پاتیل | باده علوی
714 subscribers
35 photos
3 videos
17 files
197 links
حالا چرا پاتیل؟

چون مست و پاتیل
چون هر روز یه پاتیل آش می‌پزم یه وجب روغن روش
Download Telegram
یک حکمت و ضرب‌المثل سرخپوستی می‌گوید هر کس خانه‌ای‌ست با چهار اتاق: جسمی، ذهنی، احساسی و معنوی

#شنیدم

احتمالاً یکی از اتاق‌ها را به کل نادیده نگرفتی؟ سری بزن دست کم تار عنکبوت‌هایش را جمع کن.
زندگی من شبیه بالکن خانه شده. آن‌قدر دلباز و قشنگ که به فکر تزئینش میفتم تا قشنگ‌تر هم بشود و بتوانم بیشتر لذت ببرم. از نیمکتی و کوسنی و دیوارکوبی. کلاسی و هنری و تفریحی. تازگی‌ یک گلدان سبزی‌کاری هم راه انداخته‌ام تا برای آشپزخانه ریحان تازه بچینم، در هوای گرم موهیتو بیشتر مشتری دارد. تازگی یک ورزش جدید را تمرین می‌کنم تا بدنم انعطاف‌پذیرتر باشد، رقصیدن همیشه طرفدار دارد.
روزهایی هم هست که از زندگی کردن مرخصی می‌گیرم و به زنده بودن اکتفا می کنم. توی خودم غرق می‌شوم و جوری رفتار می‌کنم که انگار هیچ تعهد و مسئولیتی در این جهان ندارم. چیزی هم نمی‌خواهم، نه در ارتباط با دیگران و نه حتی خودم. آن روزها زندگی‌ام شبیه بالکن کوچک خانه می‌شود که پر شده با نردبان و جاروها و خرابکاری پرنده‌های ولگرد. درش را بسته‌ام و پرده را کشیده‌ام تا یادم برود. یادم برود تا مجبور نشوم مسئولیتش را بپذیرم.
می‌دانی نمی‌شود که دیگران به جای من زندگی‌ام را بزیند. دیگران هم یادشان نیست بالکنی دارم که نیاز به رسیدگی دارد. حتی اگر بشود دیگران تمیزش کنند در قدم اول لازم‌ است خودم مسئولیتش را بپذیرم و از کسی کمک بخواهم. برای برگشتن از مرخصی زندگی هم می‌شود کمک بگیرم؟ مثلا پزشک یا روان‌درمانگر یا حتی بغل درمانیِ مامانی.
41
معلم می‌گوید در استعاره نوشتن خوب می‌شوی.

ولی من که ننوشتم «شاید هم اصلا همه چیز فقط به خاطر تعادل هورمونی و نفرین تکرار شوندهٔ pms باشد.»

توی این فیلم‌ها چرا هیچ وقت زن‌ها تا مرز جنون نمی‌روند که بعد بفهمند pms بوده و آنقدرها هم دیوانه نیستند و زندگی خیلی هم معنی‌دار و زیباست و هیچ هم درمانده نیستند؟
مثلا شارلوتِ گم شده در ترجمه احتمالاً می‌توانست در چنین وضعیتی باشد.
2
ماهیِ بزرگِ برکهٔ کوچک یا وزغ دریاچه

می‌گفت اگر باهوش‌ترین آدم اتاقی یعنی جای اشتباهی آمده‌ای . این‌جا چیزی بهت اضافه نمی‌شود و اگر در حال بهتر شدن نیستی قطعاً در حال بدتر شدنی.
این روزها که بی‌ملاتونین از هفت و هشت غروب چشم‌هایم سنگین و اشک‌آلود می‌شوند اما قبل از ۱۱ نمی‌شود که خودم را از کار بِکَنَم،
این روزها که هر لحظه از قارقاروی توی کله می‌شنوم چقدر احمقی،
این روزها که فکر می‌کنم هیچ کار معنی‌داری ازم سر نزده،
این روزها که هیچ اعتباری به انتخاب‌هایم نمی‌دهم و هیچ کارم درست نیست،
همین روزها که در حد مرگ ترسیده‌ام و می‌خواهم از هر چالشی پا پس بکشم،
این روزها که می‌خواهم خودم را زیر لحافی قایم کنم و بیشتر از قبل آرزو می‌کنم کاش نامرئی بشوم یا نقشه می‌کشم که آنقدر با هیچ کس حرف نزنم تا آدم‌ها فراموش کنند اصلا وجود داشته‌ام...
حتی همین امروز هم قارقارو می گوید «آخه با این اسم هزار سال طول می‌کشه یادشون بره»
حتی برای جا زدن هم تایید نمی‌دهد! با هیچ کاری راضی نمی‌شود.
همین است دیگر
حالا که کافی نیستم*،
حالا که مثل هاپو ترسیده‌ام،
حالا که حتی جا زدن و دست کشیدن و غیب شدن هم خوشحال‌ترم نمی‌کند،
ادامه می‌دهم دیگر.با همه ی این حس ها. احساسات می‌آیند و می‌روند. اصلا مبنای خوبی برای اقدام و تصمیم گیری نیستند. من اما می‌خواهم راه دریاچه را یاد بگیرم. 🐟




* هیچ وقت کافی نیستم، بعضی روزها چایی هستم بعضی وقتها شربت زعفران.
4👍1
کات دِ شوگر

مربی وقتی دید پهلوهای دختره چین افتاده، نادیده گرفت آن‌همه ذوق و خوشی‌ش را که بالاخره وزن گرفته‌.
تمرین بعدی: شکنجهٔ پک و پهلوها
«توی این سن، لاو هندل* در آوردن ریسک دارد. بعد آن‌قدر پت و پهن می‌شوی که نمی‌شود جمعش کرد.
جبران کمبود وزن فقط با عضله سازی،
تپّهٔ چربی که به کارت نمی‌آید.
از همین لحظه شوگرت را کات کن.»


