پاتیل | باده علوی
715 subscribers
35 photos
3 videos
17 files
197 links
حالا چرا پاتیل؟

چون مست و پاتیل
چون هر روز یه پاتیل آش می‌پزم یه وجب روغن روش
Download Telegram
نفهمیدم چقدر وقت برد تا فهرست کتابهای کوچک انتشارات نیلا را سرشماری کنم و فهرست بنویسم
*آن‌هایی که خوانده‌ام
*آن‌هایی که دارم اما نخوانده‌ام
*آن‌هایی که ندارم و می‌خواهم بخرم

تا همین‌جا لازم می‌شود یکی دو تومنی به بودجه‌ی کتابم تَک بزنم. این غیر از حساب کتابم برای دفترهای نیلاست.

#وراج
👍1
مادرم کلمه‌ای دارد: آتش دل
چقدر تو آتش دلی
یعنی چقدر عجولی
1
کنار قفسهٔ ادبیات کهن فارسی ایستاده بودیم و دربارهٔ سعدی‌ها حرف می‌زدیم. جوان تپلویی آمد و راهنمایی خواست. اصلاً یادم نمی‌آید چطور جواب دادیم ولی یادم هست که می‌گفت از گزیده خوشم نمی‌آید. انگار حق انتخاب را ازم بگیرد و نگذارد سلیقهٔ خودم را بسازم. بعد هم برای سپاسگزاری ناباکوف را معرفی کرد.
کتاب دعوت به مراسم گردن‌زنی را پیشنهاد کرد و تأکید که نگران نشوید در این کتاب یک قطره خون هم از دماغ کسی نمی‌آید.
این طور بود که اسم ناباکوف به گوشم آشنا شد و یک بار که سراغ برداشتن کتاب‌های کوچک نشر نیلا می‌رفتم این یکی را هم برداشتم.
دیروز خواندمش و شانس یارم بود که مترجم در پایان چیزکی دربارهٔ نویسنده و تحلیل نمادین داستان نوشته بود.


مابعدالتحریر:
البته که لولیتای ناباکوف مشهورتر است!
👍1
گس وات!
امروز تمام بهره‌وریم تا کلاس یوگا بود. تا همون لحظه که هنوز گوشی ممنوع بود و از عالم بی‌خبر بودم. حالا سه ساعتی میشه که مثل گونی سیب زمینی ولو شده روی کاناپه دارم اینستاگرام بالا پایین می‌کنم در باب تنبه اسرائیل و این صوبتا.
هیچی دیگه! برای به شارژ زدن گوشی از جا بلند شدم و فرض میکنم ساعت ۹ صبحه. امید که باقی روز نجات بیابه.

#وراج
2👍2
بفرما! اینقدر هر روز لیست کارها را پر کن تا همان اولویت‌ها هم سرریز کند و بیفتد بیرون.

ادا هم بیایم که «چگونه هنر کامل نبودن را تمرین کنیم؟»
در حالی که واقعاً از یاد برده‌بودم این‌جا پاتیل بار گذاشته‌ام.

#وراج
11
امروز فهمیدم برای روزهای بارانی تشریفات خاصی دارم!
بارانی قرمزه را می‌پوشم، آش رشته میخورم و موقع رانندگی آلبوم دُرنادئون را گوش می‌دهم.
ترکیب ثابت تکرار شونده ای که حس «آسودگی» میدهد.
حالا که آش رشته را هم کنار خیابان خوردم و کتاب‌ها را خریده ام میتوانم برگردم خانه و زیر پتوی بزرگ و سنگین قایم شوم و توی قصه‌ها غلت بزنم.
#وراج
🍾32👍1
گیرم چند صباحی هم اسمش رفاقت، برای کتمان هدف و بهانه‌ی اصلی که دیگری بود.

#وراج
ما خلوت خویش را همراه خودمان حمل می‌کنیم.

