم باشد توضیح می‌دهم که من خیلی بد فیلم میبینم و به همین دلیل خیلی کم فیلم می‌بینم.
بد فیلم دیدنم یعنی مجبور می‌شوم دو سه باری پشت سر هم تمام فیلم را ببینم، بعضی صحنه‌ها را آن‌قدر پس و پیش کنم که خیالم راحت باشد همهٔ کنج و کنارها، نور و نمادها، رنگ و دیالوگ‌ها را بلعیده‌ام. بعد شاید دلم بیایید بگویم من فلان فیلم را دیده‌ام.
فلان فیلم امروز «روزی روزگاری در آناتولی».
خواستم برایش یادداشتی بنویسم اما وسوسه‌ها فرستادندم پی نخود سیاهِ یادداشت دیگران. اغلب خلاصه‌ای از داستان بود با چند خطی حرف‌های کلی. یکی هم اصلاً نصف فیلم را ندیده‌بود و نصف دیگرش را هم اشتباهی فهمیده‌بود. حرصی شدم که مگر مجبوری؟ گزارش کار پر می‌کنی که در هفته‌ی گذشته هشتا فیلم دیدم؟ برای هر پلان عوامل صحنه و لباس و نور و تصویر و صدا و بعد هم تدوین و دیگران قطار می‌شوند که من خیال کنم می‌شود با گوش دادن به دیالوگ‌ها، وسط پاپ‌کورن خوردن از فیلم سر در بیاورم؟ تازه بعد برایش نقد و تحلیل هم بنویسم...
نفس عمیق.
علی‌الحساب بیایید از نسیه شروع کنیم، مثلاً لذت تماشای چندبارهٔ پلان‌های بی‌دیالوگش. گاهی تصاویر آنقدر قشنگ بود که دلم نمی‌آمد رد شوم، بر می‌گشتم تا این حرکت و تغییر فوکس دوربین را دوباره ببینم. انگار کارگردان عکاس محشری باشد که می‌دانسته همچین تصویری هم می‌شود ساخت. حتماً زبان فیلمبردار را هم خوب بلد بوده که ایده‌اش اجرایی بشود.
یکی دوبار دیگر که ببینم، بیشتر می‌نویسم.
9👍8🍾2
کُن ماری چیست
یا
یک بار تصمیم‌ها

امروز با نیرو محرکه‌ی خشم و نفرت، کلی شست‌ و شو و رُفت‌ و روب کردم.
همه، حتی آن راننده تاکسی صد و یازده سال پیش هم نشسته‌بودند توی کله‌ام تا دعوای ناتمام آن‌ها را با خودم تمام کنم. من هم مجبور شدم به همه‌جا کف و اسپری بپاشم تا شسته شوند بروند پی کارشان. که سرم خلوت شود زندگیم جا باز کند برای زندگی کردن.
این روزگار که ADHD مُد هم شده، یکی از چالش‌های تکرار شونده‌ی بنی‌آدم این شکلی‌ست:
می‌خواهی کاری انجام بدهی، نمی‌توانی متمرکز باشی چون محیط شلخته ست. نمی‌توانی تمیزکاری کنی چون وقت نداری و اولویت با کار است تا پروژه‌ را برسانی. نمی‌توانی کار کنی چون بی‌نظمی محیط مانع تمرکز است و همین‌طور چرخه‌ی باطل که عاقبت هم دست می‌بری به تریاک قوطی -مامان به موبایل می‌گوید- تا سُر بخوری توی ویدئوهای کوتاه هزار رنگ اینستا و یوتوب و دیگران.
بعد هم ببینی ای وای! روزم رفت. نه خانه را تمیز کردم، نه پروژه را پیش بردم. اندوه و پشیمانی و دوباره تسلی با تریاک قوطی.

عاقبت چه کنیم؟
پیشنهاد نخستم «یک بار تصمیم» ها هستند. تصمیماتی تکراری، هر بار جلوی راهمان سبز می‌شوند و ما هر بار بلاتکلیفیم تا بیشتر عمر بسوزانیم. اگر یک بار تصمیم بگیریم برای همه‌ی عمر، چقدر زندگی راحت‌تر می‌شود؟!

الگوریتم تصمیم من در این موقعیت:

سوال: این پروژه‌ تعهد بیرونی دارد؟
اگر بله: برو کافه کار کن.
اگر خیر: امروز تعطیل، فقط تمیزکاری.

و تمام!