* Love handle دستگیرهٔ عشق
همان خپلی‌های چین چینِ پک و پهلو


ولی مگر شوگر همان پیران هوسباز نبود؟

#وراج
4👎1
دیروز دوست شوگرفیری* دیگری را دیدم و با هم درباره هرچیزی گفتیم که ارزشش را دارد تا آدم به خاطرش رژیم را بشکند مثلا ترکیب دوغ و گوشفیل.

هر گونه ترک اعتیاد مورد حمایت من است.


*Sugar free
همان رژیم بدون قند و شکر مصنوعی

#وراج
3👎2🍾1
توجه شما برایم بسیار ارزشمند است

درباره پیگمالئون شنیده‌ای؟
آن زمان‌ها که هنوز خدایان از روی زمین اسباب‌کشی نکرده‌بودند و هنوز توی زندگی ما فناپذیر‌ها دستکاری می‌کردند، مردی بود به نام پیگمالئون. ضد زن بود و برای تحقیر زنان دست برد به ساختن مجسمهٔ زنی زیبا. آن‌قدر در پرداختش هنر ریخت و آن‌چنان زیبا شد که این بابا عاشقش شد. چنان دوستش داشت که هر روز برایش هدیه و لباسی می‌خرید. او را در آغوش می‌گرفت و می‌بوسید و لابد کارهای دیگر. خداوندگار عشق، آفرودیت، که ناظر به احوالش بود، دلش به رحم آمد و به مجسمه جان بخشید.‌
بقیه‌ی قصه هم مثل پرنسس‌های دیزنی تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند.


روی ویکی‌پدیا نوشته: «اثر پیگمالیون (Pygmalion effect) اشاره به یک پدیده روانشناسی دارد که بر اساس آن افراد نسبت به سطح انتظارات دیگران واکنش‌های مستقیم نشان می‌دهند.»
بعد هم مثال می‌زند از پژوهشی که از کلاسی تست هوش گرفتند و بعد به معلمشان الکی شانسکی گفتند که فلانی و بهمانی بسیار باهوش هستند. این نفرات مشخص توی آزمون بعدی رشد و پیشرفت واقعی نشان دادند و از این حرف‌ها...

چند باری به دوستان گفتم نمیتوانم تحسین‌ها را باور کنم. به نظرم دارند همین معامله را با من می‌کنند. مثلاً معلم خوش‌بینانه آن‌قدر می‌گوید تو می‌توانی تا بالاخره بتوانم...

امشب اما یکی گفت «کی ضرر می‌کنه؟!»
منطق قوی حبیب کارگر افتاد! واقعا اگر هم همین باشد، مگر بد می‌شود؟!
آخر اینکه تسلیمم در برابر این پیگمالیون افکت و قدردان لطف و توجه شما هستم. خود شما که عمر می‌گذارید و می‌خوانیدم و خوب و بدش را برایم می‌نویسید.
12👍2
تقلبِ ادراک شده یا من یک دغل‌بازم


تا حالا پیش‌آمده حس کنید تلاش‌هایتان کافی نیست و بقیه هم این را می‌دانند؟
به نظرتان شرایط دارد جوری پیش می‌رود که در حال فریب دیگران هستید و شایستهٔ این تحسین‌ها نیستید. دستاوردهایتان محصول شانس بوده و همین روزهاست که دستتان رو بشود و همه بفهمند که شما یک دغل‌باز هستید.

از آن‌جایی که فال‌گیر خوبی هم هستم غیب می‌گویم که یا هنرمند هستید یا مشغول تحصیلات تکمیلی!
دیدید درست گفتم؟!
حالا همچین هم به فالگیری نیاز نداشت وقتی هَوارتا پژوهشگر و محقق این کیفیت‌ها را در روانشناسی آزمون و بررسی می‌کنند. آن‌ها اسمش را گذاشته‌اند سندرم ایمپاستر.
در محیطی که دیگران دارند همه‌ی موفقیت‌های شانسکی و دزدکی‌شان را به نام لیاقت خودشان سند میزنند و شکست‌های مطلقاً از سر بی‌کفایتی‌شان را حواله میدهند به بدشانسی و چشم خوردن، جماعتی هم ایمپاستر دارند که نمی‌توانند هیچ تحسین و تعریفی را بپذیرند و مدام خودخوری دارند که «آن‌قدر کار می‌کنم تا به همه -فقط خودم- ثابت کنم که شایستگی این موفقیت را دارم» اما بعد از هَوارتا نتیجهٔ مثبت «نخیرشم! این‌ها که چیز مهمی نیستند. این‌ها همه‌ش شانسی بود»‌.
با خود فکر می‌کنند بخش زیادی از موفقیت و دستاوردمان حاصل سلسله‌ای از رخدادها بوده که به تلاش‌مان ربطی ندارد. دیگرانی آن بیرون هستند که استعداد و تلاش بیشتری دارند و لایق‌ترند اما شانس ما را نداشتند پس حق ما نیست که از صد در صدِ این موقعیت و موفقیت بهره ببریم.

نازنینا!
فرصت‌ها در زندگی همه پیش می‌آیند. اگر تو خوب استفاده می‌کنی یعنی راه درازی آمده‌ای.
فکر کن به همهٔ وقت‌هایی که پای تمرین و تلاش گذاشتی، سفرهایی که نرفتی، جشن و مهمانی‌هایی که پیچاندی، موهایی که سفید کردی، خواب‌هایی که به چشمت نیامد، لقمه‌هایی که از گلویت پایین نرفت چون باید کاری را برسانی و خوب هم برسانی... تو لیاقتش را داری!