#شنیدم
2
حس می‌کنم رقت‌انگیز شده‌ام

دیالوگ فیلمی بود

باید جایی بایستم میان سرمستی خلوت و رنج تعامل با جهان بیرون اما امشب رؤیایم زندگی اجتماعی حداقلی ست. نه این که تا می‌شود کمتر آدم‌ها را ببینم، برعکس! تا می‌شود کمتر آدم‌هایی ببینندم. یا بدانند اصلا در این جهان وجود دارم چه رسد به حرف زدن و ارتباط و بعد هم حاشیه‌ها و مشکلات ارتباط و سوءتفاهم و سوءاستفاده و رنجش و بی‌اعتمادی و هزار گرفتاری دیگر

حس می‌کنم رقت‌انگیز شده‌ام

#وراج
دیروز با خودم حرف میزدم که از ترس احمق به نظر رسیدن چیزی نمی‌نویسم -چه رسد به انتشار-
حالا فکر میکنم اشکالش چیست وقتی واقعاً احمق هستم؟! همینم دیگر.

با توی پستو ماندن که از حماقتم کم نمی‌شود، بسا با انتشار منظم بهتر هم بشوم.

#وراج
11
بیا ببین که چه کردی که بی‌قرار تو اَم


می‌گویم تا حالا فکر کرده‌اید چرا دیت، چرا دیگر قرار نه؟
قرار که خیلی رمانتیک تر است. می‌روی به دیدار کسی که قرار بیابی، آرام و قرار بگیری. قرار عهد و پیمان است. قرار ساکن شدن و جای گرفتن است.
امروز قرار داری یعنی دیگر بی‌قرار نیستی، بی‌تاب و دل‌پریشان نیستی.
اما date چی؟ تاریخ داری؟ خرما داری؟ چه می‌گویی اصلا زبان بسته.

می‌شود مثلاً بخوانی

«خوشا به بخت بلندم که در کنار منی
تو هم قرار منی
هم
تو بی‌قرار منی»




این لینک ویکی پدیا را هم ببینید دست‌خالی نرفته باشید.
1
عشق برای من مثل زردچوبه شده. همیشه هست، همیشه خوبست، فایده دارد، هیچ پژوهشی نمی‌گوید ضرر دارد. گاهی آن‌قدر هست که نادیده گرفتنش آسان‌ترین کار دنیا. با کم و زیادش هم چیزی از زندگی، از مزه‌ی غذا لنگ نمی‌ماند. یعنی صدای کسی در نمی‌آید شبیه «ای وای شور شده یا بی‌نمک است». گیرم بتوانی بگویی این غذا -زندگی- چیزکی کم دارد اما هیچ‌وقت نمیتوانی قاطع و مشخص بگویی زردچوبه‌اش کم است، عشق را در زندگیت کم داری.
می‌دانی، زردچوبه یک خاصیت دیگر هم دارد. اگر سرِ انگشتت بخورد به زردچوبه، تا پای بریدنش باید بروی که از رنگش خلاص شوی. عشق همین خط و امضا را روی جان و دلت می‌اندازد.
همین است دیگر! ما با همه‌ي خاطره‌‌ها و دل‌های شکسته‌مان عشق را دوست داریم و هر بار انتخابش می‌کنیم وگرنه رنگ زرد و سرخ غذا را که با هزار ادویه‌ی دیگر هم می‌شود ساخت.
.
.
.

یادم رفته بود یک بار برای نوشتن متنی از عشقی به چه چاهی افتاده‌بودم.
مشق شب بود این بار، اولین چیزی که دیدم ظرف خالی زردچوبه -ادویهٔ پر مصرف آشپزخانه‌ام- .
👍3
یک حکمت و ضرب‌المثل سرخپوستی می‌گوید هر کس خانه‌ای‌ست با چهار اتاق: جسمی، ذهنی، احساسی و معنوی

