پاتیل | باده علوی
715 subscribers
35 photos
3 videos
17 files
197 links
حالا چرا پاتیل؟

چون مست و پاتیل
چون هر روز یه پاتیل آش می‌پزم یه وجب روغن روش
Download Telegram
نکن‌نامه‌ی آشپزی 🥘

۱. قاشق خیس را به هیچ چیز نزن. رب، پیاز داغ و ...

۲. همان اول توی ماهیتابه روغن نریز. شاید این همه لازم نباشد.

۳. حواست باشد نان و تخم مرغ توی خانه تمام نشود.

۴. وقتت را برای بیرون کردن مگس‌ها تلف نکن. خنگ‌تر از آنند که در و پنجره‌های باز را پیدا کنند.

۵. رب و ادویه‌ها را قبل از تفت دادن توی غذا نریز. فرصت بده رنگ باز کنند و عطرشان بلند شود.

۶. حتی ‌کتری را هم مستقیم زیر شیر آب نگیر، چه برسد به قابلمه‌ی غذا. اول کیفیت و شفافیت آب را بررسی کن. همیشه یک‌جور نیست.

۷. لازم نیست همیشه خامه بخری. برای ساختن غذای کِرِمی، پنیر خامه‌ای هم همان‌کار را می‌کند. ارده را هم امتحان کن.

۸. نگذار آن‌قدر ظرف توی سینک جمع بشود که جا برای آبکش کردن نداشته باشی.

۹. اگر برای طعم‌دادن به غذا می‌خواهی از قرص‌ها استفاده کنی بیشتر از یکی بر ندار‌. نمک هم نزن. آنقدر شور می‌شود که دلت نخواهد بخوری.

۱۰. ادویه‌های جدید را برای غذای مهمان امتحان نکن.

انتقالی از کانال قدیم!
@potiil
6
امروز آزاده میاد این‌جا تا برای #بازکست قدم‌ اول رو برداریم.

روز ۱۶ از کتاب همیشه خلاق

@potiil

این کتاب ژورنال و روزنامه و روزانه‌ست. هر روز یک صفحه از ایده‌ای یا حکمتی!
امسال سه تا از این کتابها در دست گرفته‌ام تا ببینم چقدر استمرار دارم، و چقدر تأثیر دارند.

ایدهٔ امروز را آن‌قدر دوست داشتم که بعد از انزواطلبی کرونایی، دلم خواست به نصف دنیا پیغام بدهم که ببین عجب ایدهٔ محشری.
1
اگر کمی سکوت کنم نیت پشت رفتار آدم‌ها آشکار می‌شود.

@potiil
امروز لنگ ظهر نشستم روی تخت و پقی زدم زیر گریه.
بالاخره پذیرفتم اختلال خواب دارم. جای شب و روزم انگار عوض می‌شود. ورزش و آفتاب هم کمکی نمی‌کند. حالا که چرتکه می‌کنم بیشتر از ۱۸ ماه طول کشیده. هی خیال میکردم می‌گذرد و دوباره منم که با کیفیت خوابم به همه پُز می‌دهم. اما نگذشت. از تنش و اضطراب‌های شهریور ۱۴۰۱ شروع شد و تا همین حالا زورم نرسیده تغییرش بدهم، تعمیرش کنم.
نه که هیچ تغییری نبوده، مثلا در ۱۴۰۲ دیگر پنیک اتک نداشتم. اما این اختلال خواب و اختلال تمرکز و انجماد فلان و بلاتکلیفی شکنجه‌ست. میدانم باید برایش کاری کنم، اما چه کاری؟ میگردم پزشکی پیدا کنم شاید بگوید: «این چرت و پرتا چیه با گوگل همه‌تون دکتر شدید»
یک قرصی بنویسد که شفا باشد.
1
این را خودم ساختم! به پشتوانهٔ روزگاری که کیفیت خواب فوق‌العاده‌ای داشتم.
راهنمایی‌های عمومی خوبی دارد، مسئله‌ی خیلی‌ها با همین موارد حل می‌شود.