*Imposter Syndrome
راه‌حل‌های دانایان:
- چه می‌دانم! همین است دیگر!
- آگاهی به مسئله و شناخت بیشتر آن.
- برو روی عزت نفست کار کن.
- به موفقیت‌های خودت اعتبار بده.
7👍5
بودن، یا شدن: مسئله این است

جوانی‌هام که پر شر و شورتر بودم مسئولین امر از انرژی اتمی‌ام برای ساماندهی سایر امور استفاده می‌کردند. مثلاً یک بار میزبان برگزاری یک کارگاه نویسندگی بودم و یک بابایی که می‌گفتند نویسنده است می‌آمد تا برای آدم‌هایی که چیزی نمی‌نوشتند خاطره بگوید که خودش چطور می‌نویسد. معمولاً هم آدم‌ها کسل و خوابالو بودند، هیچ کتابی نمی‌خواندند و هیچ متن و تکلیفی هم نمی‌آوردند. برای داغ نگه‌داشتن تنور کارگاه شروع کردم با بعضی‌ها حرف بزنم تا انگیزه و شوقی در ایشان بیدار کنم به این امید که آقای نویسنده هر بار سرخورده‌تر از قبل باهامان خداحافظی نکند. یکی از این ننویس‌های کارگاه دختر نوجوان کنکوری بود. از علاقه‌ها و سرگرمی‌ها و هدف‌ها و فلان و بهمان حرف می‌زدیم تا این که گفت «هیچی دیگه! اومدم اینجا ببینم توی نویسندگی چه‌جوریم». جوری حرفش را نفهمیدم که مجبور شد کل جهان‌بینی‌اش درباره استعداد را برایم شرح بدهد و من تازه دو زاریم بیفتد که بعضی‌ها هم هستند که قبل از انجام کاری با خودشان فکر می‌کنند شاید من فلان استعداد را ندارم (تنها استعدادی که رُک و راست به من می‌گفتند نداری چاقی بود).
آخر قصه این شد که آقای نویسنده یک جوری خداحافظی کرد که دیگر حتی اسمش هم یادم نمی‌آید و دختر نوجوان هم لابد حالا خانم جوانی شده که در دو هزار و سه تا کار دیگر، همان جلسه اول فهمیده که چندان تعریفی نیست و باید برود سراغ دو هزار و چهارمی.

حالا هم شبیه همان موقع فکر می‌کنم نویسندهٔ خوب بودنی نیست، شدنی است.
حتی قصهٔ نوشته‌ها هم همین است. معلم می‌گوید یک نوشتهٔ بد، شانس بهتر شدن دارد اما یک ایدهٔ نانوشته محکوم می‌شود به نابودی.

مابعدالتحریر:
صفحات صبحگاهی چند هفته گذشته را مرور کردم، پر تکرار دیدم که جمله اول نوشته‌ام امروز نویسنده‌ترم.
13👍3
دیگه چه خبر و این چیه
یا
در کلاس‌های آموزش جذابیت چه می‌گذرد


«دیگه چه خبر؟» جمله‌ای که می‌شد یخ‌شکن باشد اگر از جواب پیشفرض «هیچی، سلامتی» استفاده نکنیم.
سوال یخ‌شکن چیست؟ سوالی که جوابی بیشتر از بله/خیر داشته‌باشد و در موضوعی که احتمالاً طرف خوشش بیاید درباره‌ش حرف بزند. هدف شکستن یخ ارتباط و باز شدن باب گفت‌وگوست.
هزارسال پیش‌ترها یکی از مدرسین ارتباط مؤثر می‌گفت اگر می‌خواهی برای گفت‌وگو جالب باشی، باید بهانه‌ای بسازی که دیگران بخواهند درباره‌ش از تو سوالی بپرسند. شما بگو هَک مِتُد قبلی! همان سوال یخ‌شکنی که روی تو کار می‌کند را خودت بی‌درد و خونریزی به طرف تقلب برسانی. باورت می‌شود «این چیه» اسم کیفش بود؟! کیف کوچک بانمکی که همیشه همراهش بود و آدم‌ها کنجکاو می‌شدند تا بپرسند «نه حالا واقعا این چیه؟»

شما هم یک «این چیه» با خودتان دارید؟
.
.
.
مابعدالتحریر:
گمانم حالا «این چیه»‌ی من سبک رخت و لباس پوشیدنم شده‌باشد. یک‌بار کمند گفت شبیه رمان جین ایر. آن‌قدر آهو کیف شدم بیا و ببین!
6👍1
اما انصافانه بیا ورای کلاس مهارت ارتباطی و چگونه دوست داشتنی باشیم و این حرف‌ها فکرش را بکنیم:
حالا رسالتی هم نداریم که همیشه برای همه جالب باشیم، یا آنقدرها هم زندگی راحتی نخواهد بود اگر توجه همه را داشته‌باشیم. اگر نخواهیم نقاب جذابیت بزنیم،‌ دیگر ممکن است ناامیدکننده باشیم، برای دیگران، برای خودمان... اصلا چی شد که توی فکر جذاب شدن افتادیم؟
البته که همه کیف می‌کنیم از دریافت توجه.
اما ترسناک نیست؟
مثلا وقتی همه تو را به نحوی شناخته‌اند و انتظار دارند جور خاص و مشخصی باشی، بی که شناخت معنی‌داری ازت داشته‌باشند، از آن‌چه بر تو گذشته، از آن‌چه داری از میانش می‌گذری، آن‌چه (و آن‌که) می‌خواهی باشی و بشوی...
5👍2
هیچ‌‌کس بی‌نقص نیست
یا توهم رشد در پَستو