#شنیدم

احتمالاً یکی از اتاق‌ها را به کل نادیده نگرفتی؟ سری بزن دست کم تار عنکبوت‌هایش را جمع کن.
زندگی من شبیه بالکن خانه شده. آن‌قدر دلباز و قشنگ که به فکر تزئینش میفتم تا قشنگ‌تر هم بشود و بتوانم بیشتر لذت ببرم. از نیمکتی و کوسنی و دیوارکوبی. کلاسی و هنری و تفریحی. تازگی‌ یک گلدان سبزی‌کاری هم راه انداخته‌ام تا برای آشپزخانه ریحان تازه بچینم، در هوای گرم موهیتو بیشتر مشتری دارد. تازگی یک ورزش جدید را تمرین می‌کنم تا بدنم انعطاف‌پذیرتر باشد، رقصیدن همیشه طرفدار دارد.
روزهایی هم هست که از زندگی کردن مرخصی می‌گیرم و به زنده بودن اکتفا می کنم. توی خودم غرق می‌شوم و جوری رفتار می‌کنم که انگار هیچ تعهد و مسئولیتی در این جهان ندارم. چیزی هم نمی‌خواهم، نه در ارتباط با دیگران و نه حتی خودم. آن روزها زندگی‌ام شبیه بالکن کوچک خانه می‌شود که پر شده با نردبان و جاروها و خرابکاری پرنده‌های ولگرد. درش را بسته‌ام و پرده را کشیده‌ام تا یادم برود. یادم برود تا مجبور نشوم مسئولیتش را بپذیرم.
می‌دانی نمی‌شود که دیگران به جای من زندگی‌ام را بزیند. دیگران هم یادشان نیست بالکنی دارم که نیاز به رسیدگی دارد. حتی اگر بشود دیگران تمیزش کنند در قدم اول لازم‌ است خودم مسئولیتش را بپذیرم و از کسی کمک بخواهم. برای برگشتن از مرخصی زندگی هم می‌شود کمک بگیرم؟ مثلا پزشک یا روان‌درمانگر یا حتی بغل درمانیِ مامانی.
41
معلم می‌گوید در استعاره نوشتن خوب می‌شوی.

ولی من که ننوشتم «شاید هم اصلا همه چیز فقط به خاطر تعادل هورمونی و نفرین تکرار شوندهٔ pms باشد.»

توی این فیلم‌ها چرا هیچ وقت زن‌ها تا مرز جنون نمی‌روند که بعد بفهمند pms بوده و آنقدرها هم دیوانه نیستند و زندگی خیلی هم معنی‌دار و زیباست و هیچ هم درمانده نیستند؟
مثلا شارلوتِ گم شده در ترجمه احتمالاً می‌توانست در چنین وضعیتی باشد.
2
ماهیِ بزرگِ برکهٔ کوچک یا وزغ دریاچه

می‌گفت اگر باهوش‌ترین آدم اتاقی یعنی جای اشتباهی آمده‌ای . این‌جا چیزی بهت اضافه نمی‌شود و اگر در حال بهتر شدن نیستی قطعاً در حال بدتر شدنی.
این روزها که بی‌ملاتونین از هفت و هشت غروب چشم‌هایم سنگین و اشک‌آلود می‌شوند اما قبل از ۱۱ نمی‌شود که خودم را از کار بِکَنَم،
این روزها که هر لحظه از قارقاروی توی کله می‌شنوم چقدر احمقی،
این روزها که فکر می‌کنم هیچ کار معنی‌داری ازم سر نزده،
این روزها که هیچ اعتباری به انتخاب‌هایم نمی‌دهم و هیچ کارم درست نیست،
همین روزها که در حد مرگ ترسیده‌ام و می‌خواهم از هر چالشی پا پس بکشم،
این روزها که می‌خواهم خودم را زیر لحافی قایم کنم و بیشتر از قبل آرزو می‌کنم کاش نامرئی بشوم یا نقشه می‌کشم که آنقدر با هیچ کس حرف نزنم تا آدم‌ها فراموش کنند اصلا وجود داشته‌ام...
حتی همین امروز هم قارقارو می گوید «آخه با این اسم هزار سال طول می‌کشه یادشون بره»
حتی برای جا زدن هم تایید نمی‌دهد! با هیچ کاری راضی نمی‌شود.
همین است دیگر
حالا که کافی نیستم*،
حالا که مثل هاپو ترسیده‌ام،
حالا که حتی جا زدن و دست کشیدن و غیب شدن هم خوشحال‌ترم نمی‌کند،
ادامه می‌دهم دیگر.با همه ی این حس ها. احساسات می‌آیند و می‌روند. اصلا مبنای خوبی برای اقدام و تصمیم گیری نیستند. من اما می‌خواهم راه دریاچه را یاد بگیرم. 🐟




* هیچ وقت کافی نیستم، بعضی روزها چایی هستم بعضی وقتها شربت زعفران.
4👍1
کات دِ شوگر

مربی وقتی دید پهلوهای دختره چین افتاده، نادیده گرفت آن‌همه ذوق و خوشی‌ش را که بالاخره وزن گرفته‌.
تمرین بعدی: شکنجهٔ پک و پهلوها
«توی این سن، لاو هندل* در آوردن ریسک دارد. بعد آن‌قدر پت و پهن می‌شوی که نمی‌شود جمعش کرد.
جبران کمبود وزن فقط با عضله سازی،
تپّهٔ چربی که به کارت نمی‌آید.
از همین لحظه شوگرت را کات کن.»