https://borjenoosh.com/product/good-sleep/
👍1
می‌دانی در اختلال خواب بیشتر از چی ناراحتم؟
من خیلی آدم صبحادمی هستم. می‌گویند مورنینگ پرسن!
صبح کمی زودتر از خورشید بیدار شوم و روزم را شروع کنم. همیشه هم مناسک و تشریفات صبحگاهی طولانی‌تری دارم. می‌گویند روتین!
اصلا زمان‌بندی ایده‌آلم آن است که قبل از ۱۰ بخوابم و حتماً قبل از ۴ بیدار باشم. هیچ‌وقت هم ساعت کوک نمی‌کنم که فلان وقت زنگ بزند.
خلاصه که امروز از برکتِ تجویزیِ خانم دکترِ داروخانهٔ محل این ساعت خواب را تجربه کردم. امید که پایدار باشد.


مابعدالتحریر:
صُبحادَم را توی حرف‌های مادر می‌شنیدم اما پیشتر توجه نکرده بودم.
👍41
«بهتر است حواستان به کار خودتان باشد. نامروز برای آدم عاقل هیچ اهمیتی ندارد. نامروز هم مثل روزهای دیگر است...»

این را در آناکارنینا به ترجمه سروش حبیبی خواندم. نامروز یعنی همان روزی که خانم روانشناس می‌گفت: «خیلی‌ها منتظرن تولدشون دیگه عشقشون -اکسشون- پیام بده و به هم برگردن».


مابعدالتحریر:
البته معلم سریوژا به جای ... گفت «که باید کار کرد» .
«مثل آب برای شکلات» را به پیشنهاد فرناز شهید ثالث شروع کردم به خواندن. چند باری وقت آشپزی یا موقع لذت بردن از پیتزای مارگاریتای اکرم اسمش را آورد و آخر شروع کردم. مگر تمام می‌شد؟
با هر رنجی که بود، در فرصت بی‌خوابی دیشب بالاخره شد. آنقدر شکنجه کشیدم که هیچ هم دلم نمی‌خواهد فیلمش را پیدا کنم و ببینم.


مابعدالتحریر:
بله با رئالیسم جادویی خوب نیستم. بله با نویسندگان آمریکای لاتین راحت نیستم. بله این داستان تلخ و غم‌انگیز بود.
👍1
تصمیم گرفته بودم تا در این فروردین طوووولانی همه کتاب‌های ناتمامم را جمع کنم.

بعد از آن👆 نوبت این👇 شد.

آناکارنینا اما فرق دارد. همه‌چیزش را آنقدر دوست دارم که جانم نمی‌کشد تند تند بخوانم تا برود پی کارش.
برای وابَستن خودم به کتاب، هر ابزار و تکنیکی را امتحان می‌کنم. این روزها به این کتاب‌های کوچک نشر نیلا چسبیده‌ام، روزی یکی می‌شود حدوداً بیست صفحه.

مابعدالتحریر:
قبلاً این قدر به طرح جلد توجه نکرده بودم.
👍1
نفهمیدم چقدر وقت برد تا فهرست کتابهای کوچک انتشارات نیلا را سرشماری کنم و فهرست بنویسم
*آن‌هایی که خوانده‌ام
*آن‌هایی که دارم اما نخوانده‌ام
*آن‌هایی که ندارم و می‌خواهم بخرم

تا همین‌جا لازم می‌شود یکی دو تومنی به بودجه‌ی کتابم تَک بزنم. این غیر از حساب کتابم برای دفترهای نیلاست.

#وراج
👍1
مادرم کلمه‌ای دارد: آتش دل
چقدر تو آتش دلی
یعنی چقدر عجولی
1
کنار قفسهٔ ادبیات کهن فارسی ایستاده بودیم و دربارهٔ سعدی‌ها حرف می‌زدیم. جوان تپلویی آمد و راهنمایی خواست. اصلاً یادم نمی‌آید چطور جواب دادیم ولی یادم هست که می‌گفت از گزیده خوشم نمی‌آید. انگار حق انتخاب را ازم بگیرد و نگذارد سلیقهٔ خودم را بسازم. بعد هم برای سپاسگزاری ناباکوف را معرفی کرد.
کتاب دعوت به مراسم گردن‌زنی را پیشنهاد کرد و تأکید که نگران نشوید در این کتاب یک قطره خون هم از دماغ کسی نمی‌آید.
این طور بود که اسم ناباکوف به گوشم آشنا شد و یک بار که سراغ برداشتن کتاب‌های کوچک نشر نیلا می‌رفتم این یکی را هم برداشتم.
دیروز خواندمش و شانس یارم بود که مترجم در پایان چیزکی دربارهٔ نویسنده و تحلیل نمادین داستان نوشته بود.