حالا دیگر ربطی ندارد از ساعت ۹ شب بخَزم زیر لحاف یا ۱ نصفه‌شب؛ آخرش ساعت ۶ و ۷ صبح چشم‌‌هایم باز می‌شوند. دو سه شبی‌ست که برای گفت و شنفت با آدم‌های جدید و دوست‌داشتنی‌ام توی همین تلگرام، دارم دیرتر می‌خوابم، یک شب از هیجان و شوق، یک شب از هیجان و نگرانی.
دیشب با این خیال خوابیدم که چقدر از پاتیل جدید -فرسته‌ی جدید کانال- متنفرم و معلوم است که بازنویسی می‌خواهد اما جانش را ندارم. خواب و بیدار با خودم دو نفر بودم که چک و چانه می‌کردم «خب پس حذفش کن اصلاً چه اصراری به انتشار متن ناپخته؟ حذف کنم از ترس کامل نبودن؟ من که بی‌نقص نیستم. همینم دیگر! با منتشر نکردن که بهتر نمی‌شوم. فقط قایم می‌شوم...»
دوباره مرور می‌کنم:
باده جون!
با توی پستو ماندن بهتر نمی‌شویم، با تعهد به انتشار منظم چرا.
احساسات مبنای خوبی برای تصمیم‌گیری نیستند.
وقتی پاتیل‌ت را بار گذاشتی اما جانیفتاده فرستادی توی کانال، نمی‌میری! می‌توانی بعداً بازنویسی کنی اگر نمرده باشی.
اگر هم مرده باشیم چیز خاصی نمی‌شود. بسا زنده و مرده‌ی ما فرقی به حال کسی نکند! تا زنده‌ای مسئولیت‌پذیر باش و نگذار این پاتیل بمیرد و تار عنکبوت ببندد.
بعد از این هم به‌جای آخر شب، همین سر صبحی بعد از صفحات صبحگاهی بیا منتشر کن که جانی برای دو سه باره نویسی داشته‌باشی.
.
.
.
مابعدالتحریر:
علی‌الحساب می‌دانم با رسم‌الخط دست به یقه‌ام. مثلاً برای تنوین گذاشتن روی همین مثلاً باید حواسم را جمع کنم، اما به مثلن نوشتن هم فکر می‌کنم. درباره‌ی همین «ی» بعد از درباره هم کلی خودخوری دارم. از شکل سَر یا ( ٔ ) بیشتر خوشم می‌آید اما روی همهٔ کیبوردها پیدا نمی‌کنم، در دست‌نویس‌ها که بدتر. انعطاف‌پذیر نیست،‌ فلجم می‌کند.
از بند و پاراگراف درست سر در نمی‌آورم. معمولاً مبنایی ندارم. این یکی را هم باید یاد بگیرم.
مرضیه خواجه‌محمود درباره کتابی حرف زد که قبل‌تر چیزکی ازش خوانده‌بودم اما آنقدر با نویسنده اختلاف‌نظر داشتم که بی‌خیال علائم سجاوندی شدم و گفتم «هر وقت شاگرد آماده باشه استاد از راه می‌رسه». امید که این پنجشنبه سر کلاس حضوری حاجتم را بگیرم.
حالا اگر اضطراب انتشار نبود، تا صد سال دیگر هیچ شانسی داشتم که بفهمم چی را نمی‌دانم؟ حتی همین حالا هم فهمیدم اگر به جای شانس بنویسم بخت، جمله خوش بر و رو تر می‌شود.
.
بعد مابعدالتحریر:
خدا پدر مخترع این Italic را بیامرزد که از میلیون‌تا گیومه و پرانتز زدن نجاتم داده.
👍522
نمی‌خواهم به جهنم برگردم

بچه‌تر که بودم تا روی آگهی ترحیم می‌خواندم فلانی به دیار باقی شتافت، فکری می‌شدم که اگر دیار باقی است، اگر به قدر ابدیت می‌تواند آن‌جا باشد، دیگر چه عجله‌ای؟ چرا شتاب؟ سلّانه سلّانه هم برود فرصت باقی‌ست.
از آن‌جا که شتافندگان به سرای باقی، دیگر فرصت بازگشت نیافتند تا از بهشت و جهنم شرح عینیِ قریب به واقعیت بدهند،‌‌ برای خودمان انواع استعاره‌ها را ساخته‌ایم. بعضی‌شان را خیلی دوست دارم.
در کتاب جاناتان مرغ دریایی می‌گوید «بهشت یک مکان نیست، بهشت یک زمان هم نیست، بهشت کامل شدن است». گمانم منظورش از کامل شدن همان دیالوگ آخر فیلم Black Swan باشد. دخترک بعد از رقصیدن در هر دو نقش قوی سپید و قوی سیاه، بعد از زندگی کردنِ تمام ظرفیت‌هایش، به لبخند رضایت می‌گوید حالا کامل شدم.
تازگی‌ها جایی خواندم که می‌گفت بهشت جایی‌ست سراسر آینه، جهنم نیز.
تصویر استعاری حسرت برانگیزی از جهنم می‌گفت بعد از پایان سفر زندگی، با نسخه‌ٔ دیگری از خودت ملاقات خواهی‌کرد، کسی که می‌توانستی باشی اگر تمام ظرفیت‌هایت را زندگی می‌کردی. اگر به غفلت و تنبلی و بهانه‌ها در دایرهٔ اَمنت باقی نمی‌ماندی. اگر زندگی‌ت را به تمامی زندگی می‌کردی.
من دیروز جهنم را دیدم. در جمع نازنینی بودم و شرم کردم از Suffering. از کشیدنِ زجرِ جهنمم به تمامی.
دیشب تا صبح، سرِ صبر و دلِ سیر سوگوارش شدم و حالا قدردانم که به زندگی بازگشته‌ام و فرصتی دارم برای کامل شدن، برای به تمامی زندگی کردن.
دیروز در کارگاه حضوری مدرسه نویسندگی، معلم مسیر پیشرفت و تغییرات هرکداممان را مرور می‌کرد. پیش از این هربار سهم من این جمله‌ها بود:
تا حالا متنی از باده ندیدیم
هنوز متنی از باده ندیده‌ام
خب باده‌جان متن‌های تو را کجا بخوانیم؟
خب علوی تو کجا منتشر می‌کنی؟
روزی که نشستم به جدی گرفتنِ انتشار و دل دادن به کار کانال، فقط از یک چیز مطمئن بودم. به معلم صبورم اعتماد داشتم و فقط باید انجامش می‌دادم. (هنوز هم وقتی با همکلاسی‌ها درد دل می‌گویم جواب همان است! باده تو حالا بنویس، بعد معلومت می‌شود. بعداً جوابش را می‌فهمی. این سؤالات و ابهاماتِ آدمِ ننوشته‌است.)
جهنمم با این جمله شروع شد: «استیون پرسفیلد می‌گوید اگر اولین کاری که ارائه می‌دهی خیلی خوب درآمده خبر بدی است، این یعنی دیر شروع کرده‌ای و باده! این دربارهٔ توست».
این لحظه، تجسم همهٔ تصویرهای استعاری جهنم بود. من باید زودتر شروع می‌کردم. -نوشتن و انتشار را-
فکر کردم به همهٔ کارهایی که خیال می‌کنم نمی‌توانم اما اصلاً دست به اقدام نزده‌ام تا معلومم شود که چقدر می‌توانم یا نمی‌توانم. که با تمرین و تلاش یاد بگیرم و بتوانم.
می‌خواهم فهرست بنویسم از همهٔ کارهایی که برچسب زده‌ام با خیالِ باطلِ «من که نمی‌توانم، خوش‌به‌حال فلانی».
طاقت حسرت کشیدن به قدر یک جهنم عینی دیگر را ندارم. آری تلاش کردن سخت است. زحمت دارد. هدفی داشتن و خواستن رنج دارد. اما هر چیز ارزشمندی به زحمتش است که می‌ارزد. من نمی‌‌خواهم دوباره به جهنم برگردم.