* Love handle دستگیرهٔ عشق
همان خپلی‌های چین چینِ پک و پهلو


ولی مگر شوگر همان پیران هوسباز نبود؟

#وراج
4👎1
دیروز دوست شوگرفیری* دیگری را دیدم و با هم درباره هرچیزی گفتیم که ارزشش را دارد تا آدم به خاطرش رژیم را بشکند مثلا ترکیب دوغ و گوشفیل.

هر گونه ترک اعتیاد مورد حمایت من است.


*Sugar free
همان رژیم بدون قند و شکر مصنوعی

#وراج
3👎2🍾1
توجه شما برایم بسیار ارزشمند است

درباره پیگمالئون شنیده‌ای؟
آن زمان‌ها که هنوز خدایان از روی زمین اسباب‌کشی نکرده‌بودند و هنوز توی زندگی ما فناپذیر‌ها دستکاری می‌کردند، مردی بود به نام پیگمالئون. ضد زن بود و برای تحقیر زنان دست برد به ساختن مجسمهٔ زنی زیبا. آن‌قدر در پرداختش هنر ریخت و آن‌چنان زیبا شد که این بابا عاشقش شد. چنان دوستش داشت که هر روز برایش هدیه و لباسی می‌خرید. او را در آغوش می‌گرفت و می‌بوسید و لابد کارهای دیگر. خداوندگار عشق، آفرودیت، که ناظر به احوالش بود، دلش به رحم آمد و به مجسمه جان بخشید.‌
بقیه‌ی قصه هم مثل پرنسس‌های دیزنی تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند.


روی ویکی‌پدیا نوشته: «اثر پیگمالیون (Pygmalion effect) اشاره به یک پدیده روانشناسی دارد که بر اساس آن افراد نسبت به سطح انتظارات دیگران واکنش‌های مستقیم نشان می‌دهند.»
بعد هم مثال می‌زند از پژوهشی که از کلاسی تست هوش گرفتند و بعد به معلمشان الکی شانسکی گفتند که فلانی و بهمانی بسیار باهوش هستند. این نفرات مشخص توی آزمون بعدی رشد و پیشرفت واقعی نشان دادند و از این حرف‌ها...

چند باری به دوستان گفتم نمیتوانم تحسین‌ها را باور کنم. به نظرم دارند همین معامله را با من می‌کنند. مثلاً معلم خوش‌بینانه آن‌قدر می‌گوید تو می‌توانی تا بالاخره بتوانم...

امشب اما یکی گفت «کی ضرر می‌کنه؟!»
منطق قوی حبیب کارگر افتاد! واقعا اگر هم همین باشد، مگر بد می‌شود؟!
آخر اینکه تسلیمم در برابر این پیگمالیون افکت و قدردان لطف و توجه شما هستم. خود شما که عمر می‌گذارید و می‌خوانیدم و خوب و بدش را برایم می‌نویسید.
12👍2
تقلبِ ادراک شده یا من یک دغل‌بازم


تا حالا پیش‌آمده حس کنید تلاش‌هایتان کافی نیست و بقیه هم این را می‌دانند؟
به نظرتان شرایط دارد جوری پیش می‌رود که در حال فریب دیگران هستید و شایستهٔ این تحسین‌ها نیستید. دستاوردهایتان محصول شانس بوده و همین روزهاست که دستتان رو بشود و همه بفهمند که شما یک دغل‌باز هستید.