برای تمیزکاری و نظم خانه و زندگی روش «کُن ماری» را پیشنهاد می‌کنم. با چند تا قانون کلی زندگی‌تان را جوری می‌چیند که تا آخر دنیا بهم نریزد! وسوسه شُدید؟!
خانم ماری کُندو، مادر این روش، هم کتاب دارد هم یک رئالیتی-شو در نتفلیکس که می‌رود خانه‌ و زندگی مردم را منظم می‌کند و یادشان می‌دهد چطور با این نظم خوش‌تر باشند.
(بی‌خبرم اگر زیرنویس فارسی داشته باشد)
11
بمیر و بنویس
یا
گفتی مدل دوربینت چیه؟


عکاس‌ها از این سوال نفرت دارند. نه این که مدل دوربینِ آدمی راز باشد. اصلاً بین خودشان با مدل دوربین پُز هم می‌دهند. مثل کَل‌کَل استقلال- پرسپولیس، آن‌ها هم دعوای کانن-نیکون دارند.
اما وقتی مخاطب درباره‌ی مدل دوربین بپرسد انگار می‌خواهد به عکاس حالی کند که تو البته کار خاصی نکرده‌ای. اگر عکس‌هایت خوب شده به خاطر مدل دوربین است. از آن خیال‌ها که من هم اگر فلان دوربین را می‌داشتم یا به بهمان جزیره سفر کرده‌بودم می‌توانستم همین عکس را بگیرم.
تا حالا کسی از نویسنده‌ای پرسیده راستی جناب استاد برای نگارش این رمان از چه خودکاری استفاده کرده‌اید؟

قبل از دست بردن به دوربین دیجیتال، دو سه سالی با شبه SLR فقط ترکیب‌بندی تمرین می‌کردم. بی‌مکافات نوردهی و عمق میدان، یاد گرفتم چطور جابه‌جا شوم، ‌دور و نزدیک شوم تا به قاب تمیز برسم. وقت تحویل تکالیف استاد بپرسد این‌جا را کراپ کردی؟ و توضیح بدهم که فایل خام تحویل داده‌ام و کراپ نشده و اصلاً ادیت بلد نیستم. بعدها هم حوصله و سلیقه‌ام نکشید یاد بگیرم. بیشتر لذت عکاسی همان بود که توی شهر و روستا پرسه بزنم و قابی شکار کنم. بعدتر با خودم فکر ‌کردم اگر دوربین را عوض کنم عکاس بهتری می‌شوم. مطمئن بودم اگر میررلس* بگیرم حتماً راحت‌تر می‌شوم. بیشتر عکس می‌گیرم و با تمرین بیشتر عکاس ورزیده‌تری بشوم. حالا چند ماهی شده که دوربین فسقلی بهتری دارم. و لنزهای بهتر. اما عکس؟ فقط گاهی سر میز کافه‌ای از دوستانم در حال بحث سیاسی. چرا؟
این روزها نوشتن شده سرگرمی شیرین زندگیم اما دارد می‌رسد به همان جای سختی که آرزو کنم اگر خودکار بهتری داشته‌باشم، اگر فلان فونت را بخرم،‌ اگر در بهمان نرم‌افزار تایپ کنم یا با قلم دیجیتال دستنویس کنم حتماً نویسنده‌ی بهتری می‌شوم. پیش دوستان صبورم غرولند می‌کنم که «مین نیمیتینم فیلین میدیل بینیویسیم». آن‌ها هم بگویند باشه باده! تو فعلاً بنویس، فلان مدل هم خودش بعداً درست می‌شود. فقط بنویس!

امروز با کاغذهایم نوبت جلسه‌ی مشاوره‌ی بسیار تخصصی داشتم و بالاخره فهمیدم در عکاسی -و حالا نوشتن- صبرم بر تمرین و اعتمادم به فرآیند را گم کرده‌ام. وگرنه جواب همان است که استاد آهنگر می‌گفت بمیر و بِدَم!
تو فقط بنویس! بمیر و بنویس.



*Mirrorless دوربین بدون آینه
** با دهان پک و پهن، شبیه همان دایناسوره بگویید: من نمی‌تونم فلان مدل بنویسم.
6👍2
پاتیل | باده علوی pinned «تقلبِ ادراک شده یا من یک دغل‌بازم تا حالا پیش‌آمده حس کنید تلاش‌هایتان کافی نیست و بقیه هم این را می‌دانند؟ به نظرتان شرایط دارد جوری پیش می‌رود که در حال فریب دیگران هستید و شایستهٔ این تحسین‌ها نیستید. دستاوردهایتان محصول شانس بوده و همین روزهاست که دستتان…»
اشطباحات

واژه‌ها بیشتر از آنی که باهاشان حرف می‌زنیم، درباره‌ی ما حرف می‌زنند.

کمی فکر کنید به
انتخاب واژگان ما، شیوه‌ی آرایش ارکان جمله، پس و پیش آوردن واژه‌ای و ترکیبی، انتخاب و ترجیح ما میان صفت‌هایی با معنای مشابه، حتی اشتباهات لُپی!



این روزها عطشان یافتن واژه‌های نویی هستم، به امید جشنی برای تولد معنایی نو در جهانم.
4👍32