مابعدالتحریر:
خیال کردی الکی پلکی محض استعاره‌بازی گفتم جهنم؟ لامصّب! هنوز هم دارم با اشک ویرایش می‌زنم. جهنم حقیقت است.

بعدمابعدالتحریر:
اگر چرخش ایام به شما فرصتی می‌دهد تا آخر هفتهٔ پیش رو تهران باشید، نیکبختی حضور در مسترکلاس مدرسه نویسندگی را برای خودتان بسازید.

قول می‌دهم آخرین مابعدالتحریر:
می‌دانستی این لامصّب که می‌گوییم یعنی لامذهب؟
93🍾2👍1
دوش را جدی‌تر بگیر
یا
من فقط کمی حلزونم


یادتان می‌آید چند روز پیش‌تر‌ها نشستم به روضه‌خوانی که این را بلد نیستم آن را بلد نیستم تا دور هم های‌های گریه کنیم؟
امروز حاجتم را گرفتم.

یک بابایی که خیلی هم خلاق بود تعریف می‌کرد توی حمام خانه‌اش تخته وایت‌برد دارد تا اگر وسط کَف و کیف صابونی، ایده‌ و الهامی سر رسید از چنگش نپرد. ما هم پشت چشم نازک کردیم و گفتیم چه اداها.
نشست و کلی برایمان توضیح داد و حتی از آبروی ارشمیدس مایه گذاشت که بگوید اتفاقاً الهام همین جاهاست که سراغ آدم می‌آید.‌ جواب سوالاتت همین‌جا‌ها پیدایت می‌کند.
جواب سوالاتم امروز وقت غسل تعمید یکشنبه‌ای آمد یک مشت کف پاشید توی چشم‌هام که بفهمم بازشدن چشم‌ها بی‌درد و سوزش نمی‌شود.

دلم میخواست درباره فیلم «گمشده در ترجمه» یادداشتی بنویسم اما به در و دیوار می‌زدم که بلد نیستم. زیر دوش صحنه‌ای از فیلم پیش چشمم آمد و بعد تصویر دیگری و خیالِ قشنگ دیگری و بعد انگار تازه کمی از معنی فیلم را فهمیدم. توی حمام که وایت‌برد نداشتم پس همانجا شروع کردم متن را توی سَرم ساختن. حالا یک نسخه اولیه داشتم که هم معنی داشت، هم سر و ته نداشت.
خواستم باز بنشینم به غصه که الهام زد روی شانه‌ام، یواشکی گفت این بهترین بدترین یادداشت اول می‌شود، اصلا هر وقت تغییری را شروع کنیم اول همه‌چیز بدتر می‌شود. گنگ‌تر می‌شوی. دیگر به خوبی قبلی نیستی چون اصلاً نمی‌خواهی مثل قبل باشی. در کار جدید هم که هنوز نابلدی.
بهترین بدترین یادداشت فیلم را نوشتم و پذیرفتم من فقط کمی حلزونم. یکی-دو-سه‌ هفته‌ای برای من طول می‌کشد تا بفهمم.
👍63🍾2
نمی‌خواهم تظاهر کنم در کشوری زندگی می‌کنم که رئیس جمهورش را از دست نداده

رخداد به معمولی ترین و طبیعی‌ترین حالت ممکن پیش آمده. آدم‌ربایی و عملیات تروریستی نبوده که احساس ناامنی و ترس جنگ به جانمان چنگ بیندازد. ساعت‌های اولیه می‌گفتم توی قانون پیش‌بینی شده‌. سیستم که قائم به فرد نیست. اختلالی نیست. باقی‌ش می‌شود تشریفات و مناسک. از برگزاری مراسم سوگواری و عزای عمومی تا فرآیند جایگزینی. در غیبت رئیس جمهور، معاون اولش متولی امور...

نوجوان چهارده پانزده ساله بودم. خواهر همکلاسی ِقشنگم مریم، در تصادفی به کما رفت و بعد از چند روز به رحمت خدا. دیگر مریم را توی مدرسه نمی‌دیدیم. چند نفری برای عرض تسلیت به خانه‌شان رفته بودند و خبرهایی می‌آوردند تا یک روز که برای امتحانی برگشت مدرسه. دیدمش اما هیچ کاری نکردم. هیچ کاری بلد نبودم. باید حرفی بزنم؟ نباید حرفی بزنم؟ اصلاً چه حرفی بزنم؟ با یک لبخند احمقانهٔ زورکی سر و تهش هم آمد و دیگر مریم را ندیدم.
این شرایط را آنقدر خجالت‌آور و پر رنج تجربه کردم که با همه شوخ‌طبعی‌ها و دلقک‌بازی‌هایم، به در و دیوار زدم تا همین یکی را درست یاد بگیرم. از تقلید رفتار بزرگترها در مراسم خانوادگی تا تمرین کلیشه‌های تسلیتِ پیرزن‌های کلوچهٔ مسجدمحل. سنجه هم داشتم، کدام حرف واقعی‌تر است،‌ کدام حرف بیشتر مایهٔ دل‌شکستگی می‌شود و....
دفعهٔ بعد که دست روزگار همکلاسی‌ام را از مراسم سوگواری پدر مرحومش برگرداند،‌ فرار نکردم، قایم نشدم. اولین نفری بودم که همان دم در مدرسه به آغوشش گرفتم، توی چشم‌هایش نگاه کردم و تسلیت گفتم.