از آن‌جایی که فال‌گیر خوبی هم هستم غیب می‌گویم که یا هنرمند هستید یا مشغول تحصیلات تکمیلی!
دیدید درست گفتم؟!
حالا همچین هم به فالگیری نیاز نداشت وقتی هَوارتا پژوهشگر و محقق این کیفیت‌ها را در روانشناسی آزمون و بررسی می‌کنند. آن‌ها اسمش را گذاشته‌اند سندرم ایمپاستر.
در محیطی که دیگران دارند همه‌ی موفقیت‌های شانسکی و دزدکی‌شان را به نام لیاقت خودشان سند میزنند و شکست‌های مطلقاً از سر بی‌کفایتی‌شان را حواله میدهند به بدشانسی و چشم خوردن، جماعتی هم ایمپاستر دارند که نمی‌توانند هیچ تحسین و تعریفی را بپذیرند و مدام خودخوری دارند که «آن‌قدر کار می‌کنم تا به همه -فقط خودم- ثابت کنم که شایستگی این موفقیت را دارم» اما بعد از هَوارتا نتیجهٔ مثبت «نخیرشم! این‌ها که چیز مهمی نیستند. این‌ها همه‌ش شانسی بود»‌.
با خود فکر می‌کنند بخش زیادی از موفقیت و دستاوردمان حاصل سلسله‌ای از رخدادها بوده که به تلاش‌مان ربطی ندارد. دیگرانی آن بیرون هستند که استعداد و تلاش بیشتری دارند و لایق‌ترند اما شانس ما را نداشتند پس حق ما نیست که از صد در صدِ این موقعیت و موفقیت بهره ببریم.

نازنینا!
فرصت‌ها در زندگی همه پیش می‌آیند. اگر تو خوب استفاده می‌کنی یعنی راه درازی آمده‌ای.
فکر کن به همهٔ وقت‌هایی که پای تمرین و تلاش گذاشتی، سفرهایی که نرفتی، جشن و مهمانی‌هایی که پیچاندی، موهایی که سفید کردی، خواب‌هایی که به چشمت نیامد، لقمه‌هایی که از گلویت پایین نرفت چون باید کاری را برسانی و خوب هم برسانی... تو لیاقتش را داری!


*Imposter Syndrome
راه‌حل‌های دانایان:
- چه می‌دانم! همین است دیگر!
- آگاهی به مسئله و شناخت بیشتر آن.
- برو روی عزت نفست کار کن.
- به موفقیت‌های خودت اعتبار بده.
7👍5
بودن، یا شدن: مسئله این است

جوانی‌هام که پر شر و شورتر بودم مسئولین امر از انرژی اتمی‌ام برای ساماندهی سایر امور استفاده می‌کردند. مثلاً یک بار میزبان برگزاری یک کارگاه نویسندگی بودم و یک بابایی که می‌گفتند نویسنده است می‌آمد تا برای آدم‌هایی که چیزی نمی‌نوشتند خاطره بگوید که خودش چطور می‌نویسد. معمولاً هم آدم‌ها کسل و خوابالو بودند، هیچ کتابی نمی‌خواندند و هیچ متن و تکلیفی هم نمی‌آوردند. برای داغ نگه‌داشتن تنور کارگاه شروع کردم با بعضی‌ها حرف بزنم تا انگیزه و شوقی در ایشان بیدار کنم به این امید که آقای نویسنده هر بار سرخورده‌تر از قبل باهامان خداحافظی نکند. یکی از این ننویس‌های کارگاه دختر نوجوان کنکوری بود. از علاقه‌ها و سرگرمی‌ها و هدف‌ها و فلان و بهمان حرف می‌زدیم تا این که گفت «هیچی دیگه! اومدم اینجا ببینم توی نویسندگی چه‌جوریم». جوری حرفش را نفهمیدم که مجبور شد کل جهان‌بینی‌اش درباره استعداد را برایم شرح بدهد و من تازه دو زاریم بیفتد که بعضی‌ها هم هستند که قبل از انجام کاری با خودشان فکر می‌کنند شاید من فلان استعداد را ندارم (تنها استعدادی که رُک و راست به من می‌گفتند نداری چاقی بود).
آخر قصه این شد که آقای نویسنده یک جوری خداحافظی کرد که دیگر حتی اسمش هم یادم نمی‌آید و دختر نوجوان هم لابد حالا خانم جوانی شده که در دو هزار و سه تا کار دیگر، همان جلسه اول فهمیده که چندان تعریفی نیست و باید برود سراغ دو هزار و چهارمی.

حالا هم شبیه همان موقع فکر می‌کنم نویسندهٔ خوب بودنی نیست، شدنی است.
حتی قصهٔ نوشته‌ها هم همین است. معلم می‌گوید یک نوشتهٔ بد، شانس بهتر شدن دارد اما یک ایدهٔ نانوشته محکوم می‌شود به نابودی.

مابعدالتحریر:
صفحات صبحگاهی چند هفته گذشته را مرور کردم، پر تکرار دیدم که جمله اول نوشته‌ام امروز نویسنده‌ترم.
13👍3