مابعدالتحریر:
البته که لولیتای ناباکوف مشهورتر است!
👍1
گس وات!
امروز تمام بهره‌وریم تا کلاس یوگا بود. تا همون لحظه که هنوز گوشی ممنوع بود و از عالم بی‌خبر بودم. حالا سه ساعتی میشه که مثل گونی سیب زمینی ولو شده روی کاناپه دارم اینستاگرام بالا پایین می‌کنم در باب تنبه اسرائیل و این صوبتا.
هیچی دیگه! برای به شارژ زدن گوشی از جا بلند شدم و فرض میکنم ساعت ۹ صبحه. امید که باقی روز نجات بیابه.

#وراج
2👍2
بفرما! اینقدر هر روز لیست کارها را پر کن تا همان اولویت‌ها هم سرریز کند و بیفتد بیرون.

ادا هم بیایم که «چگونه هنر کامل نبودن را تمرین کنیم؟»
در حالی که واقعاً از یاد برده‌بودم این‌جا پاتیل بار گذاشته‌ام.

#وراج
11
امروز فهمیدم برای روزهای بارانی تشریفات خاصی دارم!
بارانی قرمزه را می‌پوشم، آش رشته میخورم و موقع رانندگی آلبوم دُرنادئون را گوش می‌دهم.
ترکیب ثابت تکرار شونده ای که حس «آسودگی» میدهد.
حالا که آش رشته را هم کنار خیابان خوردم و کتاب‌ها را خریده ام میتوانم برگردم خانه و زیر پتوی بزرگ و سنگین قایم شوم و توی قصه‌ها غلت بزنم.
#وراج
🍾32👍1
گیرم چند صباحی هم اسمش رفاقت، برای کتمان هدف و بهانه‌ی اصلی که دیگری بود.

#وراج
ما خلوت خویش را همراه خودمان حمل می‌کنیم.

#شنیدم
2
حس می‌کنم رقت‌انگیز شده‌ام

دیالوگ فیلمی بود

باید جایی بایستم میان سرمستی خلوت و رنج تعامل با جهان بیرون اما امشب رؤیایم زندگی اجتماعی حداقلی ست. نه این که تا می‌شود کمتر آدم‌ها را ببینم، برعکس! تا می‌شود کمتر آدم‌هایی ببینندم. یا بدانند اصلا در این جهان وجود دارم چه رسد به حرف زدن و ارتباط و بعد هم حاشیه‌ها و مشکلات ارتباط و سوءتفاهم و سوءاستفاده و رنجش و بی‌اعتمادی و هزار گرفتاری دیگر

حس می‌کنم رقت‌انگیز شده‌ام

#وراج
دیروز با خودم حرف میزدم که از ترس احمق به نظر رسیدن چیزی نمی‌نویسم -چه رسد به انتشار-
حالا فکر میکنم اشکالش چیست وقتی واقعاً احمق هستم؟! همینم دیگر.

با توی پستو ماندن که از حماقتم کم نمی‌شود، بسا با انتشار منظم بهتر هم بشوم.

#وراج
11
بیا ببین که چه کردی که بی‌قرار تو اَم


می‌گویم تا حالا فکر کرده‌اید چرا دیت، چرا دیگر قرار نه؟
قرار که خیلی رمانتیک تر است. می‌روی به دیدار کسی که قرار بیابی، آرام و قرار بگیری. قرار عهد و پیمان است. قرار ساکن شدن و جای گرفتن است.
امروز قرار داری یعنی دیگر بی‌قرار نیستی، بی‌تاب و دل‌پریشان نیستی.
اما date چی؟ تاریخ داری؟ خرما داری؟ چه می‌گویی اصلا زبان بسته.

می‌شود مثلاً بخوانی

«خوشا به بخت بلندم که در کنار منی
تو هم قرار منی
هم
تو بی‌قرار منی»




این لینک ویکی پدیا را هم ببینید دست‌خالی نرفته باشید.
1