هوش هیجانی و مهارت همدلی‌ رقت‌انگیزمان این بار هم یقه جامعه را می‌گیرد. رفتارمان غریزی و نیاموخته می‌شود. یا به‌کل در تکذیب و انکار رخدادیم یا توی رفتار تکانشی.
می‌گویم در مهارت همدلی رقت‌انگیزیم. بیا چند دقیقه‌ای بی‌خیال عالم سیاست، الگوی گپ‌وگفت با دوستان خودمان را مرور کنیم. می‌گویی من دیشب خیلی سخت خوابیدم.
می‌گوید وااااای خوش به حالت! من کلاً نخوابیدم.
سومی هم باشد و بگوید من چی که سه روزه نخوابیدم.
مسابقهٔ «درد تو که ارزش و اهمیتی ندارد» و من می‌خواهم برندهٔ کاپ بدبختی باشم.
موقعیت‌ها و مثال که نه،‌ خاطره‌ها برایمان زنده می‌شوند. رفیقمان در معامله‌ای زیان دیده، مورد دستبرد قرار گرفته، فرزندش بیمار شده، خواهرش در کماست، پدرش در تصادف فوت شده و ما در همهٔ این موقعیت‌ها با کمترین زحمت می‌توانیم بدترین حرف را پیدا کنیم برای پرت کردن: برو خدا رو شکر کن که مامانت زودتر مرد و این روزا رو ندید. حتما یه خیریتی توش بوده.
البته! همدلی را باید کجا یاد می‌گرفتیم؟ مدرسه؟ کدام مهارت ارتباط اجتماعی را اصلا توی مدرسه یادمان دادند؟ مثلاً مهارت عذرخواهی را؟ اصلاً چه کسی بلد بود که بخواهد به ما هم یاد بدهد؟

مابعدالتحریر:
جوک ساختن برای تحمل شرایط استرس‌زا واکنشی ست که در رخدادهایی شبیه زلزله تجربه می‌کردیم. آن جایی که کارکرد زخم زبان و نیش زدن پیدا می‌کند یعنی وضعیت هوش هیجانی‌مان تعریفی ندارد.
البته سایکوپث‌ها بنیاداً توان همدلی ندارند که حسابشان کاملاً جداست.

بعدمابعدالتحریر:
هرکسی شرایط را به نحو متفاوتی تجربه می‌کند پس دعوت‌کنندهٔ شما به هیچ رفتار خاصی نیستم. تنها پیشنهادم توجه به کانسپت هوش هیجانی است.
10👍4
کودکی احمق عزیز

کنار قاب آینه سه تا عکس گذاشته‌ام.
توی یکی من و مامان و بابا در سفری سر میز غذا نشسته‌ایم. یک خانم عکاس‌باشی ازمان گرفت و فوری چاپ کرد و من هم برای خوش‌آمد مامان فوری کارت کشیدم و خریدمش. هر بار هم می‌آید اتاقم خوشحال می‌شود که به جای هزارتا عکس توی گوشی، یک عکس کاغذی داریم.

عکس دومی، لباس قشنگی‌ست که پایینش نوشته «لباس خوب، تو رو جاهای خوب می‌بره» شعار یکی از مزون‌های مورد علاقه‌ام. مال زمانی بود که فقط لباس‌های دامن‌دار می‌پوشیدم.
سومی عکس کودکیم. با لباسی که میراث دخترخالهٔ بزرگترم بود کنار باغچهٔ بزرگِ خانهٔ کوچکمان. البته که مقیاس بزرگی و کوچکی را با همان چشم بچگی می‌بینم. این مقیاس‌ها را بلدی؟!
شمال، نزدیک کلاچای و ورودی واجارگاه، مجسمه‌ٔ زن‌ و مردی است با لباس محلی. ما شمالی‌ها بهشان می‌گوییم عروس داماد، به بیگانه این‌جوری آدرس بدهیم پیدا نمیکند، لباس عروس که نپوشیده زن بیچاره.
بچگی‌هایمان، مجسمه‌های غول‌پیکری بودند. حالا هم کوچک نشده‌اند. سازه‌های جدید اطرافشان بزرگ‌تر شده‌اند، دیگر به نسبت آدم‌های کوچکی دیده‌می‌شوند.
این همه حاشیه بافتم که نگویم امروز فهمیدم از نگاه کردن به کودکم -کودکی‌ام- طفره می‌روم. کودکم را نمی‌پسندم، احمق بودم. کودک احمقم را دوست داشتنی نمی‌بینم.
بعضی روزها یادم می‌آید که خب حالا! همین امروز مگر کم احمق بودیم؟! ما هم اگر دوستش نداشته باشیم خیلی ناجور نمی‌شود. بالاخره خانواده و اطرافیانش همان موقع دوستش داشتند. یا می‌گویم اصلا کودک احمق است دیگر، انتظار پروفسورا دارم؟

حالا تو بگو
کودکت را دوست داری؟
منظورم فرزندت نیست. خودت را، وقتی که کودک بودی، دوست داری؟
درباره خاطرات دوران کودکی هم حرف نمی‌زنم. کودک بودنت را مایهٔ خجالت نمی‌بینی؟!
5👍2
من؟ شما!
یا تضاد هویتی

۱. من
در هفته‌ای که گذشت نویسنده نبودم، به جز یکی دو ساعتی. نه این که چیزی ننوشتم، نوشتم. اما هویت خودم را نویسنده تعریف نمی‌کردم.
در هفته‌ای که گذشت یکی از کوچ (Coach) های خوش‌حوصله و دلسوز کسب و کارم را از کف دادم. شرطی گذاشته بود برای ادامهٔ همکاری و اقدامی نکردم و نشد.
در هفته‌ای که گذشت ورزش هم نکردم، با وجود برنامهٔ هر روزه. حتی به اینستاگرام هم سر نمی‌‌زدم، جز دقایق کوتاهی به هوای رفیقی.
در هفته‌ای که گذشت حتی رفیق به دردبخوری هم نبودم.
کلاً هفتهٔ گذشته نبودم. روی زمین نبودم. پشت چشم‌هایم نبودم. به لحظهٔ اکنون هیچ ربطی نداشتم. برای شما هم پیش می‌آید؟ وقت‌هایی هست که نیاز دارم از زندگی مرخصی بگیرم.
این هفته همهٔ آدم‌های مورد علاقه‌ام -برای ارتباط- یا خاموش بودند، یا خیلی دور. ترکیب میانگین پنج‌نفره‌ام -همانی که جیم ران می‌گوید- بد بهم خورده‌بود.
نشستم به برگزاری کنفرانس چند روزه با خودم که بفهمم چه کاره‌ام و چه تغییراتی می‌خواهم. به سند توافقنامهٔ تهران و بیانیهٔ اختتامیه هم رسیدم. با همه بندهایش موافق بودم، بخشنامهٔ اجرایی هم ابلاغ شد با هشتگ از شنبه.
امروز شنبه باز نویسنده‌ترم و امید دارم با برنامهٔ جدید دیگر هویتم گم نشود.

۲. شما
شما هویت‌تان را چطور معرفی می‌کنید؟
مثلاً می‌گویید
من چاقالو هستم یا آدم سالمی هستم که کمی اضافه وزن دارم؟
من فراموشکارم / گاهی چیزهایی را فراموش می‌کنم
من بازنده‌ام، گاهی پیش می‌آید برنده شوم / من برنده‌ام گاهی پیش‌آمده که ببازم
من نویسنده‌ام یا گاهی چیزکی می‌نویسم؟

پیشنهاد می‌شود -از سوی متخصصین امر- تا چیزهایی که دوست دارید باشید/بشوید را به تعریف هویتتان ربط بدهید و هرچه ناپسند می‌دارید از تعریف هویت‌تان بیرون بیندازید.

حتی این متخصص امر می‌گفت خودش سیگار را همین‌جوری ترک کرده، شروع کرده هویت خودش را با جملهٔ «من سیگاری نیستم» تعریف کند. در مقابل همهٔ پرسش‌ها و تعارف‌ها به همه بگوید نه من که ترک کردم، من سیگاری نیستم... وقتی هنوز واقعاً ترک نکرده بود. اما وقتی هویت‌مان را -بودن‌مان را- اینجور تعریف کنیم دستگاه پیچیدهٔ مغزمان وارد برنامه‌ریزی جدیدی می‌شود و اقدامات متفاوتی را انتخاب می‌کند، چیزهایی که بهمان می‌آید! چی بهتر از این؟ انگار هک کردن مغز!

البته که صبر و زمان می‌خواهد. من هستم. شما چطور؟
5👍52🍾1
با غیظ و غرض می‌گفت: «خب عزیزم!
راننده‌ت نیستم که وقتی برای یک مسیر پنج دقیقه‌ای نشستی توی ماشینم فوری موبایل می‌گذاری زیر گوشت برای حرف زدن با شوهر پیرهن گشادت که همین راه را حاضر نشده بیاید دنبالت. پنج دقیقه دیرتر جواب بدهی چیزی نمی‌شود. تو هم نه اورژانسی نه آتش‌نشانی».
با من که نبود، اما جرأت هم نداشت به خودِ طرف بگوید این‌ها را.

#لوگوس
👍3🍾21
کی گفته دیوانه‌خانه است؟ -۱

یکی نوشته چرا برق ما قطعه؟ یک ساعت شده.
آن یکی می‌گوید خبر دارم تا آن دستِ آن یکی خیابان برق همه قطع است.
نمی‌توانیم سر دربیاوریم که قطعی برق فقط از فیوز پف کرده‌ٔ واحد ماست یا کل ساختمان، چون برق اضطراری در راهروها کار می‌کند.
هیئت مدیره می‌آید و خبر می‌دهد این قطعی برق خسارت زده به «محافظ جان» آسانسور بلوک B. این که نمیدانم محافظ جان چی‌چی‌هست توجهم را جلب نمی‌کند. آسانسور بلوک B؟ به! عالی شد. آسانسور کوچک بلوک A دو هفته‌ای ست که تعطیل شده به خاطر خراب شدن قطعه‌ای که اسم و معنی آن را هم نمی‌فهمیدم. آسانسور بزرگ هم بعد از قطعی آب پریروز خسارت دید و کفکش آوردند برای خشک کردن چاله‌ی آسانسور و خلاصه کلاً بلوک A تعطیل. از آسانسورهای بلوک B استفاده می‌کردیم و کم کلافه نبودیم که حالا این خبر جدید!
این وسط یکی دیگر نوشته آیا توی بلوک A و B دزدی شده؟ چرا اطلاع‌رسانی نمی‌کنید؟ بعد معلوم می‌شود باز یکی از لابی‌من‌های جدید که به شکل کلیشه‌ای تنبل و آموزش ندیده‌است، شایعه‌ای از خودش درآورده و شده داستان جدید.
توی گروهِ ساختمان یادواره‌ٔ لابی‌من‌های قدیم برگزار می‌شود و دیگر می‌رسد به ابراز دلتنگی برای شهرام. شهرام؟ جوان تأسیساتی اسبق که عصای دست همه‌ٔ دویست سیصد تا واحد این چهارتا بلوک بود. گمانم همه دوستش داشتند. قیافه‌اش را یادم هست وقتی اولین بار آمده بود برای نصب چراغ جدید اتاق کارم. توی چارچوب در ایستاد و پلک هم نزد، این همه کتاب؟ بعد از شهرام هم عجمی آمده‌بود. می‌گفت دانشجویی؟ من اگر امکانات تو را داشتم تا دکترا می‌خواندم. خدا را شکر مامان نبود وگرنه الان داشتم دکترا می‌خواندم و به جای تایپ روزمرگی روی رساله‌ٔ بی‌صاحبم کار می‌کردم، در ملال‌آور‌ترین موضوعی که کمیسیون می‌توانست بالاخره تأیید کند.

مابعدالتحریر:
من هم نمی‌دانم کفکش چی‌چی هست. لابد به آب و برق مربوط است.

بعدمابعدالتحریر:
جمعه بعد از کارگاه تمرین نوشتن باید بنشینم توی نشست مجمع که هیئت مدیرهٔ جدید انتخاب کنیم. من به همان‌هایی رأی می‌دهم که همسایه روبه‌رویی می‌گوید. دیوانه‌خانهٔ‌ ۲ را آن موقع برایتان بنویسم؟
4👍3
برنامه‌ریزی یا کوزِت لایف‌استایل؟

روزانه چشم می‌اندازید به لیست بلندبالای کارهای روزمره‌تان،‌ بعد می‌گویید «اووهه! چه خبره؟ کی میره این‌همه راهو؟» یا آخر شب دوباره نگاهش می‌کنید و می‌گویید «این برنامه‌ریزی هم که به هیچ دردی نخورد»؟!
لیست کارهای امروز من تقریباً دو و نیم وجب بود. چه‌کار کردم؟
در مرحلهٔ اول دست دو سه تایشان را گرفتم و پرتشان کردم به تاریخ دورتری مثلاً دو هفته یا دو ماه دیگر. این مدل کارها از فهرستی هستند به نام «یه روزگاری بهش فکر کنم». کارهایی مثل کلاس خط، پاراگلایدر، زبان روسی که گاهی توی سرم جوانه می‌زند اما اثر معنی‌داری روی کار و زندگیم ندارد. فقط در فهرستی می‌نویسم تا توی کلّه‌ام جا باز بشود. دیوید اَلِن (یکی از همان متخصصین امر) می‌گوید کلّه‌ی آدمی -مغز- انباری و محل نگه‌داری ایده‌ها نیست، کارگاه خلق ایده‌هاست.
در مرحلهٔ دوم شروع کردم به کشف این‌که «یگانه کار اثرگذار امروزم کدام است؟» گاهی کارها ضرورت دارند، اورژانسی! اگر همان روز انجام ندهم به خاک فنا می‌رود. مثلاً بالاخره کوچ عزیزم با مذاکره به همکاری برگشت و ضروری بود تا پیش از ظهر پروژه‌ای را برسانم. پس امروز صبح کارآفرین‌تر بودم!
مرحلهٔ سوم واسپاری کارهایی بود که دیگران می‌توانستند با کیفیتی در حد ۷۰ درصد خودم به سرانجام برسانند و تیک بخورند. چرخی زدم و با دو سه تا تلفن حل شد.
حالا از آن فهرست فقط نیم وجب باقی‌مانده برای خودِ خودم. کارهای خودِ نویسنده‌ترم. آنچه می‌خواهم بخوانم و بنویسم.
می‌دانید اگر من فلان داستان و بهمان کتاب را نخوانم هم اتفاق عجیبی نمی‌افتد. البته که خواندنشان اتفاق خوبی‌ست اما وقتی کاری با فشار نیروهای بیرونی به ما تحمیل نشود، در انجامشان کوتاهی می‌کنیم. طفره می‌رویم. بعد می‌شود حسرت و آه که من نمی‌رسم این همه کتاب را بخوانم. حیف! خوش به حال بقیه که می‌توانند...
می‌دانید این مصیبت بیشتر سر چه کسانی می‌آید؟
آن‌هایی که خودشان را انداخته‌اند تهِ چاهِ کوزت لایف استایل.
آن‌قدر کار هیچ‌کس را قبول نداشتند و در واسپاری‌ها سخت گرفته‌اند که دیگر هیچ‌کس جرأت نمی‌کند کمکی برساند. خودشان مجبورند همهٔ کارهای ریز و درشت را سامان بدهند. این جوری هر روز کم‌تر می‌شود سهم کارهای مورد علاقهٔ بدون فشار بیرونی. ‌آن وقت است که دیگر خواندن و نوشتن برایشان لوکس می‌شود. کار آدم‌های بیکار و سرخوش به نظر می‌رسد.
شما را به خدا نپرسید چه‌جوری ممکن است پایمان سُر بخورد و با کلّه برویم ته چاه کوزت لایف استایل.
فرض کنید زنی چند بار همان جلوی در، از خریدهای شوهر ایراد می‌گیرد(چه صحنهٔ آشنایی؟): وااااای! چرا این را گرفتی آن را نگرفتی این که زیاد است آن که ریز است چرا از این مغازه خریدی از میدان نخریدی؟ چرا هیچ‌وقت درست خرید نمی‌کنی؟
دفعهٔ بعد خانمِ خانم‌ها لیست خرید می‌دهد. به نظر شما طبیعی‌ترین واکنش شوهر مهربان چیست؟ آفرین! «عزیزم وقت ندارم، نمی‌رسم، نمی‌توانم. کارت گذاشته‌ام برایت، خودت راننده بگیر با خیال راحت مطابق میل خودت خرید کن».
این‌ها را با این فرض نوشتم که خانم قبلاً از تجربهٔ تلفن زدن به سوپری محل و اسنپ مارکت هم ابراز نارضایتی کرده. حالا اگر خانم به ظرف شستن‌ها و آشپزی و گردگیریِ بقیهٔ اهل خانه هم اینجوری غُر زده باشد و بی‌نقص نبودن کسی را تحمل نکرده باشد دیگر یک کوزت سه ستاره شده و تمام.
5👍5
«می‌دونستی اگر توی تونل رعد و برق ببینی، باید جریمه بدی؟

منم تازه امروز فهمیدم
وقتی دوربین دو بار راننده تاکسیه رو گرفت»

#لوگوس
5👍3🍾1